خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت یازدهم

زندان مجاهدین، مرا بیدار کرد …
صبح روز بعد، اولین روزم را در زندان مجاهدین، آغاز کردم. هنوز از شوک بازجوئی دیشب در نیامده بودم. به سمت در رفته و تلاش کردم در را بازکنم که یادم افتاد دیشب درب را قفل کردند و رفتند. پنجره با آهن های ضخیمی، نرده کشی شده بود. سکوت مطلق حکم فرما بود. هیچ صدائی شنیده نمی شد، مهرماه بود و وقتی به ایران فکر می کردم، می گفتم، الان همه دانش آموزان سال جدید را در مدرسه آغاز کرده اند و دانشجویان در دانشگاهها به تحصیل علم و دانش مشغول هستند، اما من در زندان، با ضد خلق هائی درگیر هستم که خود را به نفهمی زده و برای نگه داشتن من درعراق، به هر ترفندی دست زده و برای ساکت کردن من و امثال من که مطالبات به حقی داریم، پاسخ مان را با زندان و شکنجه ما می دهند. در وضعیت بدی قرار گرفته بودم، در حقیقت در بدترین و وخیم ترین وضعیت زندگی ام قرار گرفته بودم. کاملا سردرگم شده بودم. نمی دانستم باید چکارکنم؟! با مجنونینی روان پریش و زبان نفهم، طرف شده بودم که زبان منطق و عقل را نمی فهمیدند و اجازه صحبت نمی دادند. فقط قصد داشتند زهرچشم گرفته و مرا وادار به سکوت کنند!
صدای بازشدن قفل های پی در پی درب سلول مرا به خود آورد! یک زندان بان، تکه ای کوچک از یک پنیر را در یک بشقاب یکبار مصرف سفید، با نانی کوچک و نصف لیوان چای در لیوان یکبارمصرف بر زمین گذاشت، من به رسم ادب سلام کردم، اما نگاه غضبناک و خشمگین نگهبان مسلح به من فهماند که کجا هستم و با چه کسانی سروکار دارم. نگهبان مسلح مواظب بود تا من فرار نکنم، گوئی من جرمی مرتکب شدم که بخواهم از عواقب آن فرار کنم. آن دو نفر، با نگاهی خشمگین در را بستند و چندین قفل روی در را عمدا بصدا در آوردند، تا من فراموش نکنم که در زندان آنها زندانی هستم. دوباره من ماندم و دیوارها و درب بسته و پنجره نرده دار و سکوت و تنهائی و غم غربت…در زندانی که کیلومترها با کشور، خانه و خانواده ام فاصله داشت!
یک تخت فلزی در گوشه سلول وجود داشت و موکت نازکی کف اتاق پهن بود، کمربند و کفش ها و تمام محتویات جیب هایم را گرفته بودند، کمر شلوارم چون گشاد بود، همیشه باید با یک دست آنرا نگه می داشتم. تنهائی و هزارو یک فکر و خیال آزارم می داد. اولین بار بود که در طول زندگی 28 ساله ام، تحت بازداشت قرار گرفته بودم. شرایط برایم خیلی سخت شده بود. ازسروصداها متوجه شدم که به جز من، سه نفر دیگر هم در این ساختمان چهاراتاقه زندانی هستند، این امر از شدت فشارها اندکی می کاست! در را برای قضای حاجت چند بار به آرامی زدم، کسی جواب نداد. اما صدای پائی از راهرو می آمد، نگهبان گوش ایستاده بود، دوبار در را زدم، نگهبان گفت منتظر باش.
نزدیک یکساعت گذشت، اما خبری نشد! دوباره در را زدم، از سلول بغلی هم در را یک نفر زد! این بار بود که نگهبان با عربده گفت که در را نزنید، موقع غذا فقط اجازه دارید به دستشوئی بروید!
ظهر رسید، نگهبان در را باز کرد و توجیه کرد که روزی سه بار در را باز خواهیم کرد، برای وعده های غذائی، شما هم فقط حق دارید در این سه نوبت به دستشوئی بروید. حق هیچ سئوالی را هم ندارید.حرف زدن ممنوع است، اگر هم کاری داشتید که نباید داشته باشید، فقط حق دارید یک بار در را زده و منتظر بمانید! موقع غذا هم باید وضو می گرفتیم، هم دستشوئی می رفتیم و هم غذا را می گرفتیم. هر سئوالی هم می کردیم، انگار نگهبان کرولال است. هیچ جوابی نمی داد. یک نگهبان هم از گوشه پنجره، بصورت متناوب داخل را دید می زد و مواظب ما بود.
پاداش پیوستن به سازمان پرافتخار رجوی! زندان است! بله، زندان یک رحمت است در سازمان برای کسب باصطلاح اعتماد! جایزه ای است که فقط به “خوبان” می دهند! ما خوب نبودیم! اما ما را نیز جزء خوبان به زندان بردند!
به قول رجوی: زندان های ما، برای کسانی که فطرتشان به کلی محجوب نشده و به کفر(نفی ” من “، منظور رجوی خودش است) و جهود و نفاق نرسیده باشد، رحمت است در لباس غضب!
این است دیدگاه رجوی به شکنجه و زندان در فرقه اش! جالب این جاست که به همه هم ایراد می گیرند که زندان دارند و شکنجه می کنند و …
نمونه زیر شاهدی است بر این مدعا:
یکی از زندان بانان فرقه رجوی در سایت سازمان چنین آورده است:
” سلاخی جسم و روان انسانها در زندانهای رژیم پیوسته یکی از موضوعات افشاگریهای مقاومت ایران و اعتراض سازمانهای حقوق‌بشری جهان است. پذیرش درخواست بازدید از زندانها توسط نهادهای بین‌المللی و گزارشگر ویژه حقوق‌بشر ملل‌متحد، برای رژیم مرز سرخ است و این در شرایطی است که مدام خبر از شکنجه‌ و ضرب‌ وشتم زندانیان بی‌پناه توسط گاردهای سرکوبگر و محروم کردن زندانیان از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی به‌گوش می‌رسد. دژخیمان نه تنها حداقل غذایی را که یک انسان برای ادامهٔ زندگی نیاز دارد از زندانیان دریغ می‌کنند، بلکه آنها را حتی از هوای آزاد و نور‌ آفتاب نیز محروم می‌کنند. “!
این بی شرمان در فرقه رجوی، فکر می کنند با دسته کورها طرف هستند!
الان تعداد جداشدگان و منتقدان فرقه رجوی و البته زندانیانی که رجوی آنها را زمانی زندانی کرده بود، از کل تعداد اعضای فعلی درآلبانی بیشتر است! در هر شهر دنیا مخالفان زیادی علیه سازمان رجوی وجود دارد! در ایران هم بیشمارانند مخالفان سازمان!
زندان، زندان است! اما زندانی که انفرادی باشد، هواخوری نداشته باشد، دستشوئی نداشته باشد، باید لال باشی، باید به غذای کم آن بسازی، اگر “جیک ” زدی، پتوپیچ شده و مشت و لگد بخوری، اگر مثل “کوروش ” اهل سنندج اعتراض کنی، پتوپیچ با کلی مشت و لگد با پوتین معلوم نمی شود کجا بردندش که تاامروز پس از بیست واندی سال احدی از سرنوشت او خبر ندارد! یا مثل ناصر که تعادل روحی اش را از دست داد و هر روز کتک می خورد! ویا مثل حمید که رگ دستش را زد و درآخرین لحظه عمرنجات یافت! یا مثل رضا که با لباس زیر موقع دادن غذا قصد فرار کرد و به سرنوشت سختی دچار شد! و… این دیگر فقط زندان انفرادی نیست! این مصداق بارز شکنجه است! آن هم درسازمانی که مدعی است اعضایش در ایران اعدام یا شکنجه شدند! شاید بعضی ها، از زندان های رجوی، جان سالم بدرنبردند، اما امثال من که نجات یافتیم، عهد بسته بودیم که اگر روزی از آن زندان خلاصی یابیم، به عهد خود وفا کرده و ماهیت پلید رجوی را آشکار کنیم.
برگردم به زندان! روزها بدین منوال می گذشت و احدی به سراغ من نمی آمد، تصورکنید، روزها و هفته ها با کسی صحبت نکنید. دیگر به مرز جنون رسیده بودم، دنبال وسیله ای برای خودکشی می گشتم، تا اینکه یک روز …
ادامه دارد …
محمدرضا مبین، کارشناس ارشد عمران، سازه
ویرایش کننده – فرید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.