سلام برادرجان
جواد سالهاست ازت خبری ندارم. بی وفا حتی سختی یک زنگ زدن هم به خودت ندادی بارها بابا برات نامه نوشت عکس فرستاد حتی پسرم ازش فیلم گرفت برات فرستاد و همه دیدن وضعیت بابا چگونه است .
تو منو خوب میشناسی چون با هم بزرگ شدیم با هم تو کارخانه برنجکوبی بابا کار کردیم چه خاطراتی... شب هایی که تا صبح در کنار هم کار میکردیم!
هردو عاشق ورزش های رزمی بودیم چه سختی هایی گذروندیم صحنه دردناک فوت داداش حمید یادت هست ؟؟؟ مریضی خواهر اکرم چی ؟ یادمه وقتی فهمیدی خواهر فوت شده با چه سراسیمگی خودت رو به محل رسوندی
جواد ما با هم رفتیم خدمت و اصلا قرار نبود من برگردم و تو بمونی لحظه جدایی مون که یادته چطور فرمانده به ما گفت شما دو برادر اگر دوست دارید یکیتون برگرده عقب و تو مثل همیشه جانفشانی کردی و منو فرستادی،  جواد این لحظه ها که یادم میاد داغ دلم تازه میشه بعد اینکه برگشتم بعد حدود یک ماه که خواستم خبرتو بگیرم فرمانده گفت برادرت طی یک عملیات در شهر مهران توسط مجاهدین اسیر شد.
جواد بازم تکرار میکنم که تو منو خوب میشناسی و امکان نداره به من پشت کنی چون از دل هم کاملا خبر داریم و میدونم ماندن تو تا به این لحظه در آن تشکیلات فقط به علت ناامیدی توست و فکر میکنی ما فراموشت کردیم و دیگر جایی بین خانواده نداری هیچوقت چنین فکری نکن که مدیون خواهی شد.
به لطف الهی امیدوارم هرچه زودتر به این یقین برسی که خانواده ات هیچگاه فراموشت نخواهند کرد و برای دیدنت لحظه شماری میکنند.
بابا از وقتی شنیده که شما به کشور امن آلبانی رفته اید کمی نسبت به قبل که خیلی چشم انتظاری میکرد آرام تر شده است ولی هنوز منتظر زنگت هست.
نمی دانم خبر داری یا نه که مامان بعد اینکه تورو دید تو عراق حدود 2 سال به علت استرس های شدید وابسته به بیماری قند در تاریخ 5/7/84 فوت کرد.
در خصوص مصاحبه ای که در همان سالهای بعد حضور مامان بابا به اشرف با تلویزیون رجوی داشتی که همین پارسال توسط پسرم توانستم ببینم باید بگم، بله مامان و بابا اون زمان که دیدنت از وضعیتت خوشحال بودند و نمی خواستند ناراحتت کنند!
برادر عزیزم من برای شنیدن صدایت از پشت گوشی تلفن لحظه شماری میکنم و فقط میخوام کمی باهات صحبت کنم دلمو نشکن توروخدا
منتظرت میمونم جواد جان
فردا دیر است همین الان زنگ بزن
09382146080
 

برچسب ها