<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت حقیقت مانا</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-حقیقت-مانا</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 04 Aug 2025 07:08:16 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>سایت حقیقت مانا</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-حقیقت-مانا</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>دختر جوانی به نام سمانه بزرگانفر در تشکیلات مریم رجوی در آلبانی خودکشی کرد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62221</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62221?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 12 Oct 2024 11:10:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سمانه بزرگانفر]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=62221</guid>

					<description><![CDATA[<p>پدیده خودکشی و مرگ در ایدئولوژی توحیدی؟ وتشکیلات رهبری عقیدتی؟ &#8230;«من در این ایام،مرگ او را از کجا باورکنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم، مرگ نیست&#8230;» فریدون مشیری سوال اساسی از آقای رجوی و مریم اینجاست! که چرا در یک سازمان مدعی موحّد و انقلابی و اسلام [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62221">دختر جوانی به نام سمانه بزرگانفر در تشکیلات مریم رجوی در آلبانی خودکشی کرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پدیده خودکشی و مرگ در ایدئولوژی توحیدی؟ وتشکیلات رهبری عقیدتی؟<br />
&#8230;«من در این ایام،مرگ او را از کجا باورکنم<br />
صحبت از پژمردن یک برگ نیست<br />
فرض کن مرگ قناری در قفس هم، مرگ نیست&#8230;» فریدون مشیری</p>
<p>سوال اساسی از آقای رجوی و مریم اینجاست! که چرا در یک سازمان مدعی موحّد و انقلابی و اسلام دمکراتیک و بردبار! باید شاهد خودکشی باشیم؟!.</p>
<p>سوال این است که چرا باید آمار خودکشی در درون تشکیلات مجاهدین، به نسبت آمار خودکشی در ایران تحت حاکمیّت رژیم ولایت فقیه بیشتر باشد؟!.</p>
<p><strong>۱ -سمانه بزرگان فر</strong><br />
در مرداد۱۳۹۴خبر مرگ دختر۲۳ساله ایی از سازمان مجاهدین در آلبانی به دستم رسید. آقای فلوری کارمند وزارت کشورآلبانی به یکی از جداشدگان گفته بود:«چند روزپیش یک دختر۱۹ساله درمجاهدین خود کشی کرد.)»آقای فلوری سن این دختررا۱۹ساله عنوان کرد)<br />
امّا سازمان هیچ خبر و اطلاعیه ای درباره مرگ سمانه بزرگانفر در سازمان نداده است؟ حتّی درآلبانی هیچ مراسمی برای او برگزار نکردند.<br />
و در سایت مجاهدین هم برخلاف نمونه های دیگر مبنی بر مرگ بر اثر بیماری، خبری درج نشد، و از این مرگ، بی سر و صدا گذشتند.<br />
سمانه بزرگان فر، دختر <strong>ایرج بزرگانفر</strong> است که پس ازسرنگونی صدام به اشرف آمدند. ایرج در اشرف هرگز وارد مناسبات تشکیلاتی(حرفه ایی) سازمان نشد.</p>
<p>من در سال90 برای اولین بار او را در موزه شهدا در اشرف دیدم. تعجّب کردم که چرا تاکنون او را ندیده ام؟. ایرج را از چهره اش شناختم که از خانواده بزرگانفر است. برادرش غلام رضا بزرگان فر در گوهردشت بعد از سالهای انفرادی۶۱تا۶۳، در سال۶۳ در سالن۱۷ با هم همبند و از دوستان صمیمی بودیم. ویژگی این خانواده فروتنی و تواضع وخاکی بودن آنها است. این در چهره ٔ تمامی<br />
اعضای این خانواده موج می زند، ازجمله ایرج بزرگان فر. با ایرج درباره قتل عام و غلامرضا صحبت کردم. آنجا فهمیدم که ایرج در تشکیلات سازمان نیست. او هم گفت اوّلین بار است که تو را می بینم!. از اعضای خانواده او چند نفر در تشکیلات مجاهدین هستند از جمله علی بزرگان فر و برادر بزرگتر او.</p>
<p>پس از اینکه فرید فالحی ازسازمان جدا شد او به من گفت:«ایرج وارد تشکیلات سازمان نشد&#8230; و در خارج از مناسبات تشکیلاتی زندگی می کرد.<br />
دخترش سمانه هم در تشکیلات نبود و مخالف ماندن در تشکیلات و خواستار جدایی ازسازمان بود.»</p>
<p>در ۱۸ مرداد ۹۶ اطلاعات جدیدی کسب کردم.«ظ-ی»که ازاعضای قدیمی سازمان است وازسازمان جدا شده، درکافه کنارمیدان زاگوزی درتیرانا با هم صحبت کردیم.</p>
<p>وقتی درباره سمانه پرسیدم، گفت:«سمانه بزرگانفر دخترنوجوانی بودکه توسط خانواده اش به سازمان آورده شد ( پس ازسرنگونی صدام)</p>
<p>سمانه و چند دختر دیگر در تشکیلات سازمان نبودند، امّا همان لباس های ارتش را می پوشیدند و یک خواهری بنام مریم مسئول آنها بود. آنها دریک مجموعه (آسایشگاه) جدا ازتشکیلات بودند. سمانه بیماری عصبی گرفته بود و حتی مادرش رامی زد!. سمانه را هم مسئولین سازمان گفتند که: مُرد. (من اطلاعاتی که ازسمانه داشتم را به اودادم و&#8230;) و اوگفت:«خودکشی بوده و او را در قبرستانی در نیم ساعتی پایگاه مفید خاک کردند.» شب آدرس قبرستان را از دوستم آقای«ظ-ی»گرفتم و با تاکسی به آنجا رفتم. آنروز عصر افراد تشکیلات سازمان در خیابان منتهی به قبرستان در حال ورزش و دویدن بودند. و به دلیل حضور آنها نتوانستم عکس و فیلم خوبی بگیرم. زیرا نمی خواستم سازمان متوجّه کار من شود! تا زمان مشخص آن که بخواهم همه حقایق را افشا کنم!.</p>
<p>بار دوّم یک روز قبل از اینکه از آلبانی خارج و به آلمان بیایم، به قبرستان رفتم و عکس و فیلم از قبرستان گرفتم و از همان کنار سنگ مزار سمانه خطاب به رجوی و مریم گفتم: «چرا دخترجوانی مثل سمانه باید در تشکیلات شما خودکشی کند؟.هرکجا که باشید من دنبالتان می کنم و باید پاسخ این جنایات را بدهید، من همه حقایق را به مردم میگویم.» متاسفأنه فیلم ها در ارسال از طریق وایبر به خواهرم در کانادا خوب دانلود نشده بود، چون به دست من نرسید.</p>
<p>همچنانکه گفتم سازمان هیچ خبرو اطلاعیه ای درباره مرگ سمانه بزرگانفر نداده است وحتّی درآلبانی،هیچ مراسمی برای او برگزارنکردند. و درسایت مجاهدین هم برخلاف نمونه های دیگرمبنی بر مرگ بر اثر بیماری، یا&#8230;خبری یا برنامه ویدئوی نداشته است. ومریم رجوی نیزدراین مورد خاص خفقان گرفته و از یک اطلاعیه کلیشه ای نیز خودداری کرد!</p>
<p>اگرچه برای میرزا آقاپاک نیّت یک سیاه نامه ای تحت عنوان پیام منتشرکردند، اما مریم رجوی ازاین مرگ وخودکشی، بی سرو صدا گذشت.</p>
<p>آقا و خانم رجوی!<br />
در تشکیلات شما چه می گذرد که دختر ۲۳ساله، در بهشت روی زمین شما که مدعی هستید:«اشرف»است! دچار بیماری های عصبی و روانی می شود؟ چه برسر این دختر آورده اید که دست به خودکشی زده است؟. چرا هیچ خبر و اطلاعیه و مراسم ترحیم و نوار ویدئویی از مراسم و زندگینامه او منتشر نشده و در سکوت مطلق، از این مرگ گذشتید؟.</p>
<p>آقا وخانم رجوی!<br />
رهبری اپورتونیسم!<br />
چرا خودکشی ها راپنهان می کنید؟ چرا &#8220;شهید&#8221; می نامید؟<br />
شرم آورنیست پس از چنین مرگی و چنین سکوت و خفقان گرفتنی! برسنگ مزار او چنین آیه ایی نوشته اید؟<br />
آقای رجوی! شما که همه اعضا را به دلیل قرآن خواندن اپورتونیسم می دانستید و این حق انحصار شما بود که سه روز اوّل نشست ها قرآن بخوانید و تفسیر کنید!، معنی آیه ای که برسنگ قبر سمانه بزرگانفر نوشته شده است را نمی دانید و نمی فهمید؟<br />
اپورتونیسم که شاخ دم ندارد؟ همین است!. ونقش آرم سازمان برسنگ مزار کسی که از فشارها و اذیّت و آزارهای تشکیلات تحت رهبری شما خودکشی کرده، نیز اپورتونیسم است!</p>
<p>خانم مریم رجوی!<br />
جواب بده!:<br />
چرا در زیر سن قانونی به عضویت ارتش آزایبخش درآمد؟<br />
چرا مرگ او را مخفی کردید و هیچ اطلاعیه ای از مجاهد شهید!!هم ندادید؟<br />
چرا دختر جوانی در تشکیلات شما دیوانه و روانی گشت؟<br />
چرا برسنگ قبر این خودکشی (رجوی درتشکیلات آن را لاشه متعفن می نامد)، شهادت و مجاهد شهید نوشته شده است؟</p>
<p>جواب بده!<br />
چه بر سر این دختر جوان ۱۹ یا ۲۳ ساله آوردید که در اوج جوانی، مرگ و خودکشی را انتخاب کرد؟<br />
آیا مرگ و خودکشی سمانه بزرگانفر هم ساخته و پرداخته یک فرد و ذهن روانپریش(سیامک نادری) است؟<br />
آیا سمانه هم«روانپریش»بود. ودر ردیف سایر سمانه هایی که خودکشی کردند؟<br />
چرا در مجاهدین آمار خودکشی۵تا۱۰برابر بیشتر از خودکشی در رژیم آخوندی است؟</p>
<p>خانم رجوی و رهروی پاکباز!<br />
اگرجرأت دارید، با افتخار تمام، لیست خودکشی ها (واین لاشه های متعفن) را ، در اختیارمردم وسه نسل بگذارید!<br />
حقیقت مانا، چیزی نیست که بتوان با دروغ ودغل و فحاشی، سد و پرده استتار درمقابلش بکشید!<br />
بفرمایید این اینترنت &#8230; واین شما، مردم، افکار عمومی و دادگاه مردم وجدان بشری!<br />
من هنوزپایبندم که شما را به تهران ببرم!<br />
می برم جوادیه، یاخجی آباد، سه راه آذری، مهرآباد جنوبی و&#8230; تاهم محلّی ها وهمسایه های سمانه در نازی آباد تف به صورت شما بیندازند!.<br />
شما هنوزخشم مردم را ندیده اید.</p>
<p>خانم رجوی!<br />
لیست خودکشی اعضا و سمانه های دیگر درتشکیلات را، اگر روزی تنها یک اسم و یک خودکشی را هم، در سایت حقیقت مانا بگذارم، بیش از 70روز باید صفحه اول را با مرگ و خودکشی در تشکیلات مهرتابان و مادر ایدئولوژیک به رنگ سیاه آذین کنم!.<br />
این چه سرنوشت و نکبت سیاهی است که شما چنین بردبارانه؟ طالع حس آن شدید؟</p>
<p>رجوی می گوید:«مأموریت خمینی انهدام انقلاب بود و به اعتماد مردم خیانت کرد&#8230;.»خانم رجوی بیلان زندان، شکنجه، قتل وسر به نیست کردن وهمچنین قلاده ی انقلاب ایدئولوژیک برده ساز ولایت عقیدتی برروح وروان اعضا که بسا دهشتناک تراز کشتن و شکنجه&#8230; است را، به مردم ارائه دهید!.</p>
<p>آقا وخانم رجوی!<br />
هیچ راهی برای ما نگذاشتید، جز بیان حقیقت به مردم و افکار عمومی. این جرم من نیست که درباره شما و فساد و جنایتتان صحبت میکنم. این جرم شماست که یک اپورتونیسم منحط و خودشیفته را به مردم و مقاومت تحمیل کردید&#8230;</p>
<p>سیامک نادری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/62221">دختر جوانی به نام سمانه بزرگانفر در تشکیلات مریم رجوی در آلبانی خودکشی کرد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/62221/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا سازمان مجاهدین در ارتباط با موضوع کودک سربازان بجای پاسخگوئی، از شفافیت فرار می کند؟</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59208</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59208?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Mar 2024 07:12:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=59208</guid>

					<description><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین در وحشت از تاثیرات سیاسی- اجتماعی و پیامدهای حقوقی احتمالی فیلم &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221;، چند هفته است به روش های مختلف در ضدیت با این فیلم و در ضدیت با آزادی بیان و سینمای آزاد، وابستگان و نیروهای خودش را به اسامی مختلف وارد صحنه کرده و به نام آنها اطلاعیه صادر می [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59208">چرا سازمان مجاهدین در ارتباط با موضوع کودک سربازان بجای پاسخگوئی، از شفافیت فرار می کند؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین در وحشت از تاثیرات سیاسی- اجتماعی و پیامدهای حقوقی احتمالی فیلم &#8220;کودکان کمپ اشرف&#8221;، چند هفته است به روش های مختلف در ضدیت با این فیلم و در ضدیت با آزادی بیان و سینمای آزاد، وابستگان و نیروهای خودش را به اسامی مختلف وارد صحنه کرده و به نام آنها اطلاعیه صادر می کند. آخرین نمونه انتشار اطلاعیه ای در سایت مجاهد با عنوان “بیانیه جوامع ایرانیان شامل ۲۷۹ انجمن، جامعه و تشکل ایرانی در کشورهای مختلف جهان هواداران مجاهدین و پشتیبانان شورای ملی مقاومت ایران” می باشد.</p>
<p>بیانیه فوق در مخالفت با بیانیه حمایت از آزادی بیان و نمایش مستند بچه‌های کمپ اشرف در جشنواره سالیانه فیلم گوتنبرگ صادر شده است. این بیانیه را طیف قابل توجهی از افراد و شخصیت هائی با گرایش های مختلف فکری و سیاسی امضا کرده بودند. افرادی که مسئله آنها دفاع از آزادی بیان و حمایت از سینمای آزاد بود. اطلاعیه مجاهدین در حمله به این افراد آنها را &#8220;مزدوران وزارت اطلاعات&#8221; خطاب می کند. اتهام زدن هائی بی پایه و اساس و عاری از هر گونه منطق و استدلال که هر بار تکرار شده و نشان می دهد که این سازمان چطور با فکر و اندیشه آزاد ضدیت دارد.</p>
<p>در واقع یکی از ویژگی های نیروهای توتالیتر، ایجاد تظاهرات و درگیری و ایجاد هرج و مرج با استفاده از سیاهی لشکرهای خود به نام “مردم، خلق، امتِ حزب الله” و … می باشد. پیراهن قهوه ای های هیتلر (Sturmabteilung auch bekant als Braunhemden) و پیراهن سیاهان موسولینی (Schwarzhemden) شناخته شده ترین این نمونه ها در فرهنگ سیاسی عصر حاضر می باشند. نیروهائی که به “فاشیست” معروف بودند. کار و مسئولیت این نیروها آن بود که هر جا لازم شود به اسم “مردم” حاضر شده و مخالفین را سرکوب و حذف کنند. جو رعب و وحشت بیافرینند .</p>
<p>سازمان مجاهدین به جای ضدیت با موضوع کودک سربازانِ سابق در این تشکیلات و به جای تهدید یا صدور انواع اطلاعیه و انجام مصاحبه های گوناگون و به جای تولید کلیپ های فرمایشی- سفارشی، می تواند بطور رسمی گزارشی در مورد این موضوع منتشر کرده و از جمله به سؤالات زیر پاسخ داده  و پس از آن در یک نشست رسمی خبری که همه خبرنگاران آزاد بتوانند در آن شرکت کنند، به پرسش های آنها پاسخ دهد. گزارش سازمان مجاهدین باید از جمله به این پرسش ها پاسخ دهد:</p>
<p>– دقیقا چه تعداد کودک از عراق به کشورهای دیگر فرستاده شدند، در چه سنی، در چه تاریخی، به کدام کشورها فرستاده شدند؟</p>
<p>– این کودکان در کجا یا نزد چه کسانی زندگی می کردند و الان کجا هستند؟</p>
<p>– رابطه این کودکان که به کشورهای دیگر فرستاده شده با پدر و مادرشان و رابطه پدر و مادرها با فرزندانشان چگونه بود. آیا با همدیگر از طریق نامه یا تلفن تماس داشتند، اگر نه، چرا؟</p>
<p>– چند نفر از این کودکان اقدام به خودکشی کردند، چرا، وضعیت سلامتی آنها پس از اقدام به خودکشی چگونه شد؟</p>
<p>– چند نفر از این کودکان از خانه فرار کردند، دچار آسیب های روحی شده یا به بزهکاری کشیده شدند؟ چرا؟</p>
<p>–  چند نفر از این کودکان به عراق بازگردانده شدند، در زمان بازگشت به عراق چند سال داشتند، چند نفر به سربازگیری کشیده شده یا به ارتش آزادیبخش مجاهدین “پیوستند”، چند نفر از این کودکان “پیوسته” به ارتش آزادیبخش، کشته شده یا فوت شدند- چرا و چگونه، چند نفر دوباره به کشورهای اروپائی- آمریکائی بازگشتند- چگونه؟</p>
<p>– چرا پس از اعلام آتش بس رسمی در تاریخ ۲۳/۱/۱۳۷۰ برابر با ۱۲/۰۴/۱۹۹۱، این کودکان به عراق و نزد پدر و مادرانشان بازگردانده نشدند؟</p>
<p>– اگر هدف از فرستادن کودکان به خارج از عراق نجات جان آنها از بمباران بوده است، چرا پس از اعلام آتش بس رسمی در تاریخ ۲۳/۱/۱۳۷۰ برابر با ۱۲/۰۴/۱۹۹۱ فرستادن کودکان به خارج از عراق همچنان ادامه داشته است؟ ۳۲۲ نفر از این کودکان پس از پایان حمله های ائتلاف به عراق، اعزام شدند، چرا؟ آن زمان جنگ دیگر تمام شده بود.</p>
<p>– این کودکان ابتدا از عراق به اردن و سپس از اردن به کشورهای مختلفی اروپائی اعزام و از آنجا به دیگر کشورها فرستاده شدند. اگر واقعا قصد سازمان مجاهدین نابودی ساختار خانواده نبوده است، می توانست این کودکان را در کشور پادشاهی اردن نگهداری کند و نیازی به اعزام آنها به کشورهای اروپائی نبود. در آن زمان سازمان مجاهدین روابط بسیار دوستانه و نزدیکی با حکومت پادشاهی اردن داشت. این کودکان می توانستند در اردن نگهداری و پس از اعلام آتش بس و پایان جنگ، به نزد خانواده خود در عراق برگردانده شوند.</p>
<p>– چرا سازمان مجاهدین بعد از بیش از سه دهه در مورد این کودکان گزارش منتشر نکرده است تا مشخص شود بر آنها چه گذشته و امروز کجا هستند و چگونه زندگی می کنند؟</p>
<p>در صورت طفره رفتن سازمان مجاهدین از این راهکار ساده، یعنی انتشار گزارش در مورد کودکانی که از خانواده جدا کرده است و بجای پاسخ به پرسش های فوق و در صورت عدم برگزاری کنفرانس مطبوعاتی با حضور خبرنگاران آزاد، مشخص می شود تمام اقداماتی که این سازمان در ضدیت با موضوع کودک سربازان انجام می دهد صرفا برای گمراه کردن افکار عمومی و با هدفِ در رفتن از روشن شدن حقیقت و  فرار از پاسخ به مسئولیتش می باشد. در واقع دلیل اصلی سازمان مجاهدین از باز کردن راه های فرعی برای حاشیه سازی در مورد کودک سربازان، آن می باشد که این سازمان بهتر از هر کسی می داند، شفافیت در مورد این موضوع و کشیده شدن آن به رسانه های آزاد می تواند زمینه اقدامات حقوقی در کشورهای دمکراتیک بر علیه این سازمان را فراهم کند. موضوعی که می تواند پیامدهای بسیار جدی حقوقی – سیاسی با خود به دنبال داشته باشد. از همین روست که سازمان مجاهدین تلاش می کند صدای مخالفان را خاموش کرده یا با اتهام زنی مانع از فعالیت آنها شود.</p>
<p>حنیف حیدر نژاد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/59208">چرا سازمان مجاهدین در ارتباط با موضوع کودک سربازان بجای پاسخگوئی، از شفافیت فرار می کند؟</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/59208/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گزارش و تحلیل حنیف حیدرنژاد از اکران مستند کودکان کمپ اشرف</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58603</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58603?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Feb 2024 06:42:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<category><![CDATA[مستند کودکان کمپ اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=58603</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز چهارشنبه 31 ژانویه 2024 فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221; در جشنواره سالیانه فیلم گوتنبرگ در سوئد به نمایش در آمد. کارگردان این فیلم سارا معین می باشد. در این فیلم سرنوشت دو زن و دو مرد ایرانی به تصویر کشیده شده است. این چهار نفر امروز در آغاز یا در میانه چهل سالگی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58603">گزارش و تحلیل حنیف حیدرنژاد از اکران مستند کودکان کمپ اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز چهارشنبه 31 ژانویه 2024 فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221; در جشنواره سالیانه فیلم گوتنبرگ در سوئد به نمایش در آمد. کارگردان این فیلم سارا معین می باشد. در این فیلم سرنوشت دو زن و دو مرد ایرانی به تصویر کشیده شده است. این چهار نفر امروز در آغاز یا در میانه چهل سالگی عمرشان هستند و در سوئد زندگی می کنند. این افراد کودکی خودشان را در مناسبات سازمان مجاهدین خلق در عراق گذرانده بودند زیرا پدر و مادرشان اعضای این سازمان بودند.</p>
<p>سازمان مجاهدین در سال ۱۳۶۹ و آغاز دهه ۷۰ خورشیدی/ آغاز دهه ۹۰ میلادی، صدها کودک که در قرارگاه ها و پایگاه های این سازمان در عراق ساکن بودند را از پدر و مادرشان جدا و آنها را از عراق به کشورهای مختلف فرستاد. تعداد این کودکان بین ۷۰۰ تا ۹۰۰ نفر برآورده می شود. سازمان با این اقدام، کودکان را از پدر و مادر محروم و بنیاد خانواده را نابود کرد. سازمان مجاهدین در مورد سرنوشت این کودکان هیچگاه هیچ گزارشی منتشر نکرده و از وضعیت بسیاری از آنها اطلاعی در دست نیست. فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221; بر اساس داستان زندگی این چهار نفر، به سرنوشت همین کودکان اختصاص دارد.</p>
<h3>واکنش سازمان مجاهدین خلق</h3>
<p>سازمان مجاهدین خلق در اطلاعیه ای با امضای شواری ملی مقاومت و با عنوان &#8220;نمایش ابلهانه با مزدوران وزارت اطلاعات آخوندها در باره کودکان کمپ اشرف در سوئد&#8221; به تاریخ 31 ژانویه 2024، یعنی همان شب نمایش فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221;، خشم و عصبانیت خود نسبت به این مستند را با الفاظ و کلماتی مشمئز کننده به نمایش گذاشت. سازمان مجاهدین بجای مسئولیت پذیری و پاسخگوئی و بجای پرداختن به موضوع و محتوای فیلم و پاسخ دادن به فاکت ها و اسناد و بجای پرداختن به گفته های چهار نفری که این مستند به سرنوشت آنها پرداخته، به اتهام زنی کور و بی پایه و اساس برعلیه این چهار نفر پرداخته و با آسمان و ریسمان کردن و بافتن هر چیز بی ربطی به هم، واکنش نشان داده است. به این نمونه ها توجه کنید: &#8220;یک فقره فیلم‌سازی ابلهانه، چهار مزدوربچه‌ٔ لو رفته&#8230; که در خدمت اطلاعات آخوندها به چریدن مشغول هستند، نمایش وزارتی و بازیگران روحوضی&#8221;.</p>
<p>منطق حاکم بر سازمان مجاهدین خلق و روشی که این سازمان از آن استفاده می کند: مسئولیت ناپذیری، عدم پاسخگوئی، اتهام زنی بی پایه و اساس، دروغ و فریبکاری، مظلوم نمائی، ترور شخصیت، تهدید، عدم تحمل هرگونه دگراندیش یا نقد، سرکوب هر نوع مخالفت و. &#8230; سازمان مجاهدین برای پیشبرد این روش ابزار مختلفی در اختیار دارد، از جمله: رسانه های مختلف رادیو- تلویزیونی، شبکه های اجتماعی در اینترنت، لشکر سایبری، تیم های هوچی گر و حزب الهی که جان نثار رهبر بوده و وظیفه به هم زدن جلسات را به عهده دارند و&#8230;</p>
<p>سازمان مجاهدین خلق با هوچی گری، ترور شخصیت و اتهام زنی به دست اندرکاران فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221; دو هدف مشخص را دنبال می کند، اول: ترساندن افراد دیگری است که ممکن است بخواهند از لاکِ سکوتِ سالیان دراز بیرون آمده و بخواهند در مورد حقایق پنهانِ درونی سازمان مجاهدین خلق لب به سخن باز کنند، بویژه زنان و کودکان سابق که در قرارگاه اشرف بوده اند.<br />
دوم: ترساندن افرادی که به حقایق پنهان در درون سازمان مجاهدین علاقمند بوده و می توانند از طریق رسانه ها، مصاحبه یا فیلم و مستند سازی روی این موضوع کار کرده و توانائی آن را دارند که این موضوع را در ابعاد وسیع تری در صحنه افکار عمومی به نمایش بگذارند.</p>
<h3>روشنگری و دادخواهی</h3>
<p>فیلم مستند &#8220;بچه های قرارگاه اشرف&#8221; گامی است در جهت روشنگری که ایرانیان و جهانیان با ماهیت فریبکار و ضد انسانی سازمان مجاهدین خلق آشنا شوند. این فیلم در حد محدودی پرده از حقایق پنهان در درون سازمان مجاهدین که این سازمان از علنی شدن آنها جلوگیری می کند برمی دارد. این مستند بر اساس سرنوشت کودکانی که کودکی و خانواده آنها از آنها گرفته شده، ساختار فرقه گرایانه و مافیائی سازمان مجاهدین خلق را آشکار می کند.</p>
<p>این فیلم همچنین گامی است در جهت دادخواهی کودکان دیروز که امروز بزگسالانی آگاه هستند، پس از سال های طولانی، سکوت خود را شکسته و به سخن در آمده اند. آنها با اعتماد به نفس برای عبور از دردها و ترامائی که از کودکی در چنگال آن اسیر بوده اند از حقایقی که دیده و تجربه کرده اند سخن می گویند و این، اولین قدم در مسیر طولانی دادخواهی است. کارگردان و تهیه کننده فیلم و بویژه افرادی که این فیلم مستند به زندگی آنها پرادخته است، شایان حمایت و تشویق می باشند.</p>
<p>باید امیدوار بود که این فیلم، دیگر کودکانی که در درون سازمان مجاهدین دچار ضربه های شدید روحی- شخصیتی شده اند را نیز به سخن در بیاورد و الگوئی شود که همه آنهایی که مورد سرکوب قرار گرفته و از حقوق انسانیشان محروم شده اند سکوت را به کنار گذاشته و به دادخواهی بپردازند. به این ترتیب می توان امیدوار بود که ایران آینده از تکرار چنین جنایت هائی به دور بماند. در تصویر بزگ تری، این گامی کوچک در جهت تقویت خودآگاهی و اعتماد به نفس قربانیانی می باشد که به سکوت کشانده شده اند.</p>
<p>حنیف حیدر نژاد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/58603">گزارش و تحلیل حنیف حیدرنژاد از اکران مستند کودکان کمپ اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/58603/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57015</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57015?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Nov 2023 10:33:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه سبدانی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57015</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه سبدانی: ققنوسی که دستانش در دست خودش بود! خلاصۀ بخش اول و دوم: پدر و مادر عاطفه از هواداران سازمان مجاهدین هستند و همراه با فرزندان خود (عاطفه بزرگترین فرزند خانواده است) به اردوگاه اشرف در عراق می روند اما در سال ۱۳۶۹ به دستور مسعود رجوی، کودکان را از پدر و مادرهای خود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57015">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>عاطفه سبدانی: ققنوسی که دستانش در دست خودش بود!</p>
<p>خلاصۀ بخش<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728"> اول</a> و <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043">دوم</a>:</p>
<p>پدر و مادر عاطفه از هواداران سازمان مجاهدین هستند و همراه با فرزندان خود (عاطفه بزرگترین فرزند خانواده است) به اردوگاه اشرف در عراق می روند اما در سال ۱۳۶۹ به دستور مسعود رجوی، کودکان را از پدر و مادرهای خود جدا کرده و به کشورهای مختلف نزد خانواده های هوادار مجاهدین یا محل های اسکان کودکان در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی می فرستند. عاطفه و دو برادر خردسالش به سوئد نزد یکی از خانواده های فعال هوادار مجاهدین در سوئد فرستاده می شوند. عاطفه در بخش اول گفتگو دربارۀ این سفر با جزئیات توضیح می دهد و پرده از اذیت و آزارها و زندگی خود و برادرانش تحت خشونت این خانواده و نیز فقر تحمیل شده بر آنان برمی دارد. در قسمت دوم این گفتگو، عاطفه از خشونت های جنسی، تجاوز و فشاری که بر او و برادرانش بود می گوید، و اینکه در تمام سالهایی که در آن خانواده زندگی کرده است، اجازۀ تماس با پدر و مادر نداشته و فقط مادرش یک یا دو بار در سال، تلفنی و به مدت پنج دقیقه که این پنج دقیقه تقسیم بر سه می شده، و هر کدام از این سه کودک فقط حدود یک و نیم دقیقه با حضور یکی از اعضای بزرگسال خانواده ای که سرپرستی آنان را بعهده داشته صورت می گرفته. عاطفه سبدانی بتازگی شرح زندگی و دردهای ناشی از دوری از خانواده و خشونت ها، محرومیت ها و تجاوز و آزارهای این خانواده را در کتابی با عنوان &#8220;دستهایم&#8221; یا &#8220;دستهایم در دست خودم&#8221; منتشر کرده است.</p>
<p>ادامۀ گفتگو:</p>
<p><strong>&#8211; قبلا گفتی در سالهایی که در تحت سرپرستی هواداران مجاهدین بودی، به خودکشی فکر می کردی. میشه کمی بیشتر توضیح بدی که چطور تونستی فکر خودکُشی رو کنار بزنی؟</strong></p>
<p>فکر می‌کنم یکی از بهانه های نجات‌بخش من این بود که برادرانم را در کنارم داشتم، بنابراین مجبور شدم زندگی را انتخاب کنم، زیرا نمی‌توانستم آنها را در آن شرایط تنها بگذارم. درضمن، به مادرم هم قول داده بودم که از برادرانم مراقبت کنم. پس در ابتدا به این دو دلیل، تلاش می کردم به هر نحوی شده، زنده و قوی بمانم. اما بعدتر وقتی ۱۹ ساله شدم، برای اولین بار عشق را تجربه کردم. برای اولین بار کسی (همسر آیندۀ من) مرا دوست داشت و مرا آن طور که بودم می دید. اینطور شد که در آن شرایط بسیار سخت و تاریک، او به نجات من آمد.</p>
<p>من از نُه سالگی مورد سوء استفادۀ جنسی قرار گرفتم و در همان سن کم می دانستم که این شخص کاملا بیمار است. فکر کردن به اون روزها مرا ناراحت می کند چون واقعا وحشتناک بود. اما درعین حال، می دانستم که تقصیر من نبود و من به هیچ وجه گناهکار نبودم. خیلی جالب است، چند روز پیش، پستی در اینستاگرام گذاشتم و از این گفتم که دختر پنج ساله ام چقدر برای خودش ارزش قائل ست و چه صادقانه از عزت نفس و احترام به خود حرف می زند و به احساسات خود ارزش میدهد درحالیکه فقط پنج سال دارد. نوشتم ای کاش من هم ذره ای از عزت نفسی که او امروز دارد، در کودکی داشتم. بعد یکی از فالورهایم پاسخ بسیار زیبایی برایم نوشت که واقعاً مرا به فکر فرو برد، و این همان حس خوبی ست که قبلا گفتم در نوشتن برای مردم می گیرم. او برایم نوشت:<br />
&#8220;اما عزیزم، تو هم در کودکی هم خود-آگاه بودی و هم عزت نفس داشتی، تو همان کاری را کردی که برای زنده ماندن لازم است. همانطور که خودت هم گفتی، وقتی به آن متجاوز نگاه می کردی، می دانستی که او بیمار است نه تو. تو بچه بودی و مورد تجاوز، آزار و فشار قرار گرفته بودی و داشتی له می شدی. اما توانستی از جا بلند شوی&#8221;.</p>
<p>من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم چون از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. فکر می کنم همان عزت نفس، خود-آگاهی و ارزش و احترام به خود بود که مرا به اینجا که امروز هستم رساند. بله، من هم ارزش‌های خودم را درک کرده و تلاش می کردم از خودم دفاع کنم، البته نه همیشه. اما می توانم با اطمینان بگویم که همیشه از دیگران دفاع کرده‌ام. برای همین، در نهایت یاد گرفتم که از خودم هم دفاع کنم. فکر می کنم به همین خاطر بود که می خواستم در کنار برادرانم باشم. عشق و عزت نفس، همواره به نوعی در من وجود داشت، گرچه از آن بیخبر بودم.</p>
<p>من هیچوقت دنبال شادی نبودم و فکر نمی کردم اصلا بتوانم شادی را عمیقا احساس کنم. نمی خواستم مثل کس دیگری زندگی کنم. فقط می خواستم یک زندگی عادی داشته باشم در حدی که بتوانم به مردم کمک کنم و خلایی را در زندگی دیگران پُر کنم. روزگاری بود که واقعا نمی دانستم شادی چه حسی دارد، اصلا نمی دانستم، اما به جایی رسیدم که کم کم شادی را تجربه کردم. فکر می‌کنم آنقدر در منتهی الیه شادی زندگی کرده ام که الان نوبت من است که خوشبختی را احساس کنم و حس خوبی به زندگی داشته باشم. همیشه می دانستم راه ها و انتخاب های بهتری هم وجود دارد که می تواند به چیزی بهتر از آنچه من تجربه کرده ام بیانجامد. منظورم اینست که من به هیچ وجه آن نوع زندگی را تایید نمی کردم اما همیشه از بدتر شدن وضعیت و شرایطم هراس داشتم. کسی رو نداشتم که به من دلداری بدهد و بگوید &#8220;اوضاع بهتر خواهد شد، دنیای بهتری هم وجود دارد&#8221;.</p>
<p>در تمام آن سال ها که مورد تجاوز و آزار جنسی قرار داشتم، در درون خودم، در قلبم و عمق وجودم می دانستم که روزی این جنایات را افشا خواهم کرد و از آزارهایی که بر من رفته است حرف خواهم زد؛ و همین تصمیم، مرا تا امروز سرپا نگه داشته است. ایکاش به بچه هامون از همان خُردسالی آموزش بدیم که نباید به کسی قول بدهند که راز مهمی را در دل خود نگه دارند. رازهای کوچک مثل هدیه خریدن برای کسی یا سورپراز کردن خواهر و برادر و از این دست رازداری های کوچک و شاد درست است، اما نه مسائلی که پنهان کردن شان، به کودک آسیب بیشتری می زند. ایکاش بزرگترها در مواجه با مسائل سخت و دشوار، اول از منظر کودکان به مشکلات نگاه کنند و وضعیت آنها را در نظر بگیرند، نه اینکه فقط به مسائل از دید خود و هدف خود نگاه کنند. دیگر اینکه، جرات داشته باشند و از آنچه بر سر آنان رفته، حرف بزنند.</p>
<p><strong>&#8211; می دونم که با بسیاری از رسانه های سوئدی گفتگو کردی. لطفا قدری در این زمینه توضیح بده.</strong></p>
<p>بعد از انتشار کتابم، بازخوردهای بسیار خوبی گرفتم، بازخوردهای فوق‌العاده‌ای که انتظارش رو نداشتم. همچنین می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که وقتی شما زندگی‌نامۀ خودتون رو می‌نویسید، در آغاز خوانندگان بسیار محدودی دارید، و اینکه معمولا زندگی‌نامه‌ها مورد &#8220;ریویو&#8221; یا نقد و بررسی ِ چندانی قرار نمی گیرند. اما روزنامه های جریان اصلی با من مصاحبه کردند و در مجلات و روزنامه های مهمی در سرمقاله های فرهنگی و صفحات اصلی نشریاتی مانند روزنامۀ اخبار صبح(Dagens Nyheter) که یکی از بزرگترین روزنامه های سوئد است منتشر کردند. همچنین، عکس من روی صفحۀ اول روزنامۀ شنبه (Lördagsbilaga) و نیز در صفحۀ فرهنگی این هفته نامه چاپ شد که اتفاق بسیار نادری ست و امتیاز خوبی محسوب می شود. آنها یک صفحه کامل با یک نقد فوق العاده زیبا به من اختصاص دادند، که باید اعتراف کنم اصلا انتظارش رو نداشتم. همینطور نظرات و کامنت های بسیار خوبی هم از سردبیران و هم از خوانندگان دریافت کردم که می گفتند کتابم هم خوب نوشته شده و هم داستان بسیار قوی و تکان دهنده ای دارد که هرگز در مخیله شان نمی گنجید که چنین اتفاقاتی افتاده باشد. البته پیام هایی هم از جداشدگان از مجاهدین گرفتم. همینطور، از خوانندگانی که با بخشی از این کتاب ارتباط برقرار کرده و زندگی خود را در آن دیده بودند. پیام هایی گرفتم که می گفتند این کتاب بسیاری از افکار و احساسات آنها را توصیف می کند که خودشان نتوانسته اند آن را در زمینه های مختلف با کلمات بیان کنند زیرا زندگی شان در فرار و جنگ و گریز گذشته بود. به این معنی که بعضی خوانندگان با همان مسائل و معضلاتی دست بگریبان بودند که در زندگی من اتفاق افتاده است. در مورد بخش های مربوط به آزار جنسی، به عنوان مثال، به غیر از مجاهدین، از دیگر خوانندگانم بازخوردهای فوق العاده خوبی دریافت کردم.</p>
<p><strong>&#8211; آیا تفاوت مشخصی بین نظرات و بازخوردهای خوانندگان ایرانی با خوانندگان سوئدی کتابت وجود دارد؟</strong></p>
<p>بله کاملا. یکی از تفاوت ها این است که خیلی از ایرانی هایی که کتابم را خوانده اند (اگر جداشدگان از مجاهدین را کنار بگذاریم) می گویند &#8220;همیشه می دانستنم که مجاهدین سازمان درستی نیست اما نمی دانستم که مشکل دقیقا چیست. حالا با خواندن این کتاب بالاخره متوجه موضوع شدم&#8221;. در واقع با خواندن کتابم درک درستی از ماهیت این سازمان پیدا کردند. چرا که پیش از این، خیلی ها از مجاهدین جدا شده اند اما فقط برخی ها جرات کردند و در این باره حرف زدند و خیلی ها ترجیح دادند سکوت کنند. البته فقط من نیستم که از تجربۀ خود با مجاهدین می نویسم، با اینحال خوانندگان کتابم توانستند با روش ها و مکانیسم های این سازمان در ارتباط با کودکان مجاهد بیشتر آشنا شوند. همینطور، بازخوردهایی از نسل دوم ایرانیانی که به عنوان مهاجر یا پناهنده به این کشور آمده اند، گرفتم که به وضوح با آنچه بر من رفته، همدلی می کنند و می گویند ما هم برای هدفی مشترک تلاش و مبارزه می کنیم.<br />
اما نظرات مخاطب سوئدی هم بسیار قابل ملاحظه است. سوئدی‌ها معمولا به قوی بودن داستان اشاره می کنند و همینطور می گویند در این کتاب، اطلاعات خوبی دربارۀ مجاهدین و نحوۀ عملکرد فرقه ها و برخورد آنان با کودکان آموخته اند؛ و اینکه کودکان در این فرقه چگونه برای زنده ماندن دست و پا می زنند. بازخوردهایی از مشاوران کودک، جامعه شناسان، روانشناسان و همچنین مسئولان پرورشگاه ها و خانه های امن کودکان گرفتم که می گفتند با خواندن این کتاب طرزفکر و برخورد آنان با کودکان و بویژه کودکانی مانند من، تغییر کرده است. همینطور برخی پدر و مادرهای سوئدی هم با من تماس گرفتند و گفتند بعد از این در تربیت و پرورش کودکان خود بشدت بازبینی می کنند. اینها عمدۀ بازخوردهای ایرانی ها و سوئدی هاست که یا از طریق پیام و ایمیل برایم فرستاده اند یا شخصا و رودر رو با من گفتگو کرده اند.</p>
<p><strong>&#8211; آیا پس از انتشار کتاب و همینطور مصاحبه با رسانه های سوئدی، تهدیدی از سوی مجاهدین دریافت کردی؟</strong></p>
<p>نه تنها تهدید بلکه پیغام هایی دریافت کردم که مرا دروغگو می خوانند. همینطور، برخی از دوستانی که از کودکی با هم بزرگ شدیم و پدر و مادرهاشون مجاهد هستند هم با من برخورد داشتند یا حرفها و نظرات پدر و مادر خودشون رو به من رسانده اند. همینطور، از گفتگوهایی که مجاهدین بین خودشون داشتند، به من خبر دادند و در مورد من و کتابم چیزهایی گفتند. البته پیغام های عجیب و غریبی هم گرفتم که ناشناس هستند و واقعا نمیدونم کی این پیغام‌ها رو برایم می فرسته.</p>
<p><strong>&#8211; خب به عنوان سئوال آخر، می تونی کمی در مورد سرنوشت مادرت برای مخاطب فارسی زبان که کتاب شما رو نمی تونه به سوئدی بخونه، توضیح بدی؟ آیا مادرت هنوز در کمپ مجاهدین در تیراناست یا کُلا از مجاهدین جدا شده؟</strong></p>
<p>مادرم از دست مجاهدین فرار کرد. جالب اینجاست که افراد می تونند داوطلبانه به مجاهدین بپیوندند اما اجازه ندارند به انتخاب خود و به طور داوطلبانه، از مجاهدین جدا شوند. وقتی مجاهدین از اردوگاه اشرف در سال ۲۰۱۴ از عراق به آلبانی فرستاده شدند، مادرم و چند نفر دیگر گفته بودند که می خواهند از مجاهدین جدا شوند. اما اونها را در جایی حبس کردند و به آنها اجازۀ خروج نمی دادند. البته مادرم در فرصتی که پیش آمد و نگهبانی در اطراف نبود، موفق شد از کمپ تیرانا فرار کند.</p>
<p>همانطور که قبلا گفتم، من یاد گرفتم که به احساسات خود اعتماد کنم، یعنی احساسم رو نادیده نگیرم و بی دلیل به خودم و احساساتم شک نکنم. وقتی مجاهدین در سال ۲۰۱۱ برادر (خوانده ام) را با دست خالی جلو گلوله ها فرستادند و او را کُشتند و از دقایق آخر زندگیش فیلم گرفتند و در یوتیوب گذاشتند، به اندازۀ کافی دلیل و استدلال محکم داشتم که متوجه بشم این کار مجاهدین درست نیست، و از آن به بعد این درک یا احساس را مثل یک سرنخ دائما با خودم داشتم که این سازمان یک مشکل اساسی دارد. بنابراین، وقتی مادرم همراه با مجاهدین به تیرانا منتقل شد، من می خواستم با او در تماس باشم. پس شروع کردم به تهدید کردن مجاهدین که اگر اجازۀ تماس ندهند من همه چیز رو دربارۀ کارهایی که با من کردند و همۀ مسائل را یک به یک افشا خواهم کرد. با مادرم تماس گرفتم اما مطمئن نبودم آیا چیزهایی که می گفت، حرفهای خودش بود یا نه، چون می دانستم که هنوز تحت نظر است. من همه چیز را با جزئیات و به ترتیبی که اتفاق افتاده بود در کتابم شرح دادم، برای همین اینجا جزئیات رو تکرار نمی کنم چون می خواهم مردم کتابم را بخوانند. بهرحال، یه احساس مشخصی در درونم داشتم و می دانستم که این حس درونی اشتباه نمی کند. پس براساس این حس یا دریافت درونی، قدم های بعدی را برداشتم. دلیل اینکه مجاهدین رو تهدید به افشا می کردم این بود که از آنها خواسته بودم شماره تلفن و آدرس ایمیل مرا به مادرم بدهند، که بتواند بعدا مستقیما با من تماس بگیرد. مجاهدین اول قبول نکردند اما سرانجام با تهدیدهای من، راضی شدند که شماره تلفن و ایمیل مرا به مادرم بدهند. بعدا، وقتی مادرم سرانجام موفق شد از کمپ تیرانا فرار کند، به من زنگ زد و پس از ۲۵ سال موفق شدم صورتش را ببینم.</p>
<p><strong>&#8211; درصورتی که خوانندگان یا مخاطبان بخواهند با تو تماس بگیرند و سئوالی بپرسند یا نظر خودشون رو بیان کنند، از چه راههایی می تونن باهات تماس بگیرن؟</strong></p>
<p>بسته به اینکه چه کار خاصی داشته باشند، می تونن از طریق ایمیل با من تماس بگیرند چون دسترسی به ایمیل راحتتر است. اگر بخواهند دربارۀ کتابم نظر بدهند، در اینستاگرم پیغام بگذارند. اگر مسئلۀ کاری ِ خاصی باشد، یک لینک خاص برای آن وجود دارد. اگر مسئلۀ دیگری باشد، می توانند از طریق فیسبوک تماس بگیرند. من در پلتفرم های مختلفی حضور دارم. پس، بسته به نوع تماس، می توانید از راه های گوناگونی با من تماس بگیرید. بنابراین، همۀ درها باز است. چیزی که برای من خیلی مهمه اینه که من راوی داستان زندگی خودم هستم نه راوی زندگی ِ کس دیگری، یا بخواهم حرف در دهان مردم بگذارم. تک تک ما، در ذهن خود تصویر متفاوتی از اتفاقات و رویدادهایی که برای ما رخ می دهد داریم. شاید همه جرات نکنند از مسائلی که برای آنها رخ داده، حرف بزنن یا بهترین کار لازم را انجام دهند. بهرحال، امیدوارم با من تماس بگیرید و نشان دهید من در این راه تنها نیستم. این حمایتها می تواند دیگرانی را که هنوز جرات حرف زدن ندارند، تشویق کند که قدم پیش بگذارند. هرچه بیشتر به هم بپیوندیم، به زنجیری محکم و قوی تبدیل می شویم.</p>
<p>(برای تماس با عاطفه، لطفا به لینک های اینستاگرم و فیسبوک عاطفه در پایین مراجعه کنید)</p>
<p><strong>&#8211; و سئوال آخر اینکه، اگر کسانی سئوال هایی در مورد تو و کتابت برایم بفرستند، آیا راضی هستی که یک مصاحبۀ دیگر با هم داشته باشیم و آن سئوال ها رو ازت بپرسم؟</strong></p>
<p>بله، البته. خوشحال میشم باز هم با هم صحبت کنیم.</p>
<p>منابع و اشارات<br />
۱. لینک بخش اول گفتگو:<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-119851.html<br />
۲. لینک بخش دوم گفتگو:<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-119920.html?fbclid=IwAR2vdjj2zTveo3lqtOu5xK0ZMSQB8VYz13QELfa2hY4FpVQeslvheNJZ0pw<br />
۳. آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-114543.html<br />
۰۴ برای خرید کتاب &#8220;دستهایم در دست خودم&#8221; لطفا به سایت زیر مراجعه کنید:<br />
https://www.bokus.com/bok/9789100196684/min-hand-i-min/</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57015">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57015/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Nov 2023 02:30:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه سبدانی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=57043</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه سبدانی: ققنوسی که دستانش در دست خودش بود! خلاصۀ بخش اول: خانم عاطفه سبدانی متولد ایران است. پدر و مادر عاطفه که از هواداران سازمان مجاهدین خلق هستند، همراه با کودکان خود از ایران خارج شده، برای مدتی به پاکستان می روند و سپس به سازمان مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف می پیوندند. دو [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>عاطفه سبدانی: ققنوسی که دستانش در دست خودش بود!</h3>
<p><strong><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728">خلاصۀ بخش اول</a>:</strong></p>
<p>خانم عاطفه سبدانی متولد ایران است. پدر و مادر عاطفه که از هواداران سازمان مجاهدین خلق هستند، همراه با کودکان خود از ایران خارج شده، برای مدتی به پاکستان می روند و سپس به سازمان مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف می پیوندند. دو سه سال بعد از آن (در سال ۱۳۶۹) سازمان مجاهدین تصمیم می گیرد همۀ کودکان را از پدر و مادرها جدا کند و به کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی نزد خانواده های هوادار مجاهدین، یا خویشاوندان این کودکان، و یا به مراکز نگهداری از کودکان بفرستد. عاطفه و دو برادر خُردسالش به سوئد نزد خانواده ای که از هواداران مجاهدین هستند فرستاده می شود و کودکی بسیار سختی، دور از پدر و مادر، و تحت انواع خشونت ها را تجربه می کند. سرانجام، در نوزده سالگی، عاطفه تصمیم به ترک آن خانه می گیرد، به تنهایی و با تلاش و کار و تحصیل موفق می شود روی پای خود بایستد هرچند آسیب های روانی ناشی از دوری از خانواده و خشونت هایی که در کودکی متحمل شده، همچنان با او می ماند. عاطفه در این گفتگو به کتاب خاطرات خود و انگیزۀ نوشتن زندگی پُرماجرای خود می پردازد و از برخی از این آسیب ها پرده برمی دارد.</p>
<p><strong>ادامۀ گفتگو:</strong></p>
<p><strong>&#8211; آیا در سالهایی که تحت سرپرستی خانواده ای که به مجاهدین وابسته بود، زندگی می کردی مورد خشونت یا سوءاستفادۀ جنسی قرار گرفتی؟</strong></p>
<p>برای اینکه مورد تهمت و افترا قرار نگیرم، به این نحو به این سئوال پاسخ می دهم. همانطور که قبلاً هم در مصاحبه های دیگری گفته ام، در سالهایی که با خانواده ای که سرپرستی مرا به عهده داشت زندگی می کردم، از پنج سالگی توسط بیش از یک نفر مورد آزار جسمی، روانی و جنسی قرار گرفتم. اما الان و اینجا نمی توانم خیلی روشن توضیح دهم چون همه چیز (اعم از چه کسانی و چگونه) را در کتاب نوشته و شرح داده ام. در چارچوب کتاب نیز باید مراقب می بودم. فکر می کنم مهم است که به خواننده یادآوری کنم که هنگام نوشتن کتاب، روی این موضوع بسیار با دقت کار کردم، چون در آن زمان که این اتفاقات میافتاد، من بچه بودم و برای ادعاهایم هیچ مدرکی ندارم، پس نمی توانم متجاوزان را مورد پیگرد قانونی قرار دهم.</p>
<p>البته که هیچ بچه ای در آن سن نمی داند که برای اثبات حرف هایش مدرک لازم است و باید مدارکی جمع آوری کند و برای آینده نگه دارد. در دفترچۀ خاطراتم چیزهایی در این مورد نوشته ام، همینطور برادرهایم تایید می کنند که صدای جیغ و فریادهای مرا از اتاقی که درش را قفل کرده بودند، شنیده اند. بنابراین، برای اثبات ادعاهایم شاهدان و مدارکی دارم، اما اینها کافی نیست. در دفترچۀ خاطراتم هم نمی توانستم بنویسم که به من تجاوز شده است، به جای آن نوشتم: &#8220;بعد از آن، چندین روز نتوانستم راه بروم&#8221;. بنابراین، همیشه تجربه ام را از دید یک کودک (کودکی خودم) نوشته ام. نمی توانستم بنویسم که شخص دیگری این کار را با من انجام داده است. منظورم این است که باوجود اینکه اتفاقات بد زیادی در آن خانه برایم افتاد، حتی در نوشتن این اتفاقات هم محدودیت های زیادی داشتم.</p>
<p>وقتی به سوئد آمدم، پنج ساله بودم و در همان سن این اتفاقات شروع شد، چیزهای متفاوتی که به مرور بیشتر و بدتر شد. صحبت کردن در مورد این مسائل از یک طرف بسیار سخت است و از سوی دیگر، من باید مراقب باشم که کسی از من شکایت نکند. اما شما می توانید هر سئوالی دارید بپرسید. چیزی که می توانم اضافه کنم این است که نشانه های روشنی وجود دارد که بسیاری از اطرافیان از اتفاقاتی که برای من افتاده بود، باخبر بودند. دستکم یک بزرگسال هم بود که کاملا متوجه این موضوع شده بود. به این معنا که فهمیده بود که به من تعرض شده. یکی از هوادارن مجاهدین مشکوک شده بود و این را در آن زمان وقتی من بچه بودم (نه مستقیما بلکه) توسط دخترش از من پرسید. بهرحال، همۀ آنها ترجیح دادند چشم شان را ببندند و بیشتر در این مورد کندوکاو نکنند. من هم می ترسیدم مرا از برادرانم جدا کنند چون به من می گفتند اگر بخش حمایت از کودکان ِ ادارۀ سوسیال (سیستم رفاهی اجتماعی سوئد) از این موضوع آگاه شود، ترا جدا کرده و به خانوادۀ دیگری می دهند. جدایی از برادرانم، واقعا برای من ترسناک و وحشت آور بود.</p>
<p>الان دیگه همه تا حد زیادی می دانند که چه اتفاقی افتاده، چون من در این مورد به شکلی که سوءتفاهمی ایجاد نشود، حرف زده ام و در کتابم نوشته ام. نوشتم که در کودکی مورد تجاوز و آزار جنسی قرار گرفتم. می دانم هواداران مجاهدین کتابم را خوانده اند چون در پیغامی که برایم فرستادند از من پرسیدند &#8220;برای این ادعاها چه مدرکی داری؟&#8221; فکرش را بکنید، بعد از آنهمه دروغ هایی که من از مجاهدین شنیدم، حالا اینها حرفهای مرا در مورد اتفاقات تلخ دوران کودکیم زیر سئوال می برند. این موضِع همیشگی آنهاست. منظورشون اینه که همۀ حرفهای من از بیخ و بُن دروغ است. با اینکه هم در آن زمان و هم همین الان، کسانی بودند و هستند که از این موضوع اطلاع داشتند و می دانند راست می گویم.</p>
<p><strong>&#8211; آیا از سرنوشت سایر کودکان مجاهدین خلق، کودکانی که با هم در درون مجاهدین بودید و بعد از خانواده جدا شدید، اطلاعی داری؟ آیا با آنها در ارتباط هستی؟ میتونی به چند نمونه از سرنوشت های مثبت ومنفی بعضی ها بدون اینکه اسمی از اونها ببری اشاره کنی؟</strong></p>
<p>خیلی چیزها از کودکانی که مثل من از خانواده جدا شده بودند، شنیدم. من با خیلی از آنها در تماس و گفتگو هستم، و از زبان خودشان شنیدم که متاسفانه بسیاری از ما (کودکان مجاهدین) در کودکی مورد آزار جنسی و همینطور مورد آزار جسمی و روانی قرار گرفته‌ایم. وقتی در مورد آزار جنسی با هم حرف می زنیم، معمولا در پایان به یک نقطه می رسیم و آن اینکه تجاوز توسط یکی از هواداران (مجاهدین) بوده. می دانم که یکی از این کودکان در آن زمان، شهامت به خرج داد و تجاوز را گزارش کرد. کسانی هم هستند مثل خود من که حتی امروز هم این تعرضات و خشونت ها را گزارش نکرده اند. مسئله این است که متأسفانه انگ های مختلف و نادرستی به ما می زنند. (مسئولین مجاهدین) ما را دروغگو می‌خوانند یا به طرق مختلف بدنام می‌کنند، مثلا به ما می گویند شما بیمار روانی هستید یا برای رژیم جاسوسی می کنید. خود من را دروغگو، بیمار روانی، و جاسوس رژیم می نامند، درحالیکه بیشتر فعالیت های من در شبکه های اجتماعی علیه رژیم است و این گفته ها با هم جور درنمی آیند. به نظر من، مجاهدین همواره سعی می کنند این مسائل را در درون سازمان، زیر فرش جارو کنند، این روش آنهاست.</p>
<p>با همۀ مشکلات همین کار را می کنند. همانطور که قبلاً گفتم، مثلا در بین پیام هایی که دریافت می کنم، یکی از آنها از طرف همسر سابق یکی از هواداران مجاهدین بود که مورد آزار و ضرب و شتم شوهرش قرار گرفته بود، یا یکی دیگر از هواداران که زن های متعددی در شهرهای مختلف سوئد داشت. همینطور وقتی از پدوفیل بودن یکی از هواداران مجاهدین که کودکی را تحت سرپرستی داشت باخبر شدند، و میشه گفت فرد خیلی کثیفی بود، به این مسائل در درون خودشان رسیدگی کردند. به این معنی که، بجای اینکه به ادارۀ خدمات اجتماعی یا پلیس یا ادارات دیگری تماس بگیرند که مسئولیت مراقبت از کودکانی را که مورد خشونت قرار گرفته اند، بعهده دارند، تنها و یا شاید بهترین راه حلی که می شناختند و بکار می بردند این بود که کودکان را از آن خانواده گرفته و به خانوادۀ دیگری بدهند. چرا که می خواستند ما را در درون خانواده های مجاهدین نگه دارند تا این مسائل برملا نشود و به قداست شان لطمه ای نخورد.</p>
<p>با این اوصاف، سرنوشت این کودکان بسیار متفاوت است. من نمیگم که همۀ ما در معرض این خشونت ها و تعرض ها قرار گرفتیم. البته کسانی هستند که مطلقاً چنین مشکلاتی نداشته اند. من اصلا قصد ندارم این مسئله را به همۀ کودکان یا حتی به همۀ خانواده های مجاهدی که از ما سرپرستی می کردند، تعمیم بدم. اما آنچه مرا ناراحت و آزرده می کند این است که کسانی که امروز اینجا به عنوان هوادار مجاهدین در کنار بقیۀ مجاهدین ایستاده اند و از آنها حمایت می کنند، زمانی دوستان من بودند. به ما تهمت می زنند چون از تجربیات خود حرف می زنیم، با اینکه زمانی بعضی از آنها بهترین دوستان من بودند و با هم بزرگ شده بودیم، درست بعد از اینکه شروع به حرف زدن و افشاگری کردم، بعضی از آنها من را بلاک کردند، گویی هرگز مرا نمی شناختند.</p>
<p>متاسفانه، ما کودکان مجاهدین دچار سرنوشتهای متفاوتی شدیم، مثلا بعضی ها هنوز هوادار مجاهدین هستند، بعضی ها مثل من راهشان را جدا کردند، هستند کسانی که کودکی و زندگی شان بخوبی گذشت. اما خیلی ها هستند که برایشان خوب پیش نرفت، مثلا بعضی ها کودک سرباز و در درگیریها به اصطلاح شهید مجاهدین شدند۵. مواردی از خودکشی در بین ما وجود دارد، همینطور بعضی بی خانمان و کارتن خواب شدند. خیلی از این کودکان آنقدر آسیب دیده اند که هرگز لب به سخن باز نکردند. اما آنچه در میان همۀ ما تقریبا یکسان و مشترک است، این است که همۀ ما که این آسیب ها و داستان و ماجراها را تا آخر عمر با خود حمل می کنیم. اما فارغ از اینکه اوضاع برای هرکدام چگونه پیش رفته، به همۀ این کودکان افتخار می کنم، و اصلا در مورد اینکه چه کسی از دیگری بهتر یا بدتر است، ارزشگذاری نمی کنم. صرف نظر از اینکه سرنوشت هر کدام از ما به کجا کشیده باشد، بی خانمان شده، خودکشی کرده، یا معتاد شده باشد، هیچکس بهتر یا بدتر از دیگری نیست.</p>
<p><strong>&#8211; اینکه شما می دانید مسئولان مجاهدین از این تجاوزها و خشونتهایی که بر شما روا شده، باخبر بودند، چه احساسی داری؟</strong></p>
<p>اصلا حس خوبی ندارم. من فکر می کنم که صحبت از دموکراسی و آزادی برای ایران در سازمانی که در آن دموکراسی و آزادی آخرین چیزی است که احساس می شود، غم انگیز است. من در کتابم غیرمستقیم از این موضوع حرف می زنم. بعضی کسانی که کتاب من را خوانده اند می گویند &#8220;در کتابت انتقاد زیادی به مجاهدین دیده نمی شود&#8221;. این به این دلیل است که من کتاب را از دید کودکی خودم نوشته ام. وقتی کودکی پنج، هفت یا دوازده ساله در ارتباط با مجاهدین قرار می گیرد، همانطور که من قرار گرفتم و تجربه کردم، انتقاد نمی کند. من در بزرگسالی است که می نویسم و به آنها انتقاد می کنم.</p>
<p>جالب اینجاست که این سازمان ادعا می کند برای آزادی و حق برابر همۀ مردم در آزادی بیان و علیه سانسور و تهمت و افترا به مردم می جنگد، اما به محض اینکه حرفی علیه آنها می زنی یا انتقادی می کنی، دیگر فراموش می کنند که قرار است همه آزادی و حق بیان داشته باشند، و با شما همان کاری را می کنند که رژیم می کند یا حتی بدتر از آن؛ و این از دید من ریاکاری در بالاترین سطح است. این استاندارد دوگانه است و صراحتاً رقت انگیز است که شما نمی توانید تفاوت هایی را در نحوه رفتار یا تفکر کسانی که لزوما دشمن مجاهدین هم نیستند، تحمل کنید. می توانم برادر کوچکم را مثال بزنم. او مسلمان سُنی مذهب است. روزی که مجاهدین متوجه شدند او مذهبش را به سُنی تغییر داده است، دیگر او را به فعالیت هایشان دعوت نکردند، بااینهمه، او باز هم به تظاهرات بزرگ پاریس آمد. اما مجاهدین جوری برخورد می کردند که گویی او اصلا وجود ندارد، گویی مثل هوا نامرعی ست، فقط به این دلیل که مذهب خود را تغییر داده بود. در این سازمان جایی برای مخالفت وجود ندارد، جایی برای خودآگاهی نیست. این سازمان، تنها جایی برای خودسانسوری و استانداردهای دوگانه است.</p>
<p>فکر می کنم در دنیای من خیلی غم انگیز است که هیچ کس نمی تواند بهانه بیاورد و بگوید &#8221; نمی دانستیم&#8221;. آنهایی که امروز هوادار هستند، وانمود می کنند خبر ندارند که زندگی برخی از ما، مثل خود من چقدر شوم و عذاب آور بود، درحالیکه مطمئنا می‌دانند. پیام هایی از بعضی هواداران مجاهدین که کتابم را خوانده اند دریافت کرده ام که مرا دروغگو می خوانند. نخیر، خیلی هم خوب می دانند که راست می گویم و این اتفاق ها برایم افتاده، اما انتخاب می کنند که گناه را به گردن ما بیندازند و تهمت بزنند. بسادگی می توانستند با من تماس بگیرند بگویند &#8220;بیا بگو کی بود، چه اتفاقی افتاده، ما این شخص را از سازمان بیرون می اندازیم، می خواهیم سازمان ما جایی باشد برای تلاش و مبارزه برای آزادی و دموکراسی در ایران، ما نمی‌توانیم پدوفیلها را در میان مان داشته باشیم، ما از پدوفیل‌ها و مردانی که زن خود را کتک می زنند حمایت و دفاع نمکنیم، ما نمی‌توانیم این رفتارها را قبول کنیم&#8221;. آیا شما که با سکوت و حمایتتان در این خشونت ها و سوءرفتارها دست داشته اید، نمی‌توانید بیایید و بگویید چه بر سر ما رفته است؟ نمی خواهید این بی عدالتی ها را جبران کنید؟ متاسفانه هیچکدامشان شهامت و آمادگی برداشتن قدمی بسوی جبران خطاها ندارند و این رقت انگیز است.</p>
<p><strong>&#8211; میشه لطفا از آن آخرین روزی که در قرارگاه اشرف از پدر و مادرت جدا شدی بگویی؟ چگونه در آن سن کم تو را برای آن جدایی آماده کردند؟</strong></p>
<p>هیچکس ما را آماده نکرد و هیچکس هم نخواست بعد از آن، ما را از نظر ذهنی آماده کند. ما بچه ها در این زمینه هیچ حقی نداشتیم، نظر ما یا خواست ما اصلا محلی از اعراب نداشت. فقط یک دیدگاه وجود داشت آن هم از سوی مجاهدین بود که می گفت فقط مبارزه خودمان و هدف خودمان اهمیت دارد. ما در واقع، به نوعی جاده ای برای رسیدن به آن هدف بودیم. انگار تا قبل از آن، کودکانی مثل من هیچ بودند. تنها چیزی که به ما گفتند این بود که برای مدتی از مامان و بابا دور می شویم و بعد دوباره به هم می رسیم. این تنها حرفی بود که برای آماده سازی ما زدند ، چیزی بیش ازین نگفتند.</p>
<p>من اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد و اجازه هم نداشتم سوال کنم، و این هم دلیلی بر این است که ما نمی‌دانستیم در دست چه کسانی هستیم. فقط باید به همه اعتماد می کردیم و هرچه می گفتند انجام می دادیم، حتی اگر دستورات شان را دوست نداشتیم، فرقی نمی کرد. غریبه ها یکی پس از دیگری می آمدند و این‌طور وانمود می کردند همه چیز خوب است، و بعد یکی دیگر می آمد. همه از ما انتظار داشتند که بچه های خوبی باشیم. چهره های زیادی بودند که یکی یکی می آمدند و می رفتند. یادمه که خیلی هم به کاری که می کردند می بالیدند و هنوز هم به آن افتخار می کنند، انگار که کار بزرگی کرده اند. جدا کردن ما از خانواده هایمان برای آنها کار بزرگ و باشکوهی است، ما بچه ها اما فقط می ترسیدیم و چنین احساسی نداشتیم.</p>
<p>به وجود و حضور ما بچه ها در قرارگاه اشرف مثل مشکلی نگاه می کردند که باید ناپدید و حذف شود. شاید کسانی هم بودند که مهربان بودند، اما به عنوان یک مجاهد، نباید هیچ نوع غریزۀ مادری یا احساس و عشقی در خود داشته باشی یا چنین احساسی را نشان دهی. خبرهایی در بعضی روزنامه های پُرتیراژ (در نروژ) منتشر شده که شاید خودت هم خوانده باشی که می گوید در یک دورۀ زمانی، مجاهدین رحم زنان زیادی را درآورده اند که احساس زنانگی نداشته باشند. مادر من هم براساس فرهنگ حاکم بر قرارگاه اشرف، از احساس مادری تهی شد و دلش برای بچه هایش تنگ نمی شد. البته وقتی ما در قرارگاه اشرف بودیم، یادمه جای خوبی برای ما بچه ها بود. شخصا فکر می کنم بعد ازاینکه ما را از خانواده جدا کردند، دیگر رابطۀ خوبی با ما بچه ها نداشتند. وقتی در قرارگاه اشرف بودیم، همه چیز مثل بهشت بود، اما نه بعد از آن. برادر کوچکم هنوز شیرخواره بود. باید تاکید کنم که مادرم هنوز به او شیر می داد. نه تنها او را از مادر جدا کردند بلکه از سینه و شیر مادر هم محروم شد. به همین دلیل، من به عنوان خواهر بزرگتر مجبور شدم یاد بگیرم که چطور بغلش کنم، چطور او را آرام کنم، چطور بهش شیر بدهم. هنوز برادرم نیاز به آغوش مادر و شیر مادر داشت، اما برای آنها مهم نبود. حتی تلاش نکردند اول بچه را به نحو درستی از شیر بگیرند، بعد او را جدا کنند. باز هم می گویم، بچه ها هیچ اهمیتی نداشتند. اصلا به این فکر نمی کردند که این بچه هنوز شیرخواره است. انگار مادر ناگهان مُرده بود. نه، هیچ آماده سازی برای این جدایی نبود.</p>
<p>بعدا فهمیدم که قبل از نوروز از همۀ والدین می پرسیدند &#8220;آیا می‌خواهید با بچه‌هایتان تماس بگیرید؟&#8221; و اگر کسی پاسخ مثبت می‌داد، این فرد را به چشم مشکل می دیدند، من این را بعدا فهمیدم. به همین خاطر، خیلی ها نمی خواستند با بچه هایشان حرف بزنند، مثل پدرم که هرگز زنگ نزند. مادرم سالی یک بار زنگ می‌زد و تولدم را که اتفاقاً بهمن ماه بود، تبریک می گفت. همیشه سعی می‌کرد جوری تماس بگیرد که نزدیک تاریخ تولد من باشد تا نوروز.</p>
<p>من همه چیز مادرم بودم، سیب چشم مادرم بودم، اما به نقطه ای رسیدم که ارتباط ما به یک تماس تلفنی محدود شد، سعی کردم خودم را به این شرایط تازه وفق بدم هر شب گریه نکنم، سعی کردم راهم را پیدا کنم. من دیگر اون کودک سابق نبودم. وقتی مادرم زنگ می زد، اجازه داشت که فقط پنج دقیقه با ما حرف بزند. همۀ مادر و پدرها همینطور بودند، فقط پنج دقیقه وقت داشتند. خب، ما سه بچه بودیم و این پنج دقیقه بین ما تقسیم می شد، یعنی هر کدام از ما حدود یک دقیقه و نیم فرصت داشتیم با مادر حرف بزنیم. در طول این پنج دقیقه، که تقسیم بر سه می شد، ما هرگز تنها نبودیم. یکی از والدینی که سرپرستی ما را داشت، کنار ما می ایستاد و گوش می کرد ببیند چه می گوییم. فکر می‌کنم شرایط مادرم هم همینطور بود، یعنی کسی کنار او می ایستاد و او را زیر نظر داشت. حالا در این پنج دقیقه درحالیکه کسی شما را زیر نظر دارد، چه می توانید بگویید جز سلام و احوالپرسی. چطور می توانستم مسائل و مشکلاتم را به مادرم بگویم، اینکه در چه شرایطی هستم، اینکه آزارگرم کنارم ایستاده، اینکه در ترس و وحشت دائمی بسر می برم، و چه اتفاقی برایم افتاده بود؟ اگر هم می گفتم اوضاع بدتر از پیش می شد. مجاهدین با این روش ِ زیرکانه، ما را ساکت نگه می‌داشتند.</p>
<p>از آنطرف، به مادرم می گفتند که &#8220;ما خیلی خوب از بچه ها مراقبت می کنیم، بچه ها زبان فارسی را دارند فراموش می کنند، لازم نیست نگران آنها باشی، بچه ها زنده و سالم ند، با این تماس ها فقط زندگی و آرامش بچه ها رو بهم می زنی. تو برو به کار مبارزه با رژیم برس&#8221;. و نتیجه این شد که سهم ما از مادر یک تماس تلفنی پنج دقیقه ای تقسیم بر سه، در سال بود.</p>
<p>فکر می کنم اکثر بچه ها این احساس رو دارن که با یکی از والدین شان رابطۀ نزدیکتری دارند و با او احساس هویت و همذات پنداری می کنند. من این حس رو به مادرم داشتم و با او احساس یکی بودن می کردم. مادرم اولین کسی بود که شناختم. او همه چیز من بود و می توانم بگویم که هنوز هم هست. منظورم این است که من و مادرم رابطه قوی و محکمی با هم داشتیم. چون در کودکی، وقتی هنوز در ایران بودیم و به اردوگاه اشرف نرفته بودیم، زندگی نسبتا فقیرانه ای داشتیم. من دو برادر کوچکتر از خودم دارم که با مادرم از اونها نگهداری می کردیم. مادرم یکی از برادرهایم را در آغوش می گرفت و من دیگری را و با هم از آنها مراقبت می کردیم. اون وقتها من و مادرم فقط همدیگه رو داشتیم. ما مثل یه تیم بودیم، تا اینکه ناگهان مادرم با ما غریبه شد و سهم من از مادری ِ او یک دقیقه و نیم گفتگوی تلفنی در سال شد!</p>
<p>پدرم اما، اگر اشتباه نکنم فقط یکبار به ما زنگ زد و یکی دو بار هم نامه ای فرستاد، همین. پدرم خیلی زود وقتی همه با هم از ایران به پاکستان رفته بودیم، همون اوائل تصمیم خودش را گرفته بود که مجاهد شود. پس ما را در پاکستان تنها گذاشت و به اردوگاه اشرف در عراق رفت. مادرم و ما بچه ها جز خودمان و لباس تنمان هیچ چیز نداشتیم، سقفی بالای سرمان نبود، غذایی برای خوردن نداشتیم، هیچی نداشتیم. در این شرایط وانفسا، پدرم ما رو تنها گذاشت تا به مجاهدین ملحق شود. چند بار تلاش کردم دلیل این کارش رو بپرسم. اما او از پاسخ دادن طفره رفت. شاید برای خودش جوابی داشته باشد اما من نمی دانم.</p>
<p>پدرم هنوز مجاهد است. مدتی ست از طریق ایمیل با او در تماس هستم. همین سئوال ها رو ازش پرسیدم اما جوابی به سئوال های من نداد. در عوض، مقالات طولانی در مورد بدیهای من، و خوبی و برتری خودش و فداکاری هاش می نویسه. براش نوشتم ببین چه بلاهایی سر من آمد، من که دختر کوچولوی زیبای تو بودم، در قعر تاریکی فرو رفتم، به من تهمت می زنند که جاسوس رژیم هستم، همۀ اینها رو براش نوشتم. ولی چه سود؟ دهها ایمیل برایم فرستاده که بی رودربایستی بگویم هنوز بسیاری از آنها رو باز نکردم. چون در نامه هاش فقط از جلال و جبروت مجاهدین حرف می زنه. فقط از خودش و مجاهدین تعریف می کنه ولی به سئوال های من جواب نمیده.</p>
<p>ادامۀ گفتگو در بخش بعد &#8230;</p>
<p><strong>منابع و اشارات</strong></p>
<p>۱. لینک بخش اول گفتگو:<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-119851.html</p>
<p>۲. آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-114543.html</p>
<p>۳. برای خرید کتاب &#8220;دستهایم در دست خودم&#8221; لطفا به سایت زیر مراجعه کنید:<br />
https://www.bokus.com/bok/9789100196684/min-hand-i-min/</p>
<p>۰۴ راه های تماس با عاطفه سبدانی:<br />
اینستاگرم:<br />
https://www.instagram.com/atefeh_sebdani/<br />
فیسبوک:<br />
https://www.facebook.com/atefehsebdani</p>
<p>فرح شیلاندری &#8211; سایت حقیقت مانا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/57043/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Oct 2023 10:25:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه سبدانی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56728</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه پیش از پرداختن به گفتگو و پرسشهای مطرح شده با خانم عاطفه سبدانی، لازم می دانم مقدمه ای دربارۀ انگیزۀ خودم از چرایی ِ انجام این مصاحبه بنویسم. نخستین مقالۀ بلند من در ارتباط با سازمان مجاهدین با نام “آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟” در سال ۲۰۲۲ منتشر شد که پژوهشی ست در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>مقدمه</h3>
<p>پیش از پرداختن به گفتگو و پرسشهای مطرح شده با خانم عاطفه سبدانی، لازم می دانم مقدمه ای دربارۀ انگیزۀ خودم از چرایی ِ انجام این مصاحبه بنویسم. نخستین مقالۀ بلند من در ارتباط با سازمان مجاهدین با نام “آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟” در سال ۲۰۲۲ منتشر شد که پژوهشی ست در چیستی فرقه، تعریف آن و تمایز میان دو واژۀ Sect و Cult، ویژگی های مشترک فرقه های گوناگون در جهان، مصاحبه با برخی جداشدگان از سازمان مجاهدین خلق، نقل قول از مصاحبه های ویدئویی و مقالات منتشر شده از سوی اعضاء پیشین این سازمان، مقایسۀ عملکرد و راهکارهای این سازمان با دیگر فرقه های شناخته شدۀ جهان، و در نهایت نتیجه گیری از تمام موارد یاد شده، برای رسیدن به پاسخ روشنی برای سئوال مطرح شده در عنوان مقاله (آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟). لینک این مقاله برای پژوهشگران و علاقمندان به این موضوع، در پایان مصاحبه ذکر شده است۱.</p>
<p>یکی از بخشهای پژوهش فوق، به خانواده و صدها کودک از اعضا سازمان مجاهدین خلق اختصاص داشت که در سال ۱۳۶۹ از خانواده هایشان در عراق جدا و عمدتا به کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی فرستاده شده بودند. در آن مقالۀ پژوهشی، از منابع موجود از برخی کودکان و کودک سربازان این سازمان استفاده شده و به سرنوشت برخی از آنان اشاره شده بود (از آنجا که قهرمان حیدری در زمینۀ کودکان مجاهدین تحقیقات جامعی انجام داده است، خوانندگان را به منابعی که ایشان در سایت خود آورده اند، ارجاع می دهم۲). به همین دلیل، انتشار کتاب خانم عاطفه سبدانی با عنوان “دستهایم” یا “دستهایم در دست خودم” (Min hand i min)۳ و مصاحبه های ایشان با رسانه های سوئدی به عنوان یکی از همان کودکان جدا شده توسط این سازمان، توجه مرا به خود جلب کرد و لازم دیدم به عنوان بخش تکمیلی ِ آن مقاله، با ایشان گفتگو کنم و پرسش هایی دربارۀ سرنوشت ایشان و آنچه پس از جدا کردن این کودکان از خانواده (خانم عاطفه سبدانی دو برادر کوچکتر از خود دارد که در آن زمان با هم به سوئد فرستاده شدند) بر آنان رفته است، بپرسم.</p>
<p>در این گفتگو با احترام به همه سختی هائی که عاطفه کشیده و نظر به فشارهائی که ممکن است هنوز هم در معرض آنها باشد از او خواهش کردم تا آنجا که احساس راحتی می کند و به اندازه ای که لازم می داند به سئوالات پاسخ دهد. از او خواهش کردم کاملا باز، راحت و آزاد به پرسش ها پاسخ داده یا هر کجا مایل نیست، پاسخ ندهد. این گفتگوی دو ساعته، در اواخر ماه سپتامبر ۲۰۲۳ / مهر ۱۴۰۲ به صورت آنلاین و به زبان سوئدی انجام و سپس به فارسی ترجمه شده و صدای گفتگو ضبط و آرشیو شده است. از آنجاکه متن این گفتگو بسیار طولانی ست، با مشورت با عاطفه، تصمیم بر آن شد که مصاحبه در چند بخش منتشر شود. متن حاضر، بخش اول این گفتگوست که در آغاز به معرفی مختصر کتاب می پردازد و سپس به طرح پرسش و پاسخ ها.</p>
<h3>دستانم در دست خودم</h3>
<p>شبی سرد در ماه ژانویۀ سال دوهزار و پانزده میلادی در تیرانا. عاطفه در تاکسی صورتش را به شیشۀ پنجره می ساید و تلاش می کند هیجان، ترس و نگرانی هایش را با فکر کردن به لامپ های سرخ و زرد آرام کند. تاکسی در خیابانی تاریک توقف می کند. کسی در تاکسی را باز می کند او را بزور بیرون می کشد و به راننده فرمان می دهد، راه بیفت! عاطفه وحشتزده، خود را به زمین می اندازد و روی آسفالت سرد می نشیند و در نهایت درماندگی فریاد می زند: “کمک! کمکم کنید!” و ناگهان صدایی می شنود که سالها در انتظارش بود.</p>
<p>شروع کتاب بسیار عالی ست. به جرات می توانم بگویم انتظار چنین آغازدراماتیکی را برای یک کتاب شرح حال یا بیوگرافی نداشتم. بسیار هیجان انگیز است. هم آدم را کنجکاو می کند و هم علاقمند که تا پایان کتاب همراه با اتفاقات و ماجراها پیش برود. کتاب با صحنه ای در آینده شروع می شود و در لحظۀ اوج داستان، با یک فلش بک یا بازگشت به گذشته، خواننده را به سال ها پیش در ایران پرتاب می کند. این کتاب در ۳۵۱ صفحه، در قطع رُقعی توسط انتشارات آلبرت بونیرز۴ در سال ۲۰۲۳ / ۱۴۰۲ منتشر شده است. در این کتاب، دو قطعه عکس از عاطفه، یکی روی جلد کتاب که عکس زمان حال اوست، و دیگری در پایان کتاب، عکسی از زمان کودکی او در ایران، به چاپ رسیده است.</p>
<p>گفتگوی من با عاطفه در تاریخ بیست و دوم سپتامبر دوهزاروبیست و سه، به زبان سوئدی صورت گرفته، اما به دلیل زمانبر بودن ِ ترجمه از زبان سوئدی به فارسی و نوشتن مقدمه، انتشار بخش نخست آن تا به امروز بطول انجامیده است. بخش اول این مصاحبه در اینجا تقدیم خوانندگان می گردد.</p>
<p><strong>– لطفاً کمی در مورد خودت برای خوانندگان صحبت کن تا بیشتر با شما آشنا شوند.</strong><br />
من عاطفه سبدانی هستم. در ایران متولد شدم و پدر و مادرم سیاسی و از مخالفان جمهوری اسلامی و از اعضا مجاهدین خلق هستند. وقتی دو ساله بودم، یک برادر کوچکتر داشتم و مادرم، فرزند سومش را باردار بود. ما مجبور شدیم از ایران فرار کنیم، به پاکستان برویم و سپس به کمپ نظامی مجاهدین خلق در عراق بپیوندیم. پس از دو سه سال دوباره من و دو برادر خُردسالم را از پدر و مادرمان جدا کرده و توسط مجاهدین از کمپ اشرف به صورت غیرقانونی به اُردن فرستادند. تقریبا شش ماه طول کشید تا به سوئد برسیم. در خانۀ یکی از خانواده های وابسته به مجاهدین تحت سوءرفتار بسیار فاحش بزرگ شدیم . در بزرگسالی از این خانواده جدا شدم و زندگی و دنیای خودم را ساختم. در رشتۀ مهندسی تحصیل کردم. در رسانه های اجتماعی بسیار فعال هستم و بسیار می نویسم. پس از آن بود که با ناشری قرارداد کتاب بستم که بهترین و معروف ترین ناشر کتاب در سوئد است. حدود یک ماه پیش کتابم چاپ و با استقبال بسیار خوبی روبرو شد و حالا می توانم خودم را نویسنده بنامم. دیگر اینکه، خانوادۀ بسیار زیبایی دارم و در استکهلم زندگی می کنم.</p>
<p><strong>– گفتی که پس از دو سه سال همراه با دو برادر خردسالت از کمپ مجاهدین خارج و به سوئد فرستاده شدید. میشه لطفا در این مورد بیشتر توضیح دهید؟</strong></p>
<p>ما بدون پدر و مادرمان از کمپ بیرون فرستاده شدیم و سرانجام مجبور شدیم در خانواده های حامی سازمان مجاهدین در کشورهای اروپایی یا آمریکای شمالی زندگی کنیم. هدف مجاهدین این بود که ما در خانۀ یکی از وابسته های مجاهدین و تحت سرپرستی آنها زندگی کنیم. برای ما مدارک هویت جعلی ساخته بودند تا بتوانیم از عراق به اُردن و سپس به یکی از کشورهایی که مجاهدین در آن امکان اسکان ما را داشتند فرستاده شویم. اگر قرار بود همراه پدر و مادر خود سفر کنیم، حتما به شکل دیگری بود اما می توانم بگویم که سفر ما بصورت غیرقانونی و قاچاقی بود.</p>
<p>پس از آن، زمانی که بچه ها وارد کشورهای مختلف شدند، ایالت ها و مقامات مختلف برای حمایت وارد عمل شدند، به عنوان مثال، در آلمان برخی از آن بچه ها، در پرورشگاهی زندگی می کردند که توسط دولت آلمان تأمین مالی می شد. اما من و برادرانم، توسط یکی از خانواده های حامی مجاهدین به عنوان فرزندخوانده پذیرفته شدیم. لازم است در این مورد بیشتر توضیح دهم. وقتی هنوز در اُردن بودیم تا برایمان خانواده ای در یکی از کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی پیدا کنند، مجاهدین تصمیم گرفتند که من و برادرانم را از هم جدا کنند. چون هیچ خانواده ای حاضر نبود سه بچه را به فرزندی بپذیرد. شب اولی که ما را از هم جدا کردند، من خیلی حالم بد شد تا جایی که مجبور شدند با مادرم تماس بگیرند. مادرم به آنها توصیۀ اکید کرده بود که عاطفه را از برادرانش جدا نکنید.</p>
<p>بنابراین، وقتی آن خانواده در سوئد قبول کردند که ما هر سه را بپذیرند، مجاهدین خیلی خوشحال شدند. این را به ما هم می گفتند به طوری که من خودم را وامدار این خانواده می دانستم. بجز من و برادرانم، آنها یک خواهر و برادر دیگر را هم به فرزندی گرفتند، پس ما پنج کودک بودیم که تحت سرپرستی آن خانواده در سوئد زندگی می کردیم. به همین دلیل، آن خانواده نزد مجاهدین بسیار محبوب بودند و برای همین رتبۀ بالایی هم در ردۀ مناسباتی خود در مجاهدین گرفتند. رابطۀ ما پنج تا بچه خیلی با هم خوب بود. چنان به هم نزدیک بودیم که احساس خواهر و برادری کامل داشتیم.</p>
<p>دولت سوئد برای ما پنج کودک، کمک هزینۀ ماهانه تعیین کرده بود که طبیعتا و قانون به حساب پدرخوانده و مادرخوانده ام ریخته می شد. حالا، وضعیت ما درعین حال که قانونی بود، بسیار ویرانگر هم بود، زیرا بسیاری از این حامیان، ما را راهی برای پول درآورن می‌دانستند. منظورم این است که خانواده ای که من و برادرانم را به سرپرستی گرفته بود، به خرج ما به سفرهای کلاس بالا و لوکس می رفتند، از آن نوع محل های تفریحی میلیون کرونی در ویلایی بزرگ در منطقه ای که فقط سوئدی ها توان پرداخت آن را داشتند. این موضوع تنها مختص ما پنج نفر نبود، بلکه بسیاری دیگر از فرزندان مجاهدین هم چنین تجربه ای داشتند. بنابراین پولی که دولت می داد که واقعاً باید برای ما می بود، دود آن را هم ندیدیم. من که هرگز این پول را ندیدم، کودکی من در فقر گذشت، اما خانواده ای که سرپرستی من را بعهده داشت در ناز و نعمت زندگی می کرد. پدرخوانده و مادرخواندۀ من به همراه فرزند خودشان به تعطیلات می رفتند، اما ما پنج تا را در خانه می گذاشتند.</p>
<p><strong>– تو بتازگی کتابی در مورد زندگی و سرنوشت خودتان تحت عنوان “دستهایم” یا “دستهایم در دست خودم” منتشر کردی و من هم یک نسخه از کتاب شما را تهیه کردم. می دانم که در مورد کتابت با بسیاری از رسانه های سوئدی مصاحبه کردی. میشه توضیح بدی که چرا این عنوان را برای کتابت انتخاب کردی؟</strong></p>
<p>اگر در محیطی تحت قوانین و شرایط مجاهدین (که به حق می توان آنان را فرقه نامید) زندگی کنی و بزرگ شوی، دیگر افکار خودت، احساسات، مشکلات و درد تو به حساب نمیاد. وقتی به سوئد آمدیم، برنامه این بود که در سوئد نمانیم، چیزی که مکررا به ما گفته می شد این بود که به محض تمام شدن جنگ (حمله ایالات متحده آمریکا به عراق معروف به جنگ اول خلیج)، دوباره پیش پدر و مادرمان برمی گردیم. اما روزها گذشت و به هفته ها و ماه ها وسال ها رسید و ما هر روز صبح منتظر آمدن مادر بودیم، چون همین را به ما می گفتند. اما مادر هرگزنیامد و در عین حال از ما می خواستند که سرفراز و شکرگزار و خوشحال باشیم که مادرمان برای ایران فداکاری کرده (فداکاری که ما نمی‌دانستیم چیست). اما خیلی زود حرف ها عوض شد. می گفتند مادرت سرباز است و تا آزادی ایران در آنجا می ماند و می جنگد.</p>
<p>بجای همدردی و درک وضعیت ما، دائما ما را زیر سئوال می بردند و افکار و احساسات مان را مورد شک قرار می دادند. هیچ کودکی نباید دور از پدر و مادر خود زندگی کند. دوری برای کودک رنج و درد و غم بزرگی به همراه دارد. این دردی ست که هیچکس نمی خواهد آن را تحمل کند. اما، ما از غمگین بودن هم محروم بودیم. اصطلاحی در انگلیسی وجود دارد که به آن گسلایتینگ (gaslighting)۵ می گویند. یعنی انکار احساس درد و رنج. من و بسیاری از کودکان مجاهدین نه تنها اجازۀ بروز دادن احساسات خود را نداشتیم، بلکه باید غم و رنج خود را نه پنهان بلکه انکار می کردیم.</p>
<p>در کودکی با غم و اندوهی عمیق و همزمان تحقیر بزرگ شدم و در این شرایط درهم و برهم، به جایی رسیدم که می خواستم نه تنها والدین خودم بلکه این خانواده هم به من افتخار کنند و همه اینها توام با ترس از دست دادن دوبارۀ همه چیز بخصوص برادرانم بود، ترسی که تا آخرین روزهایی که با آن خانواده زندگی می کردم، عمیقا در دل و ذهنم بود. در نهایت شروع به زیر سوال بردن محیط اطراف خود کردم و می خواستم بدانم اینجا درست و غلط چیست. اما هنوز هم نمی توانستم درباره اش با کسی حرف بزنم. اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که همه چیز این شرایط غلط است و هیچ چیز درستی در آن نیست. پس از آن، این خانواده، مرا طرد کردند و به من تهمت هایی زدند. از وقتی خانۀ سرپرست خود را ترک کردم، هرچه کردم و هرچه شدم، خودم به تنهایی زندگی ام را ساختم. هیچکس به من کمکی نکرد، حتی یک بشقاب به من ندادند، هیچ کمک مالی نگرفتم، هیچی! بنابراین من خودم همه چیز را ساختم و برای زندگی ام جنگیدم. به نقطه‌ای رسیدم که فهمیدم در تمام این سال‌ها هیچ حامی بجز خودم نداشتم.</p>
<p>برای من بسیار مهم است که بتوانم همه چیز را با کلمات شاعرانه توصیف کنم و آن گونه که من توصیف می کنم داستان بسیار کاملی است زیرا ناگفته های زیادی وجود دارد. اما در نهایت مهم این است که هر آنچه ساخته ام به تنهایی و با دستهای خودم بوده است. از این جهت عنوان “دستهایم” یا “دستهایم در دست خودم” را برای کتابم انتخاب کردم.</p>
<p><strong>– چند ساله بودی که از خانۀ پدرخواه ات خارج شدی و مستقل زندگی کردی؟</strong></p>
<p>من تازه نوزده ساله شده بودم و کار به جایی رسید که بسیار طرد شده و منفور آن خانواده بودم. دوره ای از زندگی من بود که همه چیز بسیار تاریک و سنگین بود، من تازه یکی از متجاوزانم را افشا کرده بودم اما هیچکس حرفم را باور نکرد. همۀ اعضا خانواده اش حتی هواداران مجاهدین که با ما در ارتباط بودند طرف او را گرفتند. تصمیم گرفته بودم دیگر به زندگیم خاتمه دهم. در تمام دوران کودکی‌ام با خودم حساب کرده بودم که باید تا بیست سالگی صبر کنم تا برادران کوچکم هم به سن رشد و استقلال برسند و بعد خودکُشی کنم. اما یکی از برادرانم در شانزده سالگی از این خانه‌ بیرون انداخته شده بود و برادر دیگرم که آن موقع هفده ساله بود، پسر آرامی بود و با آن خانواده کنار می آمد و در آنجا ماند. بنابراین، در نوزده سالگی، درست پس از اتمام دبیرستان بود که تصمیم گرفتم وسایل شخصی ام را در یک ساک دستی بگذارم و آن خانه را ترک کنم.</p>
<p><strong>– آیا پیش از نوشتن داستان ِ زندگیت، با ترسهایی روبه رو بودی که مانع از نوشتن خاطراتت شود؟ اگر ترس یا نگرانی داشتی چه بودند و چطور بر آنها غلبه کردی؟</strong></p>
<p>هدف من از نوشتن این کتاب این نیست که کسی را پایین بکشم. هدف این کتاب انتقام گرفتن نیست، کتابی نیست که با آن به کسی یا چیزی حمله کنم، اما برای اینکه بتوانم داستان زندگیم را بگویم، باید از دید خودم و از زبان و نگاه خودم بگویم. در این کتاب، مسائل و اسرار زیادی را فاش کردم که می دانم گفتنش یا شنیدنش برای خیلی ها خوب نیست. سال ها طول کشیده تا دست بکار نوشتن شوم. از سال ها پیش خیلی ها مرا تشویق کردند که داستان زندگیم را بنویسم. البته ترس های زیادی داشتم. یکی از ترسهای من از مجاهدین است و این ترس شوخی نیست. دیگری ترس از اینکه باورم نکنند. کی حرف من را باور می کند؟ بخصوص اینکه زیاد نیستند بچه هایی با سرنوشتی مانند من که از مجاهدین صحبت بکنند. اما من شخصاً بدشانسی زیادی داشته ام. بخشی از آن، حجم باورنکردنی آسیب های روانی ست که باور کردن یا کنار آمدن با آن بسیار دشوار است. من از “باور نشدن” می ترسم.</p>
<p>اما به نقطه ای رسیدم که بالاخره تصمیم گرفتم همه چیز را بنویسم. شروع کردم اول در اینستاگرام به نوشتن و نوشتن در مورد اینکه کی هستم. وقتی آدم همیشه در حالت جنگیدن برای زنده ماندن باشد، ارتباط برقرار کردن با محیط اطراف خود کار بسیار دشواری می شود، آدم هرگز بخشی از آن محیط نمی شود، بلکه تبدیل به کسی می شود که در کنار می ایستد، و ناظر وقایع است. در چنین حالتی، آدم حتی وقتی می خواهد وارد اتاقی شود، اول باید از امن بود آن محل اطمینان حاصل کند. مرتبا از خود می پرسد آیا این اتاقی که من وارد آن می شوم، امن است؟ آیا آدمی که روبه روی من نشسته، آدم قابل اعتمادیست؟ به همین ترتیب، در پیش بینی وقایع هم متخصص می شود. وقتی دائماً درحال پیش بینی اتفاق بعدی یا قدم بعدی هستی، نمی توانی تمام و کمال در لحظۀ حال حضور داشته باشی، وقتی در لحظه حضور نداری، نمی توانی همۀ رنگ ها و سویه های گوناگون وجود خودت را به تمامی جلوه دهی و نمایان کنی. وقتی مدام به تو می گویند “مزاحم نشو”، دیگر نمی توانی با همۀ احساسات و عواطف خودت ارتباط برقرار کنی و آنها را بشناسی و تجربه کنی.</p>
<p>این شرایط باعث شد که چند سال پیش من کاملاً ویران شوم، سوختم، احساس می کردم چیزی از من باقی نمانده است. من هرگز اجازه نداشتم عصبانی باشم، بنابراین وقتی به ویرانی رسیدم، احساس عصبانیت را تجربه کردم، درواقع به خودم اجازه دادم که عصبانی باشم. پس از آن بود که به پیرامونم نگاه کردم، با محیط خودم ارتباط برقرار کردم و شروع کردم به نوشتن. این کار تنها بخاطر خودم نبود. من می خواهم فرزندانم الگوی خوبی داشته باشند و به احساسات و عواطف خود اعتماد کنند و ارتباط مستقیمی با خود واقعی شان داشته باشند.</p>
<p>امروز خواسته های زیادی از زندگی و اطرافیانم دارم و این خواسته ها اصیل و ناب هستند. اما خودم را در هیچ کدام از این خواسته ها نمی بینم، پس متوجه شدم که خودم هم به همان اندازه بخشی از مشکل هستم و اگر بخواهم تغییری در محیط پیرامونم ایجاد کنم، باید از خودم شروع کنم. آنقدر افسرده و خسته بودم که نمی‌توانستم از جا بلند شوم، نمی‌دانستم چگونه پاهایم را روی زمین بگذارم. پس شروع به نوشتن کردم. در ابتدا واقعاً برایم ترسناک بود، اما هر چه بیشتر می‌نوشتم، خوانندگان بیشتری هم پیدا می کردم. آدم هایی که به حرف هایم واکنش نشان می دادند، و من کمتر احساس تنهایی می کردم. تا اینکه سرانجام قرارداد کتاب را گرفتم. چندین پیشنهاد مختلف وجود داشت، یکی از آنها پیشنهاد بونیرز بود. وقتی به این نقطه رسیدم که بهترین ناشر سوئد گفت می‌خواهد کتابم را چاپ کند، دیگر نمی توانستم نه بگویم، تنها چیزی که نیاز داشتم، شهامت و جرات برداشتن گام بلند بعدی بود.<br />
– از وقتی که به نوشتن خاطراتت فکر کردی تا زمانی که تصمیم به نوشتن گرفتی چقدر طول کشید؟</p>
<p>تاریخ دقیق رو می تونم بگم. اولین باری که یکی به من گفت باید خاطراتم رو بنویسم سال ۲۰۰۹ بود. البته خودم به این موضوع فکر کرده بودم، یعنی حتی از پیش از سال ۲۰۰۹ در ذهنم بود. اما از خودم می پرسیدم آیا در این موقعیت می توانم این کار را بکنم؟ اگر بنویسم، پس باید از خودم در برابر واکنش های خصمانه دفاع کنم. آیا توان دفاع دارم؟ در آن موقع، من هیچ پشتیبانی نداشتم. نگرانی های زیادی در ذهنم بود. اگر کسی قصد آسیب رساندن داشته باشد چی؟ اگر شکست بخورم چی؟ نویسنده شدن به این سادگی نیست، نمی توان با آن زندگی را اداره کرد. اگر کسی را نشناسی و ارتباطات خوبی نداشته باشی، تقریبا غیرممکن است. نمی‌توان با نویسندگی امرار معاش کرد و درآمد مکفی داشت. بنابراین مجبور شدم کار کنم چون به پول نیاز داشتم. به همین دلیل در آن زمان نمی توانستم این رویا را عملی کنم اما می دانستم که روزی می نویسم، همینطور هم شد و سرانجام در سال ۲۰۲۱ با بونیرز، ناشر سوئدی قرارداد بستم.</p>
<p>قبلا گفتم هر چه بیشتر نوشتم، آرامش بیشتری پیدا کردم. اما می خواهم به این نکته هم اشاره کنم که خیلی ها هستند که مخفیانه با من تماس می گیرند که یا از مجاهدین جدا شده اند، یا فرزندان جدا شده توسط مجاهدین هستند و می گویند خوشحالیم که یک نفر جرات دارد در این مورد صحبت کند و به نظر من این موضوع ِ بسیار مهمی است که باید مطرح شود. بسیاری جرات نمی کنند با صدای بلند در این مورد صحبت کنند. منظورم این نیست که کسانی که از تجربۀ خود با مجاهدین حرف نمی زنند ایرادی دارند، نه، فقط می خواهم به تشویق های آنان اشاره و از آنها قدردانی کنم. چیز دیگری که می خواهم مطرح کنم این است که ما کودکان مجاهدین، همه چیزهایی را که یک فرد می تواند از دست بدهد از دست داده ایم، چیز دیگری برای باختن نداریم. تا آنجا که ما نه تنها از پدر و مادرمان محروم شدیم، بلکه هویتمان را هم از ذهنمان پاک کردند. حتی برای احساسات، افکار و باورهای مان هم برنامه ریزی کرده بودند. در آغاز، درک این وضعیت برایم دشوار بود. پیدا کردن خودم و یافتن ارزش هایم برای من که یاد گرفته بودم خودم، شخصیتم و ارزش هایم را انکار کنم، کار ساده ای نبود. این کتاب مانند بیانیه‌ای است برای خودم که به نوعی پای باورم ایستاده‌ام و کسی باید دربارۀ آنچه به سرمان آوردند، بنویسد و می‌دانم که توانایی نوشتن دارم، و می‌دانم که مردم نوشته هایم را تحسین می کنند. پس، مسئولیت خودم را در نوشتن و بیان حقیقت می دانم.</p>
<p><strong>– پس کتاب را در سال ۲۰۲۱ تمام کردی؟</strong></p>
<p>نه، چند ماه پس از اینکه شروع به نوشتن کتاب کردم، از انتشارات بونیرز با من تماس گرفتند و قرارداد بستیم. نوشتن کتاب تقریبا دو سال طول کشید.</p>
<p>– من مصاحبه های شما با رسانه های سوئدی را دنبال می کنم. در یکی از گفتگوهات از دوره ای در زندگیت گفته بودی که همه چیز تیره و تار بوده و با مشکلات بسیاری دسته و پنجه نرم می کردی، و در نهایت به روانشناس مراجعه کرده بودی. می توانی کمی درین زمینه برای خوانندگانت توضیح بدی؟</p>
<p>پیش روانشناسان مختلف رفته ام اما فایده ای نداشت. این را نمی گم که خودم را بالا ببرم. اما واقعیتش اینه که تجربیات و مشکلات من چنان پیچیده بود که روانشناسان نمی‌دانستند چطور آن را درمان کنند. اولین بار برای دو فوبیا مراجعه کردم. اما نتیجه ای نگرفتم. دفعۀ دوم، پس از کشته شدن برادرخوانده ام بود (که پیش از این گفتم او و خواهرش هم با ما در آن خانه زندگی می کردند). برادر خوانده ام به کمپ اشرف رفت و به مجاهدین پیوست، اما در زمان حملات عراقی ها به کمپ اشرف در سال ۲۰۱۱ کشته شد.</p>
<p>مجاهدین و خانواده ای که سرپرستی ما را به عهده داشتند از مرگ او ( که آنها شهادت می گفتند) بسیار خوشحال و سرافراز بودند. اما مرگ او ضربۀ روحی شدیدی به من زد. این بود که به توصیۀ محل کارم دوباره به روانشناس مراجعه کردم. دو سال، یک هفته در میان جلسات مشاوره و روانکاوی داشتم. من حرف می زدم، و خانم روانشناس فقط گریه می کرد.</p>
<p><strong>– اون موقع چند سالت بود؟</strong></p>
<p>بیست و پنج ساله بودم. گرچه حالا، سر جایم محکم و استوار ایستاده ام اما روزی صد بار پوست خودم را می کنم. دائم خودم و اطرافیانم را زیر سئوال می برم. برای پیدا کردن خودم، ارزش هایم، افکار و احساساتم باید این کار را بکنم تا تحت تاثیر آن آسیب های کودکی باقی نمانم. گرچه خلاصی کامل از آنها تقریبا ناممکن است، اما اجازه نمی دهم تاثیر منفی ماندگاری روی من بگذارند.<br />
در این شرایط، وقتی دائماً نیاز دارم خودم را از نو بسازم، چگونه روانشناس می تواند به من کمک کند وقتی نمی داند قرار است روی کدام تروما (آسیب روانی) کار کند. متأسفانه روانشناس نتوانست کاری برایم بکند، برای همین تصمیم گرفتند که درمان دیگری را که EMDR۶ نام دارد و روی حرکات چشم و کاهش تاثیرات منفی عمیق خاطرات ناشی از آسیب های روانی تمرکز می کند.</p>
<p>من چهار یا پنج جلسۀ درمانی از این نوع داشتم. در این نوع درمان، نیازی به حرف زدن از آسیب ها و تکرار کلامی آنها نیست، در واقع در این نوع درمان، نه بیمار و نه درمانگر نیازی به گفتگوی روانکاوانه ندارند. درمان با حرکات چشم باعث می شود دو نیمکرۀ راست و چپ مغز مجبور به همکاری شوند. از آنجا که در طی سالیان، برای اجتناب از احساس درد و غم، نمی خواستم احساسات دردناک ناشی از آسیب های روانی را زنده کنم، از نیمکرۀ مربوط به احساسات و عواطف چندان استفاده نکرده و در عوض برای محافظت از خود و حل مشکلات زندگی، دائماً از نیمکرۀ مرتبط با منطق و استدلال استفاده کرده بودم. حالا این درمان حرکات چشم به هر دو نیمکرۀ منطق و عواطف کمک می کرد که همزمان فعالیت و همکاری کنند، و درعین حال، از میزان و وضوح درد ناشی از خاطرات آسیب های روانی بکاهند.</p>
<p>در این دورۀ درمان بود که فهمیدم آسیب ها و تروماهای زیادی دارم که همانطور که پیش از این اشاره کردم، برای اجتناب از احساس درد و رنج، آنها را در لایه های عمیق ذهنم دفن کرده بودم. این آگاهی خیلی روی من تاثیر گذاشت، بطوریکه بشدت گریه می کردم. بهرحال، پس از چند جلسه، به دلیل بارداری و اینکه نمی خواستم این مسائل روی بچه تاثیر منفی بگذارد، درمان را متوقف کردم. اما باید خاطر نشان کنم که در تمام این سالها از طریق نوشتن بی وقفه روی خودم کار کرده ام. نوشتن به من کمک کرده تا حد زیادی بهبود یابم. منظورم این نیست که نوشتن کتاب از درمان تخصصی بهتر است. منظورم این است که وقتی می نویسم، با خودم با احتیاط بسیار برخورد می کنم و به خودم اجازه می دهم که غمگین باشم و در واقع به احساس غم و درد خود ارزش و اعتبار می دهم و می پذیرم که “غم” نیز احساسی اصیل و واقعی ست، و این برای من قدم بزرگی در پذیرش خودم، هویتم و احساساتم است.</p>
<p>اگر به کتاب برگردم، من از اول هیچ تمایلی نداشتم که عکسم روی جلد کتاب باشد (اینکار کمی برایم ترسناک بود) یا از هیچ عکسی در کتاب استفاده کنم. چون می خواستم ماجراها را با کلمات بیان کنم و کتاب روایتی شاعرانه داشته باشد و خواننده با حرفهای من ارتباط برقرار کند نه با عکس ها. اما ناشر اصرار داشت که عکسی در کتاب مورد استفاده قرار گیرد. من از کودکی خودم پیش از رفتن به سوئد و زندگی با خانواده ای که سرپرستی مرا به عهده داشت، هیچ عکسی نداشتم و عکس های بعدی در سوئد را این خانواده از من گرفته بودند که پیش خود آنها بود. همانطور که پیش از این گفتم، مادرم گاهی نامه هایی برای ما می فرستاد که به دست این خانواده می رسید. آنها نامه ها را برای ما می خواندند اما نامه را به ما نمی دادند بلکه آنها را پیش خود نگه می داشتند. دو سه سال پس از آنکه از خانۀ آنها رفتم، وقتی حدود بیست و دو یا بیست و سه سالم بود، مادر خوانده ام با من تماس گرفت و گفت می خواهد مرا ببیند. در آن ملاقات، او پاکتی به دستم داد که همۀ نامه های مادرم در آن بود و همینطور عکس هایی که او برایمان فرستاده بود، که پیش از آن هرگز ندیده بودم. در آن پاکت یک فیلم (نگاتیو) عکس چاپ نشده هم بود که بعدا خودم عکس ها را چاپ کردم.</p>
<p>عکسی که در پایان کتابم گذاشتم یکی از همین عکس ها بود که در ایران گرفته شده بود. عکس دیگری هم در آن پاکت بود که کتابم را با نگاه کردن به آن عکس نوشتم. به این فکر می کردم که دخترم الان در همان سنی ست که من در این عکس هستم و بسیار گریستم چون در آن لحظه به دخترم فکر می کردم و می گفتم “هنوز نمیدانی چه فاجعه ای در انتظارت است”. اما در واقع این را به خودم، به کودکی خودم می گفتم. تمام مدتی که با آن خانواده زندگی کردم، اجازه نداشتم از آنچه به سرم میامد غمگین باشم یا گریه کنم. دائم از من می خواستند قوی باشم. اما اکنون می توانم با حس غم ارتباط برقرار کنم و به خودم اجازه دهم گاهی شکننده باشم. این کتاب مرا با خودم و عواطف و احساساتم آشتی داد.</p>
<p><strong>– آیا در سالهایی که تحت سرپرستی خانواده ای که به مجاهدین وابسته بود، زندگی می کردی مورد خشونت یا سوءاستفادۀ جنسی قرار گرفتی؟</strong></p>
<p>ادامۀ گفتگو در بخش بعد …</p>
<p>منابع و اشارات<br />
۰۱ آیا سازمان مجاهدین خلق فرقه است؟<br />
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-114543.html<br />
۰۲<br />
– گزارش تکاندهنده «دیتسایت» درباره سرنوشت یکی از کودکان مجاهدین که از خانواده جدا شده بود<br />
– سرنوشت کودکانی که سازمان مجاهدین آنها را از والدینشان جدا کرد<br />
– گزارش مجله دانمارکی در باره یکی از کودکان جدا شده از خانواده توسط مجاهدین<br />
۰۳ https://www.albertbonniersforlag.se/bocker/291004/min-hand-i-min/<br />
۰۴ Albert Bonniers, 1837<br />
۰۵ گسلایتینگ (gaslighting) یکی از تاکتیک های نفوذ بر ذهن افراد است که در آن شخص برای به دست آوردن قدرت و کنترل بر فرد دیگر، بذر شک و عدم اطمینان را در ذهن فرد می کارد. تردید به خود و پرسش مداوم، به تدریج باعث می شود که فرد به حقانیت خود شک کند، و درنتیجه، واقعیت و باورهای مستقل خود را زیر سوال ببرد.<br />
۰۶ درمان حساسیت زدایی و پردازش مجدد حرکات چشم (EMDR).درمانی ساختاریافته است که بیمار را تشویق می‌کند تا به طور مختصر بر روی حافظه و خاطرۀ آسیب ها یا تروما تمرکز و همزمان تحریکات دوطرفۀ حرکات چشم را تجربه کند، که منجر به کاهش وضوح و شدت احساسات مرتبط با خاطرات دردناک می شود.<br />
https://www.facebook.com/watch/?v=643873494386839</p>
<p>سایت حقیقت مانا – سیامک نادری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728">مصاحبه فرح شیلاندری با عاطفه سبدانی &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56728/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گفتگوی سیامک نادری با حمید چاهه</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56099</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56099?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 10 Sep 2023 12:15:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[سیامک نادری]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>
		<category><![CDATA[معصومه چاهه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=56099</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمید چاهه یکی از اعضای پیشین فرقه مجاهدین با ۱۲ سال سابقه در تشکیلات ( از سال ۱۳۸۰ تا سال ۱۳۹۲) پس از ۱۰ سال سکوت از سرنوشت هولناک خواهر جوان ۲۳ ساله اش بنام معصومه چاهه سخن گفته و به دادخواهی پرداخته است. آنچه مریم رجوی برای دختر جوان رقم زد از زندان، شکنجه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56099">گفتگوی سیامک نادری با حمید چاهه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حمید چاهه یکی از اعضای پیشین فرقه مجاهدین با ۱۲ سال سابقه در تشکیلات ( از سال ۱۳۸۰ تا سال ۱۳۹۲) پس از ۱۰ سال سکوت از سرنوشت هولناک خواهر جوان ۲۳ ساله اش بنام معصومه چاهه سخن گفته و به دادخواهی پرداخته است.</p>
<h3>آنچه مریم رجوی برای دختر جوان رقم زد از زندان، شکنجه و رها کردن در مرز و تجاوز گروهی تا امین آباد!</h3>
<p>معصومه در سال ۱۳۸۰ خواهان جدایی از تشکیلات بود و به همین دلیل توسط مسئولان تحت فرمان مسعود و مریم رجوی در قرارگاه اشرف واقع در عراق مورد اذیت و آزار و فحاشی در نشست های جمعی قرار گرفت و زندانی و شکنجه شد و سپس معصومه را به لب مرز ایران و عراق فرستادند.</p>
<p>معصومه آنچنان که خود می گوید در مرز مورد تجاوز گروهی از مردان جوان سیاه چُرده قرار گرفته است: &#8220;تعدادی جوان که چهره هاشان سیاه بود دنبالم می دویدند و من فرار میکردم از دست آنها &#8230; و بعد رسیدند و &#8230; بعد افتادند رو من&#8230;&#8221;</p>
<p>معصومه پس از تجاوز گروهی با بدنی خونین و دست های زخمی شده ناشی از سیم خاردارهای مرز ایران و عراق و میادین مین با لباسهایی پاره شده خود را به خانه یکی از فامیل های خود در شهر ری می رساند و در حالیکه شوکه شده بود و قدرت تکلم نداشت بصورت پراکنده درباره حقایق زندان و شکنجه توسط مجاهدین در قرارگاه اشرف و سپس مورد تجاوز گروهی واذیت و آزار قرار گرفتن خود سخن گفت.</p>
<p>این جریانات هولناک و شرایط و فجایعی که مریم رجوی و رهبر عقیدتی فرقه مخوف و تبهکار مجاهدین خلق ، معصومه 23 ساله را به بیمارستان های روانی می کشاند. او تعادل روانی خود را از دست می دهد و هم اکنون در امین آباد بستری است. عکسها و ویدئوهای معصومه در بخش روانی بیمارستانها و همچنین سخنان خودش ضمیمه ویدئو است.<br />
مریم رجوی به کرّات از شیطان سازی بر علیه مجاهدین می گوید اما جداشدگان بسیاری هستند که همراه با انقلاب زن- زندگی- آزادی بر علیه رژیم جمهوری اسلامی فعالیت میکنند و روز به روز بر تعداد این جداشدگان افزوده میشود.</p>
<h3>نشست دیگ</h3>
<p>حمید چاهه همچنین به حقایق دیگری از تشکیلات فرقه مجاهدین می پردازد. او از سرکوب هولناک خود و دیگر اعضا در نشست های جمعی تحت عنوان &#8220;دیگ&#8221; سخن میگوید. دیگ اصطلاحی در تشکیلات فرقه مجاهدین است که فردی را در نشست های جمعی سوژه می کنند یعنی داخل دیگ می اندازند و آتش شعله های دیگ را زیاد می کنند (منظور با فحاشی کردن، تهدید و توهین و تهمت زدن و تُف باران کردن و داد زدن های مستمر سایرین بر سر سوژه ای که برای ساعتهای متمادی در درون دیگ قرار دارد تا سوژه از پای در بیاید و هر آنچه مسئولین فرقه مجاهدین می خواهند اعتراف کرده و سرسپار مطلق تشکیلات و مسئولین فرقه رجوی باشد و سوژه در این دیگ هیچ راه گریزی ندارد جز تن دادن به مسئول نشست که منویّات پلید رهبری عقیدتی برای ارعاب هرچه بیشتر اعضا را دنبال میکنند).</p>
<h3>خودکشی احمد رازانی</h3>
<p>حمید چاهه از خودکشی یکی از اعضا( احمد رازانی- زندانی سیاسی دهه ۶۰ در زندانهای خمینی ) که در سال۱۳۸۹ در مرکز ۱۲ خود را از پنکه سقفی آویزان کرده بود سخن میگوید. از قضا حمید چاهه خود نیز می خواسته خودکشی کند.</p>
<h3>رویکرد مسعود و مریم رجوی به واقعه تروریستی 11 سپتامبر</h3>
<p>در ادامه وی از جشن و شادی و رقص و پایکوبی در نشست مسعود و مریم رجوی به هنگام عملیات تروریستی ۱۱ سپتامبر توسط بن لادن و القاعده سخن گفته .</p>
<h3>جهان بسته درون مجاهدین خلق</h3>
<p>در ادامه بر جهان بسته درون مجاهدین تاکید میکند: &#8221; نه هیچ ارتباطی با جهان خارج از کمپ نداشتیم، تلفن نداشتیم حق تماس نداشتیم با خانواده ، حق دیدن برنامه آزاد تلویزیون نداشتیم رسانه ای نداشتیم و در همان ورود به پذیرش به ما گفته بودند که با کسی صحبت نکنید! محفل شعبه سپاه پاسدارن است!&#8221;<br />
پس از جداشدن از تشکیلات مجاهدین خلق، به دلیل اینکه هزینه ماهیانه زندگی حمید چاهه در آلبانی توسط فرقه مجاهدین پرداخت می شد از او می خواستند هوادار مجاهدین باقی بماند و برای مجاهدین با استفاده از چندین اکانت های جعلی درحمایت از مریم رجوی توئیت بزند.</p>
<p>سیامک نادری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/56099">گفتگوی سیامک نادری با حمید چاهه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/56099/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کودک سربازان سابق در سازمان مجاهدین و تلاش برای برگزاری یک دادگاه جدید</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51476</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51476?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 05 Sep 2022 09:15:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امین گل مریمی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51476</guid>

					<description><![CDATA[<p>آنگونه که پیشتر به اطلاع رسانده شده بود نشریه &#8221; سایت&#8221; Zeit در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۱ در مطلبی با عنوان &#8220;سرانجام آزاد شدم&#8221;، گزارشی در مورد امین گل مریمی، یک کودک سربازِ سابقِ جدا شده از سازمان مجاهدین خلق منتشر کرد. در آن گزارش امین گل مریمی اتهامات مختلفی را متوجه سازمان مجاهدین کرده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51476">کودک سربازان سابق در سازمان مجاهدین و تلاش برای برگزاری یک دادگاه جدید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آنگونه که پیشتر به اطلاع رسانده شده بود نشریه &#8221; سایت&#8221; Zeit در تاریخ ۲۷ اکتبر ۲۰۲۱ در مطلبی با عنوان &#8220;سرانجام آزاد شدم&#8221;، گزارشی در مورد امین گل مریمی، یک کودک سربازِ سابقِ جدا شده از سازمان مجاهدین خلق منتشر کرد. در آن گزارش امین گل مریمی اتهامات مختلفی را متوجه سازمان مجاهدین کرده بود.</p>
<p>در اعتراض به گزارش &#8220;سایت&#8221;، سازمان مجاهدین در ۸ مورد به یک دادگاه بدوی در هامبورگ شکایت کرد. دادگاه بدوی هامبورگ در حکم خود در تاریخ ۱۹.۰۱.۲۰۲۲ پنج مورد از شکایت ها را وارد ندانسته ولی سه مورد را پذیرفت. در اعتراض به این حکم سازمان مجاهدین به دادگاه عالی در هامبورگ شکایت کرده و درخواست تجدید نظر داد.</p>
<p>دادگاه عالی هامبورگ در تاریخ ۱۴.۰۳.۲۰۲۲ با صدور حکم، شکایت سازمان مجاهدین را رد کرد. در این حکم فقط بخشی از یکی از شکایت ها پذیرفته و به مجله &#8220;سایت&#8221; اعلام شد که آن قسمت باید حذف شود.</p>
<p>اینک و در ادامه مراحل حقوقی این پرونده، دادگاه اداری ایالتی هامبورگ در حکمی به تاریخ 07.07.2022 درستی حکم 19.01.2022 را یک بار دیگر تائید کرد.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-47648 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Golmaryami-Amin-3.jpg" alt="امین گل مریمی" width="800" height="536" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Golmaryami-Amin-3.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Golmaryami-Amin-3-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Golmaryami-Amin-3-300x201.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Golmaryami-Amin-3-768x515.jpg 768w" sizes="(max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<h3>درخواست رسیدگی مجدد</h3>
<p>موسسه &#8220;سایت&#8221; و &#8220;سایت آنلاین&#8221; و نویسنده گزارش لوئیزا هومریش می توانستند حکم دادگاه را بپذیرند که در این حالت پرونده مختومه اعلام می شد. البته در چنین حالتی باز هم آنها بودند که در این دعوای حقوقی برنده محسوب می شدند، زیرا از 24 مورد ادعا و اتهام که در گزارش &#8220;سایت&#8221; بر علیه سازمان مجاهدین آورده شده بود، سازمان مجاهدین فقط نسبت به 8 مورد شکایت کرده بود که از آن تعداد، دادگاه فقط در سه مورد به نفع سازمان مجاهدین رای داده بود. آن سه مورد نیز مواردی بودند که چون حرف در مقابل حرف و ادعا در مقابل ادعا قرار داشت، دادگاه امکان راستی آزمائی مستقل نداشته و نمی توانست مشخص کند چه کسی راست می گوید، در نتیجه دادگاه در حکم خود تصریح کرده بود که این سه مورد از گزارش نشریه &#8220;سایت&#8221; حذف شود.</p>
<p>اما موسسه &#8220;سایت&#8221; و &#8220;سایت آنلاین&#8221; و نویسنده گزارش، لوئیزا هومِریش تصمیم گرفته اند بجای پذیرش مختومه اعلام شدن پرونده، پرونده را مجددا به جریان بیاندازند. چرا؟</p>
<p>آنها در تاریخ 08.08.2022 دو درخواست خود را برای دادگاه ارسال کردند. یک درخواست، درخواست تجدید نظر و یک درخواست، درخواست برگزاری دادگاه برای رسیدگی اصلی، و نه فوری به پرونده می باشد. بسته به اینکه کدام درخواست پذیرفته شود، روند تحولات بعدی مشخص خواهد شد.</p>
<h3>تفاوت &#8220;دادگاه فوری&#8221; و رسیدگی معمولی به یک شکایت</h3>
<p>شکایت اولیه سازمان مجاهدین بر علیه گزارش نشریه &#8220;سایت&#8221; با عنوان شکایت فوری ارائه شده بود. دادگاهی که به چنین شکایت هائی رسیدگی می کند باید در یک فاصله زمانی کوتاه سریعا به پرونده رسیدگی کند. در نتیجه بطور مفصل وارد جزئیات نشده و از جمله امکان شنیدن شهادت شاهدین و بررسی بسیاری از مدارک وجود ندارد. موسسه سایت و سایت آنلاین و نویسنده گزارش لوئیزا هومِریش بر این باور هستند که “فوری” بودن دادگاه اولیه مانع از آن شد تا دادگاه به لحاظ محتوائی آنگونه که لازم بود اسناد و شواهد را زیر ذره بین ببرد. از این رو خواستار آن شده اند تا در جریان یک رسیدگی معمولی، و نه فوری، پرونده مجددا بررسی شود.</p>
<h3>دفاع از آزادی مطبوعات</h3>
<p>این پرسش مطرح است که با وجود گذشت بیش از 18 ماه از انتشار گزارش نشریه &#8220;سایت&#8221; و با وجودی که حکم دادگاه در اساس به نفع نشریه &#8220;سایت&#8221; و نویسنده آن بوده است، چرا موسسه سایت بر ادامه این پرونده و به جریان انداختن مجدد آن اصرار دارد؟ بویژه آنکه رسیدگی به این پرونده در دادگاه معمولی ممکن است چندین سال طول بکشد و هزینه های زیادی را هم برای نشریه &#8220;سایت&#8221; ایجاد خواهد کرد.</p>
<p>موسسه سایت با چنین تصمیمی بر پایبندی اش به اصل آزادی مطبوعات پافشاری می کند. این مؤسسه می خواهد نشان دهد که سازمان مجاهدین به عنوان یک نیروی توتالیتاریستی که دشمن آزادی اندیشه، آزادی بیان و آزادی مطبوعات است نمی تواند برای مطبوعات و خبرنگاران آزاد و مستقل در کشور دمکراتیک آلمان خط قرمز و بُکن نکُن تعیین کند. اگر هم یک دادگاه به هر دلیل در انجام وظایف خودش دقیق نبوده، اهمیت دفاع از آزادی مطبوعات آنقدر مهم است که این نشریه می پذیرد با قبول هزینه های بیشتر در به جریان انداختن یک پرونده مجدد در دادگاه، به دفاع از آن بپردازد.</p>
<h3>سه موضوع مهم برای بررسی مجدد در دادگاه</h3>
<p>همانطور که گفته شد دادگاه در سه مورد رأی داده که سه ادعا باید از گزارش نشریه “سایت” حذف شود. نشریه “سایت” تلاش دارد تا بر علیه این موضوع، در دادگاه جدید موارد زیر را به اثبات برساند:</p>
<p>– امین گل مریمی در گفتگو با خبرنگار سایت، لوئیزا هومِوریش به درستی ادعا کرده که مربی او که هوادار مجاهدین بود، در یک خوابگاه نوجوانان در شهر کلن آلمان در یک صحنه سازی و دعوای ساختگی زمینه فرار او از آنجا و رفتن او به پاریس و در نتیجه انتقالش به قراگاه اشرف را ایجاد کرده بود.<br />
– امین گل مریمی از زمان ورود به عراق و قرارگاه اشرف امکان دیدار آزادانه با مادرش را نداشته است.<br />
– امین گل مریمی آنگونه که خودش تشریح کرده، در زمان ورود نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق، به همراه نیروهای دیگری از سازمان مجاهدین به مرز عراق و ایران فرستاده شده بود. مسعود رجوی به آن نیروها گفته بود منتظر باشند تا در صورت لزوم فرمان حرکت و حمله آنها برای پیشروی به داخل ایران به آنها ابلاغ شود. &#8220;سایت&#8221; تاکید می کند این ادعاهای امین گل مریمی حقیقت دارد.</p>
<p>نشریه سایت با تائید حقیقت گوئی امین گل مریمی به حمایت از او و حمایت از خبرنگار خود لویئزا هومِریش اقدام کرده و نشان می دهد که به اصل اطلاع رسانی موثق و دستکاری نشده پایبند بوده و اگر هم یک دادگاه نتوانسته با دقت لازم این موارد را راستی آزمائی کند، دلیلی ندارد که این نشریه از مواضع خود عقب نشینی کند.<br />
این موضع نشریه سایت در حمایت از خبرنگار خودش و در حمایت از یک کودک سربازِ سابقِ سازمان مجاهدین که با او مصاحبه شده است جای تقدیر دارد، زیرا نشان می دهد این مؤسسه به دفاع از حقیقت و به پایبندی به اخلاق، فراتر از منافع یا ملاحظات مالی اهمیت می دهد.</p>
<h3>ناخرسندی سازمان مجاهدین</h3>
<p>می توان حدس زد که سازمان مجاهدین از این اقدام نشریه &#8220;سایت&#8221; برای به جریان انداختن مجدد پرونده خرسند نخواهد شد، زیرا شانس برنده شدن نشریه سایت در یک دادگاه معمولی بالا می باشد، زیرا چنین دادگاهی می تواند اسناد و مدارک را با فرصت بیشتری بررسی کند و می تواند شاهد یا کارشناس مستقل دعوت کند. سازمان مجاهدین به خوبی می داند در چنین حالتی امکان اینکه دروغ های آن بیشتر رو شود بسیار بالا بوده و بیش از پیش بی اعتبار خواهد شد.</p>
<h3>نگرانی سازمان مجاهدین خلق</h3>
<p>تا آنجا که به نکته سوم، یعنی راستی آزمایی دستور مسعود رجوی برای اعزام نیروها به مرز عراق با ایران و آمادگی آنها برای حمله به داخل ایران بر می گردد، بررسی آن در دادگاه می تواند فراتر از ناخرسندی، حتی باعث نگرانی سازمان مجاهدین گردد. زیرا یک شرط آنکه اتحادیه اروپا پذیرفت تا نام سازمان مجاهدین را از لیست سازمان های تروریستی خارج کند، این بود که این سازمان در جریان دادگاه پوئک مخفف &#8220;کمیسیون تجدید‌نظر‌خواهیِ سازمان‌های ممنوعه- PROSCRIBED ORGANISATIONS APPEAL COMMISSION (POAC)&#8221; ، که در سال 2007 در انگلستان برگزار شد، پذیرفت که دیگر ادامه جنگ مسلحانه و عملیات نظامی را قبول ندارد. به همین منظور افرادی از رهبرانِ سازمان مجاهدین به عنوان شاهد به این دادگاه معرفی شده بودند تا اعلام پایان جنگ مسلحانه و کنار گذاشتن باور و پایبندی به عملیات نظامی را شهادت دهند. از جمله: مهدی براعی، صدیقه حسینی، مژگان پارسایی، حسین عابدینی محمد سیدالمُحدّثین.</p>
<p>اگر در جریان دادگاه جدیدی که قرار است به درخواست نشریه “سایت” در ارتباط با ادعاهای امین گل مریمی برگزار شود، حضور نیروهای مجاهدین در مرز عراق با ایران و آمادگی آنها برای پیشروی به داخل مرزهای ایران به دستور مسعود رجوی از سوی شاهدین یا کارشناسانی که دعوت می شوند تائید گردد، این یعنی نقض اعلام انصراف سازمان مجاهدین از جنگ مسلحانه و اقدامات نظامی که در دادگاه پوئک آن را اعلام کرده بود. پیامدهای سیاسی چنین موضوعی می تواند حضور و فعالیت سازمان مجاهدین و رهبران آن در کشورهای اتحادیه اروپا را با مشکل جدی مواجه کند. همین نگرانی ممکن است باعث شود تا سازمان مجاهدین به فکر سازش و پیدا کردن راهی برای فرار از این وضعیت بیافتد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51476">کودک سربازان سابق در سازمان مجاهدین و تلاش برای برگزاری یک دادگاه جدید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51476/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تروریسم مریم رجوی در اروپا بر علیه پویا نوری</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50811</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50811?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 04 Jul 2022 09:30:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه رجوی علیه جداشده ها]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[پویا نوری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50811</guid>

					<description><![CDATA[<p>سایت ایران افشاگر از سایت های تابعه فرقه مجاهدین خلق و مریم رجوی در ۹ تیر ۱۴۰۱ اطلاعیه ای بر علیه آقای پویا نوری از اعضای پیشین و جدا شده از تشکیلات فرقه مجاهدین تحت عنوان &#8220;افشای یک مزدور به نام پویا نوری که از اتریش به آلبانی آمد – نامه روشنگر پیام نوری به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50811">تروریسم مریم رجوی در اروپا بر علیه پویا نوری</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سایت ایران افشاگر از سایت های تابعه فرقه مجاهدین خلق و مریم رجوی در ۹ تیر ۱۴۰۱ اطلاعیه ای بر علیه آقای پویا نوری از اعضای پیشین و جدا شده از تشکیلات فرقه مجاهدین تحت عنوان &#8220;افشای یک مزدور به نام پویا نوری که از اتریش به آلبانی آمد – نامه روشنگر پیام نوری به مشاور حقوقی مجاهدین&#8221; انتشار داد.</p>
<p>آقای پویا نوری در سال ۱۳۹۶ در آلبانی از تشکیلات فرقه مجاهدین جدا شده و اینک در کشور اتریش پناهندگی دارد. ایشان در یک سفر کاری و حقوقی (حل و فصل مدرک رانندگی بدلیل خطای ۵ سال اختلاف سن با برگه شناسایی تهیه شده توسط مجاهدین خلق در اشرف) به آلبانی سفر کرده بود و در این میان قصد دیدار با برادر کوچک خود (پویا نوری) در تشکیلات اشرف ۳ در آلبانی را داشت.</p>
<p>سیکورتی آلبانیایی حفاظت ورودی اشرف ۳ را به عهده دارند. سیکورتی در وهله نخست به آقای پویا نوری می گوید: شما بنظر آدم خوبی می آیید! آقای نوری می گوید: آمده ام با برادرم پیام نوری دیدار کنم و درخواست من را به مسئولین مجاهدین اطلاع بدهید.<br />
سیکورتی می گوید ۱۰ دقیقه صبر کنید. پس از ده دقیقه پلیس آلبانی آمده و پویا نوری را با خود می برند و به مدت ۱۲ ساعت بازداشت کرده و از وی بازجویی های غیر معمول و اتهام زنی های تروریستی و ارتباط با رژیم و ایادی آنها در آلبانی به عمل می آورد؟. پرسش هایی از قبیل:</p>
<p>چرا به آلبانی آمده اید؟ چه ارتباطی با علیرضا نقاش زاده دارید؟ آیا با حسن حیرانی در انجمن آسیلا رابطه ای دارید؟، شما چه رابطه ای با مزدوران وزارت اطلاعات در آلبانی و اتریش و اسدالله اسدی دیپلمات تروریست رژیم که در بلژیک محاکمه شد دارید؟</p>
<p>آقای پویا نوری در بازداشتگاه به سوال های پلیس آلبانی پاسخ می دهد و آنها پس از اینکه می بییند هیچ نشانه، دلیل و مدرکی برعلیه آقای پیام نوری ندارند، در برخوردی بسیار عجیب و دور از پرنسیب های و اصول تحقیقات در بازداشتگاه پلیس و امنیّت ملی آلبانی، آشکار و علن به آقای پویا نوری پیشنهاد داده و راه حلی مقابل او می گذارند و می گویند:</p>
<p>&#8220;اگر شما بنویسد و بگویید که با حسن حیرانی مسئول انجمن آسیلا ( وصل به انجمن نجات و همکاریی با ابراهیم خدابنده و در واقع وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی ایران) رابط دارید ما کاری به شما نداشته و شما را آزاد می کنیم؟&#8221;</p>
<p>آقای پویا نوری با این خواسته پلیس که در واقع چیزی جز پاپوش درست کردن و پرونده سازی بر علیه ایشان نیست مخالفت کرده و تن به چنین کاری نمی دهد.</p>
<div id="attachment_50813" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-50813" class="size-full wp-image-50813" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Nuri-Puya.jpg" alt="پویا نوری" width="700" height="467" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Nuri-Puya.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Nuri-Puya-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Nuri-Puya-300x200.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-50813" class="wp-caption-text">پویا نوری</p></div>
<h3>هدف مریم رجوی از اتهام زنی درباره آقای پویا نوری</h3>
<p>حقایق بسیاری در این پروژه تبهکاری، توطئه و پرونده سازی کثیف و به کارگیری پلیس آلبانی برعلیه آقای پویا نوری وجود دارد: هدف مریم رجوی و فرقه توتالیتر مجاهدین چیزی جز ارعاب و زهر چشم گرفتن از جداشدگان از تشکیلات نیست.</p>
<p>از آنجا که آقای پویا نوری در پیش و در حین وحتی پس از سفرو بازگشت از آلبانی هیچ سخنی و نوشته و یا فعالیتی بر علیه فرقه توتالیتر رجوی نداشته است، و درخواست دیدار با برادر خود که امری طبیعی و پسندیده ای در جامعه محسوب می شود، صدور چنین اطلاعیه ای از زبان بردار وی (پیام نوری) بیش از اینکه به سود فرقه مجاهدین باشد به زیان آنها و نمایانگر تشکیلات فرقه ای و بسته ای که با قطع رابطه مطلق با جهان اعضا را به بند روابط فرقه ای کشیده اند. پرسش اینجاست که چرا فرقه رجوی دست به چنین اقدامی برعلیه آقای پویا نوری زده اند؟</p>
<p>در طی چند ماه اخیر با سه تن از جداشدگان از فرقه مجاهدین آقایان مجتبی زرگر و امیر نعمت الهی و عصمت وطن پرست مادری که یازده تن از فرزندان و برادران و بستگانش جان باخته اند در باره تشکیلات مجاهدین مصاحبه های مفصلی انجام داده ام، اما مریم رجوی و فرقه مجاهدین نه تنها اطلاعیه ای برعلیه این افراد نداده اند بلکه در قبال آن سکوت مطلق پیشه کرده اند همچنانکه در مصاحبه های پیشین با این دست از جدا شدگان سکوت پیشه کرده اند.</p>
<p>هدف مریم رجوی به رغم آگاهی از طالع نحس چنین اطلاعیه تبهکارانه و مشوّشی، ایجاد فضای ارعاب و توتالیتاریسم ایدئولوژیک مبتنی بر اسلام متکی به رهبری عقیدتی است. هدف از این اطلاعیه پویا نوری نیست بلکه هدف اعضا درون تشکیلات در آلبانی و بطور خاص جداشدگان از تشکیلات و بیش از ۸۰۰ تن از جداشدگانی که طی این چند سال در آلبانی از تشیکلات فرقه مجاهدین جداشده و پا به دنیای آزاد گذاشته اند.صدور این اطلاعیه اگر چه در ظاهر امر آقای پویا نوری را هدف قرار داده است اما هدف وگیرندگان اصلی پیام این اطلاعیه، عموم جداشدگان هستند که اگر دست از پا خطا کنید برعلیه شما اطلاعیه داده و شما را به مزدوری به وزرات اطلاعات و همدستی با تروریسم و… منتسب می کنیم همچنانکه رجوی بارها به اعضایی که خواهان جدایی بودند می گفت: &#8220;خمینی مال تان می کنیم&#8221;.</p>
<h3>دروغها و پروپاگاندای اطلاعیه فرقه مجاهدین</h3>
<p>سرتاسر این اطلاعیه با دروغ و شانتاژ و اتهام زنی واهی همراه است:<br />
– اساساً آقای بهزاد صفاری هیچ ارتباطی با اعضای فرقه مجاهدین نداشته و این فرد مهره ای در دست «ستاد جنگ سیاسی» و همچنین «کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورای ملی مقاومت» است. بهزاد صفار از فرمانده دسته های سیستم پذیرش در سال ۱۳۷۶ است که بیش از ۱۰۰۰ تن را به شیوه آدم ربایی با فریب و نیرنگ و وعده کسب و کار، شغل، کیس پناهندگی در اروپا، حتی وعده زن و خوشگذارانی به عراق و اشرف کشانده و بسیاری از آنها زندانی و شکنجه شده و خودکشی کردند و به قتل رسیدند.<br />
– نوشته کلیشه شده پیام نوری (برادر پویا نوری) نه تنها دال بر مزدور بودن برادرش نیست بلکه در گفته های او هیچ نشانه، سند و مدرکی وجود ندارد که این اتهام رذیلانه دیکته شده توسط مریم رجوی به پیام نوری را تأیید کند؟</p>
<p>– در این نامه از ترم &#8220;بریده&#8221; برای برادر خود به کار گرفته است. گویی این فرقه فناتیک مدعی حاکم بودن روابط اصولی بر یک &#8220;سازمان (مجاهدین خلق)&#8221; است هنوز نمی دانند که در هر حزب و سازمان و گروهی این حق اعضا است که جدا شده و یا انشعاب کنند. در حالیکه برخلاف سایر احزاب موجود درجهان، هر فردی از این فرقه مجاهدین جدا شود بریده و خائن و زالو و بدتر از پاسدار و ….نامیده می شود، و به عبارتی خود را در جایگاه خدایی نشانده و از دین خار ج شدگان مرتد می نامد؟</p>
<p>– پیام نوری به دروغ مدعی است که به من اطلاع داده اند: «برادرم پویا نوری که ۵ سال پیش بریده و رفته بود ساعاتی پیش از اتریش به قرارگاه آمده و خواسته من را ببیند اما بعد از چند دقیقه پشیمان شده و گفته برایم کار پیش آمده و سوار یک خودرو که با آن آمده بود شده و رفته است. من میدانم که تا سال ۹۷ که در آلبانی بود سازمان حدود نیم میلیون لک هم به او کمک کرد.»<br />
و سپس طبق خواست مسئولین فرقه مجاهدین که به او دیکته شده، مدعی می شود: &#8220;من تعجب کردم و نمیدانم که او بعد از ۵ سال چگونه و چرا به یاد من افتاده و منظورش چیست ولی میخواهم به اطلاع شما برسانم که اگر دوباره بیاید و خواهان دیدار با من شود من مطلقاً خواهان چنین دیداری نیستم و دلایل آن را خودش خیلی بهتر می داند (زیر پا گذاشتن عهد و پیمانها و سوگند مبارزه برای سرنگونی رژیم جنایتکارآخوندی و حالا هم که با آن همه پول و مخارج سازمان به آلبانی آمده و بعد هم به اتریش رفته و پناهنده شده و همه چیزش رو به راه است اما کار و اقدام او مشکوک است.)&#8221;</p>
<p>وی مدعی است که چون از سازمان و عهد و پیمانها … برای سرنگونی رژیم را کنار گذاشته و جداشده است خواهان چنین دیداری نیست؟ برخلاف ادعای او رجوی همواره به اعضا تاکید می کرد باید بگویید و بنویسید: &#8220;مجاهد بمانم و مجاهد بمیرم&#8221; و به زبان ساده یعنی &#8220;تا مرگم فرا برسد هرگز از تشکیلات جدا نشوم&#8221; و از نظر رهبری فرقه مجاهدین هر فردیکه از تشکیلات جدا شود خائن و مزدور وزارت اطلاعات است و این همان معنی و مفهوم مغز شویی و روابط فرقه ای مبتنی بر رهبری عقیدتی (بعنوان کانال وصل به خدا) است که مریم رجوی مروج آن است.</p>
<p>از همه رسوا تر و مضحک تر پیام نوری در پایان نامه نوشته است:«خواهشمندم برای دیدار من با این فرد اصرار نکنید و حقوق قانونی من مراعات شود.» پیام نوری در بند و اسارت ذهنی و مغز شویی شده در تشکیلات فرقه مجاهدین آشکار و علن دروغ می بافد که به من اصرار نکنید با برادرم دیدار داشته باشم در حالیکه پیام نوری فراموش نکرده است که خانواده و پدر و مادر و خواهر و برادر مطرود ترین موضوع در نزد مسئولین تشکیلات است و مسعود رجوی خانواده را «کانون فساد و خانواده الدنگ و …&#8221; می دانست و حتی گفته بود ما فقط دو خواهر داریم &#8220;حضرت زینب و حضرت فاطمه&#8221; و رابطه خونی و خانوادگی را ضد مبارزه و مایه فساد و بریدگی و خیانت می نامید؟. حتی می گفت: &#8220;اگر برفرض خواهر و بردار خوبی هم دارید آن را به من بدهید (رهبری عقیدتی) و خودتان را از این فساد خانواده خلاص کنید. (قطع رابطه کنید)&#8221;. از قضا تا جاییکه من و همگان اطلاع داریم هر یک از اعضای سازمان بسیار دوست دارند تا اعضای خانواده آنها به دیدار آنها بیاید و این یکی از بهترین و زیبا ترین لحظات و خاطرات آنها در یک زندگی مرگ آور عادت شده در سیاهچاله فرقه ای است.</p>
<p>در پایان بدون هیچ دلیل و مدرک و نشانه ای حکم مزدوری و تروریست بودن برادرش را صادر می کند و می نویسد: &#8220;از نظر من پویا نوری در رابطه با وزارت اطلاعات و مزدورانش در آلبانی و در اتریش (همان ایستگاه اطلاعاتی دیپلمات تروریست اسدالله اسدی) به آلبانی آمده است. بنابراین باید تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند تا طرح و برنامه تروریستی آنها روشن شود. ما با این ترفندهای مأموران اطلاعات در پشت سیاج اشرف در پوشش خانواده کاملاً آشنا هستیم.&#8221;</p>
<p>– نامه پیام نوری به بخش &#8220;معاونت پرسنلی سازمان مجاهدین خلق ایران&#8221; نوشته شده است، بخش زندانها و ضد اطلاعات سازمان نیز زیر مجموعه همین معاونت پرسنلی است.</p>
<h3>حقایقی چند درباره آقای پویا نوری</h3>
<p>– آقای پویا نوری در ۱۹سالگی و با انگیزه مبارزاتی بالایی به مجاهدین پیوست. حتی در نشست عمومی پشت میکرفون رفت و منم زد و خطاب به مسعود رجوی گفت: &#8220;برادر! (مسعود رجوی) من می خواهم جای موسی خیابانی را در سازمان پرکنم&#8221;. اما با دیدن توتالیتاریسم و سرکوب هولناک و فساد درون تشکیلات، ناگزیر از آن جدا شد و اینک در اتریش زندگی می کند.</p>
<p>– آقای پویا نوری تشکیلات فرقه ای و فناتیک رجوی را بر نتابید. روابط فرقه ای و فناتیک تا بدانجایی بود که مهدی ابریشم چی یک بار به آقای پویا نوری که سبیل خود را تراشیده بود با وقاحت و بی شرمی خاص مسئولان فرقه مجاهدین گفته بود: &#8220;سبیل خود را نتراش، وقتی سبیل خود را می تراشی این باعث تحریک افراد دیگر می شود (تحریک جنسی).&#8221;</p>
<p>– اکثر اعضا در تشکیلات فرقه رجوی پویا نوری را می شناختند و با او رابطه خوب و دوستانه ای داشتند. او فوتبالیست خوبی هم بود و همین بیشتر باعث شناخته شدگی و محبوبیت وی می شد. در آلبانی و پس از جدا شدن نیز ارتباطی با رژیم یا جداشدگان وابسته به رژیمی نداشت.</p>
<p>– پدر پویا نوری، کیومرث نوری از زندانیان دهه ۶۰ و در یک دوره ای هم بند من بود و از قضا پس از آزادی و حضور در خارج از کشور از مجاهدین هواداری می کرد و نام وی نیز جز کسانی است که در اطلاعیه فرقه رجوی بر علیه آقای ایرج مصداقی امضا کرده است؛ این موضوع از این نظر حائز اهمیّت است که وقتی فرقه مجاهدین و رجوی بنا به منافع و مصالح خود نیاز داشته باشند به سادگی فردی همچون پویا نوری که تاکنون هیچگونه فعالیتی نیز برعلیه آنها نداشته را ترور شخصیت می کنند تا دیگر جداشدگان حساب کار خودشان را بکنند و از این منظر من موظف بودم روشنگر کرده ودر برابر تروریسم افسارگسیخته مریم رجوی بآیستم. دفاع از پویا نوری دفاع از آزادی و دمکراسی و دستاورد بشری مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر است. ترور و تبهکاری بر علیه پویا نوری، عطف به همه انسانهای آزاده و بویژه جداشدگان از تشکیلات مخوف فرقه رجوی است. و هدف رجوی نه پویا نوری بلکه ارعاب تمامی جداشدگان است.</p>
<p>– پویا نوری در این مدت ۵ سال تلاش کرده است زندگی از دست رفته سالیان سیاه در فرقه مجاهدین را جبران کرده و اینک تشکیل خانواده داده و به تازگی نیز صاحب فرزندی شده است. به طبع باید به پویا نوری حق داد که بخواهد بردار کوچکش را ببیند و خبرتولد فرزندش و …را به او بدهد، و این یک مقوله انسانی و عاطفی خانوادگی است که مریم رجوی آن را برنمی تابد، و عجیب آنکه خود را رئیس «جمهور» برگزیده مقاومت می نامد،‌ مریم رجوی که خود را سرباز و میلیشیای مسعود رجوی می نامد اساساً معنا و مفهوم « جمهور » را نمی تواند درک کند، زیرا او رئیس جمهور رهبری عقیدتی است و نه &#8220;جمهور مردم&#8221;.</p>
<h3>تبهکاری مریم رجوی و زد و بند با پلیس آلبانی</h3>
<p>۱) از اینکه مریم رجوی (که در آلبانی و اشرف ۳حضور دارد) بجای پاسخ مثبت و یا حتی منفی جهت دیدار پویا نوری با بردارش بدهد، از چنین امر بدیهی خوداری کرده و به پلیس خبر میدهند تا او را دستگیر کرده و با اتهامات و پاپوش درست کردن و توهین و تحقیر …. وی را مورد بازجویی قرار دهند، امری بغایت تبهکارانه و رذیلانه ای است؟</p>
<p>۲) مواردی از اتهامات که فرقه مجاهدین به پلیس آلبانی گزارش داده اند تنها جهت ترور شخصیت و ارعاب جداشدگان از تشکیلات است و باید در مقابل این شیوه های فاشیستی ایستاد. حقیقت آنکه این باند جنایتکار و تبهکار که هنوز به قدرت نرسیده از کثیف ترین ابزارها بر علیه منتقدین و مخالفین خود استفاده می کنند، درصورتی که به قدرت برسند چکار خواهند کرد؟</p>
<p>۳) اینکه پلیس آلبانی هنگامی که موفق نمی شود ادعاهای واهی فرقه مجاهدین برعلیه آقای پویا نوری را اثبات کند و یا با شانتاژ‌ و فضا سازی از آقای پویا نوری اقرار بگیرد، دست به کار کثیفی می زنند و از پویا نوری می خواهند که به رابطه با حسن حیرانی اعتراف کند تا با او کاری نداشته و آزادش کنند، نشان از همکاری تنگاتنک مریم رجوی با دولت آلبانی و به خدمت گرفتن و بده بستان با پلیس دارد. یکی از مشکلات آلبانی برای ورود به اتحادیه اروپا همین موضوع روابط مافیایی در سیستم و ساختار آلبانی است. و نقطه اتکاء و ارتزاق تبهکاری مریم رجوی نیز وجود همین مافیا در آلبانی است. بی دلیل نبود که مایکل روبین مریم رجوی را شاخص فساد سنج مقامات امریکایی و… معرفی می کرد.</p>
<p>سال ۱۳۹۴ آقای تونی از کارمندان وزارت کشور آلبانی می گفت: &#8220;مسئولین مجاهدین با یک بسته پول به این اندازه ( دستانش را به فاصله ۲۵ سانتی متر از هم بازمی کند) به سراغ نمایندگان مجلس می روند و در بهترین هتل تیرانا با آنها دیدار می کنند&#8221;.<br />
باز در سال ۱۳۹۴ همین آقای آقای تونی ازکارمندان وزارت کشور ( با من نیز رابطه داشت…) در دیدار با یکی از جداشدگان گفت: &#8220;دختر جوانی بنام سمانه ( بزرگانفر) در تشکیلات سازمان در تیرانا خودکشی کرده است.&#8221;</p>
<h3>خطاب به مریم رجوی</h3>
<p>ما جداشدگان از تشکیلات فرقه هوکناک مجاهدین، این آمادگی را داریم تا در برابر هر دادگاهی در اروپا و یا رسانه های معتبر جهانی در مقابل تبهکاری و جنایت و فساد شما قرار بگیریم و به طبع پیروز این دادگاه چیزی جز حقیقت نخواهد بود. دادگاه کودکان سرباز و امین گل مریمی در هامبورگ و دادگاه محمد رجوی در نروژ گواه همین قدرتمندی و اصالت حقیقت است. باز هم با صدای بلند می گوییم:<br />
آقا و خانم رجوی بفرمایید دادگاه!</p>
<p>سیامک نادری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50811">تروریسم مریم رجوی در اروپا بر علیه پویا نوری</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50811/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رجوی زیر تیغ شمشیر الهه عدالت کودکان سرباز</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50102</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50102?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 Apr 2022 08:58:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[وضعیت فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[امین گل مریمی]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاهها]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان؛ قربانیان فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50102</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز ۲۲ آپریل دادگاه کودکان سرباز در هامبورگ برگزار شد. پیش از آنکه کودکان سرباز در محل دادگاه حضور یابند فرقه رجوی با گسیل تعدادی از کادرها و هواداران به جلو دادگاه تلاش  داشتند صحن محدود دادگاه را پر کنند و حتی هواداران گسیل شده به دادگاه به تیم کودکان سرباز که عکس و نوشته [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50102">رجوی زیر تیغ شمشیر الهه عدالت کودکان سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز ۲۲ آپریل دادگاه کودکان سرباز در هامبورگ برگزار شد. پیش از آنکه کودکان سرباز در محل دادگاه حضور یابند فرقه رجوی با گسیل تعدادی از کادرها و هواداران به جلو دادگاه تلاش  داشتند صحن محدود دادگاه را پر کنند و حتی هواداران گسیل شده به دادگاه به تیم کودکان سرباز که عکس و نوشته ای از کودکان سرباز را در دست داشتند در محل داد گاه جمع شده بودند و امیر یغمایی به آنها می  گفت: «شما اینجا  چکار می کنید؟ مگر شما در عراق بودید آن زمان که ما کودک سرباز بودیم؟ شما در اروپا در حال زندگیتان بودید و عشق و حالتان را می کردید شما که در عراق و ارتش مجاهدین حضور نداشتید؟ » … در برابر پروپاگاندای شناخته شده افراد گسیل شده به عنوان گروه فشار رجوی، امیر یغمایی در کنار امین گل مریمی قرار داشت و شجاعانه به آنها پاسخ میداد: «حرفتان چیست؟ خب بیایید حرفتان را  بزنید».</p>
<p>فیلمبردار سوئدی که قصد دارد فیلم مستندی از کودکان سرباز تهیه کند از این صحنه ها فیلمبرداری می کرد و گروه فشار رجوی از همین موضوع ترسیده و دست و پای خود را جمع کرده بودند (پیش از این به هنگام شهادت آقای ایرج مصداقی در دادگاه حمید نوری در استکهلم سوئد همین گروه فشار که به تیم «صلابه کشان» شناخته شده اند طی یک ویدئویی در فضای مجازی اعلام کرده بودند: «ما فردا می رویم استکهلم و ایرج مصداقی و دوستانش را به صلابه می کشیم …» هنگامی که در یک اقدام اصولی و قانونی این موضوع به دادگاه و پلیس سوئد اطلاع داده شد آن دو تن دستگیر و زندانی شدند و صبح در قبال پرسش و بازجویی پلیس سوئد از چنین سخنانی در ویدئویی و صلابه کشی…، از ترس  و وحشت عاجزانه و… گفته بودند: «ما شوخی کردیم!» یکی از این دو تن صلابه کش بهرام مودت عضو شورای ملی مقاومت است، علاوه بر این تا پایان شهادت آقای ایرج مصداقی پلیس اجازه تجمع به فرقه رجوی در مقابل دادگاه را نداده و فرقه رجوی از کف خیابان نیز جمع شدند و همچنین تعدادی دیگر از همین گروه فشار که از سراسر اروپا می خواستند با اتوبوس و … وارد سوئد شوند از مرزهای سوئد بازگرادنده شدند).</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-50105 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-Golmaryami.jpg" alt="دادگاه هامبورگ امیر یغمایی" width="600" height="359" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-Golmaryami.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-Golmaryami-300x180.jpg 300w" sizes="(max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>در دادگاه هامبورگ کسانی می توانستند شرکت کنند که شاهد نباشند به همین جهت امین گل مریمی و امیر یغمایی از تیم کودکان سرباز و از سوی فرقه مجاهدین دو تن از سرپرستان امین گل مریمی در کودکی و همچنین مادر وی( زهرا افسای) که قرار بود از طریق زوم در دادگاه شرکت کنند، نتوانستند در دادگاه حضور یابند.</p>
<p>در صحن دادگاه خانم لوئیزا هومریش و وکیل ایشان با وکلای فرقه رجوی شرکت داشتند. دادگاه کشوری حکم داده بود که از کل گزارش طولانی دیسایت درباره زندگی امین گل مریمی سه جمله حذف شود: «امین گل مریمی با تانک در نزدیکی مرز حضور داشته» ، « سرپرست امین گل مریمی در آلمان با او دعوا ساختگی کرده تا امین بتواند از هایم  فرار کند»، و سوم اینکه « در سال یکبار می توانست مادرش را ببیند».</p>
<p>قاضی و … دادگاه  مطلع بودند در هر صورتی که این سه جمله از گزارش حذف شود و یا نشود، یکی از طرفین در خواست استیناف خواهند کرد و دادگاه باید مجدد به دادگاه بالاتر ارجاع شود و سیاستشان این بود که کماکان این سه جمله را حذف کنند تا درخواست به دادگاه بالاتر برود، به همین جهت هیچکدام از شاهدان دو طرف به دادگاه فرا خوانده نشدند.</p>
<p>در دادگاه ۲۲ آپریل در هامبورگ روی سه مورد بحث هایی صورت گرفته و رئیس دادگاه گفته است: « من می بینم که از سوی دو طرف تعداد بسیاری در دادگاه حضور یافته اند». وکیل خانم لوئیزا هومریش می گوید:« از طرف ما هواداری نیامده است»( تنها هواداران فرقه رجوی در دادگاه حضور داشتند) بنابراین در دادگاه نیز کسی بعنوان شاهد حضور ندارد و رئیس دادگاه سپس ادامه داد: « امین نزدیکی مرز در درون تانک بود، دوم اینکه سرپرست وی در آلمان با او دعوای ساختگی کرده تا امین بتواند از هایم  فرار کند و سوم اینکه شما چگونه می توانید ثابت کنید که مادرش را سالی یک بار می دید و این وضعیت شامل همه اعضا دیگر می شد…»</p>
<p>وکیل کودکان سرباز پاسخ می دهد:« ما شاهدی داریم به نام امیر یغمایی که در همان یگان امین گل مریمی بوده و این شاهد در اینجا حضور یافته و اگر می خواهید بیاید و شهادت بدهد، همچنین امیر یغمایی می تواند به زبان انگلیسی صحبت کند.» در این لحظه وکیل فرقه رجوی اساساً هول می کند که مطلع می شود چنین شاهدی وجود دارد و می گوید:« نه نیازی نیست صحبت کنیم.»</p>
<p>در واقع اگر شاهد (امیر یغمایی) در دادگاه حضور یافته و شهادت میداد، کودکان سرباز پیروز شده بودند، اما روند و مشی  دادگاه  این است که به دادگاه بالاتری ارجاع شود تا امکان حضور شاهدان وجود داشته باشد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50103 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-4.jpg" alt="دادگاه هامبورگ امیر یغمایی" width="600" height="760" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-4.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Yaghmaee-4-237x300.jpg 237w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>این روندی است که دو طرف پرونده باید تصمیم گیری کنند … با توجه به هزینه ای که این دادگاه و استخدام وکلا در بر دارد… در صورتی که دادگاهی تشکیل شود که شاهدان کودکان سرباز بتوانند در دادگاه حضور یابند به طبع پیروز یک درصد حذف شده از  گزارش دیسایت (سه مورد حذف شده) نیز از کودکان سرباز خواهد بود.</p>
<p>در مجموع دادگاه در نقطه ای است که ۹۹ درصد گزارش دیسایت درباره کودکان سرباز و داستان زندگی و ربوده شده امین گل مریمی و…باقی می ماند و تنها یک درصد آن مورد اختلاف است و مجله دیسایت و کودکان سرباز بر سر همین یک درصد و سه نمونه فوق به احقاق حقوق خود می پردازند، به همین جهت گوزن پیر و فرتوت نرینه سالار رهبری عقیدتی فرقه مجاهدین تمام سُم کوبی و سُم سایی خود و صلابه کشانش در این دادگاه را بکار گرفته است، در حالی که گوزن فرتوتی ۹۹ درصد شاخ هایش در نبرد حقوقی با کودکان سرباز شکسته شده است، اینک تنها و تنها از موضع درماندگی نیازمند است تا از یک درصد شاخ به جا مانده اش به حفاظت بپردازد. رجوی رهبر عقیدتی فرقه مجاهدین به کرات در نشست های طولانی خود برای اعضا و از جمله همین کودکان سرباز از داستان « داوود و جالوت» سخن می گفت اما گویی دادگاه کودکان سرباز در هامبورگ نبرد داوود است و جالوت… و رجوی می خواهد با پیروزی یک درصدی چهره خودش را سرخ نگه دارد.</p>
<p>به همین جهت به رغم گذشت ۲۴ ساعت از پایان دادگاه هامبورگ در تاریخ ۲۲ اپریل، سایت های زنجیره ای فرقه رجوی که همواره در یک سیاست « فرار به جلو» شیپور پیروزی در دادگاه را می نواختند این بار سکوت پیشه کرده است، زیرا تنها تیتری که می توانند در شیپورشان بدمند این است  که: « ما پیروز شدیم و هنوز ۱۰۰ گل نخوردیم و در برابر گل آخر اشرف نشانان مقاومت می کنند»؟</p>
<p>اگر چه گوزن فرتوت نرینه رهبری عقیدتی می خواست با سم کشیدن بر زمین،  گرد و خاک بپا کند، اما این بار حتی نتوانست با سیلی نیز صورت خود را سرخ نگه دارد. در حقیقت دادگاه کودکان سرباز در هامبورگ نیز بخشی دیگر از فضاحت، فساد و تبهکاری فرقه رجوی را برملا ساخته است، اما اندک شرمی نیز در این جماعت و رهبری مخفی شده از مردم و اعضا و هواداران یافت نمی شود تا از وجه انسانی صورتش را سرخ سازد، این وضعیت بالینی «جالوت» است که خود را همیشه با عبارتهای پر طمطراق « فرماندهی کل» می نامید، و اینک خود و ناوگان وکلایش که در یک فقره مدعی بود ۱۲۰۰۰ وکیل در انگلستان از وی حمایت می کنند در برای چند تن از کودکان سرباز در دادگاه هامبورگ زانو به خاک سائیده است.</p>
<h3>دادگاه و شاخ گوزنها</h3>
<p>صحنه نبرد، روشنگری و دعوای حقوقی طرفین به صورتی است که گویی دو گوزن شاخ به شاخ شده اند، یک سو تیم کودکان سرباز و در سوی دیگر تیم فرقه رجوی که رهبرش خود را با عناوین «فرماندهی – کل – ارتش- آزادیبخش – ملی – ایران» ، « مسئول شورای ملی مقاومت ایران» و « رهبری عقیدتی فرقه مجاهدین» ، « یگانه آلترناتیو رژیم» ، « امام زمان و…حجّت خدا بر روی زمین و…» و … یدک می کشد و تا جایی که  حتی رجوی در قراگاه اشرف با شور و حرارت  از صفت « فرماندهی کل» اسم می برد تمام تنش تکان می خورد، و از چنین القابی در جان و بام و نام خود شیفته اش لذت برده و ارضا می شود…اینک در دادگاه هامبورگ فرماندهی کل در سنین  ۷۴ سالگی  که به مدت ۱۹ سال است که پنهان گشته و خود به خوبی واقف است که چه جنایت و فساد و تبهکاری در عراق صورت داده است. و به رغم اینکه کودکان سرباز تعدادشان اندک است اما در این شاخ به شاخ شدن سیاسی، حقوقی و… ، این حقانیت، مشروعیت و اصالت کودکان سرباز است که گوزن پیر و فرتوت شاخ شکسته را به صورت مستمر به پس می رانند. مسعود رجوی که زمانی در عراق و لیبرتی و…با جان و روح و روان و حیثیت این کودکان سرباز و سایر اعضا بازی می کرد، اینک توسط کودکانی به محاکمه کشیده می شود که از موضع خدایی و کانال وصل به خدا با آنها حکم صادر می کرد. امیر الهی یکی از جوانان عاشق مبارزه با پدری آویخته به دار و…یکی از دوستان امین گل مریمی بود و از وی به نیکی یاد می کرد و یک ماه پیش طی مصاحبه از حقایق هولناکی و تبهکارانه فرقه رجوی سخن گفت:</p>
<p>مسعود و مریم رجوی که همواره در طی این چهار دهه اعضا و مردان فرقه مجاهدین و از جمله همین کودکان سرباز را «نرینه های وحشی و متجاوز» و زنان را «مفعول و مادینه های مهر طلب» می نامید، اینک در دادگاه هامبورگ و یک مقاله دیسایت و زندگی یک تن از کودکان سرباز بنام امین گل مریمی دست و پاهای گوزن فرتوت «نرینه وحشی متجاوز به حقوق کودکان» به لرزه افتاده است.</p>
<p>اگر چه رجوی همیشه مدعی بود « در هر دادگاهی در اروپا یا هر نقطه ای از جهان که ذره ای عدالت در آن باشد ما پیروز میشویم» اما چرخ زمانه در اروپا و … مشابه عراق و قرارگاه اشرف و با اتکا به صدام حسین و چهار دیواری اختیاری توتالیتاریسم هولناک ایدئولوژیک نمی چرخد…، رجوی سال گذشته در دادگاه نروژ در مقابل فرزندش محمد رجوی شکست سنگینی خورد و اینک در دادگاه هامبورگ شکستی دیگر و قوزی بر قوزی دیگر… آیا دو دهه پنهان شدن مسعود رجوی معطوف به همین حقایق است…؟</p>
<p>در تحلیل نهایی و در یک کلام و در یک طنز تنها می توان اینطور نوشت: ترقی های مردم و «کودکان سرباز» و امین گل مریمی و امیر یغمایی و دوستانشان…رو به «بالا»ست، مسعود رجوی از بالا به پایین می ترقد!</p>
<p>سیامک نادری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50102">رجوی زیر تیغ شمشیر الهه عدالت کودکان سرباز</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50102/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
