اظهارات عبدالحمید رئوفیان پس از بازگشت – قسمت اول

آقای عبدالحمید رئوفیان که بعد از 26 سال زندانی بودن در پادگان تروریستی رجوی توانست رهایی یافته و خود را به آغوش خانواده برساند در مورد چگونگی گرفتار شدن در چنگال باند رجوی چنین توضیح می دهد:
من در سال 1367 به اسارت نیروهای بعثی صدام در آمدم و بعد از آن طی زد و بندهایی که نیروهای عراقی با سران مجاهدین انجام دادند، ما را به پادگان اشرف منتقل نمودند و بعد از آن بود که به شدت با فریب و نیرنگ روی ذهن ما کار کردند و طی برنامه طولانی مدت که داشتند ما را از دنیای بیرون جدا کرده و تمام ارتباطات بیرونی ما را قطع کردند و به این طریق توانستند در مدتی که خودشان برنامه ریزی کرده بودند اذهان ما را نسبت به کشورمان عوض نمایند و حتی این جنایتکاران توانستند ما را از خانواده که برای ما بسیار با ارزش بود جدا کنند و فشارهای روانی آنها طوری بود که به پدر و مادر که عزیزترین موجودات زندگی شما هستند ناسزا بگوئیم و در این بین فقط سرکرده جانی فرقه یعنی مسعود و مریم شیاطین را همه چیز خودمان بدانیم و برای آنها خدمت کنیم.
آقای رئوفیان ادامه می دهد که در فرقه رجوی اگر می خواستی برای چند لحظه به فکر خانواده خود باشی آنچنان تو را خرد می کردند که دیگر به این مطالب فکر نمی کردی و این را از طریق گذاشتن نشستهای متعدد مانند نشست عملیات جاری و غیره تدارک می دیدند که در آن شمار زیادی از افراد جان بر کف فرقه حضور داشتند که به محض گفتن یادی از خانواده به طرف شما حمله می کردند و به شما هر نوع دشنامی را می دادند که همه اینها باعث شده بود کسی جرات گفتگو و حتی فکر کردن در مورد خانواده را نداشته باشد.
آقای عبدالحمید رئوفیان در مورد اولین جرقه جداشدن از فرقه رجوی چنین می گوید که 4 سال پیش وقتی اصرار زیادی برای برقراری ارتباط با خانواده را مطرح نمودم، برای اینکه من را راضی کنند نامه ای را که برادرم از طریق صلیب سرخ برایم فرستاده بود را به من دادند که من با استفاده از شماره تلفن زیر نامه در زیر فشارهای روانی بسیار بالا و شنودهای متعدد سران فرقه با مادرم بعد از 23 سال صحبت کردم که این خود مهر محکمی شد برای شروع تفکر در مورد فرار و زمان مناسب برای جدایی که الحمدلله این فرصت دست داد.
او در ادامه در مورد تجمع خانواده ها می گوید که سران فرقه وقتی دیدند در برابر حضور خانواده ها نمی توانند مطلبی داشته باشند، انها را مزدوران وزارت اطلاعات و خائن معرفی می کردند و زمانی که بلندگوها خاموش می شد می گفتند که آنها (خانواده ها) فرار کرده اند و این سربازان عراقی هستند که از بلندگو صحبت می کنند و زمانی که با صدای جداشده ها مواجه شدند به ناچار گفتند که با بازگشت شما به ایران دیگر شما را اعدام و یا زندانی نمی کنند ولی آنچنان زندگی را برای شما سخت می کنند و نیز آنقدر گرانی و کمبود اجناس وجود دارد که شما آرزو می کنید که در اینجا می ماندید تا پیش ما در امان بودید.
وی در مورد جابجایی افراد به کمپ موقت ترانزیت نیز می گوید که این انتقال از روی انتخاب سران فرقه انجام می شد و اگر کسی داوطلبانه می خواست به آنجا برود او را سریعا به نشست فرا می خواندند که مبادا او می خواسته به کمپ موقت ترانزیت رفته و در آنجامصاحبه شده و به ایران برود و در آنجا شروع به افشاگری نماید، و به همین خاطر جابجایی افراد را فقط خود سران خائن فرقه انجام می دادند و هیچ کس اختیاری از خود نداشت.
آقای رئوفیان که چند صباحی از ورودش به کشور و خانواده نمی گذرد به اتفاق خانواده اش در فکر افتتاح مغازه و کسب و کار برای خودش می باشد و از اینکه 26 سال از عمرش را به بطالت گذرانده احساس شرمندگی می کند و می گوید باید از همین امروز شروع نمایم تا بتوانم زحمات خانواده ام و به خصوص پدر و مادرم را جبران نمایم.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.