<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت ایران اینترلینک</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-ایران-اینترلینک</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 07 Jul 2023 18:15:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>سایت ایران اینترلینک</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-ایران-اینترلینک</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49507</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49507?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 09 Mar 2022 11:21:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49507</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرچم عاشورا، آغاز روابط تازه با آمریکا و اسرائیل! چند ماه قبل از این حوادث (23 مرداد 1381)، علیرضا جعفرزاده عضو کمیسیون خارجه مجاهدین، یک کنفرانس مطبوعاتی پیرامون فعالیت های هسته ای ایران در واشنگتن برگزار کرد. یک ماه بعد (24 مهرماه) نیز کنفرانس مطبوعاتی دیگری برگزار شد که مسئولیت آن با سونا صمصامی (عضو [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49507">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>پرچم عاشورا، آغاز روابط تازه با آمریکا و اسرائیل!</h3>
<p>چند ماه قبل از این حوادث (23 مرداد 1381)، علیرضا جعفرزاده عضو کمیسیون خارجه مجاهدین، یک کنفرانس مطبوعاتی پیرامون فعالیت های هسته ای ایران در واشنگتن برگزار کرد. یک ماه بعد (24 مهرماه) نیز کنفرانس مطبوعاتی دیگری برگزار شد که مسئولیت آن با سونا صمصامی (عضو شورای رهبری و نماینده مجاهدین در آمریکا) و جعفرزاده بود. در این برنامه، آنها پیرامون سایت اتمی نطنز و آب سنگین اراک مصاحبه کردند و چند عکس هوایی از این مناطق را در معرض دید خبرنگاران قرار دادند که سر و صدای زیادی به همراه داشت. آنها ادعا داشتند عکس ها را از گوگل اِرت گرفته اند. ادعایی که هیچگاه مورد پذیرش جامعه ایرانیان قرار نگرفت اما خودِ کنفرانس آغازی بر ایجاد بحران های پروژه اتمی، و چرخش نگاه ها به سمت ایران شد. چیزی که مسعود رجوی به شدت به آن نیاز داشت تا (پس از اشغال خاک افغانستان) آمریکایی ها را از حمله به عراق بازدارد و به سمت ایران بکشاند. چیزی که جز با اشغال خاک عراق و تکمیل محاصره ایران از چهارسو، هرگز نمی توانست رخ دهد و او متوجه این معادله نبود. البته بازی با پروژه اتمی ایران چیز جدیدی نبود و از سال 1370 آغاز شده بود ولی در تابستان، پاییز و حتی زمستان 1381 با هدف نزدیکی به آمریکا و اسرائیل کلید خورد و نقطه عطف تازه ای را در تغییر راهبرد سازمان مجاهدین نوید می داد.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-49509 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="800" height="571" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-1-300x214.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-1-768x548.jpg 768w" sizes="(max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>مسعود پس از اشغال افغانستان می دانست که آمریکا صدام را رها نخواهد کرد، به همین خاطر بدون اینکه بدنه سازمان را در جریان امر قرار دهد، زمینه را برای یک چرخش بزرگ مهیا کرده بود. یعنی هرچند کنفرانس مطبوعاتی پیرامون پروژه اتمی با هدف چرخش نگاه آمریکا از عراق به سمت ایران برگزار می شد، اما پشت پرده دیگری هم داشت که هیچکدام از اعضای مجاهدین در جریان آن قرار نداشتند. در واقع مسعود مشغول جمع آوری امضا از مقامات غربی بود تا برای خود حمایت های سیاسی کسب کند. پیشتر بسیاری از پارلمانترهای اروپایی، کانادایی، استرالیایی و آمریکایی از سازمان مجاهدین حمایت کرده بودند که پیشینه قبلی هم داشت. مجاهدین در این مرحله هم موفق شدند پشتیبانی گروهی از نمایندگان غربی و بویژه کنگره آمریکا را بدست آورند اما اینبار آمار حمایت آمریکایی ها برخلاف گذشته بسیار پایین تر بود. یعنی تنها 50 امضا جمع آوری شد و مسعود برای توجیه گفت: «گرفتن این تعداد امضا هم یک پیروزی بزرگ بود. البته اگر فرصت بیشتری داشتیم، این آمار خیلی بالاتر می رفت ولی همین تعداد هم با توجه به اینکه در خاک عراق هستیم بسیار مهم است و ناشی از مواضع سیاسی مستقلی است که پس از جنگ کویت داشتیم و هرگونه کشورگشایی را محکوم کردیم. این امکان وجود داشت که به خاطر حضورمان در عراق و ملاقات هایی که با صدام داشتیم، هیچکس از ما حمایت نکند». «نقل به مضمون»</p>
<p>در هر صورت، قضیه به آنچه مسعود گفت ختم نمی شد و هرچند به دلیل اعتماد کاملی که داشتیم هرگز به ذهنمان خطور نمی کرد وی با اسرائیل یا آمریکا رابطه نزدیک برقرار کرده باشد، اما واقعیت این بود که انتشار عکس هوایی سایت های نطنز و آب سنگین اراک، کاری نبود که از عهده سازمان برآید. اگر تصاویر «زمینی» بود جای ابهام چندانی باقی نمی گذاشت که سازمان آن را از منابع داخلی خودش تهیه کرده باشد، ولی گرفتن عکس هوایی به آن دقت مسئله را متفاوت می کرد. البته مجاهدین از زبان «حسن داعی الاسلام» در صدای آمریکا مدعی شدند آنرا از طریق «گوگل اِرت» تهیه کرده اند ولی هیچ شخصیت یا تشکل سیاسی با این دروغ ها قانع نمی شد.</p>
<p>(تا زمانی که محل یک نقطه روی نقشه یا روی زمین مشخص نباشد، کسی قادر نیست آنرا از روی گوگل ارت دنبال و پیدا کند. از آن سو، تا زمانی که جایی در گوگل ثبت نشده باشد، با سرچ کردن هم یافت نخواهد شد. در واقع این عکس ها توسط منابعی تهیه شده بود که به ماهواره های مختلف دسترسی داشتند و در پی کشف مناطق نظامی بودند. به همین خاطر تردیدی باقی نمی ماند که مسعود علی رغم شعارهای ضد امپریالیستی-صهیونیستی، زمانی که از صدام حسین قطع امید کرد، به فکر ایجاد رابطه با آمریکا و اسرائیل افتاده بود. این تصمیم در بهار 1380 به نقطه عطف رسیده بود و روابط مسعود با «سیا» و «موساد» عمیق تر شده بود که در ادامه توضیح بیشتری خواهم داد (بهار 80 مصادف بود با انتخاب مجدد خاتمی و پرتاب موشک به قرارگاه های مجاهدین. در این زمان صدام حسین نتوانست به ایران پاسخ دهد و مسعود نیز در همان زمان بشدت ناراحت بود و برای اولین بار با خشم گفت من صاحبخانه را تا نقطه جنگ با رژیم رساندم ولی او نتوانست کاری بکند. به نظر می رسد از همان زمان بکلی از صدام قطع امید کرده باشد).</p>
<p>سرعت گرفتن و بی پایانی نمایش های مطبوعاتی مجاهدین پیرامون پروژه اتمی، نشان می داد که مسعود در تلاش است پیش از «اعلام استاتوی مجاهدین» از سوی آمریکایی ها، سرسپاری مطلق خود را اثبات کند تا در تعیین حکم نهایی موثر باشد. به همین خاطر پس از اعلام وضعیت حقوقی مجاهدین و مبدل شدن به «شهروند حفاظت شده» آن را یک پیروزی بزرگ قلمداد کردند.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-49510 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="800" height="455" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-2.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-2-300x171.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-2-768x437.jpg 768w" sizes="(max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<h3>نشست «بهمن عظیم» در قرارگاه اشرف</h3>
<p>یک هفته از برگزاری دادگاه رقیه عباسی نگذشته بود که گفتند برای نشست برادر مسعود آماده شویم. خوشبختانه این نشست پس از سالیان دراز در خود قرارگاه اشرف برگزارمی شد و نیازی نبود به باقرزاده لشگرکشی کنیم. اما دلهره داشتم که شاید رقیه عباسی درصدد باشد مرا در آن نشست زیر ضرب ببرد و دوباره عده ای را در قرارگاه های مختلف برای محاکمه جمعی برگزیده باشند. ولی قضیه جدی تر از حد تصورم بود، اوضاع جهانی و منطقه ای آن گونه که مسعود می خواست پیش نرفته بود و لذا نمی توانست بیش از این فریبکاری کند و تفسیرهای بی پایه به خورد نیروها بدهد. مسعود پس از توضیحات اولیه گفت: «نمی دانیم اوضاع به چه سمت خواهد چرخید. از آنجا که باید جانب احتیاط را رعایت کنیم، ما هم باید آماده هر احتمالی باشیم. به همین خاطر ارتش آزادیبخش هم خود را برای شرایط جنگی آماده خواهد کرد و کارهایی که لازم است انجام بدهیم را از طریق فرماندهان ابلاغ خواهیم کرد».</p>
<p>مسعود پیرامون احتمال وقوع جنگ توضیحاتی داد و گفت «باید از بهمن ماه آماده رخدادهای جدید شویم که اصطلاحاً آن را «بهمن عظیم» می نامیم». او در ادامه شرح داد که: «به این نتیجه رسیدیم که همه قرارگاه های تاکتیکی تعطیل شوند و همگی در اشرف گرد بیایند و این دست خودمان هست که هرگاه خواستیم جمع شویم و هر زمان هم لازم بود پخش شویم». وی همچنین اشاره کرد که برای غافلگیر نشدن مثل سال 1369، یک مستطیل در نظر گرفته شده تا قرارگاه اشرف تحت پوشش قرار گیرد. منظور او محدوده ای بین شهرهای «خالص، بعقوبه، جلولاء، مقدادیه و منصوریه» بود که قرارگاه های انزلی، اشرف و علوی در این محدوده بودند. شمال قرارگاه اشرف به دلیل وجود رشته کوه های حمرین خطر جدی برای ارتش رجوی نداشت در غرب هم جاده کرکوک-بغداد به شهر خالص منتهی می شد و تحت کنترل بود (مسعود مسیر اشرف به انزلی که به سمت خانقین و مرز خسروی می رفت را یک مسیر راهبردی برای مجاهدین جهت حمله به ایران قلمداد می کرد و روی آن بسیار حساس بود. در ابتدای دهه 70 نیز به نیروهای بارزانی گفته بود اینجا مسیر سنتی ماست و اجازه نمی دهیم خانقین تحت کنترل گروه های کردی قرار گیرد. در جنگ مروارید نیز مهمترین درگیری های مجاهدین در منطقه خانقین و کلار بود تا مرزهای خسروی باز بماند).</p>
<p>نشست پس از مجموعه توضیحات و تعارفات مسعود به پایان رسید و از روز بعد سلسله آمادگی هایی در قرارگاه اشرف آغاز گردید که شامل ادامه آموزش های رایانه ای، کار با سیمیلاتور، آماده سازی جنگ افزارها و سایر کارهای مورد نیاز بود. به جز کارهایی که مجاهدین انجام می دادند، مسئولین عراقی نیز مشغول پیشبرد سه پروژه مهم «ساخت یک رودخانه مصنوعی دراز – کشیدن خط فیبر نوری از بصره به بغداد و کرکوک – تکمیل بزرگراه در مسیر کرکوک تا بغداد» بودند و در کنار آن، پروژه ساخت پل های هوایی در بسیاری از نقاط و تحویل دادن پمپ آب به کشاورزان جهت گسترش کشاورزی نیز انجام می گرفت. در زمینه نظامی هم ارتش عراق که 4 بخش مستقل داشت، به کارهای دیگری مشغول بود. برای نمونه سکوهای موشکی را در نقاط مختلف به شکل سیار مستقر می کردند و کلیه زرهی ها را در درون سنگرهای زیر زمینی به حالت اختفاء قرار می دادند و سربازگیری و آموزش آنها را هم در دستور داشتند. اینها از چشم اعضای مجاهدین پنهان نبود و به همین خاطر همه با هم بر سر این رخدادها گفتگوهای محفلی داشتند.</p>
<h3>انتقال فیبر نوری به قرارگاه اشرف</h3>
<p>اعلام شد که فیبر نوری به داخل قرارگاه اشرف نیز منتقل می شود و لذا یک پروژه گسترده نیز در داخل قرارگاه آغاز گردید که کابل به تمام مقرها متصل گردد. در این پروژه مسئولیت داشتم بالای سر کارگرانی باشم که کانال زیرزمینی کابل ها را از ضلع غربی اشرف به مقرها می رسانیدند. تقریباً یک هفته در این کار مشغول بودم که بناگاه کار در یک نقطه به صورت نیمه تمام رها شد. علت را نمی دانستم. اتفاقاتی در عراق رخ می داد که از آن مطلع نبودیم. کانال کشی تقریباً تا حد زیادی به پایان رسیده بود ولی کابل فیبر نوری هرگز به اشرف نرسید و ظاهراً در عراق نیز پروژه اش به دلایل جنگی نیمه تمام ماند.</p>
<h3>معشوقه یابی و پشت کردن به «تنها دوست»</h3>
<p>بهمن ماه رسید و همه منتظر بودیم تا روز سرنوشت سازی که مسعود وعده داده بود برسد و با بهمن عظیم مواجه شویم. اما بجای آن، نوید برگزاری یک نشست در سالن اجتماعات اشرف داده شد. اواخر بهمن برای سخنرانی آماده شدیم. چیزی که تصور نمی کردیم فرارسید. این آخرین دیدار ما با رهبری سازمان در عراق بود. به زبان دیگر، آخرین نشست همگانی مسعود رجوی را تجربه می کردیم.<br />
چیزی که عجیب به نظر می آمد، ابراز شادمانی مسعود بود. انگار به چیزی رسیده باشد که در رویا هم نمی دید. هنگام ورود پوشه ای در دست داشت که محکم به سینه اش چسبانیده بود طوری که ظاهراً می خواست دیگران را متوجه آن کند. صحبت های مسعود پیرامون اوضاع منطقه ای بود و شرح داد که بالاخره چیزی که انتظارش را می کشیدیم در حال وقوع است و جنگ را باید حتمی بگیریم چون صاحبخانه برای آن آماده شده است. وی گفت ارتش آزادیبخش تا جای ممکن از این جنگ فاصله می گیرد اما هیچ چیز دست ما نیست به همین خاطر نباید در قرارگاه اشرف متمرکز باشیم و بایستی در اختفاء بسر بریم تا شرایط تثبیت شود… و برای هر جبهه مناطقی جهت استتار و اختفا در نظر گرفته شده است (جبهه شامل 3 قرارگاه می شد) و فرماندهان شما توجیه هستند و بعد به اطلاع شما خواهند رسانید.</p>
<p>اما مهمترین نکته ای که در آن نشست مطرح شد اینکه مسعود موفق شده با صدام حسین ملاقات کند. صدام با اشاره به احتمال قریب به یقین حمله آمریکا، به وی گفته بود «شما می توانید ناظر باشید». این جمله، بزرگترین علت شادمانی مسعود رجوی بود چرا که اگر صدام از وی درخواست کمک می کرد، مسعود ناچار به قبول آن می شد. اما رئیس جمهور عراق نه تنها مجاهدین را در تنگنا قرار نداد که حتی به وی می گوید: «تا آخرین لحظه از حفاظت شما که میهمان ما هستید کوتاه نخواهم آمد».</p>
<p>مسعود 11 سال پیش از آن با غرور گفته بود: «اگر آمریکا می خواست تنها متحد ما را سرنگون کند، به ارتش آزادیبخش فرمان حمله می دادم»، اما اینک بسیار خوشحال بود که صدام از وی تقاضای کمک نکرده و از او خواسته که شاهد سرنگونی اش باشد!. به زبان دیگر، مسعود ابراز شادمانی می کرد که تنها دوست و متحد اش، در حال مرگ هم از او کمک نخواهد خواست!.</p>
<p>آنگاه با شادی غیر قابل وصفی گفت: «بالاخره به چیزی که سالها منتظر آن بودم رسیدم». آنچه وی را دچار شعف می کرد، یک برگه سند بود که در آن قرارگاه اشرف ملک خصوصی سازمان مجاهدین به حساب آمده بود. یعنی صدام آنجا را مثل یک سفارتخانه در اختیار سازمان گذاشته بودند و بخشی از املاک مجاهدین محسوب می شد. و مسعود می توانست با ارائه آن، ادعا کند تحت سلطه صدام حسین نبوده و قرارگاه اشرف را از دولت عراق خریداری کرده است.</p>
<p>مسعود در این نشست به نکته مهمی اشاره کرد و گفت: «ما کروکی قرارگاه های خود را در اختیار آمریکا قرار داده ایم و به آنها اعلام کردیم در جنگ بی طرف و در این نقاط مستقر هستیم و هدف ما جنگ با رژیم ایران است». ناگفته نماند که جورج دبلیو بوش یک سال پیش از آن (9 بهمن 1380) سه کشور ایران، عراق و کره شمالی را «محور شرارت» خوانده بود و مسعود می دانست که پس از عراق نوبت حمله به ایران خواهد رسید. به همین خاطر به آمریکایی ها گفته بود در جنگ بی طرف هستیم و هدف ما جنگ با جمهوری اسلامی است تا نظر آنها جلب شود و از مجاهدین برای جنگ با ایران بهره ببرند. این نکته بسیار مهمی بود و نشان می داد مسعود به تنها دوست خودش یعنی صدام (که رسماً گفته بود شما میهمان من هستید و اگر ایران به دروازه های بغداد هم برسد از شما دفاع خواهم کرد) خیانت کرده و به احتمال زیاد اطلاعات زیادی از ارتش صدام هم به پنتاگون فروخته است.</p>
<p>مسعود در نشست به دو نکته دیگر هم اشاره داشت: یکم درخواست «مرضیه» برای عضویت در ارتش آزادیبخش و ماندن در عراق و حضور در عملیات سرنگونی، دوم اصرار مریم قجرعضدانلو برای شرکت در عملیات و حضور وی روی یکی از تانک ها بعنوان جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش!… هدف مسعود از این سخنان چیزی جز برانگیختن احساسات مجاهدین نبود و موفق هم شد بسیاری را هیجان زده نماید تا به این امر اعتراض کنند و نگرانی خود را بیان نمایند. مسعود در برابر اعتراض ها گفت: «چکار می شود کرد، او اصرار دارد که باید حتماً در عملیات سرنگونی حضور داشته باشد و هرچه می گویم به فرانسه برود قبول نمی کند». سخنان وی یک فضای هیجانی ایجاد کرده بود و همه نگران بودند مبادا مریم آسیب ببیند اما خبر نداشتیم که این فقط یک نمایش فریب است تا اگر در دل بمباران ها مریم را به فرانسه فراری داد کسی متناقض نباشد و بگوید خودتان اصرار داشتید!.</p>
<h3>استقرار در قره تپه</h3>
<p>با اتمام این نشست، پروژه بزرگ دیگری در سازمان کلید خورد که یادآور پاییز 1369 بود که طی آن ارتش آزادیبخش به منطقه کفری منتقل شد تا در دل بمباران های عظیم عراق، در اختفاء و استتار قرار گیرد. چند روز پس از آن، برای حفاظت از تیم مهندسی رزمی که مشغول سنگرسازی در منطقه «قره تپه» بود انتخاب شدم. تیم مهندسی، مرکب از چند لودر و بولدوز، وظیفه داشت در منطقه ای که برای جبهه ما در نظر گرفته شده بود جاده سازی و سنگربندی نماید. شهر کوچک «قره تپه» کردنشین بود و در شمال رشته کوه حمرین قرار داشت. این شهرک در 50 کیلومتری شمال قرارگاه اشرف و در 27 کیلومتری غرب قرارگاه انزلی واقع شده بود و حضور در این منطقه می توانست از محاصره احتمالی این دو قرارگاه و در نتیجه از محاصره قرارگاه علوی جلوگیری نماید.</p>
<p>سنگرسازی ابتدا در شمال شهر آغاز شد ولی خیلی زود به بخش جنوبی شهر منتقل گردید. علت ذکر نشد ولی به نظر می رسید سازمان نگران است در صورت بروز جنگ، اهالی این شهرِ کردنشین، امنیت تردد به اشرف را به خطر اندازند. حضور در بخش جنوبی مسیر تردد به قرارگاه اشرف را باز می گذاشت. راه سازی و سنگر سازی قریب دو هفته به درازا کشید. من و «کامبیز» مسئولیت حفاظت از نفرات مهندسی را برعهده داشتیم. البته یک افسر استخبارات نیز برای حل و فصل مسائل قانونی و یا برخورد با شهروندان و کارمندان دولت، با ما همراه بود. همه روزه صبح زود حرکت می کردیم و قبل از تاریکی هوا بازمی گشتیم. منطقه ای که بنا بود اردوگاه در آن احداث شود، تپه ماهوری بود و به همین خاطر نیاز به جاده کشی داشت تا خودروها بتوانند به آن تردد کنند. اسفند ماه کار اردوگاه به اتمام رسید.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-49511 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="556" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-3-300x238.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>بر اساس آماده باش جدید، برخی از فرماندهان رده بالا تغییر کرده بودند. زنی که به فرماندهی مرکز ما منصوب شده بود چندان آشنایی با امور نظامی در سطوح بالا نداشت ولی آرام و محجوب بود. در سطوح بالاتر، «وجیهه کربلایی» فرمانده قرارگاه هفتم و «فائزه محبتکار» با یک درجه ارتقاء، فرمانده جبهه شده بود و سه قرارگاه «6-7-10» تحت فرماندهی اش قرار گرفته بودند. با آمدن وجیه کربلایی در رأس قرارگاه هفتم، وضعیت نشست های عملیات جاری بهتر شد. شخصیت وی با رقیه متفاوت بود و تا حد زیادی محترمانه با نفرات برخورد می کرد. او را برای اولین بار در بهار 1369 در قرارگاه باقرزاده دیده بودم که از مسئولین بخش حفاظت مقر مسعود رجوی بود و با موتور در محوطه گشت می زد. بار دوم زمستان 1372 با وی مواجه شدم که در ستاد تخصصی فرمانده هوانیروز شده بود. و اینک سومین بار بود که با وی مواجه می شدم و فرمانده قرارگاه مان بود. هرچند وی آموزش های نظامی در سطح تاکتیک های فرماندهی را نگذرانده بود اما در امور ستادی، حفاظتی و امنیتی سررشته داشت. با اینحال آنچه برای ما مهم بود اینکه برخوردهای احترام آمیز با نیروها داشته باشد و در نشست های سرکوب هم به کسی گیر ندهد که خوشبختانه در این زمینه مشکلی نداشتیم و نفرات بیش از قبل احساس آرامش داشتند و این مسئله بویژه برای من که دیگر نمی توانستم مثل گذشته با رقیه عباسی یگانه باشم خیلی بهتر بود.</p>
<p>نوروز داشت نزدیک می شد و تصورمان بر این بود که پس از جشن های نوروزی به مخفیگاه منتقل شویم اما درست در آخرین روزهای اسفند فرمان جابجایی صادر شد و همه برای رفتن به اردوگاه به صف شدند. یگان ما به فرماندهی مجید متشکل از 3 نفربر BMP1 بود و من و عباس نیز تحت مسئولیت وی فرماندهی دو نفربر را برعهده داشتیم. در میانه راه، راننده ام (علی.کا) متوجه سیم های خاردار نشد و انبوهی سیم را درون شنی نفربر کشانید و به همین خاطر اجباراً متوقف شدیم و چون الزامات مورد نیاز را نداشتیم، من به همراه وی به اشرف بازگشتم تا با مینی فرز، خورشیدی را سیم خاردار پاک کنیم. در نتیجه تا غروب عقب افتادیم. شب شده بود که به محل استقرار رسیدیم و به جایی که برایمان در نظر گرفته شده بود و بچه های یگان چادر زده بودند رفتیم. درست همان شب وارد سال جدید می شدیم و می بایست ساعت 4.20 صبح در میان تپه ماهورها جشن نوروز بگیریم. البته چیزی که نشانگر جشن باشد وجود نداشت و هدف از به خط شدن این بود که پیام نوروزی مسعود را بخوانند. کمتر کسی از این برنامه استقبال کرد و افراد به سختی حاضر بودند در آن وضعیت آشفته که هیچ امکانی در دسترس نبود خود را شاد نشان دهند. مشخص بود که فرماندهان نیز از این نمایش متناقض هستند. برخی نفرات سر پست بودند و برخی هم حاضر نبودند از استراحت خود برای شنیدن پیام مسعود بزنند. خوشبختانه به من گفته شد بجای یک نفر دیگر نگهبانی بدهم تا وی برای شنیدن پیام برود.</p>
<p>صبح اولین روز بهاری در دل تپه ماهورهای حمرین بگونه ای آغاز شد که از شور و نشاط اثری نبود. هرچند در سال های پیشین نیز به دلیل جلسه های تکراری و ایدئولوژیک مسعود چندان خوش نمی گذشت و نفرات ترجیح می دادند در مقر خودشان جشن برپا کنند و به مراسم های به شدت محدود کننده امنیتی و حفاظتی نروند، اما این سال شرایط بسیار دشوارتر بود چرا که هیچکس نمی دانست فردا چه خواهد شد و جنگ چه عاقبتی خواهد داشت. مسعود در پیام هم تلاش کرده بود پیروزی را از آن صدام جلوه دهد تا افراد روحیه خود را نبازند، اما حضور در شرایطی دشوار و خطرناک که کمترین امکانات رفاهی و بهداشتی هم فراهم نبود، کمترین تغییری حاصل نمی کرد. در آنجا حتی آب جیره بندی هم به موقع نمی رسید. گفته شد هر یگان برای خود با برزنت و مقداری طناب توالت صحرایی درست کند که عملاً در آن باد و باران استفاده مناسبی نداشت. برای استحمام نیز هیچ امکانی وجود نداشت و فقط برای چند تن از زنان شورای رهبری که محل استقرارشان در وسط اردوگاه تپه ماهوری قرار داشت یک دلیجان را تبدیل به توالت و حمام کرده بودند تا مورد استفاده قرار دهند. به همین خاطر یک حمام برزنتی هم برای یگان ایجاد کردیم تا افراد با گرم کردن مقداری آب توی حلب روغن بتوانند پس از یک هفته مقداری خود را شستشو دهند. داخل وادی یک چاله آب پیدا کردیم که جانوران از آن می نوشیدند و اصلاً بهداشتی نبود. از آن آب برای شستن لباس استفاده کردیم و دکتر صالح هم مقداری پودر کلر برایمان آورد که داخل آن بریزیم و بیمار نشویم.</p>
<p>کار اصلی نیروها در این محل، پست های نگهبانی و برخی کارهای استقراری و نیز کمک به بخش پشتیبانی بود. برای سرگرم کردن افراد، برخی کلاس های آموزشی هم برگزار می شد. پیش از آمدن به اردوگاه، نفرات جدیدالورود (از یگان 220) را به داخل مراکز تزریق کرده بودند. تعدادی از آنان هم به مرکز ما وارد شدند که هیچ آموزش نظامی از سر نگذرانده بودند. قرار شد برای آنها کلاس آموزش ش.م.ر (شیمیایی میکروبی رادیواکتیو) برگزار کنم که دو مرحله تئوریک و پراتیک داشت. بخش اول شیوه نصب ماسک و استفاده از داروها، و بخش دوم چگونگی استفاده از ماسک در شرایط جنگی و تحرک با آن بود. برای اولین بار با این نفرات آشنا شدم و با آنها کار کردم. عمدتاً افرادی ساده و صمیمی بودند که سازمان از سادگی آنان سوء استفاده کرده و آنان را با فریب به عراق کشانیده بود. برگزاری این کلاس باعث شد که همگی با من آشنا و دوست شوند. چیزی که البته مورد طبع تشکیلات نبود چون تلاش کرده بودند نفرات قدیمی را نسبت به من دچار دافعه کنند تا به من نزدیک نشوند.</p>
<p>نشست عملیات جاری نفرات عضو از سوی فرمانده هر یگان برگزار می شد اما برای فرماندهان دسته، افسر عملیات هر مرکز نشست برگزار می کرد. فرماندهان بالاتر هم با شورای رهبری نشست داشتند. نشست غسل هفتگی که از هفته دوم کلید خورد به دست افسران ستاد صورت می گرفت که معمولاً «اسماعیل مرتضایی» آنرا برگزار می کرد. مشخص نبود مسعود از برگزاری این نشست دنبال چه چیزی می گردد چون افراد فرصت سر خارانیدن نداشتند و شب ها نیز در شرایطی سخت در سوز و سرما و باد شدید نگهبانی می دادند. ظاهراً نگرانی وی، فرار نیروها از اردوگاه بود و می خواست با این کار جلوی فرار را بگیرد ولی جز کدورت بیشتر چیزی به همراه نداشت. کار به جایی رسیده بود که نفرات فکت های ساختگی تولید می کردند تا رفع تکلیف نمایند. روزها برنامه های دیگری هم مثل جابجایی مهمات در دستور قرار می گرفت که کار سنگینی بود و گاه باید چند کمرشکن مهمات از این خودرو به خودروی دیگر منتقل می شد که چند روز وقت می گرفت و به لحاظ فیزیکی آنان را فرسوده می کرد. منطقه پراکندگی وسیع بود و عبور و مرور در میان تپه ماهورها برای همه ساده نبود. البته من از طبیعت موجود لذت می بردم و تنها چیزی که مرا آزار می داد ناصادقی مسئولین و اتفاقات گذشته بود که اعتماد مرا سلب می کرد.</p>
<p>روزها به همین شکل می گذشت ولی آنچه برای ما اهمیت داشت وضعیت جنگ بود. چیزی که مشاهده می کردیم با آنچه در جنگ اول خلیج فارس رخ داد بسیار متفاوت بود. خبری از پروازهای مستمر جنگنده ها در آن منطقه نبود و اخبار دقیقی هم از سوی سازمان به ما نمی رسید که بدانیم ارتش عراق در چه موقعیتی است و فقط گاه و بیگاه بیانیه های صدام را می شنیدیم. بولتن های خبری بیشتر از مقاومت نیروهای عراقی و اقدامات بازدارنده آنها خبر می داد تا از پیشروی آمریکایی ها. مسعود نمی خواست نیروها دچار افت روحیه شوند و سوآلاتی بپرسند که خودش در آن موقعیت قادر نبود پاسخی برای اقناع داشته باشد. خودش به خوبی می دانست که چه زد و بندهایی با نیروهای آمریکایی داشته و چگونه خود را برای دوران پس از صدام آماده کرده و یا در آخرین جلسات خود با شورای ملی مقاومت چه جمعبندی هایی داشته است. قرار بود ماه ها بعد به مسائل پشت پرده دست یابیم. بطور کلی می دانستیم که نیروهای آمریکایی در حال پیشروی به سمت بغداد هستند اما جزئیات را نمی دانستیم.</p>
<p>یک روز گفته شد به همراه چند تن دیگر از فرماندهان به قرارگاه بروم و در یک کلاس شرکت کنم. در آنجا موسی فیض یکی از افسران عملیات قرارگاه با برگزاری یک آموزش چند ساعته بر روی یک نقشه نظامی، منطقه عملیاتی ما در مرز خسروی را نشان داد و برای هر یگان مسیری را مشخص کرد که روی آن کار کنیم. این طرح به حدی ساده لوحانه بود که ما را به یاد بازی های رایانه ای انداخت و نشان داد که مسعود رجوی اساساً به دنبال عملیات سرنگونی نیست و صرفاً می خواهد افراد را بازی دهد و در نهایت به «منطقه کشتار» گسیل نماید. البته آن زمان خیلی چیزها را نمی دانستیم و فقط به این طرح کودکانه اعتراض کردیم و گفتیم چطور می شود در یک منطقه تپه ماهوری یا کوهستانی، از روی چند نقطه چین که بیشتر شبیه راه های «مال رو» است، یک ستون زرهی را به سمتی هدایت کرد که یک پادگان نظامی در آنجا مستقر است؟ (بعدها متوجه شدیم مسعود برنامه گسترده ای برای کشتار ما در دست داشته و درصدد بوده با استفاده از خون 90% اعضای ارتش آزادیبخش، مشروعیت سیاسی برای خودش دست و پا کند تا پس از فرار به اروپا، بهانه برای فریب دیگران داشته باشد. این موضوع را چند سال بعد «مهدی سامع» رئیس باند چریک های فدایی پیرو هویت و عضو شورای ملی مقاومت افشا کرد. وی با همسرش زینت میرهاشمی در فرانسه زندگی می کنند).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49512 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="365" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-4-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در هر صورت موسی فیض جواب خاصی نداشت و فقط می گفت شما خودتان باید روی آن کار کنید. مأموریتی که به ما می داد، عبور از یک راه باریک کوهستانی به سمت پادگان نظامی سپاه و تسخیر آن منطقه بود. مسعود در سال های 66 و 67 ده ها عملیات نامنظم بدست مجاهدین در این مناطق به انجام رسانیده بود و انجام آنها برای نیروهای پیاده چندان مشکلی ایجاد نمی کرد، اما عبور با ستون های مکانیزه و زرهی در این کوره راه های ناآشنا، چیزی جز خودکشی جمعی نبود.</p>
<p>پس از این توجیه، به هر نفر یک نقشه تحویل داده شد و به سمت اردوگاه بازگشتیم هرچند همگی از چنین طرح کودکانه متناقض بودیم. وقتی به اردوگاه رسیدم هوا توفانی و بارانی بود، چادر ما در زیر توفان خم شده بود و طناب های آن داشت از جا کنده می شد. تصور کردم کسی در چادر نیست اما متوجه شدم فرمانده یگان با بقیه در داخل آن چمبره زده و در حالتی زار منتظر پایان بارش و توفان هستند. از این وضع آشفته خنده ام گرفته بود و در عین حال ناراحت شدم که چرا هیچکدام تکانی به خود نداده اند. فوراً نفرات خودم را صدا زدم و چادر را تثبیت کردم. آثار وارفتگی و استیصال در اکثر نفرات موج می زد. با کمک عباس تلاش کردیم آنها را از فضای یأس بیرون آوریم. از بچه های جدید که واقعاً تجربه ای نداشتند انتظار نداشتم در این موقعیت کاری کنند اما استیصال فرماندهان نشانگر یک ناامیدی بود که نسبت به شرایط عراق داشتند. عجیب تر اینکه در یکی از روزها فرمانده یگان (مجید) به من و عباس گفت مراقب یکی از نفرات جدید (که تحت مسئولیت عباس قرار داشت) باشیم. وقتی علت را پرسیدیم گفت او خیلی جوان است و ممکن است به «جیم» فکر کند و یک وقت دست به فرار بزند!</p>
<p>منظور وی یکی از بچه های کم سن بلوچ بود که از پاکستان فریفته و به بهانه یافتن کار و پناهندگی به عراق کشانیده بودند. پسری که بسیار ساده دل و مهربان بود و در پاکستان کارگاه خیاطی داشت و فارسی هم بلد نبود و در قرارگاه اشرف مقداری فارسی آموخته بود و به سختی صحبت می کرد. اگر راجع به هرکسی دیگر این حرف را زده بود مشکلی نداشتیم اما اشاره مجید به کسی بود که واقعاً به او ظلم شده بود و کمتر کسی به سادگی و مهربانی او سراغ داشتم. واقعاً در آن شرایط دشوار به تنها چیزی که می توانست فکر کند خانواده و شغل از دست رفته اش بود و حالا در خفا او را مورد اتهام جنسی و یا امنیتی قرار می دادند. تا پیش از آن من رابطه زیادی با وی نداشتم و فقط در قرارگاه اشرف دیده بودم که از وی برای خیاطی استفاده می کنند. با سخنان مجید تلاش کردم به وی بیشتر نزدیک شوم و در این نزدیکی متوجه شدم انسانی بی ریا، صادق و فارغ از رنگ و ریای بسیاری از مسئولین است. البته چند سال پس از سقوط صدام نیز بیشتر با وی کار کردم و با خصوصیات او کاملاً آشنا شدم. به هرحال از چنین نگرشی متعجب شدیم و عباس هم بعداً به من گفت از این حرف ناراحت شده است.</p>
<p>چند روز بعد اعلام شد که یگان های BMP1 باید یک قبضه خمپاره با 3 صندوق مهمات داخل نفربرهای خود قرار دهند!. این مسئله بشدت ما را برآشفت و هرچه بلحاظ نظامی این کار را نفی و آنرا ناقض تحرک خود دانستیم کسی گوشش بدهکار نبود. مشخص نبود چنین طرح نابخردانه ای از سوی چه کسی ارائه شده اما می دانستیم که چنین چیزی مغایر با ویژگی های BMP1 است چون خمپاره بدرد نیروهای پیاده می خورد. تثبیت این سلاح با مهمات آن در داخل نفربر امکانپذیر نبود و بدون تثبیت هم حرکت با آن ممنوع بود و در هنگام برخورد با یک مانع مثل خاکریز، کل لوازم تثبیت نشده به داخل برجک پرتاب می شد و همه چیز را قفل می کرد. اما هیچ گوش شنوایی وجود نداشت و مدام احساس می کردیم آن شیرازه پیشین دیگر از هم گسسته و نه فرماندهی قاطعی وجود دارد و نه آن جدیّت که ده سال قبل وجود داشت. نهایتاً همه مجبور شدیم یک خمپاره به همراه سه صندوق مهمات تحویل بگیریم و داخل نفربر جا بزنیم که عملاً کف آنجا را کامل اشغال می کرد. قضیه به همین ختم نشد، از طرف تعمیر و نگهداری هم دستور جدیدی صادر شد که هر نفربر باید یکسری لوازم یدکی اضافه با خود حمل کند که شامل چند قطعه کفشک شنی می شد. به طور نرمال هر نفربر یک قطعه برای زاپاس با خود داشت که روی بدنه نصب می شد، و حالا باید چند قطعه دیگر هم داخل نفربر می انداختیم که قوز بالا قوز بود. اصرار ما هم به جایی نرسید و آنرا هم داخل جا کردیم. تنها چیزی که می توانست ما را از زمین گیر شدن به خاطر اینهمه خرت و پرت غیر استاندارد حفظ کند یک معجزه بود و اینکه اصلاً وارد عملیات نشویم.</p>
<p>اما از همه عجیب تر و نفرت انگیز تر اینکه ذره ای جیره جنگی (جیره غذایی) که نیاز حیاتی خود نفرات در شرایط خاص محسوب می شد تحویل افراد نگردید، یعنی هرچه لوازم غیرضرور و مزاحم بود داخل نفربرها ریختند اما حتی یک قوطی کنسرو به کسی ندادند. مشکل در کمبود این مواد نبود چون یک کمرشکن مواد غذایی در آنجا نگه داشته بودند و می گفتند هرگاه نیاز باشد می دهیم. در نهایت تنها چیزی که به هر دسته رسید، یک قوطی شیرخشک بود که نه کسی را سیر می کرد و نه امکان استفاده از آن در هرکجا فراهم بود.</p>
<p>در چنین شرایطی، ارتش آمریکا به دروازه های بغداد رسیده بود و فرودگاه را تحت کنترل داشت ولی کماکان مسعود رجوی این خبرها را بطور دقیق به ما منتقل نمی کرد. حتی یکبار از کانال تشکیلاتی به ما گفته شد آمریکایی ها در فرودگاه بغداد محاصره و بیش از 5000 از آنان تار و مار شده اند!. خبری کاملاً ساختگی که عمداً به ما منتقل کرده بودند تا اندکی نفرات را از افسردگی بیرون آورد. روزهای پایانی حکومت صدام رسیده بود ولی سازمان همه را در بی خبری نگه می داشت. نکته این بود که فیلق 2 (سپاه دوم عراق که ما در منطقه آنها قرار داشتیم) هیچ واکنشی نداشت و اساساً هنوز درگیر هیچ جنگی نشده بود، به همین خاطر به ما این آسودگی را می داد که اتفاقی نیفتاده و اگر حادثه ای باشد اول آنها را درگیر خواهد کرد و ما متوجه خواهیم شد.</p>
<h3>سقوط صدام و تسلیم فیلق 2</h3>
<p>بیش از 4 هفته از اختفای ارتش آزادیبخش نگذشته بود که به ناگاه در نیمه شب 24 یا 25 فروردین سر و صدای زیادی در جاده منتهی به قره تپه بلند شد. صدای حرکت یک ستون زرهی و خودروهای نظامی بود. آنقدر شلوغ بود که تصور کردیم برخی یگان های خودی جابجایی دارند. هیچکدام از فرماندهان مجاهدین نمی دانست چه خبر شده است. لحظاتی بعد دستور رسید که فوراً برای حرکت آماده شویم. گیج و سرگردان از اوضاع، نفربرهای خود را آماده کردیم و تجهیزات خود را بستیم و برای گرفتن فرمان نهایی منتظر ماندیم.<br />
(چندی پیش از آن مسعود رجوی پیام داده بود که: «اگر به یکی از قرارگاه های ارتش آزادیبخش –سهواً یا عمداً- حمله هوایی شد، همه قرارگاه ها باید بدون دریافت دستور به سمت مرز حرکت کنند و هر فرمانده موظف است نیروها و تسلیحات خود را سالم به مرز برساند و اگر لازم بود به صورت انتحاری و مستقل به پاسداران حمله کند و به رژیم ضربه بزند». هرچند مجاهدین تلاش می کردند این پیام را از موضع قدرت تفسیر کنند اما این ایده را به ذهن می زد که انگار قرار است ارتش آزادیبخش در این میان مورد حمله قرار گیرد و از هم پاشیده شود. برای همین با وجود یک احساس اقتدار ظاهری، یک دلنگرانی نیز در وجود بسیاری از ما یافت می شد که بالاخره سرانجام ارتش آزادیبخش چه خواهد شد؟)</p>
<p>عطف به همان پیام، در آن شب پر هیاهو منتظر دستور بودیم تا ببینیم چکار باید بکنیم. از فرماندهان ارشد هیچ اثری نبود و تنها فرمانده یگان ها مقداری توجیه شده بودند. آنهم نه توجیه عملیاتی بلکه توجیه برای مسیری که باید اتخاذ نمایند. مدتی گذشت و بالاخره سر و کله مجید پیدا شد و گفت: «بچه ها بغداد سقوط کرده و فیلق 2 هم بدون اینکه جنگ کند از هم پاشیده و همه سربازان فرار کرده اند و سر و صدایی هم که از داخل جاده می آمد، ارتش عراق بود که داشتند فرار می کردند. الان هم گفته شد هرکس هرطور می تواند خود را به مرز برساند. توی مسیر هم راهنما گذاشته اند که گم نشوید». بعد هم به من گفت قرار شد تو جلودار ستون باشی. حرکت کن تا بقیه هم دنبال تو بیایند.</p>
<p>در کنار این توضیحات، یک توجیه بسیار مهم هم داشتیم و آن اینکه: «با آمریکایی ها درگیر نشویم و حتی اگر به سمت ما شلیک کنند و شهید هم بشویم نباید واکنش نشان دهیم و اگر خواستند ما را خلع سلاح کنند، باز هم مقاومت نکنیم و سلاح را تحویل دهیم. اما اگر با کردها مواجه شدیم، تا زمانی که به سمت ما شلیک نکنند، با آنها کاری نداریم ولی مرز سرخ ما سلاح است و بهیچوجه نباید سلاح خودمان را به آنها تحویل دهیم». این مدل توجیه برای ما بسیار عجیب بود و اصلاً با آنچه قبلاً می شنیدیم همخوانی نداشت. یعنی آمریکایی ها اگر اعضای مجاهدین را هم می کشتند کسی حق نداشت به سمت آنان شلیک کند. پیش از آن هم مسعود رجوی در یک پیام صراحتاً گفته بود: «اگر هرکدام از قرارگاه های مجاهدین سهواً و عمداً مورد اصابت موشک آمریکایی ها قرار گیرد، ما به سمت مرز حرکت می کنیم». این سخن برای خیلی از مجاهدین غیرقابل قبول بود. از برخی شنیدم که می گفتند اگر آمریکایی ها شلیک کنند ما هم شلیک می کنیم، و نشان می داد که بسیار متناقض هستند.</p>
<p>به سمت جاده حرکت کردیم و مسیر رفتن به مرز خسروی را در پیش گرفتیم اما برخلاف آنچه وعده داده شده بود هیچ راهنما یا حتی علامتی در آن شب تاریک وجود نداشت. در طول مسیر، لحظاتی بیادم آمد که در عملیات فروغ جاویدان هم جلودار تیپ 91 ارتش آزادیبخش بودم. 15 سال از آن تاریخ می گذشت و تفاوت های زیادی می دیدم. آن زمان با وجود کبود شدید آموزش، با فرماندهانی مواجه بودم که هیچکدام بخاطر «انقلاب ایدئولوژیک مریم» ترفیع مقام و رده نگرفته بودند و موضع مسئولیت آنها بر اساس شایستگی هایی بود که از دید سازمان در عمل کسب کرده بودند. فرماندهانی که نه تنها امکانات ویژه شخصی نداشتند، بلکه دیرتر از بقیه می خوابیدند و زودتر بیدار می شدند، دیر از بقیه غذا می خوردند تا مطمئن شوند به همه غذای کافی می رسد، حین شرکت در مأموریت ها بیشترین فداکاری از خود نشان می دادند و هیچ انتظاری هم نداشتند، در برابر مسئولین خود فروتن و نسبت به افراد زیر دست خود بسیار شوخ و مهربان بودند… اما پس از اینهمه سال عبور از انقلاب ایدئولوژیک مریم، با فرماندهانی مواجه بودم که با وجود گذراندن انبوه آموزش نظامی، بشدت سرگشته و حیران بودند و نمی توانستند یک تصمیمگیری اصولی داشته باشند. شورای رهبری مدار اول و دوم از کسانی تشکیل شده بود که هرکدام برای خود امتیازات ویژه قائل بودند. فرمانده قرارگاه برای خود آشپز و آشپزخانه مجزا داشت و غذاهای ویژه سفارش می داد، با آخرین مدل خودروهای ژاپنی تردد می کرد و حتی برای چند ساعت حضور در مناطق بیابانی، در حالی که کل نفرات تنها یک سرویس بهداشتی غیر استاندارد داشتند، یک سرویس بهداشتی ویژه برایش آماده می کردند. کفش های آنها اروپایی بود و برای دیگران تبلیغ کفش عراقی می کردند، و یا زمانی که انبوه نفرات باید چند ماه پشت دریافت یک نیاز شخصی می ماندند، مریم برای شورای رهبری (در قرارگاه بدیع زادگان) فروشگاه ویژه تأسیس کرده بود و از آنجا با پول هایی که در دست داشتند خرید شخصی می کردند.</p>
<p>پس از 15 سال دوباره جلودار ستون شده بودم، اما برخلاف گذشته، اینبار یک حس بی اعتمادی در من جوانه زده بود و به خود می گفتم تا دیروز به من اتهام امنیتی می زدند و حالا مرا جلودار یک ستون برای رفتن به عملیات کرده اند. به نظرم می رسید نیت شان اعتماد به من نیست بلکه می خواهند پیش از دیگران ضربه بخورم و یا کشته شوم. به همین خاطر دیگر آن حس نشاط پیشین را نداشتم. با اینحال تلاش می کردم مسئولیت خودم را به بهترین وجه انجام دهم چون خودم را در قبال نفرات ساده ای که زیر دستم بودند مسئول می دانستم. توپچی نفربر من یک جوان بیست و چند ساله آذربایجانی بود که بتازگی او را فریب داده و به عراق آورده بودند. شخصیتی بی ریا و مهربان داشت. هیچ آموزش بدرد بخوری ندیده بود و در طی مدتی کوتاه، مقداری آموزش برجک به او داده بودم اما می دانستم کار چندانی بلد نیست. دلم برای او می سوخت و کاری از من برنمی آمد جز اینکه مراقب باشم آسیبی نبیند.<br />
ابتدا قرار بود در محلی نزدیک منصوریه مستقر شویم و از آنجا با کمرشکن به خانقین برویم. پس از ساعاتی حرکت به این نقطه «تپه ماهوری» رسیدیم که از همه طرف با دیواره هایی خاکی و یا سنگی پوشیده شده بود و یک دژ بزرگ طبیعی به نظر می آمد. زرهی ها را در نقاط مختلف استتار کردیم. گفته شد تا صبح استراحت کنیم. 2-3 ساعت تا روشنایی روز فرصت بود. تفنگ ها را زیر سر گذاشتیم و از خستگی روی همان خاک بیهوش افتادیم. بناگاه با سر و صدای چند نفر که عربی صحبت می کردند به سختی از خواب بیدار شدم. یکی از آنها داشت مرا تکان می داد. تاریکی به حدی بود که قیافه ها را تشخیص نمی دادم. لباس نظامی داشتند و یک لحظه تصور کردم غافلگیر شده ایم و ما را گرفته اند. در آن نقطه چند نفر بیشتر نبودیم. پرسیدیم شما کی هستید؟ تند تند گفتند ما سرباز هستیم و از طریق کوه ها فرار کرده ایم تا به خانه های خودمان برویم. الان هم شما را دیدیم فکر کردیم کشته شده اید. بعد هم پرسیدند که مشکلی ندارید؟ گفتیم نه و آنها هم رفتند. یک نفس راحت کشیدیم و دوباره از هوش رفتیم.</p>
<p>هوا داشت روشن می شد که بیدار شدیم. رفتم کمی محوطه را ببینم و بفهمم در چه نقطه ای قرار داریم و چه شکلی هست. یک محوطه محصور در میان تپه های دیوار مانند طبیعی بود. صدای بمباران از دور و نزدیک به گوش می رسید. تعدادی از بچه ها در دامنه تپه ای که مثل یک دیوار بلند در امتداد بخش جنوبی قرار داشت نشسته بودند و یکی هم در بالای تپه دراز کشیده و به دشت وسیع جنوبی نگاه می کرد. گاه و بیگاه هواپیماها بر فراز ما پرواز می کردند و ما بی حرکت می ماندیم. خودم را به بالای تپه رسانیدم و از آنچه دیدم بهت زده شدم. توپخانه، کامیون ها و تعدادی از تانک های ما هدف راکت قرار گرفته بودند و در آتش می سوختند. در گوشه گوشه دشت دود به آسمان می رفت و هواپیماها نیز هر از چندی می آمدند و دنبال اهداف جدید می گشتند. نمی دانستم کسی هم کشته شده یا خیر، اما تصورم این بود که حتماً گروهی کشته شده اند. چندتا از فرمانده ها در گوشه ای چمبره زده بودند، و حالت ترس و نگرانی در آنها نمایان بود. آنها از دور به من اخطار می دادند که مخفی شوم و تحرک نداشته باشم. نگران بودند که هواپیماها محل ما را تشخیص دهند و بزنند. از آنها دور شدم که مدام تذکر ندهند، عصبانی بودند و البته می دانستم ناشی از نفرتی است که رقیه عباسی از من به ذهنشان فرو کرده است.</p>
<p>در آن موقعیت دشوار به کدورت های پیشین فکر نمی کردم بلکه ساده انگارانه نگران حال مسعود و مریم بودم. از خدا می خواستم که آنها در این جنگ نامعلوم آسیب نبینند و ترجیح می دادم کشته شوم و آنها زنده بمانند. هنوز احساس من این بود که آنها امانت هایی در دست ما هستند که باید حفظ شوند و بشدت نگران آنها بودم. لحظاتی ساده لوحانه اندیشیدم که همه بی اعتمادی های سازمان نسبت به ما بعد از این حوادث تمام خواهد شد و از این پس نگاه تشکیلات به نیروها متفاوت خواهد بود و دوران اینکه آدم ها را بخاطر بی اعتمادی به صُلّابه بکشند و نگران فرار افراد باشند به پایان رسیده است. با خود می گفتم وقتی مسعود و مریم اینهمه از خودگذشتگی را مشاهده کنند و ببینند در این شرایط دشوار که راه های فرار باز است، هیچکس حاضر نشد آنها را زیر بمباران تنها بگذارد و بگریزد، طبعاً مثل گذشته نیازی به آنهمه بازرسی های بدنی تحقیرکننده در نشست نخواهند داشت و یگانه و راحت با نیروهای خود دیدار خواهند کرد و کنار آنها زندگی می کنند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49513 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="596" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-36-5-300x255.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>این دقیقاً همان نگاه صادقانه ام به ماجرا بود و به آن فکر کردم و تصور می کنم بسیاری دیگر هم مثل من این لحظات را داشتند. غافل از اینکه در پس پرده برنامه هایی در حال اجراست که بزودی کوس رسوایی آن به صدا درخواهد آمد.</p>
<p>ادامه دارد…<br />
حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49507">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49507/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49135</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49135?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Feb 2022 10:50:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49135</guid>

					<description><![CDATA[<p>بازگشت به قرارگاه ها، شروعی تازه برای دورانی جدید به حساب می آمد. قرارگاه حبیب نیز همچون سایر مقرها در تب و تاب برقراری نظم نوینی بود که مسعود طی حدود یکسال سرکوب و بازخوانی انقلاب مریم رقم زده بود. اکثراً تلاش می کردند خود را اکتیو جلوه دهند اما در بسیاری چهره ها موجی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49135">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بازگشت به قرارگاه ها، شروعی تازه برای دورانی جدید به حساب می آمد. قرارگاه حبیب نیز همچون سایر مقرها در تب و تاب برقراری نظم نوینی بود که مسعود طی حدود یکسال سرکوب و بازخوانی انقلاب مریم رقم زده بود. اکثراً تلاش می کردند خود را اکتیو جلوه دهند اما در بسیاری چهره ها موجی از اندوه دیده می شد، اندوهی برآمده از غرور شکسته شده، و یا قرار نگرفتن در جایگاهی که شایسته خود می دیدند. پست های نگهبانی برای مدتی دچار تغییرات شد و برای آن نفرات ثابت گذاشتند تا شبانه روز کارشان همان باشد و بقیه نیز به تمرین و آموزش و یا سایر کارهای جاری مقر می پرداختند. من نیز به مدت یک هفته به صورت شبانه روزی در این کار بودم. البته فرصت استراحت کافی نداشتیم چون از 6 ساعت فرصت استراحت که همه برای شب داشتند، نیمی از آن صرف نگهبانی می شد و صبح هم باید سر ساعت بیدار می شدیم و در طی روز نیز بجز پست های نگهبانی، برخی کارهای اجرائی نیز به ما سپرده می شد و هرچند ضعف اینکار را مطرح کردیم و گفتیم اگر مسئولیت اصلی ما حفاظت است، باید استراحت کافی هم داشته باشیم وگرنه سر پست نمی شود هوشیاری کامل داشت، اما برای شورای رهبری آنچه مهم بود اینکه نیروها از خستگی فرصت فکر کردن به هیچ موضوعی نداشته باشند. البته کارهای جاری نیز ضوابط سفت و سخت تری پیدا کرده بودند و برای انجام هر نوع کاری باید ضوابط آن از قبل مطالعه می شد. درب اسلحه خانه ها حتی اگر نفر در آن بود می بایست از پشت چفت می شد. پست های نگهبانی هم دیگر خاص حصارهای قرارگاه نبود، برای آسایشگاه ها نیز شیفت گذاشته بودند که فقط فرماندهان یگان و دسته مسئولیت انجام آنرا برعهده داشتند. آنها موظف بودند قبل از خاموش از حضور نفرات خود آگاه باشند و هر تردد به بیرون را زیر نظر بگیرند.</p>
<p>قرارگاه حبیب در این مدت دچار تغییرات دیگری هم شده بود. یک سالن غذاخوری بزرگ و چندین آسایشگاه کوچک در آن ساخته بودند و به این دلیل هر یگان آسایشگاه جداگانه ای داشت. هدف از آن ساخت و سازها راحتی نفرات نبود بلکه می خواستند نیروها تجمع کمتری داشته باشند و محفل های کمتری شکل بگیرد. ورزش روزانه نیز به شکل جدی تری پیگیری می شد و فرماندهان دسته و یگان می بایست یک لیست از کارهای جاری خود شامل شرکت در «ورزش همگانی، کارجمعی، نماز جماعت، نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی» تهیه کنند و آنرا بصورت هفتگی به بالا ارجاع دهند. بدین شکل، شورای رهبری می توانست فرماندهان را مدام کنترل کند و ببیند تا چه حد در خود فرو رفته اند و یا در مدار انقلاب مریم قدم برمی دارند. اما کم کم اتفاقات عجیبی در بحث امنیت و حفاظت رخ داد که برای ما بسیار عجیب بود. اعلام شد از این پس هیچکس حق ندارد به 30 متری سیاج های قرارگاه نزدیک شود و نفرات پست نگهبانی موظف بودند بگونه ای بنشینند که یک نفر از آنها به سمت بیرون و یک نفر به داخل مقر اشراف داشته باشد. در قرارگاه اشرف این محدوده وسیع تر بود یعنی نزدیک شدن به 300 متری سیاج ممنوع و نگهبان ها حق تیر داشتند. این اقدام امنیتی همه را دچار این تناقض کرد که مگر دشمن در داخل قرارگاه است؟</p>
<p>چه چیزی باعث نگرانی مسعود رجوی شده بود که چنین ضوابطی را تحمیل می کرد؟</p>
<p>در فاصله برگزاری بین دو نشست «طعمه و پرچم» اتفاقی در سازمان رخ داد که خیلی ها از آن باخبر نبودند. یکی از اعضای قدیمی در سطح فرمانده یگان به نام «میلاد آریایی» با نام تشکیلاتی «ادهم طیبی»، حین تردد بین اشرف و بغداد، از یک فرصت استثنایی برای اقدام به فرار استفاده کرد و خود را به کردستان رساند تا از سازمان ملل درخواست پناهندگی نماید. وی چندین ماه مجری یک برنامه تلویزیونی محلی در قرارگاه اشرف بود که آنرا «تلویزیون اشرف» می خواندیم و از مقر رادیو مجاهد در بخش شمالی قرارگاه پخش می شد تا همه مقرها بتوانند آنرا در حین توزیع غذا و میان وعده ای در سالن های غذاخوری تماشا کنند (تا پیش از آن، ستاد پرسنلی سازمان روزانه برنامه هایی تولید و در ویدیو کاست ضبط و برای بخش فرهنگی مراکز ارسال می کرد که انرژی زیادی می گرفت. با تأسیس این تلویزیون محلی، عملاً انرژی زیادی آزاد می شد و برنامه ها هم زنده بود و گیرایی بیشتری داشت).</p>
<p>مسعود رجوی بعدها مدعی شد که ادهم حین مأموریت به نفر همراه خود می گوید خسته هستم و تو بجای من رانندگی کن. آنگاه با خودرو به وی می کوبد و بیهوش می کند و فرار می کند!. البته این سناریو ساختگی بود چون هیچکس از فاصله نیم متری با ضربه یک خودروی متوقف شده که می خواهد حرکت کند بیهوش نمی شود و حتی آسیب خاصی هم بیش از یک خراش یا کوبش بدن نمی بیند. هدف از این فریبکاری، احساساتی کردن مجاهدین بود تا نسبت به میلاد ابراز نفرت کنند. در هر صورت، ادهم طیبی موفق شد از زندان رجوی فرار کند و به نقطه امن برسد.</p>
<p>فرار از قرارگاه های مجاهدین چیز تازه ای نبود و پیش از آن هم انجام گرفته بود، برای نمونه یکسال پیش از آن «جواد فیروزمند» در بغداد فرار کرده و توسط استخبارات عراق دستگیر شده بود و به همین خاطر در نشست های طعمه محاکمه شد و او را به صلّابه کشیدند. اما فرار میلاد آنهم پس از نشست های طعمه، آسیب زیادی به حیثیت مسعود رجوی که تصور می کرد با 4 ماه سرکوب نیروها موفق شده آنان را تحت تسلط کامل بگیرد، وارد ساخت.</p>
<div id="attachment_49139" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49139" class="wp-image-49139 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک " width="700" height="388" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-4-300x166.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49139" class="wp-caption-text">جواد فیروزمند &#8211; میلاد آریایی</p></div>
<p>این ضربه پایان راه نبود و مشت محکم تر در 4 خرداد 1381 به تشکیلات رجوی وارد آمد. اینبار «سیدعباس صادقی نژاد» به همراه دو تن دیگر از «قرارگاه انزلی» فرار کردند و خود را به کمیساریای عالی پناهندگان رسانیدند. این فرارها باعث شد که مسعود رجوی، خشمگین از ضربات پی در پی، ضوابط امنیتی شدیدتری به اجرا درآورد که نمونه آن ایجاد «منطقه محرمه» در داخل قرارگاه ها بود. ضوابط موجود در برخی مقرها و بخصوص در قرارگاه اشرف تضادی ایجاد نمی کرد اما در «قرارگاه حبیب» که سیاج ها در چند متری برخی خیابان ها نصب شده بودند، ایجاد چنین منطقه ای می توانست مانع تردد افراد در خیابان شود که اوضاع را بهم می ریخت، به همین خاطر فرمانده قرارگاه (رقیه عباسی) منطقه ممنوعه را به خاکریزها محدود کرد و گفت هرکس از خاکریز بالا برود هدف گلوله قرار خواهد گرفت. البته «عبدالرضا دلفی» مسئول حفاظت ق.حبیب موافق نبود و می گفت محدوده نباید کمتر از 30 متر باشد.</p>
<div id="attachment_49142" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49142" class="wp-image-49142 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-7.jpg" alt="مسعود خدابنده عراق" width="700" height="522" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-7.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-7-300x224.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49142" class="wp-caption-text">مسعود خدابنده عراق</p></div>
<p>در همین ایام سازماندهی ها مقداری تغییر کرد و من به یگان BMP1 منتقل شدم. نیازی به آموزش جدید نبود چون به این نوع نفربر هم تسلط داشتم. «مجید» فرمانده یگان را از سال 65 که تازه از اروپا آمده بود می شناختم. من و عباس (از بچه های جنوب) فرماندهان دو نفربر دیگر این یگان شدیم. یکروز مجید با حالت خاصی که واضح بود متناقض است، همه را به داخل آسایشگاه برد و از قول فرماندهی قرارگاه حبیب گفت همه وسایل فردی باید بازرسی شوند. آنگاه ما را جلوی کمد شخصی اش برد و تمام وسایل خود را بیرون ریخت و از عباس خواست به کمک بیاید و تمام لوازم را بازرسی کند. پس از آن نوبت به سایرین رسید تا لوازم شخصی شان در برابر چشم دیگران بازرسی شود. این عجیب ترین رخدادی بود که در آن شرایط می توانست اتفاق بیفتد چرا که تا آن موقع (جز در رژه پاییز 1370 که مسعود در وحشت از ترور شدن خودش دستور بازرسی کامل وسایل شخصی افراد داد) هیچگاه وسایل فردی ما به این شکل بازرسی نشده بود. در واقع مسعود به حداقل حریم شخصی ما هم احترام نگذاشت. البته سال 70 به دروغ گفتند یک قبضه کلت گم شده و می خواهیم آنرا بیابیم، اما اینبار که 11 سال می گذشت هیچ بهانه ای نداشتند.</p>
<p>پیش از بازرسی، مجید گفت هرکس جزوات چاپی، سی دی و یا دیسکت دارد تحویل بدهد. من که چند سال تحت عنوان «مدیر شبکه» مسئولیت فنی شبکه رایانه ای یکی از مراکز را برعهده داشتم، طبعاً مقادیری دیسکت و سی دی حاوی نرم افزارهای آموزشی و تعمیری نگهداری می کردم. همچنین یک نسخه «جزوه تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم» که خودم تایپ و به صورت یک دفترچه درآورده بودم به همراه یک عدد کاست ویدیو که زندگینامه مریم رجوی را از طریق سیمای آزادی در آن ضبط کرده بودم در وسایلم داشتم که همگی را گرفتند. به مجید گفتم اینها را نیاز دارم و قول داد با رقیه عباسی صحبت کند و بازگرداند. البته او موافقت نکرد و بعدها هرچه پیگیری کردم به من تحویل داده نشد. عجیب اینکه حتی کاست ویدیو هم توقیف شد در حالیکه واقعاً به خاطر عشق و علاقه ام به مریم آنرا نگه داشته بودم. به هرصورت بازرسی ها تمام شد اما آنچه در دل همگان ماندگار شد، تحقیر شدن توسط مسعود بود که حتی به نیروهای جان برکف خودش اعتماد نداشت.</p>
<p>پس از اتمام این سلسله اقدامات امنیتی، کلید آموزش های جدید زده شد. تمرین ها اینبار روی آموزش های کلاسیک سوار بود و کلیه افراد، بخصوص فرماندهان می باید یکبار دیگر دوره های تاکتیک فرماندهی را مرور کنند. البته مشابه سال 77 نشد چون برخلاف دور قبل، پرونده های آموزشی افراد ثبت شده و مشخص بود. از آنجا که مربی تاکتیک فرماندهی دسته تانک بودم، مرور دوباره فرماندهان یگان به من سپرده شد. آموزش چند روز بیشتر طول نمی کشید چون تمرین عملی در قرارگاه حبیب ممکن نبود و فقط می شد به صورت پیاده کار کرد. در کنار آن، تمرین های رایانه ای نیز انجام می گرفت…</p>
<p>به خاطر پایین آوردن هزینه ها و صرفه جویی در وقت و همچنین ضعف ارتش عراق در تهیه تجهیزات و قطعات یدکی جنگ افزارها، آموزش به شکل گسترده بر روی رایانه متمرکز شد. تمرینات جنگی که سال های قبل با پانزر 44 انجام می گرفت، در این دوران روی فلش پوینت و بازی کولدوار (جنگ سرد) سوار بود. البته وانمود می شد این بازی رایانه ای برای مردم عادی غیرقابل دسترسی است و از مراکز خاص تهیه شده، تا به اهمیت آن افزوده شود. طبعاً در آنجا هم کسی از بیرون خبر نداشت که بفهمد در کشورهای غربی توی فروشگاه ها به فروش می رسد و کودکان هم از آن استفاده می کنند. در هرحال این بازی مبدل به تمرین اصلی یگان های رزمی گردید و همه بخش های مرتبط روی آن متمرکز شدند و اتاق جنگ ترتیب دادند تا به صورت شبکه ای با آن کار کنند. بعدها در هر مقر، سالن سیمیلاتور هم ایجاد شد و افراد می بایست با آن هم تمرین می کردند. سرگرمی وسیعی بود تا با آن وقت افراد پر شود و کمتر به مسائل سیاسی بیندیشند.</p>
<p>از آنجا که نقشه های موجود در این نرم افزار تماماً بر اساس نبردهای «نرماندی» فرانسه ترسیم شده بود، می بایست آنرا منطبق بر مناطق عملیاتی هر قرارگاه تنظیم می کردند تا صحنه های واقعی تر بوجود آید، لذا برنامه جدیدی برای این کار در نظر گرفته شد که طی آن من و چند نفر دیگر می بایست با نرم افزارهای ذیربط کار می کردیم تا نقشه متناسب با منطقه عملیاتی قرارگاه حبیب شود. کاری بسیار وقت گیر، یکنواخت و خسته کننده بود و نشستن پشت میز کامپیوتر و انجام آن به مدت طولانی مرا که چند عمل جراحی کرده بودم اذیت می کرد، لذا درخواست دادم که پس از ناهار یکساعت از وقت من آزاد باشد تا اندکی استراحت داشته باشم. روز بعد فرمانده قرارگاه (فائزه محبتکار) مرا به اتاق خود صدا زد، وقتی به آنجا رسیدم متوجه حضور فرمانده مرکز خودمان (ربابه حقگو) شدم. ربابه مخالف این استراحت یکساعته بود و جلسه تشکیل داده بود تا با من صحبت شود. برایم خیلی عجیب بود چون درخواست بزرگی نداشتم و در برابر 17 ساعت کار شبانه روزی مدام، داشتن یکساعت وقت آزاد چیزی به حساب نمی آمد. برای فائزه توضیح دادم که بدلیل عمل دیسک کمر، نشستن طولانی مرا اذیت می کند و نیاز به یک استراحت کوتاه دارم. فائزه پس از مدتی حساب و کتاب کردن حرفی زد که شگفت زده شدم. وی به صورت تلویحی گفت: «باشه ظهر یکساعت استراحت کن به این شرط که به مسائل جنسی فکر نکنی!». هرچند این سخن را برازنده او که خود را فرمانده قرارگاه و معاون تشکیلاتی سازمان مجاهدین می خواند نمی دانستم، اما جایی برای اعتراض به این برخورد نبود. در واقع، فائزه ناخواسته زیرآب انقلاب ایدئولوژیک را زد و مشخص شد بالاترین رده های شورای رهبری هم اثرگذاری این انقلاب را باور ندارند و 13 سال ادعاهای مسعود رجوی مبنی بر جهانشمول شدن این انقلاب، حتی در حد اعضای سازمان هم قابل اعتماد نیست.</p>
<div id="attachment_49137" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49137" class="size-full wp-image-49137" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-2.jpg" alt="زنان قرارگاه اشرف عراق" width="700" height="441" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-2-300x189.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49137" class="wp-caption-text">زنان قرارگاه اشرف عراق</p></div>
<p>روزهای داغ تابستانی به این شکل می گذشت. طی یکسال سرکوب تشکیلاتی-ایدئولوژیک، بکلی از اخبار دنیا بی اطلاع مانده بودیم، و مسعود هم پس از 11 سپتامبر تلاش می کرد شرایط را بگونه ای جلوه دهد که گویی توجه آمریکا به افغانستان جلب شده و دیگر خطری برای عراق در پیش نیست، اما خودش اوضاع جهانی و منطقه ای را دنبال می کرد و می دانست خبرهای مهمی در راه است. در چنین شرایطی، بناگاه خبر بازگشت به قرارگاه اشرف، دلهره عجیبی در دل ها انداخت. اینبار سخن از یک سفر نبود، بلکه صحبت از انتقال کل مقر به اشرف بود، خبری که همه را بهت زده و دلسرد کرد. چهار سالِ پر تلاطم، پر رنج و خونین پشت سر گذاشته بودیم تا قرارگاه حبیب اندکی به آرامش برسد و ساختمان های آن تکمیل شود، و حالا باید همه را رها می کردیم و دوباره در اشرف کلید می زدیم!. تا آن زمان میلیون ها دلار صرف سازه های ق.حبیب شده بود تا از یک ویرانه مبدل به یک قرارگاه مدرن گردد و انبوه زرهی و لوازم به آنجا منتقل شود. حال دوباره باید تمام این تجهیزات به جایی منتقل می شد که آماده نبود، نه آسایشگاه ها، نه سالن غذاخوری، نه آشپزخانه و نانوایی و نه حتی تعمیرگاه زرهی و پارکینگ… در عوض مبدل به جولانگاه صدها موش شده بود. می دانستیم که برای بازسازی آن باید چند ماه بیگاری را تحمل کرد.</p>
<h3>دگردیسی نوین</h3>
<p><strong>پایان قرارگاه های فرعی و تاکتیکی</strong></p>
<p>در هر صورت فرمان باید اجرا می شد، نقل و انتقال چند هفته به درازا انجامید و بازسازی ها نیز به موازات آن انجام گرفت و حداقل های زندگی فراهم گردید. مشکل موش ها هم که جدی بود با پرورش تعدادی گربه، سم پاشی و تله گذاری طی چند ماه حل و فصل شد و کارهای جاری که مهمترین آن آموزش های کلاسیک بود آغاز گردید.</p>
<p>همزمان با تعطیل شدن قرارگاه حبیب، مقرهای «موزرمی و همایون در العماره» و «فائزه در کوت» هم تخلیه و به اشرف منتقل شدند، و فقط «قرارگاه انزلی در جلولاء» و «علوی در نزدیکی السعدیه» پابرجا ماندند چون مسعود نمی خواست مسیرهای منتهی به قصرشیرین را از دست بدهد. استقرار دوباره نیروها در اشرف، تمرین ها را به شکل گسترده ای کلید زد. تمرین عملی تاکتیک از مهمترین بخش آموزش ها بود که می بایست تا مراحل بالاتر انجام گیرد. ویژگی قرارگاه اشرف، دارا بودن زمین های وسیع برای تمرین در سطوح بالا بود. «اشرف بزرگ» به مجموعه زمین هایی اطلاق می شد که از شمال قرارگاه تا رشته کوه های حمرین به طول 30 و مساحتی بیش از هزار کیلومتر گسترش داشت و البته زمین های کشاورزی اهالی را درگیر تمرین های نظامی می کرد. با اینحال اهالی روستاها به دو علت مخالفتی با آن نداشتند: نخست اینکه سازمان تحت حمایت صدام و استخبارات قرار داشت، دوم اینکه مجاهدین تا حد زیادی امنیت منطقه را برای اهالی تأمین می کردند.</p>
<div id="attachment_49140" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49140" class="size-full wp-image-49140" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-5.jpg" alt="قرارگاههای مجاهدین " width="700" height="525" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-5-400x300.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-5-300x225.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49140" class="wp-caption-text">قرارگاههای مجاهدین</p></div>
<p>برای خروج از قرارگاه اشرف، هماهنگی با «بخش میدان ها» که زیرمجموعه «ستاد تخصصی» محسوب می شد ضروری بود چرا که آنها همه روزه جاده های بیرون قرارگاه را بلحاظ وجود مین چک می کردند (پیش تر یک خودروی مجاهدین بخاطر اصابت با مین هایی که گفته شد «سازمان 9 بدر» کار گذاشته، منهدم و چند نفر کشته و زخمی شده بودند). چند تمرین گسترده در این ایام توسط مراکز مختلف به انجام رسید اما دیگر آن کیفیت سابق را نداشت. اساساً فرمانده مراکز جدید هیچکدام تخصص نظامی در سطح خود نداشتند. این زنان در جریان مباحث انقلاب مریم در مدارهای بالا قرار داده شده بودند و توان فرماندهی بیش از یک تانک نداشتند و حالا می بایست ده ها زرهی را هدایت می کردند که امکان نداشت موفق شوند. در سلسله تمرین های 71 تا 73، زنانی آموزش دیده و مجرب چون «رقیه عباسی، مهری حاجی نژاد، معصومه ملک محمدی» فرمانده مراکز سه گانه بودند ولی دهسال پس از آن، زنانی کم تجربه (در امور ستادی و نظامی) در بخش های ارشد فرماندهی منصوب شدند که معضلات جدی با خود به همراه داشت.</p>
<div id="attachment_49138" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49138" class="size-full wp-image-49138" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-3.jpg" alt="شکنجه گران مجاهدین خلق " width="600" height="703" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-3.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-3-256x300.jpg 256w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-49138" class="wp-caption-text">شکنجه گران مجاهدین خلق</p></div>
<p>پس از تمرین عملی تاکتیک دسته زرهی، تمرین ها در سطح گروهان و گردان (به عربی: «مجموعه قتال و جحفل معرکه») آغاز گردید. در برنامه های گسترده امکان تردد مداوم به قرارگاه اشرف نبود و می بایست چندین شبانه روز در بیابان بمانیم و اردو بزنیم و به همین خاطر شب ها در یک نقطه متمرکز می شدیم تا امکان حفاظت بیشتر شود. با توجه به چند مورد فرار که بدان اشاره داشتم، اقدامات امنیتی عجیب و سختی جاری شد که برای بسیاری از ما تحقیر کننده بود.</p>
<p>معاون اجرائی قرارگاه در آن زمان حسین ابر (برادرِ مهدی ابریشمچی) نام داشت و از طرف فرمانده قرارگاه موظف بود نیروها را کنترل نماید تا کسی فرار نکند!. وی هرگونه جابجایی چند متری را هم ممنوع کرد و گفت هرجا خواستید بروید با هم می رویم. بعد هم به شیوه عجیب و غریبی هرکجا می رفت ابتدا کل نفرات را به ستون می کرد، خودش در جلو و فرمانده یگان ها را هم پشت صف قرار می داد و حرکت می کرد و پس از تمام شدن کارش دوباره همه را به محل بازمی گرداند. در محل استقرار هم هرگاه می دید یک نفر راه می رود، زود می دوید ببیند چکار می کند. حسین آنچنان از فرار نفرات واهمه داشت که وقتی پشت به دیگران می کرد، خیلی ها پوزخند می زدند و یا آرام به حرکات او می خندیدند. اوضاع آنقدر افتضاح بود که فرمانده یگان ها نیز متناقض شدند. برای حل و فصل این اعمال تحقیرآمیز، روز بعد دستور ایجاد یک «اردوگاه نظامی» داده شد (چنین اردوگاهی متناسب با کمیت نیروها و جنگ افزارها، بطور معمول دایره ای به قطر 100 متر در شب و 300 متر در روز می باشد. این تفاوت مساحت بخاطر امنیت در برابر حملات هوایی در روز و حمله غافلگیرانه پیاده در شب است. در این اردوگاه، تمام خودروهای زرهی و غیرزرهی رو به سمت بیرون یک دایره ایجاد می کنند و خودروهای فرمانده و معاون در وسط دایره قرار می گیرند. آنگاه در محیط دایره نگهبانها کشیک می دهند و کسی نمی تواند بدون مجوز تردد داشته باشد اما در دل این دایره نیروها آزادانه تردد می کنند). با ایجاد اردوگاه مشکل تردد حل شد و از حالت تمسخرآمیز خارج گردید.</p>
<p>پس از آن تمرین سه گانه گروهان ها آغاز شد ولی به دلیل کمبود زرهی و نیرو در حد کلاسیک، همه مراکز در آن شرکت می کردند. هر دور باید یکی از زنان فرمانده مرکز دستور پیشروی می داد اما بجای یکی از آنها، «نادر دادگر» ستون را فرماندهی کرد. گفته شد این خانم، بطور کامل آموزش خود را به پایان نبرده و نمی تواند در تمرین عملی شرکت کند. با اینحال دو زن دیگر هم از عهده کار برنیامدند و وضعیت خوبی نبود. برای نمونه فرمانده مرکز خودمان «ربابه حقگو» به حدی در دادن فرامین سست و ضعیف بود که می توان گفت در یک جنگ واقعی یکساعت هم دوام نمی آورد. من در این تمرین فرمانده تانک شناسایی بودم و مکالمات بیسیمی را می شنیدم. دستورات وی شبیه صحبت معمولی با یک دوست بود، و انگار با دوستان خود در تماس باشد. ربابه حتی نمی توانست برآورد وضعیت کند. از همان ابتدا آشکار بود که تمرین در سطح گردان نیز وضعیت بدتری پیدا خواهد کرد، هرچند فرمانده قرارگاه تا حدی بر امور نظامی اشراف داشت ولی مشکل اینجا بود که بقیه فرماندهان زیر دست وی قادر به فرماندهی ستون های خود نبودند، لذا او هم نمی توانست به تنهایی کار را پیش ببرد. آنچه دیده می شد، نابسامانی و از هم پاشیدگی ارتش کوچک رجوی پس از عبور از مراحل مختلف انقلاب ایدئولوژیک، و جایگزین کردن فرماندهان بی تجربه (ولی حل شده در انقلاب ایدئولوژیک مریم) با فرماندهان مجرب و کارآزموده بود. ناکارآمدی دستگاه جدیدی که مسعود برپایه تئوری انقلاب مریم بنا نموده بود، هر روز در گوشه و کنار ارتش آزادیبخش سر بر می آورد.</p>
<div id="attachment_49136" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49136" class="size-full wp-image-49136" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-1.jpg" alt="ابریشمچی" width="700" height="596" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-1-300x255.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-49136" class="wp-caption-text">ابریشمچی</p></div>
<p>در حین تمرین، گفته شد با کالیبر 50 (برونینگ) تانک کاسکاول مقداری شلیک کنم. در دومین شلیک، یکی از گلوله ها داخل لوله منفجر شد که موج انفجار آن، مرا برای لحظاتی گیج و منگ کرد و به گوش راستم آسیب رسید و مقداری هم باروت به سر و صورتم پاشید. با اینکه مربی تانک کاسکاول بودم و کمتر کسی تسلط و تجربه مرا در این زمینه داشت و می دانستم کالیبر 50 آن باید پیش از استفاده تنظیم شود، ولی به دلایلی واضح که در بخش های بعدی شرح می دهم، کار را به یک مربی کم تجربه (نادر.س) سپرده بودند و متأسفانه مهمترین کار که «تنظیم آتش و فاصله پیشانی جنگی» بود را انجام نداده و جدی نگرفته بود. وقتی از حالت منگی در آمدم و متوجه شدم هنوز نفهمیده اند چه اتفاقی افتاده، پرسیدم آیا تنظیمات آنرا انجام داده بودید که پاسخ منفی بود. برای اینکه نقض کار بیرون نزند آنرا گزارش نکردند و پس از تنظیم اعمال مورد نیاز، به تمرین خود ادامه دادند در حالیکه شنوایی گوش راست من افت کرده بود و مدتی بعد مجبور شدم به دکتر صالح (پزشک قرارگاه) مراجعه کنم و او هم با یک وسیله بسیار قدیمی و ابتدایی تست شنوایی انجام داد و برایم یک سمعک تهیه نمود که برای مدتی استفاده کردم اما چندان بدرد نخورد و چندی بعد آنرا پس دادم و دیگر استفاده نکردم. البته چند ماه بعد مقداری از شنوایی من برگشت.</p>
<p>پاییز رسیده بود و تغییر و تحولات جدیدی در اطراف قرارگاه دیده می شد که از حوادث آینده حکایت می کرد. اگرچه مسعود تلاش کرده بود واقعیت هایی را از ما مخفی نگه دارد ولی آنچه پیرامون ما می گذشت قابل انکار نبود. ارتش صدام داشت برای حمله احتمالی آمریکا آماده می شد. فیلق های چندگانه صدام هر کدام مستقل مشغول سازماندهی و آماده سازی بودند (فیلق = سپاه). پدافند و زرهی های ارتش صدام بطور کامل استتار و زیر زمینی می شدند. مسعود می خواست حمله احتمالی آمریکا را بپوشاند و صورت مسئله را طور دیگری جلوه دهد. هرچند سرکوب سال قبل از یاد نرفته بود، اما گذر زمان دردهای خفته را بیدار می کرد و او از همین مسئله می هراسید، بخصوص که حمله آمریکا می توانست او را در ضعف قرار دهد و سرکوب شدگان را جری تر کند.</p>
<p>از مدتی قبل، رقیه عباسی فرمانده قرارگاه هفتم شده بود و فائزه محبتکار نیز با یک مدار ارتقاء، فرماندهی سه قرارگاه 6-7-10 را بدست گرفته بود و فرمانده محور خوانده می شد. رقیه عباسی که شخصاً نشست عملیات جاری فرماندهان یگان و دسته را برگزار می کرد، برای مشغول کردن اذهان در یکی از نشست ها گفت: «مجدداً می خواهیم نشست غسل هفتگی را بگونه ای برگزار کنیم که افراد به سوژه انتقاد کنند، چون به این شکل شما تناقضات جنسی خود را رها نمی کنید»!. این موضوع با مقداری اعتراض همراه شد چرا که سوژه می بایست هم فکت جنسی و عاطفی خود را برای جمع بخواند و هم ناسزا بشنود، اما هدف اصلی آنان از این تغییر، درگیر کردن نفرات با همدیگر بود تا مسعود راحت تر بتواند مسائل سیاسی و منطقه ای را مخفی کند. در یکی از نشست ها رقیه عباسی مرا خطاب قرار داد و گفت چرا به مسئولین انتقاد می کنی؟ البته منظور وی انتقاد من به شورای رهبری بود، همان چیزی که پیش تر هم بخاطر آن بدست ژیلا دیهیم محاکمه شده بودم و حالا رقیه هم می خواست مرا از آن منع کند.</p>
<p>اصلاً برایم قابل هضم نبود که چرا مدام مرا به دلیل انتقاد کردن به مسئولین زیر ضرب می برند چون از روزی که وارد سازمان مجاهدین شده بودم، تشکیلات به من یاد داده بود که یک انقلابی باید مدام در معرض «انتقاد و انتقاد از خود» قرار داشته باشد، یعنی هم مورد انتقاد قرار گیرد و هم به عملکردهای منفی دیگران انتقاد کند. خود مسعود بارها گفته بود انتقاد کردن و انتقاد شنیدن زمینه را برای کمال و بالندگی یک انقلابی مهیا می کند. اما از سال ها قبل همه چیز تغییر کرده بود و باید یکطرفه و از بالا مورد انتقاد قرار می گرفتیم و در عین حال چشم بر انتقاد مسئولین بالای سازمان می بستیم، و این برای من قابل قبول نبود چون در کار جاری به ایراداتی برمی خوردم که لازم بود برای حل و فصل آن، اقدامی صورت گیرد. انتقادهای من هم عمدتاً مرتبط به کارهای جاری روزانه و مسائلی بود که حل نمی شد و ایجاد مشکل می کرد و مقداری هم نسبت به خصلت های استثماری که در سازمان رو به رشد بود انتقاد می کردم. بیشترین معضل سازمان، انتقاد من به شورای رهبری بود، چون در نشست های طعمه مسعود به روشنی گفته بود «خواهر به خواهر، خواهر به برادر و برادر به برادر» انتقاد کند. ظاهراً درد اصلی این بود که من این حریم را رعایت نمی کردم و به شورای رهبری هم انتقاد می کردم. گویا مسعود پس از عقد کردن شورای رهبری برای خودش، آنان را «ناموس» خود می دید و نمی خواست اجازه دهد کسی به ناموس وی نقد داشته باشد! چون تا کمتر از یک دهه پیش، خودش در یک نشست عمومی صراحتاً انتقاد به شورای رهبری را مشروع دانست و از این کار کاملاً دفاع کرد و در برابر همگان یکی از آنان (زهرا رجبی) را زیر ضرب برد که چرا انتقاد تحت مسئول خود را نپذیرفته است!.</p>
<p>طبعاً همانطور که شرح دادم، هدفم از انتقاد، زیر سوآل بردن هیچ شخص و رده ای نبود بلکه متناسب با مسئولیت هایی که داشتم، وقتی با ایرادی مواجه می شدم که اصول اولیه سازمان را نقض می کرد، نمی توانستم تحمل کنم. از روزی که به تشکیلات مجاهدین پیوسته بودم، آنچه می دیدم اینکه مهمترین اصل برای سازمان مبارزه ضداستثماری است. آنها با شعار «پیش به سوی جامعه بی طبقه توحیدی» ما را جذب خود کرده بودند. شعاری که آنرا نماد حکومت حضرت مهدی ع می خواندند و ما را با آن برمی انگیختند تا هرچه بیشتر به مسعود اعتماد کنیم. آن زمان هیچیک از مسئولین خود را برتر از دیگران نمی دانست و همگی تلاش می کردند فروافتاده تر و متواضع تر از بقیه باشند و در مواجهه با سختی ها و رنج ها جلوتر از زیر دستان خود قرار بگیرند. به ما می گفتند «عنصر موحد مجاهد خلق» دارای یک حریم و حرمت است که نباید زیر پا بگذارد. حال می دیدم برخی مسئولین دچار خصلت برتری طلبی و حتی استثمارگری شده اند، نه برای کارگر ارزش قائل هستند و نه برای «زیر دستان».</p>
<p>تفکر ارباب رعیتی و خوی خودبزرگ بینی برخی مسئولین، همه ارزش هایی که بخاطر آن به سازمان پیوسته بودم را زیر سوآل می برد. می دیدم یک زن شورای رهبری حرمت ده ها عضو پایین سازمان را بخاطر یک عدد موز زیر پا می گذارد و این بی حرمتی، روی فرماندهان پایین دست نیز اثرات نامطلوب گذاشته و برای آنان نیز عادی شده است. می دیدم فلان مرد مسئول در اتاق خود نشسته و برای کاری که خودش باید انجام دهد، زیر دست خود را با وجود مشغله ای که دارد صدا می زند تا آن کار را برایش انجام دهد. می دیدم یک عضو شورای رهبری، زن زیر دست خودش در آشپزخانه را بخاطر اینکه از یگان ها درخواست کرده برای پخت غذا نیروی کمکی بفرستند، بیشعور صدا می زند. می دیدم یک مرد مسئول، به صورت کارگران عراقی که پس از یک هفته کار سنگین خواهان دستمزد هستند سیلی می زند. می دیدم از بالاترین مدار تشکیلاتی فرمان می آید که به کارگران سخت بگیرید و از آنها تا می توانید کار بکشید چون این کار برای «سازمان» است و ایرادی ندارد سختگیری کنید. بعد با همین دستور تشکیلاتی، می دیدم فلان مسئول، کارگران عراقی را فریب می دهد تا یک کار سنگین را زودتر تمام کنند، اما بعد از اتمام کار، با رضایت کامل پیمان می شکند و از اینکه آنان را بخاطر سازمان فریب داده خوشحال است. می دیدم کودکان کار و نوجوانان عراقی را زیر آفتاب داغ تابستان در حد افراد بالغ بکار می گمارند اما از نوشیدن یک آب خنک محروم می کنند و اگر کمترین رسیدگی به آنها داشته باشیم توبیخ مان می کنند.</p>
<p>می دیدم برای مسئولین و اعضای شورای رهبری فروشگاه تأسیس کرده اند و هرچیزی نیاز دارند از جمله کفش و لباس خارجی از آنجا می خرند، ولی برای رده های پایین همه چیز اشل بندی است و اگر کسی نیازمند کفش طبی و پوشاک شهری باشد می گویند اینها دلاری است و نباید از سازمان چنین درخواستی داشته باشید. می دیدم مدار اول شورای رهبری برای خود آشپزخانه شخصی دارد و هرچه دوست داشته باشد می خورد و مابقی را مثل کلفت بکار می گیرد، اما صدها نفر دیگر را وادار می کنند بی کیفیت ترین غذاها را از آشپزخانه عمومی تحویل بگیرند و آنگاه می گویند مردم ایران گرسنه هستند و شما باید شکرگزار باشید که سازمان بهترین غذاها را برایتان تهیه می کند!. می دیدم مسئولین ارشد و اعضای شورای رهبری برای انجام عمل جراحی و درمان بیماری های حاد به اروپا منتقل می شوند اما به بدنه سازمان می گویند پزشکان عراقی بهترین ها در جهان هستند و کسی نباید دنبال پزشک خارجی باشد. می دیدم در انفجار قرارگاه، یک زن که رئیس ستاد است به همراه دو پسر جوانِ رده پایین از ناحیه چشم آسیب می بینند اما آن زن را برای درمان به فرانسه منتقل می کنند و آن دو پسر در عراق می مانند و از یک چشم نابینا می شوند.</p>
<p>مجموع این دوگانگی ها مرا برمی آشفت و نمی توانستم چیزی ننویسم و نقد نکنم. احساس می کردم سکوت من خیانتی است به آنها که مثل خودم صادقانه به سازمان اعتماد کردند و جان خود را به امید رسیدن به چنین جامعه ای فدا نمودند. تصورم این بود که مسعود به این آرمان وفادار است و مسئولین هستند که دارند همه چیز را زیر پا می گذارند. علت نوشتن این انتقادات هم همین بود که هنوز او را پایبند به عهدی می دانستم که با بنیانگذاران داشته است. اگر ذره ای به این موضوع تردید داشتم اینقدر خود را در معرض آسیب قرار نمی دادم. به زبان دیگر، دلسوزانه این نقدها را مطرح می کردم تا شاید به دست کسانی برسد که هنوز به برخی اصول پایبندی دارند. دوست داشتم به دست مریم و مسعود برسد چون تصور می کردم آنها آلوده به تفکر استثماری و ضد توحیدی نیستند. اشتباه من هم همین بود چون فساد به دقیقاً به همان نقطه برمی گشت و ما در یک جامعه آزاد قرار نداشتیم که فرهنگ حاکم بر جامعه چیزی را از پایین به بالا تحمیل کرده باشد، در جایی قرار داشتیم که هیچ تماسی با بیرون نداشت و دستوری از بالا به پایین تحمیل می شد و آنرا «ایدئولوژیک» می خواندند. در چنین وضعیتی، کوچکترین انتقاد تحمل نمی شد و من هم اصلاً درک نمی کردم که چرا همه گفته ها و نوشته هایم را منفی تلقی می کنند و مدام زیر ضرب می برند. در واقع، از ابتدا پذیرفته بودم که بنا به گفته مسعود رجوی «انتقاد یک ارزش» است و برای ارتقای مناسبات باید از آن استفاده کرد.</p>
<p>به هرصورت رقیه عباسی مرا تهدید کرد که بزودی برایم نشستی برگزار می کند و مرا تعیین تکلیف خواهد کرد و در حالی که مرا زیر ضرب برده بود گفت: «تو همیشه اینطور بوده ای و برای سازمان کار نمی کنی!». این سخن خیلی برای من که بیش از دو دهه همه چیز خودم را فدای سازمان کرده بودم سخت و دردآور بود. داشتم به او می نگریستم که یکی از فرمانده دسته ها خطاب به وی گفت: «خواهر رقیه این حرف درست نیست چون من حامد را از سال ها پیش می شناسم. او یکی از کسانی بود که من در کارها از او انگیزه می گرفتم». رقیه عباسی که انتظار نداشت کسی این حرف را بزند جا خورد و گفت «حالا نیازی نیست از او دفاع کنید»… و بعد هم بحث را به سمت دیگری منحرف کرد، چون همانطور که گفته بود برنامه دیگری برایم چیده بود.</p>
<p>طبعاً باز هم من سکوت نکردم و پس از اتمام نشست، در یک نامه چند صفحه ای، به دفاع از خودم پرداختم. یعنی ابتدا تمام گزارشات انتقادی که طی چند سال تایپ کرده بودم را (بدون اینکه کسی متوجه شود) پرینت کردم و تک به تک جملات انتقادی در آن را با شبرنگ علامت زدم و در یک پاکت گذاشتم و نامه را هم به آن پیوست کردم و روی میز وی گذاشتم.</p>
<p>زمانی که به صورت مخفیانه گزارشات پیشین را می خواندم و شبرنگ می زدم، نادر دادگر (از افسران ستادی و اطلاعاتی) مرا دید و برای اینکه ببیند با آنهمه کاغذ در اطراف خودم چکار می کنم، بناگاه بعنوان شوخی به طرف من پرید یک عکس از مسعود رجوی که کنارم بود را برداشت و گفت به به این چیه؟ بده به من… تا به بهانه نگاه کردن به آن، بفهمد مشغول چه کاری هستم. من هم آرام کاغذها را در حالتی قرار دادم که نوشته های آنرا نبیند و خیلی جدی به او گفتم چیزی نیست اگر می خواهی برای خودت باشد. نادر هم مجبور شد از کنارم دور شود. در نامه خطاب به فرمانده قرارگاه نوشته بودم اینها همان انتقاداتی است که من در این مدت به برخی مسئولین داشته ام و همانطور که مشاهده می کنید فقط خطاب به خواهران نیست بلکه شامل دیگران هم می شود و اکثر انتقادات من هم اجرائی است، و از او پرسیده بودم: آیا درست است شما بخاطر اینگونه انتقادات مرا مدام زیر ضرب ببرید و به من اتهام بزنید که هیچوقت کار نکرده ام؟ در انتهای نامه هم یک جمله سنگین برای وی نوشتم که: «آیا شما در آن دنیا هم حاضر هستید مسئولیت این اتهام ها را بپذیرید؟». این جمله برای رقیه عباسی بسیار دردناک بود و خیلی زود پاسخ شدید او را دریافت کردم.</p>
<p>ماه رمضان بود و در یکی از همان شب ها که سازماندهی یگان ها تغییر کرده بود، رقیه عباسی فرماندهان رسته مکانیزه قرارگاه هفتم را به اتاق ستاد فراخواند. وی پس از ابلاغ سازمانکار جدید، بناگاه گفت: «بچه ها من شما را صدا زدم که با همدیگر به وضعیت حامد رسیدگی کنیم، قبلاً چند بار می خواستم یک نشست برگزار کنم و به این موضوع رسیدگی کنم که به دلایلی وقت نشد»… من با شنیدن این سخنان جا خوردم و تازه متوجه شدم که بحث سازمانکار بهانه ای بیش نبوده و هدف اصلی محاکمه من است. برای اینکار، وی معاون خودش را به همراه فرماندهان مراکز سه گانه و فرماندهان رسته مکانیزه و معاونین آنها را به همراه مسئول دفتر خودش صدا زده بود تا یک دادگاه (نمونه کوچکی از آنچه در قرارگاه باقرزاده تشکیل می شد) برگزار کنند و مرا به خاطر انتقاد به مسئولین محاکمه کنند. حدود 20 نفر در آن جلسه حضور داشتند.</p>
<p>آنگاه وی تمامی گزارش های مرا روی میز پرتاب کرد و گفت: «باید بگویی اینها چیست و به چه کسی می خواستی تحویل بدهی؟ آیا اینها را می خواستی به رژیم بدهی؟ باید همینجا اعتراف کنی که هدف تو از نوشتن این گزارشات چه بوده و به چه علت اینها را شبرنگ کشیده بودی؟ باید همینجا اعتراف کنی که نفوذی رژیم، یا طعمه و یا بریده بوده ای و اگر همینجا اعتراف نکنی تو را به نشست 2000 نفره رهبری می برم تا در آنجا مجبور به اعتراف شوی!.» و بعد گفت: «اینکار را باید در همان نشست های طعمه انجام می دادیم و تا آخر با او می رفتیم ولی اشتباه کردیم و اگر همان زمان تعیین تکلیف شده بود امروز به این نقطه نمی رسید»…</p>
<p>من که از این برخورد شوکه شده بودم با حیرت او را می نگریستم تا ببینم دارد شوخی می کند یا می خواهد مرا بترساند (من خلاصه سخنان او را نوشتم چون این محاکمه 3 ساعت طول کشید و طی این مدت رقیه مدام نفرات را تحریک می کرد تا علیه من حرف بزنند. البته برخی از آنها که سال های طولانی مرا می شناختند به خود اجازه نمی دادند چیزی علیه من بگویند و فقط نگاه می کردند و تنها دو نفر چند جمله حرف زدند تا خود را از آسیب های بعدی محافظت کنند).</p>
<p>لحن سخنان رقیه برای من خیلی سنگین بود و برای اولین بار احساس می کردم از درون در حال شکسته شدن هستم. واژه هایی که بکار برده شد بسیار سنگین تر از سرکوب های پیشین بود، چون در باقرزاده با اینکه دویست نفر علیه من تحریک شده بودند ولی لحن و برخوردها بگونه ای نبود که نشان دهد با یک دشمن مواجه هستند. در اینجا وضع متفاوت بود، رقیه عباسی بطور تیز و مشخص مرا نفوذی رژیم خواند و از من خواست تا اعتراف کنم و تهدید می کرد مرا به نشست مسعود رجوی می برد تا در آنجا به نفوذی بودن اعتراف کنم. این سنگین ترین برخوردی بود که تاکنون با من صورت گرفته بود. از این نظر احساس شکستگی، تهی شدن و پوچی می کردم. در یک لحظه احساس کردم 23 سال زندگی ام از نوجوانی تا آن زمان (که همه را خالصانه و صادقانه در کف دست مسعود رجوی گذاشته بودم) دود شد و به هوا رفت. در نظر بگیرید در همه احزاب و سازمان ها، افراد پس از چند سال فعالیت، بعنوان یک فرد قابل اعتماد شناخته می شوند و کافی است یک فرد ده سال در یک تشکیلات باشد تا به دفتر سیاسی راه پیدا کند، بدون اینکه حتی جانفشانی و از خودگذشتگی کرده باشد و یا از همه چیز در زندگی خود گذشته باشد. اما در تشکیلات مجاهدین، کسی که همه عمر و دارایی اش را در اختیار مسعود گذاشته بود، فقط بخاطر اختلاف نظر، متهم می شد که نفوذی «دشمن» است. این ویژگی یک فرقه خطرناک است که به هیچ اصل و ارزشی پایبند نیست. اینجا بود که برای اولین بار احساس کردم با مسعود «همخانه» نیستم و آنها مرا غریبه و بیگانه می بینند.</p>
<p>با آن سخنان برافروخته شدم و جلوی حرف های او ایستادم و طی دوساعت هرچه تلاش کرد مرا تسلیم کند نپذیرفتم. رقیه حتی نامه ای که «به درخواست سازمان» خطاب به خانواده ام در آمریکا نوشته بودم را روی میز پرت کرد و گفت ببینید اینها را برای خانواده اش نوشته است! (این ضداخلاقی ترین حرکتی بود که تا آن زمان مشاهده کرده بودم، چون تشکیلات از همه نفراتی که اقوامشان در خارج کشور بود درخواست کرد یک نامه برای آنها بنویسند و شخصاً تحویل فرمانده قرارگاه بدهند. شورای رهبری ادعا داشت که برخی خانواده ها در خارج برای سازمان مشکل ایجاد کرده اند و می گویند درخواست دیدار با خانواده های خود داریم. به همین دلیل از ما خواستند یک نامه خطاب به آنها بنویسیم تا به قول معروف طلبکار سازمان نباشند. و من بنا به درخواست شورای رهبری آن نامه را نوشتم و امضا کردم. رقیه عباسی همان نامه را علیه خودم بکار گرفته بود تا متهم کند از طریق خانواده ای که 16 سال هیچ اطلاعی از آنان نداشتم، با رژیم در ارتباط هستم).</p>
<div id="attachment_49141" style="width: 810px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49141" class="size-full wp-image-49141" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-6.jpg" alt="کمپ اشرف مجاهدین عراق " width="800" height="441" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-6.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-6-300x165.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-35-6-768x423.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /><p id="caption-attachment-49141" class="wp-caption-text">کمپ اشرف مجاهدین عراق</p></div>
<p>قضیه به همینجا ختم نشد، وی برای اینکه مرا تحقیر کند گفت: «تو یابو هستی»، و بعد به بقیه هم گفت: «به حامد بگویید یابو!». البته هیچکس حرفی نزد اما بیرون آمدن چنین سخنی از دهان شورای رهبری بسیار تأسفبار و خرد کننده بود. در واقع تنها من تحقیر نمی شدم، بلکه همه کسانی که عمرشان در سازمان صرف اهداف قدرت طلبانه مسعود شده بود مورد اهانت قرار می گرفتند چون من فقط یک نمونه از هزاران میلیشیا بودم که از ابتدای نوجوانی به سازمان اعتماد کردم و صادقانه زندگی ام را به بهانه رسیدن به یک جامعه عاری از تبعیض و نابرابری به دست آنان سپردم… این صداقت و از خود گذشتگی، از نگاه شورای رهبری، مصداق بارز یابو شدن بود و بهتر بگویم این همان نگاهی بود که مسعود رجوی به ما داشت.</p>
<p>نهایتاً رقیه یک آنتراکت نیم ساعته داد تا با سایر زنان آنجا مشورت کند. بچه ها به سالن رفتند و برگشتند اما من در محوطه مقر ایستاده بودم و به هلال ماه و به ابرهایی که در حال گذر بودند می نگریستم و به بیش از 20 سال از زندگی ام که بی چشمداشت نثار مسعود کرده بودم می اندیشیدم و آرام اشک می ریختم. رقیه را دقیقاً دهسال بود می شناختم و همیشه برای وی احترام ویژه قائل بودم و دوستش داشتم، اما او پاسخ مهر و محبت مرا با شنیع ترین واژه ها و برخوردها داده بود. هوا سرد بود اما دیگر سردی آنرا حس نمی کردم، آنچه می دیدیم، تاریکی و یخبندانی بود که تمامیت سازمان مجاهدین را در خود فرو برده بود و تازه اندکی متوجه آن شده بودم.</p>
<p>دوباره ما را صدا زدند، اینبار لحن رقیه فرق می کرد و دیگر تهدید آمیز نبود و نرم سخن می گفت. هدف وی از ابتدا درهم شکستن غرور من بود وگرنه بخوبی از من شناخت داشت. دیگر آن انسان پر شور قبلی نبودم. خیلی چیزها در من تغییر کرده بود. سرکوب های بی پایان، به من نشان داد که سازمان دیگر آن نیست که روزگاری جذب اش شده بودم… رقیه به من گفت برو یک پروژه بنویس و به من بده…</p>
<p>به این ترتیب دادگاه وی به پایان رسید و از جلسه خارج شدیم. شب به نیمه رسیده بود و من در حالی که احساس پوچی می کردم به سمت آسایشگاه رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به گذشته ها اندیشیدم. احساس می کردم همه رنج و تلاش ها و تمام عمرم بیهوده صرف شده است. در حالی که افکار زیادی در سر داشتم اما خیلی زود بخواب رفتم و صبح در حالی بیدار شدم که دیگر مثل گذشته نبودم. انگار همه چیز خودم را از دست داده باشم. اما هنوز تصور می کردم مسعود و مریم جدا از این وضعیت مخرب هستند و تلاش می کردم ناامید نشوم و این رخداد را بخاطر آنها فراموش کنم هرچند براحتی ممکن نبود. مثل همیشه زودتر از همه به سالن غذاخوری رفتم تا بدور از چشم آنها که در دادگاه بودند، صبحانه ام را بخورم و بازگردم.</p>
<p>حین برگشت، با حسن.پ (یکی از فرمانده یگان ها که در جلسه حضور داشت) مواجه شدم. سال ها او را می شناختم و گاه با هم شوخی می کردیم. با لبخند نگاهش کردم اما دیدم سرش را پایین انداخت و رفت. خیلی ناراحت شدم و قلبم بیشتر از گذشته سوخت. رقیه موفق شده بود دیگران را از نزدیک شدن به من بهراساند. اهمیتی ندادم و من هم سرم را به زیر انداختم و از کنار وی رد شدم، هرچند بسیار ناراحت بودم. با اینکه تصور می کردم رقیه به همین جمع بسنده می کند و همه چیز تمام می شود اما چند سال بعد متوجه شدم پس از محاکمه من، برای یک لایه دیگر از اعضای سازمان نشست گذاشته و به آنان گفته: «آیا می دانید حامد چه مشکلی دارد؟ او طعمه است». و به این ترتیب آنها را از من دچار ترس کرده بود تا به من نزدیک نشوند. سال ها بعد که این موضوع را شنیدم، باورم نمی شد مسئولینی که به من لبخند می زدند، تا به این حد ریاکارانه وارد شده باشند. در بخش های بعد نکات دیگری پیرامون آن خواهم نوشت.</p>
<p>ادامه دارد…</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49135">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49135/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۹</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48876</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48876?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 20 Jan 2022 10:19:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48876</guid>

					<description><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با تبریک بازگشت پرویز حیدرزاده به وطن آغاز کرد و با بیان این که هیچ کجا خاک وطن نمی شود اظهار امیدواری کرد که سایر افراد دربند هم بتوانند بازگردند. در رابطه با تجربه بازگشت به وطن، علیزاده گفت با دنیایی از ابهام و نگرانی وارد ایران شدم. 27 [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48876">خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۹</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با تبریک بازگشت پرویز حیدرزاده به وطن آغاز کرد و با بیان این که هیچ کجا خاک وطن نمی شود اظهار امیدواری کرد که سایر افراد دربند هم بتوانند بازگردند.<br />
در رابطه با تجربه بازگشت به وطن، علیزاده گفت با دنیایی از ابهام و نگرانی وارد ایران شدم. 27 سال جلوی حکومت جمهوری اسلامی ایستاده بودم که نصف آن مسلحانه بود یعنی تا قبل از خلع سلاح شدن مان توسط نیروهای امریکایی. با این که خانواده گفته بودند که حکومت ایران شما را عفو کرده است باز هم در ابتدای ورودم منتظر محاکمه بودم. یک هفته ای قرنطینه بودم و بعد از آن بدون هیچ محدودیتی زندگی آزاد خودم را در پی گرفتم.</p>
<p>در پاسخ به این سوال که &#8221; شما که جدا می شوید رابطه هایتان چگونه است؟ چقدر به هم کمک می کنید؟&#8221; علیزاده گفت من با جداشده ها در ایران و خارج کشور در ارتباط هستم . ما بدون هیچ محدودیتی باهم مرتبط هستیم. در واقع اگر کسی بخواهد محدودیت ایجاد کند خود سازمان مجاهدین است.</p>
<p>سوال بعدی در رابطه با &#8221; زمان به طول انجامیدن پروسه جدایی بخشعلی بود&#8221; . علیزاده در این رابطه گفت : فردی که وارد تشکیلات می شود، از لحظه ورود تحت آموزش های خاص و نشست های مغزشویی قرار می گیرد و اطلاعاتی از دنیای بیرون ندارد جز آن چه در چارچوب سازمان به او داده می شود.</p>
<p>سازمان در مواجهه با فردی که درخواست جدایی می دهد در ابتدا از طریق صحبت پیش می رود. در این مرحله اگر فرد در تصمیمش شل باشد با چرب زبانی و هدیه و وعده و وعید او را نرم می کنند. اگر این تکنیک جواب نداد او را به مسئول بالاتری که او را از لحاظ تشکیلاتی ارزیابی کند که در چه مرحله ای است. در نهایت وقتی دیدند فرد در تصمیم خود مصمم است او را به نشست های دیگ هدایت می کنند. در نشست های دیگ که با حضور حدود 200 نفر برگزار می شود، فرد مورد نظر سوژه می شود و تحت فشار جمعی بسیاری قرار می گیرد. در عراق که بودیم اگر این مرحله هم در تصمیم فرد خللی ایجاد نمیکرد، فرد را در زندانی به نام مهمانسرا به مدت دو سال حبس میکردند و سپس تخویل استخبارات عراق می دادند و راهی زندان ابوغریب می شد.<br />
در آلبانی به این دلیل که سازمان زیر ذره بین خبرنگاران و مقامات آلبانی و .. بود ، پروسه جدایی سریع تر پیش می رفت. مثلا برای من چندین نشست برگزار کردند تا مرا منصرف کنند اما وقتی به نتیجه نرسیدند گفتند برو نظر نهاییت را بنویس و مکتوب خواسته ات را اعلام کن. من هم 5 دقیقه بعد نوشتم و تحویل دادم.<br />
برای خروج از سازمان مهمترین مسئله اراده جدی است.</p>
<p>بخشعلی علیزاده در قسمت دیگری از صحبت هایش مهم ترین اهرم سرکوب تشکیلاتی در سازمان مجاهدین را &#8221; قرار دادن افراد در مقابل هم&#8221; عنوان کرد. که این مسئله را حتی برای اعضای جداشده هم پی گرفته است.<br />
نشست های عملیات جاری یکی از ابزار این تاکتیک است تا خواسته های رهبری محقق شود. خواسته رهبری زمانی محقق می شود که افراد هیچ گونه رابطه دوستانه ای با هم نداشته باشند.<br />
علیزاده گفت نقطه اوج این داستان نشست های طعمه بود که در سال 1388 در قرارگاه باقرزاده برگزار شد. این نشستها بیش از یک ماه به طول انجامید.<br />
تمامی این ترفندها برای نگه داشتن افراد بود تا نیرو به نقطه جدایی نرسد. رجوی در نشست ها گفته بود که وظیفه 1 تا 100 هر مسئول حفظ نیرو است. از دیگر مباحثی که در این قسمت به آن ها پرداخته شد:</p>
<p>– شرایط ورود به ایران، روابط، سختی ها و شادی های بازگشت به آغوش خانواده<br />
– ازدواج، پدر شدن و شریط امروز</p>
<p>این بخش که بخش آخر مصاحبه بود با جمع بندی مختصر، به برخی از سوالاتی که در جریان این خاطرات رسیده بود پاسخ داده شد.</p>
<p>علیزاده این بخش را با پیامی به اسرای کمپ اشرف رجوی در آلبانی به پایان برد.</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48876-1" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-9.mp3?_=1" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-9.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-9.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-9.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>بخشعلی علیزاده در قسمت های قبلی خاطرات خود از خدمت سربازی و اسارت در جبهه شروع کرد. بعد از شکست عملیات مشترک صدام و رجوی و کشته شدن هزاران تن از مجاهدین خلق،  علیزاده برخلاف تمامی قوانین بین المللی تحویل مجاهدین خلق شد. ایشان در خاطرات خود بجز شرح ماوقع اشاره کردند به</p>
<p>– بحثهای ایدئولوژی، طلاقهای اجباری، جدا کردن کودکان</p>
<p>– تفکرات رجوی، تعهد گیری های مکرر، تعطیل و تشکیل های مکرر سازمان مجاهدین خلق</p>
<p>– واکنش رجوی به شکست صدام، ورود امریکا، تسلیم مجاهدین خلق، مخفی شدن مسعود رجوی و فرار مریم رجوی به پاریس</p>
<p>ایشان در ادامه توضیحاتی دادند در مورد:</p>
<p>– خروج امریکایی ها، ورود سازمان ملل، درگیری های داخلی کمپ اشرف، انتقال نفرات به کمپ موقت لیبرتی و وضعیت آن کمپ</p>
<p>– انتقال از عراق به آلبانی، نقش سفارت امریکا، بسته شدن دفاتر سازمان ملل و خیریه رمسا و تشدید فشار بر جداشدگان</p>
<p>– مصاحبه های آمریکایی ها، آلبانیایی ها</p>
<p>– تصمیم ایشان به جدا شدن و مشکلات سر راه</p>
<p>– عبور از مرز از آلبانی تا آلمان</p>
<p>– گرفتن پناهندگی آلمان، پس دادن پناهندگی آلمان و بازگشت به وطن</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48876">خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۹</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48876/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-9.mp3" length="190141170" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۸</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48769</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48769?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 11 Jan 2022 11:16:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48769</guid>

					<description><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با موضوع مصاحبه با آمریکایی ها در عراق و آلبانی آغاز کرد و در این خصوص نکات جالبی را مطرح کرد. در این زمینه گفت : در اثناء مصاحبه هایی که دولت امریکا به صورت موردی با اعضا در کمپ لیبرتی انجام می داد، نماینده کمیساریا سوال واحدی را [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48769">خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۸</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با موضوع مصاحبه با آمریکایی ها در عراق و آلبانی آغاز کرد و در این خصوص نکات جالبی را مطرح کرد. در این زمینه گفت : در اثناء مصاحبه هایی که دولت امریکا به صورت موردی با اعضا در کمپ لیبرتی انجام می داد، نماینده کمیساریا سوال واحدی را در مقابل فرد مصاحبه شونده قرار می داد که روند سوالات بعدی را مشخص میکرد.</p>
<p>سوال این بود:&#8221; آیا می خواهی از سازمان جدا شوی؟&#8221; اگر پاسخ مثبت بود میپرسید:&#8221;دوست داری به کدام کشور بروی؟&#8221; یکی از گزینه ها کشور امریکا بود. اگر شخص مصاحبه شونده کشور امریکا را انتخاب می کرد از او می خواستند تا قراردادی را امضا کند به نام قرارداد &#8221; پارول&#8221;. اگر فرد این قرارداد را امضا می کرد، درخواست او توسط دولت امریکا بررسی می شد و نتیجه اعلام می شد. این قرارداد شامل 16 بند از بایدها و نبایدها بود شامل این که فرد پس از انتقال به امریکا با مجاهدین در ارتباط نباشد، با دولت ایران در ارتباط نباشد و &#8230; . این گزینه البته تا قبل از روی کار آمدن ترامپ مطرح بود. در این ماجرا حدود 51 تن از افراد جوان به امریکا منتقل شدند.</p>
<p>بخشعلی علیزاده از جمله کسانی بوده است که درخواست انتقال به امریکا را داده بود اما این قرارداد را امضا نکرده بود. او می گوید: &#8221; در آلبانی از طرف کمیساریا با من تماس گرفتند و گفتند در خصوص درخواست انتقالت به امریکا برای مصاحبه به دفتر کمیساریا بیا. در این مصاحبه بیش از سوالات شخصی ، سئوالات حول مسعود رجوی بود&#8230;.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-45863 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10.jpg" alt="بخشعلی علیزاده" width="800" height="493" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10-300x185.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10-768x473.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48769-2" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-8.mp3?_=2" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-8.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-8.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-8.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>در ادامه بخشعلی علیزاده نحوه ی وصل شدنش به خانواده در ایران و دریافت کمک و مسیر خروج از آلبانی تا ورود به آلمان را به تفصیل بیان کرد.<br />
او همچنین نکاتی در رابطه با شرایط آلمان، دریافت پناهندگی سیاسی، شرایط زندگی، تصمیم به بازگشت به میهن، دشواری ها و کمک هایی که در این مسیر وجود داشت، پس دادن پناهندگی و بازگشت به میهن، وضعیت بعد از بازگشت به میهن، شرایط اداری و شرایط اقتصادی کشور، تشکیل خانواده و پدرشدن مطالب و نکات جالبی را بیان کرد.</p>
<p>بخشعلی علیزاده این قسمت از خاطرات خود را با یادی از وضعیت آنهایی که هنوز در چنبره رجوی گرفتارند و با امید به آزادی آنها به پایان برد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48769">خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۸</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48769/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-8.mp3" length="159695978" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48725</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48725?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 10 Jan 2022 06:42:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48725</guid>

					<description><![CDATA[<p>ماده تکمیلی 59 درباره طعمه در جلسه بعدی، مسعود یک ماده تکمیلی به مطالب افزود که در آن « طعمه فراتر از نفوذی » و « نشست عملیات جاری فراتر از عملیات نظامی » خوانده شده بود و می گفت «بریده، ترکشِ طعمه» است. این سخن بسیار پرمعنا بود، مسعود اعتراف می کرد که ضربه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48725">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ماده تکمیلی 59 درباره طعمه</p>
<p>در جلسه بعدی، مسعود یک ماده تکمیلی به مطالب افزود که در آن « طعمه فراتر از نفوذی » و « نشست عملیات جاری فراتر از عملیات نظامی » خوانده شده بود و می گفت «بریده، ترکشِ طعمه» است. این سخن بسیار پرمعنا بود، مسعود اعتراف می کرد که ضربه سنگینی از « معترضین » به انقلاب مریم (چه در مناسبات، چه جداشده) خورده است، و در واقع، کسانی که اعلام بریدگی می کنند، تحت تأثیر همان افراد هستند!. ولی مسعود فرافکنی می کرد تا از یک واقعیت بگریزد، چرا که مجاهدین در شرایطی وارد نشست چند ماهه طعمه شدند که اوضاع سیاسی و نظامی علیه سازمان بود و همانطور که پیش از این شرح دادم، ده ها موشک به سمت مجاهدین پرتاب شده بود و برخلاف پیشبینی و تحلیل های بی پایه وی، خاتمی نه ترور شد و نه در انتخابات شکست خورد، و این وضعیت، شرایطی را فراهم کرد که بسیاری از آینده خود بیمناک بودند و می خواستند با جدایی از سازمان، به این دوگانگی پایان دهند. مسعود درصدد بود تا با مرتبط کردن ریزش نیرو به طعمه، مسائل بغرنج سیاسی و نظامی (که گریبانش را گرفته بود) را بپوشاند.</p>
<p>وی در ادامه همین توضیحات، صراحتاً نوشت: «بزرگترین جرم هر مجاهد، نگهبانی نکردن از مرزسرخ های ایدئولوژیک-تشکیلاتی در برابر طعمه است». و نتیجه گیری کرد که سازمان مجاهدین «در سرفصل قرار دارد» و به همین علت پایبندی به «عملیات جاری و غسل هفتگی» بسیار با اهمیت است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48726 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="621" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-1-300x266.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در ماده 60 این فصل، مسعود رهنمود خود را پیرامون برخورد با «مجاهد لپَّر خورده» ارائه داد و از همگان خواست با اینگونه افراد برخورد شدید و صد برابر در نشست های عملیات جاری داشته باشند و لپُّر خوردن را مرز سرخ بدانند.</p>
<h3>فصل هشتم</h3>
<p>فصل هشتم کتاب مجموعه تذکرات مسعود پیرامون نحوه رسیدگی به وضعیت تشکیلاتی افرادی بود که از نظر وی طعمه یا بریده محسوب می شدند. وی در ماده 61 و 62 گفت «حلقه ضعف» کسی است که از جمع گریزان باشد و نخواهد در نشست عملیات جاری شرکت کند و در نقطه مقابل، «حلقه قوی» قرار دارد که در چنین نشست هایی پاسخگو به جمع است. در این مورد ضابطه گذاشت که تعیین تکلیف موارد «بریده و طعمه» در دسته و یگان صورت گیرد، و در صورت لزوم هیئت تشکیلات هر قرارگاه و ستاد [شورای رهبری + معاونین ستاد (فرماندهان یگان) + معاونین بخش (فرماندهان دسته)] آنها را تعیین تکلیف کنند و اگر حل نشد، سوژه به زندان منتقل شود تا زمانی که خودش (مسعود) نشست برگزار کند و در آنجا به مسئله آنها رسیدگی شود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48731 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-6.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="556" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-6.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-6-300x238.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>بدین ترتیب مسعود به طور رسمی گفت دادگاه ها باید در ستادها و قرارگاه ها برپا شود و افراد در همانجا تعیین تکلیف شوند و نیازی به رجوع به خودش ندارند، مگر اینکه سابقه تشکیلاتی در حدی باشد که در آنجا کسی حریف سوژه نشود که در این صورت باید در حضور چندین هزار نفر پاسخگو شود.</p>
<p>در ماده 63 مسعود مجازات جرائم اخلاقی را 6 ماه تا 3 سال زندان در نظر گرفت که منظور وی عمدتاً همان مواردی بود که برخی افراد خود را به دیوانه بازی می زدند و حرکات ناپسند در بین جمع انجام می دادند. طبعاً موارد غیر از این هم بود.<br />
در ماده 64 اشاره مسعود به کیفیت سرکوب معترضین داشت. وی از همگان خواست که با شدت و قدرت تمام سوژه ها را زیر ضرب ببرند و وادار به بازگشت و اعتراف کنند و در عین حال تا حد امکان از کلمات تند و تیز پرهیز نمایند. مسعود می دانست که وقتی حملات از یک حد عبور کنند، برخی سوژه ها ممکن است واکنش منفی از خود نشان دهند و دیگر هیچگونه بازگشتی نداشته باشند.</p>
<h3>فصل نهم</h3>
<p>نهمین فصل از کتاب تنها دارای یک بند است، و به برگزاری غسل هفتگی اختصاص دارد. مسعود در ابتدا نوشت: «تناقضات بند جیم، باید محور اصلی عملیات جاری باشد». آنگاه به صراحت همه تناقضات سیاسی، ایدئولوژیک، تشکیلاتی را به مشکلات جنسی افراد ربط داد و گفت «برحسب همه تجارب، تناقضات جیم نقطه شروع مسائل تشکیلاتی-ایدئولوژیک برادران است». و نتیجه گرفت که: «اگر این تناقضات را در جمع برادران مجاهد، با عملیات جاری، جمع کنیم در نقطه بمباران می شود و یا دست کم به طور کیفی کاهش پیدا می کند. در غیر این صورت، مثل یک غده عفونی مخفی می ماند و در مراحل بعد به انواع و اقسام گیر و پیچ های تشکیلاتی و سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می شود».<br />
در واقع مسعود هرگونه «محفل، لمپنیزم، لائیک بازی، ترک شعائر، ولگردی، بریدگی و خودکشی» را برآمده از تناقضات ناگفته جنسی در درون افراد دانست و چندین خودکشی در داخل مناسبات (که همگی ناشی از فشارهای تشکیلاتی و اجبارات گسترده در سلسله نشست های سرکوب «عملیات جاری و دیگ» بودند) را به گردن خود افراد انداخت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48730 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="617" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-5-300x264.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>وی در ادامه نوشت: «محور اصلی و کاکل عملیات جاری بی شکاف باید بیان موارد جنسی باشد و حداقل یک بار در هفته باید چنین نشستی برگزار شود». در آخرین جمله این بند، مسعود گفت از ذکر اسامی کسانی که نسبت به آن احساس جنسی یا عاطفی داشته اید خودداری کنید ولی نام او را برای فرمانده مرکز یا ارتش یا سازمان ها (بالاترین شورای رهبری موجود در هر مقر) ارسال نمایید. طبعاً ذکر نکردن اسم در بین جمع یک امر درست بود، اما اینکه مسعود درخواست کرد آن اسم برای شورای رهبری نوشته شود این بود که شورای رهبری بفهمد هرکس نسبت به چه کسی احساس عاطفی یا جنسی دارد تا آن شخص به محل دیگری جابجا شود و این حس به مرور مبدل به یک حس عمیق نشود. برای نمونه اگر مرد یا زنی نسبت به کسی احساس عاطفی می کردند، ممکن بود خیلی زود به ایجاد یک رابطه عاشقانه منتهی شود، و این برای مسعود قابل قبول نبود که زن و مردی با هم رابطه عاشقانه یا حتی عاطفی داشته باشند که عشق و علاقه آنها باعث جدایی آن دو از سازمان گردد. کار مهم شورای رهبری در این میان، شناخت سوژه مورد نظر و جابجایی وی در صورت نیاز به محل دیگر و دور کردن آنها از یکدیگر بود. از آن پس، گاه و بیگاه شاهد جابجایی برخی زنان از یک مقر به مقر دیگر بودیم که ناشی از همین مسئله بود.</p>
<h3>فصل دهم</h3>
<p><strong>مفهوم صفرصفر و صد صد</strong></p>
<p>فصل دهم یک سری توضیحات پیرامون نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی است که به صورت فرمول های «من در آوردی» و با ذکر آیه «یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» شرح داده شده تا نشست های تفتیش عقاید و سرکوب را به اراده خدا برای پاکیزگی مجاهدین پیوند زند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48729 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="578" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-4-300x248.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>ماده 67 این فصل اشاره دارد به اینکه هر مجاهد باید متناسب با سابقه تشکیلاتی اش بار بردارد و مسئولیت پذیر باشد، و آن را طلب جمع از فرد خواند و گفت نباید آنرا قپه و رده فرمالیستی به حساب آورد. طبعاً مسعود از این کار نیز هدف مشخصی داشت و درصدد بود تا افراد دلسرد شده را با مسئولیت های صوری دلگرم نماید و به کار وادارد، بخصوص که نفرات قدیمی اثر مستقیم و مهمی روی انگیزه افراد جدید داشتند. در واقع هدف مسعود این بود که نفرات قدیمی به خاطر کنار کشیدن از مسئولیت، روی نفرات جدید اثر منفی نگذارند.</p>
<p>]در سال 1380 تعداد زیادی نیرو از طریق ترکیه، دوبی و پاکستان به عراق منتقل شدند. تعداد آنها 220 نفر بود و مسعود به آنها لقب گروه 220 داده بود. این افراد را می توان به سه دسته تقسیم کرد:</p>
<p>یکم: گروهی که به بهانه اشتغال به عراق کشانیده شده بودند (برای نمونه، به 11 شهروند پاکستان که برخی فارسی هم نمی دانستند گفته بودند یک شرکت کاریابی در عراق با درآمد بالا کارمند می پذیرد و بعد از یکی دوسال می توان از طریق آن کارت پناهندگی گرفت. بجز این 11 نفر، یک شهروند افغانستان و یک شهروند عراق هم به همین شکل وارد اشرف شده بودند).</p>
<p>دوم: گروهی که به دنبال یک زندگی رویایی، از ایران به ترکیه رفته بودند و در آنجا با فریب سرپل های مجاهدین و به بهانه دریافت کارت پناهندگی به قرارگاه اشرف منتقل شدند و دیگر امکان خروج پیدا نکردند.</p>
<p>سوم: تعدادی خلافکار که به خاطر داشتن شاکی خصوصی از ایران گریخته و در ترکیه به دام مجاهدین افتاده بودند.</p>
<p>مسئولیت انتقال این افراد به عراق و مغزشویی آنها با فهیمه اروانی بود که به خاطر زیبایی و چرب زبانی اش او را به این کار گمارده بودند و بخوبی هم از عهده کار برمی آمد و پس از چند ماه آنان را آماده انتقال از پذیرش به درون مناسبات کرد. مسعود در یکی از نشست ها با برخی از آنان گفتگو نمود و به شوخی از فهیمه پرسید این خلافکارها به چه درد من می خورند؟… (جالب اینکه به ما گفته بودند جوانان زیادی در حال پیوستن به سازمان هستند اما در این نشست متوجه شدیم برخی از آنان خلافکار هستند. مسعود که متوجه شده بود این واژه ما را دچار تناقض می کند بلافاصله به توجیه و سفید کاری صورت مسئله پرداخت و گفت: «البته اینها خلافکار نیستند بلکه خلاف جریان آب شنا می کرده اند و با رژیم مخالفت داشته اند!». دوسال بعد که تعدادی از این افراد بریدند و خواستار خروج از سازمان شدند، شورای ما را زیر ضرب بردند که: «برادر مسعود با خون دل جوانان را جذب می کند و شما به خاطر بی مسئولیتی آنها را دچار بریدگی می کنید!».</p>
<p>بعدها مشخص شد تعدادی از آنها دچار بیماری هپاتیت بوده اند اما این موضوع کاملاً مخفی نگه داشته شده بود تا کسی از آنها گریزان نشود. یعنی به خاطر افزودن به آمار نیرویی و روحیه دادن به افراد قدیمی، و اینکه به صدام نشان دهند سازمان همچنان در ایران پایگاه اجتماعی دارد، افراد خلافکار و بیماران خطرناک را با فریب، به اشرف کشانیده و همه را در معرض بیماری های پرخطر قرار داده بودند. اما بدتر از آن، اشاره مسعود به کسی بود که بیماری «ایدز» داشت. وزارت بهداشت عراق اجازه نداده بود چنین شخصی در عراق بماند و مسعود این نکته را در یک نشست مطرح کرد و گفت دلم می سوزد اما چکار می توانیم بکنیم؟. ظاهراً اگر نوع بیماری توسط دولت عراق لو نرفته بود، او را هم وارد قرارگاه می کردند. [</p>
<h3>فصل یازدهم</h3>
<p>الزامات تشکیلاتی ایدئولوژیک سین آ</p>
<p>فصل یازدهم همانطور که از تیتر آن پیداست به «الزامات تشکیلاتی ایدئولوژیک» اشاره دارد (سین آ = سرنگونی آمادگی). مسعود بارها از رسیدن به مرحله سرنگونی سخن گفته بود. یعنی 3 سال قبل از تدوین کتاب، سال 77 را سال آمادگی برای سرنگونی خوانده بود و یک سال بعد گفت به مرحله سرنگونی رسیده ایم. و حالا مجدداً از آماده سازی الزامات سرنگونی سخن می گفت. تأکید روی «پاکیزه سازی صفوف مجاهدین به هر قیمت بود و اینکه «هرکس از نشست عملیات جاری و غسل بترسد، هزار بار بیشتر، از رژیم خواهد ترسید».</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48728 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="431" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-3-300x185.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>ماده آخر این فصل اشاره به بخش های غیرنظامی است. مسعود گفت آنها در این مرحله باید چپ تر از بخش نظامی عمل کنند وگرنه کار آنها جواب نخواهد داد. به این معنا که باید شدیدتر از یک عملیات انتحاری وارد کارزار سیاسی شوند. مسعود احساس کرده بود بخش سیاسی و تبلیغی سازمان به حدی از تحلیل های سطحی او متناقض هستند که دیگر قادر به تأثیرگذاری در مناسبات دیپلماتیک نیستند. به همین خاطر تلاش داشت آنان را وارد فضای دیگری کند که از نظر خودش دست کمی از عملیات انتحاری نداشت.</p>
<h3>فصل دوازدهم</h3>
<p><strong>تشکیلات برادران</strong></p>
<p>آخرین فصل از کتاب مسعود، تحت عنوان «تشکیلات برادران» اختصاص به سازمانکار مردان داشت. علت تأکید روی مردان این بود که پس از «بند دال» زنان مجاهد خواسته یا ناخواسته دارای مسئولیت های مشخصی شدند و مردان از رأس امور به مدارهای پایین تر تنزل پیدا کردند و همین مسئله بسیاری از آنان را دچار دلسردی و افت شدید انگیزه کرده بود (این معضل در مدارهای پایین جدی نبود چون آنها اساساً کارهای اجرائی بر دوش داشتند و در حوزه تصمیم گیری نبودند). بخشی از مسئولین با قدمت تشکیلاتی زیاد هم پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک در حاشیه قرار گرفته بودند و مسئولیت آنها در سطح رده تشکیلاتی شان نبود. مسعود درصدد بود تا همه مردان را به بهانه قدمت تشکیلاتی، در مدار مسئولیت بالاتر (البته فرمالیستی) قرار دهد. برای اینکار، آمار نفرات هر دسته و گردان را پایین تر آورد تا بتواند نفرات بیشتری را تحت عنوان «فرمانده» به کار گیرد. 15 سال پیش از آن، آمار هر دسته حدود 33 نفر بود و به مرور کم شد و اینک به 3 نفر رسیده بود.</p>
<p>ماده 76 اشاره به همین موضوع داشت و مسعود صراحتاً گفت: «برادر ول شده در کروکی و در سازمان کار و در کار یومیه و در آسایشگاه نداریم». وی با اشاره به تشکیلات از هم گسیخته مردان مجاهد که پس از بند دال انقلاب مریم شدت گرفته بود گفت: «تشکیلات فروپاشیده برادران به هیچ بهانه ای، از جمله به بهانه هژمونی خواهران، قابل قبول نیست»… با توجه به اینکه همه متوجه شده بودند سازماندهی جدید پوشالی و برای پر کردن خلأ و حفره نیرویی است، مسعود در ماده 77 گفت: «کار و مسئولیت هرچقدر هم بی اهمیت باشد، باید آن را محکم به دست گرفت».</p>
<p>وی آخرین بند از کتاب را «ماده تکمیلی 78» نامید و گفت: «زن و مرد مجاهد باید همه راه های فرار و پل های پشت سر خود را خراب کنند و فریب وسوسه های بورژوازی را نخورند و حتی اگر عملیات جاری و غسل هفتگی به تلخی زهر هم باشد، آن را در کمال آگاهی و اختیار بپذیرند».</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48727 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="466" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-2-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-34-2-300x200.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>بدین ترتیب، مسعود کتاب «تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم» را طی دو مرحله (پاییز 1380 و بهار 1381) به پایان برد و آن را با مراسم «عاشورا و پرچم» در هم آمیخت تا به آن جلوه ایدئولوژیک و راهبردی بدهد. با اتمام نشست های نوروزی و عاشورایی، مجدداً همگی به قرارگاه های خود بازگشتند تا خود را به قول مسعود، برای آمادگی و سرنگونی مهیا سازند.</p>
<h3>هدیه 5 دلاری و فروشگاه!</h3>
<p>در یکی از روزهای حضورمان در قرارگاه باقرزاده، پس از ماه ها نشست و سرکوب یک نمایش سرگرم کننده برای دلخوشی و رفاه روحی برپا کردند تا کدورت ها رفع شود. این نمایش چه بود؟ یک روز در قرارگاه همه را جمع کرد و ضمن اینکه تلاش می کرد مسئله را بسیار جالب و مهم جلوه دهد گفت: «قرار شده به هر نفر 10 هزار دینار داده شود تا بتوانید از فروشگاه خرید کنید!». ابتدا تصور کردیم واقعاً پول در اختیار نفرات قرار داده می شود ولی مشخص شد که یک کاغذ چاپی است که روی آن نوشته شده 10000 دینار که معادل 5 دلار بود. فروشگاه نامبرده هم چیزی جز یک سالن کوچک نبود که در آن چند قلم خوراکی و اجناس بنجل دیگر گذاشته بودند و هزاران نفر قرار بود به ترتیب در آن خرید کنند و لذت ببرند… نوبت ما که رسید تقریباً هیچ جنس قابل توجهی نمانده بود جز چند قلم خوراکی!… با این حال مسعود در اولین نشست با ذکر این نکته، با طعنه و تمسخر گفت: «چرا به اینها پول داده اید؟ چرا به من نمی دهید؟»…</p>
<p>از آن پس ماهیانه حدود 5000 دینار اعتبار در اختیار افراد قرار داده می شد که هفته ای یک بار به فروشگاه مقر خودشان بروند و جنس بخرند و یا سفارش بدهند. از آنجا که این یک بازی فریبکارانه برای سرگرم کردن نفرات بود، پس از مدت کوتاهی، لوازم داخل فروشگاه تبدیل شد به همان اجناسی که قبلاً به صورت اِشِلی و سهمیه ای توزیع می شد، یعنی چیزهایی مثل مسواک و خمیردندان و خمیرریش… برخی افراد یک سال پول خود را جمع کردند تا با آن دوچرخه یا چیزهایی که دوست داشتند بخرند اما گفته شد این موارد قابل خرید نیست!. مدتی بعد هم کل بن هایی که نفرات پس انداز کرده بودند وسیله مورد نیاز خود را تهیه کنند حذف کردند و گفتند قبلی ها اعتباری ندارد. و به این ترتیب همین اقدام نمایشی هم تحمل نشد و از محتوا تهی گردید.</p>
<p>ادامه دارد…</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48725">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48725/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فراز و نشیب پهلوان مهدی ابریشمچی در انقلاب مریم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48689</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48689?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 Jan 2022 10:48:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج مسعود و مریم رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی ابریشمچی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48689</guid>

					<description><![CDATA[<p>مراسم پهلوانی 40 سال پیش که مسعود رجوی هزاران نوجوان را وارد کشتار خیابانی و عملیات تروریستی کرد و خود به همراه بنی صدر به فرانسه گریخت تا در امنیت باشد، هیچکس تصور نمی کرد همسر و فرزند خردسال وی با سرنوشتی شوم مواجه شوند، اما چند ماه بعد اشرف ربیعی کشته و فرزند یک [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48689">فراز و نشیب پهلوان مهدی ابریشمچی در انقلاب مریم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مراسم پهلوانی</h3>
<p>40 سال پیش که مسعود رجوی هزاران نوجوان را وارد کشتار خیابانی و عملیات تروریستی کرد و خود به همراه بنی صدر به فرانسه گریخت تا در امنیت باشد، هیچکس تصور نمی کرد همسر و فرزند خردسال وی با سرنوشتی شوم مواجه شوند، اما چند ماه بعد اشرف ربیعی کشته و فرزند یک ساله آنها نیز قربانی بی تدبیری و قدرت طلبی پدر شد. با اینحال، مسعود نگران نبود چون بهانه خوبی برای ازدواج سیاسی با یک دختر جوانتر و مشهورتر پیدا شده بود و دختر بنی صدر در این موقعیت از اهمیت بیشتری برایش برخوردار بود. داستان ازدواج دوم زیاد هم به درازا نکشید و فیروزه که حاضر نبود همراه با مسعود در باتلاق صدام گرفتار شود، مسعود را رها کرد تا فارغ از رنج و درد هزاران دختر میلیشا، با رئیس دفتر خود «مریم عضدانلو» قرارداد جدید امضا کند و با سومین ازدواج، مبارزه با جمهوری اسلامی را به مداری بالاتر جهش دهد!. اینکه مسعود به مریم دلباخته بود و یا مریم عاشق او گشت و این عشق از کی پدیدار شد، بحث دیگری است، اما داستان عشق شیرین و فرهادِ این زوج خیلی زود در مناسبات پیچید و تصمیم به ازدواج گرفتند. اما یک مانع بزرگ بر سر راه بود و مریم، همسر مهدی ابریشمچی، سومین شخصیت سازمان پس از مرگ موسی خیابانی بود و مسعود نمی توانست به راحتی با همسر وی پیوند بخورد و بایست پیشاپیش زمینه های لازم آماده شود.</p>
<p>در همان ایام، مسعود معاون اول خود، علی زرکش را به بهانه شکست علمیات های تروریستی محاکمه و به اعدام محکوم کرده بود و بهترین گزینه پس از وی «ابراهیم ذاکری» فرمانده قوای مجاهدین در کردستان عراق بود، ولی در راستای اهدافی که مسعود برای خود در نظر گرفته بود، مهدی ابریشمچی یک مدار تشکیلاتی بالاتر رفت و در صدر مردان مجاهد قرار گرفت. در ادامه، مسعود خواهر موسی خیابانی را نیز ترغیب کرد تا با مهدی که تفاوت سنی زیادی با وی داشت ازدواج کند. همه چیز آماده شده بود و تنها گام، مشروعیت بخشیدن به ازدواج، با یک استدلال ایدئولوژیک بود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48691 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-2.jpeg" alt="مهدی ابریشمچی" width="800" height="495" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-2.jpeg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-2-300x186.jpeg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-2-768x475.jpeg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>مسعود برای این هم برنامه داشت و گفت این ازدواج یک اقدام فداکارانه برای رهایی زنان و یک «انقلاب ایدئولوژیک» برای تغییر اندیشه شرک آلود جنسیت است و من نیز «رهبر عقیدتی» مجاهدین هستم. وی دفتر سیاسی را منحل و همه اعضای آنرا هیئت اجرائی و مجری دستورات رهبر خواند. وی ادعا داشت که مریم خود را ققنوس وار در آتش انداخته تا رهبری عقیدتی را به دیگران بشناساند و در نتیجه هم ردیف رهبر عقیدتی محسوب می شود. بدین ترتیب در 30 خرداد 1364 که سرآغاز ورود سازمان به فاز مسلحانه بود، آن دو رسماً ازدواج کردند و آن را حرکتی ایدئولوژیک در راستای سرعت گرفتن سرنگونی نظام جلوه دادند. در این نمایش، مسعود از مهدی ابریشمچی تقدیر کرد و او را فراتر از همه پهلوانان جهان خواند و مینا را با یک خطبه به عقد او درآورد. به این شکل، مهدی ابریشمچی نه تنها به یک همسر بسیار جوانتر از مریم دست یافت، که در رأس همه مردان قرار گرفت و نام او در صدر انقلاب ایدئولوژیک مریم ثبت گردید!. این نمایش، تنها یک قربانی داشت و آن «مینا، امانت موسی خیابانی در دستان مسعود رجوی» بود.</p>
<h3>بازپس گیری بازوبند پهلوانی!</h3>
<p>از آن پس، مهدی که نسبت خانوادگی با مسعود پیدا کرده بود، یکه تاز عرصه تشکیلات شد. «زندگی با زن جوان و سربزیر، سخنرانی های هیجانی، مزه پرانی برای زنان، تکه پرانی به مردان، سفرهای مستمر اروپایی» بخشی از دوران طلایی آقا مهدی پس از گرفتن بازوبند پهلوانی در ماه عسل جدید بود. اما این ماه عسل دائمی نبود، و مسعود نمی توانست مدام نظاره گر جولان مهدی در تشکیلات باشد. فقط 4 سال طول کشید تا پهلوان اسطوره ای مجاهدین، از سکوی قهرمانی به پایین کشیده شود. پهلوان نامدار انقلاب مریم، با یک حرکت هوشمندانه نقش بر زمین شد. انتخاب مریم به عنوان «مسئول اول سازمان»، یک ضربه فنی شدید به مهدی بود که طی این سالیان، در دل بسیاری نفوذ کرده بود و می رفت تا در برابر مسعود هم ابراز وجود کند.<br />
26 مهرماه 1368، همزمان با معرفی مریم بعنوان مسئول اول، دوران افول مهدی آغاز گردید و کار به جایی رسید که او را به خاطر گرفتن لقب پهلوانی زیر ضرب بردند و معترف کردند که نه تنها خصلت پهلوانی نداشته، بلکه حق مریم و مسعود را هم غصب و از آن خود کرده، چرا که بیش از همه، مسعود بود که انواع تهمت ها را به جان خرید تا با مریم ازدواج کند و مسیر رهایی و برابری مجاهدین را هموار نماید!. و مریم بود که دست از همسر و فرزند شست و خود را 24 عیار در اختیار رهبر عقیدتی اش گذاشت. در این میان، آقا مهدی نه تنها برای وصل شدن به رهبر عقیدتی اش تلاش نکرد، بلکه با یک دختر جوانتر از مریم هم پیوند خورد و مورد ستایش قرار گرفت… بدین ترتیب، مهار مهدی دوباره به دست مسعود افتاد و بازوبند پهلوانی اش بازپس گرفته شد!. از این دوران شیطنت های مهدی هم فروکش کرد و در انقلاب مریم ذوب شد!</p>
<h3><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48690 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-1.jpg" alt="مهدی ابریشمچی" width="700" height="357" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-1-300x153.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></h3>
<h3>شیطنت پس از استقرار مسعود در تابوت!</h3>
<p>دوران افول مهدی زمانی آغاز شد که زن دیگری چشم مسعود را گرفته بود. آن زن فهیمه اروانی نام داشت و روز به روز در مسابقه تمجید از انقلاب، از دیگران پیشی می گرفت. با این حال، مریم و مسعود حق خویشاوندی را رعایت کردند چون بالاخره مسعود پدرخوانده دختر آقا مهدی بود. پس از جنگ کویت که حمله آمریکا محتمل شد و بسیاری از نفرات در مباحث انقلاب دچار تزلزل شدند و یکی پس از دیگری درخواست جدایی دادند، مهدی به درخواست مسعود، مربی درس های انقلاب شد و مسئولیت برگزاری مخفیانه نشست برای اعضای انقلاب کرده را به عهده گرفت تا آنان را به خاطر شل و سفت شدن انقلابشان توبیخ کند. وی به «برادران مسئول» هم در این نشست ها اتهام می زد و می گفت چون خودتان اسیر مسائل جنسی هستید، بقیه زیردستان خود را هم ول کرده اید. در یک جلسه ی مردانه که برای فرماندهان محور 4 برگزار شد، به مهدی فتح الله نژاد (معاون عذری علوی طالقانی) گفت تو نمی توانی به اینها چیزی بگویی چون خودت گرفتار (مسائل جنسی) هستی!.</p>
<p>بدین ترتیب، دوران جدیدی برای مهدی کلید خورده بود، دیگر کسی از او تکه پرانی های مبتذل آنچنانی نمی دید. به ظاهر سر به زیر داشت و دیگران را به راه انقلاب و زدودن افکار شرک آلود جنسیتی هدایت می کرد، طوری که گویی هیچ آلودگی به مسائل جنسی و جنسیتی در او نیست و انسانی رها و وارسته از قید و بندهاست. در سال های 74 و 80 در سلسله نشست های سرکوب «حوض» و «طعمه»، وی یکی از مهاجمان به «مهدی افتخاری» بود. افتخاری، برجسته ترین فرمانده ارتش آزادیبخش بود که جلوی انقلاب مریم ایستاد و آن را نپذیرفت و از سوی مسعود به شدت تحقیر گردید. ابریشمچی او را زیر ضرب می برد تا به خیال خود از انقلاب مریم حمایت کند. در پاییز 80 نیز مهدی ابریشمچی برای فرماندهان مرد کلاس برگزار کرد و به همه یاد داد که چطور با کمک انقلاب مریم از افکار جنسی دور شوند، و می گفت خانواده باید از هم پاشیده شود چون محل استثمار جنسی است.</p>
<p>ده سال از آن روزها می گذرد و در این مدت، اسمی از مسعود رجوی جز در تابوت نیست. با این حال مهدی نه قادر است با همسر دوم خود رابطه داشته باشد و نه می تواند بیش از حد به مریم نزدیک شود. در سال 72 که مریم به فرانسه اعزام شده بود، وظیفه مهدی ابریشمچی حضور در کنار وی و مراقبت از او در ملاقات ها و نشست ها بود. پس از سقوط صدام نیز با وی به فرانسه منتقل شد تا در کنار وی باشد. در خلأ حضور مادی و عینی مسعود رجوی، مهدی همچنان حسرت به دل ،می بیند از انقلاب مریم چیزی جز وارفتن در دنیای بورژوازی باقی نمانده است. اما او چندان هم گوشه گیر نشده، بلکه حسرت بدلی خود را با حرکاتی تسکین می دهد که به مدت 30 سال دیگران را از آن منع می کرد!. مهدی در واپسین سال های زندگی، تلاش می کند نیازهای عاطفی خود را با زنانی که خارج از مناسبات مجاهدین هستند برآورده کند!</p>
<p>وی سال های طولانی اعضا و مسئولین سازمان را به خاطر فکر کردن به مسائل عاطفی زیر ضرب می برد و حالا خودش به صورت مادی و ملموس گرفتار آن شده و با دست گذاشتن روی سر و دوش زنان و دخترانِ به اصطلاح «حامی مقاومت»، نیازهای عاطفی خود را ارضاء می کند. همان کاری که همچنان برای صدها تن از اسیران مستقر در اشرف 3 ممنوع و مرز سرخ است. البته این تصاویر گویای خیلی از کارهای مخفیانه آنها نیست. کسی نمی داند مریم و سایر مسئولین رده بالای سازمان در خفا چه کارهایی انجام می دهند. همانطور که مریم در تابستان 1382، پس از آزادی از بازداشت دو هفته ای، با شهردار اورسوراواز دست داد و همه مجاهدین را متناقض کرد چون چنین عملی برای هر زن دیگر جرم نابخشودنی بود. مسعود گفته بود اگر مریم با یک مرد دست بدهد، یعنی زنان مجاهد هم می توانند روسری از سر بردارند!. اما مریم با یک مرد دست داد و باز هم زنان مجاهد مجوز حرف زدن با مردان مجاهد نداشتند و روسری هم بر سرشان ماند. راستش عمل مهدی یک موضوع شخصی است، اما کاش خودش اعضای سازمان را به خاطر اندیشیدن به خانواده شان زیر ضرب نبرده و سرکوب نکرده بودند، و کاش در این سالیان اجازه می دادند آنها نیز نیازهای عاطفی خود را برآورده کنند و با خانواده های خویش در تماس باشند و در صورت نیاز ازدواج کنند، آن وقت دیگر نیاز نبود آقا مهدی بدور از چشم ساکنان اشرف، برای رفع نیازهای عاطفی خود در سنین پیری، با زنان و دختران خارج از مناسبات مجاهدین عکس یادگاری بگیرد و آنها را لمس کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48692 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-3.jpg" alt="مهدی ابریشمچی" width="700" height="472" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-3-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Abrishamchi-202201-3-300x202.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>جا دارد از مهدی ابریشمچی بپرسیم: آقا مهدی، اگر یکی از مجاهدین همینطور که شما الان در عکس هستید، دست خود را روی دوش یک زن و دختر مجاهد بگذارد با او چکار می کنید؟ در عراق چه بلایی سر کسانی می آوردید که کوچکترین نظر عاطفی به یک زن داشتند؟ چرا برای خودتان این کارها حلال ولی برای دیگران ممنوع است؟ راستی اگر «مهدی افتخاری» را سربه نیست نکرده بودید و الان شما را در این وضع می دید، چطور کار خود را توجیه می کردید؟ آیا انقلاب مریم دچار خدشه شده و یا شما خسته شده اید؟</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48689">فراز و نشیب پهلوان مهدی ابریشمچی در انقلاب مریم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48689/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۷</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48664</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48664?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Jan 2022 08:35:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48664</guid>

					<description><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده خاطرات خود را با موضوع روند ریزش نیرو و تمرکز سازمان بر جلوگیری از فرار نیروها و همچنین تقابل سازمان با توافقاتی که در عراق امضا کرده بود پی گرفت. در این زمینه گفت سازمان موظف بود بر اساس توافقنامه ای که میان سفارت امریکا، اتحادیه اروپا، کمیساریای عالی پناهندگان ، مقامات کشور [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48664">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۷</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده خاطرات خود را با موضوع روند ریزش نیرو و تمرکز سازمان بر جلوگیری از فرار نیروها و همچنین تقابل سازمان با توافقاتی که در عراق امضا کرده بود پی گرفت.</p>
<p>در این زمینه گفت سازمان موظف بود بر اساس توافقنامه ای که میان سفارت امریکا، اتحادیه اروپا، کمیساریای عالی پناهندگان ، مقامات کشور آلبانی و نمایندگان سازمان مجاهدین امضا شده بود، به هر کسی که جدا می شود طبق استاندارد هزینه های یک زندگی معمولی در آن جامعه، پول پرداخت کند.</p>
<p>در مورد این که چرا سازمان به مرور از زیر بار این مسئله شانه خالی کرد و زیر بار این توافق نرفت ، علیزاده نقبی زد به گذشته و نشست های رهبری در سال 1377 ، زمانی که مسعود رجوی گفت کسانی که از سازمان جدا می شوند خائن و بریده هستند و وظیفه ی هر مجاهدی این است که اگر تنها یک گلوله در تفنگ داشت و در مقابلش یک پاسدار رژیم و یک بریده باشد ، آن گلوله را به فرد بریده بزند.</p>
<p>یک بار دیگر نیز در اسفند سال 1399 و بلافاصله بعد از جریان دادگاه شعبه 55 بین المللی تهران و شکایت جداشده ها علیه جنایات رهبران مجاهدین، مسعود با صدای خودش این افراد را تهدید به ترور کرد.</p>
<p>در رابطه با معامله رجوی ها با جان و مال انسان ها، علیزاده خاطره ای نقل کرد از 19 فروردین 1390 و ماجرای حمله ی ارتش عراق به کمپ اشرف. در این تقابل ، تعداد زیادی از نیروهای مجاهدین کشته و زخمی شدند. سازمان در آن زمان آمار زخمی ها راحدود 1000نفراعلام کرد. علیزاده گفت در آن زمان هم رجوی سعی داشت حتی با خود افراد هم معامله کند. این که فرد در چه نقطه ای است و آیا اگر به بیمارستان منتقل شود دوباره به کمپ اشرف باز می گردد یا نه! سپس ماجرای صبا هفت برادران را به طور خلاصه نقل کرد. دختر جوانی که به شدت در این ماجرا مجروح شده بود اما چند روز او را نگه داشتند و به بیمارستان انتقال ندادند. بعد از چند روز با تعهدگیری از پدر که حتما او را به کمپ بازگرداند، صبا را به بیمارستان فرستادند. این تعهد گیری از پدر در حالی بود که دختر دیگر و همسرش را هم در اشرف گروگان گرفته بودند.</p>
<p>بخشعلی علیزاده همچنین در مورد سعی سازمان در قرار دادن جداشدگان در مقابل جداشدگان ، ترساندن افراد از جداشدن در آلبانی و تجارب شخصی خود در شناخت بهتر ماهیت واقعی سازمان مجاهدین خلق بعد از خروج از آن مطالبی شنیدنی بیان کرد.<br />
علیزاده صحبت های خود را با توضیحاتی مبسوط در رابطه با تصمیمش برای بازگشت به میهن و مراجعه به مراجع رسمی دولت آلبانی و سفارت ایران در تیرانا و واکنش های وحشت زده مجاهدین خلق به پایان برد.</p>
<p>بخشعلی علیزاده همچنین با تاکید بر این که تمام ابعاد زندگی اش روشن است و چیزی برای مخفی کردن ندارد از شنوندگان خاطراتش خواست تا هر گونه سوال و ابهامی در ذهن دارند را مطرح کنند.</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48664-3" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-7.mp3?_=3" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-7.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-7.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-7.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>بخشعلی علیزاده در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635">قسمت 6</a> خاطرات خود، به نوع رابطه آلبانی با امریکا و چرایی پذیرش مجاهدین خلق پرداخت. او همچنین به شرایط انتقال و استقرار نفرات در آلبانی اشاره کرد. در این باره گفت که سازمان در زمان انتقال به هر کس 200 دلار تحویل دادند و گفتند این فقط برای انتقال پول سازمان از عراق به آلبانیست و به رسم امانت در اختیار شما قرار می گیرد. سپس این پول ها را در آلبانی از ما بازپس گرفتند. اما در واقعیت این پول ها را سازمان ملل به عنوان پول توجیبی برای اعضایی که منتقل می شدند در نظر گرفته بود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48664">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۷</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48664/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202201-7.mp3" length="69204426" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۶</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Jan 2022 11:03:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48635</guid>

					<description><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با حال و هوای درون مناسبات سازمان در زمان انتقال به آلبانی و نحوه اطلاع اعضا از این تصمیم آغاز کرد. علیزاده در این باره گفت نشست رهبری در سالن تجمعات لیبرتی برگزار شد و مسعود رجوی پس از زمینه سازی های بسیار اعلام کرد که قرار است به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۶</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با حال و هوای درون مناسبات سازمان در زمان انتقال به آلبانی و نحوه اطلاع اعضا از این تصمیم آغاز کرد. علیزاده در این باره گفت نشست رهبری در سالن تجمعات لیبرتی برگزار شد و مسعود رجوی پس از زمینه سازی های بسیار اعلام کرد که قرار است به آلبانی برویم. آنها طوری صحنه چینی کرده بودند که به نظر برسد این انتقال نتیجه مذاکرات مستقل سازمان با مقامات کشور آلبانی و بدون کمک هیچ کشور و ارگان ثالثی است و تمام این ها در جهت قدرت نمایی رجوی بود.</p>
<p>او سپس به نوع رابطه آلبانی با امریکا و چرایی پذیرش مجاهدین خلق پرداخت. او همچنین به شرایط انتقال و استقرار نفرات در آلبانی اشاره کرد. در این باره گفت که سازمان در زمان انتقال به هر کس 200 دلار تحویل دادند و گفتند این فقط برای انتقال پول سازمان از عراق به آلبانیست و به رسم امانت در اختیار شما قرار می گیرد. سپس این پول ها را در آلبانی از ما بازپس گرفتند. اما در واقعیت این پول ها را سازمان ملل به عنوان پول توجیبی برای اعضایی که منتقل می شدند در نظر گرفته بود.</p>
<p>بخشعلی علیزاده در ادامه به آزادی های اولیه اعضا در تیرانا، رابطه مجاهدین خلق با دولت آلبانی تحت نفوذ نیروهای امنیتی امریکا، نقش سفارت امریکا در حفظ ساختار فرقه ای سازمان، نقش دفتر کمیساریای عالی پناهندگی، نقش خیریه رمسا، محدود شدن تدریجی آزادی ها تحت حمایت قدرتهای غربی، شروع ریزش نیرو و سعی پشتیبانان مجاهدین خلق برای جلوگیری از خروج آزادانه نفرات از زیر سیطره سازمان پرداخت.</p>
<p>او این قسمت از خاطرات خود را با موضوع تعطیلی دفتر کمیساریای عالی پناهندگی در آلبانی و تعطیلی خیریه رمسا تحت فشار قدرتهای ضد ایرانی در آلبانی و افزایش فشار دولت آلبانی بر جداشدگان و خانواده هایشان برای حفظ ساختار فرقه ای تشکیلات سازمان به پایان برد.</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48635-4" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-6.mp3?_=4" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-6.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-6.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-6.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>بخشعلی علیزاده در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532">قسمت پنجم</a> از خاطرات خود توضیحاتی در زمینه  خروج آمریکایی ها از عراق، تحویل کمپ مجاهدین به دولت عراق، درگیری های کمپ اشرف، ورود سازمان ملل به قضیه، تقابل و سنگ اندازی های رجوی علیه کمیساریای عالی پناهندگی درعراق، شکست مقاومت رجوی در نگه داشتن کمپ اهدایی صدام به امید بازگشت حزب بعث، تخلیه نهایی کمپ اشرف، انتقال افراد به کمپ موقت لیبرتی و وضعیت افراد در کمپ موقت لیبرتی داد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-45612 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-8.jpg" alt="بخشعلی علیزاده" width="700" height="431" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-8.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-8-300x185.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۶</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48635/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-6.mp3" length="60278908" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48538</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48538?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Dec 2021 10:50:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48538</guid>

					<description><![CDATA[<p>فصل آموزش تخصصی در پاییز 1380 که چند ماه از آغاز نشست های سرکوب « طعمه » می گذشت، فصل ششم کتاب « تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم » به پایان رسید. آنگاه یک نشست عمومی برگزار شد و در آن رده های جدید تشکیلاتی به صورت مکتوب ابلاغ گردید. یعنی همه بر اساس رده تشکیلاتی، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48538">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>فصل آموزش تخصصی</h3>
<p>در پاییز 1380 که چند ماه از آغاز نشست های سرکوب « طعمه » می گذشت، فصل ششم کتاب « تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم » به پایان رسید. آنگاه یک نشست عمومی برگزار شد و در آن رده های جدید تشکیلاتی به صورت مکتوب ابلاغ گردید. یعنی همه بر اساس رده تشکیلاتی، برگه ای از قبل آماده شده دریافت می کردیم و پس از نوشتن نام و امضا، در برابر مسعود و مریم می ایستادیم و سوگند می خوردیم. پس از پایان این حرکت نمایشی، گروه گروه از کنار شورای رهبری که جلوی سن به صف بودند عبور می کردیم و برگه را به فرمانده قرارگاه خود تحویل می دادیم و آنگاه به میزی که مسعود پشت آن نشسته بود می رسیدیم. وی نیز پس از کمی خوش و بش کردن به هر نفر یک مهر نماز هدیه می داد!. البته شورای رهبری لیستی از نفرات «زرد و قرمز» را به مسئول حفاظت داده بودند تا با نزدیک شدن آنها مراقبت بیشتری به عمل آورند. ظاهراً من هم در لیست قرار داشتم چون وقتی به مسعود رسیدم، وی که تا آن لحظه ایستاده بود و با نفرات دست می داد، کمی عقب رفت و روی صندلی نشست و حدود 1.5 متر با من فاصله گرفت.</p>
<p>از همانجا به او سلام کردم. مسعود با لبخندی که بسیار برایم غریب بود دست دراز کرد و یک مهر نماز به من داد. وقتی چشمان او به من خیره شد برای اولین بار در آن یک برق شیطانی مشاهده کردم که باعث دلهره ام شد. در تمام سالیان گذشته، هرگاه از نزدیک او را می دیدم و روبوسی می کردم، یک حس معنوی به من دست می داد و در چشمانش برق عشق و مهربانی می دیدم و با شوق او را می بوسیدم. اما این بار برای یک لحظه از آن چشم ها وحشت بَرَم داشت. تلاش کردم باور نکنم و به این بیندیشم که خودم ایرادی دارم، ولی نشد. همه چیز در چند ثانیه گذشت… (چند سال بعد، در کمپ آمریکایی ها همین داستان را از «داوود.ب» که از اشرف فرار کرده بود شنیدم و بهت زده شدم. من در مورد خودم چیزی به او نگفته بودم اما دیدم دقیقاً همان احساس مرا در آن لحظه داشته است).</p>
<p>روی میز یک قرآن قرار داشت، در آخرین ثانیه ها خم شدم آن را ببوسم و بروم که به ناگاه دستی از پشت گریبان مرا گرفت و به عقب هل داد. برای لحظاتی بهت زده شدم چون در میان سالنی حضور داشتم که هزاران نفر در آن بودند. البته اکثر آنها مشغله ذهنی خودشان را داشتند و به سمت شورای رهبری و صفوف افراد می نگریستند و متوجه من نبودند، با این حال کمی شوکه شدم. دمی به اطراف نگاه کردم ببینم چی شده که دیدم علیرضا صدر حاج سید جوادی (برادر شهرزاد صدر رئیس دفتر مریم، و از مسئولین کادر حفاظت مسعود) است!. در عین شگفتی، محلی به او نگذاشتم و به انتهای سالن رفتم ولی این مسئله تا ماه ها ذهنم را درگیر کرده بود و فهمیدم که پیشاپیش علیه من گزارشی به بخش امنیت داده اند که مراقب من در لحظه تماس با مسعود باشند. از آنجا که در جریان نشست های چند ماهه دچار آسیب غیرقابل جبران شده بودیم، این مسئله چندان برایم سنگین نبود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48548 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="393" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-1-300x168.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-1-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در کشاکش این نمایش های ایدئولوژیک، تغییرات بزرگی در سازمانکار تشکیلاتی بوجود آمد که معضلات دیگری به همراه داشت. جابجایی درون هر قرارگاه بود اما تقریباً همه چیز را تغییر می داد. در سازماندهی جدید، بیشترین توجه به کسانی شده بود که پیش از آن در کشورهای غربی تحصیل و فعالیت کرده بودند و توجه کمتری نسبت به اعضای قدیمی بخش نظامی (که بیشترِ عملیات های داخلی و یا مرزی را فرماندهی کرده بودند) شده بود و همین مسئله تناقضات زیادی را برمی انگیخت.</p>
<p>فرمانده من که در آن زمان حمید باطبی بود به محل دیگری منتقل شد و من با فرمانده ای مواجه شدم که هیچ سنخیتی با وی نداشتم، لذا درخواست دادم به نزد «منوچهر براتی» بروم که در مجموع هم مجرب بود و هم به کسی پیله نمی کرد. برخی دیگر هم نسبت به رده تشکیلاتی و یا موضع مسئولیت جدید خود اعتراض داشتند. عمداً برخی افراد را به مدارج تشکیلاتی بالاتر نبرده بودند. برای مثال با اینکه هر عضو سازمان با 20 سال سابقه باید در جایگاه معاون ستاد قرار می گرفت، اما من از این موضع حذف شده بودم چون با (محک) انقلاب ایدئولوژیک همخوانی لازم را نداشتم و مدام معترض و منتقد مسئولین مختلف بودم. از آنجا که به این امر اشراف داشتم، اعتراضی نکردم، اما برخی دیگر که مشابه من بودند رسماً تناقض خود را نوشته بودند.</p>
<p>چند روز بعد نشستی برای فرماندهان قرارگاه 7 توسط فائزه محبت کار برگزار گردید تا به این اعتراض ها پاسخ بدهد. وی پس از توضیحاتی از ما خواست هرکس حرفی دارد بلند شود و در جمع مطرح کند. اکثراً با توجه به نشست های طعمه که از سر گذرانیده بودند جرأت ابراز بیان تناقض خود را نداشتند، با این حال فائزه که می دانست این تناقضات در جای دیگری بیرون می زند از دو نفر خواست که حرف هایشان را مطرح کنند. یکی از آنها «محمد گرجی» از اعضای پرسابقه مجاهدین بود که پیش از آن در «ف.حبیب» در مسائل حفاظتی کار می کرد (هر قرارگاه، به جز ستاد اصلی که شامل فرمانده قرارگاه، افسران عملیات و اطلاعات، ارتباطات و دفتر می شد، یک فرماندهی جانبی هم داشت که مسائل مرتبط به حفاظت فیزیکی مقر، نگهبانی ها، روابط خارجی، حفاظت ترددات و کارگران خارجی را دنبال می کرد. به این بخش، فرماندهی مقر می گفتند که در هر قرارگاه به نام همان محل نامگذاری می شد. برای نمونه ف.اشرف مخفف فرماندهی مقر اشرف بود و ف.حبیب مخفف فرماندهی مقر حبیب).</p>
<p>محمد برخاست و بدون ملاحظه مشکل ذهنی خودش را مطرح کرد و گفت: «تناقضی که من داشتم این بود که چطور یک بچه دانشجو الان فرمانده مقر شده است؟». منظور محمد از بچه دانشجو «حسین مدنی» بود. حسین تحصیل کرده آمریکا و از فعالین بخش سیاسی سازمان در آن کشور بود که پس از بازگشت مریم از فرانسه، به عراق منتقل شد. وی تا پیش از ورود به عراق هیچ فعالیت نظامی نداشت و در این مدت هم عمدتاً در بخش های ستادی کار می کرد. درحالی که محمد از فعالین سیاسی زمان شاه بود و در بخش های نظامی، حفاظتی و امنیتی کار کرده بود و نمی توانست این تغییر سازماندهی را هضم کند و خود را زیر دست کسی ببیند که از نظر وی، صلاحیت لازم برای فرماندهی بخشی که نیازمند تجارب نظامی و حفاظتی بود نداشت. نفرات حاضر در نشست که همگی برای محمد احترام قائل بودند، چیزی نگفتند ولی فائزه برافروخته شد و گفت این چه حرفیه که می زنی؟ بعد هم کمی او را توبیخ کرد و از او خواست بیشتر در این رابطه فکر کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48546 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-9.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="401" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-9.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-9-300x172.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>نفر بعدی «ع.الف» بر اساس رده بندی جدید، یک مدار تنزل رده پیدا کرده بود و از این مسئله تناقض داشت و می گفت «من از سال 58 با سازمان بوده ام و بعد از آزادی از زندان هم به پاکستان رفتم و به سازمان وصل شدم و تا الان در تشکیلات بوده ام و باید در رده بالاتر باشم». فائزه او را هم توبیخ کرد ولی گفت مجدداً بررسی می کنیم. نشست بعد از مقداری صحبت تمام شد… چند روز بعد باز هم تغییراتی جزئی در سازماندهی نیروها بوجود آمد و برخی از تناقضات حل و فصل گردید. برای نمونه «ع.الف» به رده بالاتر ارتقاء یافت و محمد نیز از «ف.حبیب» به بخش لجستیک حبیب منتقل گردید و مسئولیت این پست به او واگذار گردید. من هم به جایی که درخواست داده بودم منتقل شدم. به برخی تناقضات دیگران هم رسیدگی شده بود. از قرارگاه های دیگر اطلاع نداشتم اما یقیناً آنها هم چنین نمونه هایی داشتند.</p>
<p>با عبور از این مرحله، نشست ها به پایان رسید و به مرور کلیه نفرات به مقرهای خود بازگشتند. قرارگاه ها پس از ماه ها خالی از سکنه ماندن، نیاز به رسیدگی زیادی داشت که چند روزه به حالت اول بازگشت و کارهای جاری از سر گرفته شد که البته بسیار با قبل متفاوت بود. افراد در عین اینکه تلاش می کردند خود را شاد و سرزنده نشان دهند و در کارها فعال باشند، اما خیلی چیزها در درونشان تغییر کرده بود و دیگر آن شخصیت سابق را نداشتند و برخی در انبار درونی خود، نگرش دیگری نسبت به سازمان پیدا کرده بودند، یعنی دیگر آن تصور پیشین را نداشتند و دیدگاهی منفی داشتند. اکثراً زمانی وارد سازمان شده بودند که اخلاق مداری، ادب و تواضع بر تشکیلات حاکم بود و همه به یکدیگر عشق می ورزیدند، اما اینک همه مرزهای اخلاقی و ادبی درهم شکسته شده بود، و با تشکیلاتی مواجه بودیم که همه روزه از درون آن فحش و ناسزا بیرون می زد و همه باید از یکدیگر نفرت پیدا می کردند تا به قول مریم «خود را بشکنند و عشق مسعود در دل زنده کنند!».<br />
نوروز 1381 از راه رسید، امید داشتیم که حداقل چند روز در شادی و آرامش باشیم، اما خبر دردناکی ما را دچار یأس کرد. گفته شد دوباره به قرارگاه مخوف باقرزاده خواهیم رفت. لشکرکشی آغاز شد و دوباره با همان وضعیت اسفبار در آنجا استقرار یافتیم. نشست مسعود و مریم توأم شد با مراسم تاسوعا و عاشورا و انبوه برنامه های تبلیغی برای پخش در شبکه ماهواره ای. در این برنامه که کاملاً هدفمند برگزار شده بود، مسعود بحث های ایدئولوژیک را مجدداً کلید زد و از حماسه مجاهدین در ادامه راه حسین گفت و در نهایت با حرکتی نمادین و فرمالیستی، یک پرچم سرخ (که از قبل در کنارش گذاشته بودند) را برداشت و به دست مریم سپرد. وی مدعی بود که پرچم سرخ امام حسین نسل به نسل به مجاهدین رسیده و اینک در دستان مریم قرار گرفته است و او باید ادامه دهنده این راه با جهانی کردن انقلاب ایدئولوژیک خود باشد!.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48543 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-6.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="563" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-6.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-6-300x241.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>مریم که از این سناریو آگاهی داشت، طوری جلوه می داد که گویی خلق الساعه با آن مواجه شده و چهره ای غمناک و جدی به خود گرفت و پس از مجموعه سخنانی احساسی و انگیزشی، همان عمل را با اعضای شورای رهبری تکرار کرد و گفت: «این پرچم تکثیر شده و اینک در دست های شورای رهبری قرار دارد و آنها باید در هر ستاد و قرارگاه، راه را با نیروهای خود ادامه دهند». نمایش داخل سالنی پس از ساعاتی به بیرون سوله کشیده شد و همه در محوطه به صورت قرارگاهی به خط شدند. نمایش در حالی که مسعود و مریم هرکدام پرچم قرمزی در دست و یک شال سیاه هم به گردن آویزان کرده بودند ادامه پیدا کرد و نهایتاً در جایگاه ایستادند. بعد از مقداری نوحه خوانی، یگان های مختلف به آرامی در قرارگاه حرکت کردند تا یک نمایش عاشورایی برای امام حسین به نظر بیاید.<br />
در پایان این برنامه های تبلیغی، کارهای جاری ادامه پیدا کرد و از روزهای بعد مسعود بحث جدیدی از کتاب نیمه تمام را تحت عنوان «بحث پرچم» کلید زد. اولین بخش، آموزش تخصصی نام داشت که با تیتر «مسلح شدن به تئوری انقلاب مریم» آغاز گردید.</p>
<h3>مسلح شدن به تئوری انقلاب مریم</h3>
<p>در مقدمه آموزش تخصصی، مسعود گفت بدون مسلح شدن به تئوری انقلاب، در برابر تهدید ضدانقلاب آسیب پذیر هستیم و به همین خاطر باید تئوری و تاریخچه انقلاب ایدئولوژیک درونی را بیاموزیم. وی در اولین ماده این بخش، انقلاب مریم را آب بندی و مرزبندی تاریخی مجاهدین در برابر «بورژوازی» که متحد عینی ارتجاع علیه مبارزه مسلحانه – آلترناتیو انقلابی و ارتش آزادیبخش است، خواند. آنگاه بورژوازی را به دو دسته داخلی و خارجی تقسیم کرد و گفت بخش خارجی آن «اضداد استحاله طلب خارجه نشین» و بخش داخلی اش «اصلاح طلبان» هستند و سخنگوی آنها خاتمی است. منظور وی از اضداد استحاله طلب همان جریان های لیبرال و ملی مذهبی بودند. (در این نقطه از دو اصطلاح «B′ و B″» استفاده شده که اولی به «آتش بس بین ایران و عراق» و دومی به «مرگ آیت الله خمینی» اشاره دارد). مسعود بورژوازی در مناسبات مجاهدین را همان «طعمه» معرفی کرد و گفت: طعمه، ضدِ انقلابِ درونی مجاهدین، و نقطه آغازِ آن مسائل جنسی است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48545 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-8.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="458" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-8.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-8-300x196.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>این درس ها در زمانی آموزش داده می شد که مجاهدین تحت حمایت دولت عراق قرار داشتند و مسعود نزدیکترین دوست و متحد صدام حسین بود. یعنی زمانی که خود را بزرگترین دشمن امپریالیسم و بورژوازی و همزمان یک رهبر ضد استثماری می دانست. این نکته مهم است چرا که دو سال بعد از وضع این قوانین، مسعود در یک چرخش 180 درجه ای، به طور کامل در خدمت پنتاگون قرار گرفت و رسماً در مناسبات داخلی گفت «با نیروهای آمریکایی قرارداد همکاری اطلاعاتی-امنیتی بسته ایم»، و تأکید داشت که «اگر نیاز باشد دامن هم خواهیم پوشید». به زبان دیگر، در حالی «بورژوازی» را دشمن مجاهدین و انقلاب مریم خطاب می کرد که دو سال بعد خودش بطور کامل در خدمت نماد بورژوازی یعنی آمریکا قرار گرفت (البته مسعود در جریان انتقال مریم به پاریس هم گفته بود وی را به عنوان یک موشک ضدبورژوازی به خط مقدم نبرد با بورژوازی پرتاب می کنیم، ولی خیلی زود لیبرالیسم و اشرافی گری وی با لباس های گرانقیمت غربی، در کنار انبوه ضیافت و سیاحت نشان داد که به جای مبارزه، در فرهنگ بورژوازی غرق شده است، بویژه که از آن پس، زنان شورای رهبری همچون ندیمه در کنار او زانو می زدند تا حس شاهزادگی او را عینیت بخشند!).</p>
<p>مسعود در ادامه نکاتی پیرامون «اپورتونیسم – اسلام در چپ مارکسیم» و همچنین در مورد ارتقای کیفی «زن مجاهد خلق» شرح داد که قابل توجه است. حدود 3 سال پس از تیرباران بنیانگذاران و تسلط مسعود بر تشکیلات، گروهی که خود را چپ می خواندند، از سازمان منشعب شدند. این گروه پس از انقلاب 57 خود را «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» معرفی کردند. این انشعاب، ضربه ای ایدئولوژیک بر پیکر سازمان به حساب می آمد. آن هم در زمانی که به تازگی داشت از یک ضربه شدید نظامی بیرون می آمد و رهبران آن به شهادت رسیده بودند. مسعود به همراه موسی خیابانی این رخداد را یک حرکت اپورتونیستی (فرصت طلبانه) خواندند و در یک بیانیه 12 ماده ای، بین مارکسیست لنینیست ها و جریان اپورتونیستی مرزبندی کردند.</p>
<p>در همان زمان، بحثی تحت عنوان «اسلام چپِ مارکسیم» مطرح گردید. بدین معنا که برخلاف تصور بسیاری از جوانان (تحت تأثیر مبارزات کمونیستی در جهان)، اسلام خصلت غیرعمل گرایانه یا منفعلانه در برابر رخدادها (آنگونه که جریانات لیبرال یا ملی مذهبی از خود نشان داده بودند) ندارد بلکه یک ایدئولوژی کاملاً انقلابی است که حتی چپ تر از مارکسیسم-لنینیسم عمل می کند. علت طرح شدن این موضوع، ناامید شدن برخی اعضا از بی عملی سازمان در مبارزه با شاه در قیاس با جریانات چپ بود که عملیات های متعددی به انجام رسانیده بودند در حالی که سازمان مجاهدین بدون انجام هیچ عملی، ضربات سنگینی را متحمل شده بود. همین روحیه نیز باعث شکاف ایدئولوژیک گردید و برخی تغییر ایدئولوژی دادند و به سمت کمونیسم گرایش پیدا کردند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48547 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-10.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="477" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-10.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-10-300x204.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-10-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>با این توضیح، می توان علت طرح این بحث توسط مسعود رجوی را درک نمود که تلاش داشت با ذکر آن پس از 17 سال، هرگونه اعتراض به انقلاب مریم را نوعی حرکت اپورتونیستی تلقی کند و جلوی آنرا بگیرد. به یاد داشته باشیم که انقلاب مریم درست 10 سال پس از ضربه ایدئولوژیک سال 1354 و کاملاً هدفمندانه به انجام رسیده بود. و ده سال پس از آن نیز، در زمستان 1374، پروژه سرکوب همگانی در نشست های «حوض» به وقوع پیوست که مسعود از آن تحت عنوان «مؤسسان دوم» یاد کرد. قرار بود سرکوب گسترده نشست های «طعمه» نیز ده سال بعد یعنی سال 1384 به انجام رسد اما به دلیل رخدادهای بزرگ بهار 1380، یعنی انتخاب مجدد خاتمی و پرتاب موشک به قرارگاه های مجاهدین، مسعود آنرا 4 سال جلوتر انداخت تا جلوی فروپاشی را بگیرد.<br />
نتیجتاً مسعود با پیوند زدن ضربه 54 و مبحث اپورتونیسم به «انقلاب مریم، بورژوازی و شکست در عملیات فروغ جاویدان» تلاش کرد سرکوب گسترده برای تحمیل انقلاب به مجاهدین را یک ضرورت تاریخی برای پیشبرد سرنگونی و مبارزه با بورژوازی جلوه دهد و مشروعیت ببخشد.</p>
<p>اما اشاره مسعود به ارتقای «زن انقلابی مجاهد» تناقض دیگری است که امروز به خوبی می توان ناظر آن بود. صدها زن آسیب دیده از «طلاق اجباری، مقطوع النسل شدن، جدایی از کودکان و ازدواج اجباری با مسعود» که برخی دست به خودکشی زدند گواه واقعیت دیگری است که نمی توان نادیده گرفت. در واقع اگر اشاره وی به ارتقای «مریم، فهیمه اروانی، مهوش سپهری و تعدادی دیگر از زنان شورای رهبری» بود، ایرادی وارد نمی شد، اما بحثِ او جهشِ جریان وار زنان مجاهد بود. حتی مریم نیز که نماد این انقلاب است، حین انتخاب شدن بعنوان مسئول اول و یا رئیس جمهور شورا، صراحتاً اعتراف کرد که بدون مسعود قادر به انجام هیچ کاری نیست و تمام توان و انرژی خود را از او می گیرد. اساساً باید گفت هیچکدام از زنان مجاهد تصمیم گیرنده نبودند و نیستند بلکه تمام عیار مجری دستورات مسعود رجوی می باشند. در چنین شرایطی، دم زدن از ارتقای زنان مجاهد یک فریب بزرگ بود. ناگفته نماند که از سال 1364 تا سال ها پس از سقوط صدام، مریم رجوی هیچگونه موضعگیری و تحلیل و تفسیر سیاسی نداشت و هرچه سخنرانی داشت پیرامون مسائل تشکیلاتی و انقلاب ایدئولوژیک منتسب به خودش بود. وی جز خواندن یک سوره از قرآن و شرح آن، چیز دیگری که حاوی نکاتِ علمی، سیاسی، استراتژیک و حتی نظامی باشد مطرح نکرده است. با اینکه مسعود او را نماد انقلاب ایدئولوژیک می خواند، در این رابطه هم چیزی از مسائل ایدئولوژیک نمی دانست. و با اینکه اوایل دهه 70 تلاش شد برخی طرح های نظامی ارتش آزادیبخش را به او نسبت دهند، اما طرح ها را سازمان از روی نمونه های ساخته شده در سایر ارتش ها درآورده بود.<br />
در ادامه این بحث، مسعود به زوایای مختلف برخورد سیاسی، نظامی و تشکیلاتی با پدیده «طعمه» پرداخت و راه های مقابله با آن را شرح داد و گفت دو نوع برخورد می توان با طعمه داشت که یکی از موضع پاسیو، تدافعی و انفرادی است و دیگری برخورد تهاجمی و با روحیه جمعی!…</p>
<p>وی در بند 9 همین بحث، صراحتاً به مردان مجاهدی که به انقلاب مریم خیانت کنند لقب «پفیوز» داد و گفت: «خیانت به انقلاب درونی در مورد برادران شاخ و دم ندارد و در ساده ترین و تیزترین و گزنده ترین کلام عبارت است از یک جریان پفیوزی (سازش و انفعال) در برابر بورژوازی و ارتجاع، که آدمی در آن شمشیر انقلاب را غلاف می کند یا آن را وارونه و سر و ته یعنی طلبکارانه و علیه خودمان به کار می گیرد. یا هم که فقط از لبه پهن آن استفاده می کند که فاقد تیزی و برّندگی و مسئله حل کنی است.»</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48544 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-7.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="469" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-7.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-7-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-7-300x201.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>(از آنجا که مسعود در مورد مردان واژه «پفیوز» را به کار برده بود، برای خیلی ها این تناقض بوجود آمد که چرا وی فقط مردان را هدف قرار داده است. این تناقض به گوش او رسیده بود و به همین خاطر در جلسات بعدی اشاره ای به این مسئله داشت و در مورد زنان نیز واژه «بی ناموس» را بکار برد.)<br />
در بند دوازدهم که بند پایانی این مبحث بود، مسعود ادعا کرد که «پرچمِ» انقلاب مریم در سرزمین امام حسین، عیدی سال 81 به مجاهدین است. منظور وی همان پرچمی بود که در اولین نشست به دست مریم سپرد و او نیز به شورای رهبری منتقل کرد. اینک آن پرچم را عیدی سال 1381 به مجاهدین می خواند.<br />
بند یازدهم، تابلویی بود که در سه ستون مختلف توسط مسعود ترسیم شد. مسعود در این نمودار، مسیر طی شده در انقلاب مریم پس از عملیات فروغ جاویدان را به نمایش گذاشت. در وسط این ستون، شرایطی که مجاهدین با آن مواجه بودند رسم شده بود و در سمت راست، راهی که مجاهدین با توسل به انقلاب مریم، به شکل «تهاجمی و انقلابی» طی کردند. در سمت چپ، مسیری قرار داشت که به گفته مسعود، مجاهدین آن را نپذیرفتند چون به «حل شدگی در بورژوازی و پاسیویته» منتهی می شد.<br />
شرح مختصر نمودار:</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48541 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="509" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-4-300x218.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>مسعود معتقد بود که مجاهدین « پس از آتش بس ایران و عراق و یا پس از مرگ آیت الله خمینی » دو راه در پیش داشتند:<br />
1- ادامه مبارزه با نظام. 2- انحلال ارتش آزادیبخش… در اینصورت:</p>
<p>یکم- اگر می خواستند به جنگ ادامه دهند، لاجِرَم باید با پذیرش بند الف و طلاق ایدئولوژیک، اسکان (همسر و فرزند) را کنار می گذاشتند، در غیر اینصورت، ادامه جنگ ممکن نبود و به انحلال ارتش آزادیبخش می انجامید (مجموعه ساختمان هایی که برای خانواده ها ساخته شده بود «اسکان» نامیده می شد).</p>
<p>دوم- اگر می خواستند بدون اسکان باشند، اجباراً باید آن را به صورت همیشگی وعلی الدّوام می پذیرفتند و آن را به عنوان یک ناموس ایدئولوژیک به حساب می آوردند، در غیر این صورت، اگر کنار گذاشتن اسکان را موقتی محسوب می کردند، امکان بازگشت به مدارهای قبلی وجود داشت.</p>
<p>سوم- اگر آن را همیشگی در نظر می گرفتند، اجباراً باید هژمونی زنان را پذیرا می شدند تا بتوانند راه را ادامه دهند، در غیر این صورت، باید در همان هژمونی مردانه باقی می ماندند که نتیجه آن بازگشت به مراحل پیشین بود.</p>
<p>چهارم- اگر هژمونی خواهران را پذیرا می شدند، اجباراً باید ریاست جمهوری مریم را می پذیرفتند و آن را به عنوان یک «سلاح برتر» ایدئولوژیک علیه «بورژوازی و ارتجاع» بکار می گرفتند. در غیر اینصورت باید به «فمینیسم = زن سالاری بورژوازی» تن می دادند که نتیجه آن ولشدگی در لیبرالیسم و عافیت طلبی بود که از درون آن جنگ علیه نظام بیرون نمی آمد.</p>
<p>پنجم- اگر ریاست جمهوری مریم و تعهد برای بردن وی به تهران مدنظر قرار می گرفت، اجباراً باید با بورژوازی مرزبندی می کردند و زنان در این دستگاه «ناموس ایدئولوژیک» و مردان «گوهر بی بدیل» به حساب می آمدند تا راه سرنگونی هموار شود وگرنه می بایست تن به هژمونی بورژوازی می دادند که نتیجه آن وارفتگی بود نه سرنگونی نظام!.</p>
<p>ششم- اگر با بورژوازی مرزبندی می شد، همه مجاهدین اجباراً بایستی به «عملیات جاری و غسل هفتگی» می دادند وگرنه در گذر زمان مبدل به «طعمه» می شدند و به سازش و انفعال می رسیدند و مبارزه پایان می یافت.</p>
<p>آنچه در مبحث تابلو به صورت خلاصه بیان شد، تمامیت چیزهایی بود که مسعود رجوی در اجباری شدن نشست های سرکوب چه از نوع طعمه و عملیات جاری و چه از نوع غسل هفتگی بیان کرد… البته وی در مورد بسیج و سپاه پاسداران هم در ابتدا همین دیدگاه را داشت و می گفت اگر جنگ تمام شود، آنها منحل خواهند شد، در حالیکه پس از جنگ ایران و عراق نه تنها منحل نشدند بلکه بسیار قدرتمندتر ظهور پیدا کردند…</p>
<p>در این مرحله، مبحث آموزش تخصصی کتاب پیرامون انقلاب مریم و ضرورت تحمیل آن به مجاهدین به پایان رسید و فصل های دیگر آن آغاز گردید. همانطور که مشاهده شد، مسعود دشمنان خود را به سه بخش تقسیم کرد که اولی را «ارتجاع» و دیگری را «بورژوازی» و در نهایت سومین را «طعمه» نامید. منظور وی از ارتجاع، مدارهای پیرامون آیت الله خامنه ای، و منظور از بورژوازی، مجموعه ای از لیبرال مذهبی ها در خارج و جریان اصلاحات در داخل ایران بودند که گرایش آنها غرب و جهان سرمایه داری بود. نهایتاً مدنظر وی از طعمه هم اعضای جدا شده از سازمان بودند که به قول وی از مسیر انقلاب خارج و طعمه بورژوازی شده اند.<br />
با توجه به توضیحات فوق، بسیار مهم است به وضعیت سازمان مجاهدین از سال 1382 به بعد (دوسال پس از این مباحث) نگاهی بیندازیم و ببینیم چه دگردیسی در آن بوجود آمده است. از یک سو رهبران مجاهدین تمام عیار در بورژوازی غربی تحلیل رفته اند و با امپریالیسم همکاری می کنند، و از سوی دیگر شاهد همکاری آنان با خشن ترین نوع ارتجاع یعنی رهبران سعودی و سایر شیوخ مرتجع خلیج فارس هستیم. در واقع مجاهدین نه با «بورژوازی» تضادی دارند و نه با «ارتجاع». امروز سازمان تنها به جنگ با جداشدگانی مشغول است که گناهی جز افشاگری و روشنگری پیرامون مناسبات درونی مجاهدین ندارند.</p>
<h3>فصل هفتم</h3>
<p>هفتمین فصل از کتاب را مسعود «طعمه شناسی» نام گذاری کرد. پس از اینکه وی با رسم جدول و آموزش تخصصی، مجاهدین را به این نقطه کشاند که مهمترین مشکل زمانه را «بورژوازی» و در نتیجه تهدید بزرگ اعضای سازمان را «طعمه» بدانند (که همان مجاهد جذب شده به سمت بورژوازی است)، حال نوبت به شناسایی «طعمه در درون مناسبات» رسیده بود.</p>
<p>باید توجه داشت که مسعود تا همین ایام کاملا معتقد بود که «تهدید مجاهدین، افتادن در دام ارتجاع و خمینی نیست، و هرکدام از اعضای سازمان بِبُرند و جدا شوند، در دام زندگیِ خارجه نشینی و بورژوازی گرفتار می شوند». به همین خاطر در زمستان 1374، رسماً اعلام کرد که دیگر اعزام به خارج نداریم و بریده ها را پس از طی مراحل زندان، به استخبارات عراق تحویل می دهیم تا آنان را به ایران بفرستند!. وی هدف از این کار را «رژیم مالی» کردن بریدگان می دانست که دیگر نتوانند علیه خودش دست به افشاگری بزنند و کسی از آنها چیزی را نپذیرد. اما پس از سقوط صدام، به صورت مداوم، همه جداشدگان منتقد خود را متهم به مزدوری وزارت اطلاعات و مأمور نظام بودن کرد، که کاملاً مغایر با حرف هایی بود که از سال 74 تا سقوط صدام بر زبان می آورد.)</p>
<p>مسعود در محور 47 کتاب (بند دوم از فصل هفتم) می گوید: «طعمه، مهمترین مرز سرخ تشکیلاتی–ایدئولوژیک در مناسبات درونی مجاهدین از سرفصل 30 خرداد تا سرنگونی است.» مفهوم آن کاملاً روشن است. وی صراحتاً می گوید پس از شروع عملیات های تروریستی و به قول خودش جنگ مسلحانه، مهمترین مرزبندی هر مجاهدی به لحاظ تشکیلاتی و ایدئولوژیک باید «طعمه بورژوازی» باشد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48540 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="323" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-3-300x138.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>نکته قابل توجه در این بخش این است که مسعود پس از شروع عملیات های تروریستی در 30 خرداد 1360، هیچ مرز سرخی را جز جمهوری اسلامی مدنظر نداشت و از آن پس با دولتمردان تمام کشورهای مرتجع یا بورژوازی رابطه دوستانه برقرار کرد تا علیه جمهوری اسلامی مقابله کنند و به وی کمک های مالی، سیاسی و نظامی برسانند. اما درست از زمانی که ارتش آزادیبخش دچار محدودیت برای برای انجام عملیات مرزی شد و ریزش نیرو شدت گرفت، کم کم مرزسرخ های وی به سمت بورژوازی و طعمه چرخید. علت مشخص بود: هرکسی از سازمان جدا می شد، درخواست رفتن به اروپا داشت… و این یک معضل جدی برای تشکیلات شده بود. به همین خاطر تغییر تاکتیک داد و در حالی که خودش بیشترین ارتباط را با شخصیت های غربی داشت و مریم نیز کاملاً در بورژوازی ذوب شده بود، برای بدنه سازمان نسخه «طعمه بورژوازی» پیچید!</p>
<p>مسعود از «طعمه» تحت عنوان «فتنه» یاد کرد و در بند 48 با تحریف آیه «الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ»، گفت: «طعمه، ضدانقلاب درونی و دشمن داخلی مناسبات ما و چماق بورژوازی و ارتجاع علیه مجاهدین و علیه ارتش آزادیبخش و علیه آلترناتیو انقلابی و پایمال کنندۀ خون شهیدان است».<br />
در بند 49، وی به نکته دیگری اشاره دارد که قابل توجه است. او ضمن برشمردن واکنش هایی چون «تغییر موضع دادن، اعلام جدایی بی سر و صدا، نامه نگاری به خودش و همچنین قطع شعائر»، آنها را از تاکتیک های طعمه برشمرد و آن را ممنوع کرد. جالب اینجاست که امروزه مریم برای تبلیغ مدام دم از «جدایی دین از سیاست» می زند بدون اینکه اجباری کردن شعائر و نشست های ایدئولوژیک را بیاد آورد.</p>
<p>مطرح شدن بحث «دیوانه بازی» در این بخش از کتاب نکته بسیار مهمی است. مسعود بیخود به یاد دیوانه بازی نیفتاده بود و این مسئله در تشکیلات مجاهدین چندین بار اتفاق افتاد و بیّنه ای بر وجود فشارهای شدید تشکیلاتی و ایدئولوژیک روی افراد بود. فشارهای بشدت غیرانسانی و غیر قابل باور که وی به نیروها وارد می آورد باعث می شد عده ای تا مرز دیوانگی و جنون ناگهانی پیش روند که نتیجه آن بروز برخی رخدادهای تأسف بار بود که شخصاً شاهد مواردی از آن در بین زنان و مردان مجاهد بودم. اثرات آن گاه در «جیغ زدن برخی افراد در خواب و فرار کردن از تختخواب، و گاه در دعواهای ناگهانی در نشست ها، و گاه در خودزنی و خودکشی» بروز پیدا می کرد.</p>
<p>در مورد دیوانگی باید به نمونه ای از آن اشاره کنم که برایم بسیار عجیب و تأسف بار بود. یکی از مسئولین مدت ها به خاطر درخواست جدایی در یک بنگال زندانی بود و به هیچ طریق موفق نمی شد به مسعود بقبولاند می خواهد از سازمان جدا شود. وی یک شب درخواست حضور در برنامه شام جمعی (که هر از گاهی به خاطر روحی و رفاه برگزار می شد) می دهد. شورای رهبری مقر به او اجازه می دهد در این برنامه حاضر شود اما به محض ورود، شلوار از تن درآورده و در میان جمعیت شروع به دویدن می کند… با این وضع او را از محل بیرون می برند و نهایتاً با جدایی وی موافقت می شود. نمونه دیگر باز هم یکی از فرماندهان درخواست جدایی داشته و چون با پاسخ منفی مواجه می شود، خود را به دیوانگی می زند و در برابر چشم برخی نفرات در محوطه سرویس بهداشتی ادرار می کند. نتیجه این بود که او را با کتک بیرون ببرند و از سازمان اخراج کنند. همین موارد باعث شد که مسعود در کتاب آن را مطرح کند.<br />
بندهای بعدی، شیوه های برخورد با طعمه و بریده را شرح می دهد که هرکدام اهمیت خود را دارد و بایست بخوبی فهم کرد و از طریق آن به مناسبات درونی مجاهدین پس از انقلاب مریم را به شناخت عمیق تر رسید.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48539 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="456" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-2-300x195.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>اشاره مسعود به «شاخص بریدگی» در مناسبات و چگونگی پذیرش آن از سوی مسئولین، دلالت آشکاری بر اعتراف گیری در مناسبات مجاهدین دارد. وی که خودش در زمان شاه دستگیر و زندانی شده بود، با توسل به اعترافاتی که در برابر ساواک داشت توانست از حکم اعدام رهایی یابد و پس از 30 سال، همان را در تشکیلات به اجرا گذاشت. استدلال وی این بود که هرکس واقعاً بریده باشد، هیچ ابایی از نشستن در برابر دوربین و اعتراف کردن ندارد، در غیر اینصورت «طعمه بوروژوازی» است و می خواهد پس از جدایی، با استفاده از سوابق تشکیلاتی، خود را گران تر به فروش برساند و از خون مجاهدین پاسپورت پناهندگی بگیرد!. به همین خاطر، چنین افرادی باید جلوی دوربین و جمع حاضرین به بریدگی خود اعتراف کنند و تعهد بدهند پس از خروج از مناسبات مجاهدین هیچ چیزی علیه سازمان نخواهند گفت و اگر چیزی بگویند تحت فشارهای جمهوری اسلامی بوده است!.</p>
<p>وی در ادامه با رسم یک تابلو گفت هرکسی نخواهد مارک بریدگی بخورد و قیمت زندگی طلبی اش را در برابر جمع و دوربین بپردازد، یقیناً بریده نیست و اگر طعمه بورژوازی نباشد، یک «مجاهد لَپَّر خورده» (یعنی بخاطر فردیت و جنسیت دچار لغزش شده) است که در این صورت می توان او را در نشست های جمعی تحت فشار گذاشت و دوباره وادار کرد از گفته خود ابراز پشیمانی کند!.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48542 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="567" height="294" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-5.jpg 567w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-33-5-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 567px) 100vw, 567px" /></p>
<p>مسعود مدعی بود که هرکسی بریده باشد از رفتن به ایران هم ابایی ندارد چون کسی که دنبال زندگی طلبی است، هیچ خطری برای رژیم ندارد و آنها هم با وی کاری ندارند (مسعود به صراحت می گفت هیچکس جز مجاهدین اهل مبارزه با حکومت نیست و لذا هرکسی از مجاهدین جدا شود زندگی طلب است، پس باید او را به ایران فرستاد چون در خارج ایران برای سازمان دردسر ایجاد خواهد کرد). وی برای کسی که درخواست جدایی داشت این راه حل را داد که: ابتدا در برابر دوربین و جمع حاضر شود و اعتراف کند، آنگاه 2 سال در بخش خروجی زندانی شود و پس از آن از طریق مراحل قانونی در عراق به ایران مسترد گردد. کسانی هم که اطلاعات ویژه داشته باشند باید تا زمانی که رده های اطلاعاتی و امنیتی آنها پاک شود (نامحدود) در مناسبات، زندانی باقی بمانند. (مسعود خودش از نیروهای خواهان جدایی اعتراف می گرفت ولی مدام جمهوری اسلامی را متهم می کرد که از زندانیان اعتراف گیری می کند. در آخرین بند فصل هفتم، مسعود گفت:</p>
<p>«در عراق و سایر کشورها کار غیرقانونی و قاچاق نداریم. بازگشت قانونی از طریق اداره اقامت اتباع خارجی صورت می گیرد. و متقاضی بایستی به این اداره بنویسد که در خاتمۀ دورۀ دوساله اقامت در خروجی ارتش آزادیبخش ملی ایران خواهان بازگشت قانونی به ایران است.»<br />
آنچه در این بند گفته شد کاملاً با واقعیت در تناقض بود چرا که از آغاز فاز جنگ مسلحانه و ترور، یکی از مهمترین کارهای مجاهدین «قاچاق انسان» بود. این کار، هم از ایران به سمت «ترکیه – پاکستان – ترکیه» انجام می گرفت، هم از همین کشورها به داخل خاک عراق (از امارات به سوی عراق هم مواردی بود). علاوه بر این، مجاهدین بین کانادا و آمریکا نیز قاچاق انسان داشتند که مسئولیت آن مدتی برعهده «علیرضا جعفرزاده» بود. همچنین موارد متعددی از قاچاق انسان از ترکیه و یونان به سمت «فرانسه، آلمان و انگلیس» توسط مجاهدین صورت گرفته است. من خودم به همراه 8 نفر دیگر با پاسپورت های جعلی از پاکستان به عراق منتقل شدم. با این حال مسعود ادعا می کرد که هیچ کار غیرقانونی و قاچاق نداریم. البته وی اینها را می گفت تا از زیر بار مسئولیت افرادی که می خواستند جدا شوند شانه خالی کند و همگی را تحویل استخبارات عراق دهد و به اردوگاه رمادی بفرستد تا مجبور شوند به ایران بروند. حتی در دوران محاصره عراق نیز، مسعود صدها مورد نقل و انتقال غیرقانونی از طریق اردن به اروپا داشت. سازمان مقادیر زیادی پاسپورت عراقی نیز از دولت عراق تحویل گرفته بود تا با کمک آن بتواند کار قاچاق انسان را قانونی جلوه دهد.<br />
(نکته قابل توجه اینکه با هماهنگی دولت عراق، پاسپورت هیچکدام از افرادی که به عراق آورده می شدند مهر ورود نمی خورد، در نتیجه خروج شان نیز باید حتماً از طریق سازمان انجام می گرفت و در غیر اینصورت ورود غیرقانونی محسوب می شد و محکومیت داشت. دلیل مهر نزدن پاسپورت این بود که آنها را در پادگان اشرف همانند یک اسیر نگه دارد تا نتوانند از سازمان جدا شوند و یا فرار کنند. مسعود در زمستان 74 به این مسئله اعتراف کرد).<br />
ادامه دارد…</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48538">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48538/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۵</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Dec 2021 08:01:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اخراج مجاهدین از عراق]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48532</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده در بخش پنجم خاطرات خود، با مرور اتفاقاتی که منجر به خروج امریکایی ها از عراق شد گفت کمپی که امریکا به نام تیف در ضلع شمالی کمپ اشرف بنا کرده بودند، راه در رویی بود برای نیروهای مسئله دار سازمان. به همین دلیل سازمان از طریق لابی های خود در وزارت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۵</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده در بخش پنجم خاطرات خود، با مرور اتفاقاتی که منجر به خروج امریکایی ها از عراق شد گفت کمپی که امریکا به نام تیف در ضلع شمالی کمپ اشرف بنا کرده بودند، راه در رویی بود برای نیروهای مسئله دار سازمان. به همین دلیل سازمان از طریق لابی های خود در وزارت خارجه امریکا مدام در تلاش بود تا این کمپ برچیده شود که در نهایت موفق هم شد و رجوی از این قضیه به عنوان یک پیروزی استراتژیک نام برد، گرچه در دل بسیاری از نیروها خبر بسیار بدی تلقی شد.</p>
<p>علیزاده سپس مروری داشت بر موضوع تحویل کمپ مجاهدین به دولت عراق . در این باره اشاره کرد به پروسه مصاحبه و انگشت نگاری ارتش عراق از نیروهای سازمان که مصادف شده بود با حضور و تحصن خانواده ها در مقابل کمپ اشرف. سازمان که از ریزش نیرو به این دلیل وحشت داشت تلاش کرد تا مصاحبه ها در داخل کمپ اشرف انجام بگیرد. در نهایت با توافقی که بین سازمان و ارتش عراق انجام شد قرار شد تا خانواده ها در مدت زمان انجام مصاحبه ها به پشت درب های اشرف نیایند و یا اینکه در فاصله ای بسیار دورتر از مکان مصاحبه اجازه حضور داشته باشند.</p>
<p>آقای علیزاده سپس به درگیریهای کمپ اشرف اشاره داشت و در این مورد گفت رجوی کسی بود که با ریختن خود زنده بود نه این که از خونریزی ممانعت کند و این قضیه از همان سال 1360 و درگیری بین سازمان و جمهوری اسلامی و جنگ مسلحانه وجود داشته است. سپس به ورود سازمان ملل به قضیه و تقابل های رجوی با کمیساریای عالی پناهندگی اشاره کرد.</p>
<p>بخشعلی علیزاده همچنین در مورد شکست مقاومت رجوی و تخلیه نهایی کمپ اشرف، انتقال افراد به کمپ موقت لیبرتی و وضعیت افراد در کمپ موقت لیبرتی صحبت کرد. او این بخش از خاطرات خود را با موضوع پروازهای انتقالی مجاهدین از کمپ لیبرتی به کشور عراق به پایان برد.</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48532-5" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-5.mp3?_=5" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-5.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-5.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-5.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p>آقای بخشعلی علیزاده در قسمت های قبلی از اسارت در جبهه، شرایط اسرا، آزادی ها و محدودیت ها در کمپ مجاهدین، عملیات فروغ جاویدان، شکست حمله صدام به کویت و عملیات کردکشی توسط مجاهدین خلق، بسته شدن مرز، نشستهای ایدئولوژیک، بحث طلاقهای جمعی و جداکردن کودکان و شروع نشستهای رجوی با القابی همچون حوض و عملیات جاری خاطرات خود را بیان کرد.</p>
<p>همچنین در قسمتی از خاطرات خود مروری داشتند بر تعطیلی و تشکیل چند باره سازمان مجاهدین خلق، تعهد گیری های مکرر، روند تکامل جلسات عملیات جاری، غیب شدن مسعود رجوی، فرار مریم رجوی به فرانسه، خلع سلاح مجاهدین توسط آمریکا و ادامه استحاله سازمان مجاهدین خلق و شروع خط “جذب امریکایی ها” صحبت کرد و توضیحاتی ارائه داد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-45863 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10.jpg" alt="بخشعلی علیزاده" width="800" height="493" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10-300x185.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-10-768x473.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۵</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48532/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-5.mp3" length="65097977" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۴</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48434</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48434?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Dec 2021 09:35:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48434</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده از جداشدگان فرقه رجوی در قسمت های قبل خاطرات خود از اسارت در جبهه، شرایط اسرا، آزادی ها و محدودیت ها در کمپ مجاهدین، عملیات فروغ جاویدان، شکست حمله صدام به کویت و عملیات کرد کشی، بسته شدن مرز، نشستهای ایدئولوژیک، بحث طلاقهای جمعی و جداکردن کودکان و شروع نشستهای رجوی با [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48434">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۴</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده از جداشدگان فرقه رجوی در قسمت های قبل خاطرات خود از اسارت در جبهه، شرایط اسرا، آزادی ها و محدودیت ها در کمپ مجاهدین، عملیات فروغ جاویدان، شکست حمله صدام به کویت و عملیات کرد کشی، بسته شدن مرز، نشستهای ایدئولوژیک، بحث طلاقهای جمعی و جداکردن کودکان و شروع نشستهای رجوی با القابی همچون حوض و عملیات جاری صحبت کرد.</p>
<p>آقای علیزاده این قسمت از خاطرات خود را با موضوع نشست های حوض و گزارش نویسی های روزانه آغاز کرد. این نشست ها از سال 1371 کلید خورد و دلیل آن افزایش نارضایتی های درون سازمانی به علت مدت دار شدن مبارزه بود که نیروها را خسته کرده بود. در ادامه علیزاده به موضوع دلیل تعطیلی و انحلال چندباره سازمان و ارتش آزادی بخش و کل جنبش از سوی مسعود رجوی و در پی آن عضو گیری و تعهدگیری های تحت عنوان :موسسان اول و دوم و &#8230;&#8221; پرداخت. علیزاده سخنان خود را با موضوع روند تکامل &#8220;عملیات جاری&#8221; از آغاز تا امروز، ورود آمریکایی ها به عراق، غیب شدن مسعود رجوی، فرار مریم رجوی به فرانسه، قبول خلع سلاح توسط مجاهدین خلق و ادامه استحاله سازمان و شروع خط &#8220;جذب امریکایی ها&#8221; پی گرفت .</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48434-6" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-4.mp3?_=6" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-4.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-4.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-4.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p style="text-align: center;"><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter wp-image-39835 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade_Bakhshali_5.jpg" alt="بخشعلی علیزاده" width="600" height="415" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade_Bakhshali_5.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade_Bakhshali_5-300x208.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48434">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۴</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48434/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-4.mp3" length="59589693" type="audio/mpeg" />

			</item>
		<item>
		<title>هراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48400</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48400?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Dec 2021 09:30:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48400</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوجوانان میلیشیا استفاده ابزاری از نوجوانان و به کشتن دادن آنها چیز تازه ای در سازمان مجاهدین نیست، تصور نمی کنم کسی در این مسئله ابهامی داشته باشد چرا که از همان اوایل انقلاب، ده ها هزار نوجوان 12 تا 18 سال در قامت «میلیشیای مجاهد» در مدارس کشور فعالیت داشتند که به مرور از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48400">هراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>نوجوانان میلیشیا</h3>
<p>استفاده ابزاری از نوجوانان و به کشتن دادن آنها چیز تازه ای در سازمان مجاهدین نیست، تصور نمی کنم کسی در این مسئله ابهامی داشته باشد چرا که از همان اوایل انقلاب، ده ها هزار نوجوان 12 تا 18 سال در قامت «میلیشیای مجاهد» در مدارس کشور فعالیت داشتند که به مرور از آنها در زد و خوردهای خیابانی استفاده شد و در نهایت به اقدامات تروریستی خیابانی کشیده شدند که نتیجه آن 17000 ترور و بمب گذاری، و از آن سو کشته شدن تأسف بار صدها نوجوان دانش آموز و بازداشت هزاران نفر دیگر بود. در یک آمار سرانگشتی می توان گفت 17 هزار خانواده از یکسو و هزاران خانواده از سوی دیگر به طور مستقیم عزادار شدند و از هم پاشیدند. با همین حساب می توان آمار چند صد هزار خانواده را برشمرد که غیرمستقیم درگیر این اندوه شدند تا حس قدرت طلبی مسعود رجوی ارضاء گردد.<br />
هیچیک از دانش آموزانی که طی سال های 58 تا 60 در مدارس مختلف راهنمایی و دبیرستان تحصیل می کردند از یاد نخواهند برد روزهایی که به دلایل مختلف مدرسه هایشان دچار آشوب و درگیری هایی می شد که گروه های مختلف و به طور خاص مجاهدین بدان دامن می زدند. کمتر روزی بود چندین نوجوان به خاطر درگیری مجروح نشوند و سازمان از آن بهره برداری سیاسی نداشته باشد. در واقع میلیشیا ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی مسعود رجوی بود تا با ایجاد بحران اجتماعی و سیاسی، خود را مطرح نماید و باج خواهی کند. هیچ آماری ازهزاران میلیشیای نوجوان مجاهد در دسترس نیست که نشان دهد چه تعداد از آنان به خاطر زیاده خواهی مسعود از تحصیل بازماندند و قربانی شدند. چرا که متأسفانه نه در آن زمان شبکه های حقوق بشری مثل قارچ درهمه جا روییده بودند که به این مسائل بپردازند و نه امروز که مثل مور و ملخ همه جا سبز شده اند در این زمینه ورود می کنند. علت هم مشخص است، این نهادها عمدتاً با هدف ایران هراسی تولید شده اند و هرگز نگران حقوق بشر و کودکان قربانی شده نیستند تا سران سازمان را مورد بازخواست قرار دهند!.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48404 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-4.jpg" alt="میلیشیا مجاهدین" width="700" height="513" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-4-300x220.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>بکارگیری نوجوانان در ترورهای خیابانی!</h3>
<p>پس از 1.5 سال درگیری های خیابانی و مدرسه ای، مسعود رجوی در تابستان 60 هزاران دانش آموز میلیشیا را بدون اینکه از قبل مطلع باشند، در یک تصمیم مخرب و ضداخلاقی، وارد کارزار مسلحانه کرد و آنان را بدون هیچ آموزشی با انواع جنگ افزارهای سبک مسلح نمود و وارد اقدامات تروریستی کرد. رادیو «صدای مجاهد» در آن سالیان مدام مشغول ارسال پیام به نوجوانانی بود که به خاطر ورود سازمان به فاز کشتار، از خانه و مدرسه فرار کرده بودند تا دستگیر نشوند و عمدتاً در خانه دوست وآشنا و یا در خیابان و خانه های تیمی سرگردان بودند. من بیشتر اوقات رادیو را گوش می دادم و به یاد دارم که دائم آموزش ساخت بمب های دستساز و خطرناک می داد. «فانوس» یک نمونه از بمب هایی بود سازمان از طریق رادیو نحوه ساخت آن را به نوجوانان میلیشیا آموزش می داد. بمبی به شدت حساس و غیر حرفه ای که با شیشه فانوس ساخته می شد و در مواردی باعث کشته و زخمی شدن استفاده کننده ها گردید. مین «بالو» نمونه دیگری است که به یاد دارم دست یکی از مجاهدین را قطع کرده بود. همزمان به برخی از نوجوانان مجاهد نارنجک و کلت تحویل داده بودند بدون اینکه حتی باز و بسته کردن آن را بلد باشند. برای نمونه، یک نفر کلت را باز کرده بود و دیگر نمی توانست آن را ببندد. مسئولین پس از اطلاع، از طریق رادیو مجاهد اورا مورد نقد قراردادند که چرا بدون دستورآن را دستکاری کرده و باید منتظر بماند تا سرپل سازمان به وی مراجعه کند!. تصور کنید در این سالیان چه حوادثی برای نوجوانان مخفی شده میلیشیا رخ می داد که هیچکس باخبر نشد.</p>
<h3>استفاده از کودکان در عملیات های نظامی</h3>
<p>در نیمه دوم دهه 60 که تشکیلات مجاهدین در عراق پا گرفت، انبوه زن و شوهر به عراق منتقل شدند که صدها کودک با آنان همراه بودند. تصور بر این بود که با کمک ارتش صدام می توان مسعود رجوی را به تهران منتقل کرد. این کودکان که در سنین مختلف بودند، ناخواسته عمر خود را در یک پایگاه شهری و یا در یک پادگان طی می کردند. ابتدا یک مدرسه در پایگاه عراقچیان کرکوک و آنگاه در قرارگاه اشرف برایشان برپا شد و در آنجا «پانسیون» شدند و فقط در آخر هفته والدین خود را می دیدند. چند سال از عمر آنها بدین سان طی شد بدون اینکه چیزی جز اخبار جنگی به آنان برسد. اما کار به اینجا ختم نشد، عملیات جنون آمیز «فروغ جاویدان» همین حداقل را هم از بسیاری گرفت و مدرسه اشرف تعطیل شد و نوجوانان برای پشتیبانی عملیات بکار گرفته شدند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48408 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-8.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="485" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-8.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-8-300x208.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>بسیاری از این کودکان والدین خود را از دست دادند و به خانواده های دیگر سپرده شدند که عاقبت چندان خوبی نصیب شان نشد. اما این هم آغاز ماجرا بود. یک سال پس از آن، مابقی خانواده ها نیز تحت تأثیر طلاق های ایدئولوژیک ازهم جدا گشتند و فرزندان شان در بین آن زوج درمانده سرگردان ماندند. آنها حق نداشتند والدین خود را در یک جا کنار هم مشاهده، و با آنان زندگی را حس کنند. یک بار مسئولم دختر کوچکش را به من داد تا به نزد پدرش که در جایی دیگر کار می کرد ببرم. پدرش دکتر بود و مادرش حق نداشت خودش دختر را به نزد او ببرد چون طلاق ایدئولوژیک گرفته بودند و دختر هم اطلاع نداشت. با دیدن پدری که از این طریق دختر خود را می دید و به شدت درهم شکسته بود، اندوهگین شده بودم… در گام بعد که جنگ کویت آغاز شد، تمامی کودکان به اجبار از خانواده ها جدا شدند و به دستور مریم رجوی به اروپا منتقل گردیدند. وی بر سر مادران آنها منّت می گذاشت که 15 میلیون دلار برای انتقال آنها به «نقطه امن» هزینه کرده است!.</p>
<p>سرنوشت این کودکان به حدی رقّت انگیز بود که هر انسان شریفی را دچار افسوس می کرد. بجز بچه های مسعود و مریم (مصطفی – اشرف) و سران سازمان، بقیه کودکان به شکل فلّه ای در اختیار برخی خانواده های سودجو قرار داده شدند. برخی از این خانواده ها ما به ازای نگهداری از کودکان، بودجه های کلان دریافت می کردند. برخی دیگر نیز کودکان را به حال خود رها کرده بودند تا به انواع مفاسد گرفتار شوند. شرح حال این کودکان طولانی و تراژیک است که تنها در کتاب ها می توان داستان آن را به قلم آورد. تنها یک نمونه آن، گذاشتن 5 کودک تحت سرپرستی یکی از اعضای شورای ملی مقاومت (نادر اسماعیل زاده و همسرش آذر) بود. وی که خود یک دختر و پسر به نام «مونا و سعید» داشت، با پذیرش 5 کودک دیگر، بودجه های کلانی از مجاهدین و سازمان های خیریه دریافت می کرد که بیشتر آن را برای بیزینس خانوادگی و بخصوص برای مونا و سعید هزینه کرده بود. نهایتاً در حالی که فرزندان خودش در اروپا مشغول کسب و کار اقتصادی و هنری بودند، کودکان دیگر را به عراق فرستاد. یکی از کودکان تحت سرپرستی او «سیاوش نظام» فرزند نسرین پارسیان عضو شورای رهبری مجاهدین بود که در آبان 1372 طی یک تصادف جاده ای کشته شد. سیاوش پس از سقوط صدام، به فرمان تشکیلات به جنگ با پلیس عراق اعزام شد و جان باخت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48405 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-5.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="755" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-5-278x300.jpg 278w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>سیاوش تنها قربانی زوج رجوی در مرداد 1388 نبود، در همان زمان نوجوان دیگری هم قربانی شد تا مسعود در سنگر ضد بمب اتمی خود در امان باشد و مریم هم در اروپا از خون او استفاده تبلیغی کند. «حنیف امامی» نوجوان دیگری بود که از اروپا بازگردانیده شده بود تا ضحّاک زمانه مغز او را نثار مارهای قدرت طلبی اش نماید. پدر و مادر حنیف نیز از بازی های تبلیغی سازمان در امان نماندند، آنها را بر سر جنازه فرزندشان آوردند تا از اشک و اسف آنان، چند کلیپ تبلیغی برای نمایش های مریم رجوی تهیه کنند.<br />
برخی از نوجوانان اعزام شده به عراق، بدلیل فشارهای روحی دست به خودکشی زدند. از میان آنها می توان به آلان محمدی و مرجان اکبریان پیش از سقوط صدام و یا خودسوزی یاسر اکبری نسب پس از سقوط صدام اشاره نمود. مریم هیچگاه به علت خودکشی آنها (که سرکوب و فشار روحی غیرقابل تحمل بود) اشاره نکرد و تنها به خودسوزی یاسر اشاره داشت آنهم به این خاطر که می خواست از نیروهای آمریکایی حاضر در قرارگاه اشرف امتیاز بیشتری بگیرد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48406 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-6.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="331" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-6.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-6-300x142.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>افشاگری فرزندان مجاهدین و جیغ بنفش مریم!</h3>
<p>چند هفته قبل «امین گل مریمی» یکی از قربانیان قدیمی «کودک آزاری مریم رجوی» با یک خبرنگار آلمانی مصاحبه کرد و اندکی از جنایات سازمان را برملا کرد و این موضوع جیغ مریم رجوی را به آسمان برد. پیش از آن نیز کتابی توسط «حنیف عزیزی» یکی دیگر از همان قربانیان منتشر شده بود. این افشاگری ها به مذاق سران سازمان خوش نیامد و به هر ترفندی دست زدند تا اصل قضیه که همانا سرنوشت غم بار کودکان مجاهدین بود به انحراف کشیده شود. در این میان سرنوشت فرزند مسعود رجوی نیز درس عبرتی برای همگان شد. کودکی که از بدو تولد، رنج کشته شدن مادر را بردوش حمل کرد و عاقبت هم با یک پدر و نامادری جنایتکار مواجه گردید که جداشدن او را هم تحمل نکردند و علیه وی دست به دسیسه زدند که حکایت مجزایی است!.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48402 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-2.jpg" alt="کودکان مجاهدین" width="700" height="412" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-2-300x177.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>حمله و هجوم به منتقدان و خبرنگاران مستقل!</h3>
<p>پس از رسوایی پیرامون کودک آزاری و نوجوان کشی در فرقه رجوی، هجمه مواجب بگیران به منتقدان کلید خورد. خیل چماقداران مجازی، به نوشتن مطالبی برای سفید سازی سازمان مشغول شدند. همان ها که عمری حقوق می گرفتند تا هرزمان مریم نیاز داشت به منتقدان حمله ور شوند. از یکسو حملات گسترده به خبرنگار آلمانی خانم «لوئیزا هومریش» و از سوی دیگر جمع آوری امضا از برخی قربانیان برای تکذیب واقعیت های تلخی که بر سرشان آمده بود… مهارگسیختگی علیه خانواده ها در داخل و جداشدگان در سایر کشورها نیز بخشی از این نمایش رسواست. از دیگر کسانی که زیر ضرب رفتند عاطفه اقبال، ایرج مصداقی، قهرمان حیدری می باشند که به خاطر موضع گیری حول آسیب زدن سازمان مجاهدین به کودکان در وبلاگ و سایت خود، بیشترین هجمه را متحمل شدند.</p>
<p>در این میان، محمد اقبال (لمپن پاریس نشین مریم رجوی) نیز مثل همیشه به میدان آمد تا با بددهانی منتقدان را از میدان بدر کند. وی مثل گذشته، خواهر خود را «حیوان آشویتس» و ایرج مصداقی را «بچه وزارتی» خواند و به تمسخر خبرنگار آلمانی پرداخت و به او لقب «همریش آلمانی» داد. کمتر کسی است که محمد اقبال را به خاطر صفت چاله میدانی اش نشناسد. او در قرارگاه مجاهدین نقش چماقدارِ نشست های سرکوب را ایفا می کرد. دو فرزند وی احسان و طاهر نیز از خصلت پدر بی نصیب نماندند و بارها به عمه خود اهانت کردند. محمد که همیشه خود را مدافع سرسخت «انقلاب ایدئولوژیک مریم» نشان می داد و با همین بهانه به منتقدان حمله می کرد، در زمان انتقال مجاهدین به آلبانی، با یک سناریو، خود را به بیماری زد تا زودتر به فرانسه اعزام شود (البته این نقشه مریم برای درگیر کردن وی با خواهرانش بود). در اروپا نیز تلاش می کرد خود را تمام عیار پیرو انقلاب مریم نشان دهد. در شبکه های اجتماعی مدعی بود به خاطر آزادی کشورش نه زن دارد و نه فرزند! اما بناگاه سر و کله اش با یک زن پیدا شد و نشان داد که از انقلاب ایدئولوژیک مریم تنها چیزی که برایش مانده بد دهانی است. محمد اقبال که اکنون مبدل به یک پیرمرد عصا به دست شده، همچنان در میان عیش و عشرت خود، مدافع مریم است و در برخی اکسیون ها شرکت می کند تا خود را انقلابی جلوه دهد و کماکان از کمک های مالی سازمان در ایام بازنشستگی بهره ببرد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48407 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-7.jpg" alt="محمد اقبال" width="700" height="392" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-7.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-7-300x168.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<h3>به میدان آوردن یک مادر اسیر!</h3>
<p>مریم برای فرار از رسوایی، به یک مادر غمدیده و اسیر هم رحم نکرد و خانم «زهره صمدی» را وادار نمود تا نوشته های فرزندش <a href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ad%d9%86%db%8c%d9%81-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%db%8c">«حنیف عزیزی»</a> را تکذیب کند و آن را به وزارت اطلاعات نسبت دهد!. البته هرکس از قبل خانم صمدی را بشناسد متوجه می شود که بجز چند جمله، بقیه مطالب از خودش نیست و بخش امنیت سازمان آنرا نوشته و به نام وی منتشر کرده است. در ابتدای این متن آمده که «من زهره صمدی یکی از مجاهدین مستقر در اشرف۳ در آلبانی و مادر حنیف عزیزی هستم. مطلبی از یک سایت دانمارکی خواندم که توسط یک مأمور اطلاعات رژیم به اسم حنیف حیدرنژاد ترجمه و تنظیم و بازنشر شده است».</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48403 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-3.jpg" alt="مادر حنیف عزیزی " width="700" height="624" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-3-300x267.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در ادامه نوشته شده:<br />
<strong>“اتهاماتی که علیه مجاهدین ردیف شده به قدری مبتذل است که قطعاً نمی‌تواند حرفهای فرزندی باشد که از ۹سالگی با بقیه کودکان مجاهدین، به‌خاطر امنیت جانی خود آنها، از عراق به اروپا فرستاده شده است… مزدوران از یک طرف مدعی هستند که ما عاطفه مادری نداشتیم و فرستادن بچه‌ها از عراق تحت بمبارانهای ۲۴ساعته، پوششی برای خلاص شدن از آنها بوده است! از طرف دیگر این بچه‌ها را از۶ سالگی با سلاح سنگین آموزش می‌دادیم!… وقتی حنیف در سال۲۰۰۰ (۱۳۷۹) برای دیدن من به عراق آمد، اصلاً به اشرف نیآمد و نزد من و مهمان من در بغداد بود. در مدت یک هفته‌یی که با هم بودیم، او سؤالاتی از من داشت درباره خودم و گذشته‌ام و مسیری که انتخاب کرده‌ام، که من هم مفصل برایش توضیح دادم… حنیف از بچگی به کارهای فنی وحرفه ای علاقمند بود و کاری به کتاب و نویسندگی نداشت. در ۱۹سالگی هم که برای دیدار من یک هفته به بغداد آمد، هیچ علاقه‌ای به ورود به مسائل سیاسی نداشت. از وضعیت و اخبار مجاهدین هم خبری نداشت. از این رو وقتی دیدم کتابی به اسم او علیه سازمان نوشته شده، بسیار متعجب شدم که او چگونه به نویسندگی علاقه پیدا کرده است!”.</strong></p>
<p>متن بالا ابهامات زیادی را برای خواننده ایجاد می کند و این پرسش ها را بوجود می آورد که مگر حنیف (مثل صدها اسیر محبوس در قرارگاه اشرف 3) غیر قابل دسترس است که مادرش از وی نمی پرسد این کتاب را چه کسی نوشته است؟ آیا حنیف یک شهروند آزاد در کشورهای اروپایی است و یا در یک پایگاه محبوس است و حق صحبت با کسی را ندارد؟ چرا خانم زهره صمدی را از پادگان اشرف آزاد نمی کنند که خودش برود با پسرش که اکنون بالغ و عاقل است گفتگو کند و واقعیت را جویا شود؟ آیا یک مادر نمی تواند از داخل مقر مجاهدین با فرزند خود تماس بگیرد و مجبور است با یک مقاله در سایت های سازمان، نوشته های او را زیر سوآل ببرد؟ آیا همین نکته ساده نشانگر اسارت مجاهدین در قرارگاه نیست؟ آیا آنچه در کتاب حنیف نوشته شده اتهام است یا واقعیتی ملموس و دردناک که هزاران نفر به آن شهادت داده اند و می دهند؟ آیا واقعاً مادران با میل و رغبت از کودکان خود جدا شدند؟ من که خود شاهد بودم بسیاری از مادران آرام و قرار نداشتند و گاه برخی از آنان مدام به نقطه ای خیره می شدند و به فرزند خود فکر می کردند. راستی اگر مادران با رغبت از کودکان جدا شده بودند، پس چرا سالها بعد، رجوی نامه نگاری به آنها را ممنوع کرد و آن را «نخ وصل» نامید؟<br />
در بخش دیگر به نقل از خانم صمدی گفته شده: «من به‌عنوان یک مادر گواهی می‌دهم که تا قبل از جنگ کویت که تهدیدی برای حضور کودکان در قرارگاه اشرف نبود آنها از بالاترین استانداردهای زندگی وامکانات رفاهی درحد مقدورات در کشورعراق برخورداربودند و چیزی نبود که برای آنها فراهم نشود. این را هم هرانسان با شرفی می‌فهمد که در آن بمبارانهای شبانه‌روزی و وحشتناک در زمستان سال۱۳۶۹ و در شرایطی که عراق تحت شدیدترین تحریم‌ها قرار داشت، بمبارانهای سنگین و مهیب، به جان و سلامت روحی و روانی کودکان شدیداً لطمه می‌زد و من خود شاهد صحنه‌های بسیاری از ترس و اضطراب کودکان بوده‌ام.»</p>
<p>با شناختی که از خانم صمدی دارم، یقیناً ایشان اگر روزی از زندان مریم رجوی آزاد شود، خواهد گفت که این نوشته ها از خودش نبوده و ناخواسته به اسم وی چاپ کرده اند. اما می خواهم به یک نکته اشاره کنم هرچند می دانم به ایشان اجازه خواندن خیلی نوشته ها را نمی دهند. اگر واقعاً خانم صمدی عین این پارگراف را نوشته باشد من هم حرف ایشان را تأکید می کنم و می گویم شما راست می گویید! با استانداردهای سازمان مجاهدین، تمام کودکان از بالاترین استانداردهای زندگی و امکانات رفاهی برخوردار بودند و به خاطر بمباران لازم بود به محیط امن منتقل شوند. اما:</p>
<p>مگر پیش از جنگ کویت، ایران و عراق با هم در جنگ نبودند و مدام به سمت یکدیگر موشک پرتاب نمی کردند؟ مگر در تابستان و پاییز 1365 مدام آژیر کشیده نمی شد و افراد در پایگاه های شهری به داخل زیرزمین نمی رفتند؟ پس چرا درست در چنین ایامی دهها کودک به قرارگاه های مجاهدین در عراق منتقل شدند؟ اگر نگرانی از بابت بمباران باعث انتقال کودکان شد، چرا پیش از آن این نگرانی برای مریم رجوی وجود نداشت که از اساس اجازه ندهد آنها به عراق برده شوند؟</p>
<p>آیا اینکه مدام خبر کشته شدن پدر یا مادر در عملیات ها به گوش کودکان می رسید و متوجه می شدند که یتیم شده اند، ایرادی نداشت؟ آیا «حسین» 8 ساله پس از کشته شدن والدین خود (مرتضی و مریم) در این تصور نبود که آنها به تهران رفته اند؟ آیا «زهره» مادر سه فرزند 5 و 12 و 15 ساله کشته نشد؟ آیا «عبدالفتاح» پدر نسرین 8 ساله کشته نشد؟ آیا اخبار کشته شدن والدین که به کودکان می رسید بسیار سهمگین تر از بمباران نبود؟ پس چرا مریم رجوی آن زمان نگران رنج کودکان نبود؟ آیا امکانات رفاهی فقط شامل خورد و خوراک و تار و تنبور است یا نیازهای عاطفی کودکان اهمیت بیشتری دارد؟ پس چطور می توان گفت بچه ها از بالاترین استاندارد زندگی برخوردار بودند؟ این دروغی است که زوج رجوی به ما تلقین می کردند. بزرگترین نیاز بچه ها داشتن یک خانواده بود که از آن جز یک روز در هفته محروم بودند و بعد از جنگ کویت هم به کلی محروم شدند.</p>
<p>بله، این وضعیت اسفبار ده ها هزار کودک و نوجوان در مناسبات مجاهدین طی 40 سال گذشته است. واقعیتی تلخ که هرگز قابل کتمان نیست. اگر خانم رجوی این نکته را فراموش کرده باشد، به او یادآوری می کنم که من در سن 14 سالگی جذب سازمان شدم و تحت آموزش های مستمر تشکیلاتی، ایدئولوژیک و سیاسی قرار گرفتم البته آن گونه که مسعود رجوی می خواست نه واقعیتی که باید نسبت به آن آگاه می شدیم… از همان زمان به خواست سازمان وارد تنش آفرینی های غیرضروری در مدرسه و خیابان شدم و در چند درگیری دچار آسیب شدم. از جمله گوش چپم در 15 سالگی برای همیشه آسیب دید. هنوز یادم هست وقتی که هم تیمی من (محمد که 15 ساله) در خیابان زیر ضرب پنجه بوکس و مشت و لگد بیهوش شده بود و هیچ کاری از من ساخته نبود چون خودم نیز لحظاتی بعد زیر مشت و لگد بودم و شب را هم در شهربانی گذراندم. البته بچه هایی کم سن تر از من نیز وجود داشتند مگر فاطمه مصباح در 13 سالگی کشته نشد؟ آیا بکارگیری امثال من در جنگ و جدال های خونین خیابانی بخشی از جنایت شما علیه کودکان و نوجوانان نبود؟ من یک شاهد زنده هستم و 25 سال با تشکیلات بوده ام و نمی توانید واقعیات زندگی مرا انکار کنید و به این و آن نهاد امنیتی نسبت دهید.</p>
<p>از خانم رجوی می پرسم: چه تفاوتی است بین هزاران مثل من که پیش از دهه 60 تحت عنوان میلیشیا وارد جنگ هایی خونین کردید با دهها نفر مثل امیر وفایغمایی ها که در دهه 70 به بخش نظامی منتقل شدند؟ آیا فراموشتان شده که نوجوانان را با بمب وارد عملیات انتحاری می کردید تا در محیط عمومی خود را در میان مردم نمازگزار یا رهگذر منفجر کنند و خود نیز کشته شوند؟ آن اقدامات چه تفاوتی با عملکرد داعش در این سالیان داشت؟ حالا خوب به تصویر زیر بنگر! تصویری است که در زمان پیوستن به سازمان گرفته بودم. همان زمان که صادقانه زیر مشت و لگد و ضربات چاقو خط شما را پیش می بردیم بدون اینکه ذره ای به صداقت مسعود رجوی شک داشته باشیم. همان زمان که از طرف مسعود و سایر مسئولین به ما گفته شد در جدل های خیابانی آماده شهادت باشیم و گفته شد به زودی وارد یک جنگ بزرگ با خمینی می شویم. همه اینها قبل از دهه 60 است. عکس دیگر را هم بخوبی می شناسی چون خودت به همراه امیر یغمایی برای یادگاری گرفته ای، همان زمانی که تصمیم داشتید او را مسلح کنید تا خطی را پیش ببرد که برای ما هم سال ها پیش تر رقم زده بودید. آیا هر دوی ما در دو برهه زمانی نوجوان و کم سن و سال نبودیم که قربانی سیاست های شما شدیم؟ از کدام واقعیت در هراس افتاده اید که به خبرنگار آلمانی به خاطر انتشار خاطرات همان کودکان سابق حمله می کنید؟ گیریم چند صباحی مواجب بگیران خود را فریب بدهید، به قول مسعود با رویش جوانه ها چه خواهید کرد؟ با آنچه بر سر چند نسل آمد چه می کنید؟</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48401 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-1.jpg" alt="امیر یغمایی" width="700" height="299" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/MEK-Children-14000924-1-300x128.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>خانم رجوی، مگر مرا در نوجوانی به جنگ های خیابانی نکشاندی؟ مگر نزدیک ترین دوستان من «حمید نقی زاده، محسن قناعت پیشه، ساسان و سوسن خوشبویی و…» همگی در سنین نوجوانی کشته نشدند؟ پس چرا امروز یک مادر را به میدان کشیده ای تا نوشته های خودتان را به اسم او در تکذیب گفته های فرزندش منتشر کنید؟ چرا یک مادر را که سال هاست فرزندش را ندیده و حق تماس تلفنی هم ندارد وادار می کنید سخنان برحق فرزندش را انکار کند و آن را به وزارت اطلاعات منتسب کند؟<br />
اینک من هم گواه ظلم شما علیه کودکان و نوجوانان هستم، آیا کسی که خود سندی بر جنایت شماست نیاز دارد از وزارت اطلاعات آموزش ببیند که چه بنویسد؟ الان من آماده ام تا درهر دادگاهی بخواهید حاضر شوم و علیه ظلمی که در حق چندین نسل از کودکان و نوجوانان کردید شهادت بدهم، چون به جز آنچه دیده ام، خود نیز سندی بر این واقعیت تلخ هستم.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48400">هراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48400/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۳</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48308</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48308?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Dec 2021 08:02:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ جاویدان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48308</guid>

					<description><![CDATA[<p>“افراد را مکلف میکردند که بیایند انتخاب کنند. انتخاب هم به این معنی که مردهایی که زن داشتند زنهایشان را طلاق بدهند و زنانی که شوهر داشتند شوهرهایشان را طلاق بدهند. حلقه هایشان را بیاورند و تحویل بدهند” آقای بخشعلی علیزاده از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق که در گفتگویی با مسعود خدابنده خاطرات [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48308">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>“افراد را مکلف میکردند که بیایند انتخاب کنند. انتخاب هم به این معنی که مردهایی که زن داشتند زنهایشان را طلاق بدهند و زنانی که شوهر داشتند شوهرهایشان را طلاق بدهند. حلقه هایشان را بیاورند و تحویل بدهند”</p>
<p>آقای بخشعلی علیزاده از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق که در گفتگویی با مسعود خدابنده خاطرات خود را از چگونگی پیوستن به سازمان تا تجربیات عینی اش از مناسبات حاکم بر فرقه و نحوه جدایی اش مرور میکند.</p>
<p>در قسمت سوم این گفتگو، آقای علیزاده ابتدا در مورد حمله صدام حسین به کویت و تاثیرات شکست صدام حسین در این حمله مطالبی را عنوان کرد. سپس به رشته عملیات های مروارید و علل و عوامل درگیری نیروهای مجاهدین با اکراد عراقی و کردکشی مجاهدین پرداخت . او صحبت های خود را با نکاتی در مورد شرایط داخلی عراق و برنامه نفت در برابر غذا و شرایط مجاهدین در این زمان ادامه داد. سپس به عملیات فروغ جاویدان اشاره کرد و آسیبی که از این ماجرا متوجه صدام حسین شد. در ادامه در رابطه با بسته شدن مرز ایران و عراق، آموزش های نظامی مکانیزه و شروع مجدد نشست های ایدئولوژیک و طلاق های اجباری دست جمعی نکاتی بیان کرد. آقای علیزاده صحبت های خود را در این قسمت با موضوع خاتمه مانورهای نظامی و شروع نشستهای رجوی با القابی همچون “حوض” و “عملیات جاری” به پایان برد.</p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48157">لینک به قسمت اول گفتگو </a></p>
<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48157">لینک به قسمت دوم گفتگو</a></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48308">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۳</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48308/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48298</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48298?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 09 Dec 2021 09:04:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48298</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل به فصل هایی از کتاب «تئوری انقلاب مریم» پرداختیم. این کتاب دارای 12 فصل و 78 بند است و با عنوان «تئوری انقلاب مریم» آغاز می شود. در ابتدای آن می بینیم که سخن از رفتن به «پیشواز سین آ» و «بحث تشکیلاتی-ایدئولوژیک» است و آنگاه فصل اول کتاب که کلاً پیرامون [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48298">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/47801">قسمت قبل</a> به فصل هایی از کتاب «تئوری انقلاب مریم» پرداختیم. این کتاب دارای 12 فصل و 78 بند است و با عنوان «تئوری انقلاب مریم» آغاز می شود. در ابتدای آن می بینیم که سخن از رفتن به «پیشواز سین آ» و «بحث تشکیلاتی-ایدئولوژیک» است و آنگاه فصل اول کتاب که کلاً پیرامون شرایط عضویت در سازمان مجاهدین است آغاز می گردد.</p>
<p>***</p>
<h3>فصل چهارم</h3>
<p>چهارمین فصل از کتاب، مجموعه دستوراتی است که تحت عنوان ” عارضه و رهنمود ” بیان شده است. در ابتدای این فصل، مسعود زیرآب همه نظرات مخالف و منتقد را می زند و صراحتاً می گوید تمام استدلالات سیاسی-استراتژیکِ افراد (برای ردِّ مواضع او)، ریشه در مخفی کردن مسائل حقیقی خودشان دارد و این تناقضات یا مسائل مطرح شده، سنگری است برای اختفاء و در نهایت تهاجم به مناسبات تشکیلاتی و خطوط سیاسی سازمان!، به همین خاطر باید در برخورد با چنین کسانی ابتدا اصل دعوا را بشناسیم و موشکافی کنیم تا “ نرینه وحشی ” درون آنان را برملا کنیم. به زبان دیگر، مسعود می گفت همه تناقضات سیاسی-استراتژیک افراد ریشه در نرینه وحشی دارد که می خواهند مخفی نگه داشته شود!. (در مباحث پیشین و در بندهای اول انقلاب مریم شرح دادم که مسعود مدعی بود در دستگاه جنسیت، مردان همگی «نرینه وحشی» و زنان ” مادینه مطرود و منفور “ هستند و لذا همگی در این دستگاه اسیر غرایز خود می باشند و انقلاب مریم آنها را از این بند می رهاند و آزاد می شوند.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48299 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-1.jpg" alt="نرینه وحشی ، عارضه و رهنمود " width="800" height="374" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-1.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-1-300x140.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-1-768x359.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>نگاهی به رهنمودهای مسعود در این فصل، ما را با جزئیات آن بیشتر آشنا می سازد:</p>
<p>“عارضه ها و رهنمودها</p>
<p>16-اگر کسی اعتماد نداشتن جمع به خودش را بهانه کرد، باید گفت: اعتماد را باید کسب کرد اعتماد رایگان نیست.</p>
<p>17-توقف و درجا زدن پشت مسائل دنیای گذشته (از کودکی تا دیروز) یعنی خیز برنداشتن برای آینده.</p>
<p>18-کسی که زمین خورد بلادرنگ باید برخیزد و خود را بتکاند. درازکش و تسلیم مرز سرخ است.</p>
<p>19-هر طلبکاری بیانگر یک بدهکاری پرداخت نشده است.</p>
<p>20-اگر کسی گفت ضعیف هستم و نمی توانم، باید گفت: قوی شو! می توانی.</p>
<p>21-اگر گفت لیاقت و صلاحیت ندارم، باید گفت: پیدا کن!</p>
<p>22-اگر گفت شرم می کنم، باید گفت: البته شرم یک احساس انقلابی است. مقدمۀ تغییر است. آنقدر زیاد شرم کن که تغییر کنی.</p>
<p>23-مجروح شدن و بیماری و از دست دادن اعضای بدن در جریان نبرد آزادیبخش آزمایش بزرگی است که سرفرازی در آن و صبر و مقاومت در برابر آن بسا فراتر از شهادت در عملیات است.</p>
<p>24-به کادرهایی که در خانواده سازمانی بدنیا آمده اند/ به بازماندگان شهیدان/ به میلیشیای سابق و لاحق باید دوچندان سخت گرفت چون در تهدید ولدادگی خود هستند. دوچندان دریافت کرده اند، موجی از دریافتهای مستمر را بلحاظ سیاسی و اجتماعی با خود دارند، پس انتظار هم دوبرابر و مسئولیت هم دو چندان است.</p>
<p>25-فسیل شدن در دستگاه «ن» نداریم. انکار «ن» یعنی که فرد منکر قفل شدن خودش در این عنصر است.</p>
<p>26-آنچه را که آدمی بیش از هرچیز از آن فرار می کند مشکل در همانجاست.</p>
<p>27-فردیت غلیظ به قطبیت راه می برد، که در مناسبات جمعی قابل تحمل نیست. قطب الزام به پاسخگویی ندارد و برای همین باید از او فاصله گرفت. الا اینکه هستۀ «ن» را بمباران کند.”</p>
<p>در بند 27، مسعود معترضان را به «فردیت غلیظ و قطبیّت» متهم می کند و می گوید «قطب هیچ الزامی به پاسخگویی ندارد و باید از او فاصله گرفت»!. این درحالی است که وی خودش را تنها به خدا پاسخگو می دانست. البته طرح چنین نکته ای هدفمند بود و درصدد بود تا مسئولین قدیمی که گاه بیش از خودش قدمت تشکیلاتی داشتند را از هرگونه قد علم کردن برحذر دارد، و در عین حال مدعیان انقلاب مریم را منزوی سازد. شاخص ترین فرد که هدف این بند از کتاب قرار داشت «مهدی افتخاری» بود که به دلیل برخوردهای ناشایست مسعود، بشدت منزوی شده بود و اگر کسی جرأت می کرد با وی گفتگو کند، مشکوک تلقی می شد و می توانست مارک بریدگی بگیرد و مورد حسابرسی قرار گیرد. در بند 19 مسعود «طلبکاری» از سازمان یا خودش را برآمده از یک «بدهکاری» خواند. در واقع می گوید هرکسی «سابقه تشکیلاتی – عملیات های نظامی – سابقه زندان – از دست دادن خانواده – نقص عضو – از دست دادن خانواده یا دارایی» را عَلَم کند، هدف اش پنهان کردن یک بدهکاری بزرگ به سازمان است!. مسعود با طرح این مسئله، هرگونه برگ برنده نیروهای قدیمی را از آنان می گرفت. به این معنا که هرکسی سابقه تشکیلاتی، سابقه زندان، قطع عضو در عملیات، سابقه زیاد در فرماندهی عملیات های متعدد و… داشت، دیگر نمی توانست آنها را بعنوان نقطه قوت و امتیاز خودش بداند.</p>
<p>در ادامه همین رهنمودها چنین می خوانیم:</p>
<p>“28-هر مجاهدی در طرفین طیف دچار ابتلاء و آزمایش بریدگی یا شهادت همسر سابق شده است، باید از این آزمایش سرفرازانه عبور کند و آنگاه مجدداً وارد دنیای جدید ارتش مریم شود. یعنی باید حفرۀ طلاق خود را دریابد.</p>
<p>29-لمپنیسم (به معنای عامیانه لات بازی) که میدان دادن به عناصر بی طبقه و بی هویت حاشیه تولید است، خوره مناسبات جمعی است. (هر کس که از اردوگاه آمده است باید ریشۀ لمپن بازی را قطع کند. دیگر دکان اردوگاه نداریم).</p>
<p>30-فهرست حقه بازی ها:</p>
<p>-ویژه کردن خود به هر دلیل</p>
<p>-استیصال و عجز و ناتوانی</p>
<p>-مظلوم بازی</p>
<p>-لائیک بازی کسی که حتا یک لحظه مجاهدی داشته است</p>
<p>-تمارض و…</p>
<p>این قبیل موارد چیزی جز بهانه جویی برای سرباز زدن از قیام به مسئولیت نیست، یعنی که فرصت طلبی برای فرار از مسئولیت است.”</p>
<p>بند 28 بیانگر تناقض بسیاری از مجاهدین در ارتباط با کشته شدن، بریدگی و یا طلاق گرفتن همسرانشان بود. بسیاری از این افراد به مرور دچار افسردگی و ناراحتی های مداوم روحی می شدند و فقدان همسر مثل خاری در گلویشان باقی می ماند، برخی هم از اینکه همسرشان از سازمان جدا شده و به دنبال زندگی رفته، انتظاراتی داشتند که هیچگاه برآورده نمی شد و مسعود با وجود ترفندهای مختلف نتوانسته بود صورت مسئله را پاک کند. برای نمونه وی در سال 1370 خطاب به همسر «نادر افشار» که در جریان حوادث کربلا کشته شده بود گفت: «تو یکی که دیگه نباید طلبکار من باشی، چون نادر را خود امام حسین برد». (نادر یکی از فرماندهان لشگر ارتش آزادیبخش بود که در جریان قیام شیعیان جنوب عراق علیه صدام حسین، از سوی مسعود رجوی مأموریت یافت تا به آن منطقه برود و اوضاع را زیر نظر داشته باشد، اما در این مأموریت به همراه دو محافظ خود کشته شد و هیچ اطلاعی از آنان به دست نیامد). بدین ترتیب مسعود از آنان می خواست که گذشته را فراموش کنند و طلب همسران از دست رفته خود نداشته باشند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48300 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-2.jpg" alt="نرینه وحشی ، عارضه و رهنمود " width="800" height="384" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-2.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-2-300x144.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-2-768x369.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>بند 29 کسانی را در بر می گرفت که سال 1368 از داخل اردوگاه های عراق به مجاهدین پیوستند. مسعود از آنان تحت عنوان «لمپن» نام برد و از آنها خواست تا دست از لمپن بازی بردارند. البته در آن سال که گروه زیادی از این افراد به قرارگاه اشرف منتقل شدند، حوادثی در قرارگاه رخ داد که پیش از آن شاهد نبودیم. برای نمونه درگیری مسلحانه، همجنسبازی، نوچگی، دزدی از کمدهای فردی، کشیدن مواد با استفاده از قرص های مسکن و گاه نزدیک شدن به آسایشگاه زنان… که عملاً مناسبات قبلی مجاهدین را بکلی تغییر داد و باعث تدوین یکسری ضوابط سفت و سخت در سازمان مجاهدین گردید. از آن پس سلاح های انفرادی که افراد نزد خود نگه می داشتند به انبارهای قفل دار منتقل شد، درب انبارهای صنفی قفل زده شد، سوپرهایی که پیش از آن در مقرهای مختلف وجود داشت و افراد از آن برای رفع نیازهای مختلف استفاده می کردند برچیده شد، آسایشگاه زنان دارای سیم خاردار و دیوارهای بلند شد، از فرماندهان خواسته شد که بیش از پیش مراقب رفتار نیروها باشند و برخی نیز به اردوگاه بازگردانیده شدند.</p>
<p>البته این موارد همگانی نبود و تعداد محدودی را در بر می گرفت اما در هر حال مناسبات مجاهدین را دستخوش تغییرات زیادی کرد که قابل قیاس با گذشته نبود. نکته ای که در اینجا مغفول باقی می ماند، لمپنیزمی بود که مسعود با کمک «مهوش سپهری و فهیمه اروانی» از سال 1376 در مناسبات مجاهدین جاری کردند و برآیند آن بکارگیری واژه های زشت در نشست های مختلف به صورت امری رایج بود که هیچ حرمتی در بین اعضای مجاهدین نگه نمی داشت. اقدامی که کاملاً عمدی و هدفدار در راستای ایجاد اختلاف بود تا هیچکس به دیگری اعتماد نداشته باشد و محفل های دوستانه شکل نگیرد و همه متمرکز بر احترام و عشق روی مسعود رجوی باشند و وی بر همه حکومت کند.</p>
<p>آخرین بند از این فصل، برخی توصیفات است که مسعود برای برچیدن هر بهانه از سوی افراد ردیف کرد. در واقع نگاه مسعود به مجاهدین، نگاه یک برده دار به بردگان بود: وظیفه برده، بیگاری دادن از ابتدا تا انتهای عمر است. هیچ شکوه و شکایتی نباید داشته باشد. بازنشستگی و مرخصی حق او نیست و دستمزدی هم بابت کارهایش دریافت نمی کند و اگر بیمار شد، کار تعطیل نمی شود مگر اینکه زیر بار کارها بمیرد. آنها حتی اعتقادات شخصی هم نباید داشته باشند و ایدئولوژی آنها همان چیزی است که برده دار بدان معتقد است… بند 30 دقیقاً همین ایده را به مجاهدین تحمیل می کرد که نگاهی به آن در این مبحث کافی است و در فصل های بعد توضیحات بیشتری خواهم داد چون با بندهای حیرت آوری مواجه می شویم که خاص بودن ایدئولوژی مسعود را به نمایش می گذارد.</p>
<h3>فصل پنجم</h3>
<p>در فصل پنجم که مسعود آنرا «تطهیر و انقلاب» خواند، تأکید بر این است که همه افراد باید توسط «انقلاب مریم» به مدارج «صد صد» برسند و پا به مرحله «تطهیر» بگذارند. وی انقلاب مریم را ملاک طهارت و پاکی ایدئولوژیک مجاهدین می دانست و به جِدّ روی برگزاری نشست های «عملیات جاری» تأکید ویژه داشت. وی به عمد از واژه صد صد استفاده نمود تا آنرا جدا از «صفر صفر» تفسیر کند. مسعود معتقد بود که نباید از این واژه استفاده کرد چون با عبور از مباحث انقلاب مریم، مجاهدین به مدارجی بالا می رسند که باید آنرا صد صد نامید و نه اینکه آنرا به واژه صفر صفر تنزل داد.</p>
<p>مسعود به این نتیجه رسیده بود که هر مجاهد وارد انقلاب نشود، باید نسبت به او تردید کرد. یعنی یک عضو مجاهدین یا به این درجه از خلوص رسیده که رهبری عقیدتی اش توسط مباحث انقلاب مریم بپذیرد، و یا از ابتدا مجاهد نبوده و به ارتش آزادیبخش نفوذ کرده و از «عوامل رژیم» است. به همین خاطر انقلاب کردن را برای هر مجاهدی اجباری می دانست. در همین رابطه، برگزاری عملیات جاری روزانه را یک مرز سرخ عبور ناپذیر بین ارتش آزادیبخش و جمهوری اسلامی قلمداد می کرد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48302 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-4.jpg" alt="نرینه وحشی ، عارضه و رهنمود " width="800" height="464" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-4.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-4-300x174.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-4-768x445.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>وی برای مشروع جلوه دادن سرکوب های جمعی که تحت عنوان «عملیات جاری و غسل هفتگی» به کلیه افراد تحمیل می شد، به تعریف از انسان پرداخت و او را یک موجود اجتماعی نامید که باید مشکلات خود را به صورت جمعی حل کند. به این معنا که مشکلات سیاسی، تشکیلاتی و استراتژیک او در کادر و چارچوب انقلاب مریم و در میان جمع باید حل و فصل شود نه به صورت فردی توسط خودش و یا در نشست خصوصی با مسئولین!. در ادامه همین بحث، جمع مجاهدین را مقصر انقلاب نکردن برخی افراد نامید و خواستار سخت گیری هرچه بیشتر در نشست ها (برای درهم شکستن مقاومت کسانی که نمی خواهند وارد انقلاب شوند) شد. از آنجا که به تجربه دریافته بود فشار و اهانت های بیش از حد باعث مقاومت و دافعه بیشتر می شود، خواست که از چپ روی و راست روی پرهیز شود یعنی نه سیخ و سمبه زائد در کار باشد و نه سازشکاری و ول کردن تضادها. در عین حال گفت که همه افراد باید ظرف مناسب کاری داشته باشند تا فرصتی برای پیدا کردن تناقض و مسئله پیدا نکنند.</p>
<p>در همین مبحث وی اشاره ای به «خاتمی زدگی» داشت که یک اصطلاح پیرامون کسانی بود که پس از مشاهده انتخابات سال 1376 و روی کار آمدن خاتمی، نسبت به نگرشی که در مورد وضعیت مردم داشتند دچار تردید شده بودند و احساس می کردند آنچه طی سال های گذشته راجع به وضعیت مردم در ایران گفته شده، نادرست بوده است، و همین باعث ریزش نیرویی شده بود و حتی برخی اعضای شورای ملی مقاومت نیز استعفا داده بودند که خشم او را برانگیخته بود. فریدون گیلانی، هدایت الله متین دفتری و همسرش مریم از زمره این افراد بودند.</p>
<h3>فصل ششم</h3>
<p>فصل ششم کتاب را می توان مهمترین بخش از دیدگاه مسعود رجوی دانست که به صراحت شیوه های برده داری نوین خودش در اواخر قرن بیستم را به نمایش می گذارد. آنچه در محورهای زیر مشاهده می شود، مجموعه اجبارات برده ساز است که مسعود تحت عنوان «مرزسرخ تشکیلاتی-ایدئولوژیک» به کلیه نیروها تحمیل می کند. وی در ابتدا می گوید هیچکس نباید مادون و ناآگاه نسبت به ضرورت مبارزه ایدئولوژیک (سرکوب هرگونه اعتراض در مناسبات) باشد و در عین حال نباید در مبارزه ایدئولوژیک (انقلاب تحمیلی مریم) احساس عجز و ناتوانی کند وگرنه «آمادگی برای سرنگونی» محقق نمی شود و از درون ضربه می خوریم. (مسعود تلویحاً می گوید که اگر ابزارهای سرکوب انقلاب مریم نباشد، اعضای سازمان بگونه ای در برابر خودش قد علم می کنند که از پاسدار هم خطرناکتر خواهند بود.) در همین رابطه اعتراف می کند که اعضای مجاهدین با تحمیل ها و فشارهای ناشی از انقلاب مریم به سمت بی توجهی به مسائل دینی کشیده شده اند و برای فرار از انقلاب ایدئولوژیک، ادعای لائیک بودن دارند. به همین خاطر تأکید می کند که هیچ مجاهدی حق ندارد بحث لائیک بودن و یا رزمنده شدن داشته باشد (برخی افراد برای فرار از نشست های اجباری عملیات جاری و… درخواست داشتند که تحت عنوان رزمنده در ارتش آزادیبخش بمانند و دیگر اجباری برای مجاهد بودن و عملیات جاری روی آنها نباشد). مسعود بجز 12 نفر که از ابتدای ورود هویت کمونیستی، علی الهی، مسیحی و لائیک داشتند، به هیچکس دیگر اجازه نمی داد از افکار گذشته خودشان عقب نشینی کنند. اینها هم که مسعود به آنها لقب «12 مرد خبیث» داده بود، از آن پس در محیطی مجزا از سایر گردان های رزمی اسکان داده شدند تا شیوه های دیگری برای برخورد با آنها بکار گرفته شود و قاطی افراد دیگر نباشند. محورهای مندرج در این فصل را در زیر آورده ام که بخوبی بیانگر ایجاد سیستم برده داری نوین در مناسبات سازمان مجاهدین توسط مسعود رجوی هستند:</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-48301 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-3.jpg" alt="نرینه وحشی ، عارضه و رهنمود " width="800" height="480" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-3.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-3-300x180.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-32-3-768x461.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>“39- مجاهد بدون شعائر و نماز جز در پذیرش و آموزش نداریم.</p>
<p>40- مجاهد اقساطی و مدت دار با اتمام تاریخ مصرف نداریم.</p>
<p>41- خواهر و برادر مجاهد بیمار فلان بن فلان نداریم هرچند همه نوع مراعات و مراقبت و رسیدگی از بیماران داریم.</p>
<p>42- مجاهد بازنشسته و در حاشیه نداریم.</p>
<p>43- مجاهد ملاقاتی و بند به پدر و مادر و خانواده نداریم.</p>
<p>44- مجاهد پناهنده و دارای تابعیت خارجی و سیتی زن نداریم.</p>
<p>45- طعمۀ بورژوازی و وزارت اطلاعات آخوندی، تکثیر امثال تفرشی و فرستادن بریده به خارجه نداریم و نمی توانیم داشته باشیم.”</p>
<p>همانطور که در محور 39 مشاهده می شود، مسعود همه را موظف به اجرای نماز و شعائر کرد چون بخوبی می دانست اگر کسی شعائر را کنار بگذارد، در ادامه به این بهانه که لائیک یا غیرمذهبی است انقلاب ایدئولوژیک مریم را هم نفی خواهد کرد. لذا نگرانی او از بابت متدین بودن نیروها نبود، بلکه نگران بی ارزش شدن انقلابی بود که به اسم مریم برای سرکوب معترضین و جلوگیری از ریزش نیرو در تشکیلات جاری کرده بود. اگر هم آنرا برای افراد پذیرش مجاز دانست از این بابت بود که یکشبه به کسی که تازه به مناسبات پا گذاشته فشار نیاورد و آنها را به آرامی به سمت اجبارات تشکیلاتی هدایت کند تا از همان ابتدا دچار بریدگی و دافعه نشوند.</p>
<p>در بند 40 اشاره وی به این نکته است که هیچکس نمی تواند بگوید من برای شش ماه یا دوسال به مجاهدین پیوسته ام و اگر کسی قبلاً به صورت قراردادی به مجاهدین پیوسته، بداند که دیگر خبری از درخواست بازگشت نیست (برخی افراد در آستانه عملیات فروغ جاویدان با قراردادهای شش تا یکساله به سازمان پیوسته بودند، و برخی کادرها نیز که در خارج کشور فعالیت داشتند در سال 1375 به این بهانه که چند هفته بیشتر در عراق نخواهند ماند، به قرارگاه اشرف کشانیده شده بودند، و برخی دیگر هم تحت تأثیر شعارهای همه ساله مسعود که وعده سرنگونی دو ساله می داد صبر کرده بودند ببینند چه می شود و بعد تصمیم بگیرند… و حالا مسعود زیرآب تمامی قراردادهای خود را می زد و صراحتاً می گفت تا لحظه مرگ باید در مناسبات بمانید.).</p>
<p>بند 41 اشاره به این نکته است که هیچکس در مناسبات مجاهدین نمی تواند تحت این عنوان که بیماری خاص (قلبی، کلیوی، ریوی، نقص عضو یا سرطان) دارد، ویژه سازی کند و برای خود امتیازی قائل باشد و یا در نشست های سرکوب شرکت نکند. آنها نیز موظف بودند در همان آسایشگاه هایی استراحت کنند که در آن 30-40 نفر می خوابیدند. مسعود معتقد بود که یک مجاهد باید مثل ربات کار کند تا وقتی که از پا بیفتد. در همان دوران برخی اعضای شورای رهبری به کسانی که به بهانه بیماری از رفتن به نشست های سرکوب سرباز می زدند می گفتند: «این باید یک افتخار برای شما باشد که در نشست عملیات جاری شرکت کنید و همانجا بمیرید!، در اینصورت سازمان برای شما یک مراسم تدفین خوب هم برگزار می کند چون در یک عملیات ایدئولوژیک شهید شده اید!».</p>
<p>تبصره کوتاهی هم که در انتهای این بند مشاهده می شود برای بیماری های مسری و عفونی بود که باعث سرایت آن به بقیه نشود. و یا گرفتگی های شدید عضلانی و شکستگی که عملاً چاره ای نبود و یک استراحت کوتاه برایشان در نظر گرفته می شد و دوباره باید به کارهای جاری و یا نشست عملیات جاری برمی گشتند. همانطور که شرح داده بودم، جلوی چشم من یک بیمار تبدار را با سیلی از رختخواب بیرون کشیدند تا به نشست عملیات جاری ببرند!.</p>
<p>بند 42 نیز مشابه بند قبلی و کاملاً روشن است. یک مجاهد هرگز نباید به فکر بازنشستگی باشد چون تا صدسالگی هم می بایست در مناسبات مجاهدین به کار مشغول باشد و کسی مجاز نبود بگوید من پیر و ناتوان شده ام و مرا نادیده بگیرید!. مسعود در اوایل دهه 70 گفت کسی نباید افراد مسن را «پدر و مادر» صدا بزند (تا آن زمان برخی از افراد کهنسال که بخاطر فرزندان خود به مجاهدین پیوسته بودند، از روی احترام با لقب مادر یا پدر صدا زده می شدند. مثلاً پدر واحدی، پدر یعقوب، مادر شایسته و…). از آن پس مجبور بودیم به کسانی که در حد پدر و مادر ما سن داشتند «برادر و خواهر» بگوییم و این مسئله فقط برای ما چندش آور نبود، بلکه برای آن افراد مسن نیز که ما را در حد نوه یا فرزند خود می دیدند دشوار بود. تصور کنید یک مادر 70 ساله باید یک پسر 25 ساله را برادر صدا بزند. استدلال مسعود این بود که اگر به آنها پدر و مادر گفته شود تصور می کنند باید با آنها مثل افراد سالخورده رفتار شود!… با اینحال خیلی زود این حرکت حرمت شکنانه به پایان رسید و کسی این ضابطه را رعایت نکرد.</p>
<p>در بند 43 مسعود صراحتاً جوان تر ها را هدف قرار می داد. یعنی کسانی که پدر یا مادرشان مجاهد بودند و هر از گاهی دوست داشتند به دیدار آنها بروند. مسعود انجام این کار را برای آنها ممنوع کرد. اگر قبلاً چندماه یکبار این افراد که تحت عنوان میلیشیا شناخته می شدند حق داشتند به نزد والدین بروند، از این پس دیگر چنین مجوزی نداشتند. این دستور، نشان از یک نگرانی از سوی مسعود داشت. چون دیدارها باعث می شد که نهاد متلاشی شده خانواده برای ساعاتی به هم وصل شود و مسعود می ترسید که در اعماق قلب آنها دوباره یک عاطفه پنهان شکل بگیرد.</p>
<p>درست چند سال پس از تدوین این قوانین ضد انسانی، مریم رجوی مدعی شد که دولت عراق اجازه دیدار پدر و مادرها با فرزندانشان در قرارگاه اشرف را نمی دهد!. این در حالی بود که صدها تن از خانواده ها که با سختی بسیار، خطر سفر به عراق را پذیرا شده بودند تا پس از ده ها سال عزیزان خود را ملاقات کنند، بدستور مریم رجوی مورد اهانت و هجوم چماقداران قرار می گرفتند و همزمان به آنها «خانواده الدنگ» گفته می شد، به سمت شان سنگ و تیر پرتاب می کردند. این خانواده ها گاه به مدت چندین روز در گرم ترین فصل سال منتظر یک دیدار ساده با والدین یا فرزندان خود می ماندند. خشونت و ارعاب مجاهدین در حق ده ها مادر و پدر سالخورده، پلیس عراق را به شگفتی واداشته بود.</p>
<p>مسعود از در کتاب خود از مجاهدین می خواست که هرگز به والدین خود فکر نکنند و «دربند» پدر و مادر نباشند، اما تا ابد «در بند و زنجیر» خودش باقی بمانند. طی سالیان دراز برخی از هموطنان تحت تأثیر نمایش های حقوق بشری مریم رجوی، هیچ اطلاعی از آنچه در اشرف گذشته بود نداشتند، سازمان های حقوق بشری نیز هیچگاه تلاش نکردند در برابر ادعاهای مریم بپرسند که خودش با خانواده ها چه برخوردی داشت. آنچه در کتاب مسعود رجوی قید شده بود، بخوبی آشکار می کند در زندان های سازمان مجاهدین چه بر سر معترضین می آوردند و چطور با ابزارهای سرکوب از آنان می خواستند که جز عشق به مسعود و مریم به چیزی دلبسته نباشند.</p>
<p>بند 44 کتاب اشاره به کسانی داشت که تابعیت یک کشور خارجی داشتند. در مبحث «سیتی زن» شرح دادم که چگونه مسعود افرادی که دارای شهروندی کشورهای غربی بودند را وادار کرد با نوشتن یک نامه، انصراف خود را از حق پناهندگی یا شهروندی ابلاغ کنند و بعد این نامه را به سازمان بدهند تا از طریق وکلای خود آنرا به وزارت کشور مربوطه برساند. پس از چند ماه، در این بند صراحتاً می گفت که در مناسبات مجاهدین کسی نباید تابعیت خارجی داشته باشد. با اینکار، مسعود تمامی پل های پشت سر افراد را به اجبار تخریب می کرد تا راهی برای بازگشت نداشته باشند و اگر روزی آنها را بخاطر بریدن از تشکیلات تحویل استخبارات صدام داد، هیچ حمایتی از سوی کشورهای ذیربط نداشته باشند.</p>
<p>در آخرین بند این فصل، مسعود در مورد «طعمه» سخن می گوید و اشاره می کند که «فرستادن بریده به خارج کشور» نداریم. البته در اولین نشست سرکوب همگانی که سال 1374 برگزار شد (و در مبحث « نشست حوض » به آن اشاره داشتم)، مسعود به صراحت گفته بود که از این پس، سیاست «مشت آهنین» را دنبال خواهم کرد و هیچکس را به خارج نخواهم فرستاد. آن زمان بحث کلامی بود و در عمل هم پیاده شد، ولی در اینجا مسعود داشت تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم را در یک کتاب تدوین می کرد و به آن رسمیت و عینیت می بخشید.</p>
<p>ادامه دارد…</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48298">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48298/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۲</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48207</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48207?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 04 Dec 2021 11:00:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[بخشعلی علیزاده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=48207</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق که هم اکنون ساکن ایران است در گفتگویی با مسعود خدابنده خاطرات خود را از جنگ و اسارت تا آزادی و بازگشت به وطن مرور می کند. او در قسمت اول خاطراتش از فرایندهای رفتن به سربازی، اتفاقات خط مقدم، نحوه اسارت در جبهه به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48207">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۲</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای بخشعلی علیزاده از اعضای جداشده از سازمان مجاهدین خلق که هم اکنون ساکن ایران است در گفتگویی با مسعود خدابنده خاطرات خود را از جنگ و اسارت تا آزادی و بازگشت به وطن مرور می کند. او در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48157">قسمت اول</a> خاطراتش از فرایندهای رفتن به سربازی، اتفاقات خط مقدم، نحوه اسارت در جبهه به دست نیروهای بعثی و انتقال به کمپ اسرای صدام حسین و شرایط اسرا در عراق سخن گفت.</p>
<p>آقای علیزاده در قسمت دوم ، صحبت های خود را با رسیدن خبر ورود مسعود رجوی به بغداد و ملاقات رسمی با صدام حسین شروع کرد. ایشان در مورد وضعیت اسرا بعد از ورود نیروهای صلیب سرخ مطالبی بیان کرد و سپس به ترفندهای سازمان برای جذب نیرو از میان دانشجویان و نیروهای کار خارج کشور و همچنین جذب نیرو از میان اسرا بعد از شکست در عملیات فروغ جاویدان پرداخت. سپس به نحوه جذب و انتقال خود و دیگر اسرا به کمپ اشرف و شرایط اسرا در کمپ های سازمان پرداخت. او این بخش را با توضیحاتی در رابطه با حمله صدام حسین به کویت و تغییر در شرایط عراق به پایان برد.</p>
<audio class="wp-audio-shortcode" id="audio-48207-7" preload="none" style="width: 100%;" controls="controls"><source type="audio/mpeg" src="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-2.mp3?_=7" /><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-2.mp3">https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-2.mp3</a></audio>
<p><a href="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-2.mp3">برای دانلود اینجا را کلیک کنید.</a></p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-45862 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-9.jpg" alt="بخشعلی علیزاده" width="800" height="488" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-9.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-9-300x183.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Alizade-Bakhshali-9-768x468.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/48207">خاطرات بخشعلی علیزاده &#8211; قسمت ۲</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/48207/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="https://dla.nejatngo.org/Media/Defectors/Audio/Alizadeh-202112-2.mp3" length="44729990" type="audio/mpeg" />

			</item>
	</channel>
</rss>
