مصاحبه با خانم مریم سنجابی به مناسبت روز جهانی زن

فرقه رجوی هر سال به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن با برگزاری کنفرانس نمایش تبلیغاتی خود را به اجرا می گذارد. با وجود این که جنایت علیه بشریت و به خصوص جنایت علیه زنان عضو آن در کارنامه سیاه این فرقه ثبت شده است، مریم رجوی از رهایی زنان و حقوق آنان سخن می گوید و عده ای زنان غربی و عرب را با صرف هزینه های زیاد به این کنفرانس دعوت می کند.

طی 16 سال گذشته، ده ها زن عضو فرقه رجوی با فرار از اردوگاه های آن موفق به آزاد سازی خود شده اند و جنایت های این فرقه در حق زنان را افشا نموده اند. یکی از زنان نجات یافته از اسارت فرقه رجوی خانم مریم سنجابی نویسنده "کتاب سراب آزادی" است. ایشان بیست سال از بهترین دوران زندگی و جوانی خود را در اردوگاه های این فرقه گذرانده و شاهد جنایت های سران فرقه در حق اعضا و به ویژه زنان بوده است. در این رابطه، مقالات متعددی در سایت ندای حقیقت از ایشان مشاهده می شود. خانم سنجابی، مدت ها در زندان فرقه تحت شکنجه جسمی و روحی بوده و بعد از رهایی، تمام تلاش خود را برای افشای ماهیت فرقه ای این گروه به کار گرفته و برای رهایی سایر اعضای در بند کوشش می نماید. ایشان با نگارش کتابی ارزشمند و انتشار مقالات مفید و انجام مصاحبه های متعدد گامی مؤثر در جهت رسوایی "فرقه مخرب و تروریستی رجوی" برداشته است.

به مناسبت روز جهانی زن، خانواده نجات از خانم مریم سنجابی برای مصاحبه دعوت نمود و ایشان با روی باز این دعوت را پذیرفتند.

خواهش می کنم نحوه آشنایی خود با فرقه مجاهدین خلق و پیوستن به آن را بیان نمایید؟

متأسفانه من در سنین کم، در حالی که تنها 12 سال داشتم به دلیل انقلاب سال 1357 و فضای سیاسی جامعه، وارد سیاست شدم. به دنبال آن به دلیل تبلیغات وسیع سازمان مجاهدین خلق در مدارس راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه ها هوادار آنان شدم و در سال 1366 به تشکیلات فرقه رجوی در عراق پیوستم و بیش از بیست سال در آنجا بودم.  به دلیل  قرار گرفتن در درون روابط تشکیلاتی کم کم به ماهیت منحرف، باطل و فرقه ای رجوی پی بردم و برای فرار از فرقه بیش از ده سال آرزو و رؤیای آزادی در سر داشتم ولی متأسفانه بیش از آن که موانع فیزیکی بر سر راهم باشد اسیر مغزشویی و گرفتار فرقه بودم و توان تصمیم گیری و درکی درست از واقعیت های جامعه را نداشتم. خوشبختانه در سال 1387 با تلاش خانواده هایی که به اطراف کمپ اشرف آمده بودند توانستم تصمیم جدایی خود را نهایی کرده و بالأخره از چنگال فرقه مخوف رجوی بگریزم.

 چگونه شما به این باور رسیدید که فرقه مجاهدین خلق از مسیر اصلی و شعارهای اولیه خود منحرف شده و فقط اهداف خود خواهانه رهبرش را دنبال می کند؟

من حدود بیست سال عضو تشکیلاتی سازمان بودم و از نزدیک شاهد بسیاری از روابط درونی  فرقه ای آن بوده ام.

همانطور که می دانید شعارهای اولیه و اهداف ادعایی سازمان بر مبنای آزادی، استقلال، جامعه بی طبقه توحیدی، و صداقت بیان می شد ولی هر کس که عضو می شد به تدریج می توانست به این حقیقت دست یابد که تمام شعارها و اهداف معرفی شده توسط رجوی، ادعا و دروغی بیش نبوده است.

پایه های تشکیلاتی سازمان به شکل برده داری و فرقه ای بود. استقلالی در کار نبود و از صداقت هم خبری نبود.

من حدود ده سال در قسمت پرسنلی سازمان بودم و از نزدیک شاهد این موضوع بودم که در طی سال های متمادی چگونه اعضای ناراضی که قصد خروج از سازمان داشتند را به بند می کشیدند، آنان را به زندان مهمانسرا می بردند و اجازه خروج نمی دادند. تا سال 1372 هر کس که می خواست خارج شود به مدت دو سال به زندان مهمانسرا منتقل می شد. بعد از سال 1372 که کلاً خروج ممنوع شد هر کس که قصد خروج داشت، برایش جلسات صد نفره انتقادی و فحش و ناسزا تشکیل می دادند و آنان را مجبور به ماندن در سازمان می کردند؛ هر کس که فرار می کرد با کمک دولت صدام حسین او را دستگیر کرده و دوباره به کمپ ها برمی گرداندند. آخر سر هم که با خروج تعدادی از نفرات موافقت کردند آن ها را به زندان های مخوف ابوغریب منتقل نمودند.

در این مسیر تعداد زیادی از افراد ناراضی به قتل رسیده و سر به نیست شدند و یا از فرط ناامیدی و عدم تحمل فشارهای تشکیلات فرقه ای خودکشی نمودند که پرونده های آنان در پرسنلی موجود بود.

در مورد استقلال سازمان؛ اکنون خوشبختانه در زمانی هستیم که تمام روابط رجوی با دولت صدام حسین، کمک های مالی کلان عراق در آن مقطع و هم چنین حمایت های عربستان و آمریکا از سازمان آشکار شده است.

مطلب سوم همان موضوع ادعای صداقت است؛ متأسفانه می توانم بگویم جز دوگانگی و دروغ در رفتار رهبری سازمان و فرماندهان با زیردستان خود، چیز دیگری مشاهده نمی شد. هر چه بود کنترل های پلیسی، راپرت دادن، روابط  خشک و سنگین بر مبنای عدم اعتماد و بیگاری کشیدن از اعضا بود. چنین بود که افراد با گذشت زمان متوجه می شدند سازمانی که به زعم خویش به عنوان یک گروه انقلابی انتخاب کرده اند خالی از هر گونه پرنسیب های اخلاقی، اجتماعی و حتی انقلابی بود، رجوی فقط برای به قدرت رسیدن خودش تلاش می کرد و برای رسیدن به این هدف از قربانی کردن هر چیز و هر کس ابایی نداشت.

تشکیلاتی که تمام افکار، ذهن و روابط ما از صبح تا شب کنترل می شد. یک نمونه ساده می خواهم بگویم، افراد سازمان علاوه بر این که حق ارتباط و تماس با خانواده های خود را نداشتند حتی عکس های خانوادگی  و خاطرات گذشته آن ها را هم نابود می کردند. در سال های اول برخی از مادران و اعضا عکس های خانوادگی که به همراه داشتند را در آلبوم هایی کوچک نگهداری می کردند، به آنان  گفتند شما وابستگی خانوادگی دارید و باید فقط عشق به رهبر و رجوی داشته باشید و باید همه این آثار وابستگی را از بین ببرید، تعدادی که مقاومت کرده و به عنوان مثال عکسی از فرزند و یا خانواده خود را بر روی در کمدشان از داخل چسبانده بودند حتی با کنترل و بازرسی که از وسایل افراد می کردند، متوجه می شدند و مریم رجوی در جلساتی که تشکیل می داد به تحقیر کردن نفرات پرداخته و افرادی که این کار را کرده بودند را مورد سرزنش قرار می داد. سپس تا می توانستد هر چند ماه یک بار عکس های رجوی را به افراد هدیه می کردند و ما را مجاب می ساختند که این عکس ها را بر روی در و دیوار آسایشگاه، محل کار، روی میز کار و همه جا نصب کنیم. تقریباً هر کسی به جای آلبوم خانوادگی، آلبومی مملو از ده ها عکس مریم قجر و مسعود رجوی داشت!

شما به عنوان یک دختر جوان با اهداف آرمانگرایانه به این سازمان پیوسته بودید، چرا شما را  زندانی کردند و تحت شکنجه قرار دادند؟

در این رابطه توضیحات مفصلی در کتابم داده ام. در واقع سازمان مجاهدین خلق در دهه 70 رفته رفته به یک ساختار تماماً فرقه ای و فاقد آزادی تبدیل شده بود، درهر برهه ای بند و زندان هایی برای اعضای ناراضی داشت. یک دوران در سال 1363، 1364 بوده است که من اطلاع زیادی از آن ندارم زیرا در آن زمان هنوز عضو سازمان نبودم. دوران بعدی در سال 1373 می باشد که متأسفانه من هم جز حدود 500 زندانی آن زمان هستم. علاوه بر این همیشه یک قسمتی به عنوان خروجی در بخش تشکیلات سازمان بود که اعضایی که قصد خروج داشتند و یا نارضایتی آن ها شدید می شد به این بخش منتقل شده و در زندان های خروجی از شش ماه تا دو سال و یا بیشتر قرار می گرفتند.

و اما موضوع سال 1373 که منجر به زندانی شدن من در داخل تشکیلات شد ظاهراً به دلیل این بود که رجوی گفته بود چند نفوذی وارد سازمان شده اند و بایستی یک دور، وضعیت تمام اعضا را بررسی کنیم که مبادا افراد نفوذی از طرف دولت ایران وارد تشکیلات شده باشند. البته، این بهانه ای بیش نبود و با این ترفند حدود 500 نفر از اعضای زن و مرد که بعضاً بعد از سال 1365 به تشکیلات پیوسته بودند مورد بررسی و اتهام نفوذی قرار گرفتند. در آن سال، سازمان در وضعیت بحرانی قرار داشت و موج جدایی و فرار زیاد شده بود بدین وسیله رجوی می خواست یک قدرت نمایی انجام داده و باعث ترس و نگرانی افراد ناراضی شود.

آن زمان حدوداً 7، 8 سال بود که من به عراق رفته و در کمپ اشرف بودم. فکر می کنم این کار برای زهرچشم گرفتن و مطیع کردن اعضا بود. البته، من فکر می کنم بخشی از علل اصلی آن به ماهیت پیچیده، فوق العاده دیکتاتوری و خودپرستی شخص رجوی برمی گشت که از ترس جانش و نگرانی، فکر می کرد ممکن است چند نفوذی به سازمان راه یافته باشند. او حدود 500 نفر از اعضایش را برای چندین ماه به زندان و شکنجه کشید، در این مسیر تعدادی کشته شده و جان خود را از دست دادند تا مبادا گزندی به رجوی برسد. او برای حفظ خود و قدرتش، حاضر بود صدها نفر را روانه زندان و شکنجه گاه کند.

آیا نحوه برخورد سازمان با زنان عضو این فرقه، با شعارهایشان همخوانی داشت؟

خیر، صد و هشتاد درجه عکس تمام شعارهای اعلامی و ادعایی سازمان است. شما ببینید هر ساله مریم رجوی یک جلسه فرمالیستی با تعدادی از زنان فمنیست و مترقی از کشورهای مختلف برگزار می کند و بدون این که به آن ها بگوید چه بلایی بر سر زنان داخل سازمان آورده، دم از آزادی و حقوق زنان می زند. هیچ گاه مریم رجوی جرأت نمی کند تعدادی از همین زنان جدا شده از تشکیلات را دعوت کند و در یک مناظره با حضور خبرنگاران شرکت نماید و  به سخنان آنان گوش کند.

مریم رجوی که از حقوق زن، آزادی زنان و عدم آزادی زنان درایران بسیار صحبت می کند، رفتار خودش در تشکیلات از هر دیکتاتوری کمتر نبود. شما اینک به رفتار و سکنات وی نگاهی بیاندازید، او به شدت خود شیفته،علاقه مند به بورژوازی و عاشق خودنمایی است. در هر مراسمی یک دست لباس فاخر و گرانبها با قیمت های نجومی می پوشد، الگو و آرزویش فرح دیبا و سایرملکه هاست، الگویش یک زن انقلابی و ساده زیست نمی باشد.

در درون تشکیلات هم علاقه عجییبی به این داشت که متفاوت و برتر از سایر زنان باشد و برعکس تمام زنان سازمان که لباس نظامی به تن می کردند، علاقه داشت که با لباس های مجلسی و کت و دامن در تمام مراسم و برنامه ها شرکت کند. مضحک این که پز انقلابی گری هم می داد در حالی که در دل پادگان ها در عراق، در مکان هایی که به شکل قصر ساخته شده بود با رجوی زندگی می کردند و دارای بهترین امکانات رفاهی از قبیل باغ و استخر و… بودند.

هم چنین رفتارش با زنان داخل سازمان نیز، تهاجمی، توهین آمیز و اعمال قدرت بود و تحمل برتری هیچ کس را نداشت. در طی سال هایی که درون تشکیلات بودم شاهد به زیر کشیدن فهیمه اروانی، سوسن طالقانی و بسیاری از زنان رده بالا، توسط وی بوده ام. مریم رجوی همواره نگران بوده است که کسی به جایگاه او نزدیک نشود. این بود که همواره سعی می کرد تا آنجا که می تواند زنان درون سازمان را سرکوب و محکوم به کم کاری، اهمال کاری، بی ظرفیتی و انواع و اقسام تهمت ها نماید.

  جلسه ای نبود که با حضور وی انجام شود و او کارهای زنان را بی ارزش کرده و پایین نیاورد و زنان را سرزنش نکند. هیچوقت دیده نمی شد که او حتی یک تعریف و لطفی به زنان نماید و تا می توانست همه را به سخره می گرفت.

 من در اوایل این موضوعات برایم قابل فهم و تجزیه و تحلیل نبود و به شدت احساس کمبود کرده و فکر می کردم آیا روزی خواهد رسید که مریم رجوی از ما راضی شود؟ ولی بعدها متوجه شدم این شگرد بسیار پیچیده اوست که بدین شکل خود را برتر و دست نیافتی نمایش می دهد تا ما درباره او فکر نکنیم و همیشه به خود شک کنیم. اکثر زنان رده بالای سازمان نیز که زیر نظر مستقیم وی بودند به همین شکل یاد گرفته بودند و با سایر زنان تحت مسئولیت خویش برخورد های خشک، خشن و سرکوبگر داشتند.

در تمام جلسات کاری و انتقادی؛ همواره زنان زیردست مورد تحقیر، توهین، اذیت و آزار روحی قرار می گرفتند. علیرغم این که اکثراً حدود 18 ساعت در روز جان می کندیم و کار می کردیم، همواره مورد سؤال و انتقاد بودیم. مریم قجر مستمراً می گفت چرا کار نمی کنید، چرا تنبل و بیکاره هستید، دنبال مرد و زندگی هستید، راندمان کاری ندارید، عجوزه هستید. او ما را بی ناموس خطاب می کرد، این تنها  گوشه ای از حقوق بشری است که نسبت به زنان اعمال می شد.

در کتاب شما مبحثی تحت عنوان "هژمونی زنان" آمده است لطفاً در مورد آن صحبت کنید؟

در تشکیلات مجاهدین، هژمونی زنان یک شعار بی محتوا و ترفندی بیش نبود. ظاهراً در تمام سطوح فرماندهی تشکیلات سازمان به اصطلاح مجاهدین؛ زنان قرار داشتند و زنان در لشکرهای نطامی فرمانده نیرو بودند ولی در محتوا این امر فقط یک شکل بود. البته؛ زن و مرد زیاد فرقی نداشت. ساختار فرقه و روش پیشبرد تشکیلات و امور در سازمان مجاهدین بدین شکل بود که تمامی امور تحت کنترل مسعود رجوی بود. او به مثابه یک رهبر خودکامه در رأس تمامی امور بود و بدون اجازه او هیچ کاری امکان پذیر نبود. کوچکترین مخالفت و انتقادی منجر به برکناری همین زنان فرمانده می شد. مریم رجوی هم به صراحت می گفت من زنانی را می خواهم در رأس امور باشند که مثل موم در دستان من قابل تغییر باشند و من هرطور که بخواهم پازل سازماندهی ها را بچینم. هژمونی زنان فقط یک حرف چرند و بی محتوا در فرقه رجوی است. زنان از خود نه اراده ای دارند و نه توان مخالفت، پردازش و پیشبرد ایده ای. هر کس بیشتر تعریف، تمجید و مجیز گویی می کرد در رده های بالاتر قرار می گرفت و هر کس با هوش و درکش متوجه مشکلات و حقایق می شد و اعتراض می کرد بلافاصله بر کنار می شد.

شما به دلیل عضویت در شورای ملی مقاومت و شورای رهبری سازمان همچنین سال ها حضور در بخش اداری و پرسنلی پادگان اشرف، اطلاعات و آمار دقیق و مستندی از تشکیلات مجاهدین داشته اید که در کتاب "سراب آزادی" به خوبی بیان نموده اید. مطالعه این کتاب هر خواننده آگاهی را به فکر فرو می برد که خودکامگی رهبر این تشکیلات با اعضا و سایرین چه کرده است! در این کتاب برده داری نوین به خوبی به تصویر کشیده شده و این که جان و مال اعضا متعلق به سرکرده فرقه است. شما از ستم های فرقه در مورد زنان و کودکان دربند سخن گفته اید و حق مطلب را ادا کرده اید.

اینک پیام شما به زنان عضو فرقه که هنوز در حصارهای جسمی و ذهنی هستند چیست؟

من می دانم که بیش از نود درصد اعضا سازمان چه زن و چه مرد امکان برخورداری از دنیای آزاد و دستیابی به اخبار درست را ندارند. شاید حدود ده درصد از اعضا و یا هوادارانی که در خارج تشکیلات هستند به دلیل کاری اگر امیدی باشد و صدای من به آن ها برسد، می خواهم به آن ها بگویم برای جدایی از تشکیلات مخوف رجوی حتی لحظه ای درنگ نکنند و با تمام قدرت تلاش کنند که از چنگال فرقه رجوی رها شوند. تجربه من و بسیاری از زنان و مردان رها شده این است که پس از جدایی، هر چه از سازمان مجاهدین دورتر می شدیم بهتر درک می کردیم که چگونه اسیر مغزشویی شده و در گرداب آن فرو رفته بودیم. به همین دلیل تنها راه چاره در قدم اول، جدایی سازمان و کسب استقلال فکری است؛ سپس راه های بازسازی، بازگشت به اجتماع، پس گرفتن آزادی و درک صحیح و انحراف روابط فرقه ای سازمان پیش روست.

رسالت شما و سایر جدا شده ها در قبال اعضای دربند فرقه و آگاهی بخشی به جوانان چیست؟

طبیعی است که هر کس ضربه ای خورده و مخصوصاً سال ها عمر و زندگی وی را از بین برده اند و در راهی باطل قدم گذاشته و بعد از آن متوجه شده و توانسته است رها شود؛ علاقه مند است که گذشته خود را جبران کند و شاید هم به نوعی انتقام سال های از دست داده را بگیرد.

به نظر من بهترین راه انتقام گرفتن و جبران گذشته؛ در اختیار قرار دادن تجربیات و افشای ماهیت فرقه هاست و این یکی از راه های مفید کمک به جوانان کم تجربه، خانواده ها و بسیاری از افراد آسیب دیده از این فرقه می باشد. امیدوارم خداوند به ما کمک کند که هر چه بیشتر در این راه قدم بگذاریم.

عاطفه نادعلیان

اشتراک گذاری
برچسب‌ها

دیدگاه خود را ارسال نمایید