از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت دوم

در شهر نجف بودیم در تعطیلات میان ترمى دانشگاه براى زیارت به عراق آمده بودیم
راننده تاکسى که گویا از ظاهر ما متوجه ایرانى بودنمان شده بودند با گفتن اشرف اشرف به سمت ماشین هایشان اشاره میکردند ما هم که طی گشت و گذارى در شهرها ی مختلف عراق داشتیم، متوجه شدیم که بعد از حمله آمریکا،تمامی نفرات ارتش توسط امریکا خلق سلاح شده اند و در اشرف بسر میبرند، بعد از کمى مشورت تصمیم گرفتیم سرى به آنجا بزنیم، حس کنجکاوى وشناخت بیشتراز این افراد و آگاهى از مواضع سیاسى آنها در آن لحظه دلایلى بود که ما را به این دیدار تشویق میکرد.و بدینگونه بود که ما وارد اشرف شدیم.
چند روز اول را در قسمتى بودیم که به آن ورودى گفته میشد چندین نوار و فیلم دیده بودیم، براى نشست صدایم کردند در آنجا از شرایط و ضوابط ارتش صحبت شد و …
بعد وارد قسمت پذیرش شدیم
اولین چیزیکه توجه را بخود جلب میکرد چهره هاى سرخ شده از گزش آفتاب بود. هر روز مراسم صبحگاه برگزار میشد بعد آموزش و یا کار بود، در پذیرش آموزشهاى مختلفى داده میشد که هم عرض پیش میرفت، آموزش تشکیلات، بوسیله سعید نقاش برگزار میشد و خلاصه میشد در هفت اصل شهادت پذیرى و حرفه اى بودن،…
یادم میآید یک روز که آموزش در مورد محفل بود، پرسیدم برادر سعید با این توضیحات شما، صحبت کردن از چه چیزى محفل محسوب نمیشود؟
جواب داد:هرحرفى که در مورد سرنگونى و در راستاى جنگ با این رژیم نباشد محفل است.
با این تعریف دیگر کسى حرفى براى گفتن نداشت، وقتى حتى از ورزش نمیشد صحبت کرد دیگر وضعیت مشخص بود.
البته این محفل عبارت بود از هرگونه صحبتى که بین هر نفری که در تشکیلات این فرقه بود با نفرات همردیف و هم قطارانش صورت میگرفت و از آنجا که در یک تشکیلات فرقه اى و بسته، تشکیلات تمایلش براین بود که افراد بصورت تک تک در یک هرم مثلثى، یعنى هر فرد تنها حق داشت سر موضوعات ومسایل خود و یا در مورد دیگران به فرمانده گزارش دهد وهر گونه صحبتى که با نفرات کنار دستى، این محفل بوده که طبق گفته خود رهبر فرقه مسعود رجوى محفل شعبه اى از سپاه پاسداران بود و در واقع کسى که با دوست کنارى صحبت میکرد یک پاسدار بود که آنرا نمایندگى میکرد، اما علت اصلى چه بود علت این بود که بهرحال در این تشکیلات که پر از تناقضات،دروغ ها،ریاها، نیرنگ ها، که واقعا همه افراد مستمرا در این تناقضات و هر کسى یک جور روانى شده بود و عصبى بودند صحبت ها و درد دل کردن با همدیگر ایجاد اعتماد به نفس در افراد میکرد که بتوانند تصمیم بگیرند و در مورد آینده خودشان صحبت بکنند و اگر نفرات میتوانستند با یکدیگر صحبت بکنند متوجه میشدند که نفرات دیگرهم از این دروغ ها و نیرنگها آگاه هستند و به این ترتیب دست سران فرقه رو میشد چون سران این فرقه تلاش داشتند که افراد را در پیله هاى فردى خود نگاه داشته و با این کار بتواند افراد را در چنگال خود نگاه دارد و همانطور که میدانید تمام فرقه ها در ماهیت خود تلاش دارند که نفرات داخل فرقه از وضیعت اجتماع و جامعه بیرون بى اطلاع بمانند و از طرف دیگر نفرات بیرونى از مناسبات داخل فرقه بى اطلاع باشند بنابر این نباید در داخل فرقه نفرات باهم صحبتى داشته باشند چون آگاهى آنان از وضعیت اصلى خودشان دو چندان میشد، و ضریب میخورد و از این بابت اینها هر گونه صحبتى را مانع میشدند.
و با یک بحث ایدئولوژى که آوردند بودند به اسم محفل و شعبه سپاه پاسداران که به هر حال در رساله مسعود رجوى هم وضعیت به این صورت است که هر چه را که بخواهد، راحت در شرع خودش حرام نموده کما اینکه قبلا هم چنین فتواهایى صادر نموده است.
البته این حرف را من از خودم نمیگویم گواه و سند این حرف من همین روانپزشکانى هستند که توسط کمیساریاى عالى پناهندگان سازمان ملل متحد استخدام شده اند و تمام افراد جدا شده از فرقه تحت درمان هستند و هر هفته دو جلسه زیر نظر روانپزشکان دوره روان درمانى خود را میگذرانند.
به هر حال و برهمین منوال ما به موازات، آموزشهایى را در قسمت پذیرش میگذراندیم و یکى دیگر از این آموزشها، کلاسها یی بنام تاریخچه بود که عبارت بود از تاریخچه پیدایش سازمان و نحوه بنیانگذرى آن توسط بنیانگذاران.
بهر حال الان که ما به دنیاى آزاد پا گذاشته ایم و خیلی مطالب رامیتوانیم با توجه به این انقلاب انفورماتیک و در دسترس قرار گرفتن اطلاعات از طریق اینترنت، خوب میتوان فهمید آنچه که بعنوان تاریخچه ارائه میشد چیزى جزتحریف واقعیات نبود.
حسن شهباز

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.