سوء استفاده و دروغ های بیشرمانه فرقه رجوی درمورد مالک کلبی – قسمت اول

سیمای دروغ پرداز و ضد آزادی فرقه مجاهدین خلق دربخش خبری روز یکشنبه مورخه 28/3/1396 با عنوان ۳۰ خرداد پاسخ به ضرورت تاریخ  با پخش فیلمی از مرحوم مالک کلبی درسال ۵۸ با بیشرمی و وقاحت هرچه تمام تر مدعی شد  و زیرنویس کرد که مالک کلبی کاندیدای مجاهدین خلق دراولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی بوده است.

به محض اینکه این خبر را از سیمای ضد آزادی فرقه شنیدم علیرغم اینکه نزدیک به ۲۵ سال بطورحرفه ای و تمام  وقت درتشکیلات مافیایی این جریان بودم  و تا حدودی عمق دروغ گویی و شیوه های فریبکارانه آن را با پوست وگوشت حس کردم از تعجب کپ کردم و ماندم که آل رجوی چه موجوداتی هستند؟

من مالک کلبی را به اعتبارهمشهری بودن از دوران نوجوانی و سالیان قبل از پیروزی انقلاب می شناختم  وی بعد از فارغ التحصیل شدن به استخدام پتروشیمی بندرامام که تا قبل از آن بدلیل اشتراک سرمایه گذاری ایران و ژاپن پتروشیمی ایران و ژاپن نامیده میشد درآمد. مدتی بعد با خانم محترم قنواتی که درحال حاضر دراسارت فرقه درکشور آلبانی می باشد ازدواج نمود.

درسال ۵۸ یعنی یکسال بعد از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی تحت تاثیرتبلیغات وشعارهای پرجذبه و فریبنده سازمان و درحالیکه بیش از ۱۷ سال نداشتم  به جنبش ملی مجاهدین درآبادان که بخش سیاسی و اجتماعی سازمان بود پیوستم مسئول دفترابراهیم ذاکری (کاک صالح) بود وحسین شهیدی (کاک حسام) و تعدادی دیگر که از تشکیلات جدا شده اند و ضرورتی به بیان اسامی آنها نمی بینم بعنوان کادرهای جنبش بودند. بعد از مدتی و پس از گذراندن آموزش های سیاسی ایدئولوژیکی و مباحث فلسفه شعائر که توسط ابراهیم ذاکری آموزش داده میشد توسط ابراهیم ذاکری عضوگیری ومسئولیت تشکیلات ماهشهر به من ابلاغ شد.

درطی همین پروسه کارتبلیغاتی وسیاسی، مالک کلبی هم جذب شد و مدتی بعد رسما بعنوان مسئول بخش کارمندی کارجذب کارکنان پتروشیمی را برعهده گرفت.

با توجه به میزان شناخته شدگی وهمچنین انگیزه بالای او درجریان انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی درضمن یک نشست کاری که به اتفاق دیگرمسئولین انجمن های مسلمان شهرستانهای خوزستان با ابراهیم ذاکری داشتیم از اوخواستم که مالک کلبی را بعنوان کاندیدای سازمان درماهشهردرلیست قرارداده و از ایشان رسما حمایت کند. ابراهیم ذاکری پیشنهاد من را پذیرفت ولی گفت باید با مرکز مشورت کند. چند روز بعد که جهت پیگیری به او مراجعه کردم گفت سازمان از ایشان شناخت ندارد وسلامت امنیتی او برایمان زیرسوال است و ادامه داد از آنجایی که کارمند جماعت خصلت بورژوایی دارد احتمال بریدن وهمکاری او با رژیم  در شرایط سخت وجود دارد به همین دلیل نمی توانیم روی او ریسک کنیم ولی شما بدون اینکه از سازمان نام ببرید و آرم سازمان را بزنید از او حمایت کنید موضوع را به  مالک گفتم ابتدا ناراحت شد ولی بعد از کارهای توضیحی من پذیرفت و کاندیداتوری خود را بعنوان نماینده مستقل اعلام کرد علیرغم فعالیت های ما ایشان رای لازم را برای نمایندگی ماهشهردرمجلس نیاورد.

از ۳۰ خرداد که سازمان اعلام جنگ مسلحانه نمود وهردو به زندگی مخفی روی آوردیم دیگر او را ندیدم تا اینکه دراواخرسال ۷۵ باردیگر او را درشهرکوت عراق و قرارگاه چهارم که مسئولیتش با محبوبه جمشیدی (آذر) بود دیدم. خیلی ضعیف و بیمار بنظرمی رسید.

بعد از سلام واحوالپرسی برای صرف نهار کنارهم نشستیم از اینکه بعد از سالیان او را می دیدم خیلی خوشحال و ذوق زده شده بودم انبوهی سوالات بی پاسخ از سالیان دورداشتم که می خواستم از او بپرسم بهنگام صرف نهاردیدم که غذای خاص که روی آن نوشته شده  بود غذای بی نمک بیماران… با خودش از محل سرو آورد. علت را پرسیدم گفت افت شدید فشاردارم وهرغذایی را نمی توانم بخورم. تا خواستم از گذشته سوال کنم گفت ببخشید خیلی خسته هستم ساعت 15:30 بعد از ظهرهم باید برگردم سر پروژه  بذار سر فرصت مناسب بعد از بیدار باش عصر که طبق معمول برای خوردن چای به سالن غذاخوری  لشکر۲۳ رفتم او را دیدم با کلاهی روی سر و آق بانو(چفیه عربی) خیسی که به دورگردن انداخته بود وکاملا خیس عرق بعد از ظهرگرم تیرماه شهرکوت داشت یخ خورد میکرد تا کلمن آب کارگران را آب کند و به سر پروژه ببرد.

برایم انبوهی سوال و تناقض ایجاد شد که چرا با آن همه سابقه و سطح تحصیلات صنفی کارگران سودانی؟

چرا با آن سابقه بیماری افت فشار کار دراین گرمای کشنده؟

شب از یکی از بچه ها شنیدم که مالک فشارش رفته بالا و درآسایشگاه بستری است. به دیدارش رفتم کاملا دروضعیت نامناسبی بسر میبرد بزحمت می توانست صحبت کند، گفتم چی شد؟

زیرلب به آرامی گفت خدا لعنتشان کند هرچه میگم مریضم و نمی توانم دراین گرما زیرآفتاب کارکنم می گویند تمارض میکنی و چیزیت نیست. دوزاریم تا حدودی افتاد که با سازمان مشکل دارد و درحقیقت سازمان با اومشکل دارد. درادامه و در برخوردهای بعدی از او شنیدم که سازمان به بهانه اینکه خودش را قطب میداند وحاضرنیست درتشکیلات ذوب شده و کور کورانه هرفرمانی را اطاعت کند تحت برخورد قرار داده است  و رده  و مناصب تشکیلاتی او را هم گرفته است. حدود یکسال بعد به اتفاق به قرارگاه علوی درنزدیکی شهرمنصوریه و۶۰ کیلومتری شمال شرق پادگان اشرف منتقل شدیم. درآنجا هم درگیریهای مالک با مسئولین سازمان ادامه داشت . 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.