خاطره اولین سفر با مادرم به اشرف بعد از 25 سال

دی ماه 1389 بود که با اتفاق تعدادی از خانواده ها و با هماهنگی انجمن نجات شاخه کردستان برای اولین بار راهی کشور عراق شدیم تا بلکه بتوانیم با دلبندان خود که  در بند فرقه رجوی گرفتار هستند دیداری داشته باشیم.
 در این سفر مادرم را نیز به همراه داشتم آن زمان پدرم در قید حیات بود اما به واسطه بیماری حاد و مزمن قلبی و پروستات قادر نبود که ما را در این سفر همراهی نماید.
نزدیک اذان صبح بود که به شهر مرزی مهران رسیدیم و نماز جماعت را در مسجد خواندیم وسپس طی انجام مراحل قانونی راهی بغداد و از آنجا به طرف کمپ اشرف در حوالی شهر خالص حرکت کردیم در بین راه با تعدادی از خانواده ها که از سایر استان های همجوار عازم بودند در نزدیک آشنا شدیم. همه خانواده ها دارای یک وجه مشترک بودند آن هم داشتن فرزندی در دام کینه و نفاق فرقه رجوی.
در میان خانواده های تعدادی از جداشدگان از این فرقه ما را در این سفر همراهی میکردند حس کنجکاوی ذهن مرا برانگیخت ودر طی این سفر طولانی سوالات زیادی در ذهن من نقش بسته بود که سال ها به  دنبال پاسخ آنها میگشتم. سوال های من تمام شدنی نبود و آنها نیز با حوصله ومتانت تمام  از جواب دادن به پاسخ ها خسته نمی شدند و ما هم از اینکه با این خانواده ها آشنا وهمسفر شده بودیم طولانی خستگی راه را احساس نکردیم این بود که  خیلی از حقایق و واقعیت ها برای ما و تمام خانواده ها مثل روز روشن و آشکار شد.
 از اینکه می دیدم  بعد از رهایی از این سازمان مخوف، در کمال آرامش به زندگی عادی خود باز گشته اند و شغلی آبرومندانه را برای خود انتخاب نموده  و از طرفی تشکیل خانواده داده اند و دارای فرزند شده اند بسیار خوشحال شدیم.
 هوا داشت کم کم  تاریک میشد از دل بیابان برهوت چراغ هایی چشمک میزد راهنمای گروه از رسیدن به کمپ اشرف خبر داد. خانواده ها خسته راه بودند و از طرفی بی قراری میکردند، 25 سال دوری فرزند از پدر ومادر خیلی سخت و طاقت فرسا و  غیر قابل تحمل بود دعا میکردم مادرم بتواند آن را تحمل کند چون مادرم  چند سال پیش سکته مغزی کرده و زیر تیغ جراحان قرار گرفته بود و میترسیدم که شوکی به وی وارد شود و مجدداً بیماریش تازه شود.
  صبح زود از خواب بیدار شدم و دوست داشتم که در اسرع وقت پشت سیاج های کمپ بروم و برادرم را با لهجه محلی صدا بزنم و با کسب اجازه از پلیس عراق به داخل کمپ رفته و بتوانم با وی صحبت کنم تا بلکه او را قانع کنم که به آغوش خانواده و جامعه باز گردد.
 ما را به درب اصلی (باب الاسد) راهنمایی کردند  به نزدیک سیاج ها رسیدم برادرم را  صدا  زدم مادرم که کوله باری از رویا در سر داشت برادرم را صدا زد، گریه و زاری مادرم را امان نمی داد تعدادی از آنان جلو آمدند خیلی خوشحال شدیم سلام کردیم و هر یک اسم ونشانی از فرزندان خود را فریاد زدیم انگار تمام رویاهای من پوچ از آب در آمد. جواب سلام را با سنگ میدادند و شعار "برو گم شو مزدور" را نثار خانواده ها کردند.
 خانواده ها با چشمان گریان به سیم های خاردار اطراف کمپ نزدیک شده بودند و فرزندان خود را صدا میزدند ولی متاسفانه با پرتاپ سنک از طرف آنان مواجه بودیم.
تعدادی از مادران وپدران در این صحنه دلخراش زخمی شده بودند و در مدتی که در اطراف قرار گاه بودیم  همواره با هتک حرمت و بی احترامی روبرو بودیم  و گویی منطق آنان همین است.
با دیدن این تصاویر تعدادی سوال در ذهنم نقش بست واگر این سوالات را مطرح نمی کردم آزرده خاطر میشدم  از طریق بلند گو  توانستم با آنان ارتباط برقرار کنم.
سوال اول؟ گفتم چرا ما خانواده ها را مزدور خطاب کرده اید؟ ما خانواده ها  جزیی از خلق هستیم  که شعار اصلی سازمان است و در راه خلق مجاهدت میکنید راستی این واژه برازنده مسعود رجوی ومریم قجری است. اگر به یاد داشته باشید مسعود رجوی برای اجرای مقاصد  پلیدش  به عراق عازم شد وماموریت داشت با سران بعث عراق به مذاکره بنشیند، او دست صدام  دیکتاتور عراق را بوسید دیکتاتوری که دستش به خون هزاران بیگناه  آلوده است دیکتاتوری که بنام هیتلر زمان لقب گرفت  دیکتاتوری که حتی به هموطنان خود نیز هیچ ترحمی نداشت.
سوال دوم؟ شما از کدام خلق دفاع میکنید؟ تاآنجایی که بخاطر داشته باشم بیش از 17000 هموطن بی گناه را ترور کردی وآنان را به شهادت رساندید از بچه وطفل نوپا گرفته تا پیش نماز مساجد را یکی پس از دیگری ترور کردی مگر آنان جزیی از خلق نبوده اگر ساختار سازمان  شما بر پایه اسلام است پس به شهادت رساندن شهدای محراب چرا؟ به شهادت رساندن نمایندگان ملت چرا؟ به شهادت رساندن رئیس جمهور متنخب ملت چرا؟
سوال سوم؟ در این سال ها از خود پرسیده اید رهبرتان کجاست؟ آیا شهامت آن را دارید که این سوال را در نشست های شبانه مطرح کنید؟ شما عمر وجوانی خود را برای کسی تباه میکنید که حتی حاضر نیست در یکی از مناسبت های مختلف سال با شما روبرو شود هر از چند گاه در نشست ها با نشان دادن یک عکس مربوط به چندین سال پیش در برابر دیدگان شما قرار میگیرد و شما ها نیز هر چند گاهی به سر شوق آمده و با خوشحالی تمام او را مورد تشویق قرار میدهید  تعدادی از شما ها به دلیل درگیری با پلیس عراق جان خود را از دست دادند حتی رهبرتان به خودش این اجازه را نداد که عرض تسلیتی ناقابل را از خود نشان دهد.
تکلیف مریم قجر به اصطلاح رئیس جمهور برگزیده مقاومت!  نیز کاملاً روشن و واضح است در پاریس سکنی گزیده و مشغول عیش و نوش  بوده  و هر از چند گاهی مراسم همیاری و گلریزان را ترتیب می دهد و در آمد حاصله از آن را صرف پرداخت به سرهنگ و ژنرال های بازنشسته و ازکار افتاده نموده تا بلکه جلو تریبون حاضر شوند و از سیاست سازمان صیانت کنند.
سوال قابل طرح زیاد بود و وقت اندک. در پایان گفتم در نشست های خود به وجدان خود رجوع کنید و از خود سوال کنید ببینید حق با چه کسی خواهد بود سوالات من اینهاست اکر کنار سیاج ها بیآیید جواب سوالاتم را بگیرم و از منطق وسیاست سازمان دفاع کنید. گفتم وجداناً اگر توانستید با منطق مرا قانع کنید و مرا مجاب کنید. من به شماها می پیوندم ولی اگر من شما را قانع کردم خود را به پلیس و یا به خانواده ها برسانید. در این اثنا بود که مرا مورد هتک حرمت و سنگ باران قرار داده و از ناحیه زانو دچار جراحت شدم در خاتمه گفتم رجوی شماها را نه تنها به طرف فرهنگ متعالی و ارزش های انسانی هدایت نکرده بلکه شما را به عصر حجر برگردانده و از شما فسیل هایی را ساخته که اگر بیشتر از این در اشرف و بر افکار قرون اوسطایی رجوی پافشاری کنید به فسیل های ما قبل تاریخ مبدل خواهید گشت.
دست آخر ما خانواده ها بدون هیچگونه ملاقاتی با بچه های خود به کشور عزیزمان برگشتیم اما در راه مدام حرکات و شعارهای از پیش طراحی شده و دیکته شده آنها ذهن ما را مشغول کرده بود به آنها دیکته شده بود که شب و روز با تمام توان و صدای محکم به خانواده ها وانمود کنند پیروزی سازمان برای آنها مثل روز روشن معلوم است می گفتند "کوه اگر بجنبد اشرف زجا نلرزد". امااندک زمانی نگذشته بود که کوه صبر و استقامت خانواده ها جنبید و اشرف نه تنها لرزید بلکه به خرابه ای بدل گشت تا عبرتی برای همه آنهایی شود که با تزویر و نفاق دل در گرو دشمنان ملت خود گذاشتند.

نادر محمدی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.