چرا در مقابل شیادی های فرقه رجوی سکوت کردم – بخش دوم

ورود به دژ مخوف اوور سور اواز

همانگونه که در مطلب قبلی اشاره کردم، فعلآ از پرداختن به جزئیات خودداری و اهم مطالب را خواهم نوشت، ولیکن مواردی هست که اگر به آنها اشاره نشود مطلب لطف خودش را از دست می دهد.

یکی از این موارد هم از نخستین روز ورود به قلعه اوور اتفاق افتاد.شب بعد از ملاقات با ابراهیم ذاکری با برنامه ریزی های قبلی که انجام داده بودند، به هتلی در خارج شهر منتقل شدم. حال بماند که اگر از مراحل اولیه ورود به هتل بگویم خود به یکی از بهترین حکایات فکاهی روز تبدیل میشود که این محمود احمدی منگول چه بر سر ما آورد، فقط کافیست بدانید که باز کردن درب ورودی هتل یکساعت و نیم طول کشید.آنهم با دهها تلفنی که انجام می شد و رهنمودها ی داعیانه از آنسوی خط داده می شد.

در این مدت من بی نوا هم مجبور بودم سرودهای حماسی و انقلابی!! که همگی حکایت از فردا به تهران میرویم و مهر تابنده می بریم داشت را گوش کنم.بایستی نا گفته نگذرم که از خنده هم دل درد گرفته بودم، ازسوئی تماشای یکی از همین منگول ها که برای باز کردن درب ورودی هتل اینهمه مجاهدت بی وقفه میکرد و از سوی دیگر شنیدن این حماسه ها که آتش می افروزیم، با پر سیمرغ آبدوغ خیار می کنیم ووو که بنده هیچگونه تطابقی مابین این شعارها و عمل ها نمی توانستم قائل شوم.

در هتل هم تمامی موارد امنیتی در نظر گرفته شده و اتافهای سمت چپ و راست بنده با همین پهلوان پنبه ها محافظت می شد.

صبح فردای آن، اتومبیل های مشایعت کننده آماده بودند تا عازم دژ معروف شویم.من همان شبانه برای اینکه صدای تماس ام شنیده نشود، به دو تن از دوستان مورد اعتماد با موبایل پیغامی نوشتم که من فردا می روم به دژ اوور در جریان باشید. برای جا سازی موبایل هم خیلی تلاش کردم، چون عین روز روشن بود که بعدآ نفرات سنگر گرفته، اتاق را زیر و رو خواهند کرد.

حادثه ورود به داخل دژ مرا به دور دستها و زمان زندان دبس برد. زندان دبس (موسوم به پادگان عسگری) در منطقه ای به همین نام در شمال عراق واقع شده و یکی از زندانهای مخوف صدام حسین بود که گویا محکومین نظامی در انجا حبس می شدند.بعد از پیوستن اسرای ایرانی نگون بخت به فرقه که از چاله اسارتگاه های صدام به چاه قلعه اشرف افتادند، رجوی آن زندان مخوف را برای پذیرائی از مهمانان تازه وارد از اربابش به عاریت گرفت.در این زندان که سه بند مختلف داشت، و یکی از مهمانسرا های به توصیف خودشان بود،پیوسته بین چهارصد تا چهار صد و پنجاه زنذانی، محبوس بودند.برای مدتی من از اشرف هر روزه مواد غذائی به آنجا حمل می کردم. البته اول سفارشات اربابان عراقی را تحویل می دادم (که طبیعتآ با مواد زندان تفاوت کیفی داشت به هر حال ارباب عراقی کجا زندانی پیوسته کجا) و سپس مواد زندان را.

داستان مربوط به این می شود که وقتی زندانی تازه وارد از اشرف می آوردند، اتومبیل حامل زندانی در قسمت کیوسک عراقی ها توقف می کرد و به زندانبا ن (اد یب) اطلاع می دادند که به آمادگی های لازم دست بزند. در این هنگام بدستور ادیب تمامی نفرات بدو بدو به اسلحه خانه می رفتند و سلاح های خالی از فشنگ را گرفته و در محل های تعیـن شده مستقر می شدند. این محل ها از درب ورودی شروع می شد و تا مقابل زیر هشت زندان و تا بالای درختها ادامه می یافت. البته مطمئن باشید نه اشتباه تایپی رخ داده نه شما بد متوجه شدید. بعله تا بالای درختها، بنده هم برای اولین بار بود که با این سیستم زندانبانی در مهمانسرای!! دبس مواجه شدم. سپس به اتومبیل حامل زندانی یا بقول فرقه ای ها مهمان (که البته به جهت احترام خاص به مهمان دستانش را از پشت دستبند می زدند) دستور ورود داده می شد.طبق ضوابط هم نفرات همراه باید دایم به چپ و راست نگاه و با نگهبانان خوش و بش می کردند تا زندانی بفهمد که اینجا تا بالای درختها هم نگهبانان مسلح با سلاح های آماده شلیک!!! بیست و چهارساعته مراقب زندانی هستند. یکبار که یک زندانی می آوردند و از قرار شرایط خاصی هم داشت، نفر کم داشتیم، من هم عازم اشرف بودم ؛ که ماندم تا در این عملیات!! شرکت کنم. ولی باز برای بالای درخت نفر نداشتیم. ادیب گفت که از کارگران عراقی انبار استفاده کنید. نهایتآ آنها هم فورآ به رزمندگان ارتش آزادی مبدل و ملبس به انیفورم ارتش آزادی و در محل های نگهبانی (بالای درختان) مستقر شدند. بعد از اینکه زندانی را آوردند به محض ورود به اتاق نگهبانی شروع به داد و فریاد نمود که الا و بلا باید مرا تحویل اردوگاه اسراء بدهید. در این هنگام یکی از کارگران عراقی بالای درخت که از قرار می خواست صحنه را تماشا کند، از بالای درخت پرت شد و پایش شکست.جالبتر اینکه کارگر عراقی را با لباس فرم ارتش آزادی کش!! به بیمارستان منتقل کردند. (شاید هم درستش همین بود هر چه باشد بلاخره این انیفورم ها هم هدیه قائد کبیر بود)

حالا این موضوع ولی کمدی تر برای خود من تکرار می شد. کمدی تر از این جهت که اتومبیل حامل بنده به همراه دو نگهبان در سر کوچه توقف کرده و محمود احمدی با موبایل میخواست مسایل سیاه بازی داخل دژ را آماده کند. اول یکی دو تماس گرفت، کسی تحویلش نگرفت هر چه داد میزد این مورد چفت شده نتیجه نداد. نهایتآ مجبور شد با نفر بالاتری تماس بگیرد، غاقل از اینکه دارد با زبان فارسی موضوع را تشریح می کند. خواهر دیشب این مورد چفت شده بود که وقتی ما وارد میشویم چهار پنج نفر اضافه مقابل نگهبانی باشند تا جلب توجه کنند حالا جعفر می گوید من نفر ندارم، من چیکار کنم بیائیم داخل یا منتظر بمانیم. از آنسوی خط هم گفته شد نه، نه حتمآ منتظر باشید من الان از نفرات آشپزخانه می فرستم برادر محمود مبادا بیائید و برادر جواب می دهد، خواهر ما جلوی در هستیم و الان حدود ده د دقیقه هست که اینجا ایستادیم.نهایتآ بعد از ده، دوازده بار تماس متقابل از داخل اطلاع دادند که نفرات جور شدند و اذن دخول داده شد. از صمیم قلب می گویم در آن لحظه نمیدانستم بر این همه حماقت بخندم یا بگریم، ولی هر چه بود باید حفظ ظاهر می کردم.

نحوه ورود به بازرسی بدنی هم دست کمی از کمدی مذبور نداشت، ولی به لحاظ ظاهر سازی کار ذاکری بهتر از آن دیگری بود. چون نگهبان اول با من روبوسی و سپس شروع به بازرسی بدنی کرد و زمانیکه می خواست مراحل ممنوعه برسد، با دخالت وی قضیه ختم بخیر گشت.

ممکن هست که این موضوع کمی به درازا کشید ولی تصورم بر هست که اول تابلوئی از آن مهلکه کمدی درام می دادم تا قضایا خوب جا بیفتد که اگر قبلآ اشاره نمودم (از حماقت دشمن باید حداکثر سود را می بردم) هرگز بیراهه نرفته ام. این فقط یک نمونه از سیاه بازی های این فرقه هست، مطالب عمیق تری نیز هست که بتدریج به آنها خواهم پرداخت. اینکه ملاحظه می کنیم اینها حماقتشان را پای دیگری می گذارند، واقعآ دست خودشان نیست فهم و شعورشان از مسایل به آن اندازه هست نه بیش و نه کم. گاهآ می بینیم بزرگنمائی های نجومی می کنند، چون فهمشان همان حد هست تصور می کنند دیگران هم مثل آنها منگول تشریف دارند.

بهر حال بپردازم به مطلب اصلی که با ابراهیم ذاکری داشتم. قبلآ نیز اشاره کردم علی رغم اینکه این ماموریت بعهده وی گذاشته شده بود ملی باز به او اعتماد کامل نداشتند و اکثر مواقع یکی از بد سرشت ترین شکنجه گران قلعه اشرف همراه وی بود. همانگونه که اکثر آگاهان به مسایل فرقه حدس زده اند که این شکنجه گر کیست، قدر مسلم در موقع مقتضی او را معرفی خواهم کرد. بخصوص با تعدد اسامی مستعاری که برای وی بکار می بردند، مرا کلافه کرده بود تا اینکه به صالح (ابراهیم ذاکری) پیشنهاد دادم برای راتی کار او را (آبجی شهلا) خطاب کنیم تا دچار سردرگمی نشویم.

اینکه بر ابلهی اینها خیلی تاکید دارم از همین موارد سرچشمه می گیرد، گوئی که من یک تازه واردم و با شخص مذبور آشنائی نداشتم، باصطلاح برای من مخفی کاری می کردند و او را با چند نام مختلف خطاب می کردند. دلیل بسیار مشخص هست چون خیلی از رها شدگان توسط او شکنجه شده اند.

ماموریت مستقیم از طرف مسعود رجوی

بعد از عبور از مراحل بازرسی های کمدی به بنگالی که از قبل آماده شده بود رفتیم. انچه که در مسیر توجه ام را بسیار جلب کرد، نفرات سیاهی لشگری که چیده شده بودند همگی مرد بودند، یک خانمی هم که از آشپزخانه سرک کشید فورآ با فریاد محمود مواجه شد. تا اینجای قضیه را داشته باشید تا بموقع به این موارد بطور دقیق اشاره خواهم نمود.

بعد از اسقرار در محل تعین شده، همانند دو تیم فوتبال که دقایق اول را به شناسائی تاکتیک های حریف می گذرانند، بدان منوال گذشت. من اهدافی داشتم که باری رسیدن به آنها بایستی حداکثر هوشیاری را بکار می گرفتم و از طرفی می بایست از مقاصد دشمن اطلاعاتی بدست می آوردم. خلاصه قضیه برای خود من هم از پیچیدگی های خاص خالی نبود. نهایتآ ذاکری به موضوع اصلی پرداخت و اولین جمله رسمی اش را با نام رهبر فرقه و با یاد آن بدین صورت آغاز کرد.

بایستی باطلاع تو برسانم که بعد از چندین شبانه روز نشست و بحث و گفتگو!! (که از فرقه بعید هست) نهایتآ بنا به فرمان مستقیم مسعود که گفت: هر بهائی را حاضریم بپردازیم تا این ملاقات عملی شود. و از آنجائیکه من با مسائل و روحیات تو بیشتر آشنا بودم، این ماموریت را بطور اخص بمن واگذار کرد. که بخوانید، چون من با امور شانتاژ، دروغ پردازی، تهمت، افتراء، شارلاطان بازی، لجن پراکنی و قیاس به نفس کردنها، بیشتر آشنا هستم و مسئول کمیسیون پرورش و صدور تروریست هستم، این ماموریت بطور اخص بمن سپرده شد.

جمشید تفرشی، دوم مارس 2007

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا