گزارشی از مراسم تدفین یک هموطن در شهر کلن آلمان با شرکت مجاهدین

گزارش ارسالی بخشی از خصلت های مجاهدین خلق را بخوبی به شما نشان خواهد داد لازم به ذکر است که متوفی از هواداران این فرقه بوده است. مراسم تدفینی در روز پنجشنبه برابر با 30-06-2011 برای یک هموطن ایرانی بنام م. ع. در شهر کلن آلمان برگزار گردید. فرد مرحوم از طرفداران سازمان مجاهدین بود و بدین سبب، طرفداران این سازمان هم در این مراسم شرکت کرده بودند. در این مراسم که از طرف خانواده فرد مرحوم و با تمامی خرج آنها ترتیب یافته بود مجاهدین طوری بر خورد میکردند که گویا فرد فوت کرده و تابوت و مراسم خاکسپاری مال شخصی آنهاست و خانواده وی در این مورد حرفی و حقی ندارند. افرادی از آنها (مثلآ فردی بنام منصور وجود که گویا از شهر برلین آمده بود) حتی به برادر زن مرحوم که در کنار تابوت ایستاده و تابوت را حمل مینمود حمله ور شد و وی را با زور از تابوت جدا نمود تا که فقط خود وی و طرفداران سازمان وی به تنهائی و بدون شر کت افراد خانواده مرحوم، تابوت را حمل نمایند. ریخت و قیافه ظاهری این فرد با کراوات، خیلی عادی مینمود ولی در برخورد با دگر اندیشان شبیه چماقداری بیش نبود. از طرف دیگر این افراد چنانکه گویی در یک مراسم و تظاهرات خیابانی از پیش تعیین شده و با اجازه پلیس شرکت کرده و وارد خیابان شده باشند، با مگافونها و سایر ادوات صوتی خود وارد محوطه گورستان شهر کلن شده و با صدای بسیار بلند و خشونت آمیز که یاد آور تهاجمات باندهای چماقدار نازیها بود، فضای گورستان شهر کلن را، که میبایست طبق مقررات کشورآلمان، در این مکانها سکوت کامل حکمفرما باشد، به فضای بسیار ناهنجاری، هم برای شرکت کنندگان غیر سازمانی در این مراسم و هم برای سایر آلمانیهائی که برای بازدید قبور اهل خانواده خود به گورستان آمده بودند بدل نمودند. تا جائی که حد اقل بعضی از خانمهای آلمانی شرکت کننده در این مراسم از دیدن چنین صحنه رقت بار و خشونت آمیز، آنهم در جریان مراسم تدفین یک انسان، آنچنان شوکه شده بودند که بی اختیار، آنهم نه برای فرد فوت شده بلکه برای آتمسفر بسیار ناهنجار و خشونت آلودی که مجاهدین خلق با رهبری فردی بنام جواد دبیران در این مراسم پدید آورده بودند شروع به گریه نمودند. مجاهدین به حرف و توصیه و خواهش و تمنای تمامی افراد خانواده مرحوم و هیچ فرد دیگری که از آنها نبود گوش بدهکار نداشتند و چون قداره بندان شعبان بی مخ به کار برهم زدن و حتی درگیری با خانواده و اطرافیان و دوستان غیر سازمانی فرد مرحوم ادامه میدادند. خانمهای روسری دار و بدون روسری مجاهد خلق هم به فرزندان و همسر مرحوم نزدیک شده و با زخم زبانهای متعدد، مثل: "اگر شما خانواده خوبی برای م.ع. بودید، وی در تنهائی نمی مرد" و از این قبیل اراجیف نا بجا، فرزندان جوان و ماتم زده و بسیار محزون و گریان مرحوم را در این شرایط بسیار دردناک و حساس آزار روانی غیر قابل تصور هم میدانند. رفتار آنها شبیه رفتار سادیسمی هایی مینمود که از آزار رساندن به دیگران احساس لذت و شادی میکنند. صحنه آنچنان زشت و رقت بار شده بود که بعضی ها چون خود من آرزو داشتیم که در آن لحظه ها هرگز آنجا حضور نداشتیم. فرد پر صدائی را هم آنها برای نعره زدن با خود به گورستان آورده بودند، بدون در نظر گرفتن رعایت ادب و رسوم ملت آلمان در گورستانها، که همان سکوت و آرامش در این مکانها میباشد، نعره کنان با مگافون خود حاضرین را با یک صدای مهیب دعوت به تکرار اراجیف و شعارهای زشت و نابجای خود میکرد که طبق معمول "مرگ بر…" و "مرگ بر…" و "درود بر مجاهد بود". در جریان این خاکسپاری، تنها چیزی که برای آنها مطرح بود، فقط و فقط مطرح نمون خودشان بود و بس. انسانیت، ادب، آرامش در گورستان یک شهر آلمانی و نزاکت و بر خورد اصولی و تحمل و بردباری در جهت احترام به اصول مردم آلمان در این مکان و رعایت حق میهمانی ما در این کشور و نیز رعایت حال و احوال فرزندان و همسر بهت زده مرحوم، برای آنها مفاهیمی ناشناخته بودند. بعد از مشاهده این صحنه های بسیار تاسف بار و رقت انگیز، شخصآ به این نتیجه رسیدم که آنها اگر روزی در ایران قدرتی داشته باشند با افرادی که مثل آنها فکر و زندگی نمیکنند چه ها که نخواهند کرد. آنها تحت هر شرایطی مخالفین فکری خود و همه کسانی را که مثل آنها فکر و زندگی نمیکنند را از بین برده و هر بلای قابل تصور و غیر قابل تصوری را بر سر کسانی خواهند آورد که مثل خود آنها نیستند. همه آن چیزی را که بوی مجاهدی نداشته باشد را از بین خواهند برد و تحمل و بردباری برای آنها مفاهیمی ناشناخته خواهد بود و بس. پل پتی دیگر در قرن 21. آنها با این برخورد و رفتار خود اثری بسیار نامطلوب و زننده در اذهان هموطنان خود و از همه مهمتر در اذهان آلمانیهای میهمان و حاضر در صحنه ایجاد نمودند. تا جائی که بعضی از آلمانیها نیز رفتار آنها را با چماقداران و قداره بندان دوران نازیهای تاریخ آلمان مقایسه کرده و آرزو مینمودند که در آینده کشور و ملت ایران یک چنین نیروی لمپن مآبی نتواند نقشی را بعهده داشته باشد. بدین ترتیب، یک مراسم خاکسپاری که میتوانست با آرامش خاطر همه مدعوین و شرکت کنندگان و حتی خود طرفداران مجاهدین و بصورت متمدنانه صورت گرفته و به انجام و به اتمام خود برسد، به یکی از نا خوش آیند ترین صحنه های دوران زندگی بعضی از شرکت کنندگان بدل گردید. و زمانی که افراد خانواده و سایر دوستان مرحوم م.ع. برای باز گشت آرامش به گورستان، تصمیم به ترک گورستان گرفته و مرده و تابوت وی و قبر عزیز خود و خود گورستان را به آنها محول نموده و با بدنی لرزان و چشمهائی گریان از قبر عزیز خود در حال فاصله گرفتن بوند، طرفداران مجاهدین با شعارهائی نظیر "مرگ بر…" و "مرگ بر…" آنها را بدرقه مینمودند. آنها حتی برای افراد خانواده و فرزندان فردی که سالهای متمادی برای آنها شبانه روز کار کرده و حتی از غذا و لباس و خرج فرزندان و خانواده خود بریده و پولهای هنگفتی را در راه آنها خرج نموده بود، کوچکترین احترامی را روا نمیداشتند و برای حتی تصاحب تن بی روح آن فرد در روز خاکسپاری هم حاضر به هر نوع عمل خلاف اخلاقی و زیر پا نهادن تمامی ضوابط فرهنگی و انسانی شدند. برخورد افراد آنها آنچنان بود که گویا آنها از خود اراده ای ندارند و چون عروسکان کوکی از راه دور اداره میشوند. آمده بودند تا به فرمان نعره و داد برآورند و توهین به دیگرکسانی بکنند که مثل آنها نبودند و مثل آنها فکر نمیکردند. آمده بودند تا با نعره و فریاد بر سر اعضای خانواده و دوستان غیر سازمانی آن مرحوم، عقده های شکستهای طولانی سالیان دراز خودرا خالی کنند. راستی فرزندان آن مرحوم و همسر وی چه گناهی را برای آنها مرتکب شده بودند که مستوجب چنین برخورد زشت و ناپسندی از جانب آنها باشند. آیا غیر از این است که آنها حتی در جهت خدمت پدرو همسرشان به سازمان دلخواه خود آنها، از دست نوازشگر پدرخود و از کنار هم بودن با همسر خود دست کشیده و مجبور شده بودند که وی را برای خدمت تمام عیار به سازمان آنها رها کنند واجبارا وی را کاملآ ا در اختیار و خدمت به آنها آزاد بگذارند؟ با دیدن این صحنه ها به یاد افرادی افتادم که در دام فرقه ها و سکتهای جنایتکار گرفتار شده اند و شخصیت و انسانیت خود را در راه خدمت به رهبران فرقه زیر پا نهاده و آماده اقدام به هر کار و عمل ضد انسانی شده اند. به یاد صد ها کودکی افتادم که فرقه و باند رجوی آنها را بناحق از والدینشان جدا نمود و بیاد هزاران زن و شوهر و همسرانی افتادم که به دستور رجوی از هم جدا شدند و سرنوشت و زندگی فرزندان خود را فدای قدرت طلبی جنایتکارانه رجوی نمودند. بیاد چنین کسانی افتاده و در این افکار پرسه میزدم که چگونه بسیاری از افراد صادق در دام این فرقه گرفتار شده بودند و هنوز هم با اعمال روشهای شستشوی مغزی از طرف مجاهدین، گرفتار این فرقه هستند. بسیاری از این افراد، حتی تمامی دارائی خود و حتی آخرین دارائی خود که انگشتری ازدواج خودشان بود را هم به سازمان هدیه نمودند. بسیاری همسران خود را در راه باورها و عقاید این سازمان قربانی دادند. این سازمان در همانحال و مثل همیشه با ولخرجیهای وحشتناک و با گرفتن میلیونها پول از صدام حسین (که فیلمهای آن صحنه های دریافت پول و خدمت خائنانه به صدام حسین بعد از سرنگونی دیکتاتور عراق به بیرون راه یافت) همواره سعی بر این داشتند که به طرفداران خود بباورانند که آنها تمامی مخارج خود را از طریق طرفداران ایرانی خود تهیه مینمایند و مساعدت کننده دیگری ندارند. آنها هنوز در جهت شستشوی مغزی طرفداران خود، طرفداران خود را برای جمع آوری اعانات مردم در اروپا به خیابانها میفرستند. ولی انسان میباید که ابله و بیشعور باشد تا نداند که خرجهای میلیونی این سازمان را نمیتوان از این اعانات جمع آوری نمود. آنها تا کنون در این مورد به هیج فرد ایرانی صورت حسابی و گزارشی را پس نداده اند. مگر میتوان با جمع آوری اعانات مردمی خرج مسافرتهای هزاران مردمی را فراهم نمود که سازمان آنها را هر از چند بار یکبار با هواپیما و با خرج سازمان جهت فریب مردم و سیاستمداران آمریکائی برای یک هفته به آمریکا میکشاند و دعوت میکند؟ در این افکار پرسه میزدم که نا گهان با صدای دلخراش شعارهای آنها دوباره به صحنه و آتمسفر گورستان برگشتم. آنها سپس در کنار طرفداران ناب خود، دقایق زیادی شعارها و اراجیف شناخته شده خود را فریاد زدند و محیط آرام گورستان را به صداهای گوش خراش و شعارهای نابجای "مرگ بر این" و "مرگ بر آن" خود آلوده کردند. آنها چون افراد بی خرد هنوز مرگ کسانی را آرزو داشتند که سالیان متمادی از وفات و مرگ آنها گذشته بود. لابد سرانجام هم محل گورستان را با احساس اینکه: دیدید چه بر سرخانواده نا مجاهدش آوردیم، ترک کردند. تا روزی دیگر و در جائی دیگر باز نظیر این فاجعه را برای دیگران بیافرینند و در درون روح مرده خود، احساس پیروزی و زندگی را حد اقل در صحنه گورستان و در بر خورد با افراد و خانواده ای نجیب و ضعیف دیگر تجربه کنند. با خود اندیشیدم که چه فرجام زشت و ناگواری برای کسانی که در جهت رسیدن به قدرت همه چیز را زیر پای خود مینهند. آری آنها در این گورستان با زیر پا نهدن همه ارزشهای متعالی انسانی و ایرانی، ظاهرآ پیروز صحنه شدند و خانواده مرحوم را با انبوهی از درد و زخم زبانهای غیر قابل تصور روانه خانه خود کردند. ولی 33 سال گذشته در این مملکت نشان میدهد که آنها در واقع در بین ایرانیان با شرف، دارای هیج مقام و ارزشی نیستند. و بدین ترتیب است که آنها برای فریب افکار عمومی در اروپا و نیز حتی برای ادامه فریب خود و همراهان خود، مجبور هستند که برای پر کردن سالنهای نمایش تهوع آمیز خویش، هزاران دانشجوی لهستانی را با پول و فریب و ترغیب و نیرنگ و قبول تمامی خرج آنها اعم از مسافرت و اقامت و هتل برای چند روز مسافرت به فرانسه بکشانند و آنها را در سالنی برای چند ساعت هم که شده گرد خود بعنوان سیاهی لشگر جمع کرده و با پوشانیدن لباسهای یک رنگ و یکسان، آنها راهم برای دیپلماتهای کم خرد اروپائی بعنوان ایرانیان طرفدار مجاهدین بفروشند و هم بدین ترتیب به خود فریبی بیمارگونه سالیان دراز خود که به دردی مزمن برای سازمان بدل شده است ادامه داده و و بدین ترتیب احتیاج روحی خود را در بزرگ بینی مریض خود، ارضاء نمایند. اکنون کاملآ قابل فهم است که چرا آنها در مقابل ایجاد پاسگاه پلیس عراق در شهرک اشرف مقاومت کرده و حتی حاضر میشوند که افراد خود را با دست خالی به جنگ ارتش عراق بفرستند. چرا که با وجود پاسگاهی از پلیس عراق در اشرف (که محدوده آن جزو خاک و قلمرو حکومت عراق است) برای زندانیان نگون بخت رجوی در اشرف، این امکان پدید خواهد آمد که از آن زندان بتوانند بگریزند! آنها خود با آگاهی کامل از اینکه اگر دست افرادشان در اشرف به اطلاعات کافی و رسانه های باز و حتی یک پلیس عراقی برسد و بفهمند که در دنیا چه خبر است، دیگر خود را از زندانی که مجاهدین برای افراد گرفتار در زندان اشرف فراهم نموده اند، جدا خواهند نمود است که با تمامی تدابیر دولت عراق به جنگ روی میآورند و حاضرند باز هم از جیب طرفداران خود و برای بقای ننگین خود مثل تمامی سالیان بعد از انقلاب سرمایه کنند. آری آخر و عاقبت خائنین به ملک و ملت را خداوند این چنین مجازات میکند. بعد از اتمام مراسم و با شروع ریزش باران، آنها هم رهسپار خانه های خود شدند، تا خود را برای راه انداختن چماقداری دیگری در جای دیگر آماده کنند.
دعای من و همراهان دیگرم در آخرین لحظات این مراسم فقط این شده بود که: بار خدایا ملت ایران را از شر این مجاهدین خلق خائن به خلق و دیار اجدادی ما در امان بدار.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.