مصاحبه ی آقای عباس صادقی نژاد – قسمت اول

در سالهای حضور خانواده ها در پشت درب زندان اشرف عده ای که سالیان سال در فرقه رجوی در زندانی مخوف به نام اشرف محبوس بودند، با هزاران مشکلات فرار کرده ودر کشورهای مختلف پناهنده شدند و عده ای هم به ایران آمده واکنون بعد از چندین سال جدائی مشغول زندگی عادی خود هستند، جداشدگان ویا به عبارت دیگر فراریان از فرقه تروریستی رجوی در همان ابتدای فرار، دست به افشاگری زدند ولی متاسفانه این افشاگری اطلاع رسانی به صورت عمومی و امروزی امکان پذیر نبود، با حضور خانواده ها، جداشده ها به خودشان جرات دادند که بتوانند تمامی جنایات فرقه رجوی را از پشت بلندگوها به تمامی خانواده های متحصن و اسیران فرقه و دوربین های خبرنگاران بین المللی افشاگری کنند.
در سال ۹۰گروهی جدا شده که در اکثر کشورها ساکن و پناهندگی دریافت کرده اند، درخواست می کنند که ما هم حاضریم درکنار خانواده ها دست به افشاگری بزنیم وبرای آزادی فرزندان بی گناه و نا آگاه و فریب خورده زندانی فرقه،کمک حالی برای خانواده های متحصن باشیم،دربین این جداشدگان که از کشورهای اروپائی آمده بودند، آقای عباس صادقی نژاد هم حضورداشتند.
 دفتر انجمن فراق: آقای صادقی نژاد ضمن سپاس از حضور شما در این دفتر خلاصه ای از چگونگی پیوستن خود به گروه مجاهدین و سپس جدا شدن از این فرقه را برای خوانندگان ما توضیح دهید.
ضمن تشکر از مسئول دفتر انجمن فراق که زحمات زیادی برای جدا شده های مجاهدین کشیده و واقعا” به عنوان مادر آنها حقی بر گردن همه ی جدا شده ها دارند به استحضار می رسانم که من در سال ۶۹ با فریب نفرات گروه از ایران خارج شدم، هرچند موقع رفتن همسرم دوماهه بارداربود و آنهایی که مرا اغفال کردند به همسرم قول دادند که در اولین فرصت وی را نیزبه عراق خواهند آورد ولی بعد از خروج بنده از ایران تا مدتهای مدیدی ارتباط بین من و همسرم قطع شد وبعد از مدت ها گروه به خانواده ی من در ایران پیغام می رسانند که شوهر شما موقع خروج از ایران شناخته شده و کشته می شود،به بنده که در فرقه اسیر بودم اطلاع می دهند که تمامی خانواده ی شمارا وزارت اطلاعات شناسائی کرده و اعدام نموده است، من با شنیدن این اخبار کینه ای شدید به دل گرفتم وتصمیم گرفتم که برای همیشه در اشرف بمانم تا اینکه روزگار می گذرد وتا سال ۷۹ دقیقا” ده سال بعد، تشکیلات فرقه رجوی با کشتارها و جنگهای ناکام که تمامی توان ونیروی خود را از دست داده بود تصمیم می گیرد که با خانواده های اسیران در ایران توسط خود نفرات ارتباط برقرار و اخاذی کند وهم نفرات را به عراق برای ملاقات دعوت کند، در این میان نوبت به بنده می رسد که من هم می توانم با خانواده خود در ایران تماس بگیرم و آنها را دعوت کنم که بیایند عراق.
دراین لحظه من تعجب کردم! چون قبلا” سازمان به من گفته بود که من دیگر خانوده ای در ایران ندارم، ولی خوب این مسئله را مطرح نکردم و داوطلب شدم که با خانواده ام تماس بگیرم، من تنها شماره منزل نامادریم را داشتم که حفظ ذهنم شده بود، وارد اطاق مخابرات شدم، چند نفر خانم که موظف بودند تلفنها راکنترل کنند. من شماره راگرفتم اتفاقا” نامادریم گوشی را برداشت، گفتم سلام من عباس هستم شناختی؟ نامادریم گفت کدام عباس؟ گفتم: پسر شما، درجوابم گفت: کدام پسر؟پسر من در مرزعراق و ایران ده سال پیش کشته شده وماهم ختم کشته شدنش را دراینجا گرفتیم خدارحمتش کند شمارا بخدا دیگر به این خانه زنگ نزنید و اذیتمان نکنید و گوشی را قطع کرد، من ناراحت شدم، خانمهای که دراطاق مخابرات همه صحبتهارا کنترل می کردند پرسیدند چرا قطع کرد دوباره زنگ بزن! زنگ زدم این باربازهم نا مادریم گوشی را برداشت قسم دادم که قطع نکن بابا من عباس هستم، اسم همسرم را گفتم تاریخ حرکت از ایران و خلاصه چند نشانه دادم،نا مادریم عصبانی شد گفت اگر راست می گوئی نیم ساعت دیگر زنگ بزن با همسرت صحبت کن، تا همسرت گفت،من تعجب کردم گفتم مگر همسرم زنده است،نا مادریم عصبانی شد و گفت تو چطور شوهری هستی که نمی دانی همسرت ده سال است که به انتظارت نشسته ودخترت ۹ ساله شده نیم ساعت دیگر زنگ بزن،گوشی را دوباره قطع کرد.دیگر دیوانه شدم تمام تشکیلات را به فحش کشیدم چون آنها به من گفته بودند همسرت را اعدام کردند وبه خانواده ام هم گفتند که عباس را در مرز ایران کشته اند!
 خلاصه با همسرم و دختر ۹ساله ام صحبت کردم هرچند زیاد نمی توانستم تمامی صحبتها را بگویم فقط با تماس گرفتن می خواستم ثابت کنم که من زنده ام.
 دختری که دوماه در بطن مادربود اکنون ۹ ساله شده و همسرم همچنان منتظر من، باور کنید من وقتی بادخترم صحبت میکردم نفرات خانم که بعنوان کنترچی واز اعضای مهم شورای رهبری در اطاق مخابرات نشسته بودند گریه میکردند واین برای هم جای تعجب داشت و امیدواریم را برا نقشه فرار بیشتر میکرد، اگر جای تعجب میگویم چراکه همین نفرات به اعضا تاکید میکردند که خانواده وعشق ممنوع است.
بگذریم،خوب من انگیزه فراررا گرفتم هم همسرم زنده بود و هم دخترم، پس دیگر ماندن جایز نبود،من درقسمت فنی یعنی برق کار بود،به تمام بنگالها و مقرها و ومقرهای ارتش عراق هم سیم کشی می کردم، وقتی انگیزه فرار در من زنده شد تا روز فرارم دقیقا” دوسال طول کشید،دوسال طراحی می کردم چگونه فرار کنم، رجوی به صداقت من پی برده بود، نگهبانی ها همه مرا می شناختند، ارتش هم که در اطراف اشرف مستقر بود مرا می شناخت، تمامی ارتش عراق را با شکلات خریدم فقط با شکلات، همه دوست شدند،روزی تصمیم گرفتم نقشه ام را عملی کنم، تمام سیم های برقی که از اشرف به مقرها ی اشرف و مقرارتش عراق وصل می شد به عمد سوزاندم، خوب برای تعمیر آن باید از اشرف خارج می شدم، تمامی تجهیزات برق را برداشتم اول برق های مقر اشرف را مکان به مکان درست کردم البته با فاصله زمانی که اعتماد را جلب کنم، ارتش خیلی التماس می کرد که حتما به مقر ماهم بیا چون برق نداریم وشبها می ترسیم، تمامی تجهیزات را ریختم توی ماشینی که در اختیارم بود واز اشرف خیلی عادی با احترام تمام خارج شدم کمی که دورتررفتم رفتم ورفتم و دیگر برای همیشه رفتم.
 بفرمایید هزینه رفتن وبه آلمان رسیدن را شما از کجا فراهم کردید؟
بله صحبت اینجاست،خانمی از شورای رهبری که الان در لیبرتی هستند مرا می شناختند وبعضی وقتها در اوایل ورودم به اشرف وضعیت عشق و عاشقی با همسرم برایش تعریف کرده بودم ووقتی به ایشان گفتم که همسرم زنده است ممکن است من فرار کنم، ایشان گردبندی که یادگار شوهرشان بود به من داد بسیار گرانقیمت بود(به دلیل زندانی بودن ایشان در لیبرتی از گفتن نام ایشان معذورم) من این گردنبند را وقتی به عراق رسیدم فروختم و با هزینه همین گردنبند قاچاقی خودم را به آلمان رساندم.
 می خواهم بگویم که همه کسانی که در فرقه اسیرند حتی اعضای شورای رهبری ویا دیگر فرماندهان بخدا همه می خواهند آزاد شوند ولی می ترسند، آنها از فضای آزاد بیرون سرسوزنی خبر ندارند،تمام برنامه های تلویزیونی هم سانسورشده است شما فکر می کنید که برنامه سیمای آزادی که پخش می شود بچه های اسیر این برنامه هارا می بینند؟ نه! آنها از همه کس وهمه چیز بی خبرند وهیچ انگیزه ای برای فرار ندارند!!!
 ببینید رجوی به این طریق عملیات فرقه ای خودش را شروع کرد وسه عنصرکه باعث پابرجا ماندن رجوی تا کنون شده:
 ۱- قطع ارتباط با خود، یعنی افکارتماماً باید متعلق به رجوی باشد.
 ۲- قطع ارتباط با خانواده، همسر، مادر، پدر و ….
 ۳- قطع ارتباط با دنیادی بیرون، اگرافراد با دنیای آزاد ارتباط داشته باشد برای فرقه فنا پذیر خواهد بود.
 اما قطع ارتباط با خانواده ؛ رجوی تمامی هستی را برای خودش می خواهد، در واقع از اول بنیاد مجاهدین همین بود یعنی ازداوج ممنوع، طلاق اجباری و حتی ازدواج اجباری هم در داخل این فرقه وجود داشت ولی متاسفانه جوامع بین المللی هیچگونه اطلاعی از این موضوعات نداشتند، چرا که اخبار سازمان به بیرون درج نمی کرد واز همان ابتدا بنیان مجاهدین، فراری بود ولی افشاگری ها به هیچ عنوان وجود نداشت و یا اگر هم داشت خیلی محدود بود.
 رجوی با خانواده ها ارتباط را قطع کرد و در نشستی گفت:همسر، پدر، مادر، فرزند و … همه دشمنان شما هستند، یعنی چی؟ یعنی اینکه دشنمان رجوی هستند چرا که رجوی چندین سال تلاش کرده تا به نفرات چنین القا کند که من تمام خانواده هستم وجود تو ونفس تو فقط برای من است.
رجوی زمانی در فاز سیاسی فعالیت کرد و جذب نیرو داشت الان شما فکر کنید در همان فرانسه چه کسانی دور و بر مریم هستند کسانی که از قبل جذب شده اند الان تصور کنید سن آنها بیش از پنجاه سال است اینها در زمانی جذب شدند که فعالیت سیاسی رجوی بود ولی الان آن فعالیت را از دست داده چرا با این فضای باز سیاسی و علی الخصوص حضور خانواده ها در میدان ضربه مهلکی به پیکر رجوی زد.
 من زمانی که وارد عراق شدم و خانواده ها را دیدم باور کنید باورم نمی شد که خانواده ها با این قدرت بتوانند حرکت کنند خوب اخبار در تمام دنیا پیچیده بود گروه رجوی زمانی برای خود نامی داشت ولی با آمدن خانواده ها و تحصن آنها نام این گروه به طور کل از لیست مجاهدین و یا کسانی که برعلیه نظام ایران مبارزه می کردند، حذف شد رسانه ها در تمام دنیا بیشتر روی خانواده های متحصن فعالیت داشتند.
من وقتی به عراق آمدم باور کنید فقط می خواستم بدانم که چه کسانی پرچم دار این حرکت هستند، می دانید واقعا” قدرت وهمت می خواست که در گرمای بالای ۵۰درجه دورتا دور اشرف را طی کنی و سخنرانی کنی و در مقابل هم کم نیاوری و از همه مهمتر زیر سنگهای که اعضای فرقه با تجیهیزات پیش رفته به خانواده می زدند ولی خانوادها همچنان فعالیت داشتند، حالا شب هم که می شد پشه های عراق حمله می کردند که بخدا وقتی نیش می زدند فشاربدن را به صفر می رساندند، خوب برای رجوی، خانواده مثل جن است که از بسم الله می ترسد، می ترسید چرا چند سال ارتباط را با خانواده قطع کرد، چون می ترسید که تمام دود مانش به باد برود، رجوی هیچ وقت تصور نمی کرد که مادران این چنین حرکت کنند درسته از عشق و عاطفه می ترسید ولی اینجا را این چنین نخوانده بود.
 چرا تلفن و موبایل و روزنامه و ماهواره را در اشرف ممنوع کرد؟ چون بچه ها در فضای بسته بمانند.
 هر روزجلسه اول کشک و آخر کشک داشتیم، این نامی بود که اکثر بچه ها برای نشستهای بیهوده رجوی گذاشته بودند هروقت در مورد مسئله ای در ایران تحلیلی می کرد فردایش درست برعکس آن از آب در می آمد بخاطر همین بچه ها نشستها را گذاشته بودند جشن کشکی، ما که همیشه شکست می خوردیم ولی تحلیلات رجوی طوری بود که ما مثلا پیروز شدیم ای آقا! آی جشن می گرفتیم که بیا و ببین!!!
 بعد از اتمام جنگ ایران عراق که رجوی خیلی به این جنگ اعتقاد داشت که حتما به تهران خواهیم رفت، سخنرانی می کرد وفکر کنم مدتها از تمام شدن جنگ گذشته بود که گفت: این جام زهررا هم که نوشیدند، یکی از بچه های میلیشیائی به نام احمد ضابطی گفت: آقا این جام زهر بود نوشید یا چای شیرین! آخر چند سالی که از جنگ هم گذشته هیچ اتفاقی نه تنها نیافتاده بلکه وضع ایران فکر کنم روزبروز بهترهم میشه، ناگفته نماند این نفر به کامپیوتر دسترسی داشت و تا حدودی از وضعیت ایران با خبر بود، وای چشمتان روز بد نبیند همه به طرف این نفر حمله ورشدند تا توانستند کتکش زدند که چرا روحرف رهبری حرف زدی یا ابراز عقیده کردی.
 دوستی داشتم به نام قربانی با رجوی به خاطر ازداواجش با مریم زاویه داشت، دم غروب بود چند نفری در اطاق نشسته بودیم،یک دفعه درب باز شد، پیکر بیجان درون کانکس انداختند، به قصد کشت کتکش زده بودند از دهنش کف بیرون می زد، چقدر التماس کردیم لا اقل یک لیوان آب بدهید تا بنوشد ولی اصلا کسی توجه نکرد، واین نفر روی دستان ما مرد!
 اگر کسی اعتراض می کرد مهوش سپهری جلاد بود همه را به سلول انفرادی ۷۳ می انداخت یا که به زندان ابوغریب می فرستادند، بچه ها اگر می گفتند طرف می خواهد به زندان ابوغریب برود اسمش را نمی گفتند،می گفتند طرف می رود جایی که آهو بچه خود را شیر نمی دهد.
 جدائی و اعتراض روز به روز زیاد می شد بخاطر همین فرقه از تمامی نفرات چه در اشرف و چه در لیبرتی اکنون دست خط گرفته، یعنی طرف مقابل را وادار کرده که بگوید من مزدور بودم واینجا آمدم برای جاسوسی،یا اینکه من در زندان ایران بودم فرار کردم آمدم اینجا پناهنده شدم، یا من چند نفر از دولت مردان نظام را کشتم آمدم پناهنده بشوم، یا من با نظام مخالف بودم وخلاصه …..از تک به تک نفرات دست خط دارد و امضاء گرفته که بطور کل راه فرار و جداشدن را برای همیشه ببندد واین پروژه ای بود به نام بن بست فرار که اگر فرار کنی ویا اینکه جدا بشوی فردا رجوی تمامی دست خط های تورا در فضای مجازی خواهد گذاشت، به طرف ریالی پول نداده ولی موقع خارج شدن می گوید من چندین دلار برای هزینه بیمارستان وخانواده و غیره هزینه کردم.
 ادامه دارد…
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.