خاطرات خانم طاهره نوری جدا شده از فرقه رجوی – قسمت دوم

امیدی در راه سراب
با سلام مجدد خدمت شما خوانندگان محترم
همانطور که گفتم از زندگی تکراری در فرقه خسته شده بودم. دنبال راه نجاتی می گشتم که خودم را نجات دهم. هر کسی وارد فرقه رجوی شود در فرقه ماندگار است و راه نجاتی برای او متصور نیست. فرقه رجوی فرقه خطرناکیست. زنهایی که در کنار من بودند به آنها نگاه می کردم چهره هایشان پژمرده شده بود. احساس می کردم انبوهی حرف در درونشان است و جرات ندارند بیان کنند.
در مقر زنان خنده ها سوری بود. شادی ها سوری بود. درنشست های عملیات جاری اگر زنی سوژه می شد او را تحقیر می کردند و به او بد و بیراه می گفتند. زنان در فرقه حتی با برادر تنی خودشان نمی توانستند صحبت کنند و برای من سئوال شده بود برادر و خواهر نامحرم نیستند، چرا نمی توانند با هم صحبت کنند؟ اتفاقا این سئوال را از فهیمه اروانی کردم.

در جواب گفت: جیم.. جیم … است. برادر و خواهر نمی شناسد..

شما را به خدا می بینید فرقه رجوی چقدر عقب مانده و پست است. قبلا گفته بودم زنان در فرقه رجوی واقعا بدبخت هستند. من در فرقه رجوی حق نداشتم یک دوست زن داشته باشم. در نشست های عملیات جاری باید همدیگر را تخریب می کردیم. یک روز مرا برای کار به آشپزخانه بردند. می خواهم جامعه طبقاتی در فرقه رجوی را بازگو کنم. فرقه ای که مدعیست ضد جامعه طبقاتیست. من مشغول کار در آشپزخانه شدم دو ساعتی در آماده سازی کار کردم بعد از دو ساعت رفتم اتاق پخت غذا و غذای نا مرغوبی که به ما می دادند چند تا قابلمه کوچک و متوسط را دیدم. چشم مرا گرفت! از سر آشپز سئوال کردم در جواب گفت در این قابلمه ها برای مسئول مقر غذا درست می کنیم مسئول مقر زن بود باصطلاح عضو شورای رهبری فرقه بود و به سالن غذا خوری نمی آمد. در محل کارش از خودش پذیرایی مفصلی می کرد.
این مناسبات کثیف رجویست کسی که از این مناسبات خبری نداشته باشد فکر می کند همه با هم یکسان هستند. هر چه زمان می گذشت برای من روشن می شد که فرقه رجوی فریبکار و دروغگوست. من متاسفانه باورم شده بود سران فرقه رجوی صاف و صادق هستند و برای مملکتشان تلاش می کنند ولی این نبود در واقع دشمن ایران و ایرانی هستند. در پادگان اشرف خسته شده بودم. گزارشی نوشتم و گفتم از زندگی تکراری و تحقیر در اینجا خسته شدم می خواهم به دنبال زندگی خودم بروم و آزاد زندگی کنم. شب همان روز برای من نشست گذاشتند و مرا سوژه کردند و تا توانستند به من تاختند من کوتاه نیامدم و تصمیم خودم را گرفته بودم. بعد از چند ساعت بد و بیراه که لایق خودشان است به من گفتند: فعلا با تو کاری نداریم. دو روز گذشت مجددا برای من نشست گذاشتند. این بار مسئول نشست فهیمه اروانی بود زنی وقیح و دریده طبق معمول و یک سری کاسه داغ تر از آش شروع کردند به بد و بیراه به من! فهیمه صدای آنها را قطع کرد و به من گفت چکار می خواهی بکنی؟ من هم در جواب به او گفتم می خواهم بروم دنبال زندگی خودم.

به فهیمه خیلی بر خورده بود و با پرخاشگری گفت بلایی بر سرت می آورم که فکر رفتن از ذهنت بیرون بزند خبر داری که پادگان اشرف ورود دارد ولی خروج ندارد. آنهم برای یک زن! هیچ زنی تا به حال از اشرف خارج نشده اگر خیلی چوب لای چرخ ما بگذاری همین جا تو را زنده زنده دفن خواهیم کرد و هیچ اتفاقی نمی افتد. به نفع خودت است هر چه ما می گوییم انجام دهی من چاره ای نداشتم می دانستم اگر کوتاه نیام این ها کار دستم می دهند مجبور شدم کج دار و مریز با آنها باشم تا ببینم با گذشت زمان چه اتفاقی خواهد افتاد.

ورود به فرقه رجوی یعنی در چاه افتادن! واقعا کسی خبردار نشد که چه روزگار سختی بر من و سایرین در زندان اشرف گذشت. بعد از چند سال توانستم خودم را از فرقه رجوی نجات دهم و یک زندگی آزاد برای خودم داشته باشم. ناگفته نماند قبل از جدا شدنم چند خط نامه برای فهیمه اروانی نوشتم. برای او نوشتم دیدی اراده کردم خودم را نجات دادم و شما این همه مرا تهدید کردید هیچ کاری نتوانستید در رابطه با من بکنید، من به دنیای آزاد پا می گذارم ولی شما کماکان در زندان هستید. بعد از چند سال آزاد شدن از فرقه منحوس رجوی زندگی خودم را دارم دلم به حال زنانی می سوزد که در فرقه رجوی بسر می برند و روز به روز مچاله و مچالتر می شوند. امیدوارم روزی تمام زنهای اسیر در فرقه رجوی آزاد شوند و طعم آزادی را بچشند.
به امید آن روز.
طاهره نوری

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.