زندان در زندان – یادداشت های سفر به اشرف

من قادر رحمانی هستم از اعضای جدا شده سازمان مجاهدین. مدت هجده سال در اشرف و سایر مقرهای سازمان زندگی خود را تلف کردم. شش سال است که از سازمان جدا شده و به ایران بازگشتم. هم اکنون در ایران زندگی می کنم متاهلم و دارای دو فرزند پسر می باشم. خدا را شکر می کنم که در ایران زندگی خوب و راحتی دارم.
از مدتها پیش خانواده های عضو انجمن نجات خواستار ملاقات با من در دفتر انجمن نجات ارومیه بودند البته طی شش سالی که در ایران بودم بارها خانواده هایی که عزیزان و فرزندانشان در اشرف هستند به دیدار من آمدند در طی ملاقات از وضعیت فرزندان و بستگانشان می پرسیدند، سوالاتی طرح می کردند و توضیحات جامعی از وضعیت و شرایط فرقه ای حاکم بر اشرف را به آنان می دادم. اما اینبار آنها تقاضا و اصرار وافری داشتند که در حد توانم به یاری آنها بشتابم آنها از من می خواستند تا به اشرف بروم با بستگان و عزیزان آنها صحبت کنم پیام خود را به گوش آنان برسانم از شرایط خودم در ایران برایشان توضیح دهم تا تبلیغات مخرب، غیر واقعی و منفی سران مجاهدین را خنثی کنم و ذهن بچه ها را در اشرف آگاه سازم البته باید یادآوری کنم هیچ عضو جدا شده مجاهدین هرگز حاضر نمی شود وقتی از جهنم اشرف و تشکیلات رجوی فرار کرد دوباره به اشرف بازگردد و چنین میلی در هیچ کدام از افراد جدا شده وجود ندارد چون همه ما خاطرات بسیار تلخ و بدی از اشرف داریم اما در هر حال این خانواده های مشتاق رهایی عزیزانشان از چنگ رجوی بودند که پیروز شدند و به من فهماندند که اقدام به منظور سفر دوباره به عراق برای روشنگری نفرات اسیر در اشرف می تواند همچون هدیه آزادی من برای خانواده ها باشد.
واقعیت این است از مدتها قبل به این امر مهم واقف بودم و انگیزه زیادی داشتم که کمک و یاری کننده همرزمان سابقم در اشرف باشم تا آنان نیز از جهنم رجوی همچون من و خیلی های دیگر رها شوند و آزادی واقعی را پس از سالهای طولانی تحت اسارت بودن در اشرف حس کنند. چرا که رهبران مجاهدین هجده سال از بهترین دوران عمر مرا به تباهی کشیدند باید از سران مجاهدین به خصوص شخص رجوی انتقام می گرفتم پس به خانواده های مشتاق و چشم انتظار پاسخ مثبت دادم. پس از اقدام برای اخذ پاسپورت با تعدادی از خانواده ها راهی عراق شدم وقتی به اشرف رسیدم حس عجیبی داشتم انگار گیج شده بودم چون آنچه را که هرگز تصور نمی کردم مشاهده کردم در اعماق ذهنم چنین خیال می کردم وقتی به اشرف رسیدم دوستانم را خواهم دید به آنها خواهم فهماند که دنیای بیرون از اشرف چقدر واقعی ست. چقدر با توهم و ذهن انتزاعی بیگانه است و در دنیای بیرون واقعا چه خبر است. تکیه بر این واقعیت به من امید می داد که سرانجام همرزمان سابقم را در اشرف، آگاه و بر ذهن خفته شان تلنگری خواهم زد دل خانواده های چشم انتظار را شاد و مسرور خواهم نمود.اما آنجا متوجه یک نکته مهمی شدم بعد از هجده سال که در اشرف تحت اسارت بودم گویی هنوز که هنوز است فرقه مجاهدین را خوب نشناخته ام؟ ماهیت وحشتناک این فرقه هنوز برای من به درستی آشکار نشده بود؟ چون با اشرفی مواجه شدم که دور آن را نه یک لایه خاکریز یا سیم خاردار که هشت لایه سیم خاردار و خاکریز کشیده بودند! وحشت رجوی و سایر سران مجاهدین از خانواده ها، پدران و مادران دلسوز و ساده دل تعجب انگیز بود. وقتی خوب به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم به تعداد سیم خاردارها اضافه شده است بعد از خاکریزها در امتداد آن یک ردیف پرچم سفید ردیف بعدی با پنجاه متر فاصله پرچم زرد در نهایت ردیف آخر پرچم قرمز نصب شده بود. ردیف آخر خیلی پر معنا بود یعنی نصب پرچم های قرمز و منظور سران فرقه مجاهدین این است که این خط سرخ است! بین مجاهدین داخل اشرف و به عبارتی دقیق تر زندانیان داخل اشرف با خانواده ها که در بیرون اشرف قرار دارند در حالی که آنها تقاضای یک ملاقات چند دقیقه ای با عزیزانشان را دارند حتی زندانبانان اشرف نیز حق عبور از این خط سرخ را نداشتند؟
دیدن چنین صحنه هایی مرا تکان داد این وضعیت بیان ماهیت واقعی مجاهدین است شعار و ادعای دموکراسی خواهی مریم در مقابل نمایندگان پارلمان اتحادیه اروپا فریب و دروغی بیش نیست کاش آن نمایندگان شاهد چنین صحنه هایی بودند.
دلم می خواست داد بزنم، گریه کنم، فریاد بزنم… یاد حرفهای مسعود افتادم در نشست جمعی چگونه به امام حسین استناد می کرد و نقل قول که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. حال مسعود کجاست که این همه تناقض را بنگرد؟ آری مسعود اگر دین نداری لااقل آزاده باش و چنین بیشرمانه با پدران و مادران پیر و چشم انتظار رفتار نکن به احساسات انسانی و خانوادگی آنها احترام بگذار در برابرشان زانو بزن و عذرخواهی کن برای همه ستم ها و ظلم هایی که بر آنها و فرزندانشان در اشرف در طی سالها روا داشتی و مریمی که ادعا می کرد ورود به سازمان خیلی سخت است و برای خروج از سازمان همه درها باز است! باید گفت بیشرمی نیز حدی دارد لابد بچه های داخل اشرف همان دوستان سابقم که در پشت این حصارها حبس شده اند بند دیگری از انقلاب ایدئولوژیک مسعود و مریم را تجربه می کنند که درهای باز را قادر نیستند، ببینند و سیم های خاردار و خاکریزهای بیابان اشرف نیز واقعیت ندارد!
واقعا جای سوال است مریم که یک زن مسن و با کلی ادعاست چگونه این همه تناقض را نمی بیند. قدرت و نفس قدرت طلبی چقدر جذاب است که انسان با توسل به هر پلیدی و زشتی سعی دارد بدان چنگ بزند؟ ادامه دارد… قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین و ارتش به اصطلاح آزادیبخش ملی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.