خانم رقیه فرازیان فرد کهن که ایشان را به نام خانم ندایی می شناسیم مادر آقای فریدون ندایی (اسیر فرقه رجوی) می باشند. او مادری فداکار و از خود گذشته است که سال هاست غم دوری از فرزندش را بر دوش می کشد و سنگ صبور بی تابی های پدر فریدون در هجران فرزند است. با همه اندوهی که از اسارت فرزندش بر قلب او سنگینی می کند از پای ننشسته و برای رهایی فریدون تلاش می کند. اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید: "من سه پسر دارم، فریدون فرزند بزرگم است، من عاشق بچه هایم هستم، از غصه فریدون پیر شدم ولی تا زنده ام به دنبال نجات فریدون هستم و آرزویم رهایی فرزندم از چنگال اهریمنی فرقه رجوی است."
خانم ندایی می گوید: "فرزندم به امام خمینی علاقه فراوانی داشت. دانشجوی خط امام بود، در دوران دبیرستان و دانشگاه با بچه های هم کلاسی به نیازمندان کمک می کرد و دوستدار امام بود. بعد از انقلاب در کسوت پاسداری در مسجد انبیای خیابان پیروزی خدمت می کرد. به افراد مجرد 500 تومان حقوق می دادند ولی فریدون این پول را هم به حساب امام واریز می کرد. او بچه دلرحم، مهربان و باگذشتی بود.
فریدون متولد 1339 و دانشجوی ریاضی فیزیک بود و به زبان انگلیسی تسلط کامل داشت، با انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه ها به خدمت سربازی رفت و جزء 28 ماه خدمتی ها و در لشکر 16 زرهی قزوین بود. در تاریخ 16/10/1359 زمانی که تقریبا شش ماه از خدمتش باقی بود به اسارت دشمن بعثی در آمد. مدت ها از او بی خبر بودیم. خیلی دنبال او گشتیم. بارها با لشکر او تماس گرفتیم ولی خبری به دست نیاوردیم. مدت ها طول کشید تا نامه او به دست ما رسید و فهمیدیم که در عراق اسیر است. ماه ها طول می کشید تا نامه هایش از طریق هلال احمر به دست ما برسید.  قبل از اتمام جنگ برای رهایی فرزندم تلاش های بسیار کردم."
خانم ندائی ادامه میدهد: "بعد از پذیرش قطعنامه در سال 67 و پایان جنگ همه اسرا خوشحال شدند و جشن گرفتند که به ایران باز می گردند. اسرا مبادله شدند ولی از بازگشت بعضی از اسرای جنگی خبری نبود. یکی از جدا شده های فرقه رجوی ماجرا را اینگونه به ما خبر داد:
یک سال از پایان جنگ گذشت و از مبادله بعضی اسرا خبری نبود. در سال 68 مهدی ابریشمجی نزد آنها می رود و با اسرا صحبت می کند و می گوید که شما مبادله نشده اید هرکس می خواهد به ایران برود ما او را به ایران می بریم. در تاریخ 14/02/ 1368 حدود 1500 نفر از اسرا را جمع می کند و با خود می برد. پس از یک هفته اسرا اعتراض می کنند که چرا ما را به ایران نمی برید؟ پس از گذشت یک ماه، می گویند که نماینده صلیب باید از شما بازدید کند. با حضور نماینده صلیب، سران مجاهدین خلق به اسرا می گویند که شما بیشتر از یک کلمه نمی توانید صحبت کنید. نماینده صلیب از اسرا سوال می کند می خواهید در اشرف بمانید یا به تهران بروید؟ فریدون جزء افرادی بوده که می خواسته به ایران بازگردد. متاسفانه نماینده صلیب سرخ کار را تمام نکرده و همه مجبور شدند در اشرف بمانند. سپس مجاهدین خلق کسانی که خواهان بازگشت به ایران بودند را به زندان ابوغریب می فرستند. در آن زمان فریدون به شدت بیمار شده و دچار افسردگی می گردد و تمام موهای سرش می ریزد"
خانم ندایی در ادامه می گوید: "زمانی که فریدون را به اردوگاه برده بودند به ما زنگ زد (تلفن تماس با کد هلند بود). گفت که شما نگران من نباشید، من در انگلیس هستم. صلیب سرخ در مورد فرزندم کوتاهی کرد. من به آمریکا رفتم با صلیب سرخ جهانی صحبت کردم ولی اقدامی نکردند. در طول این سال ها برای ملاقات فرزندم بارها به عراق رفته ام و در اثر سختی های سفر به شدت بیمار شدم ولی با تمام این تلاش ها، موفق به ملاقات پسرم نشدم. چرا فرزندان ما از حقوق انسانی برخوردار نیستند و از ابتدایی ترین حقوق بشری محروم شده اند. اینها اسیر جنگی بوده اند و به خواست خودشان جزء مجاهدین خلق نشده اند ولی اینک تروریست حساب می شوند. هیچ یک از نهادهای بین المللی و حقوق بشری برای دادن حق انتخاب به اسرای فرقه رجوی، قدمی برنمی دارند. من و همسرم سال هاست چشم انتظار رهایی فرزندمان هستیم و تاکنون ملاقات با عزیزمان میسر نگردیده است. از مسئولان می خواهم برای رهایی اسرای جنگی؛ که سال ها برای دفاع از وطن خود جنگیده، به اسارت دشمن در آمده و ناجوانمردانه در دام منافقین افتاده اند؛ تلاش کنند. از مجامع بین المللی تقاضا دارم به فرزندان ما آزادی انتخاب بدهند تا امکان این را داشته باشند که در فضایی بدون فشار، مسیر زندگی خود را انتخاب کنند. از نهادهای حقوق بشری دنیا می خواهم حقوق انسانی مادران اعضای دربند فرقه رجوی که خواهان ملاقات با فرزندانشان هستند را از سران فرقه مطالبه نمایند."
این مصاحبه در تاریخ 17 شهریور 1395 صورت گرفته است - عاطفه نادعلیان
مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی - قسمت دوم
 

برچسب ها