رجوی در سکوت محض

شعارهای پرطمطراق رجوی برای «حفظ اشرف» و شرح سخنرانی های مفصل «تدوین استراتژی» همه اش از بنیان کشک از آب در آمد. استراتژی که روی دغل و ریا بنا شده باشد روزی تقش در خواهد آمد و استراتژی رجوی نیز چنین شد.
اشرف که «کانون استراتژیک مبارزه» بود اکنون قرار است تبدیل به پارک برای مردم دیالی عراق شود. اشرف که قرار بود «برای حفظ وجب به وجب آن جانفشانی» شود اکنون قرار است توسط شهرداری خالص آب فشانی شود و در آنجا زمین بازی برای کودکان و آب نما درست کنند.
رجوی می گفت «برای تاسیس ارتش آزادیبخش من و مریم در بنگالی نشسته بودیم و من حکم تاسیس را نوشتم» اکنون حکم انحلال را نیز خودش باید بنویسد ولی مثل همیشه در سر بزنگاههای تاریخی این داماد همیشه در حجله، وجود ندارد.
در سال 74 شمسی، نشستهایی تحت عنوان «حوض» در سالن نشست «شورا» برگزار کردند که در آن همه نفرات تشکیلات بصورت گروهی در آن شرکت کردند. یعنی حکم شده بود که همه باید در این نشست شرکت کنند. و طی چهار نشست افراد را در این نشستها سازماندهی کردند. رجوی می گفت من چون «پشتیبانی ابرقدرت ندارم» و چون «ناوگان» ندارم پس بایستی به انقلاب ایدئولوژیک روی بیاوریم و بایستی هرچه بیشتر کیسه کشی ایدئولوژیک را بیشتر کنیم و نتیجه آن نشست شروع نشستهای موسوم به «عملیات جاری» بود که تا الان هم ادامه دارد و ابزار قدرتمندی در دست سران تشکیلات برای سرکوب و فشردن گلوی افراد معترض میباشد. رجوی در آن نشست گفت شما مجددا ارتش آزادیبخش را تاسیس کردید و در پیامهایش همیشه خطاب به نفرات، اصطلاح «مؤسسان دوم» را بکار می برد. یعنی مؤسس اول خودش بود و مؤسسان دوم بقیه. این که بهرحال همه میدانند تعارفی بیش نبود و افراد تشکیلات از نظر رجوی چیزی جز مرغ عذا و عروسی نیستند و بایستی فشار را تحمل کنند، خاک و خل را بخورند، تیغ نشستها را بخورند و نهایتا کشته هم بشوند.
رجوی پشتش به صدام گرم بود و در پرده هزارم ذهنش هم خطور نمی کرد که روزی این پشتوانه گرم و نرم را از دست بدهد. رجوی هرگز در تحلیلهایش که ارائه می کرد حاضر نبود امکان جنگ میان عراق و آمریکا را عملی بداند. یکبار یادم هست در نشستی که در قرارگاه پارسیان برای جمعی کوچک برگزار کرده بود یکی از نفرات گفت که از فضای سیاسی و تحرکات آمریکا چنین برمی آید که احتمال جنگ وجود دارد. رجوی چنان برآشفت و فرد مورد نظر را زیر ضرب برد که ما تعجب کردیم. البته این خصوصیت همه دیکتاتورهاست که حرف هیچ مخالفی را حتی بعنوان خیرخواهی قبول نمی کنند و حتی اطرافیانشان هم جرأت نمیکنند واقعیتها را به گوشش برسانند، تا زمانی که سرش به سنگ بخورد. حتی در شب عید سال 82 شمسی، زمانی که جنگ شروع شده بود و اولین بمبارانها صورت گرفته بود رجوی پیامی برای ما فرستاد که آنرا در بیابانهای اطراف «قره تپه» برای ما خواندند رجوی در آن پیام می گفت طرفداران ضد جنگ دارند سر برمی دارند یعنی رجوی هنوز نمی خواست باور کند که جنگ صورت گرفته است چون استراتژی مبارزه اش روی حضور در عراق بود و میدانست که جنگ یعنی پایان حکومت صدام حسین و این هم یعنی پایان عمر رجوی. او هرگز نمیخواست این واقعیت را بپذیرد که استراتژی ارتش آزادیبخش تمام شده است این جسدی که از سال 67 تاکنون هیج جانی در کالبد ندارد بوی تعفن گرفته و باید زیرخاکش کرد.
و بالاخره سال 2012 میلادی رسید و زمان دفن موجودی نامیمون که بوی تعفنش قبل از همه مشام خودشان را آزار می دهد. و این سرانجام بیست و شش سال تلاش و تقلای رجوی است برای سرپا ماندن. تلاشی که عمر و زندگی وجان بسیاری در این راه فنا شد و برباد رفت.
نه در این موضوع که در هیچ موضوع دیگری تاکنون رجوی حاضر به بیان اشتباه خود نشده است و این اصلا در قاموس رجوی جایی ندارد که به اشتباه خود اعتراف کند. هیتلر که خودخواه ترین فرد تاریخ بشری است و توانسته عامل بیشترین مرگ بشریت باشد بالاخره در آخرین لحظه با زدن تیر خلاص به مغز خود به اشتباه خود اعتراف کرد ولی رجوی این عرضه را هم ندارد که خودش را بکشد و حاضر است سالهای سال دیگر «حیات خفیف خائنانه» خود را ادامه دهد. او اکنون نه سال است که در خفا و دور از انظار زندگی می کند و حاضر نیست حرفی بزند چون آنقدر خجالت زده است که رویی برایش باقی نمانده و بایستی اگر عمری برایش باقیمانده باشد بقیه را نیز در خفا و کنج عزلت بگذراند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.