کودکان آوارشده دیروز مجاهدین ؛ عوامل امروز رهایی نگون بختهای اسیر آلبانی

قربونت برم خدا. خدایی توشکر. ازآستین توچه حکمت هایی  که برای درس آموزی بشر بیرون می آید. حقیرکه با این بینه ها ایمانم برخدایی تو صد چندان شده است وبا صدای رسا فریاد میزنم " چاکرتم . شاکرتم و مخلصتم خدا . دست یاری ام روفقط وفقط به تو میدم و نیازمند توام ولاغیر."
روزی بود روزگاری که درآغازین دهه هفتاد در وانسای جنگ ویرانگر خلیج شاید که بزرگترین ودرعین حال فاجعه بارترین جنایت علیه کودکان مجاهدین مستقردرعراق بواسطه رجوی خائن و وطن فروش رقم خورد و در سینه تاریخ به ثبت رسید.
همچنانکه به عینه شاهد بودم درآن برهه از تاریخ یاد شده ؛ رجوی برای فرار از بحران لاینحل استراتژی درگل مانده " ارتش آزادیبخش نوین " همان ستون پنجم عراق بواسطه دجالگرایانه انقلاب مریم ! تحت عنوان طلاق اجباری ؛ اساس خانواده را ازهم پاشید وبدنبال آن کودکان آنان را به اجبار روانه ناکجاآباد اروپا کرد.
آمارکودکان قربانی ازسقف 900 تن فراتر رفته بود و خدا میداند که تاکنون چه بلایایی سرشان آمده وبرای بقای خود چه فراز و نشیبهایی داشته اند وچه سختیهای جانکاهی را پست سرنهاده اند که پرداختن به این پدیده رنج آوردراین سطورنمی گنجد وباشد درفرصتی دیگر.
اما دنیا  وحکمت خدا روباش که چرخید وچرخید وچرخید تا که همان کودکان آوارشده ازقربانیان رجوی ساکن اروپا ؛ بعدازسالیان متمادی دوری وبیخبری ازوالدین؛ امروز ازعوامل کمک ورهایی پدران ومادران خود ازچنگال رجوی ومافیای سیاه درزندان کنترل شده آلبانی میشوند.
خوشبختانه به یمن عصرارتباطات وتکنولوژی برترشماری ازآن عزیزان درفضای مجازی ازجمله تلگرام ارتباط شان با حقیر برقرار شد که بی نهایت خوشحال و شادمانم کرد.
انتظار را به پایان می برم وعینا به یکی ازاین گونه ارتباطات مسرت بخش با کودکان دیروزمجاهدین وعوامل امروز رهایی نگون بخت های اسیرآلبانی می پردازم .
سحر: سلام عموجون . اگه آنلاین هستین میخواستم باهاتون گپ بزنم .
پوراحمد: سلام عزیز. خوبین ایشالله . متاسفانه نشناختمتون .
سحر: عموجون حق دارین نشناسین . سحرهستم ازدانمارک . زمستون 73 خیلی کوچیک بودم که تونستم شمارودرکشور سوئد ببینم .
پوراحمد: سوئد وسال 73 یعنی 22 سال پیش .قضیه داره هیجانی میشه . ولیکن هنوزبجا نیاوردمتون متاسفانه .
سحر: عموجون من الان خیلی بزرگ شدم و32 سالمه .  ازدواج کردم و دوتا دختر نازوقشنگ دارم . بابام ازدوستان خودتون هست که با مامانم سال 65 درحالیکه من یکسالم نشده بود ازکشورخارج شدن وبه عراق رفتن. بعد رجوی ملعون منو با کلی هم سن وسالام از اونا جدا کرد و به اروپا فرستاد ویه جورهایی آواره مون کرد. گریه امانم نمیده عموجون .
پوراحمد: سحرخانم واقعا منو ببخش که ناراحتتون کردم . متاسف شدم خیلی خیلی . خدا ازش نگذره . رجوی رومیگم سحرخانم .
سحر:  واقعا همینطوره . خواهش دارم اسمشولطفا نیارین که خیلی حالم بد میشه عموجون
سحر: الان ازتون کمک میخوام عموجون.
پوراحمد:  با میل و رغبت تمام و با افتخار درخدمتم سحرخانم گل. ولی قبلش بگوشماره مو ازکی گرفتی ؟
سحر: حقیقت چند مدتی است که با خانواده و دایی خودم درایران مرتبطم . اونا گفتند مدام با شما ارتباط دارن وکمکشون میکنی . شماره تونو گرفتم و وقتی عکس پروفایلتونو دیدم زودی شناختم که همان عمویی هستی که 22 سال قبل درسوئد دیده بودمتون .
پوراحمد: خیلی خوشحالم کردین که ارتباط برقرارکردین . البته با وجودیکه عکسهاتونو دیدم نشناختمتون .آخه اون زمونا خیلی کوچیک بودین وحالا ماشالله بزرگ شدی ومادر و دارای همسر و فرزندان .
پوراحمد: خب چه خبرها ؟ درخدمتم هرکاری که ازدستم بربیاد البته که برای سحرخانم کوتاهی نمیکنم .
سحر: اول ازخبرخوش شروع کنم براتون . من رفتم آلبانی وبابا و مامانمو دیدم .  خیلی سختی وهماهنگی داشت ولی بلاخره دیدمشون ویک هفته باهاشون درهتل بودم .  ازدیدن شون هم خوشحال شدم وهم اذیت شدم عموجون . خوشحال شدم چونکه بعد 22 سال درآغوش مهربانانه شون قرارگرفتم . ناراحت شدم چونکه رجوی آشغال دوتا بیمار رو دستم گذاشت عموجون . خیلی نحیف و لاغربودن ومهمترازهمه هنوزهم میترسیدن که با من دیدارمیکردن. خیلی محتاطانه حرف میزدن گویی که هنوز یه نخ وصل نامریی اغفال شده تو وجودشون بود . البته مامان بهتربود و مدام میگفت منوبا خودت ببر. من هردور و با خودم میبرم دانمارک وزندگی جدیدی روباهم آغازمیکنیم . عموجون شما منو ببخشین که غلط غلوط مینویسم . آخه فارسی خوب خوب بلد نیستم نه نوشتنشو ونه صحبت کردنشو.داییم برام میخنده . حالا شما نخندین وتصحیح  کنین غلط هامو. باشه عموجون
پوراحمد. چشم عزیز. باریکلا بهتون سحرخانم زرنگ . با این کارت دودستی انگشت کردی توچشای رجوی وبابا ومامانوازحلقومش کشیدی بیرون . ازته دل بهتون تبریک میگم وهم به بابا ومامان تون .
سحرخانم : عموجون میشه بهم کمک کنین که برا بابا ومامانم مدارک هویت بگیرم تا بتونم قانونی ببرمشون دانمارک . راستی قبلش یه مشورت هم میخواستم باهاتون بکنم . داییم سفارش شما روخیلی کرده که مهربونین .
پوراحمد : دایی تون همیشه به من لطف داشتن عزیز. بفرمایین درخدمتم .
سحرخانم : حقیقت یه ذره ترس ودلهره دارم توارتباط برقرارکردن با شما . چونکه دوسال پیشترتصمیم گرفته بودم بیام ایران . آخه من یکسالم بود که فک وفامیل وایران روترک کردیم با بابا ومامان . اونوقتا اتفاقی توخیابون یه مسول مجاهدین روتودانمارک دیدم . قضیه اومدنم به ایران روباهاش مطرح کردم که خیلی عصبانی شد وبه من توپید که میخوای به بابا ومامان ورجوی خیانت کنی !؟
عموجون من مانده بودم که چی بگم که درادامه گفت خودت میدونی اگه بری ایران زودی شکنجه وزندانت میکنن وبعدهم اعدام میشی !
سحر: درسته عمو. توروبخدا راست بگو. آخه من که کاری نکردم . من یکساله بودم که با بابا مامان رفتم عراق وشش هفت سالگی هم رفتم دانمارک . من اصلا مجاهدین روقبول ندارم . زندگیمونو باختیم وسالیان دربدری کشیدم وازمحبت بابا مامان دوربودم.
پوراحمد: دقیقا همینه که شما گفتین .متاسفانه براتون رجوی خائن تابو درست کرده .همه ایرانیان خارج کشورآزادانه به ایران رفت وآمد دارن . هیچ مشکلی نبوده ونخواهد بود . شما هم براحتی میتونین تشریف بیارین ایران وفک وفامیلتونو دید وبازدید کنین. تواین وانفسا منهم حتما شماروخواهم دید وبیشترصحبت خواهیم کرد. اصلا نگران هیچ چی نباش سحرخانم
سحر: عموجون یکدنیا ازتون ممنون وسپاسگزارم . با این حرفتون خیالم حسابی راحت شد.
سحر: دیگه ارتباطموباشما دارم وادامه میدم تا اینکه به هدفم برسم . بازهم ازشما تشکرمیکنم ودعا میکنم بخاطرامرخیرتون که برای ماها دارین که انشاءالله عوضشو ازخدا بگیرین . بی صبرانه مشتاق دیدارتون هستم.
پوراحمد : خواهش میکنم . من هم مشتاق دیدارتون هستم وخوشحال میشم .
سحر: شب وروزخوش . خداحافظتون باشه
پوراحمد: روزگارتون خوش . به خدا می سپارمتون .  
پوراحمد
 

اشتراک گذاری
برچسب‌ها

دیدگاه خود را ارسال نمایید