روز کارگر و اشتغال مسعود رجوی در کوره پزخانه تهران

روز جهانی کارگر و احزاب ضدامپریالیستی در ایران
11 اردیبهشت، در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان “روز جهانی کارگر” گرامی داشته می شود که یادآور اعتراض گسترده کارگران آمریکا در اول ماه می 1886 می باشد. قرار بود در این تاریخ، کاهش ساعات کار کارگران از 14 به 8 ساعت در روز به اجرا درآید که به انجام نرسید و در نتیجه کارگران دست به اعتصاب زدند و در چهارمین روز این اعتصاب گسترده که 90 هزار کارگر در 1200 کارخانه و کارگاه به آن پیوسته بودند، پلیس آمریکا بر روی اعتصاب کنندگان آتش گشود و شماری از کارگران که آمار آن به صورت رسمی منتشر نشد کشته، و 8 نفر نیز به اعدام محکوم شدند. از آن پس اول ماه می به عنوان گرامیداشت اعتصاب کارگران آمریکایی به عنوان روز جهانی کارگر شناخته شد که عمدتاً از سوی سوسیالیست ها و احزاب چپ مورد حمایت قرار گرفت و گردهمایی های گسترده ای به اجرا درآمد. روز کارگر نیز (همانند روز زن) همانطور که از تاریچه آن پیداست، علارغم تمامی تبلیغاتی که در سالهای گذشته انجام گرفته تا غرب را بهشت کارگران جلوه دهد و از این روز علیه کشورهای مستقل و یا با گرایش چپ، سوء استفاده نماید، در اصل روزی است که در آن مهمترین کشور سرمایه داری جهان، به کشتار و سرکوب کارگران شدت بخشید و آشکار نمود که امپریالیسم با همه نمایش های حقوق بشری، ناقض اصلی حقوق کارگران و زحمتکشان است. کشتارها و سرکوب شدید جلیقه زردها در فرانسه طی چند ماه اخیر، بخوبی این واقعیت تلخ را اثبات می کند که دیو سرمایه داری هیچ سنخیتی با حقوق بشر ندارد و هرکجا منافع آن ایجاب کند، شدیدترین سرکوب ها را بر اقشار زحمتکش جامعه به اجرا در می آورد.
انقلاب ضد سلطنتی و عدالتجویانه مردم ایران، همراه بود با رشد و گسترش انواع گروه ها با داعیه ی مبارزه ضدامپریالیستی در حمایت از کارگران ایران و جهان!، گروه هایی عمدتاً کمونیستی و برخی نیز با شعارهای توحیدی که همگی خود را پیرو و ادامه دهنده راه بنیانگزاران گروه خود می دانستند که در نبرد با شاه به عنوان عامل امپریالیسم آمریکا در ایران، به شهادت رسیدند. اما با گذر زمان که شرایط اجتماعی و سیاسی به نفع آنان پیش نرفت و برنامه های تروریستی و خشونت آمیزشان هم به جایی راه نبرد و لاجرم برای ادامه زندگی به دامان غرب خزیدند، این گروه ها نیز به مرور به ارزش های غربی و بورژوازی در غلطیدند و از دفاعیات کارگری ایشان جز شعارهایی بر روزنامه ها باقی نماند و در عمل پیشبرنده خط سیاسی امپریالیسم و صهیونیسم شدند. امروزه می توان صدها نمونه تحرکات سایبری و سیاسی گروههایی چون حزب کمونیست کارگری، حکمتیست ها، کومله، پژاک و در رأس همه مجاهدین خلق را در کمکرسانی به امپریالیسم و جنگ افروزترین شخصیت های شاخص این جبهه ضدکارگری مشاهده نمود. کسانی که از بیژن جزنی و محمد حنیف نژاد به چند باند چاقوکش خیابانی محدود شده اند و یا در بهترین حالت، به مانند مریم و مسعود رجوی به انواع خیانت ها آلوده اند. گذری کوتاه بر رخدادهایی که در مناسبات مجاهدین گذشت، ما را به تفکر بیشتری در جهت شناخت حق و باطل رهنمون می شود.
خودسازی در کوره پزخانه!
حدود 52 سال پیش در سال 1346، مسعود رجوی با مجاهدین خلق آشنا و به عضویت این سازمان که همچنان فعالیت های علنی خود را آغاز نکرده بود، درآمد. مسعود دانشجوی رشته حقوق سیاسی و جوانی جویای نام بود که عمده وقت خود را صرف کتاب خوانی و رویاپردازی می کرد. در واقع ورود او به تشکل مجاهدین نیز بیشتر جنبه ماجراجویی و بلند پروازی داشت و با وجود ورود به تشکلی که با هدف برقراری قسط و عدالت در جامعه و محو نابرابری های طبقاتی بنیانگزاری شده بود و “تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی، تا امحاء استثمار انسان از انسان را بدون بازوان مسلح مجاهدین” قابل حل نمی دانست، با اینحال هرگز نگاه “خودبرتر بینی” را تغییر نداد و در مسیر رسیدن به قدرت مطلقه، از هیچ اقدام بهره کشانه فروگذار نکرد و پایه گذار برده داری نوین شد…
هنگام عضویت مسعود در مناسبات، بیش از دو سال از حیات تشکیلات مجاهدین نمی گذشت و بنیانگذاران سازمان همچنان مشغول جمعبندی شکست انقلاب های مختلف جهان و همچنین تشریح ایدئولوژی و اهداف سازمانی بودند. در این رابطه تیم های مختلفی برای تدوین برنامه ها و مبانی تشکیلاتی-سیاسی-ایدئولوژیکی سازمان ایجاد شده بودند که هرکدام وظایفی بر دوش داشتند. به گفته مسعود، وی به دلیل جدل های فراوان که با افراد داشت و چهره ای به ظاهر روشنفکر که از خود به نمایش می گذاشت، به مرور در تیمی قرار گرفت که به همراه محمد حنیف، ایدئولوژی سازمان را تدوین می کردند، به همین خاطر کار روی تفاسیر قرآن و نهج البلاغه و دیگر کتابهای مذهبی در دستور کار آنان قرار داشت. به موازات آن، کارهای تشکیلاتی و جذب کادرهای حرفه ای نیز از مهمترین کارهایی بود که سازمان به آن می پرداخت.
از آنجا که نیروهای جذب شده به تشکیلات، عمدتاً از اقشار مرفه و یا دانشگاهیان از طبقات متوسط به بالا بودند و به ندرت افرادی از طبقهً پایین ورود می کردند، سازمان برای پیشبرد اهداف ضدسلطنتی و ضدامپریالیستی، نیازمند افرادی بود که درد اقشار پایین دست را حس کرده باشند و بتوانند با عزم و ایمانی راسخ تر به مبارزه علیه شاه و آمریکا بپردازند. لذا برای خودسازی کادرها، دستورالعمل این بود که هر فرد برای مدتی به کارهای سیاه و پرمشقت اشتغال یابد، و از نزدیک با تبعیض و شکاف شدید طبقاتی آشنا شود. در همین راستا، مسعود رجوی در یکی از کوره پزخانه های جنوب تهران مشغول به کار شد که البته برای وی به عنوان یک جوان 19 ساله دانشجو که در خانواده ای مرفه به دنیا آمده بود، چنین کاری بسیار سخت و طاقت فرسا بود و بیش از 3 روز دوام نیاورد و با آوردن بهانه های مختلف از کار سر باز زد.
در امتداد ماجراجویی ها، مسعود مدتی هم به عنوان چترباز در هوانیروز ثبت نام کرد. ظاهراً وی برای جذب دختران به این کار مبادرت کرده بود که در یکی از نشست های عمومی در اوایل دهه 70 به صورت غیرمستقیم به آن اشاره ای داشت و با یک شوخی از آن گذشت. دلیل بیرون آمدن مسعود رجوی از هوانیروز دقیقاً مشخص نیست اما خودش اینگونه عنوان می کرد که سازمان باعث فرود آمدن چتر بلند پروازی های او از آسمان شده است و… به هرحال، وی به مدت سه روز در کوره پزخانه کار کرد و بنا به گفته خودش، در این مدت کوتاه از شدت خستگی و عرق کردن از پای می افتاد و مورد تمسخر کارگران قرار می گرفت، و شاید هم همین موضوع باعث بهانه تراشی و کناره گیری شده باشد.

روزهای سخت مسعود رجوی
از آن پس مسعود وارد کارهای سخت یدی نشد تا زمانی که از طرف سازمان به فلسطین اعزام گردید تا تحت نظارت سازمان آزادیبخش فلسطین، آموزش های چریکی را بگذراند و به ایران بازگردد. در طی همین ماموریت با برخی از فرماندهان جبهه مقاومت فلسطین از جمله شخص یاسر عرفات آشنا شد و به کشورهای دیگری چون لبنان، سوریه، امارات نیز سفرکرد. بجز حضور در این کارهای نظامی، مسعود در هیچ کار فیزیکی که به بدنش آسیبی وارد نماید، شرکت نکرد و پس از سقوط شاه هم تلاش زیادی برای رفتن به کشورهای اروپایی داشت تا زیاد در رخدادهای پرتنش و خطرناک داخل ایران قرار نگرید اما موقعیت سیاسی سازمان این اجازه را به وی نمی داد و در عوض بلافاصله پس از وارد کردن سازمان مجاهدین به فاز عملیات های تروریستی، جهت آسودگی و بیرون ماندن از دایره پرخطر جنگ شهری، به همراه بنی صدر به فرانسه گریخت. سیر فربه شدن مسعود رجوی به همین دوران خارجه نشینی باز می گردد. در حالی که میلیشیاهای خردسال مجاهد در سخت ترین شرایط خانه های تیمی و زندگی مخفی، یکی یکی ضربه می خوردند، کشته می شدند و یا به زندان می افتادند، مسعود به حدی به آسایش و تفریح روی آورده بود که بخش بهداشت مجاهدین احساس خطر کرد و برای وی رژیم غذایی خاصی در نظر گرفت که تا تعطیل شدن همیشگی اشرف ادامه داشت. در سالهای نخست ورود به عراق نیز برای وی غذاهای مخصوص پخت می شد. با این وجود، وی هرکجا دستش می رسید به سمت موادی که برایش ممنوع بود می رفت و استفاده می کرد. زمستان 74 در یکی از پایگاه های واقع در بغداد، شاهد بودم که وی در محل سرو غذا بناگاه با دیدن یک بشقاب خرما که روی میز سرو گذاشته بودند، با سرعت به سمت آن رفت و قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد چند خرما به دهان انداخت و قورت داد و بعد با خنده گفت به من اجازه نمی دهند بخورم!. مسعود در همین دوران به سیگار کشیدن هم روی آورد و علارغم هشدارهای بهداشتی، از آن دست نکشید و بخش مراقبت سازمان برای مدتهای طولانی و با وجود تحریم هایی که در عراق اعمال شده بود، از آمریکا برای وی سیگارهای ویژه و بسیار گران قیمت ارسال می شد. از شاخص ترین اقدامات مسعود که تناقض آشکاری با شعارهای پیشین داشت، کاخ سازی های متعدد او از سر راحت طلبی بود. هر قرارگاه مهم که در عراق تأسیس می شد، در آن یک خانه شخصی برای ترددات چند ساعته مسعود و مریم فراهم می گردید تا مبادا به وی حتی در آن چند ساعت سخت بگذرد. البته در بغداد نیز به صورت اختصاصی از این موهبت برخوردار بود و در دوران جنگ کویت نیز از کاخ های صدام جهت حفاظت خود استفاده می کرد.
اوضاع کارگران و ریاست عباس داوری بر کمیسیون کار
دو دهه بعد از خودسازی سه روزه مسعود در کوره پزخانه، در حالی که ارتش وی در خدمت صدام، فعالیت های مرزی جهت انجام حمله به سربازان ایرانی را آغاز کرده بود، همزمان کارگران زیادی اعم از سودانی، مصری و عراقی در قرارگاه های مجاهدین مشغول به کار شده بودند. این کارگران در کارهای مختلف، دستمزدی برابر با پایین ترین حقوق یک کارگر در خاک عراق دریافت می کردند و در عین حال هیچ امکانات رفاهی در اختیار آنان قرار نمی گرفت. با اینکه مجاهدین از امکانات بسیار وسیعی برخوردار بودند و روزانه انبوهی غذا شامل مقادیر زیادی گوشت و مرغ دور ریخته می شد اما کارگران تنها از مقداری نان و خرما که با خود می آوردند رفع گرسنگی می کردند تا عصر فرا برسد و به خانه شان بازگردند. این مسئله تناقض زیادی برای اعضای مجاهدین بوجود آورد و شخصاً شاهد کسانی بودم که از دور ریز اینهمه غذا و گرسنگی کارگران ابراز ناراحتی می کردند. اعتراض به حدی جدی شد که فرماندهی قرارگاه اعلام کرد غذا دادن به کارگران ممنوع است و اینکار باعث بوجود آمدن مشکلات روابطی خواهد گردید.
در سال 1372 کمیسیون های مختلفی در شورای ملی مقاومت تشکیل گردید که یکی از آنها “کمیسیون کار” با مسئولیت عباس داوری (رحمان) بود که تا به امروز هم تغییر نکرده است. اما چرا عباس داوری وزیر کار مریم رجوی شد؟
داوری در سال 1347 یعنی یکسال پس از عضویت مسعود رجوی به مجاهدین پیوسته بود و پیش از آن مدتی به کارگری اشتغال داشت و سپردن این سمت به وی، نمادی از اهمیت دادن به کارگران در دولت خودساخته مریم رجوی در خارج کشور به حساب می آمد و از جنبه تبلیغاتی نیز حائز اهمیت بود. اما پس از صدرنشینی داوری در کمیسیون کار، نه تنها وضعیت کارگران خارجی مستقر در قرارگاه های مجاهدین بهبود نیافت که از حداقل امکانات رفاهی، انسانی و حقوقی هم محروم شدند، و بیشترین فشار جسمانی نیز برآنان تحمیل شد. در همین دوران بود که پدیده “کودکان کار” 8 تا 17 سال، در قرارگاه های مجاهدین ظهور و بروز پیدا کرد. این کودکان را به صورت عمدی به قرارگاه می آوردند تا از آنان در کارهای بسیار سنگین در نقاطی که برای مجاهدین جنبه امنیتی بیشتری داشت استفاده شود.
برخلاف آنچه در مناسبات مجاهدین بر کارگران می گذشت، مریم رجوی در خارج و داخل عراق پزهای حقوق بشری به خود می گرفت و از روز کارگر برای تبلیغات خارجی استفاده می کرد. نمایش اشکریزان او برای “کودکان کار” بخش قابل توجهی از تبلیغات مجاهدین را به خود اختصاص می داد که خود طنز دیگری از ماجرا را به داستان می کشید. البته بکارگیری کودکان در کارهای سخت و پرخطر توسط مسعود رجوی چیز جدیدی نبود. در سالهای اول انقلاب، وی دهها هزار دختر و پسر 12 تا 17 ساله را به سمت کارزار خیابانی و فعالیتهای تروریستی سوق داد و به خاک و خون کشید. و این در حالی بود که در مجامع بین المللی مدام از حضور نوجوانان در جبهه های جنگ ایران و عراق شکایت داشت و جمهوری اسلامی را متهم به استفاده از کودکان در جنگ می کرد. برای زوج رجوی هیچگاه سن و سال کودکان اهمیت نداشت و آنچه مهم بود اینکه آیا آن کودکان در جبهه خودش بکار گرفته می شوند و یا در جبهه مقابل!، وگرنه واضح بود که نوجوانان ایرانی بخاطر حفظ سرزمین خودشان در برابر اشغال دشمن، از کسی اجازه نمی خواستند و با اصرار از هر راهی برای رسیدن به جبهه استفاده می کردند. آیا طی سالیان گذشته که صدها کودک توسط داعش و القاعده در کشتار مردم سوریه و عراق بکار گرفته شدند هرگز نقد یا محکومیتی از سوی مریم رجوی علیه تروریست ها صورت گرفت؟

عباس داوری از همان اوایل حضور مجاهدین در خاک عراق، با استخبارات عراق همکاری داشت و پس از ریاست کمیسیون کار نیز همچنان در بخش روابط خارجی مجاهدین با سازمان اطلاعات عراق کار می کرد. واقعیت این بود که کمیسیون کار، پوششی برای کارهای امنیتی-اطلاعاتی او به حساب می آمد چون مجاهدین در ایران مستقر نبودند که کمیسیونی به اسم کار بخواهد برایشان معنایی داشته باشد. ماموریت اصلی عباس داوری، رد و بدل کردن اطلاعات نظامی ایران به سازمان اطلاعات صدام و گرفتن دستمزد برای مسعود رجوی بود. ویدیوهای بدست آمده از این ملاقات های سری نشان می دهد که وی به طور مستمر با مسئولین استخبارات صدام برای تبادل اطلاعات در تماس بوده است. بعد از سقوط صدام، داوری همچنان در همین بخش، به کاسبی اطلاعات با نیروهای آمریکایی مشغول شد. اینبار وظیفه اش گرفتن اخبار از بازماندگان حزب بعث و افسران سابق استخبارات، و فروش آن به آمریکایی ها بود.
به هرحال، چند سال پیش وی به همراه دیگر مسئولین سازمان، به آلبانی گریخت و شغل سابق خود را با دولتمردان آلبانی ادامه داد. با اینکه عباس داوری طی سالهای طولانی مدام از حق و حقوق کارگران ایرانی و پایین بودن دستمزد آنان سخن می گفت اما هیچگاه کوچکترین اشاره ای به وضعیت اسفبار هزاران کارگر سودانی و عراقی در داخل مناسبات مجاهدین نداشت و هیچ ذکری از خشونت علیه کودکان کار در درون ارتش رجوی نمی کرد. در اوایل دهه هفتاد برخی از کارگران سودانی به دلیل پایین بودن دستمزد خویش دست به اعتراض زدند، اما پاسخ کمیسیون کار شورای ملی مقاومت (با آنهمه داعیه ی کارگری و حقوق بشری)، اخراج همه کارگران از قرارگاه اشرف بود. بعدها فرماندهی اشرف اعلام کرد که در تشکیلات مجاهدین هیچگونه اعتراضی از کارگران خارجی پذیرفته نیست و هرکس معترض است باید اخراج شود چون اعتراض به نفع سازمان نخواهد بود. حدود 8 سال بعد، در پروژه بزرگ سرکوب معترضان توسط مسعود رجوی که تحت عنوان «نشست های طعمه» برگزار شد، عباس داوری موظف گردید کلاس هایی حول اقتصاد و حقوق کارگر برگزار نماید و نظریه «ارزش اضافی» مارکس را در دفاع از کارگران آموزش بدهد!. دیدن وی در حال آموزش نفی استثمار بعد از سالها استثمار هزاران کارگر نگونبخت عراقی و سودانی بسیار دیدنی بود!.
کودکان کار تحت بهره کشی مجاهدین
متأسفانه در طی سالهای 70 تا 80 آمار “کودکان کار” در قرارگاه های مجاهدین خلق رشد چشمگیری داشت به نحوی که در سالهای پایانی، تنها در قرارگاه حبیب شطی مجاهدین در 30 کیلومتری بصره، نزدیک به 100 کودک که چندین نفر آنها در سنین 8 تا 12 ساله بودند، به کارهای سنگین اشتغال داشتند و از آنان در کارهای سخت ساختمان سازی و ایجاد دیوارهای شنی استفاده می شد. آنچه این کودکان را به کارهای طاقت فرسا کشیده بود، فقر روزافزون مردم این کشور بود. در چنین دورانی، نه از “کمیسیون کار” شورای ملی مقاومت رجوی و نه از مریم قجرعضدانلو به عنوان رئیس جمهور مادام العمر این شورا هیچ سخن اعتراضی علیه “کودک بیگاری” و استثمار آشکار آنان در مناسبات مجاهدین بر زبان و قلم نیامد.
نفس بکارگیری کودکان در قرارگاههای مجاهدین، تنها یک زاویه ماجرا را نشان می داد و مهمتر از آن، برخوردهای بشدت استثماری، غیرانسانی و خشن نسبت به آنان بود. این رفتارهای غیرانسانی به گونه ای بود که بسیاری از اعضای مجاهدین به آن تن نمی دادند. نگارنده در این مورد بارها اعتراض مکتوب خود را به مسئولین ذیربط ارجاع داده بودم که واکنش های شدیدی را علیه خودم به دنبال داشت. در طی همین سالیان، برای مدتی مسئولیت کنترل و نظارت بر کار بخشی از کارگران را بردوش داشتم. معمولاً برای هر پروژه حدود 10-12 کارگر مورد استفاده قرار می گرفتند که من در نقاط مختلف چندین بار شاهد گریه کودکان از شدت گرما، تشنگی و فشار شدید کار بودم و همین موضوع مرا بشدت عصبانی و کلافه می کرد و علیه این برخوردهای غیرانسانی به واکنش وامی داشت. لذا چندین بار به صورت شفاهی و کتبی معترض اینگونه رسیدگی به کارگران و کودکان شدم ولی پاسخی دریافت نمی کردم و هرگونه دلسوزی یا رسیدگی های صنفی من برای کارگران، واکنش شدید انتقادی را در بر داشت به نحوی که دیگر نتوانستم چنین مسئولیت هایی را پذیرا شوم و رسماً از این کار سر باز زدم و آنرا مغایر با اهداف اولیه سازمان و یک اقدام استثمارگرانه معرفی کردم که هزینه زیادی برایم در گذر زمان داشت.
روز کارگر در مناسبات مجاهدین خلق
سازمان مجاهدین به عنوان یک گروه اسلامی متمایل به چپ، به طور تاریخی خود را موظف به حمایت از کارگران و اقشار محروم جامعه می دانسته است و به همین علت هم هر داوطلب پیوستن به مجاهدین موظف بود که درد این طبقه اجتماعی را به صورت ملموس در پروژه های “خودسازی” که ابتدا شرح دادم، حس کند و علیه استثمار طبقات محروم جامعه مبارزه نماید. شعار “پیش به سوی جامعه بی طبقه توحیدی” که مهمترین شعار محوری مجاهدین خلق در سالهای اولیه انقلاب بود، در راستای احقاق حقوق کارگران و زحمتکشان جهان به شمار می رفت و گام کلیدی محو نابرابری ها و تبعیض ها بود. شعاری که مسعود رجوی با اتکا به آن توانست بخش زیادی از جوانان و نوجوانان ایرانی که با شعار “عدالت اجتماعی” به مصاف شاه رفته بودند را جذب، و در بخش های مختلف کارگری نفوذ دهد. اما همانگونه که مجاهدین خلق در عرصه ایدئولوژیکی و سیاسی دچار دگردیسی شدند، لاجرم در مباحث اقتصادی و طبقاتی نیز بسرعت مسیر انحراف را پیمودند و از یک تفکر ضداستثماری به یک تفکر بورژوایی تغییر هویت دادند. شعارهای مختلف مسعود به نفع محرومان و کارگران تا لحظه سقوط صدام ادامه داشت و خود را تنها جنبش ضدامپریالیستی باقیمانده در جهان معرفی می کرد، اما در عمل، نقض آشکار حقوق انسانی کارگران از سالها پیش از سقوط صدام توسط وی آغاز شده بود که گاه به کتک زدن کارگران هم منجر می شد. در زمینه همکاری تمام عیار با امپریالیسم و صهیونیسم، می توان سال 1380 را نقطه عطف این همکاری ها دانست که با سقوط صدام به اوج رسید. مسعود بعدها اعتراف کرد که ماهها پیش از سقوط صدام با آمریکاییها در تماس بوده است!.
بهره کشی از کارگران و سرکوب اعضا، دو روی تفکر استثماری رجوی
همانگونه که “روز زن” در مناسبات مجاهدین (به این دلیل که مریم رجوی داعیه رهبری کل زنان جهان در راستای احقاق حقوق شان داشت) بی معنا بود، روز کارگر نیز ( به این خاطر که مسعود رجوی خود را نماینده کل محرومان جهان و سرمنشأ احقاق حقوق کارگران می دانست) مفهومی نداشت. از سال 1379 دستورالعمل این بود که “هرچقدر بخاطر سازمان از کارگران کار بکشید اشکالی ندارد”!. البته برای بسیاری از اعضای مجاهدین چنین توجیهی هرگز قابل قبول نبود و تناقضات جدی ایجاد می کرد و قادر نبودیم آنرا در عمل پیاده کنیم. بدین گونه تناقض افکار ما با رهبری سازمان مدام عمیق تر می شد و اعقتقاد به ضداستثماری بودن مسئولین سازمان قدم به قدم زیر سوآل می رفت.
همزمان با فشار روی کارگران خارجی، در مناسبات داخلی نیز اجبارات تشکیلاتی – ایدئولوژیکی به اوج خود رسیده بود و رسماً همه مجاهدین -ولو در بستر بیماری یا مرگ و یا حتی دو روز پس از سخت ترین عمل های جراحی- موظف به شرکت در نشست های “عملیات جاری” برای سرکوب کردن خویش بودند. من خود شاهد نمونه های متعدد برخوردهای فیزیکی و بشدت غیرانسانی با بیماران جهت شرکت اجباری آنان در نشست بودم. سخن در این رابطه بسیار طولانی است، فقط اشاره ای می کنم به هزاران مورد بیگاری گرفتن از مجاهدین بخصوص پس از تخلیه اشرف و انتقال آنان به کمپ “لیبرتی” در بغداد، در جهت سرگرم کردن هزاران فرد مستأصل و روحیه باخته، در کارهای سنگین بارکشی تا از شدت خستگی قادر به تحلیل مسائل سیاسی و حقوقی خود نباشند و مریم قجرعضدانلو بتواند با خیال راحت حضور آنان در عراق را تثبیت، و کشتار تدریجی آنان را زمینه سازی کند و اجازه ندهد پای این نیروها که بالقوه خطر اعتراض جمعی داشتند به خارج کشور برسد.

همه این سرکوب ها و بیگاری گرفتن ها که بینه آشکار بردگی نوین است، برآمده از تفکرات بشدت استثماری مسعود رجوی از همان ابتدای حضورش در سازمان مجاهدین بود که آنرا مزورانه و ریاکارانه با رنگ و لعاب مذهبی، حقوق بشری و شعارهای ضدامپریالیستی می پوشاند. امروز سخن گفتن مریم رجوی از حقوق کارگران، در حالیکه طی 16 سال گذشته بیشترین نزدیکی را با بزرگترین استثمارگران جهان داشته است، چیزی جز توهین به شعور خودش و نیروهایش نیست چون برای ما و همه مردم ایران بخوبی آشکار شده که چه کسی شبانه روز در حالی لابی گری برای تحریم میلیون ها کارگر و زحمتکش ایرانی است که بسیاری از داشتن نان شب محروم هستند. لذا باید به تشکل ضدایرانی مجاهدین خلق گفت که کارگران ایران نیازی به حمایت ریاکارانه شما و سایر احزاب چپنمای وابسته به صهیونیسم جهانی که دست در دست دشمن ترین دشمنان ایران هستند، ندارند و اراده آنان بر این است که کشورشان را برخلاف خواست شما، از هر طریق ممکن به پیشرفت و خودکفایی ضروری برسانند. دست ایادی امپریالیسم و صهیونیسم از کارگران ایران دور باد!
حامد صرافپور

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.