تلاش برای رهایی از فرقه رجوی

مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت بیست و یکم

خیانت و جنایت رجوی درحق ملت ایران و اعضای اغفال شده اش گستره و پهنای زیادی دارد که زبان وقلم ازبیان تمام عیار آن قاصر و ناتوان است . دراین میان خانواده های اعضای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی خاصه مادران ازقربانیان اصلی خباثت رجویها محسوب می شوند که دراین نوشته به شرح زندگانی مادرانی پرداخته میشود که در اثر ناجوانمردی و ظلم وجور رجویها بی آنکه عزیزان شان را درآغوش بکشند ؛ ناکام و چشم انتظار دارفانی را وداع گفتند وبه دیاراعلاء شتافتند وبه آرامش رسیدند.


متوفی : مرحومه مغفوره فاطمه صادقی 70 ساله
مادراصغربیاتی سده ای ازاعضای گرفتار درفرقه بدنام رجوی
اصغردردوران دفاع مقدس مشتاقانه خواست خدمت وطن پرستانه سربازی را به انجام برساند ولذا بی صبرانه روانه صحنه های دفاع ازآب وخاک خود شد ودرمقابل نیروهای متجاوزصدام ملعون بسا نقش آفرینی نمود. ولیکن آنگونه که میخواست روزگارمطابق میل اصغررقم نخورد ومتعاقب اسارت به اسارتی صعب وسختردچارشد ودرمافیای رجوی بهترین لحظه های عمرش را به تباهی گذراند.
مرحومه مغفوره فاطمه صادقی بدنبال رهایی اصغرازاعضای فعال انجمن نجات گیلان بدل گشت ودرتمام جلسات با جداشده های ازتشکیلات سیاه رجوی به اتفاق دخترانش مشارکت داشت . دقیقا بخاطردارم که دخترشان با حضورخود درجلسه روشنگری عضوجداشده حمید حاجی پورازایشان می پرسد:
” چطورشد این قفل شما بازشد وتصمیم گرفتی که ازآنها جدا شوی والان درکنارخانواده ات باشی؟ یعنی میشه یک روزی هم اصغرما که مثل خودت اسیرجنگی بود به نزد ما بیاید .خانم بیاتی بغض کرده ادامه میدهد: بیین مادرپیرم درکنارم نشسته ، آنقدرگریه میکند که اشکهایش خشک شده ، واقعا بگواصغرچکارمیکند وکی بازمیگردد؟”
آقای حاجی پورکه اصغربیاتی را کاملا می شناخت و با هم بودند درخطاب به خواهراصغرگفت:
“این روزها شما ها وسایرخانواده های نگران را که می بینم واقعا بشدت دلم میگیرد ومیسوزم واحساس شما را درک میکنم . مطمئن باشید اصغرشما وسایراصغرها ازآنها بریدند ومی خواهند که پیش شما بیایند وزندگی راحتی داشته باشند ولی باوربکنید که آنچنان مغزشویی شدند ونسبت به ایران با تبلیغات سوئی که ازطرف فرقه رجوی می شود ، ذهنیت بدی دارند. میترسند که بعدازسالیان حضوردرپادگان اشرف به ایران بازگردند و مورد بازخواست قراربگیرند وچه بسا زندانی شوند !!!!! من هم همین ذهنیت را داشتم ودر حقیقت درابتدا میخواستم به نیروهای عراقی پیشهاد بدهم به خارجه بروم تا امنیت من تضمین شود. ولی دردیداربا برادرم درکمپ اشرف که ازایران آمده بود خیلی ذهنم بازشد وبا شنیدن حرفهای برادرم که ازقضا دوقلو هستیم وعاطفه وعلاقه خاصی به هم داریم ، قفل ذهنم بازشد وتوانستم جسارت بخرج داده وبرای همیشه ازفرقه لعنتی رجوی بکنم وراحت شوم وامیدوارم تمام اسرا ازجمله اصغربتواند با یه نه قاطع صفوف رجویها را ترک کرده ونزد شما برگردد……”
مرحوم تورج ؛ یگانه برادراصغرمتاسفانه درسال 1370 به رحمت خدا میروند ولیکن خواهرانشان درارتباط با انجمن نجات لاینقطع پیگیررهایی برادرش میشوند وحتی وقتی مادرشان درمهر1393 بی آنکه دلبندش را ببیند ودرآغوش بگیرد به رحمت خدا میرود ؛ خواهرانشان به سفارش مادرازادامه تلاش برای رهایی یگانه برادرشان کوتاه نمی آیند وبرای حضوردراسارتگاه آلبانی ثبت نام میکنند.


خانم النازبیاتی کوچکترین خواهراصغراسیردرنامه تکاندهنده خود مینویسند ” سلام به روی ماهت داداشی جونم. الناز هستم حالت چطوره؟امیدوارم حال دلت خوب باشه که بعید میدونم چون حال دل منم خوب نیست.ازهمون لحظه ای که خودمو شناختم خوب نبودم.چون هروقت که به یه مرد تو زندگیم احتیاج داشتم کسی نبود که کنارم باشه.وقتی خواهر کوچیکه باشی دیگه پدر ومادرت پیرن ولی برادر و خواهرا بزرگن که جاشونو پر میکنن.اما من هیچوقت تورو نداشتم وسخت تر از اون،اینه که برادر دیگتم جوونمرگ بشه و جاش واسه همیشه کنارت خالی باشه.البته الان که پدر و مادر ندارم بیشتراز قبل بهت احتیاج دارم.
داداش قشنگم خیلی دلم تنگه برات. به اندازه ی تمام این سالها دلم گرفته که میتونم قد یه دریا گریه کنم.بگذریم یگانه برادرنازنینم…یکمی از زندگیم برات بگم که سال ۸۲دیپلم گرفتم و ازدواج کردم میدونم که میدونی ۸۲من ۱۸ساله بودم . یه دختر ۱۸ساله با کلی غم و غصه رفتم خونه بخت. تک و تنها . کسی نبود بدرقم کنه. (تو خواستگاری کلی بخاطر جای خالی بابایی و دوتا داداشام گریه کردم)
اما مامان هیچی برام کم نذاشت . منو با افتخارو سربلندی عروس کرد.اما باز جای خالیت خیلی احساس میشد. هر کی اومد عروسیم گفت ایرج آرزو داشت الناز و تو لباس عروس ببینه،اما افسوس که نشد ببینی و من چقدر از نداشتنت کنارم غصه خوردم. با این حال زندگی خوبی رو شروع کردم. فرهاد همسر خوبیه. خیلی وقتها حتی برام پدری کرده. همیشه حواسش به من بوده. اکثر اوقات باهام غصه خورده. خیلی هم تورو دوست داره. آرزوی دیدن تو داره. یه پسر ده ساله دارم که اسمش هست محمد آوین که دایی جون همیشه دعا میکنه که یه روز تورو ببینه. چون میدونه اگه تو بودی ،مادرش هیچ غمی نداشت. آخه تو زندگیم همه چی دارم اما هیچوقت احساس خوشبختی نمیکنم. چون خلأ وجودت خیلی پررنگه داداشی گلم . نداشتنت تو زندگیم خیلی احساس میشه. نمیتونم بهت بگم تو دلم چه خبره؟نمیتونم وصفش کنم.فقط از خدا میخوام خودش آرومم کنه،ازش میخوام به تو هم آرامش بده.من از دل خودم برات گفتم و یک طرفه به قاضی رفتم.
اما توی دل تو چه خبره ؟ اونو فقط خدا میدونه.چه شب و روزها که دلتنگ شدی و کسی نبود که دلت رو تیمار کنه.عزیز دل خواهر،چه زخم ها که از نامردی روزگار خوردی و کسی نبود مرحم زخمت بشه.الهی من برای اون دل شکستت بمیرم که تمام این سالها تو تنهایی و غربت دریک سازمان مخوف زجر کشیدی. بخدا این جدایی حق ما نبود؛ چرا که توسربازبودی وبرای حفاظت وطن ازمتجاوزمی جنگیدی که به اسارت رفتی . روزگار با دل خانوادمون چه کرد؟ آخه دنیا جگرمون و سوزوند.
از مادرمون بنویسم برات که انتظار سؤ چشمشو گرفته بود .تمام این سالها چشمش به در بود و قلبش به راه. آخه تمام سهم مادرمون از زندگی اشک و انتظاار بود.
پدرمون هم که از داغ فراغت ۲سال هم نتونست دووم بیاره.آخه پدرا درداشونو تو دلشون میریزن و دق مرگ میشن اما مادرا صبورترن تا ۲۶سال هم میتونن طاقت بیارن.چی بگم از خواهرات. یکی ازیکی دلشکسته تر. خواهرات خیلی گرفتارن داداشی عزیزم .داغ دوریت موهای سرشونو سفید کرده. آخه براشون خیلی سخته این همه مصیبت دیدن.آخه عزیزتر از جانم . ما تو دنیا فقط تو رو داریم. اونم هفت کوه و هفت دریا اونطرف تر که نه دستمون بهت میرسه نه صدامون.حالا اما همه هیچ. پسرای داداشی تورج هم خیلی بهت احتیاج دارن. آخه عمو بوی پدر رو میده…..( داداشی اشک مجالم نمیده ) چی بگم از این روزگار نامرد و سنگدل کی رو ازمون گرفتی. امیدمونو نا امید کردی . یه خانواده رو نابود کردی. آخه پشت و پناه یه خانواده رو گرفتی..آی دنیا!! به چه جرمی بینمون جدایی انداختی!؟
داداشی جونم من برای اون صورت زیبات بمیرم که حالا دیگه چین و چروک افتاده روش. برای چشمات بمیرم که خیلی وقتها اشک ریختن و کسی نبود پاکش کنه. قول میدم خودم پیش مرگت بشم .
آخه من خواهرکوچیکتم . تادنیا دنیاست نازتو میخرم آی همه کس و کارم.خودم تک و تنها فدای مهربونیات میشم.
آخه همه ی قلبم ،جونم،روحم،نفسم و عمرم تویی. ببخش که ناراحتت کردم . به همون خدایی میسپرمت که تموم این سالها شاهد دلتنگیهای تو و من بود.
به امید دیدار؛ خون جاری توی رگهام
به امید اضمحلال نهایی فرقه بدنام رجوی و رهایی وبازگشت یکایک اسیران به دنیای آزاد وآغوش گرم وپرمهرخانواده
روح مرحومه مغفوره فاطمه صادقی شاد
پوراحمد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.