نامه محمد سلامی نیا به خواهرش که در اسارت فرقه رجوی است

زهـــرا جــان، خــواهرم. سـلام
امیدوارم حالت خوب باشد و در سلامت  باشی و به زودی بتوانی به وطن برگردی. از دلتنگی چــــند مطلب تقدیم تــو می کنم، البته نمی دانــم این نامه بدستت خواهد رسید یانـه؟ قربانت رضـا

1- دیشب سه غزل نذر تو کردم که بیایی
چشمم به ره عاطفه خشکیـــد ؛ کجایی؟؟
با شِکوه ی من چهره ی آدینـه ترک خورد
از سوی تو امــا نـــــه تبسم ؛ نه نــــدایی
از بس که در اندیشه ی تو شعلـه کشیـدم
خاکستر حسرت شــده ام ؛ نیست دوایی؟
آمــــــار تپشهای دلـــم را بــــه تـو گفتم
پرونده شد انــــدوه من از درد جـــــدایی
سوگنـــــد به آوای صمیمانه ی نـــــامت
از عشق فقط قصــــد من و شعر شمـایی.

2- تنهـا بـــاران است که گــاهی در اوج تنهـــایی من در آن لحظه که هیچ کس نیست، بــا من از تـــو می گوید…
ولی درد من این است که دیـریست بــــاران نمی بـارد!

3- ماننـد پـــرنده بـاش که روی شاخه می نشینـد و احســاس می کند که شـــاخه می لــرزد ولی به آواز خود ادامه می دهـد…
چـرا که مطمئن هست بــال وپـر دارد.

4- سـرنوشتم چیـز دیگر را روایت میکند
بی تعــارف این دلـم خیلی هــــــوایت میکنـد
قلب من با هـر صـدا بـا هـر تپش بـا هـر سکوت
غـــرق در خـــون یکنفس دارد دعـــــــایت میکنـــــد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.