چگونه فرقه ها میتوانند از اعضاء خود٬ انسانهایی برای عملیاتهای تروریستی بسازنند؟! – قسمت دوم

در قسمت قبلی تا این جا بحث باز شد که افرادی که به این فرقه ها میپیوندند بدلیل اینکه توان حل مشکلاتشان را در جامعه ندارند و برای رهایی از دست این مسائل و یا شاید هم در خیال خود برای رسیدن به اهداف خود ٬ میانبری را پیدا کرده اند ٬فریب تبلیغات سراسر دروغ فرقه را میخورند و وقتی میفهمند که چه کلاهی بر سرشان رفته است که دیگر نه راه پس برایشان مانده است و نه راه پیش! بطور مشخص فرقه رجوی در کشورهای اروپایی و امریکایی تبلیغاتی منسجم و بسیار گسترده داشت و طوری وانمود میکرد که در مدت بسیار کوتاهی حکومت ایران سرنگون و آنها به قدرت میرسند! از این  رو بسیاری از جوانانی که به هردلیلی از کشور خارج و آواره خیابانهای اروپا و امریکا شده بودند بدلیل اینکه نتوانسته بودند پاسپورت پناهندگی از کشور مد نظرشان دریافت کنند و در بلاتکلیفی و بعضا در خطر بازگردانده شدن به ایران قرار داشتند  فرقه رجوی را تنها ناجی خود در دیار غربت میدیدند و بدون تامل و تفکر حرف آنها را باور و به خواسته هایشان تن میدادند! آنها به عراق منتقل میشدند. تحت  آموزش های تشکیلاتی و ایدئولوژیکی فرقه قرار میگرفتند و رفته رفته به یکی از کادرهای آنها تبدیل میشدند! یکی از شیوه های جذب افراد در فرقه ها اینست که کادرها اساسا رابطه ای به رهبری فرقه ندارند و همین امر باعث میشود که رهبری سازمان در ذهن افراد ٬ به بتی دست نیافتنی و معصوم تبدیل شود که هرچه میگوید بایستی بدون چون و چرا اجر شود! وقتی که کادرها هیچ رابطه ای با رهبری نداشته باشند ٬ طبیعتا هیچ شناختی هم بجز آنچه دیگر مسئولین به آنها در خصوص رهبری میگوید ندارند و همین جهل باعث میشود که آنها اطاعتی کورکورانه نسبت به او داشته باشند! مراحل شستشوی مغزی خیلی سریع در فرقه رجوی طی میشود. چراکه شبانه روز صحبت از رهبری و ویژگی های منحصر به فرد اوست و همین موضوع باعث میشد که افراد احساس داشتن فاصله زیاد بین خود و رهبری بکنند. بطوریکه مسئولین سازمان میگفتند که رهبری همانند امامان٬ معصوم و برای هدایت شما ازسوی خدا فرستاده شده است و میگفتند: که حتی روز قیامت برای عبور از پل صراط ٬ بایستی بگویید که رهبر و اماممان مسعود است که بتوانید عبور کنید درغیر اینصورت بدلیل گناهان زیادی که دارید قطعا به جهنم خواهید رفت و کلید بهشت برای شما٬ مسعود  است! شستشوی مغزی از یک سو٬ بلاتکلیفی و روزمرگی از سوی دیگر٬ خستگی نیروها از تکرار و تکرار برنامه های بی سرو ته و پوچ و بی هدف و  از سوی دیگر گذر عمر و احساس پا به سن گذاشتن٬ همه و همه باعث میشد که افراد به نوعی  افسردگی که  از بیرون شاید خاموش ولی از درون خیلی فعال دچار بشوند! بطوریکه گاها بچه ها بهم میگفتند که ای کاش زلزله بیاید تا کمی تنوع در کار و برنامه ها ایجاد شود. بچه ها برای خارج شدن از درب قرارگاه و دیدن مردم عادی کوچه و خیابان حسرت بدل شده بودند! خب ٬ در چنین شرایطی بدیهیست که افراد از هر کار و برنامه ای که فقط کمی تنوع در آن باشد استقبال میکنند. در این حین یکدفعه مسعود رجوی نشستی میگذاشت و با شور و هیجان اعلام میکرد که ارتش رهایی وارد فاز سرنگونی شده است! همین جمله انگیزه فراوانی در دل نیروهای خسته و افسرده ایجاد مینمود. چرا که بهرحال چه کار به سرنگونی کشیده شود و چه نشود٬ آنها را از شرایط سکون و خسته کننده و تکرار لااقل برای مدتی خارج میکند! برای مثال عملیاتهایی از قرارگاه های مختلف سازمان در نقاط مختلف عراق طراحی میشد که هر بچه ای که زیاد علم و علوم نظامی هم نداشته باشد متوجه میشد که این عملیات هرگز ارزش نظامی و حتی تبلیغی ندارد و محکوم به شکست است! حتی گاها به مسئولین بالاتر میگفتیم که این عملیات برای چه هدفی انجام میشود؟ جواب مسئولین این بود: شما کاری باین کارها نداشته باشید و خط از بالا آمده است! بعد نفراتی برای انجام این عملیات ها انتخاب میشدند که واقعا توان انجام آنرا نداشتند. نه علم نظامی درست و حسابی داشتند نه  توان جسمانی شان در حدی بود که بتوانند مثلا چند شبانه روز در منطقه عملیاتی تحرک داشته باشند و بتوانند نهایتا حالا چه عملیات کرده یا نکرده به خاک عراق بازگردند ونه حتی بلحاظ ذهنی آماده اینکار بودند. این افراد را وارد یک سری تمرینات نظامی میکردند و حسی در آنها بوجود میآوردند که پنداری (رامبو) شده اند و میخواهند به تنهایی کل خاک ایران را آزاد کنند! اکثر این نفرات را از سنین پایین انتخاب میکردند که بتوانند در آنها شور وهیجانی ایجاد کنند و معمولا هم مسئولین مستقیم این تیمهای عملیاتی را درچند روزیکه درحال آماده شدن بودند از مسئولین زن میگذاشتند تا آنهارا بیشتر تحت تاثیر قرار بدهند و نوعی رابطه عاطفی برایشان بوجود آورند و این حس که بهرقیمتی که شده بایستی عملیات را انجام بدهند! بعد شبی در تاریکی آنهارا روانه میدان مین میکردند. این افراد نگون بخت هم یا بروی مین میرفتند ویا اگر هم از میدان مین رد میشدند٬ در یکی از ایست و بازرسی های بین راه و قبل از اینکه به محل عملیات برسند لو میرفتند ومجبور میشدند که درگیر شوند و بدلیل محدود بودن میزان مهمات و از ترس دستگیر نشدن٬ ناچار میشدند که از قرص سیانور استفاده کنند و به زندگی خود درشرایطی که به جرات میگویم که 90 درصد کسانی که سیانور شکستند٬ در آخرین لحظه پشیمان شده بودند ولی افسوس که دیگر خیلی دیر شده بود!
بطور خلاصه تمامی فرقه ها و بطور خاص فرقه مجاهدین٬ تمامی استراتژی نیرویی خودرا برپایه جهل نیروها استوار کرده بود! داستانهای حماسی از رهبری سازمان را صبح تا شب در گوش آنها تکرار میکردند تا نیروها در ذهنشان٬ فاصله ای پر نشدنی باو حس کنند وهمین امر باعث میشد که فرامینش را تمام و کمال گوش واجرا کنند! سوءاستفاده از هیجانات جوانی٬ مسائل عاطفی و سوار شدن بروی تعصبات مذهبی نیروها٬ همه و همه منجر باین میشد که از آنها انسانهایی بسازندکه آمادگی اینرا داشته باشند که هرکاری که رهبران فرقه از آنها میخواهند را انجام بدهند! برای نمونه در نشستی یکدفعه مسعود از زیر میزش٬یک شمشیر بیرون میآورد و دور سرش میگرداند و با چنان شور و هیجان یا بهتر بگویم با دجالگری خاص خودش میگفت: میخواهیم که گردن دشمنانمان را بزنیم و یک همهمه ای در سالن راه میانداخت! این گونه جنگولک بازیهایش برای کادرهای قدیمی تر مثل ما طبیعتا رنگی نداشت و ما آنرا نوعی شو میدانستیم. اما باید بگویم این کارهای او٬ بروی تازه واردها تاثیر زیادی داشت و از فردایش درخواست های رفتن به عملیاتهای عمق یا حتی عملیاتهای انتحاری زیاد میشد!  کاری که رجوی جنایتکار بخوبی بلد بود٬ دست گذاشتن بروی احساسات نیروها وجوگیر کردنشان بود!
در یک جمله: آنچه رجوی از آن سود میبرد و هنوز هم میبرد استفاده ازجهل نیروهایش است! کشنده ترین پارامتری که در دستگاه رجوی وجود دارد٬ آگاه شدن افراد از کارهایی است که او انجام میدهد!
مراد
 

برچسب‌ها

دیدگاه خود را ارسال نمایید