خاطرات اکبر محبی عضو رها شده از مجاهدین – قسمت دوم

واقعا فکر میکردیم راه برون رفتی نداریم و در درون کمپ سازمان بایستی با مشکلات خود بسوزیم و بسازیم. الان بستگان شما در اسارتگاه اشرف همین وضعیت را دارند. بواقع گمان میکنند تمامی راهها بسویشان بسته است و راه گریزی از جهنم ساخته و پرداخته رجوی ندارند و آینده خوشی را در بیرون کمپ برای خود متصور نمی بینند. متاثر از دستگاه مغزشویی سازمان به آنها القاء میکنند که راه بازگشت به ایران را ندارند و حتی انهایی که بازگشتند پس از مدت کوتاهی سربه نیست و مفقود شدند. واقعا خود من خیلی کنجکاو بودم حمید حاجی پور که مدتی قبل از من از سازمان جدا شد و رسما و قانونا به کشور بازگشت ایا واقعا پایش به ایران رسید؟ ایاموفق به دیدار خانواده اش شد؟ اصلا آیا زنده است!؟..
جدا آنقدر گزافه گویی و دروغ میبافند که یک طوری آدم باورش میشود و فریب میخورد همین الان که خودم و اقای حاجی پور مقابل شما نشستیم انگاری یک جورهایی شک دارم و باورش برایم سخت است که توانستیم از شر سازمان رهایی یافته و اکنون در کنار خانواده و شما حضار محترم باشیم.
من تا عمر دارم مدیون خانواده ام هستم که در آزادی من خیلی همت کردند و قیمت دادند. درست است که 16 ساله رفتم و 40 ساله بازگشتم و خشی از عمرم خصوصا دوران جوانی ام را در یک جریان باطل و نفاق به هدر دادم ولیکن ازخانواده ام اجازه خواستم و تلاش خواهم کرد که در راستای کمک به شما خانواده ها بمنظور رهایی و آزادی عزیزانتان دریغ نکنم و از این جنس فعالیت را جزء وظایف و امری انسانی و خیرخواهانه و حقوق بشری میدانم.
هرچه از فضای بسته و کنترل شده پادگان اشرف بگویم کم گفتم. خدا شاهد است من موبایل را اینجا دیدم. ماهواره را اینجا دیدم و اصلا دمکراسی و آزادی را اینجا دیدم بخدا قسم علیرغم اینکه سازمان در دنیای کلک و نیرنگ و سیاست پیشگی ادعای دمکراسی و آزادی داشته و سنگ آنرا به سینه میزند به معنای دقیق کلمه بویی از آن نبرده است. یک تلویزیون مداربسته داشت که اخبار و فیلم ها را سانسور میکرد و مطابق میل خودش به خورد ما میداد. صفرتلفن ها بسته بود وهیچکس امکان تماس تلفنی با بیرون از سازمان و چارچوب کنترل شده پادگان اشرف را نداشت.
کتابخانه که جایی نداشت در هر سالن غذاخوری چند قفسه کتاب و نشریات از انتشارات خودش پرمیکرد و بنوعی دکور بود چرا که آدمها نه وقت مطالعه داشتند وهم میدانستند منابع بدردبخوری نیستند و صرفا کتابهای قدیمی و بی مصرف خودشان را دران قفسه انبارکردند و حقا که اگر وقتی و فرصتی پیش می آمد از فرط خستگی در اثر بیگاری دادن برای استراحت میرفتیم تازه اگر برای نگهبانی از چاردیواری محصور خودمان ما را بیدار نمیکردند. جالب است بدست خودمان زندان میساختند و از ما برای نگهبانی آن حفاظت میکردند شاید که تعدادی تن به فرار ندهند و از مناسبات راحت نشوند. درعوض برای کنترل و مغزشویی ما روزانه ساعتها درچند جلسه بایستی مشارکت میداشتیم تحت عنوان جلسه اجرایی روزانه که واقعا سرسام آور بود و بعد از 18 ساعت بیگاری دادن بایستی پاسخ میدادیم که کم کار کردیم و بدهکار سازمان و رهبری هستیم!! و چه جلسه عملیات جاری و خصوصا جلسه غسل هفتگی. سر این یکی شرم دارم قضیه را بازکنم چرا که ما را وادار میکردند که حتی تخیلات و تصورات جنسی را برروی کاغذ آورده و در جمع بخوانیم و تحقیر و شکنجه روحی شویم. حتی از ما می خواستند که حق نداریم که درعالم خواب و بیهوشی هم از مسائل جنسی به ذهن ما خطور کند و حتی خوابش را ببینیم. در همین دستگاه ازما میخواستند که به خانواده فکر نکنید به پدر و مادر و سایر بستگان نزدیک فکرنکنید وهمین دلبستگیها شما را به دنیای عادی خواهد برد و کم کم به فکر ازدواج و تشکیل خانواده می افتید که چون در درون مناسبات ازداوج نداریم و ممنوع و مرز سرخ است لذا به فکر خروج از سازمان می افتید و دراین صورت شما به مسعود و مریم پشت میکنید و در نهایت مرتکب خیانت میشوید.!؟..وازاین مزخرفات وخزئبلات روزانه ساعتها بخوردمان میدادند تا در محاصره کامل چارچوب اندیشه فرقه گرایانه رجوی بیش ازپیش مغزشویی شویم وهیچ تحول فکری به سراغمان نیاید.
بعضا با شما که ملاقات داشتم ازمن میپرسیدید چرا فرزندان شما نمی آیند. حقیقت موانع زیاد و ذهنیات دست وپا گیری برایشان ایجاد کردند. از پروسه خودم بگویم که در فضای مغزشویی آنجا چگونه با خانواده خودم برخورد کردم. سال 82 برادرم به اتفاق سایر خانواده ها با هزار و یک مشکل به دیدار من به پادگان اشرف آمد.قبل از دیدار سران سازمان همه ما را جمع کردند و خواستند که به دیدار خانواده هایتان نروید چرا که آنها از وزارت اطلاعات هستند و میخواهند شما را به ایران ببرند و به کشتن بدهند. ما تعجب میکردیم که مگرمیشود برادر و یا پدر و مادرمان با دست خودشان مارا تحویل ایران بدهند تا بمیریم و ازاین دست مزخرفات خواستند که به ما القاء کنند تا خانواده هایمان دست خالی وبدون ملاقات با ما نومیدانه برگردند و سپس از رسانه هایشان تبلیغ کنند که اعضای ما خودشان نخواستند که به دیدارخانواده هایشان بروند درحالیکه درب اشرف بسوی خانواده ها بازهست!
من در ملاقات اول مرهون تبلیغات دروغین سازمان نشدم وبه ملاقات برادرم رفتم که البته تحت کنترل وبا حضورنمایندگان وحشی سازمان انجام گرفت. برادرم به من گفت که ازطرف ایران برایت امان نامه دارم وازاین بابت مشکلی ندارم. تمام اعضای خانواده نیز از بازگشت تو استقبال میکنند و بیا تصمیم نهایی خودت را بگیر و از صف نفاق بکن و مستقل زندگی کن. ولی من شک داشتم و متاثر از مغزشویی که شده بودم باورنداشتم بتوانم درصورت بازگشت به ایران امنیت داشته وبه زندگی عادی روی بیاورم. با خودم میگفتم خانواده خودم تمام فامیل وآشنایان مرا مورد سرزنش قرارمیدهند و چه بسا تف بارانم بکنند و خودم هم شرم داشتم که با سابقه حضور چندین ساله درجریان نفاق با آنها مواجه شوم وچه پاسخی داشتم. نگاه کنید آنچه که گفتم نمونه ای بیش نبود بچه های شما ازاین دست موانع و ذهنیات زیاد پیش روی خود دارند. بعدازملاقات با خانواده وقتی به جمع سازمان برگشتم بشدت مورد توبیخ قرارگرفتم که چرا به خانواده خودم اهانت نکردم و مارک اطلاعاتی نزدم و بارها وبارها درجلسات مختلف توهین و تحقیر شدم که لابد در مناسبات کم آوردم و میخواهم از سازمان جدا شوم. اینقدر فشار روحی و جسمی رویم زیادبود که سری دوم وقتی خانواده ام به دیدارم آمدند من به دستور سازمان به ملاقات نرفتم و حقیقتا احساس شرم دارم و خود را بدهکارخانواده ام میبینم.
ولی ملاقات با خانواده بالاخره تاثیر خودش را گذاشت و عواطف مرا که در سازمان کم رنگ شده بود به قلیان درآورد طوریکه درتیرماه همین سال با خودم گفتم دیگر یک لحظه نیز پادگان اشرف را تحمل نخواهم کرد. به قصدپیوستن به خانواده ام برنامه فرار را چیدم و گفتم اگرهم درجریان فرار بمیرم بهتر ازاین است که ساعتی دیگردرمناسبات بمانم حداقل جنازه ام به خانواده ام و به وطنم برسد و موجب رسوایی سازمان وشخص رجوی بشود.
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.