طلاق ایدئولوژیک رجوی، ازدواج و شروع دوباره زندگی – قسمت اول

انسانها صرف نظر از ملیت و قومیت های نژادی درجریان سیکل زندگی شان درمعرض حوادث وتندبادهای مختلفی قرارمی گیرند که سرنوشت و مسیر زندگی آنها را دستخوش تغییرات و فعل وانفعالات زیادی می کند.
تجاوز نظامی عراق به خاک ایران در شهریور 59 یکی ازاین حوادث بود.خیلی زود صدای غرش تانک ها و شکستن دیوار صوتی توسط هواپیماها، شلیک راکت، بمب، گلوله وخمپاره آرامش دوران جوانی مرا به هم ریخت.
سال 67 به خدمت سربازی اعزام شدم تا درکسوت لباس مقدس سربازی درس دفاع ازسرزمین پدری را در مقابل تجاوزدشمن تجربه کنم و همانند هزاران جوان میهنم به جبهه شلمچه شتافتم.متاسفانه درهمین سال به اسارت دشمن بعثی درآمدم.اسارت درزندانهای دشمن وقصه تلخ جدایی ازخانواده وسرنوشت نامعلوم تمام ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.واقعیت اینکه ازیک طرف دلتنگی ودوری ازخانواده وازطرف دیگرشکنجه های فیزیکی و روحی دشمن دراسارتگاه امانم را بریده بود. تا اینکه درچنین شرایطی ودریکی ازروزها درب اسارتگاه بازشد ونفراتی که به زبان فارسی صحبت می کردند وارد شدند.بعدها فهمیدم که آنها ازجانب گروه موسوم به مجاهدین خلق بودند که درایران به آنها بخاطرنفاق و خیانت هایشان به کشور ومردم خود منافقین گفته می شد.آنها با چرب زبانی به ما گفتند می خواهند مارا آزاد وبا انتخاب خود به ایران ویا خارج بفرستند!
 نام ایران و یادآوری خاطرات با خانواده و دیگر عزیزانم درذهن و ضمیرم جوش و خروش و طوفانی بپا کرد شرایط سخت اردوگاه اسراء و شکنجه های ماموران عراقی صبرم را لبریز کرده بود و ازمدتها منتظر راه خروجی بودم بدون اینکه به عواقب آن فکر کنم درنهایت من هم برای خروج از اردوگاه ثبت نام کردم.چیزی نگذشت که به سرعت مراحل خروج وانتقال انجام شد وتا چشم بازکردم خودم را درکمپ موسوم به اشرف مربوط به سازمان مجاهدین خلق یافتم. برج های سربه فلک کشیده دیده بانی،حلقه های چند لایه ای سیم خاردار، انبوه سربازان مسلح عراقی تیربارها وموشک های ضدهوایی و بازرسی های گسترده موقع ورود اولین چیزی بود که توجه مرا به خود مشغول کرد. اتوبوس ما جلوی درب کمپ اشرف توقف کرد چند نفر با لباس های سبز رنگ نظامی که فارسی صحبت می کردند به ما خوش آمدگویی گفتند لحظاتی بعد اتوبوس حرکت کرد و به محلی که به آن قسمت پذیرش می گفتند رسید و من ازاینکه دیگر در اردوگاه عراقی نیستیم خوشحال بودم و برای بازگشت به ایران لحظه شماری می کردم.چند روز گذشت تا اینکه از یکی از مسئولین سئوال کردم پس کی مارا به ایران می فرستید؟ که جواب داد بزودی! روز بعد به ما اعلام کردند که شب درسالن اجتماعات جلسه دارید.وقتی وارد سالن شدیم دیدم که چندین دوربین فیلمبرداری کار گذاشتند.لحظاتی بعد فهیمه اروانی،مهدی ابریشم چی وعباس داوری که دراردوگاه عراق هم آنها را دیده بودیم به سالن آمدند.درآن جلسه به ما گفتند به نوبت پشت تریبون بروید واعلام کنید که ما به میل خودمان به سازمان پیوسته ایم! آن شب ما ازنقشه آنها خبر نداشتیم تا اینکه روز بعد تصویر خودمان را در تلویزیون فرقه دیدیم که اعلام می کردیم به انتخاب خودمان به سازمان  مجاهدین آمدیم.سازمان خواست بدینوسیله تمام راه های بازگشت ما را به ایران خراب کند.علیرغم این ما باز درخواست بازگشت به ایران را کردیم تا اینکه مسئولین فرقه برای ما جلسه گذاشته و با شیادی تمام گفتند با توجه به قوانین جنگ پیوستن شما به دشمن جرم وخیانت محسوب می شود به همین دلیل در صورت بازگشت به ایران بدلیل پیوستن به سازمان محاکمه و اعدام خواهید شد! ترس و نفرت عجیبی مرا فرا گرفته بود و فهمیدم موضوع بازگرداندن ما به ایران ازسوی سران فرقه فریب و دامی بیش نبوده است و متاسفانه شیوه های فریب ذهن آنها موثر واقع شد و به ناچار در کمپ اشرف ماندیم چون باورمان شده بود که درصورت بازگشت به ایران اعدام خواهیم شد!…
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.