چگونه فرقه ها میتوانند از اعضاء خود٬ انسانهایی برای عملیاتهای تروریستی بسازند؟!

این یک واقعیت است که کسانی که در گروه های تروریستی عضویت دارند و برای آنها عملیات نظامی و حتی انتحاری میکنند٬ مانند دیگر انسانهای کره خاکی هستند! باین مفهوم که آنها هم روزی در جوامع خودشان مشغول زندگی عادی خودشان بودند و شاید حتی بعضا تحصیلات دانشگاهی در سطح بالایی هم داشته باشند! اما چطورمیشود همین کسانیکه مثل چند میلیارد انسان دیگر مشغول زندگی خودشان بودند٬ پس از مدتی که از پیوستنشان به این گروه ها میگذرد٬ به اشخاصی دیگر تبدیل میشوند و بقول معروف تغییر کاراکتر میدهند؟!
واقعیت اینست که پاسخ باین سوال شاید به نوشتن ده ها مقاله و ساعتها بحث کارشناسی از زوایای مختلف زمان احتیاج داشته باشد٬ اما اگر بخواهم در یک کلام پاسخ این سوال را بعنوان کسی که نزدیک به دو دهه از عمر خودش را در فرقه مجاهدین سپری کرده است بدهم٬ میگویم "جهل".
هرچند فرقه از ثبات ذهنی و منطق قابل دفاعی در زمینه فکری و رفتاری برخوردار نیستند٬اما به اعتقاد من هرگز نبایستی آنها را دست کم یا سرسری گرفت!چراکه آنها از دستگاه تشکیلاتی معمولا قوی برخوردارند و اساسا رهبران فرقه انسانهایی با ضریب هوشی بسیار بالایی هستند.بدیهی است که از این هوش خود٬در جهت خلاف تکامل و رشد انسانی استفاده میکنند! مکانیزم عضو گیری اینگونه فرقه و بطور مشخص فرقه مجاهدین٬ درعین سادگی٬بسیاردقیق است. باین گونه که مسئولین سازمان با توجه به شرایط داخل کشور و با توجه حضور ایرانیان زیادی در خارج کشور که غالبا هم وضعیت تثبیت شده ای بلحاظ اقامت وکار و درآمد و زندگی نداشتند٬ آنها توانستند با تبلیغات هدفمند  و با نشان دادن چهره ای انقلابی و روشنفکر ازخودشان٬ تعدادی از جوانان را جذب خودشان کنند. پس از جذب بلافاصله همین افراد را از کشورهای اروپایی و امریکایی به عراق و قرارگاه های خود منتقل کردند وآنها را  وارد کلاسهای فشرده تشکیلاتی از یک سو٬ و از سویی دیگر شرایط حاکم بر تشکیلات را به آنها تحمیل نمودند! همین امر باعث میشد که این افراد پس از مدتی و بصورت خیلی گام به گام٬ ارزشهایی که در ذهن خود داشتند را فراموش و موضوعاتی که در سازمان بآنها آموزش داده میشد را بعنوان ارزش در ذهن خود قبول کنند!  از جمله نکاتی که در سازمان خیلی قوی بروی آن تاکید میشود اینست که شمایعنی اعضاء سازمان قدرت تفکر و تشخیص ندارید و هر آنچه سازمان و رهبری برای شما تصمیم میگرند٬ آن تصمیم درست و بنفع شما و سازمان است! پس مدتی و با شرکت دادن افراد در کلاسهای ایدئولوژیکی به نفرات میقبولانند که شما به دلیل اینکه در جامعه گناهان زیادی مرتکب شده اید٬ قطعا در آن دنیا به جهنم خواهید رفت و تنها راه برون رفت از این داستان اینست که خودتان را تمام عیار وقف رهبری و سازمان کنید و جان و مال و ناموس و نفس تان را برای رهبری فدا کنید! و تازه بآنها میفهماندند که این رهبری است که برای شما فداکاری میکند و رهبری شما را بعهده گرفته است وگرنه شما انسانهایی خطاکار و گناه کار هستید و رهبری از اعتبار خود مایه گذاشته است که شما را زیر چتر خود بگیرد! تکرار و تکرار و تکرار روزانه و لحظه به لحظه این مسائل باعث میشود که فرد پس از مدتی به بی هویتی و بی ارادگی دچار شود و بنوعی از بودن خود در این دنیا احساس ناخوشایندی داشته باشد و بدنبال فرصتی باشد که خود را خلاص کند! چراکه در شرایط خارج از سازمان راهی بسوی پیشرفت و زندگی نیافته است و در سازمان هم که اوضاع اینگونه است!
ادامه دارد……
مراد
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.