به مناسبت میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر، به دیدن مادری فداکار و شجاع رفتیم که سال هاست برای رهایی فرزند خود و فرزندان دیگر این مرز و بوم از اسارت فرقه تروریستی رجوی تلاش می کند و خستگی ناپذیر در این راه گام بر می دارد.
اولین فریاد های او پشت دیوارهای پادگان اشرف در اوایل سال 88 سران فرقه مخرب رجوی را به وحشت انداخت. خانم ثریا عبداللهی که هرگز از تهدید، توهین، تحقیر و سنگ پرانی های فرقه نهراسید، تا شهریور 91 یعنی به مدت سه سال و نیم همراه با دیگر خانواده ها در بیابان های خشک عراق پایداری نمود تا صدای او و سایر مادران به گوش اسرای اشرف برسد و فریادهایشان رهایی را به آنان نوید دهد.
مادران رشته محکمی شده بودند که فرقه رجوی نتوانست در برابر آنان دوام بیاورد و به ناچار مجبور به تخلیه پادگان اشرف و نهایتا تخلیه اردوگاه لیبرتی شد. مادران و خواهرانی که سال ها در بیابان های عراق برای رهایی عزیزانشان سختی ها را تحمل کردند با جدا شدن افراد از فرقه، شادمان می شدند و خدا را شکر می کردند.
***
مصاحبه با خانم عبداللهی در زیر از نظرتان می گذرد:
3. شما به عنوان مادری که در طی این سال ها، در صف مقدم مبارزه با فرقه رجوی برای رهائی اسیران در بند بوده اید نمونه های بسیاری از مادران و پدران را دیده اید که در فراق فرزند دربندشان از دنیا رفته اند. خواهش می کنم در این مورد صحبت کنید؟
امان از دل خانم شوکت قاسمی مادر پیمان کردمیر، واقعاً فوت نابهنگام ایشان ضربه روحی سختی به من زد. این مادر همراه شوهر مریض خود سال ها پشت درب اشرف ماند. تنها خواسته او فقط دیدار و ملاقات بعد از بیست سال دوری بود. ایشان بیشتر همراه خانواده ها بودند، در تمام ساعات شبانه روز این مرحومه آماده بود و همراه همسر خود بالای خاک ریزها می نشست و آرام آرام حرف می زد و گریه می کرد. روزی از این مادر جگر سوخته پرسیدم: "خانم کردمیر با کی حرف می زنی و گریه می کنی؟"  گفت: "با پیمان (پسرش که اسیر بود)، پدرش خیلی مریض است می ترسم بلایی سرش بیاید و پیمان را نبیند، پیمان پسر آرام و مظلومی است اصلاً با هیچ کس کاری ندارد، او فقط به عشق خوانندگی آمده این خراب شده"
تا ساعت ها که قدم می زدم فقط به اشک های صورت مرحوم شوکت قاسمی فکر می کردم که مثل باران قطره قطره پشت سرهم روی دامن گل گلی اش می ریخت، نمی دانم واقعاً خدا چرا این همه ظلم را قبول کرد.
 مرحوم آقای حبیب االله عبدی رئوف پدر احمد عبدی، نزدیک به دو سال در اشرف تحصن کرد. پدری بسیار آرام ولی با معلومات عمومی بسیار قوی، مهربان، صبور و خنده رو، قلبشان باتری داشت. روزی ما خانواده ها رفتیم درب جنوب، آقای عبدی هم همراه ما بود، اعضای فرقه با سنگ و آهن و چوب به طرف این پیرمرد هشتاد ساله حمله ور شدند، چندین سنگ و آهن به بدن لاغر این پدر خورد، من فریاد زدم که چرا این پیرمرد را می زنید ایشان با حرمت و احترام با شما حرف می زند، مجدداً تمام خانواده ها را به سنگ و آهن بستند، دیدم آقای عبدی گوشه ای نشست، ترسیدم رفتم ببینم چه شده، دیدم دست و صورت ایشان تماماً خونی شده، خدا لعنت کند شماها را مگر ما چه می خواستیم، مگر این پدر چه گناهی داشت، همسر ایشان با گریه آمد و آقای عبدی را به طرف کانکس خانواده ها برد.
 4. پیام شما به سران جنایتکار فرقه تروریستی رجوی چیست؟
سران جنایتکار فرقه مخرب رجوی در حدی نیستند که من بخواهم به آن ها پیام بفرستم، این نفرات قاتل ملت ایران و جوانان ایران هستند، آن ها جنایت هایی کردند که در تاریخ بشر دیده نشده، سران فرقه می دانند که ما خانواده ها همراه با جداشدگان از فرقه رجوی، دست از مقاومت و پشتکار برنخواهیم داشت، چرا که عزیزان ما را با انواع دروغ ها و نیرنگ ها در زندان های خود اسیر و گرفتار کرده اند و برای رهایی این اسیران تا آخرین نفر و تا آخرین نفس ایستاده ایم. آزادی اسیران هدف اصلی تمام خانواده هاست.
من به عنوان یک مادر در سال 1388 تنها برای دیدن پسرم به عراق رفتم و تنها خواسته من فقط دیدار با پسرم بود، به هر صورت این حق طبیعی و قانونی من بود که با پسرم ملاقات کنم چرا که فرزندم را سران فرقه ربوده و در زندان اشرف مخفی کرده بودند تا سپر جانی مریم و مسعود ملعون باشد.
اولین روزهای تحصن به فرماندهان و سرکردگان فرقه در اشرف اعلام کردم من با سیاست کثیف شما کاری ندارم فقط پسرم را می خواهم اگر پسرم را آزاد کنید من هم بی سر وصدا  از اشرف خواهم رفت و اگر نه به خداوند قسم، خاک اشرف را زیر و رو خواهم کرد چراکه من مادرم و عمر، جوانی و هستی ام را فدای پسرم کرده ام.
اکنون همان گفته های سال 88 را تکرار می کنم، پسرم باید از چنگال دیو ستمگر رها شود، در غیر این صورت من و تمام خانواده های اسیران فرقه دجال رجوی به کشور آلبانی خواهیم رفت و مقر مژگان پارسایی نفرین شده را به سرنوشت اشرف و لیبرتی دچار وهمه اسیران را آزاد خواهیم نمود. ملاقات حضوری حق مسلم ماست.
 5. به مناسبت روز مادر با فرزند خود سخن بگویید. امید است که این مصاحبه موجب شود صدای شما به گوش او برسد و هر چه زودتر زنجیر های  اسارت را بگسلد.
امیر اصلانم، فدای نام قشنگت! عزیز مادر، همه این اتفاقات را می دانستی، خاطرت هست روزی که می خواستی با قطار به مشهد بروی؟ زنی فال بین در قطار کنارت نشست و گفت پسرم برای تو اتفاقی خواهد افتاد و تو از مادر و خانواده ات خیلی دور می شوی و به دست عده ای خدا نشناس و کافر گرفتار خواهی شد چرا که فال حضرت یوسف برایت آمده. آری پسرم ای کاش زبان آن زن لال می شد و این فال را برایت نمی گرفت. امیر جان می دانم تو خود را فدای راحتی مادر و خواهرانت کردی، می خواستی بهترین زندگی را برای ما مهیا کنی ولی افسوس، این نامردمان و کافرصفتان بدترین سرنوشت را برای تو نوشتند.
امیرم! اسفند ماه است و امروز شب چهارشنبه سوری است. آه عزیز مادر، چقدر دلم برایت تنگ شده، هوای آغوش گرمت و دستان مهربانت را کرده ام، می خواهم دو بار زیر گلویت را جانانه ببوسم! دلم تنگ است برای صدایت، برای نگاه های معصومانه ات، برای آن هیکل قهرمانت، برای آن صحبت های شیرینت، برای خنده هایت، امیرم، بعضی وقت ها آمدن ها هم دیر می شود. عزیزم! سعی کن زودتر بیایی تا حسرت دیدارت را به خاک نبرم، یگانه پسر مظلومم! کور شود چشمی که امیدم را نشان کرد و بشکند دستی که زندگی ام را اسیر و نابود کرد!
امیر جان! حتماً متوجه شدی که این دجالان روباه صفت چه سرنوشت شومی برای تو، مادرت و خانواده ات نوشته اند، سی سال تمامی اعضای خود را فریب دادند، نفرات مخالف را اعدام و زنده به گور کردند، ازدواج و عشق را برای تو و دوستانت حرام کردند ولی رهبران فرقه در فرانسه و دیگر کشورها به عیش و نوش خود مشغولند، امیر جان! بسیاری از اعضای این فرقه حتی در سطوح بالا جدا شدند و به دنبال زندگی خود رفتند. تمام نفرات اسیر؛ ربوده شده از جبهه های جنگ یا زندان صدام حسین و یا از کاریابی ترکیه هستند، پسرم کدام مبارزه! کدام سرنگونی؟ همه این حرف ها فقط یک کاسه کشک است که به جای نهار و شام به شما بی خبران تحویل داده می شود. آمریکا با آن همه هیبت در مقابل قدرت ایران دست به سینه ایستاده، حال یک عده پیر، معلول و مریض با دست خالی می خواهد ملت را نجات دهند. پسرم سی و پنج سال سرکردگان فرقه تروریستی رجوی به شما دروغ گفتند، به تو دروغ تحویل دادند، می دانم تو می توانی جدا شوی اما ترا ترسانده اند که اگر جدا شوی به عنوان منافق در ایران اعدام خواهی شد. امیرجان به خدا قسم تماماً کذب محض است تمام جدا شدگان در ایران هستند، همه مشغول زندگی خود می باشند. این ها فقط و فقط برای فریب و ترساندن شماست. تو اعلام جدایی کن. تمام دوستانت جدا شدند و گفتند: "رهبران فرقه امیر را تمام وقت زیر نظر دارند، اصلاً اجازه ندارد تنها جایی برود، به خاطر این که می ترسند جدا شود." امیرجان! تو می توانی به کمیساریا اعلام کنی که من جدا می شوم! هر کشوری که خواستی می توانی بروی، اصلاً اصراری نیست که حتماً باید به ایران بیایی، اصلان جان ترا قسم می دهم به روح علی بابا! خودت را نجات بده، تو بیایی به یقین تمامی دوستانت هم خواهند آمد،  برای پناهندگی در کشورهایی که دوست داری می توانی از طریق کمیساریا اقدام کنی، اصلانم فقط اراده می خواهد همین، خواستن توانستن است، تا کی می خواهی بار ذلت را به دوش بکشی، یا علی بگو و زنجیرها را پاره کن!
حنای رجوی واقعاً دیگر رنگ ندارد، خانواده ها تا آخرین لحظه برای رهایی تمام اسیران از دست زالوی خون آشام تلاش می کنند و در کنار عزیزانشان هستند.
ما تا آخر ایستاده ایم.
از خانم عبداللهی برای اینکه قبول زحمت نموده و این مصاحبه را با من انجام دادند نهایت سپاس را دارم و برای ایشان و تمامی مادران دردمند و رنج کشیده که به حق "قربانیان فراموش شده" لقب گرفته اند آرزوی صبر و رسیدن به وصال عزیزانشان را با توسل به بی بی دو عالم از درگاه حق مسئلت می نمایم.
عاطفه نادعلیان
 

برچسب ها