مقدمه:
مدتی است که بحث دراویش گنابادی و اعتصاب غذای تعدادی از آنان به عنوان یکی از خبرهای داغ ایرانی در میان رسانه های مختلف از جمله در شبکه های اجتماعی انتشار می یابد. مهمترین جریاناتی هم که به گسترش این خبر دامن می زنند گروههایی خشونت طلب همچون مجاهدین خلق و نیز تلویزیونهای فارسی زبان خارجی مثل صدای آمریکا و... می باشند. تا جایی که به ماهیت رسانه های غربی مثل صدای آمریکا و بی بی سی باز می گردد، آنها از هر امکانی جهت دامن زدن به فضای تجزیه و تفرقه استفاده می کنند، از تفرقه های قومی و مذهبی گرفته تا اختلافات سیاسی و فرهنگی... در نتیجه بیش از این نباید انتظاری از آنها داشت چرا که ماهیت سلطه گری آنها جز این اقتضا نمی کند که هر روز قورباغه ای را به جای بلبل بیارایند و یا گرگی را به لباس میش به میان گوسفندان صحرای جهل روانه سازند و نهایتاً با توجه به ضعفی که در میان ما مردم وجود دارد برایمان قهرمان پروری کنند. به قول یکی از دوستان هرگاه سیاستشان ایجاب نماید از یک فاحشه سیاسی مادر ترزا تولید می کنند و از یک شخصیت انقلابی دیکتاتور خونخوار می سازند... و متأسفانه همیشه گروهی پیدا می شود که بدون ذره ای تأمل و پژوهش بدنبال الگوهای از پیش تعیین شده چنین سیاستمدارانی بدوند و هیاهو کنند. نمونه هایش در ماههای اخیر به وفور در شبکه های اجتماعی یافت می شود که اراذل و اوباش زورگیر و متجاوزین به ناموس مردم به عنوان جوانان مبارز و انقلابی، و دزدان مسلحی که در میان مردم رعب و وحشت ایجاد نموده و اعدام گردیده اند به عنوان چهره هایی مظلوم مورد تبلیغ قرار گرفته اند... در نتیجه به جای پرداختن به مطالب اینگونه رسانه های خارجی بهتر این است که مسائل و مشکلات بوجود آمده را از دید داخلی نگاه کرده و مورد تفسیر قرار دهیم. به عنوان یک آشنا به امور فرقه ها، به نظرم رسید مقاله ای در این خصوص بنویسم و در اختیار هموطنان عزیزی که آشنایی چندانی با مسائل فرقه ای و شگردها و ترفندهای آنان در جذب نیرو ندارند قرار بدهم تا بیش از پیش مراقب دامهایی که فرقه ها بر سر راه جوانان و بخصوص دانشجویان و افراد تحصیل کرده و مسئول قرار می دهند باشند، چرا که در عصری قرار گرفته ایم که یکی از تهدیدات جدی جامعه جهانی حضور و بروز فرقه های متعدد با عناوین مختلف است.

سوآل اینجاست که دلیل این همه هیاهوی مجاهدین خلق در مورد دراویش در روزهای آغازین سال نو چیست؟
از همان روزهای اول بهار می بینیم که رسانه های خبری مجاهدین خلق (فرقه رجوی) بی وقفه و پی در پی خبرهایی در مورد دراویش گنابادی انتشار می دهند و روی آن مانور تبلیغی می کنند. یکروز مریم رجوی پیام می دهد و یکروز دیگر شورای ملی مقاومت و روز بعد دیگر سران فرقه و دست اندرکاران سایتها و آیدیهای فیسبوکی آنان مشغول بکار می شوند. بنا به تجارب چند دهه اخیر به جرأت می توان گفت که سران فرقه مجاهدین جز به تخریب دیگر گروهها و جریانات نپرداخته اند و به هیچوجه نمی توان نمونه ای یافت که این فرقه بی چشمداشت از آن حمایت نموده باشد مگر اینکه آن گروه یا جریان یا شخصیت سیاسی و اجتماعی:
1-زیر سیطره و پوشش مجاهدین قرار گرفته و هژمونی رهبری این فرقه را پذیرا شده باشد.
 2-خصوصیات مشترکی بین خودشان و طرف دیگر وجود داشته باشد.
 3-فرقه تظاهر به حمایت کند تا شخصیت یا جریان مقابل بخاطر این پشتیبانی آسیب دیده و از دور خارج شود.
 4-منافع مادی و سیاسی برای فرقه در بر داشته باشد.
چهار محور فوق ناشی از تجاربی است که از نزدیکی با فرقه های چون مجاهدین خلق بدست آورده ام و می توان نمونه های آنرا در زیر مشاهده نمود:
-از گروه مهدی سامع (ملقب به فدائیان خلق پیروی هویت) و گروه کردی «خه بات» در کردستان حمایت مادی و سیاسی نموده اند چون همیشه تحت نفوذ و سیطره مجاهدین قرار داشته اند...
-از گروه تروریستی جندالله به سرکردگی ریگی حمایت می کردند چرا که جندالله یک گروه تروریستی و خشونت طلب و بی رحم بوده است و این صفاتی است که همیشه در شخص مسعود رجوی یافت می شده است...
-از آقایان منتظری و میرحسین موسوی برای مدتی حمایت کردند، چرا که این شخصیتهای سیاسی و مذهبی در عرصه سیاسی ایران تأثیرگذار بودند و در نتیجه فرقه می توانست با حمایت صوری از آنان (به زعم خود) فضای تنش و شکاف بیشتری در نظام جمهوری اسلامی بوجود بیاورد تا زمینه برای قتل این دو تن فراهم گردد (ناگفته نماند که رجوی در مورد نیروهای هوادار خودش نیز چنین ترفندهایی جهت به کشتن دادن آنها استفاده می کند و اگر یکی از هواداران این فرقه در ایران دستگیر شود آنقدر آن شخص را وابسته به مجاهدین جلوه داده و بزرگ می کنند که امکان اعدام وی فراهم گردد و آنگاه از خون وی برای برانگیختن احساسات خانواده هایشان سوءاستفاده می کنند. علی صارمی از اینگونه قربانیان بود)...
-از کسانی چون نسرین ستوده و شیوا نظرآهاری حمایت می کردند چرا که در میان اقشاری قابل توجه از مردم محبوبیت داشته اند و فرقه با سوء استفاده از این واقعیت، دوستداران آنها را به خود جذب کرده و آنگاه آنان را به سمتی که می خواهند هدایت می کنند...

با توجه به این نمونه ها، حمایت سازمان مجاهدین از دراویش گنابادی هم ناشی از اعتقاد فرقه به حقوق بشر و دمکراسی نیست و بی تردید باید این حمایت را در کادر یکی از محورهای فوق جای داد. دراویش نیز مانند خیلی از تفکرات موجود در گذشته و حال، شامل سلسله های متعددی می شوند تا 20 مورد آن شناسایی شده است. گروه موسوم به «دراویش گنابادی» یکی از این سلسله ها به حساب می آید. اختلاف بین این فرقه ها و سلسله ها زیاد است به گونه ای که گاه و بیگاه به تنشهایی هم دامن زده شده است. طبعاً فرقه های مختلف دراویش، به مانند گروههایی چون خه بات و فدائیان خلق یک گروه سیاسی و محلی نیستند که تحت سیطره مجاهدین قرار گیرند و از طرف دیگر جاذبه آنچنانی به لحاظ حقوق بشری هم ندارند که مجاهدین بخواهند از آنان به مانند حمایت از نسرین ستوده و شیوا نظرآهاری منافع اجتماعی و حقوق بشری برای خود کسب کنند (اگرچه فرقه تلاش می کند استفاده های سیاسی هم از قضیه دراویش داشته باشد)، و به همین ترتیب در ارتباط با این موضوع به قصد نابودی دراویش هم اقدام به حمایت از آنان نمی کنند چرا که آقای منتظری و یا میرحسین موسوی چهره هایی سیاسی و اجتماعی در میان مردم ایران بوده اند ولی دراویش فاقد اینگونه هویت عام می باشند و بود و نبود آنها در صحنه اجتماعی تأثیر خاصی (حداقل تا زمانی که به خیال خودشان به قدرت برسند) بر مجاهدین نمی گذارد در حالی که حضور اشخاص شناخته شده ای که در عرصه سیاسی (داخل نظام) فعال بوده اند کاملاً به زیان سازمان مجاهدین بوده است چرا که می خواهند خود را دارای نقش بی بدیل در بین مردم ایران جلوه دهند و اینکار جز با عدم حضور آنان امکانپذیر نیست. ما در انتخابات سال 1388 شاهد بودیم که تمامی جریانات سیاسی خارج کشور (و به طور خاص فرقه مجاهدین) به تحریم انتخابات فرمان می دادند اما به دلیل وجود چنین چهره هایی در داخل ایران، موفق نشدند مردم را به سمتی که می خواهند بکشانند و انتخابات پرشورتر از همیشه برگزار شد و نشان داد که اینگونه فرقه ها جایی در میان مردم ایران ندارند، نتیجه اینکه حمایت مجاهدین از دراویش از چنین زاویه ای نیست و نمی تواند باشد. تنها علتی که باقی می ماند وجود پارامترها و خصوصیات مشترک بین مجاهدین و دراویش گنابادی است.

اگر به تاریخچه سازمان مجاهدین نظری بیفکنیم، در گذر زمان از یک تشکل سیاسی-مذهبی مبدل به یک فرقه مذهبی-مافیایی شده که طی همین چند سال گذشته برخی از جداشدگان از آن با افشای واقعیتهای منزجر کننده ای از درون مناسبات آن، بسیاری از انجمنهای حقوق بشری در سراسر جهان را شوکه نموده اند. جداشدگان افشا کرده اند که در این تشکل مافیایی، شخص مسعود رجوی به همراهی همسر سوم خود (مریم قجرعضدانلو) از یک سو به تشکیل حرمسرا پرداخته و از سوی دیگر تمامی اعضای خود را با انواع اجبارات فیزیکی و روانی وادار به پیروی کورکورانه از دستورات و خواسته های خویش نموده اند. در این فرقه مهمترین اصل اطاعت بی چون و چرا و کورکورانه از رهبری به عنوان جانشین یا خود امام زمان بوده است. در این نوع دستگاه مرید و مراد پروری، هر دستوری از سوی آنان جنبه معنوی و مقدس پیدا کرده و افراد موظف به انجام آن بوده اند. از طلاق همسر و فرزند (که در سالهای 1368 به بعد انجام گرفته) تا خودکشی و خودسوزی برای رهبر (که در سال 2003 سراسر اروپا را در شوک فرو برد) و تا نشستهای اجباری مختلف سرکوب و تفتیش عقاید که به عنوان انقلاب ایدئولوژیک بر افراد تحمیل شده و عناوین مختلفی داشته است (عملیات جاری، غسل هفتگی، دیگ و طعمه...). رهبری این تشکل فرقه ای کلیه افراد را وادار به بازگویی افکار خود در برابر جمع نموده و به اجبار آنان را به طلاق از همسر و فکر نکردن به خانواده وادار می کرده است و هر فرد موظف بوده که افکار خود را تنها در جهتی بکار گیرد که خواست رهبر باشد و جز آن یک جرم محسوب می شده است. به زبان دیگر فکر کردن و گسترش دادن اندیشه گناهی نابخشودنی و شایان مجازات به حساب آمده و اگر کسی بر آنها معترض می شد و یا درخواست خروج می کرد بشدت زیر ضرب لفظی و فیزیکی قرار گرفته و در صورت پایفشاری تحویل استخبارات عراق و زندان ابوغریب می شد. به این ترتیب افراد فرقه خواسته و یا ناخواسته در دامی می افتادند که دیگر قادر به گریز آن نبودند. البته جنایتهای بیشماری در درون فرقه انجام گرفته است که صحبت از آن بحث را طولانی می کند ولی شکنجه ها و زندانی شدن ها و خودزنی ها گوشه ای ناچیز از این روابط بشدت دهشتناک مناسبات درونی را به نمایش می گذارد که از زبان جداشدگان بیان شده است.

همانطور که ذکر شد مسعود رجوی با همکاری و همراهی همسرش مریم اینگونه به نیروهایشان القا می کرد که گویی وی (شخص مسعود رجوی) از جانب خدا بر آنان ولایت دارد و در نتیجه هیچکس نمی تواند و نباید وی را مورد نقد و سوآل قرار دهد چرا که تنها پاسخگوی خدا خواهد بود!. با چنین دیدگاهی مریم عضدانلو صدها تن از زنان داخل فرقه را به عقد مسعود رجوی در می آورد و آنان را وادار به لخت شدن و رقصیدن جلوی مسعود می کرد تا به قول خودش به رهایی ایدئولوژیک دست یابند. و با چنین دیدگاهی بود که صدها مرد مجاهد را از همسران خود جدا می کرد با این بهانه که همسران این افراد متعلق به رهبری عقیدتی آنان می باشند و فقط به وی محرمیت دارند و شوهرانشان دیگر نباید نسبت به زن خویش محرم باقی بمانند. صحبت از فساد و تباهی این فرقه درون گرا بسیار زیاد است و خود بحث دیگری را می طلبد، اما نمونه هایی را باید ذکر نمود تا وجه تشابه این فرقه با دیگر فرقه ها بیشتر آشکار گردد و در نتیجه علت حمایت تعجب برانگیز این گروه مافیایی از برخی دراویش مشخص شود. در فرقه مجاهدین اولین گام این بود که شخص رجوی به عنوان «رهبر عقیدتی» خود را حلقه وصل به خدا معرفی نموده و دیگران را وادار کند تا بپذیرند تنها از طریق وی به خدا وصل خواهند شد. در گام بعدی وی خود را مالک تام و تمام جان و مال و هستی نیروها معرفی نموده و از مریدان خویش می خواست تا خانواده را ترک نموده و خود را وقف وی کنند و بپذیرند که تنها وظیفه آنها کشته شدن و نابود کردن خویشتن برای خواسته های رهبری است و گام بعدی هم طبعاً چیزی نخواهد بود جز اینکه آنان را متقاعد کند که بخاطر اهداف و آرمانها و به قدرت رسیدن و یا در قدرت ماندن رهبری خویش اگر نیاز شد باید دیگران را هم فدا نمایند.

همینجا اشاره کنم که فرقه ها در سراسر جهان وجود داشته و همچنان به عنوان تهدیدی برای قرن حاضر به حساب می آیند و خاص کشور ما نیست کما اینکه ما در مسیحیت نیز شاهد چنین فرقه هایی هستیم و فرقه مورمونها در آمریکا نمونه بارز آن می باشد. رهبر کنونی این فرقه که خود را به زبانی فرستاده خدا می داند به طرز نفرت انگیزی 40 تن از زنان فرقه را با تزویر به ازدواج خویش درآورده و تجاوز پدر به دختر را نیز مشروع نموده است و هرکسی بخواهد از این فرقه جدا شود بسختی مجازات می شود. متأسفانه آمار دقیقی هم از تعداد فرقه ها در کشورهای مختلف در دست نیست چرا که فرقه ها به شکل های گوناگونی پیرامون ما ظاهر می شوند که اگر به خصیصه های آن آشنا نباشیم خیلی زود می توانند ما را جذب و در خود حل کنند و در این رابطه پیر و جوان و زن و مرد و یا سطح تحصیلات نمی تواند کارآیی چندانی داشته باشد و تنها راه مصون ماندن از فرقه ها شناخت هرچه بیشتر آنان و ترفندها و شگردهای آنان جهت جذب نیرو است. به عنوان کسی که آشنایی نزدیک و طولانی با این پدیده ها دارد باید بگویم که فرقه ها قادر هستند افراد تحصیل کرده را خیلی بهتر از افراد معمول جامعه که از سواد چندانی هم برخوردار نباشند جذب کنند کما اینکه بسیاری از اعضای فرقه ها که امروزه می شناسیم از سطح تحصیل عالیه برخوردار هستند چه استاد دانشگاه و چه دکتر در تخصص های مختلف و تا انبوه دانشجویانی که ناخواسته جذب آن شده و در دامی گریزناپذیر گرفتار گشته اند.

دراویش نیز یکی از فرقه هایی مذهبی می باشند که با گذشت زمان تغییرات قابل توجهی در ساختار فکری آنان پدید آمده است. اینکه دقیقاً بتوان گفت از چه تاریخی و با چه آرمان و اهدافی در ایران شکل گرفتند مشخص نیست ولی به نظر می رسد که قدمت آنان به پیش از اسلام برسد و در سراسر خاورمیانه و هند و تا شمال آفریقا نیز گسترش داشته اند. با اینحال دراویش در ایران چندین قرن پس از ظهور اسلام به اوج شکوفایی خود رسیدند و اهداف ارزشمندی نیز دنبال می نمودند که مهمترین بخش آن مبارزه با ریخت و پاشها و جلال و جبروت تبعیض آمیز حاکمان و سلاطین روزگار با ترویج مهر و محبت و ساده زیستی و عشق ورزی به سیرت و راه علی ابن ابوطالب و الگو گرفتن از خصلتهای جوانمردانه وی و از این قبیل مواردی بود که در هر حال احترام برانگیز و مردم پسند به حساب می آمد... طبعاً نقاط مثبت دراویش در طول تاریخ را نمی توان نادیده گرفت اما همانطور که گفتم گذر زمان تغییراتی در ساختار فکری و شکلی فرقه ها می دهد همانطور که فرقه اسماعیلیه و فاطمیان که در دوران رهبری حسن صباح به اوج اقتدار خویش رسیدند و اقدامات ارزشمندی هم با وجود ضعفهای خود داشتند، پس از مدتی بخاطر بروز تب قدرت پرستی و مال اندوزی در بین رهبرانشان دچار انحراف گردیده و تشکل قدرتمند آنان (که روزگاری خود را پیروی خاندان فاطمه س می دانستند) متلاشی شد... و این سرنوشت تمامی فرقه هایی است که به مرور (و به دلیل انحراف از برخی یا همه اصول اولیه)، به سوی جاه طلبی و فردپرستی و مال اندوزی و فسادهای جنسی کشیده شده و به جای یکتاپرستی به کیش شخصیت روی می آورند و نیروهای خود را همچون برده و ابزارکار به اسارت فکری و فیزیکی می کشانند، کما اینکه در بین فرقه های ایرانی امروز می توان به مجاهدین خلق نگاه کرد و فساد ایدئولوژیکی و سیاسی و اخلاقی آنان را شاهد بود.
دراویش گنابادی (به عنوان یک فرقه از سلسله های دراویش) نیز همچون دیگر فرقه های مختلف در جهان و به طور خاص در ایران نمی توانند از این تغییرات مصون مانده باشند و البته انحراف در فرقه های مذهبی دقیقاً از جایی آغاز می شود که رهبر فرقه خود را جایگزین خدا و یا حلقه وصل بین خدا و مردم جلوه دهد کما اینکه نقطه بلوغ انحراف در سازمان مجاهدین زمانی آغاز شد که مسعود رجوی خود را رهبر عقیدتی معرفی کرد و رهبر بلامنازع فرقه گردید.
مصاحبه زیر بخشی از سخنان یکی از رهبران دراویش گنابادی (حاج دکتر علی نورتابنده) در آبان 1385 می باشد. اینکه ایشان تا چه حد انساندوست و صاحب معرفت می باشند مدنظر من نیست، بحث بر سر تفکری است که از یک شخص معمولی، انسانی غیرقابل دسترس تولید می کند و او را مراد و دیگران را مبدل به مرید می سازد. با گذشت زمان اینگونه مریدان که خود را مواجه با فرستاده خدا می بینند تبدیل به رباتهایی در خدمت او می گردند که بکلی از خدای خویش و از رسالتی که او بر دوش انسان گذاشته است دور شده و جز به نابودی خویش و جز به مرگ و نیستی فکر نمی کنند و چون از فکر کردن باز مانده اند جز به رهبر و مراد خویش و آنچه او می گوید نمی اندیشند ولو آن خواسته در تضاد با خواست خدا باشد. وی (دکتر نورتابنده) در این مصاحبه خاطراتی را شرح می دهد که هنگام جانشینی اش با رهبری قبلی رخ داده است. به گفته وی رهبر پیشین فرقه دلیل جانشین کردن وی را «خواست خدا» ذکر می کند، آنهم به گونه ای که گویی ایشان خود در محضر خداوند چنین پیامی را دریافت نموده و اینک در حال ابلاغ آن می باشد:

(((آشنایی با عرفان در خانواده ما به اقتضای مقام عرفانی اجداد و پدر بزرگوارم مساله ای بود که از همان سنین تشخیص و تمییز عقلی اجمالا حاصل می شد . من هم که در این فضای معنوی رشد کرده بودم ، مجذوب آن شده بودم و چندین سال بود که خدمت حضرت آقای صالحعلیشاه اظهار طلب می کردم تا اینکه در سال ۱۳۳۱ شمسی به دلالت مرحوم برادرم جناب آقای حاج سلطانحسین تابنده در بیدخت گناباد مشرف شدم . و از همان زمان تا سال ۱۳۴۵ شمسی که پدر بزرگوارم رحلت کردند و حدود چهل سالگی من بود و معمولا در این سن ، شخص از حیث فکری شکل می یابد ، به ایشان ارادت داشتم و همانطور که در کتاب یادنامه صالح نوشته ام هیچ سخنی را بدون اینکه خودم عقلا به صحت آن وقوف یابم ، قبول نمی کردم مگر آنچه ایشان می فرمودند . چون معتقد بودم که ایشان در مقامی بودند که می توانستند بگویند : « انی اعلم من الله ما لا تعلمون » . و البته در این راه ضرر نکردم و هیچگاه خلاف آن بر من ثابت نشد . پس از رحلت حضرت صالحعلیشاه نیز صبح روز بعد از شبی که فرمان برادر بزرگوارم حضرت آقای رضاعلیشاه قرائت شد با ایشان تجدید عهد کردم و در ارادت و محبت من به ایشان هیچ خللی ایجاد نشد و همواره مورد لطف و طرف مشاورت ایشان بودم . حتی در ايامی که مرحوم آقای رضاعلیشاه به دلیل احتمال بروز بعضی فشارها در منزلی در خفا بودند ، مرحوم آقای حاج علی تابنده را چند بار فرستادند که من را پیش ایشان ببرند...
 بنابر این در تمام این مدت در ظل عنایت و محبت پدر و برادر بودم و حتی مرحوم آقای رضاعلیشاه چند بار به من محبت کرده و می خواستند برایم اجازات طریقتی و مناصب فقری از جمله هدایت و دستگیری طالبین را صادر فرمایند و توسط بزرگان فامیل از جمله مرحوم حاج آقای سلطانپور پیغام داده بودند که من خدمتی را در فقر و درویشی قبول کنم ولی من از ایشان خواهش کردم و اجازه گرفتم که این خدمات را قبول نکنم و حتی بعدا هم که مرحوم آقای محبوبعلیشاه همین مطلب را در مورد جانشینی خود فرمودند ، من گفتم : « اگر امر است که ناچارم به دلیل ارادت فقری اطاعت کنم و محتاج به اصرار نیست ولی اگر رضایت من را می خواهید ، من راضی نیستم . اگر آزاد باشم و بار دیگران را به دوش نگیرم ، برایم بهتر است . » ایشان گفتند : نه رضایت تو را می خواهیم . بعد هم که به اصرارشان جانشینی ایشان را قبول کردم برای این بود که فرمودند من برای بعد از خودم نگرانم و می خواهم کسی باشد که این نگرانی را نداشته باشم و خواست الهی این است که شما این وظیفه و خدمت معنوی را قبول کنید . من به این جهت قبول کردم.)))

بله، ایشان به وی می گوید: «خواست الهی این است که شما این وظیفه و خدمت معنوی را قبول کنید»...
اما وقتی به این نقطه برسیم که تصور کنیم جایگاه مان بنا به خواست الهی بوده است، لاجرم بعد از مدتی خود را به جای خدا خواهیم گذاشت و مریدان ما مبدل به انسانهای بی روحی خواهند شد که تنها وظیفه شان دستبوسی و پایبوسی و انجام خواسته های ما به عنوان مراد و رهبر است. در این وادی هر روز باید برخلاف دستورات خدا جلوی «مراد و رهبر» سجده و رکوع رفت و جان فدای او و خواسته هایش نمود. و اینگونه است که اهداف اولیه سلک درویشی به انحراف می رود و متأسفانه می بینیم که جوانان ساده دل در گوشه و کنار این خاک (همانطور که در دیگر نقاط جهان) به دام جاه طلبی و فرصت طلبی و مال اندوزی رهبران فرقه افتاده و جان و جسم و هستی آنان قربانی خواسته های آنان می گردد بدون اینکه حتا جرعه ای از آرمان مورد نظر خود را بازیافته و نوشیده باشند و یا در آن مسیر حرکت کرده باشند.

در هفته های اخیر شاهد اعتصاب غذای چندتن از این دراویش هستیم که دو تن آنان در شیراز می باشند. افرادی که در نهایت سادگی اما ناآگاهانه و تنها با اتکا بر یک تفکر فرقه ای تصمیم گرفته اند به قیمت حذف جان هم که شده از اهداف رهبری فرقه دفاع کنند بی آنکه متوجه باشند در دامی فروافتاده اند که محتوای آن به جای از خود گذشتن، ارضای غرور یک فرد است. دقیقا همانگونه که مسعود رجوی بخاطر حفظ موقعیت سیاسی و تشکیلاتی خود، صدها نفر از اعضایش را در کشوری که قتلگاه آنان محسوب می شود نگهداشته و حاضر به انتقال آنان به کشور امن تری نیست چرا که از نظر او تمامی انسانها و از جمله اعضای فرقه اش تنها وسیله ها و رباتهایی برای رسیدن او به قدرت می باشند و تنها چیزی که این میانه ارزش ندارد جان صدها و هزاران انسان است. همانطور که دهها تن را وادار نمودند تا بخاطر آزادی رهبرشان از بازداشتگاه فرانسه، خودسوزی کنند و صد نفر را هم تا پای جان به اعتصاب غذا وادار نمودند. و امروز همین مسئله به شکل دیگری در مورد دراویش رخ می دهد.
راستی چرا اعتصاب غذا تا پای جان؟ بخاطر چه هدفی و چه آرمانی؟ آیا آرمانی که با مرگ آغاز می شود می تواند زندگی انسان را تغییر داده و به زندگی بیندیشد؟ آیا رهبری این فرقه می خواهد با جان مریدان خویش به حق و حقیقت برسد؟ آیا همیشه بها را باید مریدان بپردازند؟ و آیا دراویش قرون پیشین نیز اینگونه به زندگی و به هستی می نگریستند و از جسم و جان مریدان خویش مایه گذاری می کردند؟ هدف آنان چه بود و آیا هدف امروزین دراویش نیز همان اهداف سادگی و ساده زیستی و مهرورزی و از خود گذشتگی و مردم داری است؟ بی تردید گروههای مختلف درویشی یک دیدگاه ندارند و چنین مسیری را بر نمی گزینند اما باید بیشتر فکر کرد که آیا با خشونت می توان به اهداف انسانی رسید؟ شاید لازم باشد در جایی انسان از همه چیز خود بگذرد و جان فدا کند که در طول تاریخ دیده ایم که چگونه در برابر اشغالگران و زورگویان و متجاوزین ایستادگی شده و جانهای بسیاری در این مسیر فدا شده است، اما آیا اینکارها کورکورانه بوده است؟ آیا در تاریخ کشورمان با اینهمه جانبازی و ایثارگری، می توان گفت که از جانبازی آریوبرزن و بابک خرمدین تا جانبازی سربداران و سرداران مشروطیت و تا دوران معاصر هدف ناپیدا و تصمیمات کورکورانه بوده است؟ مسلماً چنین نیست ولی نگاهی گذرا به کشتارهای اخیر فرقه هایی چون تشکل رجوی می توان هزاران نمونه به هدر رفته را مشاهده نمود که تا همین الان در جریان است. آیا خودکشی فرقه هایی چون فرقه کورش در آمریکا را می توان هدفمند دانست؟ آیا خودسوزی دهها تن بخاطر اینکه مریم رجوی از بازداشت فرانسویها آزاد شود کاری هدفمند و والاست؟ آیا کشته شدن در لیبرتی شاخص آزادگی و ناشی از عقایدی انسانی و توحیدی است یا متأسفانه ناشی از یک جهل عمیق برآمده از یک تفکر فرقه ای-مافیایی؟ شکی نیست که افراد فرقه مجاهدین نیز به تصور خود انگیزه های توحیدی و انقلابی داشته اند و به این راه کشیده شده اند، اما نهایتاً چه مسیری را رهبری این فرقه در چشم انداز آنان قرار داد؟ آیا جز نابودی و نیستی و خیانت به مردم و میهن را از رهبری خود به ارمغان بردند؟ می شود به وضوح دید که چگونه نیتهای انسانی و اهداف و آرمانهای توحیدی و وطنپرستانه وقتی در خدمت رهبری یک فرقه قرار می گیرد چگونه به انحراف و تباهی منجر می شود! وقت است که نگاهها را از دریچه دیگری ببینیم...

حال به خوبی می توان نقاط اشتراک فرقه مجاهدین با فرقه هایی چون دراویش را دریافت، در هر دو نمونه، رهبران خود را به خواست خدا رهبر می بینند و تنها به خدا پاسخگو هستند و هر دو مریدانی دارند که باید به پای آنان سجده کنند و بوسه بزنند... در هر دو نمونه، مریدان باید بخاطر حفظ رهبری و خواسته هایش به اعتصاب غذا و نابودی خویش بپردازند و با خشونت و مرگ طلبی به هدف برسند... مهم نیست که افراد با چه انگیزه هایی جذب شده باشند مهم این است که وقتی جذب شدند دیگر هویتی از خود ندارند و باید از خود تهی شوند (اما به جای پیوستن به مردم و به خدایشان) و در وجود رهبری خود حل شوند و مطامع او و فرقه را تأمین کنند ولو آرمان و اهداف اولیه آنها بکلی نابود و منحرف شده باشد.

امروزه وظیفه اصلی هر ایرانی و هر انسان معتقد و آگاه این است که نسبت به خطر بالقوه فرقه های مختلف هشدار بدهد و در جهت شناساندن آنان به جوانان و آگاهی دادن نسبت به پیامدهای ارتباط با چنین فرقه هایی بکوشد و آنرا تهدید مهمی برای پیشرفت جوامع بشری بداند. امیدوارم جوانانی که از روی سادگی اسیر چنین دستگاههای مخربی می شوند دریابند که تنها داشتن احساس و انگیزه برای تغییر جامعه کافی نیست به این دلیل روشن که فرقه ها در همه جا یافت می شوند و بدنبال صید چنین کسانی هستند که دوست دارند تغییر کنند و تغییر بدهند و آرمانهای انسانی و ارزشمندی در سر می پرورانند، اما بعد از شکار کردن این افراد، مسیر دیگری را برایشان رقم می زنند که جز به نابودی و نیستی و مرگ نمی انجامد. مرگی که هدفمند و ارزشمند نیست و تنها در راستای ارضای خوی مال اندوز و شهوت پرست و جاه طلب رهبران این فرقه هاست. اینکه کدام فرقه بهتر است یا خوب است یا بد است ما را به جایی نمی رساند. مشکل ما زمانی حل می شود که اندیشه فرقه پرستی و فرقه گرایی و مرید و مراد بودن در ما محو و نفی شود وگرنه مدام در معرض تهدید قرار داریم. شاید دورانی نیاز جوامع بود که فرقه هایی اینگونه وجود داشته باشند چرا که شرایط اجتماعی و فرهنگی ایجاب می نمود اما امروزه دیگر نمی توان هم به پیشرفت جوامع انسانی و به کمال انسانی فکر نمود و هم خود را اسیر فرقه هایی کرد که با بستن فکرها و حبس کردن مغزها اهداف خود را به جلو می برد. هر دستگاهی که جلوی فکر کردن انسانها را بگیرد و بدنبال ربات سازی باشد لاجرم محکوم به فناست چه اهداف خوبی در سر داشته باشد و چه اهداف شرّ. چرا که اولین گام برای انحراف را با بستن اندیشه ها و اسیر کردن مغزها پیموده است.

هامون شیرازی

برچسب ها