• در طی سالها اینطور تبلیغات کرده اند که شماها در جامعه بیرون کسی را ندارید و نفراتی که درسازمان هستند بدون صاحب اند و تنها سازمان صاحب شما شده است . این کار را از این بابت می کردند که نفرات فکر کنند دیگر از طرف پدر و مادر و خانواده فراموش شده اند و یا فکر می کنند که دیگر وجود ندارند و اینگونه افراد را در ناامیدی در مورد آینده قرار می دادند .

  • اگر در این لحظات به چهره مسعود و مریم نگاه میکردید ، میدیدید که خوشحالی عجیبی در چهره آنها پیداست . درحالیکه مردم دنیا بخاطر هزاران آدم بیگناهی که در آنجا کشته می شدند ناراحت بودند ، ولی این دو نفر و طرفدارانشان غرق در شادی و پايكوبي بودند . چند روز بعد هم که آمريكا به افغانستان و القاعده حمله کرد ، مسعود در نشست گفت که البته ما دوست نداریم به کسی که زیر تیغ هست چیزی بگوئیم ولی اگر بن لادن راست میگفت " چرا نرفت و در کشور خودش این عملیات را انجام نداد " ، یعنی اینکه بن لادن و گروهش آدم های بدی نیستند و نیز چون زیر حملات آمریکا قرار دارند نباید به آنها انتقاد کرد ولی بهتر بود این عملیات را در کشور خودشان انجام میدادند .

  • در این نشست 15 روزه خود مسعود جلسه را کنترل می کرد . در این مدت نفری که می خواست بروند در جمع 200 نفری می آوردند و او را سوژه آن نشست می کردند و هر چه از دهنشان بر می آمد نثار آن فرد می کردند . نفراتی که در آن جمع سوژه شدند ، مهدی افتخاری (فرمانده مهدی) ، حمید فلاحت، افشین فیروزه ، اردشیر .... و اندکی دیگر از نفرات را مسعود در آن جمع برای خودش کمک آموزش کرده بود و با اینکار می خواست همه را بر علیه همدیگر بشوراند تا بچه ها نتوانند برای خودشان یک تصمیم جدی بگیرند

  • دراین چند روز٬نزدیک به 1800 تا 2000 تن از نیروهای مجاهدین کشته و مجروح شدند! از لحظه شروع درگیری جدی بین مجاهدین و ارتش ایران٬ تمام سازماندهی نظامی نیروهای سازمان بهم ریخت! نه فرمانده تیپ داشتیم و نه گردان! فرمانده هان بالاتر بدلیل اینکه اساسا علم کار نظامی منظم نداشتند و بدلیل اینکه اگر هم تجربه ای در کار نظامی کسب کرده بودند٬ بخاطر انجام عملیات های خیلی کوچک و زدن یک دسته یا گروه بوده بود٬ نه اینکه بخواهند شهر بزرگ و کشور اشغال کنند٬ خیلی زود زمام امور از دستشان در رفت

  • با این شیوه ما را مجبور به ماندن در سازمان کردند ، چند ساعت بعد ما را به قرارگاه اشرف بردند و در آنجا ما را به پذیرش بردند و لباس های شخصی را از ما گرفتند و لباس های نظامی به ما دادند. من گفتم ، ما قرار نیست لباس نظامی بپوشیم. آنها گفتند که اینجا از زندگی عادی خبری نیست و فقط تمام فکر و ذکرت باید ارتش آزادی بخش باشد و اینجوری بود که بدبختی های ما در سازمان شروع شد.

  • بالاخره روزی رسید كه دولت صدام حسین با حمله آمریكا سرنگون شد و كل سازمان و ارتش به اصطلاح آزادی بخش زیر چتر و تحت كنترل نیروهای آمریكایی قرار گرفت . در این میان خبر دستگیری مریم و برخی اعضای سازمان در پاریس توسط پلیس فرانسه شوك عجیبی به كل تشكیلات وارد كرد و همه جا خوردند كه مگر خواهر مریم در فرانسه است , ناگفته نماند اگر مریم دستگیر نمی شد حضور مریم در فرانسه بطور كلی برای اعضای سازمان مخفی می ماند . پس از آن بود كه فهمیدیم مریم و مسئولین رده بالای سازمان قبل از شروع جنگ به فرانسه گریخته اند.

  • در این نشستها نرینه های وحشی باید ذهن خود را باز کنند و هر چه مقوله جنسیتی و سکس در ذهنشان موجود است را باید بالا آورده یعنی بیان کرده و جلوی جمع بخوانند. ما مجبور بودیم که تمام جزئیات یک تفکر جنسی خودمان را با تما م ریزه کاریهای ان بطور کتبی نوشته جلوی جمع بخوانیم . باید تمامی لحظات جنسی خود را دستگیر می کردیم و در یک دفترچه کوچک که به همین منظور به تک تک ماها داده شده بود و هدیه خواهر مریم بود یادداشت میکردیم که یادمان نرود . باید تمامی لحظات جنسی خودمان را چه در مورد زنان داخل مناسبات و چه در خارج مناسبات می نوشتیم و می خواندیم. در این نشست ها متاسفانه خیلی حقایق هم از لابلای فاکتها و گزارشات خوانده شده بیرون میزد که بدلایل فشار و سرکوبهای جنسی دردرون این فرقه طی سالیان، افراد زیادی را از مسیر عادی خلقت خارج کرده بود!

  • در سال 72 سازمان برای اینکه بتواند به لحاظ سیاسی با دولت جمهوری اسلامی تضاد ایجاد کند و قانون اساسی جمهوری اسلامی را زیر علامت سوال ببرد . مریم را به عنوان رئیس جمهور اعلام کرد (براساس قانون اساسی جمهوری اسلامی زن نمی تواند رئیس جمهور باشد) به همین دلیل ، اگرچه در شورا مخالف هم داشت ولی بعد از 4 روز نشست ، مریم را به عنوان رئیس جمهور اعلام کرد

  • رهبران سازمان میخواستند با کمک صدام درداخل انقلابی دیگر بکنند و با این هدف بود که به صدام کمک کردند و هر روز در کشور یک تظاهرات یا انفجار ویا ترور شروع شد، واین کمک دیگر رجوی به صدام بود که حکومت نتواند تمام عیار فکرش به جهبه ها باشد وبعداً رجوی دید که شرایط اینطورکه هست نخواهد بود وهمه چیز لو خواهد رفت

  • اگر چه هنوز در ذهنم سوالاتی بود که هنوز پاسخ نگرفته بودم و همواره با خودم درجنگ بودم . تا اینکه بعد از مدتی رابط سازمان امد و دوباره ارتباطم شکل گرفت ولی وقتی با افراد سازمان چهره به چهره می شدم و به چشم های آنها نگاه میکردم ، عدم صداقت می دیدم. دلم قرص نبود که بروم و میگفتم احسان اینها همه اش دروغ است ولی باز میگفتم اگر یک لحظه درست باشه چی؟