<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت کانون آوا</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-کانون-آوا</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Sep 2022 05:03:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.0.2</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>سایت کانون آوا</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/سایت-کانون-آوا</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مریم رجوی دستانش تا مرفق به خون زنان و مردان کردستان آغشته است</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51621</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51621?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2022 04:59:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[افشای ماهیت فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کردکشی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51621</guid>

					<description><![CDATA[<p>مریم رجوی که دستانش تا مرفق در خون زنان و مردان کردستان آغشته است حال با شیادی تمام خوانخواه آنها شده است. سایت های ریز و درشت فرقه جنایتکار رجوی که در خارجه همچون رهبر معلوم الحالشان لمیده اند می خواهند از هر فرصتی نهایت سواستفاده را بکنند واز آب گل آلوده برای رهبر فراریشان [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51621">مریم رجوی دستانش تا مرفق به خون زنان و مردان کردستان آغشته است</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مریم رجوی که دستانش تا مرفق در خون زنان و مردان کردستان آغشته است حال با شیادی تمام خوانخواه آنها شده است. سایت های ریز و درشت فرقه جنایتکار رجوی که در خارجه همچون رهبر معلوم الحالشان لمیده اند می خواهند از هر فرصتی نهایت سواستفاده را بکنند واز آب گل آلوده برای رهبر فراریشان نهنگ صید کنند که در همین چند روز گذاشته مریم قجر که خود دستش در خون زنان میهن مان آلوده است در یک فرار به جلو اعلام عزای عمومی می کند و از آن طرف هم شوهر فراریش مسعود رجوی برای اینکه از بقیه عقب نماند به کانونهای موهوم شورشی پناه می برد. این در حالی است که همین فرد مسعود بیش از دودهه است که مخفی شده و از او هیچ خبری نیست.</p>
<p>ولی از همین جا به مریم رجوی شیاد و دروغگو باید گفت دست خر کوتاه. مسائل داخل ایران به خود مردم ایران بستگی دارد و به شما وطن فروشان هیچ ربطی ندارد شما باند جنایتکار رجوی باید قبل از هر چیزی پاسخگوی سر به نیست کردن ده ها زن و دختر جوان همچون آلان محمدی و مینوفتحعلی باشید که در زندانهای رجوی ساخته در زیر شکنجه جان باختند و یا سربه نیست شدند. مسعود و مریم رجوی به جای پز دموکراسی و حقوق بشری باید پاسخ بدهند که به چه دلیلی در سال 73 بیش از 800 زن و مرد را در پادگان اشرف به زندان و شکنجه گاه فرستاد که بسیاری از همین افراد در زیر شکنجه کشته شدند و یا سر به نیست شدند.</p>
<div id="attachment_51622" style="width: 410px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-51622" class="wp-image-51622 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kurds_Massacre_N_L.jpg" alt="کردکشی" width="400" height="280" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kurds_Massacre_N_L.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Kurds_Massacre_N_L-300x210.jpg 300w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" /><p id="caption-attachment-51622" class="wp-caption-text">سرکوب اکراد عراقی مخالف حکومت صدام حسین توسط مجاهدین خلق</p></div>
<p>خانم رجوی شما و شوهر فراریتان باید پاسخگوی خیانت به امید و آرزوی کسانی باشید که تحت تاثیر شعارهای فریبنده و مملو از دجالیت و شیادی شما قرار گرفتند.در این رابطه چه جوانها و چه دخترکان زیبا رویی که پرپر نشدند و چه خانواده هایی که متلاشی نگشتند. رجوی جنایتکار و فراری باید پاسخگوی اعمال ضد انسانی خودش باشد که چگونه بچه ها را به زور از پدران و مادرانشان جدا کرد و با سپردن و رها کردن آنها به دست افراد بی صلاحیت باعث شد که تعداد زیادی از آنها به دام مافیای قاچاق مواد مخدر و فحشا گرفتار شوند. رجوی بجای فرار به جلو و اشک تمساح ریختن برای مردم ایران باید پاسخ دهد که در شرایطی که خودش با مریم قجر مشغول عیش و نوش بود چرا به زور و اجبار زنان و مردان را از هم جدا کرد و طلاق را برای کلیه اعضا اجباری کرد وخیلی از این زنان را هم در این رابطه عقیم ساخت. رجوی بجای مخفی شدن باید پاسخگوی تمام عملیات های تروریستی خودش در ایران و کشتن افراد بیگناه باشد.</p>
<p>همین زوج جنایتکار رجوی بجای درآوردن شکلک های حقوق بشری باید پاسخگوی کلیه اعمال ضدبشری شان در عراق که بعنوان ارتش خصوصی صدام حسین و همچنین بعنوان بازوی نظامی اداره اطلاعات و امنیت صدام حسین عمل می کرده بگوید که چگونه در سرکوب قیام کردهای عراق و شیعیان بجان آمده ازدیکتاتوری صدام مشارکت کرده است مریم رجوی باید پاسخ دهد که به چه جراتی زنان پادگان اشرف را به عقد مسعود رجوی درآورده و آنها را وادار به رقص رهایی در برابر مسعود رجوی می کرد. اینها شرحی بسیار کوتاه و مختصر و گذرا ازاعمال کثیف فرقه رجوی بود که با جزئیات بیشتر در سایتها و مقالات جدا شدگان آورده شده است. از این رو باید جامعه بین الملل پرونده این زن و شوهر جنایتکار و همدستان شکنجه گر آنها را باز کنند و آنها را به پای میز محاکمه بکشانند. رجوی باید بداند که با پولهای باد آورده مردم فقیر عراق نمی توانند برای همیشه فراری باشد زیرا آه همین خون های به زمین ریخت شده و جوانان و خانواده های پرپر شده و آه و رنج مردم فقیرعراق دامن این فرقه را خواهد گرفت و او را برای همیشه بر زمین خواهد کوبید.</p>
<p>غفور فتاحیان &#8211; پاریس</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51621">مریم رجوی دستانش تا مرفق به خون زنان و مردان کردستان آغشته است</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51621/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم  &#8211; قسمت چهل و دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51557</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51557?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2022 09:13:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51557</guid>

					<description><![CDATA[<p>اولین فرار و انحلال قرارگاه هفتم! پاییز در حال گذر بود و نیروها در وضعیتی قرار داشتند که دیگر نشست های سیاسی و تشکیلاتی برایشان جواب نمی داد، مباحث ایدئولوژیک نیز به بن بست خورده بود و ترفندهای مختلفی که مسئولین و شورای رهبری به کار می گرفتند به جایی نمی رسید. همه به این [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51557">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم  &#8211; قسمت چهل و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>اولین فرار و انحلال قرارگاه هفتم!</h3>
<p>پاییز در حال گذر بود و نیروها در وضعیتی قرار داشتند که دیگر نشست های سیاسی و تشکیلاتی برایشان جواب نمی داد، مباحث ایدئولوژیک نیز به بن بست خورده بود و ترفندهای مختلفی که مسئولین و شورای رهبری به کار می گرفتند به جایی نمی رسید. همه به این فکر می کردند که عاقبت مجاهدین با آن وضع نابسامان عراق به کجا خواهد انجامید. بسیاری از نیروهای جدید درخواست جدایی داده بودند و گروهی از آنان به بخش اسکان در ضلع شرقی قرارگاه اشرف منتقل شده بودند. در این کش و قوس ها، «فتح الله فتحی» از تشکیلات گریخت و به نزد آمریکایی ها رفت. این رخداد ضربه شدیدی به سازمان محسوب می شد چون نه تنها به آمریکایی ها می فهماند که تشکیلات مجاهدین آنگونه که تصور دارند منسجم نیست، بلکه متوجه می شدند در کادر فرماندهان سازمان نیز شکاف های بزرگی وجود دارد. همچنین، فرار یک عضو قدیمی، اطلاعاتی را به آمریکایی ها منتقل می کرد که سازمان همیشه در پی مخفی کردن آن بود. برای ایجاد نفرت از فتح الله، گفته شد وی در قرارگاه به همراه آمریکایی ها با هاموی گشت می زند و به آنان اطلاعات می دهد. همچنین گفته شد که او لیست اسامی کل مسئولین سازمان و محل استقرارشان را به آمریکایی ها داده است. این قضیه خشم شورای رهبری را درآورده بود، به نحوی که مهناز شهنازی در نشست همگانی او را «پاسدار فتحی» خواند و گفت: &#8220;هرکسی می خواهد از سازمان جدا شود اعلام کند تا ما او را به آمریکایی ها تحویل دهیم. چون ما با آنها قرارداد داریم و اگر کسی فرار کند او را به ما بازمی گردانند&#8221;. واضح بود که مهناز شهنازی در حال رَکَب زدن است و آمریکایی ها کسی را مسترد نمی کنند، اما این را مطرح می کرد تا کسی به فکر فرار نیفتد. اگر کسی از طریق تشکیلات اعلام جدایی می کرد، مدتی او را نگه می داشتند و بعد کل وسایل شخصی او را می گرفتند و فقط یک دست لباس معمولی به او می دادند تا با خود ببرد. به زبان دیگر، چنین شخصی اجازه نداشت هیچ وسیله ای جز آنچه تشکیلات برایش در نظر می گیرد با خود ببرد.</p>
<p>شکی نبود که فتح الله فتحی با آمریکایی ها همکاری اطلاعاتی دارد. به همین خاطر از وی حفاظت ویژه داشتند و چند ماه بعد هم او را به آمریکا فرستادند. اما یک نکته در این میان قابل توجه بود: آمریکایی ها مشخصات کامل همه را گرفته بودند، بنابراین، مسئولین سازمان نباید نگرانیِ چندانی از ردّ و بدل شدن اطلاعات دست چندم فتح الله به خود راه می دادند، جز اینکه بسیاری از مسئولین مشخصات کذب داده باشند و این قضیه افشا شود و یا محل دقیق اختفای مسعود را در اختیارشان بگذارد. چون سازمان هنوز در لیست تروریستی آمریکا قرار داشت و مسعود مدام خود را رهبر یک جریان ضدامپریالیستی قلمداد می کرد و در زمان شاه نیز تعدادی از مستشاران نظامی آمریکا به دست سازمان مجاهدین ترور شده بودند. در این صورت، با وجود اینکه استاتوی حقوقی مجاهدین در عراق تعیین تکلیف نشده بود و کسی نمی دانست چه حوادثی در پیش است، خود به خود ایجاد نگرانی می کرد.</p>
<p>فرار فتح الله، اعتراض «رامین.ف» و بعد هم کناره گیری من از نشست های مختلف، در کنار وضعیت نابسامان تشکیلاتی قرارگاه هفتم، آژیر خطر را برای مسعود رجوی به صدا درآورده بود تا به فکر یک حرکت اساسی در قبال این قرارگاه باشد. مسئولین کاملاً متوجه تهدیدی که در قرارگاه هفتم شکل می گرفت بودند و برای آن دنبال راهکار مناسب می گشتند. بی تردید هیچکس به اندازه مسعود این قضیه را جدی نگرفته بود و با کمک شورای رهبری درصدد بود تا قضیه را به بهترین وجه حل و فصل کند. خبر رسید که مژگان پارسایی در یک جلسه خصوصی با فرماندهان یگان قرارگاه هفتم اعلام کرده که «بنا به دلایلی قرارگاه هفتم باید منحل شود». مبحث انحلال قرارگاه هفتم تازه نبود، همانطور که پیش از این اشاره داشتم، زمانی که وجیهه کربلایی فرمانده این مقر بود، تعدادی را می خواستند به نقاط دیگر بفرستند که اعتراض شد و قضیه برای مدتی مسکوت ماند. همان زمان محمد کرمی به وجیهه هشدار داده بود که این کار اشتباه است و باعث می شود عده ای از سازمان جدا شوند چون این نفرات با همدیگر خو گرفته اند و متلاشی کردن تشکیلات قرارگاه هفتم آنها را مأیوس می کند. وجیهه هم صادقانه به وی گفته بود: این را می دانم اما دستور مستقیم برادر مسعود است و ما نمی توانیم کاری بکنیم.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-51558 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="571" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-1-263x300.jpg 263w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>مژگان در این جلسه توضیحاتی پیرامون وضعیت بد تشکیلاتی قرارگاه هفتم می دهد و می گوید باید نفرات را در قرارگاه های دیگر ادغام کرد. اعتراض فرماندهان یگان هم چاره ساز نبود و مژگان اعلام می کند که این دستور برادر مسعود است و باید انجام گیرد. با این حال، اعلام این خبر به نیروها کار ساده ای نبود، احتمال اینکه مقاومت صورت گیرد بسیار زیاد بود و به همین علت تصمیم بر این شد که آن را ناگهانی ابلاغ کنند تا فرصتی برای برای برنامه ریزی مخالفان و مقاومت در برابر آن نباشد. یک روز صبح همه را به سالن فراخواندند و رئیس ستاد بی مقدمه گفت فوراً بروید و وسایل تان را جمع کنید چون تا 2 ساعت دیگر باید به محل هایی که تعیین شده بروید. پس خیلی زود بروید لوازم را بارگیری کنید&#8230; با اعلام این خبر، انگار آب سردی روی ما ریخته باشند. هیچ فرصتی برای محفل زدن وجود نداشت. مسعود و شورای رهبری کاری کرده بودند که هیچ واکنشی انجام نگیرد. از یک طرف خبر سریع اعلام شد و فرصتی برای چانه زدن نبود، و از سوی دیگر سازماندهی افراد را تغییر نداده بودند و همه با همان ترکیب قبلی منتقل می شدند و در نتیجه در جای جدید کسی احساس غریبی نمی کرد که همین قضیه تأثیر جدی در عدم واکنش اعتراضی داشت.</p>
<p>به هر شکل، کامیون ها را جلوی آسایشگاه ها بردند تا افراد طی چندین ساعت کار طاقت فرسا، تخت و کمدها و لوازم انفرادی و بعد هم برخی لوازم جمعی را بارگیری و به مقرهای جدید انتقال دهند. کارها سنگین بود و افراد غمگین. کسی ابراز خوشحالی نمی کرد. همه آچمز شده بودند. هیچکس نمی دانست چه رخدادهایی در پیش است. اما فردای آن روز اخبار جدیدی دست به دست می شد. سخن از فرار یک تیم 3 نفره بود.</p>
<h3>اولین فرار تیمی</h3>
<p>در سازماندهی جدید، من به همراه سایر نیروهای مرکزمان به مقر 49 در ابتدای خیابان 400 تحت فرماندهی «زهرا سلامی &#8211; اسلامی» منتقل شدیم و مراکز دیگر نیز به نقاط مختلف جابجا شدند. بخش ستاد و پشتیبانی هم در همان محل باقی ماندند. یکی از مراکز به مرکز آموزش سابق که پیش از آن مدرسه مجاهدین در آنجا قرار داشت منتقل گردید و تحت فرماندهی «زهره قائمی» و معاونش «شهین حائری» قرار گرفت. این محل در اواخر خیابان 600 و نزدیکی ضلع جنوب قرار داشت. این مرکز اولین ضربه کاری را به تشکیلات فرود آورد. در اولین شب جابجایی، سه تن از اعضای سازمان به نام های «مهرداد، محمد دادجو، علیرضا قاسمی» با یک حرکت شجاعانه دست به فرار زدند. مقر آنها چند کیلومتر با محل استقرار آمریکایی ها فاصله داشت و فرار بسیار دشوار بود و امکان بازداشت آنان در طول مسیر کم نبود.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-51559 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="393" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-2.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-2-300x236.jpg 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>شب هنگام، برای دلگرم و سرگرم کردن افراد، در سالن غذاخوری فوق برنامه گذاشته بودند و فیلم سینمایی پخش می کردند و به همین خاطر حواس ها چندان به نقاط دیگر متمرکز نبود و مسئولین هم تصور نمی کردند در چنین شبی که تازه جابجایی صورت گرفته کسی دست به فرار بزند. در چنین شرایطی، این سه تصمیم به فرار گرفتند و از علفزار و نیزار موجود در پیرامون مقر و سایر نقاط ضلع شرقی استفاده کردند و با دویدن و در برخی نقاط سینه خیز و خمیده، بعد از ساعاتی خود را به محل استقرار نیروهای آمریکایی رساندند. خبر فرار آنها تمام دستگاه امنیتی را بسیج کرده بود تا هرطور شده جلوی رسیدن شان به مقصد را بگیرند اما خوشبختانه تاریکی هوا و مجرب بودن آنان در رزم شبانه، اقدامات بخش امنیت را با شکست مواجه کرد و هرسه موفق به فرار شدند. تلاش بر این بود که خبر فرار این تیم سه نفره مخفی نگه داشته شود ولی دهان به دهان به گوش خیلی ها رسید. روز بعد به من گفتند به همراه چند نفر به مقر سابق قرارگاه هفتم برویم و برخی لوازم باقیمانده را به مقر 49 انتقال دهیم. در آنجا یکی از بچه های بخش پشتیبانی (حمید هادی بیگی) را دیدم که در جریان تشکیلات سایه با او رابطه نزدیکتری برقرار کرده بودم.</p>
<p>حمید یکی از صدها نفری بود که سال 1373، در جریان بگیر و ببندهای مسعود رجوی، زندانی و شکنجه شد. همو بود که برای اولین بار مرا از این قضایا با خبر کرد. یک روز با هم قدم می زدیم راجع به کتک کاری ها گفت و از او پرسیدم راجع به چه چیزی می گویی؟ به من گفت مگر خبر نداری؟ گفتم نه! گفت ای بابا چند صد نفر را گرفتند و در اسکان و قلعه زندانی کردند. بعد هم خیلی خلاصه از آنچه در زندان های اشرف گذشته بود برایم شرح داد که به شدت بهت زده شدم و آن زمان بود که فهمیدم چرا وقتی در خیابان سوله سوخته از کنار قلعه مروارید عبور می کردم، زندانبان ها «شهین حاتمی، حسن عزتی و&#8230;» تلاش می کردند داخل قلعه را نبینم و وقتی سرک می کشیدم کمی دستپاچه می شدند. تازه فهمیدم که آنجا یک شکنجه گاه بوده و من اطلاعی از آن نداشته ام&#8230; حمید یک بار دیگر هم حین رفتن به یک جلسه خصوصی با نگرانی به من گفت مرا صدا کرده اند، اگر برنگشتم به بچه ها اطلاع بده که پیگیر من شوید. می ترسید او را مثل سال 73 ببرند و سر به نیست کنند. به او گفتم نگران نباش الان دیگر مثل قدیم نیست که هرکاری خواستند بکنند. وقتی هم برگشت به من گفت فائزه محبتکار با حضور حسین ابریشمچی و مهناز شهنازی با وی صحبت کرده است. در واقع می خواستند حمید را مغزشویی کنند تا چیزی از زندان و شکنجه ها افشا نکند.</p>
<p>وی به نکته دیگری هم در گفتگو با فائزه اشاره کرد که خیلی متعجب و در عین حال ناراحت شدم. خلاصه کلام، فائزه به او گفته بود از حامد دوری کن که خطرناک است. حمید می گفت با تعجب به فائزه گفتم: «حامد؟ او که قدیمی است و فرمانده خوبی است». با این واکنش، فائزه حرف خود را عوض می کند و می گوید می دانم ولی به هرحال خواستم بهت بگم که بیشتر مراقب باشی!. این نقل قول از زبان کسی که تمام این سالیان برایش بیشترین احترام و علاقه قلبی داشتم بسیار دردناک بود. توی دلم از اینکه او جلوی من با لبخند و احترام وارد می شود اما از پشت تلاش دارد دیگران را نسبت به من دچار دافعه و ترس کند، احساس انزجار کردم. بدتر اینکه می دیدم بسیاری از فرماندهان همسطح و بالاتر از خودم دارند تشکیلات را از درون دچار فروپاشی می کنند اما کسانی چون فائزه، رقیه و سایر شورای رهبری، نابخردانه مرا هدف قرار داده اند و مدام قربانی می کنند. یعنی کسی که از نوجوانی خودش را بی هیچ چشمداشتی به سازمان و تشکیلات سپرده و ایدئولوژیک به سازمان وابسته بوده است. فائزه در کنار من نبود و گزارشات خود را از سایر فرماندهان می گرفت و این مسئله نشان می داد آنقدر گزارشات دروغ از من به او انتقال داده اند که قدرت تشخیص خود را از دست داده و تصور می کند کسی مثل من در حال رهبری تشکیلات سایه در مناسبات قرارگاه هفتم است. نگاهی که به شدت کوته بینانه و ناشی از بی بصیرتی بود. او حتی خبر نداشت که من خودم در این دوران از این همه نفرت و انزجار نسبت به تشکیلات و شخص مسعود رجوی از سوی بسیاری از نیروهای قدیمی شگفت زده شده ام. چاره ای جز شکیبایی، و اندوه از اینهمه نابخردی نداشتم.</p>
<p>به هرحال، برای احوالپرسی به سمت حمید رفتم. با دیدن من خوشحال شد و گفت از قول من به جمشید چارلنگ بگو بچه ها فرار کردند (منظورش محمد، مهرداد و علیرضا بود). تازه اینجا بود که متوجه فرار این سه نفر شدم. بعد از کمی گفتگو و تبادل دیدگاه ها و اخبارهای مختلف، نهایتاً خداحافظی کردم و با اتمام کارمان به مقر بازگشتم. سر شام دنبال جمشید گشتم و او را یافتم و در کنارش نشستم. هنگامی که پیام حمید را به او رسانیدم، ابراز خوشحالی کرد و بعد که دید می تواند به من اعتماد کند، به آرامی گفت من هم می خواهم فرار کنم. تعجب کردم که این را به من گفت و احساس کردم خیلی کلافه و تنهاست. در این حین، سوئیچ یک جیپ لندکروز را نشانم داد و گفت ببین این سوئیچ هم گیر آورده ام. یک سیم بُر هم داخل جیب قایم کرده ام و می خواهم در اولین فرصت، سیاج را پاره کنم و از مسیر پشت مقر به هتل بروم (= محل استقرار آمریکایی ها). این ها را به من می گفت تا در صورت تمایل من هم با او اقدام به فرار کنم. البته شیوه کار جمشید ریسک بالایی داشت چون فرار از آن سمت به موانع زیادی می خورد. به همین خاطر به وی گفتم عجله نکن، ممکن است راه بهتری پیدا شود. حساب شده تر برو!.</p>
<p>یکی دو روزه کارهای اولیه استقرار در مقر 49 انجام شد و تصور می کنم روز سوم بود که گفته شد ناهار جمعی در پارک اشرف است و همه به آنجا می رویم. برنامه خیلی زود به پایان رسید و همه را به مقر بازگردانیدند. علت آنرا شب فهمیدم، چون سه نفر دیگر فرار کرده بودند. خبر دومین فرار تیمی همه را بهت زده کرد. جمشید به همراه دو تن از نفرات جدید با یک کامیون آیفا از همان پارک اشرف فرار کرده بودند. موفقیت آنان مرا خوشحال کرد چون انحلال قرارگاه هفتم را یک تحقیر نسبت به خودمان می دانستم. لذا فرار آنها و اوضاع بهم ریخته مسئولین به من حس خوبی می داد. این آغازی برای فرارهای آینده بود که عمده آن به دست اعضای سابق قرارگاه هفتم به انجام می رسید.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51560 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="255" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-3-300x153.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<h3>آغاز مصاحبه ها</h3>
<p>کارها آرام آرام به روال عادی برگشت. در محل جدید ورزش جمعی را اجباری کرده بودند اما من به صورت تکی ورزش می کردم. تجربه خوبی از این ورزش ها که هر از مدتی اجباری و بعد ول می شد نداشتم. در محل جدید نیز یک اتاق به ما اختصاص دادند برای نجاری که چیزی جز وقت کشی نبود چرا که نه الزامات نجاری داشتیم و نه پروژه ای برای انجام آن. برای سرگرم کردن نیروها، یک سری آموزش برای نفرات گذاشتند تا مثلاً برخی کارها را بیاموزند و انجام دهند. برای مثال چند نفر را برای کفاشی بردند و آموزش دادند تا کفش های پاره را بدوزند و&#8230; اما بدترین سیاست که در این موقعیت از سوی مسئولین سازمان جاری شد، این بود که افراد را وادار کنند بدون هیچ دلیلی همدیگر را زیر ضرب انتقادهای کینه توزانه ببرند. برای اولین بار در یکی از جلسات که یادم نیست کدامیک از مسئولین برای فرماندهان برگزار کرده بود، گفته شد «شما با همدیگر سازش کرده اید و این کار سیلی زدن به برادر مسعود و تنها گذاشتن او در برابر دشمن است». وی مدعی شد که «نباید نسبت به همدیگر سازش داشته باشید و باید در نشست ها چنان همدیگر را مورد انتقاد قرار دهید و بکوبید که جایی برای سازش نماند و به همدیگر نباید رحم کنید تا در این میان برادر مسعود روسفید شود»&#8230; نقل به مضمون.</p>
<p>هدف از این برنامه، اختلاف انداختن بین نفرات بود تا از همدیگر متنفر شوند و در خفا با هم محفل نداشته باشند و راه های هماهنگی برای فرار بسته شود. این نشست، سرآغاز نفرت افکنی بین فرماندهان و نیروها بود تا در نشست همدیگر را به شدت زیر ضرب توهین ببرند و رابطه های موازی بین آنها در هم شکسته شود. اما به نظر می رسید این اقدام با گذر زمان به ضد خودش تبدیل می شد و تشکیلات به جای انسجام یافتن، روز به روز خسته تر و از هم گریزان تر می شد که همین مسئله ریزش را بیشتر می کرد. مسعود به حدی در توهم ناشی از انبوه گزارش های بی اساس (که از سوی شورای رهبری می رسید) غرق شده بود که دیگر نمی فهمید آنچه در آغاز انقلاب باعث شد که تشکیلات مجاهدین شکل بگیرد و گسترده شود و بسیاری از جوانان و نوجوانان را به سمت خود بکشد (و بعدها نیز زمینه ساز پیوستن بسیاری از سربازان و اسیران جنگی گردد)، عشق و علاقه ای بود که هواداران مجاهدین نسبت به هم داشتند و آنان را همچون یک خانواده صمیمی گرد هم می آورد و خستگی ها را می زدود و کمتر کسی حاضر می شد آن مناسبات صمیمی را ترک کند و برود. و اینک ایجاد نفرت و اختلاف بین همان نیروها، خیلی زود شیرازه امور را از هم می پاشد و نابود می کند&#8230;</p>
<p>هرچه بود، مسعود متوجه آن شد و مجدداً تلاش کرد اشتباه خود را جبران کند و فشارها را کمتر کند. البته دلیل دیگری هم برای این قضیه وجود داشت و آن رخدادهایی بود که خارج از مناسبات مجاهدین به رجوی تحمیل می شد. یعنی آمریکایی ها هم برنامه خود را داشتند و گام به گام درصدد پیاده کردن آن بودند. اگرچه مسعود توانسته بود در طی همین مدت به کمک فرماندهان مستأصل ارتشِ آمریکا بشتابد و در مسائل امنیتی و اطلاعاتی (با کمک بازماندگان استخبارات صدام که در استخدام سازمان بودند) به آنان مشاوره دهد، اما وزارت خارجه آمریکا که مسئولیت آن با «کاندولیزا رایس» بود، کماکان تشکل مجاهدین را در لیست تروریستی داشت و حاضر نبودند بدون ایجاد تغییرات بنیادین در سازمان مجاهدین، آنان را به رسمیت بشناسد. به زبان دیگر، وزارت خارجه آمریکا خواهان از هم پاشیده شدن تشکیلات مجاهدین با شرایط کنونی بود که در ادامه به آن خواهم پرداخت&#8230;</p>
<p>در راستای برداشتن بخشی از فشارها، یک روز زهرا سلامی اعلام کرد «اگر کسی با نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی مشکل دارد به سازمان اطلاع دهد تا او را به محل دیگری که در اسکان آماده کرده ایم ببرند. چون هدف از این نشست ها فشار آوردن روی کسی نبوده و سازمان نمی خواهد کسی توی اجبار باشد&#8230; نقل به مضمون». به این ترتیب، برای اولین بار پس از 12 سال اجبارهای سنگین و دهشتناک که مسعود و مریم بر ما وارد می کردند (مرز سرخ خواندن شرکت در نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی حتی برای بیماران بستری، که خودم نمونه بارز آن بودم، و گفته می شد اگر به خاطر بیماری در همین نشست بمیرید شهید محسوب می شوید)، الان که بجای استخبارات صدام، نیروهای آمریکایی بر قرارگاه مسلط شده بودند، خط جدیدی برای حفظ نیروها ابلاغ می شد که می دانستیم جز یک فریب موقت نیست.</p>
<h3>مصاحبه با دوتابعیتی ها و «اف بی آی»</h3>
<p>قضیه به همین ختم نشد، چندی بعد زهرا سلامی من و تعداد دیگری از فرماندهان را صدا زد و یک برگه کاغذ را نشان داد و گفت این ابلاغیه از سوی خواهر مژگان است که قرار شد برایتان بخوانیم. در آن ابلاغیه رسمی که اسم و امضای مژگان هم پای آن بود (و به نظر می رسید زهرا به عمد می خواهد آن را مشاهده کنیم) گفته شده بود: «نشست های عملیات جاری نباید بیش از یک ساعت به طول بینجامد و در این نشست، هرکس فقط فکت های خود را می خواند و نتیجه گیری می کند و نیازی به برخوردهای تند و استفاده از واژه های اهانت آمیز نیست&#8230; نقل به مضمون». با شنیدن متن این ابلاغیه احساس رضایت کردیم چون این نشست ها بدون هیچ حد و مرزی از سوی مسئولین برگزار می شد و بنا به سلیقه خودشان یکی دو ساعت طول می دادند و از زمان استراحت شبانه هم می زدند. گاه حمله و هجوم به سوژه به حدی خسته کننده و اهانت بار بود که فرد بکلی له می شد. با این ابلاغیه، می توانستیم بدون نفرت افکنی نشست را به پایان ببریم که یک گام رو به پیش بود&#8230;</p>
<p>بزودی متوجه شدیم که پس از آن انگشت نگاری ها و گرفتن DNA از مجاهدین، نوبت به سیاست های دیگری است که از درون آمریکا برنامه ریزی می شود. اولین برنامه مرتبط به نفراتی بود که تابعیت کشورهای اروپایی و آمریکا داشتند. با توجه به اینکه آمریکا به عنوان اشغالگر موظف بود مسئله شهروندان خارجی در عراق را حل و فصل کند، مجاهدین هم (بجز سوابق ضدآمریکایی که در پرونده داشتند) دارای تابعیت غیر عراقی بودند که آمریکا موظف بود آنان را تعیین تکلیف کند. بخش عمده نیروها فقط شهروند ایران بودند ولی گروهی هم دارای تابعیت دوگانه بودند که می بایست از طریق همان کشورها مورد بازدید قرار گیرند. با توجه به این قضیه، مسئولین ذیربط آن کشورها می بایست برای مصاحبه با شهروندان ایرانی تبار خود اقدام می کردند. این قضیه برای سازمان مشابه تیغ دو لبه بود. مسئولین رده اول و شورای رهبری سازمان در این زمینه مشکلی نداشتند، اما آن دسته از بدنه و اعضای جدید که دارای تابعیت دوگانه بودند، امکان داشت در این قضیه درخواست جدایی و انتقال بدهند که طبعاً مورد پسند رجوی نبود. به همین خاطر نفرات دو تابعیتی را برای نشست صدا زدند تا آنان را با شعبده و نیرنگ تحت تأثیر مغزشویی قرار دهند تا حین مصاحبه خواستار انتقال از عراق نشوند و بگویند در همانجا خواهند ماند. «خوش و بش کردن زنان شورای رهبری با آنها، فریب های حقوقی، تعریف و تمجید، احترام و اهمیت دادن صوری، مباحث مختلف تشکیلاتی و ایدئولوژیک و&#8230;» ملغمه ای بود که می توانست روی اینگونه افراد تأثیرات خود را داشته باشد.</p>
<p>برای نمونه مجید یک جوان آذری تحت مسئول من، پیش از آمدن به عراق، 9 سال در سوئد زندگی کرده بود. وی به دلیل سادگی، صداقت و شوخ بودن اش، سال ها مورد سوء استفاده سازمان قرار داشت. مجید را هم برای این نشست توجیهی بردند و وقتی برگشت توضیح داد که مژگان پارسایی و یا فهیمه اروانی چه صحبت هایی با آنان داشته اند و بعد هم دیپلمات سوئدی چه مصاحبه ای با او داشته است. به هرصورت بیشترین تلاش این بود که هیچکس در آن شرایط از سازمان جدا نشود. مهمترین دلیل این نمایش ها این بود که اطراف مسعود خالی نشود و مدام تعدادی فدائی برای قربانی کردن وجود داشته باشند. تجربه آزادی مریم از بازداشت پس از خودسوزی ده ها تن از مجاهدین، همین بود که در اطراف مسعود نیروهای بیشتری حضور داشته باشد تا در صورت احساس خطر، با قربانی کردن آنان، جان وی حفظ گردد. خالی شدن ناگهانی قرارگاه یک فروپاشی محسوب می شد و می توانست تمام مسئولین مدار اول مجاهدین را در معرض بازداشت قرار دهد.</p>
<p>مدتی بعد مصاحبه دیگری از سوی FBI با برخی نفرات خاص و گزینشی انجام شد که مسئولین سازمان را دچار پریشانی کرده بود. آمریکایی ها گام به گام می خواستند به نکات جدیدتری پیرامون زندگی فرقه ای سازمان مجاهدین دست یابند. کاری که هیچگاه نتوانسته بودند کشف کنند و اینک به هر طریقی وارد می شدند. خبر مصاحبه «اف بی آی» با برخی نیروها به صورت محفلی به گوش ما رسید اما این قضیه را تشکیلات علنی نکرد. در این بحبوحه، خبر رسید که «علیرضا میرباقری» در جریان مصاحبه به مقر بازنگشته و نزد آمریکایی ها باقی مانده است. این خبر که پنهانی رد و بدل می شد، ولوله زیادی انداخته بود چرا که علیرضا از نیروهای قدیمی به حساب می آمد و 3 خواهر وی (کبری، زهرا، اکرم) نیز از اعضای شورای رهبری مدارهای پایین بودند. به همین خاطر مژگان پارسایی، فهیمه اروانی، فائزه محبتکار و تعداد دیگری از مسئولین برای بازگرداندن او بسیج شدند که خواهران علیرضا نقش پررنگی در این میان داشتند و به هر طریقی بود او را با توسل به ابراز احساسات و عواطف خود از همان محل با فریاد و زاری به تشکیلات بازگردانیدند. از آن پس علیرضا تا ماه ها اجازه نداشت با دیگران گپ و گفتگو داشته باشد و هرکجا می رفت 3 خواهرش را با وی همراه می کردند تا کسی با او تماس نگیرد و از نحوه ی فرار و استقرار خود در کمپ آمریکایی ها چیزی نگوید. من نیز با اینکه سال ها با علیرضا و دو خواهرش (کبری و زهرا) آشنایی و ارتباط نزدیک کاری و تشکیلاتی داشتم نمی توانستم به او نزدیک شوم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51561 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="299" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-4.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-4-300x179.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<h3>مصاحبه وزارت خارجه آمریکا</h3>
<p>اینکه چرا «اف بی آی» برای مصاحبه با برخی مسئولین و اعضای مجاهدین به عراق آمده بود، طبعاً نمی تواند با مسائل امنیتی بی ارتباط باشد بخصوص که سازمان مجاهدین در زمان شاه تعدادی از مستشاران آمریکایی را ترور کرده بود و احتمالاً می خواستند به صورت دقیق و گسترده تر با مجاهدین آشنا شوند و در صورت امکان کسانی که در آن کار دست داشتند را در صورت زنده بودن بیابند و همچنین از کمّ و کیف برنامه ها و نقشه های سازمان مطلع شوند. با اتمام کار آنان، که ما هیچگاه نفهمیدیم چه زمانی بود، مراحل دیگری رقم می خورد که البته هنوز ما را در جریان آن قرار نداده بودند. نوبت مصاحبه وزارت خارجه با تمام نیروها رسیده بود. برخلاف مصاحبه های گزینشی قبلی، این بار وزارت خارجه می خواست هرچقدر می تواند اطلاعات جمع کند و بفهمد که چه تعداد از مجاهدین پایبند به تشکیلات و چه تعداد ناراضی هستند و تا جایی هم که امکان دارد، تشکیلات مجاهدین را از هم بگسلند. طبعاً در این مرحله، اهداف وزارت خارجه و پنتاگون در تضاد قرار می گرفت چون وزارت دفاع آمریکا، برخلاف وزارت خارجه، خواهان متلاشی شدن سازمان نبود و داشت از اطلاعات گسترده ای که مجاهدین پیرامون «فعالیت نیروهای مقاومت عراقی و یا ایران» جمع آوری می کردند استفاده می کرد.</p>
<p>شروع مصاحبه وزارت خارجه، خشم مسئولین را برانگیخته بود. آنها نمی خواستند اعضای مجاهدین بدون حضور خودشان با کارمندان وزارت خارجه مصاحبه کنند. در مصاحبه های پیشین همانطور که شرح دادم، کنترل روی نیروها بسیار بالا بود و کسی نمی توانست به راحتی با آمریکایی ها صحبت کند. اما در اینجا وزارت خارجه تأکید داشت اشخاص به صورت تکی و بدون حضور مسئولین با آنها مصاحبه کنند. در اولین گام، اعضای رده بالای گزینش شده را برای مصاحبه فرستادند تا کمّ و کیف قضیه مشخص شود و بتوانند برای آن برنامه ریزی کنند.</p>
<p>اولین حقه این بود که همه را به بهانه داشتن وکیل فریب دهند. اسم چندتا از وکلای مریم در اروپا را برای ما ردیف کردند و گفتند اگر وزارت خارجه از شما پیرامون خروج از عراق سوآلی داشت بگویید فلان شخص وکیل ماست و باید با او صحبت کنید. همچنین گفته شد به آنها بگوییم تمایل داریم در عراق بمانیم، اما اگر اجبار برای ترک عراق باشد، می خواهیم به آمریکا منتقل شویم!. جالب اینکه ما نه تنها وکلا را نمی شناختیم، بلکه آنها نیز حتی یک بار با ما دیدار نداشتند. در واقع آنان وکیل مریم در پروسه بازداشت او بودند اما به اسم اینکه وکیل ما هستند قالب می شدند. طبعاً قضیه انتقال به آمریکا نیز بسیار کودکانه، ولی بخشی از برنامه فریب به حساب می آمد. سازمان به خوبی می دانست که آمریکا ما را در لیست تروریستی دارد و هرگز اجازه پیدا نمی کنیم در هیبت یک تشکل به آمریکا برویم. به همین خاطر این ایده را پیاده کردند تا با طرح آن در مصاحبه، وزارت خارجه در بن بست بماند و نتواند نقشه خود را پیاده کند و شیرازه سازمان نیز از هم نگسلد.</p>
<p>حضور در مقر جدید، نقطه عطف دیگری در زندگی من گشود. مدت ها بود نسبت به تشکیلات بی اعتماد بودم. سال ها به ما آموختند که باید اعتماد سازمان را بدست آوریم و این کار تنها با مجاهدت، جان فشانی و از خودگذشتگی در راه رهبری و سازمان صورت می گیرد، اما طی سال های متمادی، الان من بودم که اعتمادم به سازمان را از دست داده بودم. این را برای اولین بار به صراحت هم گفته بودم. با توجه به این، مدت ها بود احساس تنهایی می کردم. انگار دیگر در خانواده خودم قرار نداشته باشم. همیشه سازمان را خانواده اصلی خودم به حساب می آوردم، حتی به نقطه ای از سادگی برآمده از مغزشویی رسیده بودم که مریم را (بعنوان مادر عقیدتی) برتر از مادر خود محسوب می کردم. اما آن دوران (بعد از کشاکش های فراوان که گام به گام شرح دادم) به پایان رسیده بود و به شدت در این تشکل احساس تنهایی و غریبی داشتم. انگار مسئولین با من بیگانه شده بودند و اگر پیش روی من لبخند هم می زدند، احساس می کردم می خواهند مرا فریب دهند که متأسفانه همینطور هم بود. بدنه را از خودم می دانستم اما نه در حدی که دلم با آنها باشد. چون می دانستم تا وقتی در تشکیلات باشند، هر لحظه احتمال چرخیدن آنها و ضربه خوردن من وجود دارد. در بالا دیگر هیچ اعتماد جدی وجود نداشت.</p>
<p>در این تنهایی سخت و دشوار، یک جلد قرآن مونس من شد. من در کودکی کلاس قرآن می رفتم، پدرم هم بدون استثناً همه روزه صبح را با قرائت آیات قرآن آغاز می کرد و من با آن صدا انس گرفته بودم. در مدرسه هم زمانی که درس قرآن بود، از اولین نفراتی بودم که دست بلند می کردم تا آن را قرائت کنم. گرایش من به سازمان نیز به دلیل داشتن دوستانی بود که با هم کلاس قرآن می رفتیم. از طریق همان بچه ها به تشکیلات وصل شده بودم. اما در تمام این سالیان، این خود مسعود بود که برای ما حکم قرآن ناطق را داشت. با او به قرآن گوش می دادیم و نیازی نمی دیدیم که مجزّا از او بخوانیم و فضای حاکم بر مناسبات نیز به گونه ای شده بود که کسی به خود اجازه قرائت آن را نمی داد. در چنین شرایطی، تنهایی و نگرانی مرا به سمت قرآن کشانید. یک جلد قرآن مجید را در کمد شخصی گذاشتم تا کسی متوجه آن نشود. همیشه عادت داشتم یک ساعت پیش از دیگران از خواب بیدار شوم. این روزها نیز پس از آنکه نماز صبح می خواندم، چراغ اتاق کمدها را روشن می کردم و به آرامی قرآن می خواندم. آن را از ابتدا خواندم و گام به گام جلو رفتم.</p>
<p>خواندن قرآن در سکوت و آرامش، چشم انداز دیگری برایم ترسیم کرد. انگار با جملات و آیاتی آشنا می شدم که تاکنون بگوشم نخورده بود. احساس می کردم برخی از آیات قرآن با مناسبات اجباری سازمان، و با فریبکاری ها و پیمان شکنی ها همخوانی ندارد. به ویژه هنگامی که سوره بقره را می خواندم، آنچه در مورد شکستن سوگندها و فریب دیگران با آن نوشته شده بود، حس خاصی به من می داد که گویی دقیقاً در مورد کادر رهبری سازمان می گوید که مدام به ما دروغ می گویند و ما را فریب می دهند. انگار هر روز چیزهای جدیدی برایم روشن می شد که پیش از آن متوجه نبودم. احساس می کردم بیش از گذشته با آن مأنوس می شوم و چشمم به چیزهای تازه ای باز می شود. وقتی مصاحبه با وزارت خارجه نزدیک می شد، دو دل شده بودم که چکار کنم و چه مسیری را طی کنم؟ احساسم این بود که این مناسبات دیگر توحیدی نیست اما هنوز ترس داشتم که مبادا اشتباه کرده باشم و حق با مسعود و مریم باشد!. این دو دلی مرا آزار می داد. باید تصمیم می گرفتم که در مصاحبه از سازمان جدا شوم یا نشوم. تردیدها در حدی بود که دست به دامن قرآن شدم. در عمرم نه استخاره کرده بودم و نه اعتقادی به آن داشتم اما در این تنگنای تردیدها و دو راهی ها، متوسل به قرآن شدم. برای اولین بار استخاره کردم که فرار کنم یا نکنم؟ آنچه آمد، آیه 109 سوره یونس بود که: «وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ&#8230; و از آنچه بر تو آشکار مى ‏شود پيروى كن و شكيبا باش تا خدا داورى كند و او بهترین داوران است». با دیدن این آیه، از تصمیم به فرار منصرف شدم و آن را به روزی که تقدیر شده باشد سپردم. به آرامش خاصی رسیده بودم، احساس می کردم کسی در آن بالا مراقب من هست و مرا تنها نخواهد گذاشت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51562 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="352" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-5.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-5-300x211.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>در این چند هفته که اولین گروه گزینش شده به مصاحبه می رفتند، ما کلاً بی خبر از اوضاع بودیم و فقط از طریق واکنش مسئولین بالا متوجه می شدیم خبرهایی در جریان است که باعث آشفتگی آنان شده و مدام تلاش دارند فشارهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی را کمتر کنند تا افراد ترغیب به ماندن شوند. همزمان بخش اسکان را برای افراد جدید و نیروهای ضعیف راه اندازی کرده بودند تا در آنجا بدون نشست عملیات جاری و فشارهای تشکیلاتی بتوانند مدت بیشتری دوام بیاورند و با رفتن به نزد آمریکایی ها، گروه دیگری را ترغیب به رفتن نکنند. اواخر سال 1382 قرارگاه های مختلف برای مصاحبه اعزام شدند. مقرهایی که اعضای سابق قرارگاه 7 در آن ساکن بودند جزء آخرین گروه ها در نظر گرفته شده بودند. هر از گاهی می شنیدیم که یکی دو نفر از مصاحبه باز نگشته اند و این خشم و نگرانی مسئولین را روز به روز بیشتر می کرد. بالاخره نوبت به مقر 49 رسید تا برای رفتن آماده و اعزام شویم.</p>
<p>شیوه کار بدین شکل بود که افراد را با اتوبوس به محل مصاحبه (که این بار خود آمریکایی ها آن را در مقر خودشان در شمال اشرف و محل نزدیک به زاغه مهمات تعیین و آماده کرده بودند) ببرند و پس از مصاحبه بازگردانند. با همین تصور به همراه تحت مسئولینم سوار اتوبوس شدم اما اتوبوس به جای زاغه مهمات، به سمت سالن اجتماعات اشرف حرکت کرد و در ورودی آن متوقف شد. به ناگاه با صحنه مسخره و در عین حال منزجرکننده ای مواجه شدم که مرا از پیاده شدن منصرف نمود. دیدم 20 نفر را از جلوی درب اتوبوس تا ورودی سالن به خط کرده اند تا با تشکیل یک تونل، کف زنان و هورا کشان نفرات را از میان خود به داخل سالن هدایت کنند. درست مثل زمانی که عده ای بخواهند به عملیات برود و یا بازگردد. صحنه ای که برای اولین بار در اسفند 1365 حین بازگشت از یک عملیات دیده بودم. البته در آنجا قانع کننده و قابل فهم بود اما در اینجا برایم یک عمل چندش آور و مزوّرانه قلمداد می شد.</p>
<p>از آنجا که در انتهای اتوبوس قرار داشتم، با مشاهده این صحنه برگشتم و روی صندلی نشستم. لحظاتی بعد یکی از مسئولین آمد و به من گفت بیا برویم. گفتم من نمی آیم و کمرم درد می کند همینجا منتظر می شوم. با اخم برگشت و رفت. لحظاتی بعد با تعجب دیدم مسئول ستاد امنیت «مهری حاجی نژاد» وارد اتوبوس شد و با قیافه ای گرفته و نسبتاً عصبی گفت چرا اینجا نشستی؟ گفتم کمرم درد می کند منتظر هستم برویم برای مصاحبه. با حالتی عصبانی که تلاش داشت زیاد جلوه نکند گفت سریع پیاده شو!&#8230;</p>
<p>نفراتی که جلوی اتوبوس به خط شده بودند همگی رفته بودند و من نمی توانستم جلوی شورای رهبری بیش از این مقاومت کنم. دوست داشتم به او بگویم اگر طرح و برنامه ای داشتم، نمایش بازی می کردم و فریب تان می دادم نه اینکه اینجا بنشینم و توجه همه را جلب کنم. به هرحال پیاده شدم و به داخل سالن رفتم. در آنجا هم صحنه های نمایشی دیگری دیده می شد. نفرات را به خط کرده بودند و از یک جنگ و عملیات پیروزمند صحبت می کردند و اینکه چه چیزهایی گفته شود یا نشود. من زیاد توجهی به این حرفها نداشتم و یادم هم نیست چه گفته می شد. فقط چندین شورای رهبری و مسئولین سازمان را در آنجا گردآورده بودند تا با فضاسازی چنین جلوه دهند که مجاهدین نه با یک مصاحبه ساده بلکه با یک جنگ بزرگ مواجه هستند که همه باید از آن پیروز بیرون بیایند چون در آنجا همه تنها هستند و باید به تنهایی با دشمن مبارزه کنند&#8230;</p>
<p>به نظر می رسید مهمترین تهدید برای این پروژه خودم بودم چون به خوبی در چشمان و حرکات برخی مسئولین آن را حس می کردم. حدسم درست بود چون بناگاه دیدم «زهرا مازوچیان» در گوشه سالن مرا صدا می زند (قبلاً در مورد وی نوشته بودم که در سال 1371 به مدت چند سال فرمانده ما در رسته مهندسی رزمی بود و البته بعداً هم مدتی رئیس یکی از دفاتر سازمان در کشورهای اروپایی زمان حضور مریم در اروپا شد). با لبخند به سراغم آمد و با حالتی مهربان و خودمانی تلاش کرد با من ارتباط برقرار کند. متعجب شده بودم چون چند سال از وی خبر نداشتم و هرچند با وی خاطره بد آنچنانی نداشتم ولی چندان هم رابطه نزدیک برقرار نمی کرد و حالا واضح بود که به خاطر این شرایط و صرفاً برای مصاحبه ای که در پیش داشتیم او را توجیه کرده اند تا با من ارتباط برقرار کند. ظاهراً می خواستند از روابط قدیمی که با هم داشتیم برای حفظ من استفاده کنند. کمی با او صحبت کردم و بازگشتم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51563 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-6.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="471" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-6.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-6-300x283.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>بعد از مدتی که جمعیت به اندازه کافی برای برگزاری مصاحبه مغزشویی شد، یکی از زنان ستاد 49 مرا به داخل یک بنگال دعوت کرد. با تعجب دیدم زهرا سلامی (یا اسلامی) و فائزه محبتکار در آنجا هستند. یک شورای رهبری دیگر هم آنجا بود که یادم نیست. فائزه کمی دلهره داشت و مثل قبل شاد نبود. کمی با من صحبت کرد و گفت «مشکل تو چیه؟». گفتم من هیچ مشکلی ندارم. شما مشکل دارید.</p>
<p>پاسخ من به فائزه بدون رنگ و ریا بود. اساساً هیچگاه با آرمان ها و اهداف اولیه سازمان مجاهدین که در رأس آن برپایی جامعه بی طبقه توحیدی که از دیدگاه ما همان حکومت امام زمان بود مشکلی نداشتم. نه با شعارهای آزادی، قسط و عدالت سازمان که ابتدای انقلاب مطرح بود در تضاد بودم، و نه با روحیه امپریالیسم ستیزی و استقلال خواهانه که مسعود رجوی از آن دم می زد مشکلی داشتم. مشکل اینجا بود که می دیدم سازمان گام به گام در حال دور شدن از آن آرمان ها و اهداف ارزشمند است و کم کم به این نتیجه می رسیدم که یک خیانت در حال پا گرفتن است که خود مسعود و مریم در آن نقش کلیدی دارند. البته من در حصار ذهنی خودم چنین تصوری داشتم، چون این خیانت ناگهانی نبود و مسعود و مریم سال ها بود به آن سمت قدم برداشته و ما را فریب داده بودند و من هنوز به یقین نرسیده بودم.</p>
<p>گفتگوی ما لحظاتی به درازا کشید و در انتها فائزه به من گفت هرمشکلی داری بگو تا با هم حل و فصل کنیم. اگر الان آماده مصاحبه نیستی بگو که بعداً تو را بفرستم. گفتم نه من مشکلی ندارم. آماده مصاحبه هستم!. باز هم روی آن تأکید داشت و من هم جواب دادم. نهایتاً گفت «اتوبوس رفته، من به بچه ها می گویم که تو را برسانند. خداحافظی کردیم و وقتی رفتم بیرون از اتوبوس خبری نبود. از یک طرف خوشحال که از آن نمایش توی اتوبوس هم دور هستم و از آن سو عصبی که چرا دوباره مرا این وسط برجسته کرده اند. به هرحال در میانه راه اتوبوس ایستاده بود تا مرا سوار کنند. سوار که شدم همه برای من دست زدند که باعث شد بیشتر از دلقک بازی ها ناراحت شوم، اما با یک لبخند از آن گذشتم. انگار همه فهمیده بودند که مسئولین یک مشکلی با من دارند&#8230;</p>
<p>به محل مورد نظر رسیدیم. اینجا دیگر مجاهدین کاره ای نبودند و آمریکایی ها کنترل را بدست داشتند. طبق معمول نمایش ها ادامه داشت. به یکی از بچه ها که با سازهای کوبه ای آشنایی داشت گفته بودند با دایره زنگی به آنجا بیاید و برای آمریکایی ها دایره بزند. یک حرکت فریبکارانه برای اینکه بگویند مجاهدین اهل ساز و نوا هستند و صرفاً جنگجو نیستند. یک محل برای نشستن جمع گذاشته بودند و آنگاه نفرات را برای مصاحبه در چند محل از پیش مشخص شده صدا می زدند. نوبت من که شد وارد چادری شدم که یک کارمند وزارت خارجه با مترجم ایرانی-آمریکایی اش در آنجا حضور داشتند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51564 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-7.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک" width="500" height="397" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-7.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-42-7-300x238.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>هر دو با لباس غیرنظامی بودند و با من دست دادند و خوشامدگویی کردند و بعد که نشستم پشت میز، مترجم که به نظر می آمد کارمند وزارت خارجه آمریکا باشد، با حالتی شوخ و طنزآلود به من گفت «می دانم که شما می خواهید در عراق بمانید، و اگر نتوانید می خواهید به آمریکا منتقل شوید و&#8230;». همینطور که داشت پرحرفی می کرد به او گفتم نه من نمی خواهم در عراق بمانم&#8230; یک دفعه ساکت شد و با لبخند نشست و شروع به سؤال کرد. یادم نیست دقیقاً چه چیزهایی می پرسید اما در مجموع مشخصات را می گرفت و بعد هم راجع به محدودیت هایی که برای انتقال افراد داشتند نکاتی می گفت و اینکه فعلاً برای کسانی که جدا می شوند امکانات زیادی ندارند و در نهایت این موضوع که اگر کسی نخواهد با سازمان مجاهدین بماند، ما تلاش می کنیم ظرف مدت 3 ماه آنها را به کشور خودشان یا کشور امن ثالث بفرستیم.</p>
<p>سوآلات متعددی داشت که من هم در پاسخ گفتم نمی خواهم در عراق بمانم&#8230; مجاهدین مدام دروغ می گویند. قصد دارم به نزد بقیه اعضای خانواده ام در آمریکا بروم و در آنجا به مبارزه سیاسی بپردازم&#8230; بقیه سخنان تبادل شده را یادم نیست، فقط می دانم وقتی گفتم دنبال مبارزه سیاسی هستم بناگاه مترجم با صدای بلند خندید. با تعجب او را نگاه کردم و البته به من برخورد که چرا به این حرفم می خندد. هنوز خیلی چیزهای بیرون از مناسبات را درک نمی کردم. نمی دانستم مبارزه چه سیاسی باشد یا نظامی، هزینه کلان و امکانات فراوان می خواهد که بدون وابستگی به یک جریان یا نهاد امنیتی و جاسوسی، تهیه آن ممکن نیست، آن هم برای کسی که یک روز هم بیرون از مناسبات مجاهدین نبوده و هیچ آگاهی از اوضاع واقعی داخل و خارج کشور ندارد. شاید دلیل خنده اش همین بود یا هر چیز دیگری که به ذهنش آمده بود&#8230;</p>
<p>در هر صورت مصاحبه با این محتوا به پایان رسید و من به محوطه رفتم. جواد خراسان در کنار سایر نفرات نشسته بود تا آمار کامل شود و افراد بازگردند. از حالتش مشخص بود که دلهره دارد، زیرچشمی مرا نگریست و وقتی متوجه شد بازگشته ام به بچه ها گفت که برایم کف و دست بزنند و هورا بکشند!. از همان حرکت های کودکانه و ریاکارانه که البته مرا خنداند. انگار از یک عملیات پیروزمند بازگشته باشیم. واقعیت این بود که همگی تصور داشتند که من از همانجا به کمپ آمریکایی ها خواهم رفت و دیگر باز نخواهم گشت.</p>
<p>ظاهراً مهمترین سوژه آنها من بودم در حالیکه من اقدام خاصی در برنامه نداشتم که پیاده کنم. هنوز به نقطه ای نرسیده بودم که بخواهم به این شکل پشت کنم و بروم. به زبان دیگر، هنوز چنین عملی را غیراخلاقی و گناه می دانستم و هدفم از آنچه به وزارت خارجه گفته بودم نیز جدایی تمام عیار نبود. از چنین مناسبات مزوّرانه و ریاکارانه ای که صداقت در آن گم شده بود خسته بودم و به نظرم می رسید باید این مقاومت ها شکسته شود و بپذیریم که عراق تمام شده و همگی به جایی برویم که دیگر از اجبارات شدید تشکیلاتی و به ظاهر ایدئولوژیک خبری نباشد و دست مسئولین برای برخوردهای زننده و بنده ساز بسته باشد. راستش جایی جدا از سازمان برای خودم متصور نبودم و آنچه مرا مستأصل کرده بود، دروغ و ناصادقی بود. از دست دادن تشکیلات، به معنای آتش زدن کل زندگی ام بود که در آن طی شده بود. بنظرم می رسید که مسئولین سازمان به بلاهت دچار شده باشند که نیروهای تشکیلاتی و وفادار خود را اینطور نفله می کنند و دل به تعدادی عناصر غیرایدئولوژیک و غیرتشکیلاتی بسته اند که با کوچکترین سختی آنها را رها خواهند کرد. افسوس می خوردم که تا آخرین لحظات این را فهم نمی کنند، انگار انحراف در رأس سازمان به جایی رسیده بود که دیگر هیچ چیزی را فهم نمی کردند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51557">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم  &#8211; قسمت چهل و دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51557/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>به بهانه آزادی حمید محمد آق آتابای دوست و همرزم سابقم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51565</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51565?noamp=mobile#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2022 05:27:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حمید محمد آق آتابای]]></category>
		<category><![CDATA[غفور فتاحیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51565</guid>

					<description><![CDATA[<p>دوستان دربند در فرقه رجوی از حمید محمد آق آتابای یاد بگیرند. قبل از هر نکته ای آزادی و قدم گذاشتن به دنیای جدید را به این دوست و همرزم سابقم تبریک می گویم و برایشان آرزوی بهترینها را دارم و هم چنین تنها آرزویم این است که تمام نفرات اسیر در این تشکیلات روزی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51565">به بهانه آزادی حمید محمد آق آتابای دوست و همرزم سابقم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان دربند در فرقه رجوی از حمید محمد آق آتابای یاد بگیرند. قبل از هر نکته ای آزادی و قدم گذاشتن به دنیای جدید را به این دوست و همرزم سابقم تبریک می گویم و برایشان آرزوی بهترینها را دارم و هم چنین تنها آرزویم این است که تمام نفرات اسیر در این تشکیلات روزی همانند حمید با تصمیم جسورانه و به جا از این اسارتگاه خود را نجات بدهند.</p>
<p>واقعیتش را بخواهید زمانی که خودم از این زندان در عراق فرار کردم و به دنیای آزاد پا گذاشتم اولین چیزی که مرا آزار می داد با خودم می گفتم چرا زودتر از اینها من فرار نکردم ولی باز هم خدا را شکر می کنم که بالاخره تصمیم گرفتم و از این زندان فرار کردم ولی به هر حال وقتی خبر فرار موفقیت آمیز آقا حمید را شنیدم بسیار خوشحال شدم و تصمیم گرفتم یک بار دیگر به دوستان سابقم بگویم که دیگر بیشتر از این اجازه ندهید که مریم رجوی و عواملش شماها را روزانه فریب بدهند و همه شماها به خوبی می دانید که این داستان سرایی های رجوی و دار و دسته اش همانند برگزاری شوهای تبلیغاتی و آوردن غربیهای ضد ایرانی همانند پنس وجولیانی و بولتون و هر روز برگزاری یک جلسه در همان آلبانی که الان فرقه رجوی شب و روز به دنبال این است چیزی نیست جز برای نگه داشتن شما در هفت حصار تشکیلاتی، برای استفاده از شما به عنوان ابزار تبلیغاتی بیرونی است.</p>
<p>همرزمان سابق آیا می دانید کسانی همانند پنس و امثال او که به آلبانی می آیند چقدر هزینه آن است و این در حالی است که شماها که جوانی و دار و ندار خود را به پای این فرقه جنایتکار گذاشته اید پشت یک جفت کفش و یا لباس و یا غذای درست وحسابی مانده اید و سران رجوی روز و شب ناله می کنند که سازمان پول ندارد و شما را زیر فحش و توهین قرار می دهند که چرا چنین درخواستی از سازمان دارید و این در حالی است که مریم از صبح تا شب ناله آزادی و دموکراسی سر می دهید البته شما بهتر از من می دانید که اینها همه اش اراجیف دهان پر کنی برای اروپاییها است ولی این فرقه حتی به مینیمم های انسانی هم پایبند نیست همین چند وقت پیش تعدادی از دوستان شما که از این فرقه جدا شدند یک نمایشگاه کتاب در همان آلبانی گذاشته بودند چماقداران روانی با زیر پا گذاشتن همه اصول انسانی همانند یک گراز وحشی به این نمایشگاه حمله و شروع به فحاشی می کنند آن هم در همین آلبانی نزدیک اروپا که اصلاً در اینجا چینن چیزی وجود ندارد.</p>
<p>البته می خواهم در همین جا به رجوی و دارو دسته روانیش اعلام کنم که هر چه بیشتر از این کارها کنی ما بیشتر در مسیرمبارزه با این فرقه جنایتکار ثابت قدم و پا برجا هستیم و روی سخنم با آن کسانی است که می گویند ما به خاطر آزادی مردم ایران در این فرقه ماندیم ولی من می گویم الان دیگر ماندن درکنار این فرقه خیانت به ایران وایرانی است از این رو به شماها می خواهم یادآوری کنم که رجوی و دار و دسته اش سالیان سال است که دارند خیانت می کنند و مزد و مزدوریشان را روزانه از سرویسهایی دریافت می کنند اینها زندگیشان را اینطوری می گذرانند و روزبه روز به داراییها و ثروت های مریم خانم اضافه می شود و مریم هم از این ثروت باد آورده برای جراحی صورت و خرید لباسهای گرانقیمت خود استفاده می کند و این در حالی است که شماها همانطور که گفتم از مینیمم های زندگی عادی هم محروم هستید.</p>
<p>می خواهم باز هم به شماها یادآوری کنم که سازمان مجاهدین سالها پیش مرده و تبدیل به یک بیزانس اطلاعاتی شده است پس نگذارید از شماها سوء استفاده کند. ماندن حتی برای یک لحظه در کنار رجوی خیانت به تمام ملت ایران است. بگذارید به شماها بگویم که در همین خارجه که من و دیگر جدا شده ها هستیم باور کنید، نمی توانیم به ایرانیها و کسانی که آشنای اندکی با این فرقه دارند بگوییم که ما در فرقه رجوی بودیم زیرا این سازمان بسیار نزد ایرانیان منفور شده است به طوریکه آنها بلافاصله به ما اعتراض می کنند که چرا این همه سالیان عمرتان را با اینها که ماهیت و وطن فروشیشان برای همه مشخص است ماندید. متأسفانه هیچ جواب قانع کننده ای نداریم که به اینها بدهیم ولی به هر حال تا دیر نشده خودتان را همانند حمید و صدها جدا شده دیگر از این جهنم رجوی نجات دهید.</p>
<p>تصمیم امروزتان را به فردا نیاندازید همین لحظه خودتان را نجات بدهید تا حداقل چند صباحی بتوانید در دنیای آزاد زندگی کنید باور کنید که رجوی و رجوی چیان اصلا لیاقت ماندن در کنارشان را ندارند و خودتان بهتر می دانید فقط کافی است یک انتقاد کنید آن وقت چهره کثیف این فرقه جنایتکار برایتان مشخص می شود همانند حمید محمد آق آتابای و صدها حمید دیگر که عمر و جوانیشان را به پای این فرقه گذاشتند وقتی که به بیرون می آیند و دنبال زندگی آزاد خود هستند ببینید که رجوی به جای پاسخ دادن چطوری افسار پاره می کند و شروع به فحاشی می کند. این نشان دهنده خالی و پوشالی بودن این فرقه جنایتکار است به امید آزادی همه شما .</p>
<p>غفور فتاحیان &#8211; پاریس</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51565">به بهانه آزادی حمید محمد آق آتابای دوست و همرزم سابقم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51565/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهل و یکم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51166</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51166?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Aug 2022 05:12:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51166</guid>

					<description><![CDATA[<p>طرح اخراج مجاهدین از عراق دو مسئله در این ایام دغدغه اصلی مسئولین بود. نخست مسئله اخراج مجاهدین از عراق، دوم محمل سازی علت و چرایی نزدیک شدن به آمریکایی ها و لگد زدن به صدام. اخراج از عراق به هرصورت قابل هضم بود و می شد مسعود را از این امر مبرّا دانست و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51166">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهل و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>طرح اخراج مجاهدین از عراق</h3>
<p>دو مسئله در این ایام دغدغه اصلی مسئولین بود. نخست مسئله اخراج مجاهدین از عراق، دوم محمل سازی علت و چرایی نزدیک شدن به آمریکایی ها و لگد زدن به صدام.</p>
<p>اخراج از عراق به هرصورت قابل هضم بود و می شد مسعود را از این امر مبرّا دانست و بیگناه جلوه داد، اما ایجاد رابطه با آمریکا (در حالی که سازمان مجاهدین بر پایه نبرد با امپریالیسم بنیانگذاری شده و مجاهدین آن را «دشمن اصلی خلق های جهان» محسوب می کردند و اینک نزدیک ترین متحد مسعود یعنی صدام را هم ساقط کرده بود) به راحتی قابل توجیه نبود. به همین علت مسئولین را از بالا توجیه کرده بودند تا مدام بر سر هر موضوع مرتبط به آمریکا و عراق بگویند «به ما چه؟ هدف ما سرنگونی رژیم است، عراق ربطی به ما ندارد&#8230;». این قضیه بطور مستمر تکرار می شد تا ملکه ذهن شود و کسی در این تناقض نماند که چطور با دشمنِ خودمان و متحدمان براحتی هم پیمان شدیم و صدام را که اینقدر دم از دفاع از وی می زدیم فراموش کردیم؟</p>
<p>با اینحال قضیه اخراج مجاهدین از عراق و تعطیل شدن قرارگاه اشرف نیز مسئله ساده ای نبود. از همان آغاز ترفندهای مختلفی برای سرگرم کردن و منحرف کردن اذهان صورت می گرفت. ابتدا مسعود جمله «وی گو هوم! We Go Home» را مطرح کرد و گفت اگر آمریکایی ها به ما گفتند کجا می روید می گوییم به خانه می رویم. اما این بازی خریداری نداشت و خیلی زود فراموش شد. مهناز شهنازی در یک نشست گفت با شیوخ منطقه صحبت کرده ایم و اگر آمریکایی ها ما را از اشرف اخراج کنند، هر قرارگاه با یکی از قبائل متحد می شود و به عشیره آنها می پیوندد و میهمان آنها خواهیم بود و می دانید که عرب ها روی میهمان متعصب هستند. این قضیه هم چند روزی بیشتر سرگرمی نیافرید و مدتی بعد گفته شد ما که از اول قرار نبود در عراق بمانیم، خانه ما ایران است. عراق نشد به جای دیگری می رویم. واضح بود که در ترکیه، سوریه، اردن، کویت و عربستان نمی توان ارتش آزادیبخش را مستقر کرد، لذا ذهن افراد چنین ایده ای را براحتی نمی پذیرفت. نهایتاً شهنازی با ترفند جدیدی وارد شد و با خنده گفت آمریکایی ها گفتند ما را به 3 کشور می فرستند. ما هم استقبال کردیم و گفتیم سه پادشاه در یک ملک نگنجند و هر شورای رهبری هم یک کشور می خواهد. البته این سخنان بی پایه و طنزآلود می توانست برای مدتی گروهی را سرگرم اسامی کشورها کند و گشایشی در روحیه شان بدهد، اما تا کی؟</p>
<p>اینها زمانی مطرح می شد که درخواست های زیادی برای جدا شدن به دست مسئولین می رسید و می خواستند با این ترفند حواس نیروها را از درخواست جدایی به سمت انتقال احتمالی پرت کنند. به این ترتیب، ماه های اول سقوط صدام، مسئله تخلیه اشرف مطرح بود و کسی حضور در اشرف را تقدیس نمی کرد. ذکر این نکته بسیار مهم است چون چند ماه بعد مریم بنا به دلایلی که خواهم گفت «ماندن در اشرف» را با «حفظ شرف» برابر دانست و همین جمله ساده صدها نفر از مجاهدین را به کام مرگ کشید و خونریزی های گسترده و بی مانندی را در تاریخ حیات سازمان مجاهدین رقم زد که هرگز فراموش نخواهد شد.</p>
<p>در این گیر و دار، مهناز شهنازی گاف بزرگی داد که به مسئله دار شدن خیلی ها انجامید و مشخص شد قریب به اتفاق شورای رهبری رده اول تا سوم و بخش مهمی از مسئولین قدیمی سازمان (امثال مهدی براعی، حسین ابریشمچی، مرتضی اسماعیلی، جواد آقا، اسماعیل مرتضایی و&#8230;) که آمار آنها بالغ بر 200 نفر بود، همگی با اسامی جعلی و هویت غیرمجاهد دارای پاسپورت خارجی و کارت اقامت در کشورهای اروپایی هستند و درصدد خروج مخفیانه از عراق بوده اند. مسعود و مریم رجوی در طی دهه 70 که این افراد را به سفرهای اروپایی می فرستاد، مسئله پناهندگی و کارت اقامت آنان را نیز حل و فصل می کرد تا در روز مبادا مشکل فرار از عراق نداشته باشند. اما بدنه سازمان را با زور و تزویر قانع می کردند جایی جز عراق و ایران برای یک مجاهد خلق متصور نیست و همگی یا همچون امام حسین در کربلا به شهادت خواهند رسید و یا مسعود و مریم را به تهران خواهند برد.</p>
<p>مهناز در یکی از نشست ها، ناخواسته از دهانش در رفت و گفت: ما که مشکلی نداریم، بیشتر نگران شما هستیم. همه ما پاس هایمان توی جیبمان هست و دلار هم داریم، اگر مشکلی پیش بیاید سریع از عراق خارج می شویم&#8230; نقل به مضمون. منظور وی از بیان ضمیر ما اعضای شورای رهبری بود. این قضیه، به قول معروف دوزاری خیلی ها را انداخت و متوجه شدند برخلاف تصورشان، هدف شورای رهبری رفتن به سمت ایران نبوده و پس از انتقال مریم به فرانسه، مشغول آماده سازی برای اعزام مسعود و سایر مسئولین به اروپا بوده اند و به همین خاطر تلاش داشتند ارتش آزادیبخش را به سمت مرزها هل دهند تا همگی کشته شوند ولی به خاطر غافلگیری در سقوط سریع صدام، موفق نشدند پروژه را تا به آخر برسانند (در همان زمان مهدی سامع رهبر گروه 30 نفره چریک های اروپا نشین فدایی خلق و عضو شورای ملی مقاومت، در یک مصاحبه گفت: برآورد ما این بود که 90 درصد ارتش آزادیبخش در این جنگ از بین خواهد رفت). سخنان مهدی سامع و مهناز شهنازی در کنار انتقال مخفیانه مریم به فرانسه، آشکار می کند که آمار 90 درصدی، همان رده های پایین ارتش آزادیبخش بوده اند و 10 درصد بقیه هم شامل کسانی می شدند که قرار بود با پاسپورت و دلار به اروپا بروند و در آنجا تشکیلات کوچک و ثروتمندی را با خانواده های خویش بپا کنند و دقیقاً مشابه عملیات فروغ جاویدان (با مظلوم نمایی و سوءاستفاده از خون قربانیان) ایرانیان بیشتری را جذب نمایند&#8230; هرچند مهناز متوجه شد گاف داده و تلاش کرد لاپوشانی و توجیه کند، ولی جرقه در ذهن بسیاری زده شده بود.</p>
<h3>کارت دار شدن مجاهدین (آیدی کارت)</h3>
<p>تابستانی داغ در حال گذر بود. مهناز شهنازی در یک نشست گفت آمریکایی ها می خواهند از مجاهدین اثر انگشت بگیرند. ما که راضی نبودیم ولی خوب اصرار کردند و ما هم می رویم و چندتا فرم پر می کنیم. در این رابطه توجیهاتی هم صورت گرفت که عمدتاً نشانگر ترس از مواجه شدن نفرات با نیروهای آمریکایی بود. البته کسی از این مسئله ناراحت نبود اما به نظر می آمد که شورای رهبری به شدت نگران است و مهناز هم با خشم از این مسئله حرف می زد و تلاش داشت آمریکایی ها را تمسخر کند.<br />
هر مقر جداگانه به محل می رفت. اقدامات امنیتی کاملی از سوی سازمان انجام گرفته بود تا نفرات تحت کنترل باشند و با آمریکایی ها گپ نزنند. سربازان چند میز در محل چیده بودند و اسم و رسم افراد را ثبت می کردند. یک دختر نظامی هم با دوربین عکس می گرفت. حداقل 3 نفر از مسئولین بخش اطلاعات سازمان که مسلط به انگلیسی بودند در نقاط نزدیک به آمریکایی ها قرار داشتند تا به بهانه حفظ نظم و ترجمه مراقب گفتگوها باشند. نفر عکاس از هر فرد سه قطعه عکس دیجیتال می گرفت و نشان می داد و هرکدام مورد طبع بود همان را برای ثبت نگه می داشت. وقتی داشتم در کنار سرباز آمریکایی عکس ها را برای انتخاب نگاه می کردم، یکی از به اصطلاح مترجم ها جلو آمد تا بفهمد به همدیگر چه می گوییم و البته برای عادی سازی گفت مشکلی دارید؟ متوجه بازی او شدم و گفتم نه چیزی نیست، اما او باز هم ایستاد تا من با آن سرباز گفتگو نداشته باشم.</p>
<p>چند دقیقه پس از پر کردن فرم ها، «آیدی کارت» من آماده شد. آن را تحویل گرفتم و به سمت خروجی حرکت کردم. حین خروج از سالن، یکی از مسئولین سازمان ایستاده بود و آیدی کارت ها را تحویل می گرفت. بنا به عادت همیشگی تشکیلات، آن را عادی تلقی کردم و تحویل دادم و رفتم. اما یک هفته بعد آمریکایی ها متوجه این قضیه شدند و به مسئولین اعتراض کردند که چرا تشکیلات کارت شناسایی نفرات را از آنها گرفته است، به همین خاطر شورای رهبری مجبور شد کارت ها را دوباره بازگرداند. در واقع رجوی تحمل نداشت که نفرات کارت شناسایی را نزد خودشان نگه دارند چون هویت مستقل آنان را به رسمیت نمی شناخت.</p>
<div id="attachment_51167" style="width: 448px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-51167" class="wp-image-51167 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-1.jpg" alt="حامد صرافپور" width="438" height="410" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-1.jpg 438w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-1-300x281.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 438px) 100vw, 438px" /><p id="caption-attachment-51167" class="wp-caption-text">آیدی کارت حامد صرافپور</p></div>
<p>برای اولین بار در عمر تشکیلاتی ام صاحب یک کارت شناسایی رسمی شده بودم. مسعود هرگز به کسی در داخل مناسبات کارت هویت نمی داد و از نظر او «عنصر مجاهد» باید بی هویت باقی می ماند تا در «رهبر عقیدتی»اش حل شود و با نام سازمان مجاهدین هویت پیدا کند. متأسفانه طی 20 سال حضور در عراق، با وجود اینکه اکثراً مجوز رانندگی سبک تا سنگین داشتیم، مسعود اجازه نمی داد یک گواهینامه رسمی از کشور عراق برای ما صادر شود و آن را یک خطر تلقی می کرد. تنها مدرک ما یک کارت بی ارزش به اسم گواهینامه بود که یک قدم بیرون قرارگاه اشرف اعتبار نداشت. به این خاطر از اینکه بعد از ربع قرن کارت هویت داشتیم احساس رضایت می کردیم.</p>
<p>نکته مهمتر اینکه مسعود دیگر نمی توانست معترضین و مخالفین انقلاب ایدئولوژیک و طلاق اجباری را مخفیانه سرکوب کند و یا به قتل برساند چون تک به تک مجاهدین از آن لحظه تحت پوشش نیروهای آمریکایی قرار داشتند و اسامی و مشخصات هر فرد نزد آنها ثبت شده بود. بنظرم این موضوع بعداً بیشترین اهمیت را پیدا کرد، هرچند مسعود راه های دیگری هم برای کشتن معترضین کشف نمود که شرح خواهم داد. چندین سال بعد متوجه شدیم عمده مسئولین برای ناشناخته ماندن، به آمریکایی ها مشخصات جعلی داده اند و اسامی دیگری در آیدی کارت آنها ثبت شده است. برای نمونه «مسعود دلیلی» عضو تیم حفاظت مسعود که شهریور 1392 در قرارگاه اشرف به قتل رسید، با نام مستعار «بهمن افرازه» کارت شناسایی گرفته بود، و یا مهدی ابریشمچی با نام جعلی «بهمن تهرانی» و فائزه محبتکار با نام «طاهره زکیانی» معرفی شده بودند. در حالی که قبل از رفتن به نزد آمریکایی ها، مسئولین تأکید داشتند همه با هویت واقعی ثبت نام کنند و به آمریکایی ها اسم مستعار ندهند!.</p>
<div id="attachment_51172" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-51172" class="wp-image-51172 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-6.jpg" alt="مسعود دلیلی" width="700" height="365" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-6.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-6-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-51172" class="wp-caption-text">مسعود دلیلی</p></div>
<h3>نشست های سگ دعوا</h3>
<p>همانطور که شرح دادم، نشست تناقضات سیاسی-استراتژیک در یک جلسه به پایان رسید، اما تناقضات نه تنها از بین نرفته بود بلکه روز به روز عمیق تر می شد و تنش های تشکیلاتی نیز رو به گسترش بود و از درون مثل خوره تشکیلات را می خورد. برای مقابله با آن، 15 تن از فرماندهان دسته و خدمه تانک قرارگاه هفتم را می خواستند به سایر مقرهای دیگر منتقل کنند ولی همگی اعتراض کردند و گفتند از اینجا نخواهیم رفت. در چنین شرایطی، مسعود رجوی از طریق شورای رهبری، دست به برگزاری یک سلسله نشست های جمعی زد تا از این طریق افراد را به جان هم بیندازد و جلوی متحد شدن معترضین و نیروهای مسئله دار را بگیرد و ایجاد اختلاف کند.</p>
<p>در قرارگاه هفتم نیز مهناز شهنازی ما را برای نشست فراخواند. جلسه با حضور کلیه فرماندهان دسته و یگان شروع شد و مهناز از همه خواست تا هر انتقادی به یکدیگر دارند بنویسند و بگویند. نشست 7 ساعت به طول انجامید و به شدت خسته کننده بود. سوژه ها باید بلند می شدند و به همدیگر می پریدند. مهناز مدعی بود که افراد یکسری جنگ و جدال هایی با هم دارند که همین باعث شده فضای تشکیلات خراب شود و کارها خوب پیش نرود و بار آن بر دوش سازمان بیفتد. و حالا هرکسی باید جنگ و جدال های خود را مطرح کند و به آن پایان دهد. این جلسات با نام «نشست سگ دعوا» ثبت شد و هر روز ادامه داشت و انتهای آن نیز نامشخص بود. مسعود می خواست، تناقضات استراتژیک افراد را تحت عنوان سگ دعوا به حاشیه بکشاند و بگوید همه آن تناقضات بخاطر سگ دعوای قدرت بوده که افراد با هم داشته اند. البته چنین نگاهی خودبه خود واگشت از مباحث پیشین بود که همه چیز را به مسائل جنسی ربط می داد. یعنی آنچه را قبلاً به بهانه «معضلات جنسی» سرکوب می کرد، این بار «سگ دعوای قدرت» می نامید.</p>
<p>از همان دقایق اولیه از این بازی تکراری احساس خستگی و انزجار کردم و پس از اتمام جلسه چون دیدم قضیه کشدار است و هیچ پایانی بر آن متصور نیست، با نوشتن یک نامه به فرمانده مرکز، اعلام کردم دیگر به چنین نشست هایی نخواهم رفت و ترجیح می دهم وقت من صرف کار در آشپزخانه شود، و تأکید کردم وقتم اینقدر بی ارزش نیست که در این جلسات تلف شود و به همین خاطر از این پس در زمان برگزاری نشست سگ دعوا، من به آشپزخانه می روم تا به آنها در پخت غذا و آماده سازی کمک کنم. همچنین به این نکته اشاره داشتم که حضور من در آشپزخانه باعث می شود که تحت مسئولین من هم مسئله دار نشوند و نفهمند که من به نشست نرفته ام. این نکته را برای این مطرح کردم که بهانه ای دست آنها نباشد که بگویند نرفتن تو روی تحت مسئول هایت اثر منفی می گذارد.</p>
<p>هنگام برگزاری جلسه بعدی نشست، من به آشپزخانه قرارگاه هفتم رفتم و به مسئول آنجا گفتم روزانه چند ساعت به شما کمک می کنم. آشپزخانه، زیرمجموعه بخش اداری با مسئولیت هنگامه حسن زاده بود که دو پرسنل اصلی داشت. «مرتضی اکبری نسب» سرآشپز و مسئول آشپزخانه و «احمد زارچی» مسئول آماده سازی بودند (هنگامه حسن زاده ابتدای انقلاب پرستار و هوادار مجاهدین بود اما پس از شروع فاز مسلحانه سازمان، شغل خود را ترک کرد و آبان 1360 دستگیر و زندانی شد و 3 سال بعد آزاد گردید و مجدداً سال 1365 از ایران خارج و به مجاهدین پیوست که عمدتاً در کارهای پیشتیبانی سازماندهی می شد).</p>
<p>اما حکایت احمد زارچی بسیار متفاوت بود. وی سوم مهر 1359 به اسارت نیروهای عراقی درآمده بود و پس از 9 سال اسارت، با فریبکاری، مغزشویی و تبلیغات گسترده مجاهدین، در سال 1368 به همراه صدها نفر دیگر به سازمان پیوسته بود. احمد مدتی در بخش نظامی و آنگاه بدلیل وضعیت جسمانی و بالا بودن سن به بخش اداری و پشتیبانی منتقل گردید و نهایتاً در سال 1397 در آلبانی فوت کرد. وی در مناسبات مجاهدین با عنوان «احمد آذری» شناخته می شد و شخصیتی ساده، آرام و مهربان داشت. همین ویژگی ها باعث می شد زوج رجوی بیشترین سوء استفاده را از نفرات داشته باشند.</p>
<p>از آنجا که پیش از این هم زیاد در آشپزخانه کار کرده بودم و به کارهای آنجا اشراف داشتم، مرتضی و احمد از حضور من استقبال کردند. طبعاً خودم نیز احساس می کردم کار کردن در آنجا باعث می شود که عمرم در نشست های بیهوده تلف نشود. مرتضی نیز سال ها بود که از نزدیک می شناختم، همیشه آرام، خنده رو، شوخ طبع و مهربان بود و مسئولیت خودش را که چرخاندن آشپزخانه و آشپزی بود بخوبی انجام می داد. اما حکایت او بسیار متفاوت و دردناک بود و جا دارد اشاره ای کوتاه به آن داشته باشم. وی در سال 1363 به همراه همسر و سه فرزند 2 تا 5 ساله اش از طریق پاکستان و تشکیلات مجاهدین به کردستان عراق منتقل شده بود. چهار سال بعد، با وجود داشتن سه فرزند خردسال، همسر جوان او «خدیجه نیکنام» را به عملیات فروغ جاویدان اعزام کردند و به کشتن دادند. این زن جوان و سنتی که تحصیلات او در حد ابتدایی بود و از سیاست نیز هیچ نمی دانست، بهترین سوژه برای قربانی شدن بود. کشته شدن خدیجه که دارای سه فرزند خردسال بود، روی مرتضی اثر بسیار خردکننده ای داشت و از آن پس غم عمیقی وجود او را می سوزاند. با اینکه من تا سالیان طولانی از سرگذشت مرتضی مطلع نبودم اما همیشه با دیدن وی این غم بی پایان را در چشمانش بخوبی حس می کردم، هرچند علت را هم نمی دانستم. این درد فقط مرتضی را از درون نمی سوزاند، بلکه فرزندان خردسال او نیز که مادرشان را از دست داده بودند گرفتار کرده بود و این هم درد مضاعفی برای پدرشان به حساب می آمد که همزمان باید جایگاه مادر را هم پر می کرد.</p>
<p>جدایی والدین از فرزندان پس از جنگ کویت به دستور مریم رجوی، سومین درد سوزاننده را بر قلب مرتضی فرود آورد (کودکان بزرگترین قربانیان جنگ افروزی و قدرت طلبی مسعود رجوی در این ایام بودند. مریم برای قطع کردن تمام عواطف بازمانده در بین خانواده ها، همه کودکان را به اروپا فرستاد و به دست افراد مختلف سپرد و مجدداً در سال 1375 بخش زیادی از آنان را با فریب به عراق بازگرداند تا کمبود نیرویی خود را جبران کند. فشارهایی که به این کودک سربازان وارد می شد قابل توصیف نیست، بخصوص که آنان را باز هم از والدین دور نگه می داشت تا عواطف و احساسات آنان مدام سرکوب شده بماند. در طی چندین سال، برخی از آنان دست به خودکشی زدند که پیش از این اشاره هایی به آن داشتم). حکایت یکی از فرزندان مرتضی بسیار تأسف بار و دهشتناک است. چند سال پس از سقوط صدام که فشارهای تشکیلاتی به اوج رسیده بود، یاسر اکبری نسب، فرزند مرتضی دست به خودسوزی زد و جان باخت. این چهارمین و شاید پنجمین ضربه بزرگ بود که به قلب مرتضی وارد می شد. پدری که با امید و آرزوهایی بلند، تمام دار و ندار خویش را از کشور خارج کرده بود و گام به گام همه را با تلخ ترین شکل ممکن از دست داد. از همسر تا فرزندان را&#8230;</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51173 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-7.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم - قسمت چهل و یکم" width="700" height="450" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-7.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-7-300x193.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>به هرحال، حضور روزانه من در آشپزخانه به جای رفتن به نشست «سگ دعوا» آغاز شد اما این قضیه چیزی نبود که مورد رضایت شورای رهبری باشد و می دانستم تبعات خود را خواهد داشت که اشتباه هم نبود. از روز بعد، نفراتی که در جلسه بودند با بهت و گاه لبخند با من مواجه می شدند و گاهی نیز از روی دلسوزی به من هشدار می دادند که در نشست شرکت کنم. از جمله «احمد.گ» یک روز با من قدم زد و گفت «بیا توی نشست، ممکنه برایت مشکل درست کنند». برخی هم به من گفتند خواهر مهناز به ما گفته نگران نباشید حامد هم بزودی به نشست می آید و او را می انقلابانیم. روزهای بعد هم فرمانده ام «عیسی» از من خواهش کرد به خاطر او هم که شده فقط 5 دقیقه به نشست بروم و برگردم. اما تصمیم خودم را برای اعتراض به اینگونه نشست های فریبکارانه و انحرافی گرفته بودم و جوابم منفی بود. با همگی بحث می کردم و علت نرفتن خودم را صادقانه شرح می دادم و شخصاً هم از کار در آشپزخانه راحت بودم و با وجود فشارهای روحی که به من به خاطر نرفتن به نشست وارد می شد احساس سرزندگی داشتم. برای اولین بار بود که از تمرد احساس آرامش داشتم، چون حس می کردم که از صداقت ما در طول سالیان سوء استفاده شده و این حق من است که جلوی آن بایستم و پاسخ بگیرم که چرا همیشه در سازمان به ما درس صداقت و فدا می دادند و امروز خودشان مستمر ناصادقی می کنند و به ما دروغ می گویند.</p>
<p>سلسله نشست های سگ دعوا روزهای متمادی ادامه داشت و روزانه 7 ساعت از وقت نیروها را به خود اختصاص می داد و آنان را به جان هم می انداخت تا از مسائل منطقه ای و سیاسی دور بمانند و بین افراد اتحادی علیه تشکیلات شکل نگیرد. اما محفل های مخفی هم در خفا تعطیل نبود و افراد در کنار این رخدادهای به ظاهر ایدئولوژیک و تشکیلاتی، به رد و بدل کردن اخبار مشغول بودند. در طی مدتی که آشپزخانه کار می کردم، متوجه یک موضوع جدید شدم. برخی مواد غذایی از کیفیت بالایی برخوردار شده بود. برنج، گوشت مرغ و ماهی با گذشته متفاوت بود. فهمیدم چند قلم از مواد با بسته بندی های خاص به انبار منتقل می شوند. روی کیسه های برنج و حلب های روغن واژه غیرقابل فروش و علائمی ثبت شده بود که نشان می داد متعلق به ارتش آمریکا هستند. مرغ و ماهی نیز بسته بندی استاندارد و با کیفیتی داشتند و این در کیفیت غذاها تحول ایجاد می کرد. البته غذاهای همیشگی نیز پخت و سرو می شدند که مواد آن از طریق کانال های عراقی از بازار بغداد تهیه می شد. این قضیه چند ماه بیشتر طول نکشید، مدتی بعد متوجه شدم مسئولین سازمان مواد غذایی را به اندازه آمار مجاهدین از آمریکایی ها تحویل می گیرند ولی همه را مخفیانه در بازار سیاه بغداد به فروش می رسانند و به جای آن مواد غذایی با کیفیت پایین خریداری می کنند. تفاوت قیمت این تبادل کالا، پول زیادی نصیب سازمان می کرد. در واقع مسعود رجوی موادی که حق ما بود را می فروخت تا برای خودش ارز ذخیره کند.</p>
<h3>همبستگی با سلطنت طلب ها</h3>
<p>پس از بازداشت مریم رجوی در فرانسه، بسیاری از اعضا و حامیان مجاهدین از ترس متواری شدند و تا اوضاع روبه راه گردد. برخی در خانه های خود و برخی نیز به کشورهای دیگر گریختند. در میان این افراد، نام حسن داعی الاسلام برجسته تر از دیگران بود. پیش از این پیرامون خانواده وی توضیحاتی داده بودم. برادر و دو خواهر او از اعضا و فرماندهان مجاهدین بودند اما خودش همیشه از حضور در مناسبات مجاهدین پرهیز داشت و در عین حال تلاش می کرد از امکانات سازمان برای تأمین رفاه و آسایش خود در کشورهای غربی حداکثر بهره برداری را داشته باشد. وی پس از بازداشت شدن مریم به آمریکا گریخت و در آنجا ساکن شد. پیش از آن یکی از لباس شخصی های ارتش رجوی در اروپا محسوب می شد و عمدتاً در فعالیت های سیاسی یا اجتماعی شرکت می کرد. حسن داعی سابقه زیادی در اختفا، تقیه و یا فرار داشت. به گفته خودش در زمان شاه نیز از ترس در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نکرده بود و فقط تلاش می کرد از دور خود را به عقاید سیاسی برادرش نزدیک نگه دارد. بعد از انقلاب 57 نیز که تمام اعضای خانواده او به مجاهدین پیوستند، به محض خطرناک شدن شرایط از ایران به اروپا گریخت و در آنجا خود را به مجاهدین چسباند تا بتواند از امکانات اقتصادی و سیاسی سازمان برای کسب شهرت و امرار معاش بهره ببرد&#8230; و نهایتاً همانطور که شرح دادم، در روزهایی که مریم رجوی بازداشت شده بود و اعضای مجاهدین دستور خودسوزی گرفتند، حسن داعی از اروپا به آمریکا مهاجرت کرد تا اوضاع به حالت عادی برگردد. وی پس از اطمینان از آزادی مریم، فعالیت های خود را در آمریکا از سر گرفت ولی هرگونه ارتباط با مجاهدین را منکر شد و تلاش کرد خود را یک شخصیت دمکراتیک، آزاد و مستقل جلوه دهد تا با سلطنت طلب ها و بویژه کارمندان بخش فارسی صدای آمریکا ارتباط دوستانه برقرار نماید. این فریبکاری تا زمانی که جداشدگان او را افشا کردند و دیگر نتوانست مخفی کاری کند ادامه داشت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51168 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم - قسمت چهل و یکم" width="700" height="350" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-2-300x150.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در آن شرایط بغرنجِ پس از سقوط صدام، سازمان که مطلع بود سلطنت طلب ها در آمریکا فضای سیاسی و اجتماعی را به دست دارند، تلاش نمود با استفاده از حضور کسانی چون حسن داعی، از هر طریق ممکن برای نزدیک کردن رابطه با جریان سلطنت طلب استفاده کند و امکانات آنان را در خدمت مطرح کردن مریم رجوی در آمریکا قرار دهد. اولین اقدام، برگزاری یک کنسرت بزرگ در آمریکا بود. به همین خاطر ما در قرارگاه اشرف شاهد اولین نمونه کنسرت بودیم که بکلی از فضای معنوی و فرهنگی مجاهدین تهی بود و افرادی در آن دیده شدند که هیچ همخوانی با ایدئولوژی مجاهدین و انقلاب مریم نداشتند و در ادامه نیز مشخص شد تعدادی از سلطنت طلب ها مجری و برگزار کننده این کنسرت بوده اند هرچند هزینه آن تماماً بر دوش سازمان قرار داشت. برخی صحنه ها بحدی جلف و در دستگاه ایدئولوژیک مجاهدین زننده بود که برخی متناقض شدند و در گزارش های خود چنین حرکتی را نقد کردند. تناقض مهم این بود که چرا با سلطنت طلب ها متحد شده ایم؟ در واقع، پس از اتحاد سازمان با آمریکایی ها، این دومین شوک بود که به مجاهدین وارد می شد و کسی قادر به هضم آن نبود. چرا که مسعود از آغاز بین خودش و «سلطنت طلب ها و امپریالیسم» مرزبندی قاطع تعیین کرده بود و حالا داشت با هر دو جریان دست دوستی و اتحاد می داد.</p>
<p>مسئله به حدی جدی شد که برای توجیه اقدامی که صورت گرفته بود، به دروغ گفتند ما اطلاعی از این قضیه نداشتیم و یکی از هواداران مجاهدین در آمریکا این پروژه را دنبال می کرده و او هم نادانسته از سلطنت طلب ها استفاده کرده است. طبعاً چنین دروغ هایی برای ما قابل قبول نبود و دیگر کسی آن را باور نمی کرد و تنها به تناقض بیشتر نفرات دامن می زد. واقعیت این بود که سازمان از هر سو تحت فشار قرار داشت، مسعود می دانست که دیر یا زود باید عراق را ترک کند و در فرانسه نیز مریم محدودتر از قبل شده بود و مجاهدین در لیست تروریستی آمریکا و اروپا قرار داشتند. در چنین موقعیتی مسعود و مریم برای حفظ حیات خود و برای اینکه سلطنت طلب ها در آمریکا بخش دیگری از مشکل نباشند و علیه مجاهدین در بین سیاستمداران لابیگری نکنند، می خواست آنان را فریب دهد و خود را در ردای دیگری به آنان بشناساند و جذب کند تا زمانی که خر او از پل بگذرد. اما جریان سلطنت طلب که مسعود را به خوبی نمی شناختند، در این بازی گرفتار آمد و سال ها طول کشید تا ترفندهای رجوی را بشناسند.</p>
<p>به موازات حرکت های تبلیغی برای جذب جریان سلطنت طلب، و دروغ های متنوعی که برای لاپوشانی رابطه با این جریان و آمریکایی ها به خورد مجاهدین داده می شد، اقدامات دیگری هم در مناسبات داخلی سازمان رخ می داد که ارتباط مستقیمی به دوران پساصدام داشت. از زمره این رخدادها، پاکسازی تمام کتابخانه های اشرف از کتاب ها، اشعار، ترانه ها و نمادهای ضدامپریالیستی بود. مسعود به شدت نگران بود که مبادا آمریکایی ها همین چیزها را بهانه نمایند و او را با یک حمله دستگیر، زندانی و یا به ایران مسترد کنند. دیگر هیچکدام از کتاب ها و اشعار قدیمی سازمان در اشرف یافت نمی شد و ما این را کاملاً حس می کردیم. اما مسئله به همین ختم نشد، کلاس توجیهی برای «فرقه شناسی» هم از سوی معاونین هر قرارگاه برگزار می گردید که برای ما تازگی داشت.</p>
<p>قریب به اتفاق ما تا آن زمان نمی دانستیم که همه جریانات سیاسی در خارج و داخل ایران، ما را بعنوان یک «فرقه = کالت» می شناسند. در قرارگاه هفت، حسین ابریشمچی مسئول برگزار کلاس برای شرح و معرفی فرقه ها بود. وی می گفت «اضداد علیه ما تبلیغ می کنند که مجاهدین یک فرقه هستند در حالی که سازمان به دلایل متعدد نمی توند فرقه باشد». از زمره دلایلی که حسین ابر آورد اینکه فرقه ها هیچ ارتباط با بیرون ندارند اما مجاهدین دارای بخش روابط خارجی هستند و با تمام دولت ها و احزاب رابطه سیاسی برقرار می کنند. و یا در فرقه ها یک نفر تصمیم گیری می کند اما مجاهدین نه تنها در داخل خودشان شورایی عمل می کنند بلکه در بخش سیاسی هم شورای ملی مقاومت را تأسیس کرده اند و دیدگاه های مختلفی در آن وجود دارد و با رأی گیری مصوبات خود را تأیید می کنند.</p>
<p>با اینکه چنین کلاس ها و توجیهاتی برای ما خسته کننده بود، اما مهمتر اینکه نمی دانستیم این مسائل به چه درد ما می خورد و چرا سازمان الان به فکر این آموزش ها افتاده است؟ به نظرم می رسید خود حسین ابریشمچی هم از برگزاری کلاس متناقض است و بزور تلاش دارد آن را پیش ببرد&#8230; برای سرگرم کردن نیروها، کلاس های فنی دیگری هم برگزار گردید که اجباری نبود اما بسیار روی آن تأکید و تبلیغ می شد تا نفرات بیشتری جذب شوند. از جمله کلاس های برق، تراشکاری، سخت افزار و نرم افزار رایانه، تعمیر لوازم خانگی، ابزارهای تأسیساتی و حتی زبان عربی و امثال آن&#8230; عجیب اینکه در زمان صدام تنها به نفرات خاص اجازه می دادند عربی آموزش ببینند اما پس از سقوط وی که احتمال اخراج مجاهدین بسیار زیاد شد و آمریکا بر عراق حاکم شد، کلاس درس عربی برگزار می کردند تا نفرات بجای گرایش به انگلیسی، سرگرم آن شوند.</p>
<p>من که برخلاف گذشته دیگر اعتمادی به مسئولین نداشتم، همه را یک بازی نمایشی به حساب آوردم و در هیچکدام شرکت نکردم. عجیب اینکه مسئولین ادعا می کردند پس از اتمام هر دوره آموزش، به نفرات مدرک هم داده می شود، چیزی که در تمامی سالیان از همگان دریغ کرده بودند و حتی یک نفر از مجاهدین گواهینامه رسمی نداشت، با اینکه بسیاری در سطح سنگین و فوق سنگین تسلط داشتند و بسیار عمیق تر و گسترده تر از آموزشگاه های شهری دوره ها را گذرانده بودند. واضح بود که به خاطر تغییر شرایط، درصدد هستند نیروها را از فکر جدایی منحرف کنند.</p>
<h3>نشست «شرم»</h3>
<p>اوضاع به همین منوال می گذشت و من مدام تحت فشار قرار می گرفتم تا هرطور شده در جلسه مهناز شهنازی شرکت کنم. مسئولین در سطوح مختلف تلاش می کردند بدون ایجاد ناراحتی برای من، به صورت دوستانه مرا تشویق به حضور نمایند اما هیچکدام جواب نداشت و من هم کاملاً منطقی با آنان گفتگو می کردم و پاسخ منفی می دادم. بالاخره «سگ دعوا» به پایان نمایش خود رسید و یکی از همان روزهای گرم تابستانی اعلام گردید برای نشست به «سالن ستاد» برویم. ظاهراً قرار بود مسئول اول سازمان «مژگان پارسایی» برای فرماندهان نشست بگذارد. مسیر چندان دور نبود و پیاده به آن سمت حرکت کردم. توی خیابان 600 یک جیپ لندکروز که راننده آن یکی از زنان شورای رهبری بود برایم بوق زد تا سوار شوم. پشت جیپ هم دو نفر از فرمانده یگان ها ایستاده بودند. با لبخند به او گفتم پیاده می آیم. اما ول کن نبود و مدام با لبخند درخواست داشت سوار شوم. دو نفر پشت خودرو هم با چشم علامت می دادند که سوار شوم. سالها بود آن زن را می شناختم و همیشه برایش احترام قائل بودم و او نیز متقابلاً برخوردهای خوب و خواهرانه ای داشت. اما شرایط به گونه ای بود که احساس می کردم به بازی گرفته شده ام و بعد از سال ها برخوردهای غیرانسانی، امروز که دوران جدیدی آغاز شده، با این کارها می خواهند مرا جذب کنند. در واقع احساس می کردم آنچه می بینم ادامه رابطه های پیشین نیست بلکه یک فریب است. به همین خاطر از وی تشکر کردم و قاطعانه به مسیر خودم ادامه دادم. دیگر دوست نداشتم کسی با لبخند و ابراز دوستی فریبم دهد.</p>
<p>نشست مژگان شروع شد. یادم نیست چه چیزهایی گفت، فقط می دانم که نمایش خود را با جملاتی از یک شخص مجهول آغاز کرد که در اروپا از خودش انتقاد کرده و چیزهایی گفته که همه تحت تأثیر قرار گرفته اند و به همین خاطر آنها (شورای رهبری) تصمیم گرفتند این قضیه را به اطلاع ما هم برسانند تا به اصطلاح فیض ببریم!. مژگان هیچ توضیحی پیرامون این «برادر مجهول» نداد، اما گفت: یکی از برادران پس از بازداشت خواهر مریم بسیار بهم ریخته و از اینکه نتوانسته هیچ کاری برای خواهر انجام دهد ابراز شرم کرده و گفته زندانی شدن خواهر مریم به خاطر کم کاری های ما است که نتوانستم آنگونه که باید پشت او باشیم و مسئولیت های خود را انجام دهیم!.</p>
<p>مژگان مدعی شد که با شنیدن این سخنان، شورای رهبری منقلب شده و قصور خود را در بازداشت مریم دیده است!. وی از ما خواست که تک به تک یک گزارش از خودمان بنویسیم و نکرده های خود را بازخوانی کنیم و ببینیم چرا خواهر مریم را بازداشت کردند و ما در آن زمان در کجا قرار داشته ایم (مختصات تشکیلاتی هر فرد کجا بوده است)!؟</p>
<p>پس از سخنرانی مژگان، طبق معمول عده ای از جا برخاستند و پشت میکروفن قرار گرفتند تا از خودشان حرف بزنند. برخی مسئولین و فرماندهان ستادی سازمان در انتهای سالن ایستاده بودند تا واکنش ها و وضعیت نیروها را تحت نظر داشته باشند. از زمره کسانی که به یاد دارم «عبدالوهاب فرجی، سیامک دیانتی، نادر دادگر، حسین ابریشمچی، اسماعیل مرتضایی، فریدون سلیمی و&#8230;» بودند. عبدالوهاب را قبلاً معرفی کرده بودم. مقداری با وی خوش و بش کردم. حواسش مدام به اطراف بود. بقیه هم کم و بیش مراقب نیروهای قرارگاه خود بودند. به محض اینکه دیدم جمعیتی بلند شدند تا پشت میکروفن قرار گیرند، متوجه شدم که اصل قضیه تمام شده و دیگر چیز مهمی برای گفتن نیست. حالت انزجار پیدا کرده بودم. انگار باز هم دارند ما را مسخره و تحقیر می کنند. افکار زیادی توی سرم بود. دیگر حوصله ماندن نداشتم. سالن را خیلی آرام ترک کردم و به سمت قرارگاه هفتم بازگشتم. می دانستم افرادی مراقب واکنش های من هستند ولی برایم اهمیتی نداشت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51169 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم - قسمت چهل و یکم" width="700" height="426" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-3.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-3-300x183.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>حدس من درست بود، بلافاصله که به قرارگاه رسیدم دیدم فریدون سلیمی پشت سر من است. گویا سریع خودش را به مقر رسانده بود. او را از سال 1370 و مدتی پس از جنگ کویت می شناختم، مدتی فرمانده لشگر 61 شده بود. من نیز آن زمان یادم نیست معاون یگان پدافند هوایی و یا ادوات این لشگر بودم. بعدها از کار و مسئولیت وی بی اطلاع بودم اما هیچگاه احساس یا خاطره بدی از او در ذهن نداشتم و نسبت به وی احترام قائل بودم. بعدها شنیدم که در جریان بگیر و ببندهای سال 1373، در بازجویی ها و یا سرکوب ها نقش داشته، هرچند شخصاً اطلاعی ندارم. به هرحال به من نزدیک شد و با لبخند احوالپرسی کرد و راجع به نشست و آنچه گرفته ام پرسید!</p>
<p>برایم عجیب بود که پس از 12 سال بناگاه به یاد من افتاده باشد و بخواهد به من نزدیک شود. ظاهراً به او گفته بودند با من صحبت کند. من هم رک و راست به او گفتم هرکس احساس شرم دارد به خودش مربوط است اما من چرا باید شرم کنم؟ فریدون گفت اینطور نیست، خواهر مژگان هم این احساس را داشتند و من هم خودم وقتی نگاه می کنم می بینم خیلی کارها می توانستم انجام دهم که نکردم و الان احساس شرم دارم!. گفتم اگر شما چنین احساسی دارید حتماً خودتان می دانید که کاری می توانسته اید انجام دهید ولی انجام نداده اید، اما من چرا باید چنین احساسی داشته باشم؟ من که خبر نداشتم مریم فرانسه است، خودم در سخت ترین شرایط پراکندگی و اختفا، زیر بمباران آماده رفتن به جنگ بودم&#8230; مسئولیت داشتم جنگ افزارها و نفراتم را به قرارگاه برسانم که همه را سالم رساندم&#8230; بعد هم دوباره رفتیم برای درگیری با کردها و یک ماه توی بیابان زندگی کردیم. وقتی هم گفتند خواهر مریم بازداشت شده اعلام آمادگی برای خودسوزی داشتم، دیگر چه کاری از دست من برمی آمد که انجام ندادم که حالا باید شرم کنم؟ با این بحث ها که البته مفصل تر بود، فریدون دیگر حرفی برای گفتن نداشت و خودش هم می دانست حرف های مژگان پارسایی بی پایه است. نهایتاً خداحافظی کرد و رفت.</p>
<p>چند روزی افراد را سرگرم این نشست و گزارش نویسی کردند. می دانستم که بسیاری دیگر مثل خودم متناقض هستند. و به مرور مشخص شد کسی که این گزارش را نوشته «محمد قرائی» شاعر ساکن فرانسه است. لذا خیلی ها عصبانی شدند و در محفل ها گفته می شد خودش توی فرانسه مشغول زندگی است و بعد از بازداشت مریم از ترس پنهان شده و بعد که آب ها از آسیاب افتاد، آمده گزارش نوشته که من احساس شرم دارم!. هرکس متوجه می شد که نوشته متن «محمد قرائی» بوده همین احساس انزجار را پیدا می کرد (محمد قرائی پیش از جنگ کویت، در بخش مدرسه و کودکستان مجاهدین در قرارگاه اشرف کار می کرد که بعد به فرانسه منتقل شد).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51170 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم - قسمت چهل و یکم" width="700" height="382" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-4-300x164.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>واقعیت این بود که هزاران نفر از مجاهدین تحت شرایطی سخت، گاه بدون غذا، آب و برق زیر بمباران قرار داشتند و تعداد زیادی هم کشته شده بودند، آن وقت رجوی و شورای رهبری انتظار داشتند همین افراد، گزارش کسی که در آرامش فرانسه نشسته را تحت عنوان یک بند دیگر انقلاب ایدئولوژیک مریم بپذیرند و همچون او ابراز شرم کنند و از ناکرده های خودشان بگویند!. از اینهمه نابخردی و طلبکاری دچار تناقض شدید شده بودم. دیگر گزارش نویسی هم برایم مفهومی نداشت.</p>
<p>این بازی هم به انتها رسید اما تناقض نیروها روز به روز بیشتر می شد. دروغ ها ادامه داشت. مهناز شهنازی تلاش می کرد با خنده و جوک گویی در نشست های عمومی، افراد را سرگرم کند. برای نیروهای جدید مدام نشست تکی و میهمانی می گذاشت و به آنان شکلات فرانسوی و میوه می داد تا دلشان را به دست آورد. از فرماندهان خواسته بودند نیازهای شخصی اینگونه افراد را پنهانی برآورد کنند تا از این طریق بتوانند مشکلات آنها را دریابند و حل کنند. مثلاً برای یک نفر ساعت مچی خریدند، یکی از بلوچ ها نیز که عاشق دوچرخه بود برای تهیه کردند. کفش و سایر اقلام نیز تهیه می شد تا مهناز شهنازی از آنها دعوت کند و نیازشان را برطرف کند و مدتی سرگرم شوند. سازمان طی دهها سال کار نیرویی، به خوبی می دانست با هر فرد چگونه باید برخورد شود تا سختی را تحمل کند و مدت زمان بیشتری در مناسبات باقی بماند. مدت های طولانی تلاش شده بود از ابزار «انقلاب مریم» برای حفظ و سرکوب نیروها استفاده شود و الان دیگر امکان نداشت صرفاً با مسائل ایدئولوژیک بتوان کسانی را حفظ کرد که اساساً ایدئولوژیک نبودند. به همین خاطر خط جدید، تأمین نیازهای صنفی افراد و گاه نیازهای عاطفی و روحی آنان بود. ایجاد برخی برنامه های تفریحی مثل رفتن به پارک و میهمانی، همچنین فیلم سینمایی و تننقلات بخشی از این نیازها را برطرف می کرد. طبعاً نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی نیز پابرجا بود ولی سختگیری چندانی نمی شد.</p>
<p>در کنار این اقدامات، یک برنامه جامع برای انواع نشست ها تنظیم شد. روزهای شنبه تا چهارشنبه نشست عملیات جاری، روز پنجشنبه نشست غسل هفتگی، روز جمعه نشست های صفر تشکیلاتی و بعد نشست سیاسی در دستور قرار گرفت. نشست تشکیلاتی را فرمانده هر مرکز برگزار می کرد و در آن همه می توانستند به فرماندهان خود انتقاد کنند. اما نشست سیاسی را مسئول بخش روابط خارجی هر قرارگاه برگزار می کرد که در قرارگاه هفتم مسئولیت آن با «حسین مدنی» بود. حسین تحصیل کرده آمریکا بود که مدتی هم در کارهای روابطی فعالیت داشت. این نشست در ابتدا سرگرم کننده بود و افراد دوست داشتند گوش دهند چون پیرامون مسائل سیاسی و منطقه ای سخن گفته می شد اما به مرور تبدیل به یک نمایش تکراری و خسته کننده گردید. بسیاری به طعنه می گفتند الان دوباره حسین می آید و می گوید به زودی آمریکایی ها ما را مسلح می کنند و ما هم به سمت ایران می رویم و رژیم را سرنگون می کنیم. این قضیه تبدیل به یک طنز شده بود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51171 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم - قسمت چهل و یکم" width="700" height="363" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-41-5-300x156.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>مدتی از تولید آیدی کارت نگذشته بود که مهناز شهنازی نشست دیگری گذاشت و در حالی که تلاش می کرد خود را شوخ نشان دهد گفت: «آمریکایی ها دوباره از ما خواسته اند که برای گرفتن اثر انگشت به نزد آنها مراجعه کنیم و هرچه ما اصرار کردیم گفتند اینکار باید انجام گیرد چون تمام دیسک سخت هایی که اطلاعات شما در آن بوده خراب شده و به همین خاطر از نو باید اثر انگشت بگیریم». بعد هم در حالی که انگشت خودش را روی زبانش می کشید، با تمسخر ادامه داد: ما هم گفتیم باشه حالا که اینطور هست یک تف دیگر توی کاغذهای شما می اندازیم.</p>
<p>مهناز آشکارا دروغ می گفت چون غیرممکن بود مشکل در کامپیوتر آمریکایی ها بوده باشد. از اینکه همچنان به ما دروغ می گفتند منزجر می شدم اما چاره ای نبود. دوباره به نزد آمریکایی ها رفتیم و مشخص شد قضیه چیز دیگری است. آمریکایی ها به اثر انگشت بسنده نکرده بودند و می خواستند «دی ان ای» کل مجاهدین را هم ثبت کنند و به همین خاطر شورای رهبری و مسئولین سازمان عصبانی بودند. برای ما که تفاوتی نمی کرد اما آشکار بود آنها نگران خیلی چیزها هستند که ما اطلاع نداشتیم. این پروژه هم تمام شد و به مقر بازگشتیم.</p>
<p>برنامه ها همچنان طبق روال عادی ادامه داشت. در داخل مناسبات چیزهایی که قبلاً اشاره داشتم (تشکیلات موازی) در حال گسترش بود و این قضیه از چشم مسئولین دور نمی ماند. چند عضو قدیمی به قرارگاه هفتم وارد شده بودند که به مرور با آنها آشنایی بیشتری پیدا کردم. به خاطر قطعی مستمر برق در عراق، چند ژنراتور از سوی آمریکایی ها به مجاهدین تحویل داده شده بود و مقر حداقل دو ژنراتور جدید و قدیمی داشت که می بایست مسئله برق خود را حل می کرد و به نوبت ژنراتورها را وارد مدار و یا خارج می نمود و رسیدگی به این موارد طبعاً نیروهای متخصص خود را می طلبید. مسئولین برق قرارگاه هفتم در «نورالله.ز &#8211; حسن.ک &#8211; جمشید.چ» بودند. نورالله و حسن که به تازگی به قرارگاه هفتم منتقل شده بودند را می شد در صدر تشکیلات سایه محسوب کرد.</p>
<p>نورالله دو خواهر داشت که با فائزه از سال 1365 آشنایی داشتم اما خودش و خواهر دیگرش زکیه را تا آن زمان نمی شناختم. فائزه خیلی زود از اشرف فرار کرد و به نزد آمریکایی ها رفت. مادرشان در آلمان ساکن بود و به همین خاطر سازمان به آنها سخت نمی گرفت و تلاش می کرد با مدارا رفتار کند تا دردسر ایجاد نشود. نورالله مدام در محل کار محفل دوستانه داشت و در آنجا اخبار و مسائلی که در نشست های بالا می گذشت را به نفرات منتقل می کرد و همزمان تلاش داشت به صورت غیر محسوس افراد بیشتری را تشویق به فرار نماید. به این ترتیب، خبرهای مختلف بین تمام نفرات این تشکیلات موازی تبادل می شد. در کنار مسائل تشکیلاتی، اوضاع عراق، منطقه و ارتش آمریکا هم در این محفل ها مورد گفتگو قرار می گرفت. من هم روزانه به این محل سر می زدم. البته زمانی به آنجا می رفتم که فقط نورالله، حسن و یا جمشید در آنجا باشند. بجز آن، به محل آماده سازی دسر (بستنی، یخ، نوشابه) که مسئولیت آن را «عادل.ش» برعهده داشت تردد می کردم و تبادل خبر داشتیم. عادل با «میریعقوب ترابی» رابطه نزدیکی داشت و اخبار زیادی پیرامون عراق و فروش کالاهای سازمان توسط کانال های عراقی کسب می کرد.</p>
<p>بخاطر ترسی که رقیه عباسی از من بین فرماندهان مختلف انداخته بود، بسیاری از آنان (با اینکه در تضاد با تشکیلات بودند) از ایجاد رابطه نزدیک هراس داشتند و نگران بودند بعداً از آنها حسابرسی شود که چرا با حامد محفل زده اند. عجیب اینکه من طی 17 سال حضور در عراق، هرگز در هیچ محفلی که علیه تشکیلات باشد شرکت نکرده بودم اما مسئولین سازمان مرا به اتهامات مختلف امنیتی و ضدیت با سازمان زیر ضرب برده و آزار داده بودند، اکثر این بدگویی ها پشت سر من صورت می گرفت در حالی که جلوی من با لبخند وارد می شدند. هیچگاه نمی فهمیدم علت آن چیست.</p>
<p>با حضور در اینگونه محفل ها به نکات تازه ای رسیدم و متوجه شدم بسیاری از افراد که آنان را عناصری وفادار و نزدیک به سازمان می دانستم، هیچ رابطه ایدئولوژیک با مسعود ندارند و حرف های می زنند که تا آن زمان خودم هنوز از آن دافعه داشتم. در همینجا چند نمونه را ذکر می کنم. پیش از این، در مورد «احمد.گ» شرح داده بودم که چطور به یکی از زنان شورای رهبری توهین می کرد در حالی که من هرگز به خودم اجازه آن را نمی دادم. در اینجا هم همانطور که شرح دادم، نورالله از نفرات قدیمی، مسئول و مورد اعتماد سازمان بود و مسئولین حتی 5 درصد آزارهایی که به من وارد کرده بودند را به او تحمیل نکرده بودند و همیشه مورد احترام بود. با اینحال می دیدم در خفا مشغول فراری دادن نیروها از سازمان و بدگویی از تشکیلات است. از آن طرف عادل که بسیار مورد توجه و احترام رقیه عباسی قرار داشت حرف هایی می زد که تاکنون نشنیده بودم. او رسماً زیرآب مسعود رجوی را زد و یک روز به من گفت «همه اش زیر سر اون مرتیکه است. مسعود را می گویم». من از این حرف جا خوردم چون هنوز مسعود و مریم در ذهن من جایگاه والا و ارزشمندی داشتند. در همین محفل ها متوجه شدم که فرمانده سابق من «مجید» و همچنین «حسن.پ» که به خاطر سخنان رقیه عباسی می ترسید با من حرف بزند نیز ضد تشکیلات هستند ولی مخفی نگه می دارند. از کثرت معترضین و مخالفین شگفت زده شده بودم. سازمان داشت از درون دچار فروپاشی می شد.</p>
<p>این قضایاً دید وسیع تری به من می داد. احساس می کردم چیزهایی در جریان بوده و هست که بکلی از آن بی خبر مانده ام، و تازه متوجه می شدم سال ها قربانی صداقت و سادگی خودم در تشکیلاتی شده ام که در آن به من درس «فدا و صداقت» می دادند اما در همان تشکیلات، مدام به من دروغ می گفتند و پشت سرم مرا دشمن خودشان می انگاشتند و همزمان کسانی مورد احترام مسئولین قرار داشتند که مسائل و تناقضات درونی خود را همیشه مخفی می کردند تا طور دیگری جلوه نمایند. یعنی نمونه هایی بارز از بی صداقتی&#8230;</p>
<p>ادامه دارد&#8230;<br />
حامد صراف پور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51166">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهل و یکم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51166/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ابراز استیصال مریم رجوی در برابر ایستادگی مردم ایران</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51008</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51008?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2022 07:52:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مریم رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=51008</guid>

					<description><![CDATA[<p>پیام یکم مرداد مریم رجوی برای گردهمایی برلین، یأس و نومیدی سازمان مجاهدین در برابر شکست های پی در پی سیاسی-امنیتی و حقوقی را به رسواترین شکل به نمایش گذاشت. در این سخنرانی چند دقیقه ای، مریم مثل همیشه تلاش کرد شکست های خود را پیروزی قلمداد کند و به حامیان وارفته خود امید و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51008">ابراز استیصال مریم رجوی در برابر ایستادگی مردم ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پیام یکم مرداد مریم رجوی برای گردهمایی برلین، یأس و نومیدی سازمان مجاهدین در برابر شکست های پی در پی سیاسی-امنیتی و حقوقی را به رسواترین شکل به نمایش گذاشت. در این سخنرانی چند دقیقه ای، مریم مثل همیشه تلاش کرد شکست های خود را پیروزی قلمداد کند و به حامیان وارفته خود امید و آرامش ببخشد. طبق معمول، بیشترین چیزی که در این تجمع به چشم می خورد پرچم و پلاکارد بود تا به مراسم ابهت پوشالی ببخشد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-51017 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam-Rajavi-202207.jpg" alt="سخنرانی مریم در 2022" width="500" height="280" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam-Rajavi-202207.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Maryam-Rajavi-202207-300x168.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>قرار بود یکم مرداد، بزرگترین و گسترده ترین گردهمایی سراسری سازمان مجاهدین به نمایش درآید اما درست در آخرین لحظات، دولت آلبانی به دلایلی که مجاهدین آن را امنیتی خواندند، مجوز برگزاری صادر نکرد و «کوه مریم رجوی موش زایید». هر چند استدلال مطرح شده نمی تواند واقعی باشد و برخی آنرا نمایش دیگری از سوی خود مجاهدین برای پوشاندن شکست های خود می دانند، اما هر علتی هم داشته باشد، یک شکست بزرگ برای مریم است که ماه ها برای برگزاری آن تلاش کرده بود.</p>
<p>به نظر می رسد دست مریم خالی تر از آن بود که بخواهد چند میلیون یورو صرف به میدان آوردن ده ها دوجین لابی کند در حالیکه چند شکست عمده روی دست اش مانده است. 3 ماه قبل که دولت رئیسی دست به اصلاح یارانه ها زد و عده ای دست به آشوب و اعتراض زدند، مریم تصور می کرد می تواند از آب گل آلود ماهیگیری کند و خود را در یکم مرداد مطرح نماید. اما نه تنها آشوب و بلوا به جایی نرسید و مردم ایران هوشیارانه از آن عبور کردند، که قضایای دادگاه تبلیغی-سیاسی بلژیک و سوئد هم آنگونه که مد نظر او بود به پیش نرفت. مجاهدین حتی تحمل نکردند دو جوان ایرانی در برابر دادگاه استکهلم افشاگری کنند و آنان را با حملات وحشیانه چماقداران مریم مواجه کردند. در این حرکت شوک برانگیز، اروپایی ها وحشی گری سازمان مجاهدین را به عینه دیدند و مشاهده کردند که چگونه آنها با وجود ادعا برای «ایران آزاد فردا &#8211; آزادی بیان» و یا «تحمل دگراندیشان»، حتی قادر نیستند برای حفظ پرنسیب خود، نمایشگاه دو ایرانی مخالف را در اروپا تحمل کنند و با آنان برخوردهایی کردند که تنها از عهده لات های خیابانی بر می آید. در این قضیه حتی پلیس سوئد هم شگفت زده شده بود و دهها تن از چماقدار &#8211; تروریست های مجاهدین را بازداشت کرد. علاوه بر این، تصویب لایحه پارلمان بلژیک هم قوز بالا قوز مریم رجوی گردید و با وجود گسیل دو هفته ای صدها نمایشگر و حقوق بگیر، و ده ها لابی و کمیته دستساز، این لایحه به تصویب رسید. عجیب اینکه سازمان مجاهدین در آلبانی نیز دست به اخبار فریب زد و پلیس تیرانا را علیه جداشدگان بسیج نمود تا آنان را با اتهامات امنیتی به زندان بکشاند تا نتوانند روز یکم مرداد دست به افشاگری بزنند. این پروژه هم مفتضحانه به شکست انجامید.</p>
<p>بدین ترتیب، مشخص نبود مریم رجوی با چه دستاوردی می خواهد برای صدها لابی غربی و عربی سخنرانی کند و از پیروزی سخن بگوید!؟ بعید نیست با طرح یک نقشه امنیتی درصدد برآمده تا به صورت آبرومندانه مراسم را کنسل و یا حداقل تا زمان مناسب به تعویق اندازد تا بلکه حوادثی رخ دهد که دست او را پر کند، و یا شاید هم اصل قضیه (شکست های سیاسی/حقوقی) را با مسائل امنیتی به حاشیه ببرد. به هرحال، هرچه باشد در طی دو هفته چندین شکست نصیب کسانی شد که مدام می گفتند «هرکجا عدالت باشد، ما پیروز خواهیم شد» (آیا در اینجا هم عدالت وجود نداشت که شما شکست خوردید؟!).</p>
<p>برجسته ترین بخش از پیام مریم رجوی برای اجتماع برلین، تعریف و تمجید مشمئز کننده از خودش بود که در واقع درماندگی شدید او را به نمایش می گذاشت. جالب اینکه بخش زیادی از حاضرین، نیروهای اجاره ای (دانشجویان، پناهجویان اروپای شرقی و&#8230;) بودند که طبق معمول برای بدست آوردن مقداری پول یا به طمع یک گردش خوب و غذای رایگان در برلین به آنجا منتقل شده بودند.</p>
<p>مریم در بخشی از سخنان خود گفت:</p>
<p>(((همینجا از هموطنان عزیزم اجازه میخواهم برای نخستین بار درباره توطئههایی که رژیم علیه من به اجرا گذاشته و خواهد گذاشت&#8230; چند جمله ای حرف دل خودم را باز گو کنم. از آن روزی که در دوران شاه به دنیای مبارزه قدم گذاشتم، برای فدا کردن جان ناچیزم در مسیر آزادی آماده و حاضر بودم&#8230; وقتی دختران و پسران ۱۶ ـ ۱۷ساله که بعضاً تحت مسئولیت من بودند&#8230; پرپر (می شدند)، دلم برایشان پر میکشید و همه وجودم را این آرزو پر میکرد که ای کاش به جای آنها بودم. زمانی که خبر &#8230; را میشنیدم، این احساس و اشتیاق صدها بار در من تکرار شد. همیشه به آنها وفداکاریشان غبطه میخوردم و میخورم&#8230; سالهاست&#8230; هر بار طرح و نقشه ای برای از بین بردن من در پیش میگیرند. و هر بار یک جا، در پاریس، در آلمان، در ویلپنت، در آلبانی و موارد اعلام شده و اعلام نشده دیگر. این نسل آمده است که همه چیز خود را برای آزادی مردمش فدا کند. من هم یکی از آنها هستم. کاش میشد با فدای جان من، کشتن دیگرهموطنان امدر ایران را متوقف کرد&#8230; عهد من با مردم ایران و تعهد من بهمسعود رجوی، سرنگونی&#8230;ست تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون.))) پایان نقل قول.</p>
<p>همانگونه که دیده می شود، مریم برای لاپوشانی چندین شکست پی در پی، به بهانه های امنیتی توسل جسته و تلاش می کند رسوایی خود را با توطئه پیوند بزند و چنین جلوه دهد که همیشه آرزو داشته بجای هزاران نوجوان فریب خورده قربانی می شده است!. وی در حالی با شارلاتانیزم خود را معصوم و مظلوم جلوه می دهد که همگان شاهد بودند به خاطر رهایی از بازداشت دوهفته ای در فرانسه، دهها تن از اعضای سازمان را وادار به خودسوزی کرد و قربانی نمود. یقیناً مریم این حرف ها را با برنامه قبلی بر زبان می آورد تا بتواند دسیسه علیه دیپلمات ها و جداشدگان را تکرار کند و به این بهانه که جان او در خطر است، باز هم عده ای از آنان را به گروگان بگیرد و برایشان با کمک صهیونست ها و دلارهای سعودی، دادگاه نمایشی ترتیب دهد. اما:</p>
<p>باید از این زن ریاکار پرسید، اگر اینهمه اشتیاق برای پیوستن به هزاران نوجوان میلیشیا (بویژه دختران خردسال) داشتی، چرا زمانی که آنها در کوچه و خیابان به حال خود رها شده بودند و جایی برای خواب نداشتند و استراحتگاه آنان در جوی های کنار خیابان و زیر پل ها بود، خودت و مهدی ابریشمچی در شمال شهر تهران مشغول زندگی روزمره در خانه هایتان بودید و فرزندآوری می کردید؟ مگر همان زمان که دختران میلیشیا در خیابان ها و زندان ها شب را به صبح می کردند، دخترت اشرف را باردار نشدی؟</p>
<p>ای ریاکار، اگر با مردم ایران عهد بسته ای، چرا فقط با دشمنان مردم ایران متحد هستی و مدام در کنار جنگ افروزترین جنایتکاران آمریکایی و اروپایی عکس یادگاری می گیری؟ چرا دوستان تو وهابی های سعودی و بحرینی، فاشیست های اوکراینی و تروریست های سوری هستند؟ چرا حتی با یکی از جریانات شیعی حامی مردم ایران پیوند نداری و با کسانی دست دوستی می دهی که وحشیانه ترین تحریم ها را علیه مردم ایران وضع کرده اند؟</p>
<p>سؤال جدی اینجاست که چرا بعد از 30 سال تازه به یادت آمده از توطئه های جمهوری اسلامی علیه خودت پرده برداری و درد دل کنی؟ مگر همه روزه از اقدامات تخریبی و تروریستی کانون های شورشی با افتخار یاد نمی کنی، پس چطور مدعی هستی نظام علیه تو مشغول توطئه است؟ چرا از دسیسه هایی که ده ها سال با کمک دشمنان ایران علیه ملت ایران داشتی نمی گویی؟</p>
<p>راستی چرا در سالروز 30 خرداد (سرآغاز ورود مجاهدین به عملیات تروریستی) و 7 تیر (سرآغاز بمبگذاری به سبک داعش)، جرأت نکردی در اکسیون های برگزار شده یک کلام از کارهای گذشته خود یاد کنی و به آن افتخار کنی؟ از چه وحشت داشتی، از اینکه مردم اروپا بفهمند چه جنایت هایی انجام دادید؟ از اینکه مردم جهان بفهمند همه اعدام های دهه 60 ناشی از ترورهایی بود که خودتان آغاز کردید و هزاران نوجوان را به کام مرگ فرستادید؟</p>
<p>چرا با مظلوم نمایی و برانگیختن احساسات عاطفی شنوندگان می خواهی شکست های خود را بپوشانی؟ آیا احساس درماندگی می کنی؟</p>
<p>بگذار تأیید کنم که بله، یقیناً درمانده و مستأصل شده ای! اگر جز این بود، حضور دو جوان وطن پرست ایرانی در برابر دادگاه استکهلم تو را تا به این وقاحت نمی رساند که ده ها چماقدار برای کوبیدن آنها و نمایشگاه کوچک شان اعزام کنی و رسوایی سیاسی-اجتماعی آن را به جان بخری. تو که در اروپا تحمل افشاگری دو منتقد را نداری، واضح است در ایران آینده با مخالفین خود چه خواهی کرد. اما مردم ایران به خوبی تو را شناخته اند. ملت بزرگی که در ابعاد ده ها میلیونی زیر تابوت قهرمان ملی خود ایستاد، یقیناً اجازه نخواهند داد استعمارگران پیر، امثال تو را به ایران تحمیل کنند. همانطور دیکتاتوری پیشین را آواره کردند، تو و مسعود را هم ده ها سال آواره کرده اند و در آوارگی هم خواهید مرد. ایران جای کسانی است که در قلب های مردم جا دارند. آنها که بر دوش ملت ایران از بغداد و بصره تا خوزستان و تهران و کرمان آرام و قرار نداشتند و آرامگاه شان، امروز زیارتگاه ملت های مقاوم جهان است.</p>
<p>خانم رجوی، تصور نکن فراموش کرده ایم چطور ما را زیر بمباران نیروهای آمریکایی و انگلیسی رها کردی و به فرانسه گریختی، در حالی که مدعی بودی روی تانک های ارتش آزادیبخش، و در کنار ما به عملیات نهایی خواهی آمد. و همه با همین انگیزه بمباران را تحمل کردند و دو ماه بعد دیدند در فرانسه ده ها نفر را قربانی آزادی خود از بازداشت کرده ای، و تازه فهمیدند فریب خورده اند و تو اهل فدا و قربانی شدن نیستی، تو حتی اهل زندانی شدن در هتل های فرانسه هم نیستی. تو یک بزدل حقیر هستی که در پناه نهادهای امنیتی بیگانه و با دلارهای سعودی رجزخوانی می کنی تا دیگران قربانی تو شوند. همان کسی هستی که صدها مجاهد را در قرارگاه اشرف فدا کردی تا جان شوهرت مسعود حفظ شود و همینکه با آمریکایی ها زد و بند کردید تا او به سلامت از عراق خارج شود، شعارهای «اشرف حفظ شرف – چو اشرف نباشد تن من مباد» به باد فنا رفت و فراموش کردی که «سلاح شرف مجاهدین» است.</p>
<p>بله تا همین حد بزدل و حقیر هستی و امروز هم در اوج درماندگی، تلاش داری چهره مظلومانه از خودت بسازی تا شکست های مستمر خود را به حاشیه ببری.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/51008">ابراز استیصال مریم رجوی در برابر ایستادگی مردم ایران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/51008/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهلم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50892</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50892?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2022 10:30:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50892</guid>

					<description><![CDATA[<p>بازدید خانواده از اشرف! پس از این حرکت تبلیغی که اولین نمونه در نوع خودش بود، رخدادهای دیگری پنهان از دید اعضای سازمان در حال وقوع بود. پس از سقوط صدام و برجسته شدن نام مجاهدین در رسانه ها، بویژه پس از بازداشت مریم رجوی، بسیاری از مردم ایران توجهشان به قرارگاه اشرف جلب شده [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50892">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهلم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>بازدید خانواده از اشرف!</h3>
<p>پس از این حرکت تبلیغی که اولین نمونه در نوع خودش بود، رخدادهای دیگری پنهان از دید اعضای سازمان در حال وقوع بود. پس از سقوط صدام و برجسته شدن نام مجاهدین در رسانه ها، بویژه پس از بازداشت مریم رجوی، بسیاری از مردم ایران توجهشان به قرارگاه اشرف جلب شده بود. در این میان، خانواده های مجاهدین نیز کم کم متوجه زنده بودن عزیزان خود در اسارتگاه می شدند و این مسئله شور و شوق خاصی به آنها می داد تا خود را برای سفر به خاک عراق مهیا سازند و در کنار یک سفر زیارتی، از سازمان مجاهدین نیز اطلاعات بیشتری کسب کنند و جویای حال فرزندان، والدین و یا سایر نزدیکان خود شوند. برخی جوان ترها که در شهرهای مرزی بودند موفق شدند با عبور از مرز به دروازه اشرف برسند. مسئولین سازمان که خود را با پدیده جدیدی مواجه می دیدند، در تلاش بودند تا این قضیه را از نیروها مخفی نگه دارند و به آرامی حل و فصل کنند اما با گذر زمان خانواده های بیشتری آهنگ راه می کردند و این مسئله چیزی نبود که بتوان روی آن سرپوش گذاشت.</p>
<p>یک روز فرمانده یگان به من اطلاع داد که تحت مسئول مرا به همراه «ابراهیم.ز» از فرمانده دسته های یک یگان دیگر به ورودی اشرف فرستاده است. تعجب کردم و گفتم چرا با خودم نفرستادید؟ گفت خانواده اش برای دیدار او آمده بودند و از بالا گفته شد با ابراهیم به آنجا برود. اینکه چرا او را با کسی فرستاده اند که هیچ ارتباط تشکیلاتی با هم نداشتند، هرچند تأسف بار و غیرقابل قبول بود اما دلیل آن برایم روشن بود! طبق معمول به من شک داشتند و نگران بودند با خانواده وی رابطه نزدیک برقرار کنم و مثلاً وضعیت اسفناک مناسبات مجاهدین را به آنها گوشزد کنم و یا از طریق آنها پیامی برای خانواده ام بفرستم. هرچند من نه چنین انگیزه ای داشتم و نه هنوز به این نقطه رسیده بودم که ذره ای در فکر پشت کردن یا ضربه به سازمان باشم، اما گویا انحراف در ایدئولوژی سازمان و شورای رهبری چنان نفوذ کرده بود که عمد داشتند نیروهای خودشان را گام به گام طرد و تبدیل به دشمن کنند. شگفت آور بود که یکی از تشکیلاتی ترین نیروهای خود را اینطور از خود دور می کردند، شاید هم خواست خدا این بود که از طریق خودشان، به نقطه ای برسم که بفهمم در جای اشتباه قرار گرفته ام و سازمان مجاهدین و رهبری اش، پیش برنده آن آرمان هایی نیست که به خاطر آن به مجاهدین پیوسته بودم.</p>
<p>عصر که وی از ملاقات بازگشت، خیلی خوشحال بود که با خانواده دیدار داشته و آنها هم برایش دو جعبه باقلوا و مقداری پوشاک آورده بودند. یک جعبه را به «وجیهه کربلایی» هدیه کرد و بقیه را برای خودش نگه داشت. آشکار بود که دیدار با خانواده او را سرحال آورده است. قزوینی بود و شخصیت ساده ای داشت و آنگونه که می گفت مدتی در نجاری کار کرده بود. با همان سادگی اش از نحوه دیدار با خانواده می گفت. بجز ابراهیم، چند زن شورای رهبری نیز مدام در کنارشان حضور داشته اند تا با خانواده تنها نماند و مراقب حرف هایی که می زند باشد. متوجه شدم که برای هر یک از خانواده ها یک «بپا» گذاشته بودند تا چیزی خلاف خواسته های سازمان با آنها در میان گذاشته نشود.</p>
<p>اما مسئله به همینجا ختم نشد، سازمان از اعضای قدیمی خواست تا با خانواده خویش تماس بگیرند و از آنان بخواهند تا برایشان پول بفرستند!. بهانه این بود که مثلاً گرفتار آمریکایی ها هستند و نیاز به پول دارند. از برخی هم خواسته می شد تا اعضای جوان خانواده را به اشرف دعوت کنند. به این ترتیب، سازمان درصدد برآمده بود تا با فریبکاری، خانواده ها را تلکه کند و اندک دارایی آنها را هم غارت کند، و اگر این کار انجام نشد، حداقل کمبود نیرو را با جذب و فریب جوانان جبران نماید. البته این کار باعث می شد اعضا به فکر جدایی نیفتند و به خاطر خانواده شان آنجا بمانند. طبعاً این برنامه چندان موفق نبود و بسیاری اصلاً وارد آن نشدند و حتی برخی از فرماندهان متناقض شده بودند که چرا سازمان از آنها چنین درخواستی دارد در حالی که مسعود رجوی همیشه از فقر و فلاکت مردم و اینکه چیزی برای خوردن ندارند سخن می گفت!. در چنین وضعیتی از اعضا می خواستند تا خانواده خود در ایران را فریب دهند تا اندوخته خود را برای مجاهدین بفرستند. در داخل ایران هم بسیاری از خانواده ها که تا آن زمان خبری از زنده بودن نزدیکانشان نداشتند متوجه شدند که برخلاف اخبار کذبی که سازمان در سالیان گذشته به آنها داده، عزیزان آنها در قرارگاه اشرف زنده هستند (مسئولین سازمان پس از جنگ کویت که پای صلیب سرخ به قرارگاه اشرف کشیده شد و با اسیران جنگی گفتگو کردند و بسیاری را به ایران بازگشت دادند، دست به نقشه ای جهت فریب سایر خانواده ها زده بود تا به خاطر گشایش روابط دیپلماتیک ایران و عراق، به دنبال فرزندان خود نباشند. لذا به بسیاری از خانواده ها به صورت غیرمستقیم اطلاع داده بود که فرزندان یا والدین آنها در ارتش آزدیبخش کشته شده اند، تا دیگر پیگیری نکنند و راه را برای ورود نهادهای بین المللی به داخل اشرف نگشایند). به همین خاطر پس از سقوط صدام، درصدد برآمده بودند تا از عزیزان خود خبری کسب کنند و از نهادهای حقوق بشری و مردم نهاد خواسته بودند در این زمینه به آنها کمک نماید. تیرماه 1382 مقدمه اینکار فراهم شده بود و تعداد زیادی از خانواده ها با اتوبوس جهت زیارت عتبات و همچنین ملاقات با مجاهدین به قرارگاه اشرف آمدند و سازمان ناچار بود پاسخگوی آنها باشد و در داخل قرارگاه آنها را بپذیرد.</p>
<p>برای این خانواده ها در زمین صبحگاه اصلی قرارگاه اشرف چندین بنگال مستقر گردید تا محل استراحت و دیدار باشد و از این طریق اوضاع هم زیر نظر خودشان بماند. اکنون دیگر لازم نبود کسی به جلوی دروازه اشرف برود و خارج از کنترل کامل مجاهدین با خانواده تماس آزاد بگیرد و از همانجا به ایران بازگردد (بعدها مطلع شدیم که برخی خانواده ها برای بردن عزیزانشان اقدام کرده اند اما سازمان با فریب دادن آمریکایی ها و مطرح کردن مسائل حقوقی و امنیتی، از انتقال آنان جلوگیری کرده است). حضور خانواده ها در داخل اشرف، کنترل بیشتری برای سازمان به همراه داشت. از این پس، اعضا برای دیدار با خانواده به این محل منتقل می شدند و خانواده ها نیز تحت نظارت بیشتری قرار می گرفتند.</p>
<p>برخی خانواده ها که مورد اعتماد بودند، به درون مقرها آورده می شدند. در قرارگاه هفتم نیز شاهد اینگونه دیدارها بودیم. مثلاً یک روز دیدم یک معمم در زمین صبحگاه است و تعداد زیادی پیرامون او مشغول گپ و گفتگو هستند. با کمی کنجکاوی متوجه شدم خانواده خدیجه برهانی هستند که سالهای زیادی می شناختمش اما اطلاعی از اینکه پدرش روحانی است نداشتم (پدر وی سیدابوالقاسم برهانی نام داشت و متأسفانه بجز دختر کوچک اش، بقیه در همان ابتدای انقلاب فریب شعارهای آزادیخواهانه و برابری طلبانه رجوی را خورده و قربانی سیاست های قدرت طلبانه و جنگ افروزانه وی شده بودند. به این ترتیب خاندان برهانی 6 فرزند خود را در زندان و عملیات فروغ جاویدان در طی دهه 60 از دست داده بود و اینک به همراه دخترش، به دیدار خدیجه شتافته بود).<br />
هر دو مشغول تماشای کسانی بودند که سال ها جز خودشان کسی را ندیده بودند و ما نیز با شگفتی به آنان می نگریستیم. انگار افرادی متفاوت از دو سیاره با هم روبرو شده باشند. سال ها بود با کسی از داخل ایران مواجه نشده بودیم، هرچند برخی اوقات اعضای شورا از اروپا به آنجا می آمدند ولی بسیار متفاوت بود با مردمی که از خاک ایران به اشرف می آمدند. حالت کسانی داشتیم که از درون غار تاریخ، به ناگاه با انسان امروزین مواجه شده باشند. این آخرین دیدار خدیجه با پدر پس از سالیان طولانی بود و یک سال بعد او نیز از دنیا رفت و لکه ننگ دیگری شد برای مسعود و مریم رجوی که خانواده ها را از هم پاشانده و به کشتن داده بودند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50893 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="213" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-1-300x128.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>با آمدن خانواده ها شرایط جدیدی بوجود آمد که تمام معادلات مسعود رجوی را بر هم زد و نتیجه دیگری به بار آورد. در واقع او تلاش داشت با وصل کردن اعضای سازمان به خانواده هایشان و کشانیدن آنان به عراق، سه کار را به موازات هم پیش ببرد:</p>
<p>یکم: پولشویی و کلاهبرداری از خانواده ها تحت عنوان نیاز شدید مجاهدین به پول به خاطر حضور نیروهای آمریکایی در عراق.<br />
دوم: کشانیدن نیروهای جوان خانواده به اشرف و جذب آنان به مناسبات و جبران ریزش نیروها طی سالیان گذشته.<br />
سوم: سوءاستفاده از افراد مسن خانواده برای انتقال اعلامیه و سی دی تبلیغی به داخل ایران و پخش کردن آن بین مردم.<br />
اولین هدف او که به جایی نرسید و اعضای سازمان حاضر نشدند سر خانواده خود کلاه بگذارند و بعد از سال ها قطع ارتباط، از آنان طلب پول کنند. در عوض همانطور که گفتم این تناقض را بوجود آورد که این همه سال گفته می شد مردم دچار فقر و فلاکت هستند، چطور امروز گفته می شود از خانواده بخواهیم برای مجاهدین کمک مالی بفرستند؟ ضمن اینکه هیچ خانواده ای هم در این حد ساده نبود که برای رجوی پول بفرستد.</p>
<p>دومین هدف او نیز عملاً به بن بست رسید چون قریب به اتفاق مجاهدین که سال ها به بهانه انقلاب ایدئولوژیک مریم سرکوب شده بودند، حاضر نمی شدند حتی یک لحظه نزدیکان خود را در آن شرایط تصور کنند و آنها را نیز در دام بیندازند تا گرفتار اجبارات خونین سازمان شوند. به همین خاطر جز یک دختر 14 ساله به نام شقایق که فریب خورد و یک پسر جوان (که به خاطر برادرش آنجا ماند)، کسی حاضر نشد در مقر مجاهدین زندگی کند و آن پسر هم در اولین فرصت از قرارگاه اشرف فرار کرد.</p>
<p>سومین پروژه (که به نظرم ضدانسانی ترین هدف مسعود بود) نیز محقق نشد چون خانواده هایی که در دنیای آزاد زندگی می کردند و از رجوی به خاطر همکاری با صدام نفرت داشتند، هیچگاه حاضر نمی شدند جان خود را به خطر اندازند و عکس های او را برای تبلیغ به داخل ایران ببرند. شکی نیست که هدف از این پروژه صرفاً پخش چند عکس در داخل نبود، بلکه نقشه مهمتری در سر مسئولین سازمان بود تا خانواده ها را در معرض خطر مرگ و زندان قرار دهند تا از این طریق، خوراک تبلیغی بیشتری فراهم شود. بازداشت والدین مجاهدین در ایران، از یک سو زمینه را برای هیاهوی حقوق بشری رجوی مهیا می کرد و از سوی دیگر، اگر والدین کسی گرفتار می شد ناخودآگاه در یک بحران عاطفی قرار می گرفت و احساس می کرد اگر انتقام نگیرد گنهکار است. در نتیجه به راحتی فکر جدایی به سرش نمی زد و به قول معروف غیرتی می شد. شخصاً در جریان قرار گرفتم که به یک مادر از طریق دخترش مقدار زیادی عکس و سی دی تبلیغی داده اند تا مخفیانه به ایران ببرد، او هم به خاطر ناراحت نشدن دخترش می پذیرد اما قبل از مرز همه را از بین می برد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50894 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="287" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-2.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-2-300x172.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>شکست این سه پروژه تنها بخشی از ماجرا بود، مشکل اصلی آنجا رخ داد که حضور خانواده ها، عواطف و احساساتِ مرده مجاهدین در پروسه انقلاب ایدئولوژیک را دوباره زنده کرد. یعنی مجاهدین با دیدن خانواده چنان دچار احساسات عاطفی می شدند که دیگر بازگشت به گذشته ممکن نبود. آنان دیگر نمی توانستند عشق و عواطف انسانی خود را بروز ندهند و روح دمیده شده به کالبدشان را نادیده بگیرند. به زبان دیگر، پایه های انقلاب مریم و به تَبَع آن، پایه های تشکیلات به لرزه درآمده بود. روابطی که رجوی ها به مدت 15 سال قطع کرده بودند داشت برقرار می شد و می رفت تا همه گیر شود و یک فروپاشی ناخواسته بوجود آورد، و این یک زنگ خطر جدی برای تشکیلات لرزانِ مجاهدینِ خلع سلاح شده بود که می بایست چاره ای برایش در نظر گرفته می شد.</p>
<p>این تحول خاص افراد جدید نبود، بلکه بیش از آنان، روی مسئولین و اعضای قدیمی اثر می گذاشت. برای مقابله، اولین گام این بود که سازمان ورود خانواده ها به داخل مقرها را ممنوع کند که این مسئله هم برخی را متناقض می کرد و در محفل ها می گفتند چطور برای خانواده هایی که از خارج می آمدند جشن و میهمانی برگزار می شد و آنها به سالن غذاخوری می آمدند، اما با خانواده ما که با این اوضاع خطرناکِ عراق جانشان را به خطر انداخته اند تا به اینجا بیایند، برخورد تحقیرآمیز می شود؟</p>
<p>(یادآور می شوم پیش از سقوط صدام، گاه برخی خانواده های ساکن اروپا یا آمریکا را بنا به درخواست خودشان به عراق می آوردند تا با فرزند خود دیدار داشته باشند. طی حضور آنها در اشرف، جشن های مفصلی برگزار می شد تا آنها را فریب دهند و نگذارند از اوضاع درون مناسبات آگاهی یابند. در حین پذیرایی که بسیار مفصل بود، هیچکس نمی توانست به میهمانان نزدیک شود و تعدادی از شورای رهبری اطراف آنان را پر می کردند تا کسی با آنها خصوصی حرف نزند و یا نامه ای به آنها ندهد. به طور معمول خود میهمانان را نیز مغزشویی می کردند تا اگر کسی به آنها نامه خصوصی داد، آن را یک مورد امنیتی تلقی کنند و به سازمان گزارش دهند. اما پس از سقوط صدام که خانواده ها از داخل ایران آمده بودند، هیچکدام را به داخل مقر راه ندادند، و همین موضوع بسیاری را مسئله دار کرد که چرا بین خانواده های ساکن ایران و اروپا تفاوت می گذارند؟)</p>
<p>یک روز «احمد.گ» را دیدم که با برادرش که بسیار شبیه خودش بود در مقر قدم می زند. وقتی مرا دید با خوشحالی به سمتم آمد و گفت برادرش از لرستان به دیدن او آمده و مثل خودش کشتی گیر است. با وی احوالپرسی کردم. احمد یواشکی و با اشاره به من گفت بعداً برایت توضیح می دهم و رفتند. احمد و برادرش را در زمین صبحگاه قرارگاه اشرف مستقر کرده بودند تا ماکزیمم 3 روز با هم باشند. چند روز بعد احمد را دیدم که بسیار عصبی بود و ناسزا می گفت. دستم را گرفت و همانطور که در محوطه قدم می زدیم با من درد دل کرد و گفت: « برادرم با بدبختی از کوه رد شده تا به اینجا برسه، بعد از 20 سال همدیگه را می بینیم ولی میگن اجازه ندارید خانواده را ببرید توی مقر خودتان. منم عمداً آورده بودمش اینجا ببینم چه گ&#8230; می خورند. برادرم سه روز میتونه پیش من باشه ولی اون زنیکه هی به من طعنه میزنه و با خنده میگه چه خبره؟ مگه با هم چکار دارید؟ زودتر بفرستش بره!». خشم زیادی داشت و برای دومین بار می دیدم به یک زن شورای رهبری ناسزا می گوید، آنهم زمانی که از هیچکس دیگر اینطور سخنانی نشنیده بودم. با اینکه عنصری وفادار به تشکیلات بود، اما با برخوردهای تحقیرآمیز مسئولین به جایی رسیده بود که در مورد یک زن شورای رهبری واژه های حقارت بار بکار می برد. خیلی به او برخورده بود که نسبت به برادرش که برایش خیلی عزیز بود اینطور وارد شده بودند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50895 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="264" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-3-300x158.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>با اتمام اولین پروژه مرتبط به خانواده ها، عقب گرد و تغییر سیاست آشکار سازمان نسبت به ارتباط اعضای مجاهدین با خانواده شان کلید خورد. تمام کسانی که با خانواده ملاقات کرده بودند موظف شدند گزارش کاملی از مشاهدات و سخنان رد و بدل شده و همچنین احساس و عواطفی که بین آنها برقرار گشته بنویسند و به مسئولین قرارگاه تحویل دهند. پس از آن یک نشست همگانی در مقرهای مختلف برگزار گردید و از همان نفرات درخواست شد تا در برابر جمع حرف بزنند و بگویند چه حسی به آنها دست داده است. در مقر ما که تعدادی صحبت کردند، بدون استثناء همه از منقلب شدن، تکان خوردن و وارفتگی خود به محض دیدن خانواده گفتند و تأکید کردند دیدار باعث شده لحظاتی به انقلاب خود شک کنند و دچار لغزش شوند و مقاومت خود را از دست بدهند. ناگفته نماند که قبل از این نشست، همگی با فرمانده قرارگاه جلسه داشتند و همین سخنان را آنجا تکرار کرده بودند و از آنها خواسته شده بود در نشست عمومی این قضیه را مطرح کنند و بگویند که دیگر حاضر به ملاقات با خانواده شان نیستند. این مقوله خاصِ قرارگاه هفتم نبود، در نقاط دیگر هم این اعتراف گیری وجود داشت و از آنها فیلمبرداری هم می کردند تا آن را به گوش خانواده ها نیز برسانند.</p>
<p>از زمره کسانی که پست میکرفن قرار گرفتند، مسعود مظلومی و محمد قیومی بودند که هر دو را بسیار خوب می شناختم. مسعود از نفرات مسئول در بخش مهندسی رزمی بود که قبلاً معرفی کرده بودم. مادرش پس از سال ها دوری به ملاقات اش آمده بود. مسعود گفت که با دیدن مادرش دچار عواطف شدید شده و احساس کرده پایه های انقلاب در وی لرزان شده است. با این وجود، ناچار شد بگوید که چون مادرش با کمک رژیم به ملاقات من آمده، دیگر حاضر به دیدار او نیستم. یعنی با وجود احساسات انسانی و عاطفی که با دیدن مادر در دلش حس کرده بود، اما اجبارات تشکیلات و انقلاب مریم، او را وادار کرد تا بگوید دیگر نباید با مادر خود ملاقات کنم و اگر باز هم به ملاقات بیاید، با او دیدار نخواهم کرد.</p>
<p>این همان زلزله ای بود که می رفت ستون های انقلاب مریم را از هم بپاشاند و به همراه خود، شیرازه تشکیلات مجاهدین را از هم بگسلد. تهدیدی که رجوی خیلی زود گرفت و نگذاشت ادامه دار شود و از آن پس با اتکا به همان سخنان که از دهان اعضای مجاهدین بیرون آمده بود، رسماً با حضور خانواده ها در برابر اشرف مخالفت کرد و گفت آنها را نخواهد پذیرفت. وحشت از کسانی که پاره تن خود مجاهدین بودند، نشان می داد که تهدید بسیار جدی است و خانواده ها اینک مبدل به بزرگترین دشمنان تشکیلات رجوی شده اند.</p>
<p>اما خانواده های دیگری هم به مرور به اشرف مراجعه می کردند که معضل جدی برای تشکیلات بود. به همین خاطر سازمان مجبور شد در همان ورودی قرارگاه محلی را برای آنان مهیا کند تا آنها نتوانند وارد اشرف شوند. به مرور تلاش شد به اعضای مجاهدین بقبولانند که علت جلوگیری از ورود خانواده ها و اینکه نباید با آنها ملاقات کرد، این است که کارمندان وزارت اطلاعات نیز همراه با آنان هستند. البته بهانه های بسیار بی پایه دیگری هم مطرح می شد. برای مثال به ما می گفتند که رژیم به همراه خانواده ها چند دختر نیز همراه می کند تا با رفتارهای خود روی برادران مجاهد تأثیر بگذارند تا از سازمان جدا شوند. گاه فراتر هم می رفتند و می گفتند برخی از این دختران حتی اقوام نزدیک هم نیستند ولی تحت عنوان دخترخاله و دخترعمو به اینجا می آورند. نکته جالبی که مطرح می کردند دوربین داشتن آنها بود تا بگویند اینها کارشان جاسوسی از قرارگاه اشرف است!. البته به دلیل اعتمادی که همه به سازمان داشتند این فریبکاری تا حد زیادی مورد قبول واقع می شد اما این تناقض هم ایجاد می کرد که چطور امکان دارد که یک خانواده برای ملاقات، با خود زن غریبه بیاورند، در حالی که فرهنگ مردم ایران با چنین کاری همخوانی ندارد؟ و چگونه دوربین عکاسی که در جامعه امروز امری طبیعی است و بسیاری از خانواده ها با آن سر و کار دارند و در مسافرت ها با خود می برند تا عکس های یادگاری بگیرند، نشانگر حضور وزارت اطلاعات است؟</p>
<p>فاجعه حضور خانواده ها برای رجوی به حدی بزرگ بود که از هر بهانه ای برای پایان دادن به آن تلاش می کرد و به آمریکایی ها نیز فشار وارد می آوردند تا از حضور آنان جلوگیری کنند و آن را یک خطر امنیتی قلمداد کنند. بالاخره اولین پروژه خانواده ها پایان یافت و اوضاع تا حدی به ثبات رسید. سرگرم کردن افراد مهمترین مسئله سازمان شده بود و هر روز یک پروژه ایجاد می شد تا نفرات سرگرم شوند. طرح هایی برای گسترش پارک و موزه اشرف بخشی از این کارهای زمان گیر بود. شستشوی هفتگی مزار اشرف و جاده اصلی قرارگاه یکی از اقدامات پوشالی بود که مسئولیت آن را به مقر قرارگاه هفتم داده بودند. خودم در هر دو پروژه مدتی کار می کردم. هفته ای یک روز به مزار می رفتیم و تمام سنگ قبرها را شستشو می دادیم و برمی گشتیم. جاده 100 قرارگاه را هم به همراه ده ها نفر دیگر باید با دست جارو می زدیم که کاری عبث و طاقت فرسا بود و تصور نمی کنم در هیچ کجای جهان چنین کاری صورت گرفته باشد. بخصوص که می شد با کمک یک خودروی نظافت شهرداری این کار را با دو نفر انجام داد ولی صد نفر را گرفتار آن می کردند.</p>
<p>در کنار این اقدامات، پروژه هایی نیز در داخل هر مقر در نظر گرفته شده بود تا عده ای هم سرگرم آن باشند. برای مثال در قرارگاه ما یک خیاطی تأسیس شده بود که همان جوان کم سن و سال بلوچ (پاکستانی) و یکی از بچه های قدیمی تر در آن کار می کردند. البته خیاطی برای نفرات مقر نبود، بلکه سری کاری دوخت پیراهن بود تا در بازارهای عراق بفروشند. در واقع این دو به همراه چند کمکی باید بیگاری می دادند تا منبع درآمدی برای مسعود رجوی باشد. یکی از فرمانده یگان ها نیز پیشنهاد تأسیس یک مرغداری داده بود که تعدادی مرغ و خروس برای وی خریدند تا در یک اتاقک آنها را پرورش دهد. تحت مسئول من هم پیشنهاد کار نجاری داد که مورد قبول واقع شد و یک سالن کوچک را به آن اختصاص دادیم و 3 نفری مشغول کار شدیم. کارمان تولید سطل های زباله، میز و از این دست کارها بود و البته مدت زیادی طول نکشید چون نه چوب و تخته به اندازه زیاد وجود داشت و نه ابزار لازم برای کار داشتیم. پروژه های دیگری هم در مقر بود که در یکی از آنها مشغول کار شدم که به خاطر سنگینی کار برای دومین بار دیسک کمرم آسیب دید.</p>
<p>شرایط سختی بود چون دیگر وضعیت عراق مثل قبل نبود و مجاهدین هم دیگر هیچ امکاناتی مثل قبل در بغداد نداشتند و محصور در اشرف بودند. به دکتر صالح مراجعه کردم و او مرا در یک بنگال کوچک که چند تخت در آن قرار داشت بستری کرد. روز اول یک بیمار دیگر هم آنجا بود که مرخص شد. روزهای سختی بود چون هیچ امکاناتی در آنجا وجود نداشت. یک تلویزیون و ویدیو در آنجا گذاشته بودند اما نه به کانالی وصل بود و نه فیلمی برای تماشا وجود داشت. یعنی تک و تنها باید شبانه روز سقف اتاق را تماشا می کردم. از فرهنگی مقر خواستم چند فیلم سینمایی برایم بیاورد که تماشا کنم. روزهای بعد آن را برایم ممنوع کردند. ابتدا برایم عجیب بود چون فرهنگی مقر زیر مجموعه مخابرات بود که «محمد عمرانی» مسئولیت آن را بر دوش داشت و همیشه رابطه خوبی با هم داشتیم و در سال 1368 هم فرمانده خودم بود و برایش احترام قائل بودم. خیلی زود متوجه شدم دیدگاه او را هم نسبت به من عوض کرده اند و ناخواسته از من دچار انزجار شده است. به خاطر بیماری و شرایط موجود روحیه ام تضعیف شده بود و این مسئله هم بر شدت آن افزود و بسیار ناراحت شدم. قضیه به همین ختم نشد، چند روز بعد به دکتر صالح ابلاغ کردند شب ها هیچ بیماری را در بهداری نگه ندارد و آنها باید شب به آسایشگاه بروند و صبح برگردند. چنین قانون تحقیرآمیزی نه تا آن زمان در سازمان مجاهدین وضع شده بود و نه در جهان یافت می شد که یک بیمار مجبور باشد روز در بهداری و شب در خانه باشد و دوباره صبح بازگردد. نمی دانم این برنامه غیراخلاقی از کجا بیرون زده بود. اما احتمال دادم کسانی دست به فرار زده باشند و اینجا هم نگران فرار من هستند!. هرچه بود دیگر اجازه نداشتم شب آنجا بمانم و از آن طرف تردد هم برایم بسیار مشکل بود چون با وجود درد شدید در کمرم، باید چند صدمتر در یک محوطه پر دست انداز و تاریک راه می رفتم تا به آسایشگاه برسم و صبح دوباره بازگردم. یکی دوبار این کار را کردم و بعد پشیمان شدم و روزها هم در آسایشگاه ماندم. اینکه کسی بخواهد برای من غذا بیاورد برایم دردناکتر از هر چیزی بود. این روزها هم طی شد و بالاخره دکتر صالح برایم از طریق امدادپزشکی یک قرار تخصصی برای گرفتن MRI برایم آورد.</p>
<p>چندی بعد گفته شد برای رفتن به بغداد آماده شوم. رابط پزشکی بین قرارگاه هفتم و امدادپزشکی اشرف «جاوید میرداماد» بود. وی مرا به بهداری اشرف برد و به تیم مربوطه (که مسئولیت انتقال بیماران از قرارگاه اشرف به بغداد داشت) تحویل داد. متوجه شدم که جاوید یواشکی توضیحاتی به مسئول اکیپ می دهد که توجهی به آن نکردم ولی در بغداد علت آن را فهمیدم (مسئول اکیپ از اعضای هیئت اجرائی سازمان و قبلاً یکی از معاون تیپ های رزمی ارتش آزادیبخش به حساب می آمد). در مجموع 3 بیمار بودیم و در بین ما یک دختر جوان هم آمده بود. البته آن دختر به همراه زن مترجم در یک خودروی دیگر قرار داشتند. علت این جداسازی مشخص بود. به دستور رجوی سال ها بود که دختران را به طور کامل از مردان جدا نگه می داشتند تا هیچ ارتباط عاطفی بین آنان برقرار نشود. حتی برای رفتن به بیمارستان هم این جداسازی انجام می گرفت. نکته جدید این سفر، حضور دو خودروی اسکورت آمریکایی ها بود. آنها با دو دستگاه هاموی در جلو و عقب ما را اسکورت می کردند تا به محل مورد نظر برسیم. بیمارستان در سامرا بود و از آنجا می توانستیم گنبدهای حرم را مشاهده کنیم. دختر مجاهدی که با ما بود با مترجم از اکیپ جدا شدند تا به محل خودشان بروند و ما هم پیاده به سمت دیگری حرکت کردیم. اما با پدیده عجیبی مواجه شدم که مرا بهت زده کرد. بجای اینکه 4 نفر با هم حرکت کنیم به ناگاه مسئول اکیپ با لحنی نه چندان نرمال مترجم را جلو فرستاد و به ما گفت پشت سر او حرکت کنیم و خودش هم در عقب ما موضع گرفت. حالت پریشانی داشتند، انگار دو مجرم را با خود به زندان می برند. تازه متوجه شدم «جاوید میرداماد» به آنها گفته که احتمال دارد من (نگارنده) در بغداد فرار کنم و این دو هم نگران فرار من بودند و به همین خاطر مرا در وسط قرار دادند و خودشان جلو و عقب مرا گرفتند!.</p>
<p>وضعیت ناراحت کننده ای بود، بخصوص پس از برخوردهای تحقیرآمیز که به خاطر محل استراحت داشتم این مسئله شوک دیگری برایم داشت. به خاطر کارهای خودشان دچار مشکل جسمی شده بودم و به جای تمجید کردن، به اشکال مختلف تحقیر می شدم. مهمتر اینکه متوجه شدم اصلاً بیماری مرا جدی نگرفته اند و تصورشان این است که دارم فیلم بازی می کنم. دچار تردید شدم که آیا «جاوید» خودسرانه به این کار مبادرت کرده و یا «وجیه کربلایی» به وی گفته در مورد من به امدادپزشکی هشدار بدهد!؟ هرچه بود توی دلم به مترجم و فرمانده اکیپ خندیدم و البته درد شدیدی هم در مهره کمر داشتم که مرا آزار مضاعف می داد، یعنی هم باید درد جسمی و هم روحی را تحمل می کردم. از آنجا که باید مدتی منتظر می ماندیم و درد اذیتم می کرد روی تخت دراز کشیدم. زنی بسیار لاغر لنگان لنگان داشت در راهروی بیمارستان حرکت می کرد. مشخص بود که درد شدیدی دارد. دلم برایش سوخت چون می دانستم شرایطی بسیار دشوار دارد و در آن جنگ و کشتار داخل عراق و نابسامانی و کمبودهای بهداشتی و دارویی دچار آسیب های زیادی است. درد خودم را فراموش کردم، شخصاً بجز درد روحی و جسمی چیز دیگری را حمل نمی کردم اما می دانستم که افراد حاضر در بیمارستان رنج های زیادی را در زندگی دارند که باید با همه آنها دست و پنجه نرم کنند.</p>
<p>در فاصله زمانی که نوبتم شد، مسئول اکیپ با من پیرامون مسائل روز گفتگو کرد و من هم پاسخ هایی به او دادم. در حین این گفتگو وقتی با دیدگاه های من مواجه شد، نظر اش نسبت به من کاملاً تغییر کرد و متوجه شد آنچه جاوید در مورد من گفته است صحت ندارد. به همین خاطر برخلاف قبل مراقب من نبود و حتی در محوطه بیرون بیمارستان هم راحت مرا تنها گذاشت و دنبال کارهای اداری آنجا رفت. کارها که تمام شد، در محوطه منتظر بازگشت خانم ها ماندیم. آنها با یکی از خودروهای اسکورت آمریکایی به محل دیگری رفته بودند. در این فاصله به گنبدهای حرم و وضعیتی که مردم در آنجا داشتند می نگریستم و فکر می کردم. مترجم را نمی شناختم ولی متوجه شدم با دیدن حرم، دست به سینه ایستاد و از دور دعا خواند.</p>
<p>با رسیدن بقیه اکیپ، به سمت اشرف حرکت کردیم. ورودی اشرف آمریکایی ها جدا شدند و اکیپ ما نیز باید از هم جدا می شد و آن دختر جوان به مقر خودش می رفت. طبق معمول می دانستیم که نباید توجهی به هم داشته باشیم و خداحافظی بکنیم. اما آن دختر با حالتی که نشان می داد از وضع ناراضی است، قاطعانه به کنار خودروی ما آمد و از ما خداحافظی کرد و رفت. به حال آنها افسوس خوردم چون واضح بود که آنها در یک حصار کوچک در حصار بزرگتری به اسم اشرف حضور دارند. به قرارگاه آنها رفته بودم و می دانستم که برخلاف ما که دارای فرماندهان زن شورای رهبری هستیم و روزانه با زنان مختلفی سر و کار داریم، آنها شاید در سال هم یک مرد را نبینند و این مسئله می توانست اثرات مخربی بلحاظ روحی روی آنان داشته باشد که داشت و نمونه آن را قبلاً شرح داده بودم. دو روز بعد جواب «ام آر آی» رسید و گفته شد مشکل حادی نیست و نیازی به عمل ندارم که در آن شرایط نابسامان خبر خوبی برای من بود هرچند که وقایع رخ داده در این مدت، اعتماد مرا نسبت به تشکیلات خدشه دار کرده بود. برای فرمانده قرارگاه (وجیهه کربلایی) یک گزارش نوشتم و برای اینکه تصور نکند سر زیر برف دارم و نمی بینم، پیرامون رخدادهای مسیر توضیحاتی نوشتم و اقدام جاوید میرداماد را نقد کردم. البته طبق معمول هیچ پاسخی هم نیامد و اطمینان حاصل کردم که پشت پرده آنها خود «وجیهه» بوده است.</p>
<p>کارهای متفرقه برای سرگرم کردن نیروها همچنان ادامه داشت. خارج از مقر ما نیز پروژه های بزرگتری در دست اقدام بود که برخی نفرات همه روزه به آنجا می رفتند. برای نمونه چند ساختمان پیش ساخته پنلی فرانسوی که دیگر استفاده نمی شد را تخریب کردند تا از آن بنگال (کانکس) تولید کنند و در بازارهای بغداد بفروشند. تولید انواع واشر در تراشکاری اشرف و فروش آنهم نمونه دیگری از این پروژه ها بود. با سقوط صدام، مسعود یک منبع مهم درآمد خود را از دست داده بود، و مریم هم دیگر قادر به پولشویی در اروپا نبود و نمی توانست نیروها را در خیابان به گدایی وادار کند، لذا این برنامه ها کمک می کرد تا مسعود مجبور به استفاده از ذخایر ارزی خود نباشد و با بیگاری گرفتن از مجاهدین بودجه خورد و خوراک آنان را تأمین کند. همزمان فروش لوازم اضافی نیز ادامه داشت.<br />
در کنار این بیگاری گرفتن ها، در داخل مقر هر قرارگاه نیز فروشگاه ها را راه اندازی کردند تا یک ساعت در روز به داخل آن بروند و خرید کنند و سرگرم باشند. البته هیچ چیز قابل توجهی در فروشگاه نبود و نفرات از اعتبار ماهیانه 5000 دینار بن خرید خود، برای خرید چیزهایی استفاده می کردند که پیش از آن سهمیه ای بود. در واقع کلاه سر نفرات می گذاشتند. در این رابطه هم به فرمانده قرارگاه انتقاد کردم که طبق معمول اهمیتی به آن داده نشد.</p>
<h3>آغاز فروپاشی در تشکیلات قرارگاه هفتم</h3>
<p>چند ماه از استقرار آمریکایی ها در بخش شمالی اشرف می گذشت و شرایط به شکلی بود که بسیاری افراد جدید بلاتکلیف بودند و برخی از آنان درخواست جدایی داشتند. نیروهای آمریکایی هم در بیرون و هم داخل اشرف گشت می دادند و سازمان بسیار نگران ایجاد ارتباط بین اعضا و سربازان آمریکایی بود. به همین خاطر، با وجود اینکه هیچ خطری مجاهدین را تهدید نمی کرد، در داخل تمام مقرها پست نگهبانی و کشیک گذاشته بودند. ورودی هر مقر یک کیوسک دژبانی بود که نفرات برای خروج از آن باید اجازه می گرفتند. شب ها داخل هر آسایشگاه کشیک شب می نشست و در محوطه نیز دو نگهبان گشت می زدند. بهانه این بود که برای مسائل ایمنی است اما نگرانی مسئولین از فرار اعضا بود. زنان برای استراحت در مرکز فرماندهی ستاد و در قرارگاه زنان مستقر می شدند و دیگر کسی شب ها در محل کار خود نمی خوابید. نیروهای جدیدی که درخواست جدایی داده بودند را به بهانه های مختلف سر می دواندند تا برای مدت کوتاهی هم که شده باقی بمانند. به آنها گفته می شد نیروهای آمریکایی فعلاً قادر به نگهداری نفرات جدا شده نیستند.</p>
<p>یک روز متوجه حضور فائزه محبت کار در قرارگاه شدم که به همراه وجیهه کربلایی مکان ها را بازدید می کردند، فائزه به محض دیدنم به سمت من آمد و احوالپرسی کرد و گفت بیا اتاق خواهر وجیهه با هم صحبت کنیم. حوصله نشست نداشتم اما چاره ای نبود. وقتی به اتاق ستاد رفتم بجز فائزه و وجیهه، زن دیگری را دیدم که مرا بهت زده کرد. رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه 2) هم در آنجا نشسته بود، برای لحظه ای می خواستم اتاق را ترک کنم اما دیگر فرصت نبود. اگر می دانستم او هم حضور دارد به آنجا نمی رفتم و تصور می کنم به همین علت از حضور او چیزی نگفته بودند تا غافلگیر شوم. طبق معمول روی میز میوه های نایاب و شکلات های فرانسوی گذاشته بودند. محل را طوری چیده بودند که رقیه عباسی روبروی من باشد و وجیهه هم در کنار من قرار داشت و فائزه نیز پشت میز اصلی نشسته بود. صحبت های زیادی صورت گرفت که وارد جزئیات نمی شوم. چند بار اصرار داشتند میوه و شیرینی بخورم اما به آنها لب نزدم. وجیهه با شوخی گفت حامد اعتصاب است و هیچوقت اینجا چیزی نمی خورد.</p>
<p>فائزه کمی صحبت کرد و از مشکلات موجود گفت و تلاش کرد مرا احساساتی کند و در ادامه سخن را به سمت رقیه عباسی کشاند و گفت می دانم قبلاً با هم کدورت هایی داشتید برای همین از او هم دعوت کردم تا هر مشکلی هست همین جا تمام کنید. یک سال و نیم از آن روزهای تلخ که رقیه مرا به محاکمه ای ناعادلانه و غیراخلاقی کشیده بود می گذشت و همه چیز به کلی تغییر کرده بود، نه از صدام و استخبارات خبری بود و نه از جنگ افزارهای ارتش آزادیبخش و ابزارهای سرکوب و مشت آهنین مسعود رجوی. برای همین به شیوه جدیدی متوسل شده بودند تا کارنامه سیاه خود را در ما به فراموشی بسپارند. به همین خاطر رک و راست حرف هایی زدم که پیش از سقوط صدام امکان آن وجود نداشت. ابتدا از سلسله دروغ ها و ناصادقی ها که طی همان چند ماه پس از سقوط صدام مشاهده کرده بودم سخن گفتم و اینکه یک عمر به ما گفته می شد «سرلوحه سازمان، فدا و صداقت است» اما دیگر هیچ خبری از آن نیست و مستمر به ما دروغ گفته می شود در حالی که ما عضو این خانواده بوده ایم&#8230; سپس بحث را به مسائل ایدئولوژیک و انقلاب مریم کشاندم و گفتم همه چیزهایی که آن زمان در نشست های انقلاب به ما گفته می شد امروز نقض شده و اثری از آن نیست. (در اینجا فائزه جا خورد و گفت بگو چه چیزی آن زمان مدنظر بود که الان نیست؟). گفتم خودتان باید ببینید آن زمان چه می گفتید و حالا چطور شده است. قرار بود تفکر ما بر پایه جنسیت نباشد اما امروز هرچیزی را به مسائل جنسی ربط می دهند. واقعیت ها را به ما نمی گویند و هرچه انتقاد می کنیم پاسخی نیست&#8230; آنگاه به جلسه محاکمه و سرکوب خودم به دست رقیه اشاره کردم و گفتم بی دلیل و فقط به خاطر چند انتقاد برحق که به مسئولین داشتم، مرا زیر ضرب برد و متهم کرد که نفوذی یا طعمه و بریده هستم&#8230;<br />
هر سه نفر در سکوت به حرف هایم گوش می دادند و وقتی سخنانم تمام شد رقیه تلاش کرد با مظلوم نمایی، اتهاماتی که در نشست زده بود و مدت ها از آن می گذشت را تحریف کند. اما تمام کارها و سخنان او را یادآور شدم تا بداند چیزی را فراموش نکرده ام و کتمان آن امکان ندارد. زنی که تا چند ماه پیش با اقتدار هر سخن مخالفی را زیر ضرب می برد، در آن لحظات با حالتی ملتمسانه نشسته بود و تلاش می کرد گذشته خود را با شرمساری بپذیرد تا مرا راضی کند. به همین خاطر صراحتاً از من عذرخواهی کرد و گفت من اشتباه کردم و حالا از تو می خواهم که مرا ببخشی&#8230;</p>
<p>به او گفتم من که با شما مشکل و کدورتی نداشتم، خودتان اینجا آمده اید. الان هم شما را بخشیده ام، هرچند مرا در برابر خیلی ها تخریب کردید. رقیه اصرار کرد که برایم یک میهمانی اختصاصی ترتیب دهد و مرا به مقر خودش دعوت کرد. گفتم نیازی به این کار نیست، من شما را بخشیده ام. اما همچنان اصرار داشت&#8230; اعتمادی به آنها نداشتم و به همین خاطر با این شرط که تنها به آنجا نروم و تحت مسئولینم را با خود ببرم آن را پذیرفتم. در پایان فائزه گفت تمام دروغ هایی که مسئولین گفته اند را روی یک کاغذ بنویس و به من بده. پس از پایان نشست یک گزارش که شامل ده ها دروغ می شد را با جزئیات لیست کردم و به وجیهه کربلایی تحویل دادم تا برای فائزه ارسال کند. شب بعد، وجیهه مرا صدا زد و سوئیچ لندکروز خود را به من داد و گفت بیا با این خودرو به ستاد خواهر رقیه بروید چون منتظر شماست. لندکروز فرماندهان قرارگاه همگی آخرین مدل های موجود در بازار بودند که مسعود هزینه کرده بود تا یک اقتدار پوشالی برای این سطح از شورای رهبری ایجاد شود. آن را برداشتم و با نفراتم به سمت مقر ستاد 2 حرکت کردم. توی مسیر یک خودروی گشت به ما مشکوک شد و چراغ زد تا بایستیم. حوصله آنها را نداشتم و بدون توجه به بوق های ممتد آنان به راه خودم ادامه دادم و تا محل استقرار رقیه رفتم و در حالی که نفرات گشت فریاد می زدند به سمت راهروی ستاد رفتم. مسئول دفتر آنجا با گشت صحبت کرد و آنها را برگرداند.</p>
<p>رقیه از ما استقبال کرد و به اتاقی که برای پذیرایی آماده شده بود برد و شروع به گپ و گفتگوی دوستانه کرد. مسئولین دفتر هم میز را پر از غذاهای متنوع از انواع کباب و جوجه و یک نوع غذای شمالی کردند که خود رقیه سفارش داده بود. میهمانی به این شکل آغاز و پایان یافت تا به اصطلاح کدورت های گذشته از ذهن من پاک شود. البته از ابتدا هم مشکل من شخصی نبود، من در مورد ناصادقی ها و دروغ هایی که مدام رخ می داد و کسی پاسخگو نبود مشکل داشتم. دنبال این سوالات بودم که چرا وقتی همه زیر بمباران بودند، و قرار بود مریم رجوی در کنارمان باشد، بناگاه در فرانسه یافت شد؟ و چرا در حالی که همه درگیر مسائل سیاسی و منطقه ای و خلع سلاح هستند، ما را متهم به مشکلات جنسی می کنند؟</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50896 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="203" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-4.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-40-4-300x122.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>در بخش های پیشین اشاره ای داشتم به اینکه برای تأسیس قرارگاه هفتم (بخاطر موقعیت حساسی که در بصره و جنوب عراق حاکم بود) عمدتاً از نفرات قدیمی و تشکیلاتی تر استفاده کردند و «حمیده شاهرخی» هم به دلیل قدمت تشکیلاتی، خونسردی و تجربه در امور فرماندهی و مسائل تشکیلات در رأس این قرارگاه قرار داشت تا با آرامش و حوصله مشکلات را حل و فصل کند. بعدها نیز که دو قرارگاه دیگر در العماره تأسیس شد، باز هم حمیده شاهرخی به فرماندهی جبهه جنوب گمارده شد تا کل منطقه تحت سیطره او باشد. از آن دوران 5 سال پرفراز و نشیب می گذشت و دوره جدیدی بعد از صدام رقم خورده بود و حالا قرارگاه هفتم در وضعیت ویژه ای قرار داشت. نفرات آن (در رده های مختلف تشکیلاتی) تناقضاتی داشتند که شاید در سایر قرارگاه ها وجود نداشت و پس از مدت ها خاک خوردن در ذهن ها داشت بیرون می زد.</p>
<p>نشست های عملیات جاری با تنش های زیادی همراه بود و این تنش ها بطور ویژه در سطح فرماندهان دسته و خدمه زرهی محسوس تر بود و گاه به درگیری لفظی می کشید. برای نمونه در یکی از نشست ها که با مسئولیت یکی از زنان فرمانده مرکز (FJ) برگزار شده بود، تعدادی از نفرات با بقیه درگیر شدند و نشست به آشوب و تعطیلی کشیده شد. این اولین بار بود که در سازمان مجاهدین چنین حرکتی صورت می گرفت. مورد دیگر در اتاق وجیهه کربلایی رخ داد. یک روز که برای جلسه می رفتم دیدم یکی از معاون یگان ها به نام «رامین.ف» با عصبانیت در حال ترک اتاق است و با صدای بلند بر سر چند فرمانده یگان داد می زند. وی حین رفتن می گفت: «شما یک مشت مرتجع هستید». ظاهراً به رامین انتقاد داشتند که چرا زبان انگلیسی تمرین می کند! (رامین دهه 60 دانشجوی رشته زبان در ترکیه بود و در همانجا به سازمان پیوست و به عراق آمد و بخوبی او را می شناختم. پس از سقوط صدام، با توجه به اینکه آمریکایی ها کنترل اشرف را بدست داشتند و آینده سازمان در عراق مشخص نبود، از این موقعیت استفاده کرد تا رشته دانشگاهی اش را دوره کند. اما در این جلسه متهم شده بود که در دام بورژوازی افتاده و نباید انگلیسی بخواند چون روی نفرات تحت مسئول اش اثر منفی می گذارد!. این بهانه رامین را به شدت عصبانی کرده بود و به همین دلیل معترضانه از نشست بیرون آمد و رفت).</p>
<p>قضیه قرارگاه هفتم به این تنش ها ختم نمی شد، چون محفل های گسترده ای در حال شکل گیری بود که با گذر زمان به یک تشکیلات مخفی در درون سازمان مجاهدین دامن می زد و کسی قادر به سرکوب یا حتی کنترل آن نبود. من نیز تا مدت ها متوجه گستردگی آن نبودم و البته کس دیگری هم متوجه عمق این مسئله نبود و صرفاً در حد یک تنش و چالش در دوران جدید به آن نگاه می کردیم، تا زمانی که ناخواسته در درون آن قرار گرفتم و متوجه گستره آن شدم و آنجا بود که دیدم یک دستگاه خودجوش و غیرسازماندهی شده است که صرفاً به دلیل ناصداقتی مسئولین بوجود آمده و به مرور در حال گسترش است. این تشکل «خود روینده»، 3 ماه پس از سقوط صدام جوانه زد ولی 8 ماه بعد طوری قوام یافت که مسعود رجوی آن را یک تهدید جدی برای تمامیت سازمان تشخیص داد و در پی ساقط کردن آن برآمد. در ادامه شرح بیشتری پیرامون آن و نحوه مقابله مسعود و شورای رهبری خواهم داد.</p>
<p>در همین ایام، وجیهه اعلام کرد یک میهمان خارجی از فرانسه به قرارگاه هفتم می آید و می خواهد یک جشن کوچک برگزار کند. نام او را به یاد ندارم ولی وجیهه مدعی شد «وکیل خواهر مریم» در فرانسه می باشد. اینکه وکیل مریم در عراق چه کار داشت خود بحث دیگری است اما وجیهه بشدت تلاش داشت کسی به او نزدیک نشود و مدام به همراه چند نفر پیرامون او گشت می زد تا رابطه خصوصی با کسی نداشته باشد، هرچند فارسی هم بلد نبود و جشن هم فقط در راستای فریب دادن آن وکیل بود. پس از صرف ناهار، نقاط مختلف مقر قرارگاه هفتم را به او نشان دادند که از جمله آشپزخانه، نانوایی، بستنی سازی، نوشابه سازی و یخ سازی را شامل می شد. در آن زمان مسئول تولید بستنی، نوشابه و یخ قرارگاه «عادل شاهی آذر» بود که خیلی اوقات به وی سر می زدم و گاه به او در انجام کارها کمک می کردم. عادل که می دانست وکیل را به آنجا می برند از من کمک خواست و گفت من خوشم نمی آید با او روبرو شوم تو بجای من بیا آنجا و مقداری بستنی هم به او بده بخورد. البته چون مسئول آنجا بود گفتند حتماً حضور داشته باشد، با این حال برای کمک به او در آنجا حاضر شدم اما دیدم وجیهه نگران است به وکیل فرانسوی نزدیک شوم و یک بار هم با لبخند پرسید تو اینجا چکار می کنی!؟ گفتم در بستنی سازی کار می کنم. در نهایت این نمایش ها تمام شد و به وکیل القا کردند تا در فرانسه از ارتش آزادیبخشِ خلع سلاح شده حمایت کند. او هم لبخند زنان سرش را تکان می داد و واضح بود به این موضوع پوزخند می زند.<br />
چندی بعد فرمانده قرارگاه هفتم تغییر کرد و «مهناز شهنازی» جای وجیهه کربلایی را گرفت. جهت انجام معارفه با فرمانده جدید، به فرماندهان دسته، یگان، افسران ستاد و زنان شورای رهبری گفته شد به اتاق ستاد بروند. حدود 50-60 نفر می شدیم، خودم مهناز شهنازی را از قدیم می شناختم و در فصل های پیشین در مورد او توضیحاتی داده ام. از اولین آشنایی 12 سال می گذشت و در این مدت تغییرات زیادی داشت که در جلسه معارفه متوجه آن شدم. انتظار داشتم با زنی باوقار و مهربان مواجه شوم اما خیلی زود این تصور نقش برآب شد. به محض ورود، از ما خواست تا خود را معرفی کنیم. حین معارفه به برخی تکه پرانی می کرد و طعنه می زد که بزودی برخورد خواهد کرد و آنگاه سخنانی بر زبان آورد که جلسه را در سکوت و بهت شدید فرو برد.</p>
<p>از لحن او شوکه شدیم. باورم نمی شد که او همان زنی باشد که سال 1370 با مهربانی حرف می زد. لحن او دقیقاً برآمده از آموزش های «مهوش سپهری» بود و با همان لحن لمپنی بالا تا پایین قرارگاه هفتم را کوبید و همه را زیر ضرب گرفت. وی به زنان شورای رهبری قرارگاه ما لقب «بی همه چیز» داد و فرماندهان یگان ها و ستاد(که رده تشکیلاتی آنها Mo بود) را با تمسخر «ام گُ&#8230;» نامید، و به فرماندهان دسته هم القاب دیگری داد که برای کسی قابل هضم نبود. آنگاه گفت مناسبات قرارگاه شما به شدت بد است و مقصر شمایید و من بزودی با همه شما برخورد خواهم کرد. تهدیدهای او لحظاتی ادامه داشت و از چند نفر هم خواست بلند شوند و از وضعیت خود انتقاد کنند و گفت برای همه نشست خواهد گذاشت. تلاش وی بر این بود که مثل قدیم، مسائل و مشکلات افراد را به «مسائل جنسی و انقلاب ایدئولوژیک مریم» ربط دهد.</p>
<p>نشست در شرایطی پایان یافت که همه به شدت خشمگین و غمگین بودند. واقعیت این بود که همه افراد حاضر در سالن (در حالیکه مریم و تعداد زیادی از شورای رهبری همه را زیر بمباران رها و به فرانسه گریخته بودند) ماه ها در سخت ترین شرایط نظامی و روحی، از همه چیز خودشان گذشته بودند و از هیچ تلاشی فروگذار نکرده بودند و تنها چیزی که انتظار داشتند پاسخگویی و صداقت مسئولین بود. اما بجای تمجید و یا تشویق شدن، زیر ضرب قرار گرفتند و به آنها اهانت شد و این قضیه قابل قبول نبود.<br />
چند روز بعد دوباره برای نشست فراخوانده شدیم، در این مدت گزارش های زیادی نوشته شده بود که نشان می داد افراد از اهانت های مهناز مسئله دار هستند. در جلسه منتظر بودیم وی دوباره به افراد هجمه کند، اما با تعجب متوجه شدیم این بار با لحنی آرام و رویی خندان وارد شد و از همان ابتدا بخاطر برخورد پیشین ابراز پشیمانی کرد و ضمن انتقاد به خودش گفت: من شرایط را نگرفته بودم (منظور مهناز این بود که متوجه شرایط پساصدام نشده و کماکان مثل دوران صدام به شکل سرکوبگرانه با افراد برخورد کرده است. مشخص بود که مهناز از سوی رجوی زیر ضرب رفته و به او گفته شده نباید مثل گذشته برخورد کند).</p>
<p>نکته دیگری که مورد اشاره مهناز قرار گرفت، برگزاری نشست های فردی بود. او گفت هرکس مسئله ای دارد مطرح کند و اگر مشکل او در پایین حل نشد، خودش نشست انفرادی ترتیب می دهد و با هم صحبت می کنند. این سخن بسیار بهت آور بود چرا که از بهار 1374 (که مسعود رجوی رسماً بخشنامه صادر کرد و گفت از این پس نشست انفرادی با کسی ندارید) تا آن زمان هیچگونه نشست دو نفره مورد قبول نبود و سوژه ها را در نشست های جمعی سرکوب می کردند. بیش از 8 سال از آن تاریخ می گذشت و طی این مدت شاید بیش از هزار جلسه سرکوب گروهی در ارتش آزادیبخش برگزار شده بود و صدها نفر در آن به خاطر داشتن تناقضات تشکیلاتی، ایدئولوژیک و یا حتی سیاسی مورد ضرب و شتم و شکنجه های روحی قرار گرفته بودند، و حالا بعد از این همه سال، مجدداً گفته می شد با افراد مسئله دار نشست انفرادی برگزار می شود. این قضیه نشان می داد که مسعود به خوبی از تغییر دوران آگاه شده و می داند که سیاست «مشت آهنین» نتیجه عکس خواهد داد.</p>
<p>فروپاشی تشکیلات قرارگاه هفتم با آمدن مهناز تسریع شده بود و گریزی از آن در چشم انداز دیده نمی شد، چرا که در نشست متوجه شدیم «رامین.ف» از آمدن به نشست خودداری کرده و رسماً گفته که دیگر حاضر نیست در چنین نشست هایی شرکت کند. این اولین اعتراض در چنین سطح از تشکیلات بود و آینده دیگری را به تصویر می کشید. نشست مهناز با سخنانی کاملاً متفاوت از دور قبل به پایان رسید و نفرات به کارهای خود بازگشتند. از این پس مهناز تلاش کرد با برنامه های متنوع دل افراد را به دست آورد اما قریب به اتفاق می دانستند که این هم یک فریب است (البته نیروهای پایین از آنچه در نشست ما گذشته بود خبر نداشتند و به همین خاطر در دنیای ساده خود ایام را با گپ و گفتگو با مهناز می گذراندند). یکی از برنامه های فریبنده، برگزاری میهمانی های فرمالیستی بود. مثلاً یک روز گفتند خواهر مهناز همه را برای ناهار میهمان کرده، اما در اصل این خودمان بودیم که باید بار برگزاری میهمانی را از ابتدا تا انتها بردوش می کشیدیم. یعنی عده ای باید برای پخت غذا به آشپزخانه می رفتند، گروهی محوطه را برای میهمانی آماده می کرد، تعدادی هم پذیرایی و در نهایت مابقی هم محل را جمع آوری می کردند. یعنی همه کارها را باید خودمان انجام می دادیم اما به اسم «میهمانی خواهر مهناز» تمام می شد. همه متعجب بودند چون تصورمان این بود که مثل گذشته غذاهای آماده سرو می شود و یک میهمانی واقعی است.</p>
<p>در این میان، مریم رجوی هم در فرانسه توانسته بود تا حدی تشکیلات را جمع و جور کند و برای فرماندهان قرارگاه ها پی در پی شکلات فرانسوی و هدایای دیگر بفرستد. آنها نیز هرگاه با افراد مسئله دار صحبت می کردند، برعکس گذشته که با تهدید کارشان پیش می رفت، با شکلات فرانسوی و میوه ای کمیاب آنان را نمک گیر و فریب می دادند.</p>
<h3>نشست تناقضات سیاسی/استراتژیک</h3>
<p>در چنین شرایطی، تناقض نویسی مجاهدین هم ادامه داشت. شخصاً موارد متعددی گزارش انتقادی تا آن زمان نوشته بودم و در آخرین مورد، خطاب به فرمانده قرارگاه، اشاره کوتاهی به یک سلسله تناقضات موجود در مناسبات داشتم. بدین علت، یک روز از طرف مهناز شهنازی برای یک نشست انفرادی فراخوانده شدم. نفر همراه من در این جلسه افسر اطلاعات قرارگاه هفتم «محمدرضا محدث» بود که مرا به اتاق وی برد. ابتدا اندکی دلهره داشتم اما دیگر برایم مهم نبود چون از مدارهایی عبور کرده بودم که می دانستم مثل آن هرگز تکرار نخواهد شد. مهناز با لبخند شروع به صحبت کرد و بعد از توضیحاتی به من گفت هرچه دوست داری بگو!&#8230; من هم در حدود 10 دقیقه صحبت کردم و چکیده مسائلی که داشتم را مختصراً به وی گفتم. در میان کلامم متوجه شدم چهره مهناز کمی تغییر کرده است. گویا در نشست های قبلی اش با سایر نفرات چنین حرف هایی نشنیده بود. به همین خاطر گفت برو یک گزارش بنویس و برای من بفرست تا دوباره صدایت کنم.</p>
<p>پس از این جلسه، رفتم و تمام حرف هایی که در این مدت داشتم را برایش نوشتم که درست 40 صفحه گزارش شد (برابر با گزارش محمد سیدالمحدثین برای وزارت خارجه آمریکا در زمان صدام. وزارت خارجه آمریکا هنگام قرار دادن مجاهدین در لیست تروریستی، یک گزارش 4 صفحه ای علیه مجاهدین نوشت و متقابلاً محدثین هم پاسخ داد. مسعود رجوی همان زمان با افتخار گفت اگر آنها 4 صفحه نوشته اند ما 40 صفحه جواب می دهیم). از آن پس با اینکه منتظر بودم مهناز مرا برای نشست صدا بزند، هرگز صدا نزد و متوجه شدم چنان از نوشته های من شوکه شده که چیزی در برابر آن برای فریب من ندارند. در گزارش خودم ضمن بیان مسائل مختلف، رک و صریح به این نکته هم اشاره داشتم که «چرا با اینکه مجاهدین در عراق زیر بمباران بوده اند و خلع سلاح شده اند و نفرات با تناقضات زیادی درگیر هستند، شما به آنها می گویید تناقضات جنسی شما را به این نقطه کشانیده است؟ اگر مجاهدین در داخل قرارگاه اشرف و در کنار خواهران شورای رهبری خود به خاطر مسائل جنسی دچار مشکل شده اند، پس آنها که به خارج رفته اند و هیچ محدودیتی ندارند و زنان خارجی در اطراف آنها هستند، باید وضعشان خیلی خراب شده باشد». این کلیدی ترین نکته بود که می دانستم فرمانده قرارگاه را آچمز کرده و هیچ حرفی در برابر آن ندارد. البته مسائل جدی دیگری هم مطرح کرده بود که هرکدام جایگاه خود را داشت. به هرحال با نوشتن این گزارش طولانی، دیگر کسی با من کاری نداشت و من هم دیگر ترسی از مناسبات در خودم حس نمی کردم هرچند هنوز به مسعود و مریم پایبند بودم و مشکل را در اطرافیان او می دیدم.</p>
<p>تشدید تناقض نفرات به نقطه ای رسیده بود که ستاد فرماندهی ارتش برای جمع بندی آنها وارد کار شد و تصمیم گرفتند تا به یک سلسله نشست دامن بزنند. نشست بعدی بر سر همین موضوع بود. مهناز گفت همگی بروید خیلی راحت هرچه تناقض سیاسی و استراتژیک دارید بنویسید و چرخش خودتان در این باره را هم شرح دهید و به قول معروف دوباره انقلاب کنید. شیوه نوشتن آن هم تقریباً شبیه فکت نویسی عملیات جاری بود. با این تفاوت که به مسائل سیاسی-استراتژیک پرداخته می شد و در پایان هم فرد باید به این نقطه می رسید که بگوید این تناقضات ناشی از شرایط جدید (خلع سلاح، بلاتکلیفی اوضاع سیاسی، وارفتگی و&#8230;) است و با این نتیجه گیری، دوباره خود را سر پا کند و با شرایط جدید وفق دهد!.</p>
<p>چند روز بعد مهناز نشست گذاشت تا افراد فکت های خود را در برابر جمع بخوانند و نقطه عطف و چرخش خود را نیز مطرح کنند و از سوی جمع مورد تأیید قرار گیرند!. من هم نکاتی را در یک جدول نوشته بودم و در نشست حاضر شدم. چند نفر از فرماندهان فکت های خود را خواندند. عمدتاً تناقضاتی پیرامون «حمله آمریکا، سقوط صدام، خلع سلاح مجاهدین، بازداشت مریم رجوی، بلاتکلیفی در عراق، احتمال اخراج مجاهدین از عراق» بود و یک جواب هم به آن داده بودند که بیشتر به طعنه شبیه بود و از نظر تشکیلات «زبان نون» به حساب می آمد (قبلاً در مورد زبان نون که مخفف نرینه وحشی بود شرح داده بودم. به این معنا که فرد آن حرف اعتراضی خود را به شکلی نرم که توبیخ نشود مطرح می کرد، بگونه ای که سوار بر یک واقعیت باشد. از نظر مریم رجوی، این استدلال ریشه در عنصر نرینه وحشی مردان یا مادینه مدفون و مطرود زنان داشت و حقیقت به حساب نمی آمد). در مقابل، دیگران هم اظهار نظر می کردند و مسئول نشست هم توضیحاتی پیرامون آن به سوژه می داد.</p>
<p>من چند بار دست بلند کردم تا فکت های خودم را بخوانم. اما متوجه شدم مهناز وقتی به من نگاه می کند (بخاطر گزارشی که برایش نوشته بودم) حالتی بغض آلود دارد و لبخند او با دیدن من برای یک لحظه قطع می شود. با اینحال اهمیتی ندادم تا اینکه با حالت خاصی به من گفت تو بخوان!. وقتی خواندن گزارش من تمام شد، برخلاف دیگران که مهناز با آنها جدل می کرد هیچ نگفت. یکی از نفرات دست بلند کرد تا علیه من موضع گیری کند و گفت من قبول ندارم که حامد از این قضیه عبور کرده باشد. به او قاطعانه گفتم نیازی نیست کسی قبول کند یا نکند، مهم این است که خودم می دانم از این قضایا عبور کرده ام. چند نفر دست بلند کردند چیزهایی به من گفتند و من هم جوابشان را دادم و فضا اندکی شلوغ شد. انتظار داشتم مهناز شهنازی نیز به من هجمه کند اما با لحنی به شدت تند خطاب به کسانی که دست بلند کرده بودند فریاد زد: «بس کنید، نیازی نیست چیزی بگویید، مگر نمی بینید که جواب همه را می دهد. من به او گفته بودم برود تناقض هایش را بنویسد، اما رفته بود 40 صفحه برایم گزارش انتقادی نوشته&#8230;». این تشر نشان می داد که او نسبت به چیزهایی که نوشته بودم عصبانی است. با برافروختگی مهناز، همه ساکت شدند و دیگر هیچ نگفتند و نهایتاً چند نفر دیگر گزارش خواندند و نشست به اتمام رسید. این اولین و آخرین جلسه ای بود که پیرامون «تناقضات سیاسی/استراتژیک» برگزار گردید. واضح بود که همه از شرایط موجود و بلاتکلیفی و رخدادهای چندماهه متناقض و مسئله دار هستند و ادامه چنین نشست هایی عملاً به زیان سازمان خواهد شد. به همین خاطر دیگر ادامه پیدا نکرد، در حالی که من آن را یکی از واقعی ترین نشست ها می دیدم که افراد تناقضات واقعی خود را در آن مطرح می کنند و نه دروغ های اجباری که در سایر نشست ها دیده بودم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50892">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت چهلم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50892/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سیاست تروریستی 30 خرداد رجوی از تهران تا اروپا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50687</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50687?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2022 10:06:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[استراتژی خشونت طلبانه]]></category>
		<category><![CDATA[30 خرداد 1360]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50687</guid>

					<description><![CDATA[<p>30 خرداد سالگرد شروع فعالیت های تروریستی سازمان مجاهدین (در 30 خرداد 1360) است. 41 سال پیش در چنین روزی، دهها هزار تن از میلیشیاهای جوان و نوجوان مجاهدین، بی هیچ برنامه از قبل تعیین شده، به دستور رجوی به خیابان های تهران ریختند و ناخواسته جنگ و جدال سیاسی 2 ساله را به مرحله [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50687">سیاست تروریستی 30 خرداد رجوی از تهران تا اروپا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>30 خرداد سالگرد شروع فعالیت های تروریستی سازمان مجاهدین (در 30 خرداد 1360) است. 41 سال پیش در چنین روزی، دهها هزار تن از میلیشیاهای جوان و نوجوان مجاهدین، بی هیچ برنامه از قبل تعیین شده، به دستور رجوی به خیابان های تهران ریختند و ناخواسته جنگ و جدال سیاسی 2 ساله را به مرحله اقدامات تروریستی و مسلحانه کشانیدند. حرکتی به شدت نابخردانه و ضدانسانی که منجر به کشتارهای وسیع چندین ساله شد و دهها هزار جوان ایرانی را صرفاً به خاطر قدرت طلبی مسعود رجوی به کام مرگ کشید. چهار دهه پس از آن جنایت ها که ایران را به میدان جنگ مبدل ساخت و هزاران خانواده را داغدار نمود و کشور را به ورطه ویرانی کشاند، مریم رجوی همچنان بر طبل اقدامات تروریستی می کوبد و وقیحانه آشوب های خرداد 1388 را ادامه 30 خرداد می خواند و جنایاتی دوباره را تبلیغ و ترویج می کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50688 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-1.jpeg" alt="سیاست تروریستی 30 خرداد " width="500" height="363" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-1.jpeg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-1-300x218.jpeg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>در روزهای اخیر، مهمترین فعالیت های این جریان تروریستی، تبلیغ برای ایجاد آشوب و درگیری های مسلحانه به جوانان ایرانی بود. این تبلیغات در حالی انجام می گیرد که مریم رجوی طی 19 سال که از سقوط صدام می گذرد، تلاش داشت خود را چهره ای صلح دوست، حقوق بشری و دمکراتیک جلوه دهد که «سلاح بر زمین گذاشته و همچون بره ای سربزیر، قلاده ارتش بی دندان» خود را به قدرت های غربی سپرده تا هرگونه دوست دارند از ایشان استفاده کنند. وی در حالی رو به سمت ایران نعره جنگ و ترور سر می دهد و از جوانان درخواست آشوب و کشتار دارد که در سخنرانی های خود خطاب به دولتمردان اروپایی (و همچنین در اکسیون های خیابانی)، جرأت ندارد حتی یک کلمه پیرامون عملیات های مسلحانه سخن بگوید برای آن تبلیغ کند. در چند روز اخیر، شاهد چندین نمایش در سوئد، هلند و کانادا به مناسبت 30 خرداد بودیم اما در هیچیک از این اکسیون ها، جمله ای در وصف 30 خرداد که معرف جنگ مسلحانه و تروریستی است یافت نمی شود، در عوض می بینیم که مهمترین دغدغه مریم، اخراج جداشدگان و جوانانی است که جنایات 40 ساله رجوی را برای مردم اروپا افشا کرده اند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50689 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-2.jpeg" alt="سیاست تروریستی 30 خرداد " width="500" height="303" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-2.jpeg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/30-Khordad-2022-2-300x182.jpeg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>بله، آنچه در نمایش رجوی در اروپا یافت نمی شود، تبلیغ و تمجید از شروع فعالیت های تروریستی در 30 خرداد است، اما تا بخواهید بازی حقوق بشری در این تجمعات و سخنرانی ها یافت می شود، چرا که چهره مریم در اروپا نباید با خشونت طلبی خش بردارد. به همین خاطر گروهی باید با لباس زندانیان در خیابان رژه روند بدون اینکه بفهمند مخوف ترین زندان ها در ارتش آزادیبخش ملی وجود داشته و دهشتناک ترین شکنجه ها نیز در سازمان مجاهدین رواج داشته است. و بدون اینکه مردم اروپا بفهمند سازمان مجاهدین تنها تشکلی در تاریخ است که وفادارترین نیروهای خود را صرفاً به جرم عدم قبول «طلاق اجباری و انقلاب ایدئولوژیک» به چارمیخ کشیده و زیر شکنجه های روحی و جسمانی به قتل رسانیده است. اما از آنسو، همین تشکل در حال ترویج ترور، تخریب و آتش سوزی در داخل ایران است و از جوانان می خواهد تا شهرها را به آشوب بکشند و در کوچه و خیابان بساط اعدام، تیرباران و چاقوکشی راه بیندازند و مخالفان را هرکجا دیدند (درست مشابه دهه 60) بنا به تشخیص خود «اعدام انقلابی» کنند!.</p>
<p>شاید شگفت آور باشد، اما واقعیتی تلخ است: مریم رجوی که هشتگ «نه به اعدام» راه اندازی می کند، همان بانوی تروری است که به جوانان ایرانی درس «اعدام خیابانی» می دهد و به دستور شوهرش، در دهه 60 هزاران نفر را در محراب و خیابان و ساختمان، بدون محاکمه، تیرباران کردند و آنرا «اعدام انقلابی» خواندند!. همین شخص، بعد از سال ها ادای حقوق بشری، امروز هم دستور تسلیح صادر می کند و نیروهای خود را به کشتن مخالفان دعوت می کند و ایادی خود را فرامی خواند تا به شیوه داعش و القاعده، با اسلحه کلیپ یادگاری بگیرند و برایش ارسال کنند!</p>
<p>بله، به همین علت است که امروز مریم با کمک عوامل خود در اروپا شعار اخراج جداشدگان را سر می دهد و آنان را مزدور می خواند، چرا که جداشدگان ریاکاری، سیاست دوگانه و فریبکارانه سازمان مخوف مجاهدین خلق را افشا می کنند و نمی گذارند جوانان ایرانی مثل گذشته در دام این فرقه تروریستی گرفتار شوند.</p>
<p>کسی که دو دهه در خدمت صدام بود و پس از سقوط او در خدمت سعودی، سیا و موساد قرار گرفت، با فرافکنی می خواهد منتقدان خویش را مزدور معرفی کند، غافل از اینکه حنای او دیگر رنگی ندارد و مردم ایران، بخصوص جوانان خارج کشور گام به گام به آگاهی های بیشتری می رسند و مسیر درست را تشخیص می دهند و دیگر در مرداب جنایت رجوی غرق نخواهند شد.</p>
<p>دولتمردان اروپایی و مدافعان واقعی حقوق بشر نیز باید درک کنند که مریم رجوی قابل اعتماد نیست و زندگی او تماماً با دروغ و ریاکاری طی شده است، همانطور که در همین سیاست دوگانه اش می توان بخوبی دید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50687">سیاست تروریستی 30 خرداد رجوی از تهران تا اروپا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50687/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سقوط آزاد سازمان مجاهدین از خرداد تهران تا خرداد سوئد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50642</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50642?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 19 Jun 2022 08:30:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[استراتژی خشونت طلبانه]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50642</guid>

					<description><![CDATA[<p>42 سال پیش در چنین روزهایی مسعود رجوی یکی از مهمترین میتینگ های خود در امجدیه تهران را برگزار کرد. این سخنرانی که تحت عنوان «چه باید کرد» برگزار گردید، با آشوب های فراوان و زخمی های زیادی همراه بود. گروه زیادی از اعضای مجاهدین در این مراسم شرکت داشتند و نوارهای کاست آن بعدها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50642">سقوط آزاد سازمان مجاهدین از خرداد تهران تا خرداد سوئد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>42 سال پیش در چنین روزهایی مسعود رجوی یکی از مهمترین میتینگ های خود در امجدیه تهران را برگزار کرد. این سخنرانی که تحت عنوان «چه باید کرد» برگزار گردید، با آشوب های فراوان و زخمی های زیادی همراه بود. گروه زیادی از اعضای مجاهدین در این مراسم شرکت داشتند و نوارهای کاست آن بعدها بدست میلیشیا در سراسر ایران پخش گردید. هدف مسعود از این سخنرانی، به قول خودش اتمام حجت به جمهوری اسلامی و آیت الله خمینی بود. ادعای مسعود این بود که آزادی برای فعالیت های سیاسی و بیان عقاید وجود ندارد و اعضای مجاهدین به خاطر فروش نشریه و&#8230; مورد ضرب و شتم قرار می گیرند. وی می خواست با یک نمایش قدرت به حزب جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران اعلام کند که از این پس «جواب مشت را با مشت و جواب گلوله را با گلوله خواهد داد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50643 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-1.jpg" alt="سخنرانی مسعود در امجدیه" width="500" height="282" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-1-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-1-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>مسعود در حالی از آزادی و قانون سخن می گفت که هزاران قبضه اسلحه و انبوهی مهمات ربوده شده بدست مجاهدین از پادگان ها (با وجود گذشت یکسال و نیم از انقلاب 22 بهمن) در انبارهای مخفی سراسر کشور نگهداری می شد و با وجود درخواست های مستمر نهادهای قانونی، اقدامی در جهت تحویل دادن آنها انجام نمی گرفت. باید توجه داشت که مجاهدین در زمانی از دادن سلاح ها خودداری می کردند که کشور دارای قانون اساسی، مجلس و دولت مستقل بود و عدم تحویل سلاح هیچ معنایی جز تمرد از قانون و مقاصد خشونت آمیز نداشت. لذا این هشدارها یک تهدید جدی برای حکومتی محسوب می شد که درگیر جنگ با تجزیه طلبان وابسته به دول بیگانه در خوزستان، کردستان و ترکمن صحرا بود و همزمان باید نهادهای نوپای خود را قدرتمند می ساخت تا بتواند بر مشکلات داخلی و خارجی غلبه کند.</p>
<p>این نکته در آن زمان بسیار مهم بود چون آمریکا نیز منافع خود در منطقه را به شدت در خطر می دید و پشت سر هم به دسیسه چینی علیه ایران مشغول بود و چند ماه بعد از آن نیز صدام حسین را باد کردند تا به ایران حمله نماید. این تهدید (که واضح بود خطاب آن فقط حزب جمهوری اسلامی و سپاه نیست، بلکه شخص آیت الله خمینی است)، برای جمهوری اسلامی حکم اعلام جنگ داشت و نشان می داد که مسعود درصدد است تا به جای تحویل دادن سلاح، دست به اسلحه ببرد و اقدامات تروریستی را کلید بزند، حرکتی که یک سال بعد آغاز شد و نتیجه آن ریخته شدن خون حداقل 17000 جوان ایرانی در طرف مقابل بود و البته هزاران تن از نوجوانان و جوانان میلیشیای مجاهد نیز قربانی قدرت طلبی رجوی شدند. نوجوانانی که کمترین آگاهی از مسائل سیاسی و منطقه ای نداشتند و مسعود را تنها در حد شعارهای زیبا می شناختند.</p>
<p>بیش از 4 دهه از آن سخنرانی آتشین و پرطمطراق گذشت، در این مدت نه تنها خون های زیادی بی گناه ریخته شد، که ایران نیز گرفتار توفانی سهمناک و بنیان کن شد که اثرات مخرب آن تا ده ها سال دیگر باقی خواهد ماند. سازمان مجاهدین که آن روزگاران با شعار مرگ بر امپریالیسم هزاران جوان ایرانی را فریفت و جذب نمود، اینک تمام عیار مبدل به پیاده نظام امپریالیسم شده و کاری جز پیشبرد خط آمریکا در منطقه ندارد و همچنان در تلاش است تا با فریب جوانان از یکسو، و بکارگیری اراذل و اوباش اجاره ای (در داخل و خارج) خط ضدایرانی خود را به نفع دشمنان ایران (با طمع بدست آوردن دلارهای هنگفت و رویای رسیدن به قدرت) به پیش ببرد. در دو دهه گذشته نیز کاری نبود که زوج رجوی در خدمت صهیونیسم جهانی انجام نداده باشند، بنحوی که خود غربی ها اقرار کردند کاری که مجاهدین برای آنها علیه وطنشان انجام می دهند بشدت زشت، بهت آور و بی مانند است: از فروش اطلاعات نظامی و اتمی ایران به دشمنان، تا انواع مشاوره با گروه های مزدور و خطرناک برای کمک به آنان جهت انجام اقدامات تروریستی علیه ملت ایران.</p>
<p>اما قضیه به این هم ختم نشد، پس از سقوط صدام شاهد حرکت های به شدت ضداخلاقی دیگری از مجاهدین در خارج هستیم که تاکنون در کارنامه هیچ اپوزیسیونی در هیچ کشوری یافت نشده است. انواع فعالیت های امنیتی، تروریستی، سیاسی و حقوقی برای درهم شکستن نیروهایی که هرکدام ده ها سال به سازمان مجاهدین خدمت کردند و آسیب دیدند و امروز کمترین پناه و امکاناتی در اختیار ندارند، یکی ازغیر اخلاقی ترین کارهای مریم رجوی در خارج کشور است. وی از هیچ فرومایگی علیه منتقدان خود رویگردان نیست و تمام انرژی خود را معطوف به نابودی کسانی کرده که قربانی فریب های سازمان مجاهدین و شخص مسعود رجوی بوده اند. وی نه تنها اعضای سابق سازمان را هدف قرار می دهند که حتی از خانواده آنها نیز نمی گذرد و هرکجا لازم باشد به پدر و مادران پیر هم رحم نکرده و اگر دستش می رسید آنها را هم به قتل می رساند.</p>
<p>هنوز یادمان نرفته که چطور پدران، مادران، فرزندان، خواهران و برادران اعضای مجاهدین را در جلوی قرارگاه اشرف با سنگ و فلزهای نوک تیز مورد حمله قرار می دادند و با کلماتی که شایسته مریم رجوی بود آنان را «الدنگ» خطاب می کردند. کاری که همچنان در شبکه های اجتماعی انجام می گیرد و همگان شاهد هستند. در عین حال برای «مردم ایران» اشک های حقوق بشر سرازیر می کنند و برای تشدید تحریم علیه آنان فعالیت هم دارند.</p>
<p>در روزهای اخیر شاهد اقدامات وحشیانه دیگری از سوی چاقوکش های سازمان در سوئد بودیم که بخوبی نشان می دهد که مریم تا چه حد به آزادی و دمکراسی اعتقاد قلبی دارد. قرار بود هفته گذشته دو جوان ایرانی در سوئد یک نمایشگاه خیابانی برگزار کنند تا به صورت کاملاً قانونی، از برخی جنایت های رجوی در ترور مردم ایران پرده بردارند. همینکه مریم از این اقدام قانونی باخبر شد، بلافاصله با یک فراخوان از چماقداران اجاره ای خود درخواست نمود تا به محل هجوم ببرند و جلوی افشاگری این دو جوان را بگیرند. در طی دو روز مردم اروپا شاهد اقدامات وحشیانه چماقداران در سوئد بودند که به دستور مریم رجوی با چاقو به افشاگران حمله ور شدند و اگر پلیس حفاظت نمی کرد این دو جوان را تکه پاره می کردند. با اینحال چماقداران تا توانستند به بنرها چاقو زدند تا «دمکراسی و آزادی بیان» مورد نظر مریم برای ایران آینده را به نمایش بگذارند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50644 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-2.jpg" alt="اقدامات مجاهدین در سوئد" width="500" height="410" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-2.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Tehran-Sweden-2-300x246.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>این دو جوان وطن پرست که به نظر می رسد دهه هفتادی باشند و هرگز جنایت های رجوی در دهه 60 را از نزدیک ندیده اند، تنها گناهشان به تصویر کشیدن جنایت های رجوی بود، اما در قلب اروپا مشاهده کردند که این جماعت کمترین اعتقادی به آزادی و آگاهی ندارند و برخلاف شعارهای فریبکارانه در ابتدای انقلاب و بویژه در سالروز سخنرانی 22-25 خرداد 1359، که قرار بود «طرحی عاری از جهل و نادانی» در ایران ترسیم کنند، حتی در اروپا نیز قادر به تحمل کوچکترین آزادی و آگاهی نیستند و هرگونه افشاگری را با چماق و چاقو پاسخ می دهند و «ایران آزاد فردا» که مریم رجوی وعده آنرا داده، جز کشت و کشتار مخالفان، و شکستن قلم و دست منتقدان نیست. عجیب اینکه، دو روز پس از این اقدام ضد دمکراتیک و ضداخلاقی، به پخش همان سخنان مسعود رجوی در امجدیه پرداخته اند و تا باز هم حامیان نادان خود را بفریبند!. بر همه هموطنان عزیز است که از همین اقدام خشونت آمیز در سوئد عبرت بگیرند و بدانند چه نوع حکومتی مدنظر مریم رجوی در ایران آینده است.</p>
<p>در همینجا خطاب به خانم رجوی که تحمل افشاگری دو جوان ایرانی هم ندارد، این جملات مسعود در خرداد 1359 را یادآوری می کنم که نعره می کشید:<br />
)))هیهات! هیهات!… پس چرا جلوی چماقداری را نمی‌گیرید؟ مگر خطر چماقداری از سایر مفاسدی که جزاش اعدامه کمتره؟&#8230; بعضی از آقایان می‌گویند حرف نزنید تا چماق نخورید&#8230; هر کس که بخواهد آزادیهای انسانی، انقلابی و اسلامی را محدود بکند، نه اسلام را شناخته، نه انسان را و نه انقلاب را. آزادی، ضرورت دوام انسان در مقام انسانی است. والا با حیوانات که فرقی ندارد. والا مسئولیت و وظیفه‌ای ندارد، والا دنیای انسانی به جهان حیوانی تنزل خواهد کرد&#8230; قدم بعدی این چماقداریها جوخه‌های تروریستی است. وقتی چماق مؤثر نباشد، تروریسم رشد خواهد کرد&#8230; (((</p>
<p>خانم مریم قجرعضدانلو،<br />
چهار دهه از آن سخنرانی گذشت، الان چرا جلوی این چماقداری را نمی گیرید، مگر جزای آن از اعدام کمتر است؟ آیا شما هم معتقدید که مقصر کتک خوردن منتقدان، حرف زدن خودشان است و نباید نقد کنند و افشاگری کنند وگرنه کتک می خورند؟ آیا هنوز هم اعتقاد دارید که هرکس آزادی های انسانی را محدود کند نه اسلام را شناخته و نه انسان و انقلاب را، و به جهان حیوانی تنزل پیدا می کند؟ پس آیا شما به دنیای وحوش تنزل پیدا کرده اید که به آزادی دو جوان در قلب اروپا حمله می کنید؟ راستی آیا قدم بعدی این چماقداری ها، اقدامات تروریستی در قلب اروپاست؟ می دانم که مسعود قبلاً فرمان آن را صادر کرده بود، اما شما هم یک بار دیگر اعتراف کنید چون این حرف ها قبلاً در امجدیه گفته شده و خودتان هم دارید بازپخش می کنید. اگر هم به این سخنان معتقد نیستید پس چرا دم از دمکراسی و ایران آزاد فردا می زنید؟ رسماً بگویید «همانطور که دچار دگردیسی و چرخش به سمت امپریالیسم شده ایم، از آزادی ها هم کوتاه آمده ایم و جواب هر نقد و افشاگری را با چماق و چاقو و اقدامات تروریستی می دهیم». در اینصورت مردم تکلیف خود را خواهند دانست. پس بیش از این مردم فریبی نکنید.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50642">سقوط آزاد سازمان مجاهدین از خرداد تهران تا خرداد سوئد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50642/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و نهم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50511</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50511?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Jun 2022 06:33:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[17 ژوئن 2003]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبات فرقه ای]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50511</guid>

					<description><![CDATA[<p>استقرار آمریکایی ها در اشرف (FOB) و خلع سلاح مجاهدین بیگاری روی خودروهای عراقی فقط بخشی از کار بود، خیلی زود کارهای پوشالی دیگری هم کلید خورد که از جمله می توان به جارو زدن جاده های قرارگاه، کندن علف های هرز بیابان، ساخت و ساز در پارک اشرف، ساخت یک مسجد برای نمایش های [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50511">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>استقرار آمریکایی ها در اشرف (FOB) و خلع سلاح مجاهدین</h3>
<p>بیگاری روی خودروهای عراقی فقط بخشی از کار بود، خیلی زود کارهای پوشالی دیگری هم کلید خورد که از جمله می توان به جارو زدن جاده های قرارگاه، کندن علف های هرز بیابان، ساخت و ساز در پارک اشرف، ساخت یک مسجد برای نمایش های تبلیغی، ایجاد یک باغ وحش کوچک کودکانه شامل چند سگ، گربه، خرگوش، کبوتر، بوقلمون و یک رأس غزال، ساخت موزه تبلیغی و انبوه موارد دیگر اشاره نمود. البته برای انجام همین کارها نیز افراد یک ساعت باید منتظر می ماندند تا دستور روزانه ابلاغ شود. یعنی طبق معمول همه باید ساعت 5 صبح بیدار می شدند و پس از صبحانه و کار جمعی روزانه، منتظر می ماندند تا از فرماندهی دستور جدید بیاید. اینکار گاه تا دو ساعت اتلاف وقت به همراه داشت و همه را عصبی می کرد. بارها گفتیم اگر کاری نیست بگویید بچه ها در اختیار خود باشند و هر زمان دستور کار مشخص شد آنها را صدا بزنیم ولی عمد داشتند افراد در محوطه کلافه باشند تا اینکه توی آسایشگاه محفل بزنند و از اوضاع سیاسی و منطقه ای پرس و جو کنند.</p>
<p>در این میان کارهای دیگری هم از سوی شورای رهبری تولید شد که گروهی را سرگرم می کرد، برای نمونه شستشوی صندلی های سالن اجتماعات یا تعمیر فلاسک ها و کلمن های چای مربوط به بخش مناسبت های اشرف که آمار بالایی هم داشت. به موازات این سرگرمی ها، در ستاد فرماندهی اشرف غوغای دیگری برپا بود. ما از آنچه بین ژنرال های آمریکایی و ستاد مجاهدین می گذشت اطلاعی نداشتیم ولی می دانستیم که پای نیروهای آمریکایی به داخل اشرف گشوده شده و مشغول زد و بند هستند. ناگفته نماند که همان روزهای اول که قضیه غنیمت گیری کلید خورد، کلیه زرهی های باقیمانده در بیابان ها نیز به اشرف منتقل گردید ولی وقتی که من برای بازگرداندن نفربر به روستای مرفوع رفتم، با صحنه عجیبی مواجه شدم. نه تنها روکش برزنتی نوی نفربر را برده بودند که هیچکدام از دستگاه های دیدبانی هم سرجای خود نبود. یعنی تمام پیرسکوپ ها و ژیرسکوپ ها را از دیواره های نفربر کنده بودند و از لوازم آن هم چیزی باقی نمانده بود. کاری نمی شد کرد و نفربر را با همان وضعیت به قرارگاه بردیم و متوجه شدیم دیگران هم چنین وضعی دارند. از آن پس یکی از وظایف ما مثل سابق رسیدگی به زرهی ها و سرویس هفتگی آنها بود. اینکار دیگر مثل گذشته برای ما معنی و مفهومی نداشت ولی مسئولین عمد داشتند مستمر ما را دلگرمی بدهند که آمریکایی ها سلاح های پیشرفته تری در اختیارمان قرار خواهند داد.</p>
<p>یک روز وجیهه کربلایی و فائزه محبت کار همه را جمع کردند و گفتند یک سرهنگ آمریکایی به اینجا می آید، شما باید جلوی آنها احساساتی عمل کنید و به آنها بگویید که می خواهید با رژیم بجنگید و جنگ افزار نیاز دارید و خود را دلبسته به سلاح هایتان نشان دهید (سخنانی در همین مایه ها). آنگاه پس از یک سلسله توجیهات دیگر گفت فردا همه به صورت منظم جلوی زرهی ها به خط شوند. روز بعد یک سرهنگ سیاهپوست که فرمانده نیروهای پیاده ارتش در منطقه دیالی بود با تعدادی از نیروهایش به آنجا آمد و مقداری گفتگو کرد. طبق سناریوی تعیین شده، برخی بچه ها با او صحبت کردند و چیزهایی به خورد او دادند. سرهنگ آمریکایی هم تلاش می کرد برخوردهای دوستانه از خودش نشان دهد هرچند برایش مهم نبود مجاهدین چه نظری در مورد سلاح های خود دارند. در پایان هم مهران او را روی تانک خودش دعوت کرد تا مقداری در محوطه بچرخند (بخشی از برنامه برای جذب آمریکایی ها). سرهنگ آمریکایی هم کنار درب راننده نشست و مقداری گشت زد و برگشت. چند سربازها نیز سوار نفربر زنان شدند و چرخیدند و در نهایت خداحافظی کردند و رفتند.</p>
<p>بعد از رفتن آنها، فائزه که چندان سرحال نبود گفت آن طور که باید احساسات خود را بروز ندادید، باید اینقدر احساساتی می شدید که گریه کنید!. این حرف عجیب بود ولی چندان برایمان اهمیتی نداشت چون اکثر نفرات دوست داشتند از شرّ تمام جنگ افزارها خلاص شوند و مدام وقت صرف سرویس و نگهداری آنها نکنند. روز بعد نتیجه گفتگوی دوستانه با سرهنگ آمریکایی آشکار شد!. گفتند همه تانک و نفربرها به محوطه زاغه مهمات ها منتقل می شود!. البته جزئیات را نگفتند ولی طوری جلوه دادند که گویی خبر خاصی نیست و فقط جنگ افزارها زیر نظر آنها قرار می گیرد، در حالیکه چنین نبود و طرح های دیگری در پیش بود.</p>
<p>چند روز بعد دیدیم گروه زیادی از نیروهای آمریکایی با انواع خودروهای جنگی به داخل اشرف سرازیر شدند. انبوهی تانک و نفربر آنها در بیرون اشرف به حالت آماده باش درآمده بود و بالگردهایشان در آسمان اشرف چرخ می زدند. گاه یکی دو جنگنده نیز بالای قرارگاه به پرواز در می آمد و گلوله های نورافشان پرت می کرد. گفته شد به اعمال آمریکایی ها توجه نکنیم و هرکس به کارهای جاری خود مشغول شود. همه با شگفتی مشغول کار بودیم و نمی دانستیم چه خبر است و فقط حدس می زدیم ملاقات هایی در جریان باشد. در تعمیرگاه زرهی برخی نفرات مشغول کار روی تانک ها بودند. اما دو بالگرد به سمت آنها رفتند و از فاصله نزدیک نظاره گر شدند. بعد مشخص شد که نگران هستند با تانک به آنها شلیک شود. خیلی زود پیام آمد که کلیه کارهای مرتبط به تعمیر زرهی تعطیل شود و نفرات به کارهای فردی بپردازند. این مسئله هم بر شگفتی ما می افزود.</p>
<p>قضیه این بود که ژنرال ریموند تی. اودیرنو فرمانده نیروهای ائتلاف به اشرف آمده بود تا مجاهدین را به خلع سلاح وادار کند. مسئولین سازمان این قضیه را از همه مخفی کرده بودند. محل ملاقات در جایی که کاخ سفید» نامیده می شد برگزار گردید. این ساختمان کوچک اندکی شبیه کاخ سفید آمریکا به نظر می رسید چون سفید بود و جلوی آن تعدادی ستون گذاشته بودند و در زمان صدام برای ملاقات های رسمی با مقامات عراقی در نظر گرفته شده بود. مذاکره کنندگان طبق معمول فهیمه، مژگان، داوری و براعی بودند و جلسه آنها چندین ساعت به درازا کشید و چون وقت کم آمد قرار شد روز بعد هم ادامه پیدا کند. البته طبق معمول هیچ چیزی از آن جلسه به بیرون درز نکرد و تنها از طریق چند تن از فرمانده یگان ها که برای تشریفات و پذیرایی به محل برده شده بودند، خبردار می شدیم. در هر صورت روز دوم به ما گفته شد به هیچ وجه سراغ تعمیر زرهی ها نباید رفت و همگی به بازی مشغول شوید.<br />
باز هم قرارگاه اشرف از زمین و آسمان تحت محاصره قرار گرفت. آمریکایی ها می ترسیدند مجاهدین مقاومت کنند و درگیر شوند! به همین خاطر با آمادگی کامل نظامی آمده بودند، بویژه که ژنرال اودیرنو هم آنجا بود. البته آنها نمی دانستند مسعود رجوی ضعیف تر از آن است که جان خود را در مقابله با آمریکایی ها به خطر اندازد و دستور حمله بدهد. روز دوم هم تمام شد و کارها به روال جاری بازگشت. (سربازان آمریکایی قبل از ورود به عراق یک آموزش 3 ساعته در مورد مجاهدین دیده بودند. چند سال بعد برخی از سربازان به ما گفتند فیلم هایی از عملیات ها و برنامه های مجاهدین به آنها نشان داده شده و گفته اند آنها بیشتر از القاعده مقاومت می کنند و می جنگند اما با آنها فرق دارند و ایرانی هستند. ژنرال اودیرنو 18 سال پس از اشغال عراق در تاریخ 8 اکتبر 2021 در سن 68 سالگی بر اثر سرطان درگذشت).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50512 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="439" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-1-300x263.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>پس از این ملاقات ها، تا حدود دو هفته روزهای پنجشنبه (که در ارتش آزادیبخش بعنوان روزِ لجستیک شناخته می شد و سرویس هفتگی جنگ افزارها و خودروها انجام می گرفت) به کنار زرهی ها در محوطه نزدیک زاغه ها می رفتیم و تا ظهر روی آنها کار می کردیم و بازمی گشتیم. نظافت عمدتاً با نفت انجام می شد و کار خسته کننده ای بود. همانند گذشته ها احساس خوبی نداشتیم ولی ناچار بودیم به این کار بیهوده تن دهیم. هفته سوم با موضوع عجیبی مواجه شدیم. قبل از حرکت گفتند این هفته باید تمام قطعات آلومینیمی زرهی ها و نفربرها را باز و به انبار منتقل کنیم، چون در قرارگاه انزلی همه قطعات آلومینیمی را اهالی دزدیده اند!</p>
<p>این دروغ کودکانه برای بسیاری از ما قابل قبول نبود. می دانستیم برای باز کردن بسیاری از این قطعات، نیاز به جراثقال و لوازم سنگین است. بویژه باز کردن رادیاتور تانک و نفربر کار ساده ای نبود و کلاً در قرارگاه اشرف هم هیچکس نمی توانست وارد و خارج شود. صراحتاً به ما نمی گفتند که چه قصدی دارند ولی باید انجام می گرفت. ما هم نفربر خود را از بسیاری قطعات مهم آلومینیمی مثل باک و رادیاتور و برخی لوازم کوچکتر تخلیه کردیم و به بخش پشتیبانی تحویل دادیم. با باز شدن این قطعات، دیگر سرویس هفتگی آنها نیز معنا و مفهومی نداشت و این آخرین دیدار ما با زرهی ها بود. واقعیت این بود که آمریکایی ها می خواستند همه جنگ افزارها را منهدم و مجاهدین را خلع سلاح کنند. سازمان هم پیشدستی کرده بود و می خواست این قطعات قیمتی را بردارد و به فروش برساند چون این فلز در عراق بسیار گران و از فلزات تحریمی بود، اما به دروغ گفتند بخاطر دزدیده نشدن، آنها را باز می کنیم. همانروز انتقاد خودم با این محتوا که چرا صادقانه واقعیت ها را به ما نمی گویید برای فرمانده قرارگاه نوشتم، که البته پاسخی هم طبق معمول دریافت نکردم.</p>
<p>روزهای بعد، نوبت به جنگ افزارهای سبک رسید. گفتند انبارهای تسلیحات را شمارش و بسته بندی کنیم تا آمریکایی ها برای انتقال آن بیایند. خداحافظی با کلت و کلاش کار ساده ای نبود اما همانطور که گفتم دیگر از این بازی ها و حتی از تنظیف سلاح هم خسته شده بودیم و ترجیح می دادیم وقت خود را با آن تلف نکنیم. بدتر از آن، جابجایی انبوهی مهمات بود که طی دوران بمباران ها در نقاط مختلف قرارگاه پراکنده کرده بودند تا مخفی بماند. حال می بایست آنها را هم سوار بر کامیون می کردیم تا به زاغه مهمات منتقل شود. البته شورای رهبری از اینکار استقبال می کرد چون ده ها نفر سرگرم آن می شدند. تنها چیزی که به نظر می آمد ارزش چندانی ندارد، سلامتی افراد مسن بود که می بایست این حجم مهمات سنگین را بار کامیون ها می کردند.</p>
<p>وقتی آمریکایی ها برای تحویل جعبه های مهمات آمدند، مشاهده کردیم خیلی راحت با چند ماشین آلات ساده صندوق ها را بسته بندی و بار کمرشکن کردند بدون اینکه به هیچ سربازی فشار جسمی وارد شود. آن وقت بود که فهمیدم در این سالیان چه بلایی بر سر افراد آمده و چرا بسیاری از نفرات مستمر دچار دیسک کمر، زانو درد و هرنیا می شدند و از پا در می آمدند. چون به عمد همه کارهای سنگین را روی دوش نفرات می گذاشتند تا زمان طولانی تر شود و کسی بیکار نماند&#8230; در طی چند هفته یک گردان از نیروهای آمریکایی برای حفاظت از مجاهدین در بخش شمالی قرارگاه مستقر شدند (جایی که پیش از آن اصطلاحاً هتل نامیده می شد و یک گردان لجستیکی ارتش عراق ساکن بودند و کارهای تعمیراتی مجاهدین مثل تعمیر خودروهای نظامی را انجام می دادند). آمریکایی ها به این محل فاب FOB می گفتند و آنجا را کاملاً بازسازی نمودند و یک سکو هم برای نشست و برخاست بالگرد ایجاد کردند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50513 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="366" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-2-300x157.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>با تکمیل خلع سلاح، آثار اندوه در چشمان بسیاری از فرماندهان دیده می شد ولی کمتر کسی تناقض خود را صراحتاً مطرح می کرد. برای نمونه ایرج.ص که از فرمانده یگان های قرارگاه هفت بود، با طعنه و غرق حسرت و اندوه به من گفت:  سلاح ها هم که از ما گرفتند. سری تکان دادم و با لبخند از او دور شدم. فضای مسئولین طوری طراحی شده بود که به دیگران تلقین کنند آمریکایی ها بزودی سلاح های پیشرفته تر در اختیار ما خواهند گذاشت. اینقدر این ایده دروغ مطرح گردید که خودشان هم باورشان شد بزودی سازمان با کمک آمریکا نظام را سرنگون می کند و به همین خاطر بهترین جنگ افزارها را به مجاهدین خواهند داد.</p>
<h3>بازداشت مریم رجوی در فرانسه!</h3>
<p>کارهای روتین ادامه داشت، مقداری از سازمانکارها به آرامی تغییر کرد ولی کماکان مهمترین کار بدنه سازمان نظافت خیابان ها و ترمیم لوازم مختلف و نیز سبک سازی قرارگاه بود. رجوی داشت بسیاری از لوازم غیرضروری را به فروش می رساند تا تبدیل به پول کند. از آنجا که این موضوع کاملاً به چشم می زد، گفته شد باید هزینه خورد و خوراک مان را تأمین کنیم و به همین دلیل لوازم اضافی را به فروش می رسانیم. باورمان شده بود که سازمان دچار مشکل مالی است و به همین خاطر لوازم کهنه را به عراقی ها می فروشد. اما قضیه چیز دیگری بود که فقط فرماندهان بالاتر خبر داشتند. در واقع مسعود و مسئولین رده بالا احتمال می دادند که سازمان از عراق اخراج شود و به همین خاطر مشغول فروش تجهیزات و لوازم مختلف اداری، تأسیساتی و نظامی بودند. جنگ افزارها تحویل داده شده بود ولی در داخل انبارهای مختلف، وسایل فراوانی بود که دیگر بدرد کارهای مجاهدین نمی خورد اما می توانست مبدل به دینار و دلار شود تا ذخایر ارزی سازمان محفوظ بماند. تنها چیزی که تهدید به حساب می آمد، چندین میلیون دلار پول نقد بود که مسعود رجوی نگران بود آمریکایی ها آن را بیابند و توقیف کنند. به همین خاطر این پول ها به صورت امانت بین فرماندهان رده بالا و شورای رهبری توزیع شد تا یک سرمایه شخصی به حساب آید نه اموال عمومی سازمانی که در لیست تروریستی آمریکا و اروپا قرار داشت. به دستور مسعود، حتی خودروها و اماکن هم به اسم برخی مسئولین ثبت شده بود تا ملک شخصی بنظر بیاید، مثلاً مقر هر قرارگاه به اسم فرمانده و یا معاون او ثبت شده بود و ملک شخصی آنها به حساب می آمد.</p>
<p>روز 27 خرداد 1382 (17 ژوئن 2003) نیز مثل همیشه مشغول کارهای جاری روزانه بودیم. وقتی برای خوردن دَهی (میان وعده ای قبل از ظهر) به سالن غذاخوری رفتم متوجه شدم تعدادی از نفرات مشغول خواندن بولتن خبری روی تابلو اعلانات هستند. با تعجب خبری با این مضمون که مسعود رجوی دولت فرانسه را مسئول حفظ جان خانم مریم رجوی دانسته است روی تابلو دیدم. جملات دیگری هم نوشته شده بود مبنی بر اینکه پلیس فرانسه از بازداشت خانم رجوی خبر داده و چند نفر هم اقدام به خودسوزی کرده اند.</p>
<p>همه با تعجب به این چند خبر کوتاه و نامفهوم نگاه می کردند. تا آن لحظه تصورمان این بود که مریم در عراق است. حتی مسعود در اولین پیام داخلی که فرستاد به عمد نوشته بود هواپیماها 30 متری اتاق خواب خواهر مریم را بمباران کرده اند تا ما احساساتی شویم و بگوییم رهبر ما هم در دل بمباران قرار داشته است، و حالا خبر از بازداشت او در فرانسه نقل شده بود&#8230; کم کم این احساس نگرانی بوجود آمد که چه اتفاقی افتاده و مریم در فرانسه چکار می کرد و کی به آنجا منتقل شد؟ و چرا خبر به این مهمی به جای اینکه از سوی مسئولین خوانده شود روی تابلو نصب شده و هیچ توضیحی هم پیرامون آن نیست؟</p>
<p>نیم ساعت بعد گفتند خواهر خدیجه همه را به داخل سالن فراخوانده است. پس از تجمع، وی با چهره ای غمناک وارد شد و گفت حتماً خودتان تا الان خبردار شده اید. خواهر مریم را در فرانسه بازداشت کرده اند و ما هم باید کاری انجام دهیم. آنگاه پس از یک توضیح مختصر گفت هرکدام از شما به صورت داوطلبانه درخواست خودسوزی بنویسید و به من بدهید. الان هم سریع آماده شوید تا در داخل قرارگاه یکسری کارهای تبلیغاتی انجام دهیم.</p>
<p>ذهنم مغشوش شده بود، احساس می کردم یک جای کار درست نیست، من در دل بمباران ها نگران کسی بودم به ظاهر اصرار داشت در جنگ سرنگونی کنارمان سوار بر تانک به سمت تهران حرکت کند و فرماندهی صحنه را بدوش گیرد. اما بدون اینکه اطلاعی داشته باشیم به فرانسه رفته بود و حالا از ما می خواستند بخاطر بازداشت او، فرم انجام عمل انتحاری و خودسوزی پر کنیم. با همه تناقضاتی که داشتم، به خودم قبولاندم که بخاطر مسائل امنیتی چیزی نگفته اند.</p>
<p>بازداشت مریم در آن شرایط بحرانی، ضربه بزرگی به کلیت سازمان بود. چون به اصطلاح رفته بود تا فضای سیاسی اروپا را به نفع مجاهدین تغییر دهد ولی به بدترین شکل بازداشت و زندانی شده بود. به زبان دیگر، مجاهدینی که در عراق به مرحله فروپاشی رسیده بودند، با بازداشت شدن مریم در اروپا نیز آچمز شدند و مشخص نبود چه زمانی مات خواهند شد. تصور کنید: بدنه سازمان که هیچ چشم اندازی برای آینده خود نمی دید، به ناگاه با ضربه هولناک دیگری مواجه شده بود و در چنین وضعیتی از آنها می خواستند برای عملیات انتحاری و خودسوزی داوطلب شوند&#8230; همه افسرده و متناقض به سوی خیابان 100 که پهن ترین خیابان قرارگاه بود منتقل شدیم. سایر قرارگاه ها نیز حضور داشتند و یکسری پرچم و بنرهم آماده شده بود و به دست ما دادند تا در آن خیابان راهپیمایی کنیم و شعار بدهیم. قضیه بیش از حد کودکانه و مضحک به نظر می رسید. تشکیلاتی که تا دیروز مدعی بود قدرتمندترین اپوزیسیون نظامی جهان است، حالا در محاصره نیروهای آمریکایی در کشوری جنگ زده و بی صاحب می خواست با راهپیمایی تبلیغی، رهبر بازداشت شده خود در فرانسه را آزاد کند. درست مثل اینکه چند نفر در داخل خانه خودشان که در یک بیابان واقع است، راهپیمایی کنند و شعار بدهند!</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50515 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="281" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-4.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-4-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-4-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>کار تا پاسی از شب ادامه داشت و شباهنگام نیز به چند شمع دادند تا همانند مراسم شام غریبان در آنجا قدم بزنیم و آنها فیلمبرداری کنند. روزهای بعد هم پشت سر هم خبر خودسوزی مجاهدین در شهرهای مختلف اروپا به ما می رسید که دردناک ترین آن کشته شدن ندا حسنی در تاریخ 2 تیرماه و کشته شدن صدیقه مجاوری در 6 تیر بود. صدیقه را از نزدیک می شناختم. یک مادر میانسال بود که به دستور سازمان و به خاطر آزادی مریم قجر از یک بازداشت چند روزه خودسوزی کرد و کشته شد. ندا حسنی نیز دختری بود که از سنین نوجوانی در اروپا مغزشویی تشکیلاتی می شد و در اکسیون های خیابانی مورد سوء استفاده های تبلیغی برای جمع آوری کمک های مالی از مردم قرار می گرفت. مردم انگلیس، فرانسه، سوئد و&#8230; در حیرت و وحشت از اقدامات خشونت آمیز و انتحاری مجاهدین قرار گرفته بودند. رخدادهایی که دولت فرانسه را به شدت تحت فشار قرار می داد تا مریم رجوی را از بازداشت موقت آزاد نماید.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50516 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="233" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-5.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-5-300x140.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<h3>آزادی مریم روی فرشی از آتش و خون!</h3>
<p>این اخبار دردناک که توأم با خلع سلاح مجاهدین و بازداشت مریم در فرانسه بود، رمقی برای مجاهدین نگذاشته بود و فضای یأس و ناامیدی در کل تشکیلات قابل پنهان کردن نبود. دو هفته پرالتهاب از سر گذرانده شد. خبری از انتخاب یا اعزام کسی برای خودسوزی در اشرف نبود. با اینکه برخی درخواست داده بودند، اما به نظر می رسید پشت پرده مسائل دیگری در حال رخ دادن است. ابتدا قصد داشتند در قرارگاه اشرف هم عده ای را به خودسوزی وادارند و از آن فیلم های تبلیغی تولید کنند ولی با گذر زمان که فضای منفی از اقدامات خشونت آمیز سازمان در رسانه ها منتشر شد و مریم مورد انزجار عمومی قرار گرفت، یک پیام از سوی وی منتشر شد که مجاهدین را از این کار باز داشته بود. از آن پس به رسانه ها هم گفته شد که کار مجاهدین مورد تأیید خانم رجوی قرار نداشته و آنها خودسرانه دست به خودسوزی زده اند. مریم با این کار تقصیر را به گردن اعضای سازمان انداخت تا خود را از هرگونه خشونت مبرّا سازد. اما وی کار خودش را کرده بود چرا که دولت فرانسه زیر ضرب شدید رقبا مجبور شد یک گام کوتاه بیاید. اولین اقدام دولت، آزاد کردن چند تن از مسئولین سازمان از جمله مهدی ابریشم چی، محمد سیدالمحدثین و برخی اعضای شورای رهبری بود.</p>
<p>از این زمان به بعد خودسوزی ها پایان یافت و حامیان مجاهدین در فرانسه اقدام به اعتصاب غذا در اورسورواز کردند. خودسوزی، اعتصاب غذا، زد و بندهای حقوقی، رقابت های سیاسی و باز شدن پای لابی های مجاهدین به این رخداد، نهایتاً منجر به قرار وثیقه برای مریم و آزادی او از بازداشت شد. پلیس فرانسه قریب 10 میلیون دلار و یورو از اتاق وی بیرون کشیده بود که بخشی از آنرا برای وثیقه نگه داشتند. ساعاتی پیش از بازگشت مریم، محمد سیدالمحدثین به میان اعتصاب غذا کنندگان آمد و آزادی او را به اطلاع آنان رسانید، اما اصرار کرد که همگی در محل بمانند و جایی نروند.</p>
<p>سومین روز از ماه جولای (12 تیر 1382)، مریم رجوی از بازداشت دو هفته ای خارج گردید و به همراه دکتر صالح رجوی به اورسورواز بازگشت و در میان استقبال هواداران و ژان پیربکه (شهردار منطقه اُور) به سخنرانی پرداخت و یک کبوتر را هم به نشانه آزادی خودش به آسمان پرواز داد. این برنامه به صورت مستقیم در شبکه ماهواره ای مجاهدین پخش می شد و ما نیز در قرارگاه اشرف مشاهده می کردیم. چیزی که تناقض بسیاری از ساکنین اشرف را برانگیخت، دست دادن ژان پیر بکه با مریم و آنگاه گذاشتن دست به پشت کمر وی به نشانه احترام بود تا او را به جلو هدایت کند و فیلمبردار هم نتوانست یا متوجه نشد و آن را سانسور نکرد.</p>
<p>جهت یادآوری، مسعود در نشست های انقلاب ایدئولوژیک گفته بود: بارها از ما می پرسند چرا خانم رجوی با مردان دست نمی دهد. اگر مریم با یک مرد دست بدهد، برابر است با اینکه زنان مجاهد هم روسری از سرشان بردارند. حالا اعضای سازمان شاهد دست دادن مریم با یک مرد غریبه بودند و طبعاً برخی از آنان گزارش تناقض خود را به بالاتر می نوشتند. خبر این تناقض به گوش مسئولین و شخص مسعود رسیده بود و طبعاً جوابی برای آن نداشتند. به همین خاطر گفته شد این مسئله به شما ربطی ندارد، چون خواهر مریم خودش صاحب علّه انقلاب است و بهتر می داند چکار کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50514 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="415" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-3-300x249.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>البته این مسئله چیزی نبود که ذهن من و شاید بسیاری دیگر را درگیر کند چون مریم در سخنرانی به موضوعی پرداخت که بسیار اسفناک بود و مرا به یاد روزهایی خیلی دور انداخت که مسعود در نشست های انقلاب ایدئولوژیک خطاب به افرادی که دوره های طولانی زندان را طی کرده بودند می گفت: کاری که مریم در انقلاب ایدئولوژیک (ازدواج و طلاق) انجام داد بیانگر این است که بیش از همه شما زندان و شکنجه را تحمل خواهد کرد. دلیل اینکه مسعود این نکته را مطرح کرد این بود که برخی از آنان متناقض بودند که چرا از بین اینهمه فرماندهان مجرب و یا زندانیان سیاسی، مریم را به عنوان مسئول اول مجاهدین انتخاب کرده که هیچگونه سابقه کار نظامی و یا زندان و شکنجه در زمان شاه و پس از آن ندارد&#8230; و چند سال بعد هم صراحتاً گفت: اگر پیروز شویم که هیچ، اما اگر شکست بخوریم، به شما وصیت می کنم که مزدوران (اعضای منتقد جداشده) را هر کجا در اروپا یافتید ترور کنید. سلاح و پول از من، عملیات هم با شما. نگران زندان هم نباشید چون کشورهای اروپایی اعدام ندارند و برای قتل هم ماکزیمم 20 سال زندان می دهند که زودتر هم می شود آزاد شد. زندان های اروپا هم در قیاس با زندان های رژیم مثل هتل هستند.</p>
<p>چندین سال پس از آن سخنان، مریم را می دیدم که بخاطر دو هفته بازداشت در اروپا، ده ها تن از مجاهدین را وادار به خودسوزی کرده بود تا آزاد شود و در عین حال حین سخنرانی اش، بدون اینکه ذکری از ندا حسنی و صدیقه مجاوری که کشته شده بودند داشته باشد و یا از افرادی که پوست شان بکلی سوخته بود و در همان لحظات روی تخت بیمارستان با مرگ جدال می کردند یاد کند، به طرز مشمئز کننده و غیر قابل باور، زندانی بودن خودش در زندان را برجسته کرد و از آن تحت عنوان زندانی شدن در سلول های انفرادی نام برد. وقتی لب گشود تا در مورد سلول حرف بزند تصور کردم می خواهد بگوید این چند روز بازداشت من در برابر رنج و سختی زندانیان و یا سوختگان و اعتصاب غذا کنندگان چیزی نیست، اما با شگفتی دیدم از خودش تعریف و تمجید کرد. این مسئله مرا بشدت تحت تأثیر قرار داد و حس بدی به من دست داد. بویژه اینکه ما را زیر بمباران تنها گذاشته و به فرانسه گریخته بود و تا لحظه دستگیری اش هیچ اطلاعی نداشتیم. این دومین جرقه منفی طی دو هفته بود که قداست مریم را در ذهنم می شکست.</p>
<h3>پذیرایی از عشایر در قرارگاه اشرف!</h3>
<p>با آزادی مریم از بازداشت، فضای آرامش نسبی به قرارگاه بازگشت و کارهای روتین از سر گرفته شد. اما چند روز نگذشته بود که چند نفر از ما را صدا زدند و گفتند به سالن اجتماعات برویم. من و احمد.گ به آنجا رفتیم. 20-30 نفر دیگر از فرماندهان دسته به بالا نیز حضور داشتند. ظاهراً گروهی از اهالی روستاهای منطقه به قرارگاه اشرف دعوت شده بودند و قرار بود چند نفر از سران قبائل هم سخنرانی کنند. در این میان، تعدادی از مجاهدین مسئول پذیرایی بودند و ما نیز جهت برقراری نظم به آنجا منتقل شدیم. احمد از اهالی لرستان بود و هیکل درشتی هم داشت و پیش از پیوستن به مجاهدین از قهرمانان کشتی استان به حساب می آمد. به ما گفتند ممکن است اهالی به ما حمله کنند و ما هم شناخت زیادی از آنها نداریم و وظیفه شما در صورت پیش آمدن حادثه، برخورد با مهاجمین است. مقادیر زیادی میوه از هندوانه و طالبی تا موز و یک بسته غذا برای پذیرایی از میهمانان در نظر گرفته شده بود.</p>
<p>اهالی با اتوبوس های اجاره ای به سالن منتقل شدند. به رانندگان اتوبوس حدود 150 هزار دینار داده شده بود تا هر تعداد که می توانند با خود به مراسم بیاورند و آنها هم ایل و طائفه خود را برای دریافت غذای رایگان و گرفتن کرایه مناسب به آنجا منتقل کردند که بیشترشان کودکان زیر 12 سال بودند. مراسم با سخنرانی های نیمه سیاسی و در دفاع از مجاهدین آغاز شد و با شادی به پایان رسید. البته کمتر کسی به این سخنرانی ها گوش می داد چون اکثرا زن و بچه بودند و هیچ از این سخنان نمی فهمیدند. عمدتاً چشم به پذیرایی داشتند. موقع رفتن هم تا می توانستند با خود میوه بردند. برخی با هندوانه های زیر بغل به داخل اتوبوس می رفتند که صحنه های کمیک و خنده داری تولید شده بود. مجموع این افراد که عمدتاً کودک بودند به 3000 نفر نمی رسید اما سیمای آزادی (تلویزیون مجاهدین) از تجمع 20 هزار نفری شهروندان عراقی در قرارگاه اشرف خبر داد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50517 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-6.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="281" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-6.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-6-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-39-6-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>انتشار چنین آماری از تلویزیون، ذهن مرا مشغول کرد چون تا آن زمان تصورم بر این بود که سازمان هیچگاه اخبار دروغ پخش نمی کند. البته مسعود قبلاً اشاره ای به اینگونه موضوعات داشت و یکبار گفته بود رسانه های خبری همیشه در دادن آمار و ارقام غلو می کنند اما مجاهدین برعکس دیگران، ملاحظه کاری دارند و سعی می کنند حتی آمار کمتر بدهند نقل به مضمون . با این خبر، متوجه شدم که سازمان هم دست به بزرگ نمایی می زند و آنرا بخشی از جنگ تبلیغاتی خود می داند. با اینکه برایم قابل قبول نبود که دروغ وارد دستگاه تبلیغاتی مجاهدین شود، ولی بنظرم رسید شاید سازمان فقط در این شرایط بحرانی دست به چنین عملی زده و پیش از این، کارهای غیراخلاقی از این دست نکرده است.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صراف پور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50511">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و نهم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50511/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حضور هیاتی از اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50495</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50495?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Jun 2022 10:25:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض و افشاگری نسبت به عملکرد مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[پارلمان اروپا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50495</guid>

					<description><![CDATA[<p>طی روزهای پنجشنبه و جمعه دوم و سوم ژوئن ۲۰۲۲ به دعوت گروه سوسیال دموکرات پارلمان اروپا یک هیات سه نفره از جداشدگان از فرقه رجوی شامل آقایان عیسی آزاده، رضا جبلی و غفور فتاحیان در کنفرانس حقوق بشر حزب سوسیال دموکرات پارلمان اروپا شرکت کردند. در این کنفرانس تعداد زیادی از انجمن های غیر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50495">حضور هیاتی از اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>طی روزهای پنجشنبه و جمعه دوم و سوم ژوئن ۲۰۲۲ به دعوت گروه سوسیال دموکرات پارلمان اروپا یک هیات سه نفره از جداشدگان از فرقه رجوی شامل آقایان عیسی آزاده، رضا جبلی و غفور فتاحیان در کنفرانس حقوق بشر حزب سوسیال دموکرات پارلمان اروپا شرکت کردند. در این کنفرانس تعداد زیادی از انجمن های غیر دولتی و سازمانهای حقوق بشری از سرتاسر اروپا و شمال افریقا و خاورمیانه و همچنین تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا در این کنفرانس شرکت داشتند از جمله:</p>
<p>آقای DNacho Sánchez Amor نماینده پارلمان اروپا و از مسئولین کمیسیون حقوق بشر حزب سوسیال دموکرات و نمایندگان Giuliano Pisapiaو Andrea cozzolimo از اعضا کمیسیون خارجی حزب حضور داشتند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50500 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-5.jpg" alt="اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا " width="700" height="447" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-5-300x192.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>این سمینار در چند پنل با حضور میهمانان مختلفی بصورت حضوری و انلاین توسط مدافعین حقوق بشر و هم چنین تعدادی از خبرنگاران و میهمانانی که از کشورهای مختلف دعوت شده بودند برگزار شد. در فواصل پنل ها اعضا هئیت جدا شدگان با مسئولین تعدادی از انجمن ها و تعدادی از نمایندگان پیرامون وضعیت حقوق بشر در فرقه رجوی صحبت کردند. مهمترین بحث هئیت ما این بود که اگر موضوع حقوق بشر و حسابرسی از ناقضین حقوق بشر مهم هست نباید استثنایی وجود داشته باشد. در رابطه با کشور ایران جریان هایی وجود دارند که ادعای اپوزیسیون دموکراتیک میکنند که یکی از انها سکت و فرقه مسعود رجوی موسوم به سازمان مجاهدین خلق است که متاسفانه تعدادی از افراد وابسته به این سکت در پارلمان اروپا هم تحرکاتی دارند و حتی تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا در برنامه اینها شرکت می کنند و این ظلم بزرگی به اعضایی است که دهها سال اسیر این فرقه بوده اند و مورد بدترین ظلم و ستم قرار گرفته اند.</p>
<p>لازم است به اطلاع تان برسانیم که رهبر این فرقه یعنی شخص رجوی همه ما اعضا جدا شده را که جنایات او را در عراق افشا میکنیم به مرگ و ترور تهدید کرده است که اسناد و مدارک انرا ما داریم و یک بار هم تیم های ترور این فرقه قصد ترور دو تن از دوستان ما را بعد از خروج از پارلمان اروپا داشتند که با دخالت یکی از نمایندگان محترم پارلمان بصورت اتفاقی نجات پیدا کردند. تیم ترور و بزدل رجوی هم فرار کرده و متواری شدند و در همان زمان هم افشا شدند. ما اسامی و مشخصات تیم های ترور این فرقه را که در زمان حاکمیت صدام حسین در عراق تحت نظر فدائیان صدام اموزش دیده اند را به سیستم های ذیربط داده ایم. ما از شما درخواست میکنیم که پارلمان اروپا نباید جولانگاه رهبران این سکت جنایتکار شود و با بزک کردن چهره شان از شما سواستفاده کنند. نباید تحت تاثیر حرافی انها از حقوق زن قرار گرفت زیرا بحث حقوق زن در این فرقه یک جوک است بدترین تفکیک جنسیتی و سخت گیری ها شدید مربوط به پوشش زنان در این فرقه دست کمی از حکومت طالبان ندارد. در این رابطه زنانی هستند که جدا شده و خودشان بهترین گواه و شاهد هستند.</p>
<p>ما که امروز در جمع شما حضور پیدا کردیم از جان بدر بردگان این فرقه هستیم. نزدیک به دو هزار نفر از دوستان سابق ما در حال حاضر در یک کمپ ایزوله و با شدیدترین ضریب کنترلی در البانی محصور و محبوس هستند و اجازه ندارند کوچکترین ارتباطی با خانواده ها و وابستگان خود در خارج از پادگان موسوم به اشرف 3 در البانی داشته باشند. زندانیان امنیتی در بدترین زندانها در دنیا اجازه ملاقات با خانواده هایشان را دارند اما در این فرقه به بهانه های واهی مانع دیدار های خانوادگی می شوند. و با مغزشویی و تهدید و ارعاب اعضا را وادار می کنند به خانواده خود بدترین تهمت ها و فحاشی را بکنند زیرا اگر تن به خواسته سران این سکت ندهند خودشان زیر وحشیانه ترین شکنجه های روحی و جسمی خواهند رفت .</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50498 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-3.jpg" alt="اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا " width="500" height="569" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-3-264x300.jpg 264w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>خانواده های اعضا اسیر در پادگان رجوی در آلبانی در حسرت یک دیدار چند دقیقه ای با فرزندان شان هستند. سران این فرقه حتی اجازه تماس تلفنی را هم به اعضا نمی دهند. و ترس سران فرقه این است که اعضا اسیر چنانچه با خانواده هایشان در ارتباط قرار بگیرند از پادگان فرار می کنند و نزد خانواده هایشان می روند. این فرقه نزدیک به چهل سال است که یک زندگی پادگانی برای اعضا اسیرش تحمیل کرده و همانند سربازخانه ها باید با شیپور بخوابند و با شیپور از خواب بیدار شوند و همواره اصلی ترین ارزو و حسرت انها یک خواب راحت و بدور از زندگی پادگانی و سربازخانه ای باشد. به دلیل کار طاقت فرسایی که از این افراد کشیده می شود بدترین نوع استثمار در حق این افراد اعمال می شود. و به همین دلیل و بی رحمی اکثریت این افراد دارای بیماری های صعب العلاج و بسیار خطرناک شده اند و نیاز به رسیدگی فوری دارند. در این رابطه ما حاضر هستیم به همراه خبرنگاران و یک کمیسیون حقیقت یاب شما را همراهی کنیم. چون ما با روش های پنهان کاری این فرقه اشنا هستیم.</p>
<p>از طرف دیگر تمام مناسبات حاکم بر این پادگان در البانی اساسا با روش های خشن و بسیار بیرحمانه است انواع بیگاری وکارهای طاقت فرسا و فشارهای روحی و روانی و قطع کردن اعضا اسیر از جهان بیرون و رسانه و اینترنت و نشست های و جلسات شستشوی مغزی مستمر باعث از کار افتادگی تعداد قابل توجهی از این افراد اسیر شده است و متاسفانه هر هفته از طریق سایت های وابسته به فرقه رجوی شاهد مرگی یکی از دوستانمان در پادگان اشرف سه در البانی هستیم. و همچنین به نمایندگان و خبرنگاران حاضر در جلسه کمیسیون خاطر نشان نمودیم که ما بعنوان شاهدین زنده که دهها سال عمرمان را در این فرقه سپری کرده ایم حاضریم از شواهد و تجارب خود بگوییم که بدانید الان بجز از افریقا و خاورمیانه یک پادگانی هم در البانی است که حداقل های حقوق انسانی را هم مراعات نمی کند. و به بهانه های واهی افراد را مورد اذیت و ازار های جسمی و روحی و روانی قرار می دهند و دوستان سابق ما نیازمند کمک های فوری هستند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50499 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-4.jpg" alt="اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا " width="700" height="438" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Defectors-EUP-4-300x188.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>ما که امروز به اینجا دعوت شده ایم بصورت شانسی و اتفاقی زنده مانده ایم. چندین هزار نفر دیگر مانند ما قربانی هوس رانی رهبر سکت و فرقه شده اند متاسفانه در این صحبت های کوتاه نمی توانم همه مصیبت هایی که بر ما گذشته است را بیان کنیم و انتظار داریم که به ما هم بنام نماینده کسانیکه حقوق شان پایمال شده و جوانی شان را از انها گرفته اند صحبت کنیم.</p>
<p>صحبت های ما نمایندگان و تعدادی از مسئولین انجمن ها و چند خبرنگاری که حضور داشتند بسیار تکان دهنده بود و در ادامه گفتگو با تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا که شدید تحت تاثیر این افشاگری ها قرار گرفتند قرارشد که در اینده نزدیک با هیئتی از جداشدگان دیدار کنند. یکی از خبرنگاران که در خاورمیانه کار کرده بود و به عراق هم سفرهایی داشته است فرقه رجوی را می شناخت ضمن تایید صحبت های ما مطرح کرد که من هم در باره این فرقه صحبت های زیادی را شنیده ام و قرار شد که در این رابطه مصاحبه های مفصلی در اینده با جداشدگان داشته باشد.</p>
<p>ما بارها به مسئولین کشورهای محل سکونت مان و هم چنین مقامات ذیربط و نمایندگان پارلمان اروپا و مسئولین کشور البانی هشدار داده ایم. که این فرقه تروریستی که تا سال 2012 در لیست تروریستی اتحادیه اروپا و امریکا بوده است نه تنها یک تهدید جدی برای کشور البانی هستند بلکه تهید بالقوه برای اتحادیه اروپا هم می باشند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50495">حضور هیاتی از اعضا جدا شده از فرقه رجوی در پارلمان اروپا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50495/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ماهیت و وضعیت رجوی در ایستگاه آخر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50273</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50273?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 17 May 2022 06:13:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[وضعیت فرقه مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50273</guid>

					<description><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین که با شعار آزادی و عدالت و برابری و حمایت از مظلوم در برابر ظالم و نیز مبارزه با امپریالیسم و ستمگری ، بسیاری از جوانان ایران زمین منجمله نگارنده این مطلب را فریب داد و به عراق کشاند . برای همچون من و دیگر دوستانم که با هدف عدالت و برابری وارد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50273">ماهیت و وضعیت رجوی در ایستگاه آخر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سازمان مجاهدین که با شعار آزادی و عدالت و برابری و حمایت از مظلوم در برابر ظالم و نیز مبارزه با امپریالیسم و ستمگری ، بسیاری از جوانان ایران زمین منجمله نگارنده این مطلب را فریب داد و به عراق کشاند . برای همچون من و دیگر دوستانم که با هدف عدالت و برابری وارد عراق شده بودیم شعار حمایت سازمان از مبارزه بر حق فلسطین علیه اشغالگری اسرائیل بسیار جذاب بود و فکر می کردم که نیت سازمان و موضع گیریهای آن در حمایت از آرمان فلسطین واقعی است و هر سختی و فشاری را در راستای اهدافی که برای آن به سازمان پیوسته بودم به جان و دل می خریدم.</p>
<p>برایم بسیار جالب بود که سازمان در راستای این شعار حمایت از مردم فلسطین در ابتدای دهه شصت شمسی با رهبران فلسطین به خصوص مرحوم عرفات که سمبل مبارزه بر علیه اشغالگری و کشتار فلسطینیان توسط اسرائیل بود ‌، ملاقات می کرد .<br />
اما چی شد که رجوی از اواخر دهه شصت در عمل رویکردی خلاف اصول و شعارهای انقلابی خود به ثبت رساند و در درون تشکیلات به دیکتاتوری مطلق و سرکوب روی آورد و با زور چماق همه را اسیر و برده ایدئولوژیکی خود نمود و با نشستهای سرکوب به نام انقلاب درونی مجاهدین به شستشوی مغزی افراد روی آورد و سازمان را به یک فرقه خوفناک درونگرا تبدیل کرد و هولناک ترین جنایت‌ها را در حق اعضاء تشکیلات روا داشت.</p>
<p>واقعیت این است که مسعود رجوی خلاف مؤسسین سازمان و اصولی که در راستای آن سازمان را تشکیل دادند وارد شد، علتش هم قدرت و کیش شخصیتی او بود که جز به موقعیت خود و تشنه کسب رهبری مطلق فکر دیگری نداشت و مسیر و راه مبارزه را با این دیدگاه ترسیم کرده و خط خود را پیش می برد و این کار هم بعد از انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران موزیانه وار و به تدریج به سرانجام میرساند و برای تحقق این هدف از هیچ رذالتی فروگذار نمی کرد. به همین دلیل شعارهای ضد امپریالیستی ، عدالت ، برابری زن و مرد و حمایت از مظلوم ، فقط و فقط به خاطر تثبیت خواسته و نیت شیطان صفتی رجوی برای تحقق هدفش بود و لاغیر و آن چیزی نبود جز کسب قدرت مطلقه با فرقه ای فرمانبردار و مطیع تمام عیار .</p>
<p>حال بعد از فراز و نشیبهای زیاد و در مرحله فروپاشی و زوال فرقه رجوی به صورت عیان و بدون روتوش رهبری این سازمان خود را در دامان امپریالیسم و صهیونیسم و غرب انداخته و به تمام شعارهای انقلابی مؤسسین سازمان پشت پا زده و به اصطلاح ماهیت پلید خود را به واضح ترین شکل به نمایش گذاشت و این هم چیزی نیست جز اینکه می داند دیگر نخواهد توانست بیش از این فرقه اش را زیر چتر آنها سر پا نگه دارد و فروپاشی فرقه اش محتوم و حتمی است . خود را در راستای اهداف آمریکا و اسرائیل و غرب تراز کردن و موضع گیری فرقه در همین راستا نسبت به تمام تحولات از خاورمیانه تا اوکراین نشان از این زوال مطلق و ناامیدی رجوی از آینده تاریک خود است و دست و پا زدن در حال غرق شدن را تدابیر می‌کند که جز به نجات خود فکر دیگری ندارد که نجات دیگر محال است.</p>
<p>در پایان دردناک ترین لحظه ام از وضعیت سازمانی است که روزی ادعای انقلابگری و عدالت داشت و به این خاطر از همه چیز دست شسته و به آن پیوسته بودم به روزی افتاده است که وقتی یک خبرنگار خبرگزاری الجزیره توسط سربازان درنده خوی اسرائیل با ضرب گلوله آن هم دفاع از مردم فلسطین به شهادت می‌رسد مسعود و مریم رجوی ملعون دم بر نیاورده و پیام واضحی ندادند . این است عاقبت اختاپوس صفتان و حیله گران روزگار که جز به قدرت خود نمی اندیشند و برای یک روز بیشتر بقاء خود به هر جنایت و دریوزگی رو می آورند و در انتهای وجود خود ماهیتشان را آشکار می‌کنند .</p>
<p>عبدالكريم ابراهيمى</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50273">ماهیت و وضعیت رجوی در ایستگاه آخر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50273/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هشتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50186</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50186?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 10 May 2022 10:30:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50186</guid>

					<description><![CDATA[<p>نبردهای حمرین در اشرف متوجه شدم که مجید و دو همراه وی به قرارگاه رسیده اند اما بی ام پی آنها در میانه راه هدف راکت های آمریکایی قرار گرفته و منهدم شده بود. ظاهراً هواپیماها دوبار به سمت آنها شلیک می کنند و بعد راکت سوم را زمانی به نفربر می زنند که خدمه [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50186">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h3>نبردهای حمرین</h3>
<p>در اشرف متوجه شدم که مجید و دو همراه وی به قرارگاه رسیده اند اما بی ام پی آنها در میانه راه هدف راکت های آمریکایی قرار گرفته و منهدم شده بود. ظاهراً هواپیماها دوبار به سمت آنها شلیک می کنند و بعد راکت سوم را زمانی به نفربر می زنند که خدمه آن فرار کرده بودند. چند روز بعد نفربرشان را بیرون قرارگاه دیدم. چیزی جز یک پوسته و مشتی خاکستر از آن نمانده بود. از نفرات قرارگاه ما تنها «مهرداد ابراهیمی فخاری» (مسئول بخش تعمیر و نگهداری زرهی که اختصاراً TN خوانده می شد) کشته شده بود. وی به همراه «براتعلی.م» سوار بر تانک یدک کش در حال بازگشت، با حمله هوایی مواجه شدند و با توجه به حمله راکتی، مهرداد با موج انفجار یا ترکش کشته شد (براتعلی، اهل خراسان بود که در یکی از عملیات های سازمان اسیر شد و به مجاهدین پیوست. وی در ایران مکانیک بود و در این زمینه تسلط خوبی داشت و از همان ابتدا آموزش موتوری تانک را طی کرد و بعداً به بخش تعمیرات منتقل گردید. در مجموع فردی کوشا، مهربان، ساده و فروتن بود و مسعود از این ویژگی ها سوءاستفاده کرد و او را در مناسبات نگه داشت).</p>
<p>عجیب اینکه برخی از خدمه زرهی ها به زحمت موفق شده بودند خودروهای خود را به قرارگاه برسانند ولی به آنها گفته شده بود مجدداً آنرا به چند کیلومتری اشرف ببرند تا قرارگاه بخاطر آن مورد اصابت قرار نگیرد. پرسنلی که بخاطر دستور مسعود رجوی مبنی بر حفظ جنگ افزارها و انتقال آن به اشرف جان خویش را به خطر انداخته بودند، دوباره باید آنها را بازمی گرداندند که مبادا حضور آن باعث به خطر افتادن جان مسعود شود. به هرحال اینکار انجام گرفت ولی بعد متوجه شدیم که تمام لوازم این زرهی ها بدست اهالی روستاهای واقع در بخش شمالی اشرف (مرفوع کبیر و صغیر) غارت شده است.</p>
<p>سری به آسایشگاه زدم تا از وجود وسایل خود مطمئن شوم چون پس از جنگ کویت وقتی به قرارگاه بازگشتم، چیزی از کمد انفرادی ام باقی نمانده بود و بسیاری لوازم گم و گور و یا دزدیده شده بود. اینبار همه چیز سرجای خودش بود. همینکه مقداری آماده شدیم، ما را صدا زدند تا به کنار آسایشگاه زنان که مقر فرماندهی شده بود برویم. اعلام شد یکسری از خواهران در مسیر بازگشت به کمین افتاده اند و باید سریع به کمک آنها بشتابیم (همان ماجراهایی که پیش تر شرح دادم و منجر به کشته و زخمی شدن تعدادی از زنان شده بود). از آنجا که برخی نفرات همچنان در کوه و بیابان سرگردان بودند، هر تعداد از نیروهای رزمی باقی بودند برای اینکار مهیا شدند. از هر مرکز حدود 10-12 نفر گردآمدند و تحت مسئولیت مجید، حمید ادهم و یک فرمانده یگان دیگر قرار گرفتند و «محمدرضا محدث» نیز مسئول بالای اکیپ گردید (وی از افسران ستادی بود که مدتی بعد افسر عملیات قرارگاه هفتم شد). به درب شرقی اشرف که رسیدیم گفتند منتظر بمانید تا مجوز خروج برسد. از آن لحظه به مدت چند ساعت، بی قرار و کلافه دور خودمان می چرخیدیم تا اجازه دهند به کمک زنانی بشتابیم که در 20 کیلومتری قرارگاه در کمین افتاده اند. هرچه می پرسیدیم چی شد چرا دروازه باز نمی شود، هیچکس پاسخگو نبود. متناقض شده بودم و گفتم یعنی برای نجات جان خواهران هم باید مجوز از فرماندهی صادر شود؟ تا بخواهیم به آنجا برسیم دیگر کسی زنده نمانده است. اما به نظر می رسید سیستم فرماندهی قرارگاه اشرف بکلی فلج شده و قادر نیست حتی برای چنین امر فوری هم مجوز صادر کند.</p>
<p>درست 3 ساعت پشت دروازه اشرف منتظر بودیم تا بالاخره نزدیک غروب مجوز صادر شد. در مجموع 3 خودروی جیب لندکروز داشتیم که بین یگان ها تقسیم شده بود. سلاح های ما شامل کلاشینکوف و چند قبضه تیربار و موشک انداز می شد. انتظار داشتم نارنجک هم توزیع کنند اما دیگر نه از سیانور خبری بود و نه از نارنجک. فقط به گردن محمدرضا محدث سیانور آویزان بود. در گذشته به همه نارنجک و سیانور داده می شد اما در این مرحله جز به نفرات بالا به کسی اعتماد نداشتند. وقتی به فرودگاه متروکه منصوریه رسیدیم، هوا رو به تاریکی می رفت. روشنایی روز را از دست داده بودیم و با اینهمه معطلی، واضح بود کار مهاجمین هم تمام شده و از محل رفته اند. کمی بالاتر و در نزدیکی سه راهی قبرستان، خودروهای آسیب دیده را مشاهده کردیم. برخی پر از خون بود و لوازم شخصی زنان مجاهد هم درون آنها مانده بود. کلاهخودها و تجهیزات در پشت جیپ ها به چشم می خورد. مقداری در جاده آسفالته به سمت منصوریه رفتیم و بازگشتیم و در پیچ جاده (سه راهی) مستقر شدیم و کمین گذاری کردیم. تقریباً هیچ خودرویی در آن ساعت تردد نداشت اما هواپیماهای آمریکایی هر از چند دقیقه پرواز داشتند. هر لحظه انتظار داشتیم ما را هدف قرار دهند، اما فقط چند زرهی که در 200 متری ما میان خاکریزها استتار شده بود را زدند و رفتند. به مرور متوجه شدیم تلاش آنها این است که به افراد آسیب نرسد و فقط جنگ افزارهای سنگین را منهدم کنند، و به همین خاطر با اینکه ما را می دیدند شلیک مستقیم نمی کردند. ظاهراً به نفربر مجید هم که در شلیک اول نزده بودند به همین دلیل بود که بترسند و از نفربر پیاده شوند و سپس آنرا منهدم کنند. علت پایین بودن تلفات انسانی هم دقیقاً همین بود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50187 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="569" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-1-264x300.jpg 264w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>(یادآوری: مسعود در آخرین نشست عمومی گفت ما کروکی تمام مواضع خود را به آمریکایی ها داده ایم و به آنها گفته ایم با شما جنگ نداریم و بی طرف هستیم. با اینحال، هم قرارگاه های مجاهدین در کنار شهرهای «خالص و منصوریه» بمباران شدند و هم زرهی ها در هرکجا دیده می شدند هدف راکت ها قرار می گرفتند. هرچند مسعود بعدها گفت حمله از سوی انگلیسی ها بوده، ولی از آنجا که منطقه دیالی از همان ابتدا تحت اشغال نیروهای آمریکایی قرار گرفت، امکان ندارد انگلیسی ها بدون هماهنگی با نیروهای آمریکایی در آن منطقه پرواز کرده باشند. بویژه که آمریکایی ها در کردستان نیز حضور نظامی داشتند و انگلیسی ها بعداً در جنوب عراق و منطقه بصره مستقر شدند.)</p>
<p>حدود 2 روز در این نقطه مستقر بودیم اما هیچکس از ما سراغی نگرفت. گرسنه بودیم و طبق معمول از جیره غذایی هم خبری نبود. به خودروهای زنان مجاهد که به کمین افتاده بودند سر زدم که اندکی خوراکی بیابم ولی در وسایل آنها هم اثری از مواد غذایی نبود. گویی به آنها هم برای رفع گرسنگی در شرایط اضطراری چیزی داده نشده بود. در تمام عملیات های پیشین، مواد غذایی و جیره جنگی به اندازه کافی یافت می شد و این اولین بار بود که هیچ چیز در اختیار نیروها در آن شرایط بسیار بحرانی قرار داده نشده بود. در واقع می شود گفت که مسعود هیچ هزینه ای نکرده بود و بعدها متوجه شدیم که او برنامه دیگری برای ما داشته است و به همین خاطر مطلقاً از ذخایر ارزی خود استفاده نکرد. با وجود اینکه به مدت 2 روز هیچ موادی به ما نرسید و احساس می کردیم بکلی فراموش شده ایم، اهالی روستاهای پیرامون، با اینکه خودشان بشدت فقیر و دچار محدودیت بودند، برایمان قابلمه های برنج، ماست، خرما و نان می آوردند. طبعاً چون شناختی از آنها نداشتیم مراقب بودیم غذاها مسموم نباشد. اما آنها خودشان متوجه این مسئله شده بودند و گاه جلوی ما کمی از غذا را می چشیدند تا راحت از آن استفاده کنیم.</p>
<p>از دیدن آن مردم ساده دل و تحت ستم که بیش از مسعود و مریم رجوی به فکر رسانیدن غذا به ما بودند احساس خوبی داشتیم. آنان انسان های زحمتکش و محرومی بودند که فقط یک چیز می خواستند و آن امنیت روستاهایشان بود. حضور ما در آن شرایط پیچیده جنگی که کشورشان هیچ حاکمیتی نداشت، دلگرم کننده بود و حداقل می توانستند احساس امنیت موقت کنند و بدانند تعدادی مسلح از آنها و خانواده شان حفاظت می کنند. با اینکه هدف ما حفاظت از قرارگاه اشرف بود، اما طبعاً حضور ما، این امنیت را برای آنها تأمین می کرد. بالاخره بعد از دو روز سر و کله یحیی نظری (کریم گرگان) با یک کامیون هینو و یک جیپ لندکروز پیدا شد که برایمان مواد غذایی و بهداشتی آورده بود (وی در سازمانکار جدید فرمانده ستاد اداری قرارگاه هفتم بود. پیش از او، برای مدتی «حسن نائب آقا» این مسئولیت را داشت. حسن نائب، ملی پوش سابق فوتبال و از مسئولین سازمان مجاهدین بود که در شورای ملی مقاومت نیز عضویت داشت. اگرچه بعدها برخی از جداشدگان او را از عناصر سرکوبگر معرفی کردند ولی حداقل در دوران حضور در قرارگاه حبیب و مسئولیت بخش اداری قرارگاه، برخوردهای تندی از او مشاهده نکرده بودم و به نظر می آمد در برخی نقاط مسئله دار هم باشد. در هرحال، مریم رجوی تا به امروز از وی استفاده های سیاسی دارد).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50188 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="479" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-2-300x205.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>در این میان خبر دیگری به ما رسید که حاکی از توافق اولیه با نیروهای آمریکایی بود. در یک پیام شفاهی که از مسعود رجوی نقل شده بود، می بایست حین تردد، یک پرچم سفید به آنتن خودروها نصب کنیم تا هواپیماهای آمریکایی ما را شناسایی کنند و هدف قرار نگیریم. در این پیام توضیحات دیگری هم داده شده بود که نشان می داد سازمان وارد مذاکره با ژنرال های آمریکایی شده است. جزئیات در آن لحظات برای ما مهم نبود، آنچه واضح بود اینکه دیگر خطر حمله هوایی از سوی آمریکایی ها رفع شده و به تبع آن، احتمال درگیری با کردها و سازمان 9 بدر نیز تا حد زیادی کمتر است.</p>
<p>کماکان از آنچه در اشرف رخ می داد بی اطلاع بودیم و البته در آن شرایط دشوار نظامی، در حالی که بیشتر زرهی ها و امکانات نظامی ما از دست رفته بود و در حد یک گروه کماندویی شکست خورده به نظر می رسیدیم، برایمان چندان مهم هم نبود در اشرف چه گذشته باشد. اگر بخواهم وضعیت خودم را در آن شرایط شرح دهم باید بگویم با توجه به آنچه طی چندین سال بر سرم آورده بودند، علارغم همه نگرانی ها و شرایط دشوار موجود، در موقعیتی قرار داشتم که برایم بسیار روحبخش بود. چرا که می دیدم نه تنها شورای رهبری، بلکه همه کسانی که سازمان آنها را مرجّح می شمرد و ایدئولوژیک تر و حتی تشکیلاتی تر از من به حساب می آورد، در شرایطی بحرانی قرار دارند و به زبان دیگر، دچار از هم پاشیدگی شده اند. شورای رهبری که حتی در کنار نیروهای خودشان نماندند و زودتر از بقیه به قرارگاه فرار کردند. بسیاری فرمانده یگان ها نیز آنچنان وارفته بودند که قابل پنهان کردن نبود. نیروهای تحت مسئولیت آنها نیز این وارفتگی را از واکنش ها و حتی از چشمان آنها حس می کردند. واقعیت اینکه خیلی کم افرادی را می دیدم که مثل خودم سرحال باشند، هرچند پس از اینکه مشخص شد حملات هوایی پایان یافته، بسیاری به مرور به آرامش نسبی رسیده بودند.</p>
<h3>استقرار در سه راهی قره تپه</h3>
<p>روز بعد گفته شد به سه راهی قره تپه برویم و در آنجا مستقر شویم. هوا تاریک بود که به آنجا رسیدیم. پست نگهبانی چیده شد و بجز نگهبان ها بقیه به استراحت مشغول شدیم، اما بخاطر بارانی شدن هوا و نداشتن امکانات کافی، به درون راه آب های زیر جاده که به عربی «قنطره» گفته می شد رفتیم تا امکان استراحت باشد. هوا که روشن شد دیدیم روی انبوهی مدفوع خوابیده ایم. پیرامون محوطه را زمین های کشاورزی گرفته بود که در آن فصل محصولی نداشت. در چند صدمتری جاده یک کلبه کوچک متروکه به چشم می خورد. یک برنامه روزانه ریخته شد که طبق آن هریک از دسته ها به مدت 2 ساعت خودروها را بازرسی می کردند و بقیه به کارهای دیگر و یا استراحت مشغول می شدند. وضعیت روحی 2 تا از فرمانده یگان ها خیلی بد بود و داشت روی نفرات تأثیر منفی می گذاشت. از سر دلسوزی به «محمدرضا محدث» گفتم می دانم که شرایط مناسب نیست ولی این FA ها دچار وارفتگی شده اند و بچه های تحت مسئول آنها نیز مشکل پیدا می کنند، اگر ممکن است با آنها صحبت کنید که حداقل در ظاهر خود را خوشحال نشان دهند. با گفتن این حرف، احساس کردم محمدرضا خوشش نیامد و رفت (اصطلاح FA، به معنای فرمانده عملیاتی بود). اما سخن دلسوزانه من انگار آبی بود که بر روی بنزین آتش گرفته پاشیده شود. چون روز بعد دیدم فرمانده یگان ها و همچنین محمدرضا محدث با حالت بدی به من نگاه می کنند. عجیب تر اینکه مرا در زمان هایی پست می گذارند که بی اهمیت ترین زمان است. در واقع یک نگاه امنیتی به من پیدا کرده بودند و تلاش داشتند شب ها اصلاً مرا پست نگذارند. بطور خاص حمید ادهم و مجید بیش از بقیه با من دافعه پیدا کرده بودند و محمدرضا هم که خودش بانی این وضع بود. با اینحال فرمانده یگان سوم (اگر اشتباه نکنم فریدون) بی خیال بود اما تلاش می کرد زیاد با من روبرو نشود. از قضا او تنها کسی بود که نسبت به بقیه سرحال تر به نظر می رسید. برایم عجیب بود که یک تذکر مسئولانه و دلسوزانه، اینقدر واکنش منفی داشته باشند.</p>
<p>در هر صورت من هم به روی خودم نمی آوردم و بد هم نبود شب ها خودشان پست بدهند. راستش پشیمان شدم که چرا به آنها تذکر دوستانه داده ام و نگذاشتم در همان وضعیت وارفتگی باقی بمانند. به هرحال دیگر نمی شد کاری کرد، تنها کسی که در آن جمع به من علاقه و احترام زیادی داشت، تحت مسئول جوان آذربایجانی ام «مجید» بود که جزء نفرات جدیدالورود به حساب می آمد و چون می دید همیشه برایش ارزش قائل هستم و برخلاف خیلی از فرماندهان، کارهای سخت را روی خودم سوار می کنم و برخورد غیراخلاقی با کسی ندارم، خیلی به من دلبسته شده بود و به یاد دارم چند ماه بعد که تغییر سازماندهی و جابجا شدم، مرا با اندوه زیاد در آغوش گرفت گریه کرد و به زحمت او را دلداری دادم که در کنارش خواهم بود و هر مشکلی داشت به من مراجعه کند. البته خودِ مجید هم شخصیت فروتن و مسئولانه ای داشت و می دانستم هر کاری به وی بسپارم بخوبی و با احساس مسئولیت انجام می دهد.</p>
<p>بدلیل دور بودن قرارگاه، برایمان مقداری مواد اولیه آوردند تا در همان نقطه غذا بپزیم. «جمشید.چ» که از رسته مهندسی بود و دیگر ماشین آلاتی برای کارهای مهندسی نداشتند، به کار آشپزی گمارده شد. به این ترتیب، چند هفته در همان محل مستقر شدیم. حملات هوایی بطور کامل پایان یافته بود و آمریکایی ها به منطقه مسلط شده بودند و مسئولین (فهیمه اروانی، عباس داوری، مژگان پارسایی، مهدی براعی) هم مشغول مذاکره با آنها بودند. در این مدت، اهالی روستاها نیز کم کم به کارهای جاری خود بازگشتند و ما نیز تردد خودروها در سه راهی قره تپه را زیر نظر داشتیم. گهگاه برخی شیوخ روستا برایمان مواد غذایی هم می آوردند. البته برخی تنش ها هم با اهالی بوجود می آمد. مثلاً یکبار یکی از روستائیان دور دست با تراکتور و یک گاری پر از کوله پشتی و کیسه خواب کهنه از آنجا عبور می کرد که سرتیم پست بازرسی (فتح الله.ف) متوجه شد و جلوی او را گرفت و پرسید از کجا آورده ای؟ روستایی گفت اینها را به زحمت گشته ام و پیدا کرده ام و دارم می برم بفروشم مقداری پول بدست بیاورم. اما فتح الله با عصبانیت و تندی به او گفت همه را خالی کن اینها مال مجاهدین است. مرد کشاورز با ابراز ناراحتی و دلخوری گفت اینها که بدرد شما نمی خورد، من خیلی زحمت کشیدم پیدا کردم و اگر پیدا نمی کردم شما آنرا نمی دیدید. با اینحال مسئول بازرسی قبول نکرد و بزور او را وادار کرد همه را تخلیه کند. من خیلی ناراحت شدم به او گفتم بگذار ببرد اینها که بدرد نمی خورد ولی نپذیرفت و به همان لحن تند ادامه داد. فضا به نفع من نبود چون بقیه فرماندهان هم از کار وی حمایت کردند. آن روستایی خیلی ناراحت شد و گفت من همیشه مجاهدین را دوست داشتم، و حالا شما بخاطر مقداری لوازم کهنه اینطور می گویید؟ بعد هم با سرافکندگی از آنجا رفت. مجدداً به این کار اعتراض کردم و گفتم اینها حامیان ما هستند و نقش زیادی در امنیت ما دارند نباید اینطور برخورد کنید. اما بیشتر عصبانی شدند و گفتند ما داریم امنیت اینها را تأمین می کنیم!.</p>
<p>مورد دیگر که اتفاق افتاد تردد یک هایلوکس کهنه از آنجا بود که بجای عبور از پست بازرسی میانبر زد و به سمت قره تپه رفت. هرچه او را صدا زدند نشنید و یا توجه نکرد. محدث دستور تعقیب او را داد و مرا به همراه دو نفر دیگر با یک جیب به دنبال آنها فرستاد. چند کیلومتر آنها را دنبال کردیم تا اینکه با بوق زیاد ما مجبور به توقف شدند. به سمت خودروی آنها رفتم و دیدم سه نفر با لباس کردی در آن نشسته اند. بنظر هر سه کشاورز می آمدند. پرسیدم چرا از داخل جاده خاکی رد شدید؟ سکوت کرده بودند و با دلهره مرا می نگریستند در حالیکه ترس در چشمانشان هویدا بود. با تعجب دیدم راننده یک دختر جوان است و مثل بقیه لباس پوشیده است (در روستاهای کردستان برخی از زنان مثل مردان لباس می پوشند ولی شال به کمر نمی بندند). فهمیدم بخاطر اینکه دختر بوده ترسیده از میان ما که همگی مرد بودیم عبور کند و میانبر زده است. به آنها فهماندم که باید از جاده رد شوند و بعد به آنها گفتم بروید.</p>
<p>هنگامی که به پست بازرسی برگشتیم محمدرضا از راننده مان پرسید چی شد، آنها را گرفتید؟ گفتند نه حامد با آنها صحبت کرد و بعد گفت بروند. محمدرضا عصبانی شد و بدون اینکه به من نگاهی بیندازد با تندی به آنها گفت چرا به اینجا نیاوردیدشان؟ با ناراحتی گفتند حامد بالاتر از ما بود درست نبود حرفی بزنیم. به محدث توضیح کوتاهی دادم و گفتم تشخیص و تصمیم خودم بود. او هم دیگر با من بحث نکرد ولی کلافه از آنجا رفت. می دانستم او نسبت به من مشکل ریشه ای دارد، هرچند از قدیم او را می شناختم و همیشه برای وی احترام قائل بودم. اتفاقاً آن روز هم که به وی مراجعه داشتم تا فرمانده یگان ها را آرامش بدهد به همین خاطر بود که از قدیم او را دوست داشتم، اما متأسفانه برداشت دیگری از نقد دوستانه ام داشت و بعد از آن هم که دیگر از در لجاجت و امنیتی وارد شد&#8230; این مسئله گذشت ولی از روز بعد همان زن جوان با خانواده اش بدون ترس از ایست بازرسی (سیطره) رد می شدند و غروب هم بازمی گشتند و دیگر ترسی از ما نداشتند. یقیناً اگر آنروز بازداشتشان می کردیم و چند ساعت گرفتار ترس و نگرانی می شدند، اثر بدی روی خودشان و اهالی می گذاشت.</p>
<p>این مجموعه برخوردهای ناپسند، اثرات بدی در روابط مجاهدین با مردم منطقه داشت. در بخش های قبلی اشاره کردم که اواسط دهه 70 نیز همین برخوردهای ناپسند با مردم در جاده ها (که گزارش آن روی میز صدام رفته بود)، باعث شد که مجاهدین را در انجام برخی ترددات محدود کنند. البته اینبار صدام هم وجود نداشت و برخوردهای نامعقول و تحقیرآمیز می توانست بشدت علیه سازمان عمل کند و بغض خفته مردم روستاها را بیدار نماید.</p>
<h3>مذاکره با کردها و رابطه نزدیک با آمریکایی ها</h3>
<p>تکلیف صدها خودروی گم شده ارتش آزادیبخش هنوز مشخص نبود. یکروز از سوی کردها پیام آمد که می خواهند مذاکره کنند. محمدرضا محدث با آنها صحبت کرد و گفت پیام آنها را به مسئولین سازمان خواهد رساند. روز بعد یک هیئت از فرماندهان با مسئولیت پرویز کریمیان (جهانگیر) به همراه یک لیست بالابلند از خودروهای سبک و سنگین گم شده به آنجا آمد. از احزاب کردی نیز یک هئیت برای مذاکره آمدند. گفتگو کمتر از یکساعت به درازا کشید و طی آن جهانگیر لیست خودروها را به آنان داد و گفت اینها لیست امکاناتی است که نیروهای شما با خود برده اند و باید همه را بازگردانید. آنها هم گفتند پیام شما را به رهبران خود می رسانیم، در عین حال تأکید داشتند که اطلاعی از این لیست ندارند. هرچه بود دیگر از آنان خبری نشد ولی مشخص شد دیگر با آمریکایی ها و کردها درگیری رخ نخواهد داد و دوران دیگری آغاز شده و وارد مشکلات دیگری خواهیم شد.</p>
<p>یکروز حین بازرسی خودروها با شخصی مواجه شدیم که خود را افسر استخباراتی نامید. وی پس از پیاده شدن از خودرو گفت می خواهم با فرمانده تان صحبت کنم. محدث با وی صحبت کرد و متوجه شدیم قبلاً هم مدتی با سازمان کار کرده است. می پرسید الان که آمریکایی ها عراق را اشغال کرده اند شما می خواهید چکار کنید. محدث گفت ما که نیامده بودیم در عراق مستقر شویم، هدفمان سرنگونی رژیم و رفتن به ایران بود که همچنان با همان هدف اینجا هستیم. افسر که از نیروهای سابق حزب بعث بود، تلویحاً پیشنهاد کرد در ارتباط با سازمان باقی بماند و با مجاهدین کار کند. می گفت افسران زیادی می شناسد که الان مخفی و یا سرگردان هستند. پیشنهادش این بود که بتواند با سازمان کار کند و اخبار و اطلاعات مختلفی را به مجاهدین بدهد. محدث از این قضیه استقبال کرد و گفت باید این موضوع را به اطلاع فرماندهان مافوق خود برساند. افسر که مشخص بود نقطه امیدی برایش پیدا شده خداحافظی کرد و رفت (این نکته بسیار مهم بود چون بعدها سازمان موفق شد گروهی از بعثی ها را به استخدام خود در بیاورد و اطلاعات زیادی از نیروهای مقاومت عراقی و فعالیت های ایران در عراق به دست آورد و با یک تیر دو نشان بزند. یعنی هم با فروش اطلاعات به ارتش آمریکا، کمبودهای مالی خود را جبران کند و هم امنیت خود را تضمین کند و خطر استرداد احتمالی رجوی هم منتفی شود. طبعاً ضربه زدن به نیروهای مقاومت عراقی، باعث تقویت امنیت قوای آمریکایی می شد که نتیجه آن، تشویق دولت آمریکا برای کلید زدن جنگ با ایران بود. به این شکل، مسعود رجوی صاحب منافع چند جانبه می شد).</p>
<p>اردیبهشت رو به پایان بود و هوا به مرور گرم می شد و شرایط یکنواخت ما در ایست و بازرسی هم با وجود بی خبری از اوضاع، خسته کننده تر می شد. در عین حال هیچگونه امکانات بهداشتی هم نداشتیم. مثلاً من خودم با 3 لیتر آب که داخل یک گالن کوچک روغن توی آفتاب می گذاشتم تا کمی گرم شود، استحمام می کردم. خیلی ها حوصله همین کار هم نداشتند و لذا هم لباس ها کثیف بود و هم بدن افراد با گذر زمان دچار مشکل می شد. فقط یکبار با کشاورزان دور دست هماهنگ کردند تا نفرات از تلمبه آب آنها که از زیر زمین آب می کشید استفاده کنند و استحمام نمایند. ولی این امکان همیشه در دسترس نبود و می بایست مسئله به صورت اساسی حل شود.</p>
<p>پس از دو-سه هفته، سر و کله «وجیه کربلایی» در خط دفاعی پیدا شد. آمده بود از وضعیت ما مطلع شود. البته ما تنها پست بازرسی در آنجا نبودیم و در فاصله های دور از یکدیگر، چندین پست بازرسی دیگر از جمله در: «شمال و جنوب پل صدور، سه راه فرودگاه، عین الیله، مرغداری، تقاطع نهر صدام، شمال زاغه مهمات، سه راهی زاغه مهمات در جاده کرکوک» که نقاط استراتژیک برای قرارگاه اشرف به حساب می آمدند، وجود داشت که مسئولیت آنرا سایر قرارگاه ها بدست داشتند. (زاغه های مهمات متعلق به ارتش صدام، در شمال اشرف قرار داشت. پس از بمباران 1371 قرارگاه اشرف، چند سوله آن به مجاهدین واگذار گردید تا مهمات های خود را به آنجا منتقل کنند. ارتش آمریکا پس از اشغال عراق آنها را منهدم نمود.)</p>
<p>وجیهه پس از مقداری گفتگو با فرماندهان، می خواست به پل صدور هم سر بزند. مسئولیت حفاظت از او در مسیر به من سپرده شد. برای اولین بار پس از جنگ پل صدور را از نزدیک می دیدم. به نسبت مواضعی که ما داشتیم یک پیک نیک به حساب می آمد چون در جایی که ما مستقر بودیم نه درختی بود و نه آب و سایه ای که بشود زیر آن استراحت کرد. اما در اینجا هم یک رودخانه پر آب قرار داشت و هم درخت های بلند و مناظری دیدنی. وجیهه پس از بازدید بخش شمالی پل، به بخش جنوبی آن که یک پاسگاه سابق پلیس در آنجا قرار داشت رفت. کنترل کاملی روی جاده منتهی به جلولاء وجود داشت. تردد اهالی هم در آن مناطق زیاد بود و همگی، بویژه زنان روستایی با دیدن وجیهه کربلایی به وی که کاملاً تحت حفاظت قرار داشت می نگریستند و گاه لبخند در چهره آنها دیده می شد.</p>
<p>با توجه به تردد زیادی که وجود داشت، بسیار مراقب بودم به وجیهه آسیبی وارد نشود. البته گفت نیازی به این کار نیست ولی مسئولیت او به من سپرده شده بود و نمی توانستم شکاف امنیتی باقی بگذارم. به همین خاطر مدام در زاویه ای قرار می گرفتم که اگر از سمت جاده و خودروهای توی جاده شلیک شد به او اصابت نکند و من حائل باشم. با اینکه وی همه را وسط بمباران رها کرده و رفته بود و برای جانمان ارزشی قائل نشده بود، او را شورای رهبری و فرمانده ارشد خود می دانستم و برایم ارزش و اهمیت داشت. در واقع هنوز احساس می کردم آنها برای کرامت انسانی و یا جان ما ارزش قائل هستند (عمداً به این نکته را اشاره کردم تا در بخش های بعدی به یک موضوع بپردازم).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50189 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="527" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-3-285x300.jpg 285w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>بازدید تمام شد و به مبدأ بازگشتیم و کارهای روتین ادامه پیدا کرد. کم کم رمق از نیروها رخت بر می بست و افراد خسته شده بودند. واقعیت این بود که هیچکس نمی دانست فردا چه خواهد شد. نه از اوضاع سیاسی مطلع بودیم و نه از آنچه پشت پرده می گذشت. تنها چیزی که می دانستیم اینکه دولت صدام سقوط کرده و آمریکا که تا آنروز دشمن می دانستیم بر کشور حاکم شده است. همین به تنهایی کافی بود که همه افراد نسبت به سرنوشت خود اندوهگین باشند. همه از روزی که پا در سازمان و ارتش به اصطلاح آزادیبخش گذاشته بودند می دانستند که هیچ آسایش و آرامشی در پیش رو نیست و هر روز ممکن است آخرین روز زندگی شان باشد، بدون اینکه دستمزد و یا خانواده ای داشته باشند و یا بتوانند ازدواج کنند. تنها امید همه این بود که یکروز وعده های رجوی برای سرنگونی محقق شود. در نتیجه کسی نگران جان خود نبود، از سرنوشتی که بشدت در ابهام قرار داشت و نمی توانستند چشم اندازی برای آینده متصور باشند، نگران بودند.</p>
<h4>بازگشت به قرارگاه</h4>
<p>اردیبهشت از میانه گذشته بود که مرا به قرارگاه فرستادند. برایم قابل فهم نبود که چرا از بین همه مرا انتخاب کرده اند. یقیناً پس از نقدی که همان روزهای اول به فرماندهان یگان داشتم، آنها از دست من عصبانی بودند و گزارشات نادرستی به بالا ردّ می کردند. وقتی صدام بر اوضاع مسلط بود و مسعود می توانست با اتکا به استخبارات فخر بفروشد و سرکوب کند، من تحت فشار شدید و سرکوب های تشکیلاتی قرار می گرفتم، اما همینکه جنگ در چشم انداز قرار گرفت، دوباره برایشان قابل توجه شدم. الان هم دوباره همه چیز داشت عادی می شد و من هم مجدداً به حاشیه رانده می شدم. به زبان دیگر، کسانی که وسط جنگ نیروهای خود را رها کردند و گریختند، حالا می خواستند مرا قربانی کنند. اگر چه هنوز به مسعود و مریم ایمان داشتم، اما این موضوع هم چیزی نبود که متوجه نشوم.</p>
<p>در واقع هنوز در ذهنم هضم نشده بود که چرا شورای رهبری ما را تنها گذاشت و رفت؟ و چرا برخی فرماندهان که باید الگوی امیدبخشی و روحیه دادن به نیروهای خود باشند آنقدر وارفته جلوه می کنند؟ و چرا من که فقط تلاش داشتم برخی مسائل را نقد کنم، مورد غضب قرار می گرفتم؟ و چرا اینقدر بی اخلاقی در برخورد با اهالی صورت گرفت؟ تناقض این بود که تا 12 سال پیش با فرماندهانی از زن و مرد مواجه بودم که در میدان جنگ و شرایط دشوار، الگوی شجاعت و روحیه بخشی و ازخود گذشتگی بودند، و نمی توانستم بپذیرم همه چیز ویران شده باشد و افرادی پرمدعا بر سازمانی که همه چیزم را فدای آن کرده بودم حاکم باشند. این تنها گناه من بود و مدام بخاطر آن مورد غضب قرار می گرفتم.</p>
<p>به هرحال به قرارگاه بازگشتم ولی دو روز بعد دیدم بقیه هم آمدند. ظاهراً آمریکایی ها همه پست ها را از مجاهدین تحویل گرفته بودند و می خواستند خودشان از قرارگاه اشرف حفاظت کنند. این نکته قابل توجه بود و هرچند زمینه آرامش نفرات را مهیا می کرد اما همچنان این تناقض وجود داشت که فردا چه خواهد شد؟</p>
<h3>همکاری امنیتی-اطلاعاتی با پنتاگون</h3>
<p>پس از استقرار همه نیروها در قرارگاه اشرف، پیام مهمی از سوی مسعود خوانده شد که چشم انداز آینده را ترسیم می کرد. وی در یک پیام چند صفحه ای که فرماندهان هر جبهه برای نیروهایشان می خواندند، ضمن تشریح اوضاع سیاسی و منطقه ای، گفته بود: «از این پس با آمریکایی ها در زمینه اطلاعاتی و امنیتی همکاری خواهیم کرد و با آنها یک قرارداد امضا کرده ایم. ما به آنها اطلاعات می دهیم و آنها هم از ما حفاظت می کنند».</p>
<p>به این ترتیب، همکاری رسمی مسعود رجوی با آمریکا کلید خورده بود. البته وی در پیام چیزی راجع به سایر موضوعات پشت پرده نگفته بود. با اینحال، هنوز جدال های زیادی بین سازمان و فرمانده وقت نیروهای ائتلاف وجود داشت. رجوی تا حد زیادی روی کمک نظامی آمریکایی ها حساب باز کرده بود و تصور داشت که پس از افغانستان و عراق نوبت ایران خواهد رسید و او می تواند همانند «بارزانی یا احمد چلبی» با آمریکایی ها همراه شود و بخشی از نیروی زمینی آنها برای اشغال ایران گردد. به همین خاطر برنامه ریزی داشت که بتواند خود را با کمک پنتاگون مجهز به جنگ افزارهای آمریکایی نماید. قرارداد اولیه مسعود با فرماندهی ارتش آمریکا این بود که آنها تا تعیین تکلیف حقوقی مجاهدین، حفاظت از قرارگاه اشرف را برعهده گیرند و مواد غذایی و بهداشتی مورد نیاز مجاهدین را تأمین نمایند. در عوض مجاهدین هم که دو قرارگاه «علوی و انزلی» را کاملاً تعطیل کرده بودند، اطلاعات مورد نیاز آمریکایی ها پیرامون فعالیت نیروهای مقاومت و جمهوری اسلامی را به آنان بدهند. پیش از این اشاره داشتم که یک افسر استخباراتی صدام به پست بازرسی مراجعه کرد و خواهان همکاری با مجاهدین گردید. الان سازمان می توانست گروه قابل توجهی از آن افسران را استخدام کند تا اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری نمایند و به مجاهدین بدهند. سازمان هم آن اطلاعات را جمعبندی می کرد و به نیروهای آمریکایی می فروخت.</p>
<h3>گرفتن غنائم جنگی از ارتش صدام</h3>
<p>با توقف درگیری ها، رجوی به فکر افتاد تا از فرصت بدست آمده استفاده کند و جنگ افزارهای ول شده ارتش عراق در منطقه را به نفع خود مصادره نماید. برای اینکار، چند تیم مجزا موظف شدند کل منطقه را برای این منظور بازرسی کنند و هر خودروی نظامی متعلق به ارتش عراق مشاهده کردند با خود به قرارگاه بیاورند. در قسمت ما حدود 10-12 نفر به فرماندهی «نصرت» انتخاب شدند که من نیز در بین آنان بودم. 3 جیب لندکروز هم برای تردد داشتیم. واحد نصرت مأموریت داشت در بخش شمالی اشرف (جاده کرکوک-بغداد) کل روستاها را بچرخد و هر نوع خودرو از جمله «زیل، اورال، مینی بوس، اتوبوس، کمرشکن، لودر و بولدوزر، جیپ، تانکر» یافت، به قرارگاه منتقل نماید. اهالی روستاها خودروهای نظامی را رنگ کرده بودند تا از آن استفاده شهری کنند ولی عمدتاً تانکرها را برای ذخیره آب مورد نیازشان در خدمت گرفته بودند. سازمان با فریب اهالی و ترسانیدن آنها از اینکه آمریکایی ها همه را از شما خواهد گرفت، خودروها را به قیمت ارزان از آنان می خرید. تا جایی که به یاد دارم اتوبوس و لودر را حتی زیر یک میلیون دینار (کمتر از 50 دلار) خریداری کرده بودند. البته برخی روستایی ها زیر بار نمی رفتند و می گفتند خودمان نیاز داریم و اگر بخواهند از ما بگیرند، منبع آب تانکر را پیاده می کنیم، لاستیک هایش را هم می فروشیم. بقیه اش هم به درد ما نمی خورد. خودم در یکی از ترددها شاهد بودم که یک خانوار روستایی که تانکر آب داشتند همین نکته را به «نصرت» گفتند و تانکر را نفروختند. بدین ترتیب ده ها کامیون و تانکر و چند دستگاه لودر و اتوبوس گردآوری شد.</p>
<p>رجوی به اینگونه خودروها بسنده نکرده بود و چشم به جنگ افزارهای ارتش صدام هم داشت. واحدهای دیگر، دست به انتقال چند تانک T72 و T62 از پادگان های تخلیه شده عراق زده بودند. گفته شد یکی از واحدها با مسئولیت «هادی لاری» که پرسنل هوانیروز مجاهدین بود، یک بالگرد روسی را به قیمت 2 میلیون دینار خریداری کرده بود اما حین انتقال آن به قرارگاه، چند افسر مخابراتی (امنیتی) فراری عراق متوجه می شوند و آنها را بشدت کتک می زنند و می گویند «تف به شرف رهبرتان، به ما که کمک نکرد هیچ، الان هم اموال ما را غارت می کند&#8230;. نقل به مضمون». البته خرید و فروش فقط با دینار انجام نمی گرفت. در پاره ای موارد، مردم روستا در ازای چند صندوق مهمات کلاشینکوف و تیربار BKC و حتی تعدادی نارنجک دستی، حاضر می شدند خودروها را تحویل بدهند. چون شرایط امنیتی بحرانی بود و برای حفاظت از روستاهای خود نیازمند مهمات بودند. عیسی که مسئولیت یکی از واحدهای گشت را برعهده داشت می گفت 4 کامیون اورال را هر کدام در ازای 6 صندوق مهمات کلاشینکوف از روستایی ها تحویل گرفته است.</p>
<p>پس از اتمام این پروژه، در قرارگاه اشرف انبوهی خودرو به چشم می خورد که در واقع به مردم عراق تعلق داشت. به زبان دیگر، مسعود نه تنها متحد پیشین خود را در این جنگ رها کرد و ناظر بر سقوط او بود، که حتی لوازم ارتش او را هم به غنیمت گرفت. چند روز بعد، فائزه محبتکار به قرارگاه ما آمد و گفت «کارهای خیلی زیادی در پیش داریم. یک قلم باید همه این خودروها را رنگ کنیم و اینکار هم نیاز به آماده سازی دارد». همه نفرات از این سخن بهت زده شدند چون می دانستند چیزی جز سرگرم کردن نیروها به یک کار پوشال نیست. روز بعد پروژه آماده سازی خودروها برای نقاشی آغاز شد. باید تمام خودروها را با سمباده می تراشیدیم تا بعد رنگ کاری شود. کاری بشدت عبث که فقط انرژی صدها نفر را گرفت و انبوهی هزینه روی دست سازمان گذاشت و عاقبت هم مشخص نبود آیا امکان استفاده از این خودروها هست یا نیست و آنها را از ما خواهند گرفت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-50190 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-4.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="700" height="259" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-4.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-38-4-300x111.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>(در مورد سرنوشت این خودروها فقط اشاره می کنم که پس از یک پروسه طولانی کار و تلاش صدها نفره، مشخص شد که اگر زود نجنبیم، دولت موقت عراق همه را از مجاهدین خواهد گرفت چون متعلق به دولت ساقط شده عراق بود و مجاهدین آنها را غیرقانونی تصرف کرده بودند. به همین خاطر سازمان دست به فروش آنها از طریق چند کانال عراقی زد. در یک قلم، یک پیمانکار یک خودروی لوکس را تحویل گرفته بود تا بعنوان نمونه به بغداد ببرد و برای سایر خودروها هم مشتری بیاورد، با همان خودرو از قرارگاه رفته بود و دیگر بازنگشته بود و عملاً کلاه بزرگی سر مسئولین سازمان گذاشت. چندی بعد هم سازمان مجبور شد بقیه را به دولت موقت عراق تحویل دهد و در نتیجه جز زیان برای هزینه کار و نقاشی چیزی به همراه نداشت!)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50186">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هشتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50186/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سازمان مجاهدین کجاست و در چه جایگاهی قرار دارد</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50133</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50133?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 02 May 2022 03:36:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50133</guid>

					<description><![CDATA[<p>از ابتدای گسترش کرونا و تا پایان تلویحی آن و بلافاصله بعد از شروع جنگ اوکراین مسایل جهانی کاملا در هر زمینه ای زیر و رو شدند. از اقتصاد و سیاست گرفته تا نان و آب و آزادی و قلم و تحصیل و البته دموکراسی و حکومت . مهمترین بخش این داستانها موضوع سیاست و [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50133">سازمان مجاهدین کجاست و در چه جایگاهی قرار دارد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>از ابتدای گسترش کرونا و تا پایان تلویحی آن و بلافاصله بعد از شروع جنگ اوکراین مسایل جهانی کاملا در هر زمینه ای زیر و رو شدند. از اقتصاد و سیاست گرفته تا نان و آب و آزادی و قلم و تحصیل و البته دموکراسی و حکومت . مهمترین بخش این داستانها موضوع سیاست و اقتصاد است که میتواند همه زندگی انسانها را تحت تاثیر قرار دهد.</p>
<p>اگر توجه کنیم دنیای غرب و یا کشورهایی که در آنها دموکراسی و حکومت مردم تا حدودی برقرار است همه در صدد تغییر نگاه خود به همه این مسایل هستند .</p>
<p>این مساله بسیار زیاد و روزانه دارد خودش را نشان میدهد و برای مثال در انتخابات فرانسه که مکرون پیروز شد و با این انتقاد روبرو بود که مکرون نماینده قشر ثروتمند جامعه است و مکرون در سخنرانی پیروزی خود اشاره کرد که میدانم خیلی ها به من رای دادند بخاطر اینکه جناح راست افراطی پیروز نشود. و گفت من مثل پنج سال گذشته نخواهم بود و دوره جدیدی آغاز شده است و سعی میکنم آنها را از رای خودشان پشیمان نکنم. البته که برای کشوری مثل فرانسه و با سابقه دموکراسی و حکومت مردم چنین جمله ای فراخور مردم و رییس جمهورش هست حتی اگر همه وعده ها محقق نشود. مهم بیان این کلمات است.</p>
<p>نگاهی به صفحه اصلی صدای سازمان مجاهدین و ایران افشاگر بیندازیم . مجاهدین در زمان کنونی کجا قرار دارند. نیرویی که خودش را هر روز تنها آلترناتیو می داند . این کلمه را هم که معنی اش دیکتاتوری مطلق است بعدا مفصل خواهیم گفت .<br />
فقط به پیام آخر رهبری یک تشکیلات به عمر پنجاه سال که حدود شانزده سطر است توجه کنید تا بتوانیم ببینیم ما در جهان سوم در چه وضعی هستیم .</p>
<p>کلمات ایشان در پیامی که شما اگر صد بار آنرا بخوانید نمیدانید انتقادی است یا اختلافی است یا دشمنی است یا دوستی است یا آگاهی بخش است یا حاوی اخبار یا اطلاعاتی برای کسانی که اهل رسانه هستند یا اصلا چی هست من لغات بکار گرفته ایشان را بازنوشته میکنم :</p>
<p>گنده گویی / خلیفه / ارتجاع / جاهلیت / تمساح / کشتی به گل نشسته / حرمله / فرتوت / یک جفت معاون اجرایی/ لاف و گزاف / سیسمونی قالیباف/ ابن ملجم/ لاف/ ابن سعد/ ابن زیاد/ جلاد و &#8230; توجه کنید که این نه یک هشتک در شبکه اجتماعی توسط یک جوان ده هفتادی است و نه یک دست نوشته از یک فرد ضد رژیم یا یک عضو ساده مجاهدین . این نوشته به گفته خود سازمان مجاهدین رهبری عقیدتی و تشکیلاتی و فرمانده کل ارتش آزادیبخش ملی داخل پرانتز فقط تنها آلترناتیو ایران است. چون این القاب که می آید با خودش یک هویت یا تفکر و ایدئولوژی را می آورد که ایشان رهبری عقیدتی اش است . صحبت دعوای دو نفر در سر کوچه و بازار نیست.</p>
<p>چرا ایشان نمیتواند یک پیامی بدهد که حاوی جزییاتی از انقلاب فرهنگی در ابتدای دهه شصت باشد و به ترتیب روشنگری کند و همه کسانی که آن ایام نبودند یا حتی متولد نشده بودند به چالشی کشیده شوند و بروند تحقیق کنند که داستان چه بود و چه شد و به کجا تا به امروز ختم شده است.</p>
<p>بر میگردیم به ابتدای بحث که صحبت از تحولی بزرگ که در دو سال پیش رخ داد. بخوانید صفحات سایت های مجاهدین و محتویاتش مملو از فحش و تحریف تاریخ و خود بزرگ بینی . این سایت ها حقیقتا بجز برای مصرف هواداران و اعضا که البته اگر دسترسی داشته باشند به اینترنت هیچ مطلبی ندارد که بشود از آن نکته ای آموخت یا یادداشتی برداشت. سراسر خشم و کینه و تهمت و دریدگی و دروغ و خود بزرگ بینی . در جایی که مجاهدین میگویند ما تنها آلترناتیو هستیم دیگر چه صحبتی باقی می ماند. یعنی در ایران هشتاد میلیونی هیچکس نیست که فکر گزینه بهتری برای جایگزینی هست. یعنی در ایران همه یا باید به مجاهدین رای بدهند یا اگر مخالف هستند بگذارند بروند. شاید همین الان هزاران نفر به حکومت پادشاهی یا غیر دینی فکر میکنند . مشکل این جماعت این است که چهل سال است در درون چهار دیواری تغییر ناپذیری به نام تشکیلات خودشان را حبس کرده اند. مشکل این جماعت این است که هرگز نمیتوانند بجز منافع فردی و سازمانی به هیچ چیز دیگر فکر کنند. مشکل این جماعت این است که فکر میکنند عقل کل هستند. مشکل مجاهدین است که نمی دانند علت جدا شدن این افراد از آنها و تبدیل یک شبه آنها به دشمن فشار و کارزاری است که علیه افراد خودشان طی سالیان در درون تشکیلات راه انداخته اند. اینها فکر میکنند اگر سایتی راه اندازی کنند و شماره پاسپورت کسی را در آن بنویسند از نگاه اعضا یک تشکیلات مخوف و پیچیده است و نمیدانند همین کارها باعث میشود فردی که از آنها خارج میشود بلافاصله با یک دنیای کاملا متفاوت از فرقه مواجه میشود.</p>
<p>این افراد نه فقط به لحاظ روحی و روانی و مالی بلکه با یک تناقض بزرگ که چگونه توانستند نیم بیشتر عمرشان در این میزان از دروغ و دغل زندگی کنند روبرو میشوند. و روزانه با این سوال که چرا من ندیدم و نتوانستم متوجه میزان این همه حرفهای ساختگی قرار بگیرم. حال یک بار دیگر بروید پیام رجوی را بخوانید در سایت مجاهدین! این پیام اگر با دقت خوانده شود تمام آنچه او و سازمانش هست را بیان میکند. یک پیام روشنگر از لحاظ سطح سیاسی و فرهنگی و علمی و قلمی رهبری عقیدتی و سیاسی و تشکیلاتی و فرماندهی و الی آخر .. است .</p>
<p>وقتی که اپوزسیون یک ملت چنین است یا به قول خودشان نسل پیشتاز یک خلق باید فهمید چرا این مردم هنوز بعد از هشتاد سال هیچ دستاوردی نداشته اند و البته چنان چه در ابتدای مطلب گفتم جایگاه این گروه در خارج کشور هم مشخص میشود. برای مثال تلویزیون آلمان در چند هفته گذشته واقعا جالب توجه بود و بسیار البته آموزنده .تلویزیونی که با خرج مردم و دولت اداره میشود و شبکه های مختلف خبری و فرهنگی دارد صدراعظم این کشور را برای سیاستش در قبال نوع کمک به اوکراین چنان توسط انواع خبرنگاران خودش به چالش میکشید که آدم متعجب میشد. صدراعظم و همه معاونان و وزیرانش هم البته خودشان را پاسخگو میدانستند. این را از این بابت گفتم که وقتی در چنین کشور قدرتمند اقتصادی رهبران این چنین هست نتیجه اش میشود کشوری که امروز یک پانزدهم جمعیت چین است در پله چهارم اقتصاد جهان ایستاده است و یکی از بالاترین کارنامه های درخشان سیاسی و اقتصادی و آزادی را دارد. دولت کنونی آلمان همان دولتی هست که حدود دو دهه در موقعیت اپوزسیون بود.</p>
<p>مهرداد ساغرچی &#8211; وبلاگ روشنگران</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50133">سازمان مجاهدین کجاست و در چه جایگاهی قرار دارد</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50133/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هفتم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49904</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49904?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 12 Apr 2022 05:31:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49904</guid>

					<description><![CDATA[<p>پیش از ادامه بحث گریزی می زنم به یک رخداد که در بحبوحه سنگرنشینی و اختفا، برای رجوی یک زنگ خطر بزرگ بود. جمهوری اسلامی در راستای کمک و پاسخ به درخواست خانواده هایی که فرزندانشان در تشکیلات مجاهدین گرفتار بودند، یک کانال رادیویی در اختیار آنان قرار داده بود تا از آن طریق برای [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49904">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پیش از ادامه بحث گریزی می زنم به یک رخداد که در بحبوحه سنگرنشینی و اختفا، برای رجوی یک زنگ خطر بزرگ بود. جمهوری اسلامی در راستای کمک و پاسخ به درخواست خانواده هایی که فرزندانشان در تشکیلات مجاهدین گرفتار بودند، یک کانال رادیویی در اختیار آنان قرار داده بود تا از آن طریق برای عزیزانشان پیام بفرستند و صدای خود را به گوش آنها برسانند. این فرستنده که تحت عنوان «رادیو نجات» فعال بود، به طور مداوم پیام خانواده ها را با صدای خودشان پخش می کرد و همین موضوع ساده عملاً در دل مسئولین سازمان وحشت انداخته بود. اگرچه بسیاری (از جمله خودم) از آن آگاهی نداشتیم، اما تعدادی که از این امر مطلع شده بودند، به مرور دیگران را هم در جریان قرار می دادند. ترس از گسترش این خبر در بین افراد، باعث شد که مسعود رجوی یک بخشنامه برای فرماندهان بالا صادر کند و از آنان بخواهد در صورت مشاهده کسی که مشغول گوش دادن به این برنامه است، فوراً رادیو را توقیف و آن شخص را توبیخ کنند.</p>
<p>البته این موضوع بیش از آنکه روی نیروهای جدیدالورود اثری داشته باشد، عزم برخی از فرماندهان را متزلزل می کرد و اتفاقاً آنها به دلیل داشتن خودرو، بیش از دیگران به رادیو دسترسی داشتند و بخشنامه مذکور آنان را کنجکاو می کرد تا به آن گوش دهند و به طور اتفاقی صدای خانواده خود را هم بشنوند. شنیدن سخن آنان (در حال و هوای بهاری و جنگی و پس از دو دهه دوری) بسیار تکان دهنده و اثرگذار بود. بعدها از برخی فرمانده یگان ها شنیدم که از همان طریق صدای خانواده خود را شنیده اند. آن دوران چیزی به اسم اینترنت وجود نداشت و گوش دادن به رادیو مشابه کار در اینترنت امروز بود و جذابیت خود را داشت. شاید یکی از دلایلی که به هیچکس مواد غذایی ندادند همین بود که مبادا برخی به خاطر شنیدن صدای خویشاوندان خود قصد فرار داشته باشند. چند تا از نیروهای جدید هم دارای رادیوهای جیبی بودند که برای تفنن از آن استفاده می کردند و آنها نیز با گذر زمان متوجه چنین رادیویی می شدند.</p>
<p>یادآوری می کنم، درست چند ماه قبل از رفتن به پراکندگی و اختفا، مسعود که می دانست با شروع جنگ دیگر امکان انتقال نیروی جدید به عراق وجود نخواهد داشت، با شتاب، به دفاتر سازمان در برخی کشورها دستور داده بود تا هرچه نیروی به تور افتاده دارند، به اشرف اعزام کنند. لذا یک ماه قبل از جنگ، تعداد قابل توجهی از اینگونه افراد را از امارات (از طریق راه آبی بصره) به اشرف منتقل کرده بودند. این فریب خوردگان که طبق معمول به بهانه کاریابی و پناهندگی در دام سرپل های سازمان افتاده بودند، اینک در میان بمباران و جنگ، سرگشته و سرگردان، نه راه پس داشتند و نه راه پیش. اینان نیز بدنبال راه چاره و شکافی می گشتند تا خود را نجات دهند.</p>
<h3>تغییر استراتژی</h3>
<p>پاسی از روز گذشته بود که فرماندهان یگان برای توجیه رفتند و زود برگشتند. از سوی مسعود رجوی یک فرمان ابلاغ شده بود و خواسته بود هر کس به هر شکل که می تواند خود را به قرارگاه اشرف برساند. با شنیدن این فرمان بهت زده شدم و چیزی که خیلی مرا کلافه کرد عدم حضور فرماندهان بالا در آن شرایط بحرانی بود. در «فروغ جاویدان» بالاترین فرماندهان در کنار پایین ترین اعضا حضور دائمی داشتند و خودشان در بدترین حالت هم صحنه را فرماندهی می کردند. اما در این شرایط بی سرکلاف، هیچ افسر عملیات یا فرمانده مرکز و قرارگاه حضور نداشت که اوضاع را به دست بگیرد. بعنوان یک نظامی می دانستم که هر فرمانده باید در کنار عمده قوای خود باشد، چون این یک قانون بود. حتی در یک دسته زرهی هم، فرمانده هرکجا بخواهد تاکتیکی اتخاذ کند و زرهی ها را از هم فاصله بدهد، خودش با دو خودرو جابجا می شود و معاون را در یک زرهی جداگانه می فرستد. الان تمام نفرات قرارگاه حیران و سرگردان در بیابان و تپه ماهورها در انتظار یک فرمانده بالا بودند تا میدان را مدیریت کند، اما این خواسته هرگز محقق نشد و حتی مشخص نبود آنها کجا هستند.</p>
<p>پیام بازگشت به قرارگاه اشرف مثل یک پتک بر سر ما کوبیده شد. می دانستیم که این آخرین شانس برای مأموریت نظامی، ولو یک عملیات انتحاری است، چون دیگر صدام حسین وجود نداشت که مجاهدین را پشتیبانی کند وعراق هم در دست کسانی بود که رهبران سازمان از بدو تأسیس، خود را دشمن آن تلقی می کردند و مسعود هم چند سال پیش از آن گفته بود ما تنها سازمان ضد امپریالیستی در جهان هستیم که باقی مانده است&#8230; الان قرار بود چه اتفاقی بیفتد که فرمان بازگشت به اشرف داده می شد؟ اینهمه سردرگمی، بهم ریختگی، بی نظمی در امور، سوء مدیریت و وارفتگی را یکجا ندیده بودم و این مرا سخت ناراحت می کرد و افسوس می خوردم که چرا سازمان به این نقطه رسیده است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49913 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-1.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="370" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-1.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-1-300x222.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<h3>درگیری با کردها و سازمان 9 بدر</h3>
<p>قبل از حرکت گفته شد مستمر آسمان را پایش کنیم تا اگر هواپیما مشاهده شد، نفربر به سرعت خاموش و استتار گردد، چون هواپیماهای جدید به دستگاه های تشخیص حرارت مجهز هستند. همچنین گفته شد منتظر بقیه نمانید، چون هر فرمانده باید جنگ افزار و نیروهای خود را به هرشکل ممکن سالم به اشرف برساند و کاری به بقیه نداشته باشد. من نیز باید به صورت مستقل عمل می کردم و هیچکس کمکی به مشکلات ما نمی کرد. نفربرها 3 خدمه داشتند. به جز خودم، راننده ام علی کاکی و توپچی ام «مجید» همان جوان آذری بود که گفتم آموزش چندانی به لحاظ نظامی ندیده بود. مسیری که باید طی می کردیم 40-50 کیلومتر مسافت را شامل می شد و تماماً زیر آتش جنگنده های A10 انگلیسی قرار داشت. مشکل ما فقط در آسمان هم نبود، گروه یه کتی و اعضای سازمان 9 بدر نیز بخشی از منطقه را گرفته بودند و می بایست بر روی زمین هم مراقب آنها باشیم.</p>
<p>به مجید (توپچی) گفتم فقط آسمان را دیدبانی بده و هر هواپیمایی دیدی سریع گزارش کن و خودم نیز باید همزمان مسیریابی و مراقبت هوایی و زمینی می کردم. راننده هم تنها می توانست جاده را زیر نظر داشته باشد. چندین بار با دیدن هواپیماها مجبور شدیم توقف و استتار کنیم. حرکت به کندی صورت می گرفت. در طول مسیر با ده ها تانک، نفربر و خودروی آتش گرفته مواجه شدیم. تردد هواپیماها زیاد شده بود و امکان پیشروی در آن شرایط بسیار سخت بود، به همین خاطر با دیدن چند درخت در کنار رودخانه، نفربر را تا زمان بهتر شدن موقعیت هوایی مخفی کردیم و خودمان با سلاح سبک نزدیک رودخانه مستقر و آماده درگیری زمینی شدیم. به شدت گرسنه بودیم و همانطور که گفتم چیزی برای خوردن نداشتیم. با وجود انبوهی سلاح و مهمات اضافی که هیچ ارزشی جز زحمت برای ما نداشت، اما حتی یک تکه نان، یک قوطی کنسرو یا یک بسته کوچک جیره جنگی به ما داده نشده بود. تنها چیزی که در اختیار داشتیم یک قوطی شیر خشک بود!.</p>
<p>به هر روی، مقداری آب گرم کردیم تا با شیرخشک بخوریم و خود را اندکی از ضعف نجات دهیم. در 50 متری ما یک خانوار روستایی زندگی می کردند که فقط زن و بچه ها حضور داشتند (احتمالاً مردها برای کشاورزی رفته بودند). مدتی از استقرار ما نگذشته بود که دیدیم یک دختر و پسر کوچک به آنجا آمدند و مقداری نان برایمان آوردند و از قول مادرشان به ما فهماندند که نیروهای معارض در پایین جاده هستند. از اینکه ما در کنار کلبه کاهگِلی آنها بودیم احساس امنیت می کردند و ظاهراً دوست داشتند از آنان حفاظت کنیم. بخاطر نان از کودکان تشکر کردیم. مشخص شد که اهالی آن خانه بسیار بیشتر از شورای رهبری نگران گرسنگی ما هستند.</p>
<p>لحظاتی بعد متوجه شدیم که آنسوی جاده، در تپه های مقابل چند نفر مخفی شده اند. یکی از آنها به سمت ما آمد و دیدیم بچه های یکی از مراکز دیگر هستند. آنها هم هیچ غذایی نداشتند. ظاهراً سیاست کلی این بود که به هیچکس غذا داده نشود و فقط مختص قرارگاه ما نبود. شورای رهبری به عمد جیره جنگی توزیع نکرده بودند، ظاهراً این خط از سوی مسعود رجوی جاری شده بود. وی در هراس از فرار افراد، جلوی توزیع موادغذایی را گرفته بود تا افراد از ترس گرسنه ماندن در بیابان ها فرار نکنند. این ایده غیرانسانی باعث شد به هیچکس غذا ندهند و افراد را برای آینده ای نامعلوم که پیش رو بود بلحاظ غذایی تأمین نکنند!. بعدها فهمیدیم یک کمرشکن پر از جیره جنگی در محل استقرار خودمان، به دست کردها افتاده و همه را با خود برده اند. این مسئله همه را متناقض کرد که چطور اینهمه مواد در دسترس بوده و توزیع نشده و بعد هم به دست کسانی افتاده که در تضاد با ما بوده اند؟! اما این تناقضات پاسخی نداشت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49905 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-2.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="353" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-2.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-2-300x212.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>روز به نیمه رسید و دیگر اثری از حرکت هواپیماها به چشم نمی خورد. وقت آن رسیده بود که به سمت اشرف حرکت کنیم. نفرات تپه روبرو هنوز می ترسیدند جابجا شوند اما ما حرکت کردیم. جاده در سمت راست محدود به خاکریزهای طبیعی و یال های کوتاه و در سمت چپ زمین های کشاورزی و دشت بود. چند خودرو متعلق به اهالی که از جلو می آمدند به ما اشاراتی می کردند اما خوب منظورشان را نمی فهمیدیم. ظاهراً می گفتند در جلوی ما گروهی مسلح قرار دارند و مراقب باشیم. چند کیلومتر بعد متوجه منظورشان شدیم. در ابتدا یک وانت پر از نیروهای 9 بدر را مشاهده کردیم که با لباس های سیاه، بیرون جاده به موازات ما حرکت می کنند. به نظر می رسید از ما ترسیده باشند چون با یک BMP و با سرعت زیاد حرکت می کردیم و این ایجاد ترس می کرد. کاری به آنها نداشتیم و دستی هم برای آنها تکان دادم و آنها هم متقابلاً برایمان دست تکان دادند. در دور دست یک تانک متوقف شده بود و چند نفر پایین آن مشغول کاری بودند. خوب تشخیص نمی دادم کیستند و چکار می کنند. یک قبرستان کوچک محلی بود. با همان سرعت جلو رفتیم. دو نفر از آنها برای ما دست تکان دادند. قیافه شان هنوز قابل تشخیص نبود. نزدیکتر که رسیدیم بجز آن دو بقیه فرار کردند و پشت سنگ قبرها موضع گرفتند. آن دو نفر از قرارگاه خودمان بودند. یکی از آنها «مهران» راننده تانک و دیگری فرمانده اش بود که بسختی راه می رفت. کردها به پای او شلیک کرده بودند و البته جراحت زیادی نداشت. آنها را به بالای نفربر آوردیم. افرادی که این دو را اسیر گرفته بودند کردهای مسلح بودند که اینک در پشت سنگ مقبره های کوچک ما را با تعجب نظاره می کردند. کاری به آنها نداشتیم و پس از سوار کردن آن دو نفر، به راننده گفتم دور بزند و به سمت روستایی که سمت چپ بود حرکت کند. وقتی از بچه ها پرسیدیم چه اتفاقی افتاد، گفتند کردها ما را گرفتند و هرچه بهشان گفتیم با شما کاری نداریم و بگذارید برویم نمی گذاشتند و یک تیر هم به پای ما زدند.</p>
<p>در جاده خاکی به سمت روستاهای شمالی قرارگاه اشرف که مرفوع کبیر و صغیر نام داشتند حرکت کردیم. میان راه، دوباره متوجه خودروی 9 بدری ها شدم که با یک فاصله از ما مشغول حرکت در جهتی بودند که ما می رفتیم. نمی دانستم چه قصدی دارند اما شلیک نکردیم و فقط سعی کردیم آنها را از مسیری که در حرکت هستند منصرف کنیم. بالاخره راهشان را از ما جدا کردند و در میان دشت متوقف شدند. در این گیر و دار، برجک نفربر در حالی که به سمت چپ چرخیده بود بکلی قفل شد و دیگر نچرخید. نمی دانستم مشکل کجاست. ظاهراً در این سلسله خیز و گریزها تمام صندوق های مهمات به زیر برجک خزیده بود و به همان مشکلی برخورده بودیم که از ابتدا انتظار آن را داشتیم ولی با آنهمه اصرار از ما نپذیرفتند و زرهی را پر از لوازم اضافی کردند. بی ام پی را متوقف کردم و با هر زحمتی بود صندوق های مهمات را بیرون کشیدم و در دشت انداختم. اما برجک همچنان قفل بود. دیدم کلید درب برجک به داخل شیار افتاده و از چرخیدن آن جلوگیری می کند. هرچه با چکش سنگین به آن کوبیدم بیرون نیامد و با همان وضع به سمت روستا رفتیم.</p>
<p>مردان در ورودی روستا سنگر گرفته بودند و از خانواده های خود مراقبت می کردند تا مهاجمین به آنجا حمله نکنند. سلاح های آنها شامل کلاشینکوف، تیربار بی کی سی و موشک انداز آرپی جی بود. راننده ام (علی) با توجه به رخدادهای پیش آمده دچار ترس شده بود و به شکل نامتعارفی رانندگی می کرد، به نحوی که اصلاً توجهی به لوله توپ که به دیوار روستاها مالیده می شد نداشت و با سرعت داشت توی خود روستا جلو می رفت و خطر برخورد با اهالی هم داشت. هرچه داد زدم که آرام حرکت کند متوجه نمی شد چون ارتباط داخلی نفربر کار نمی کرد. به هر زحمتی بود خودم را از برجک بیرون کشیدم و کلاه ارتباطی او را گرفتم و با عصبانیت گفتم چکار میکنی اینجا روستاست آرام حرکت کن مردم آسیب می بینند. مهار از دست داده بود ولی مجبور شد سرعت را کم کند اما واضح بود همچنان دلهره دارد. دختران روستایی که خیلی ترسیده بودند، وقتی از کنارشان می گذشتیم احساس امنیت می کردند و برای ما دست تکان می دادند. اما دستور کار ما ایستادن در روستا نبود و باید به سمت اشرف می رفتیم.</p>
<p>در وسط روستا متوجه یک تانک شدم که شنی آن داخل جوی آب کشاورزی گیر کرده بود. چند لحظه بعد «کامبیز» از داخل یک خانه روستایی بیرون آمد. تانک او بود. کمی صحبت کردیم. گفت بخاطر بمباران شدید به آنجا آمده است (هواپیماها برخلاف جنگ اول خلیج فارس، فقط مقرهای نظامی و جنگ افزارها را هدف قرار می دادند و از حمله به مناطق مسکونی خودداری می کردند). روستایی ها کامبیز را به خانه شان برده بودند. می گفت فعلاً همینجا می مانیم ببینیم چه می شود. وقتی خواستیم به سمت اشرف حرکت کنیم یک لندکروز سفید به آنجا رسید. فرمانده آن «حسین مدنی» بود. از دیدن وی که با سر و وضع ژولیده متعجب شدیم. هنگامی که ما را دید پیاده شد و از شرایط مسیری که آمده بودیم پرسید و ما هم شرح دادیم چه اتفاقی در جاده ها رخ داده است. به ما گفت همگی سوار لندکروز شوید تا به قرارگاه برگردیم. گفتیم نفربر را چکار کنیم که پاسخ داد هرچه سلاح و تجهیزات دارید بردارید و تانک و نفربر همینجا بمانند بعد برای بردن آنها اقدام می کنیم. اصرار من برای انتقال نفربر فایده ای نداشت، لذا با اکراه سوار خودروی او شدیم و به سمت قرارگاه حرکت کردیم. چهره حسین شاداب نبود و نشان می داد که از اوضاع بوجود آمده بسیار نگران است. در طول مسیر چند بار هواپیماها را بر فراز آسمان در پرواز دیدیدم اما دیگر برای ما خطری نداشت چون خودروی نظامی نداشتیم.</p>
<p>چیزی که در تمام مسیر مشاهده می شد، انبوه تانک و نفربر بود که هدف هواپیماهای جنگی قرار گرفته و منهدم شده بودند. تقریباً از فیلق 2 (منصوریه) تا اشرف شبیه فیلم های سینمایی پر از تانک و نفربرهای سوخته و منهدم شده بود و از برخی همچنان دود بیرون می زد. نقاط دیگر یعنی بین قرارگاه های انزلی و علوی تا منصوریه را ندیده بودم و می شد حدس زد که خلبان های انگلیسی تمرین خوبی علیه ما داشته اند و در آن نقاط نیز چیز سالمی باقی نمانده است. قرارگاه 10 که با ما هم جبهه بود، تعداد زیادی تانک چیفتن داشتند که همه آنها در مسیر بین «پل صدور» تا «فرودگاه نیمه متروکه منصوریه» منهدم شده بودند. از فرودگاه تا اشرف نیز مبدل به گورستانی برای انبوه تانک و نفربرها شده بود. همان جنگ افزارهایی که مجاهدین 13 سال رویشان کار و تلاش کرده بودند تا آماده جنگ باشند ولی یکشبه همه از دست رفت و هواپیماها با موشک ضدتانک همه را نابود کردند. (پل صدور بر روی رودخانه دیالی واقع شده و مهمترین راه ارتباطی دو قرارگاه «انزلی و علوی» به اشرف بود. اطراف پل نیز بهترین جا برای کمین گذاری و ضربه زدن به مجاهدین بود).</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49906 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-3.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="297" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-3.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-3-300x178.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>مسعود رجوی بعدها گفت هواپیماها انگلیسی بودند و به خواست جمهوری اسلامی ما را هدف قرار دادند. مشخص نبود آیا بخاطر نزدیک شدن رابطه با آمریکا این داستان را سر هم می کرد تا ما نفرتی از آمریکایی ها به دل نداشته باشیم، و یا واقعاً مقرها و جنگ افزارهای ما به دست انگلیسی ها منهدم شده بود (همانطور که قبلاً اشاره داشتم، مسعود در آخرین نشست ادعا کرد نقشه محل استقرار ارتش آزادیبخش را به آمریکایی ها داده تا مجاهدین را هدف قرار ندهند و گفت اگر حتی یک قرارگاه مجاهدین عمداً یا سهواً مورد بمباران قرار بگیرد، ارتش آزادیبخش باید خود را بسرعت به مرز برساند).</p>
<h3>بمباران قرارگاه اشرف و بنیاد علوی</h3>
<p>در قرارگاه اشرف با وضعیت نابسامانی مواجه شدیم که تصور می کنم آشفتگی اش از آنچه پس از عملیات فروغ جاویدان دیده بودم بدتر بود. نه فرماندهی منسجمی وجود داشت و نه دستگاه پشتیبانی از نظمی برخوردار بود. اما یک چیز همچنان گنگ مانده بود و برایم سوآل بود که چرا هیچیک از زنان شورای رهبری در سطح «فرمانده جبهه» و یا «فرمانده محور» در صحنه حضور نداشتند و ما را به حال خود رها کرده بودند؟! بعدها شنیدم فائزه محبتکار، وجیه کربلایی و بقیه زنان مسئول رده بالا، با پوشیدن لباس روستایی، اردوگاه را ترک و به اشرف گریخته اند. این موضوع برایم خوشایند نبود چون فرار فرمانده از صحنه نبرد، یعنی رها کردن نیروها در قتلگاه!. آنچه در عملیات فروغ جاویدان به نیروها انگیزه می داد، حضور زنان فرمانده در میان آتش و خون، در کنار نیروهایشان بود. کمتر از 15 سال بعد از آن، با زنانی مواجه بودم که ادعا می شد انقلاب ایدئولوژیک مریم از آنان یک عنصر شکست ناپذیر ساخته، ولی نیروهای خود را ترک کرده بودند تا جانشان حفظ شود. یقیناً فرمان مسعود این بود وگرنه صحنه را ترک نمی کردند. بعدها به این نتیجه رسیدم که مسعود همه مردان را وسط بمباران رها کرده چون قصد داشت زنان را برای حفاظت از خودش به اشرف منتقل کند.</p>
<p>در هر صورت، چند نقطه از قرارگاه اشرف از جمله «ساختمان ستاره ای» که پیش از انقلاب مریم مهد کودک بود و بعدها مبدل به مقر فرماندهی برخی از زنان شورای رهبری شد، مورد اصابت قرار گرفته بود و هواپیماها آنجا را زده بودند. همچنین پارکینگ زرهی مقر زنان (قرارگاه 1) را نیز کوبیده بودند و چند تانک کاسکاول مستقر در آن را منهدم کرده بودند. نقاط دیگری هم کم و بیش تخریب شده بود که زیاد گستردگی نداشت. به این ترتیب با اینکه قرارگاه اشرف هم زیر ضرب رفت، مسعود برخلاف دستور اولیه اش، فرمان رفتن به مرز را تغییر داد که این مسئله برایم ابهامات زیادی می آورد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49907 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-4.jpg" alt="" width="500" height="282" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-4.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-4-300x169.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-4-390x220.jpg 390w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>به جز اشرف، قرارگاه «بنیاد علوی» نیز که یکی از ده ها پناهگاه مسعود رجوی در آن بود بشدت بمباران شد. البته وی در آنجا حضور نداشت ولی تعدادی از زنان شورای رهبری در آنجا بودند که ضربه بسیار سنگینی به آنان وارد شد و تعدادی از آنها کشته و مجروح شدند. این قرارگاه، در اصل مقر اصلی فرماندهی فیلق 2 ارتش عراق، و همان محلی بود که صدام حسین برخی اوقات از آنجا جنگ با ایران را فرماندهی می کرد. اعضای موجود در این قرارگاه نیز پیش از آن در خارج قرارگاه و در مناطقی که «مندلی و نفت خانه» نامیده می شد مستقر بودند. اما سنگر فرماندهی زنان شورای رهبری درهم کوبیده شد و چندین تن از زنان مجاهد که بیشتر نقش کارمند و ندیمه برای فرماندهان رده اول سازمان داشتند کشته شدند. فرماندهان اصلی آنجا نیز بدستور مسعود به اشرف گریخته بودند. البته این قضیه تا جای ممکن مخفی نگه داشته شده بود و فقط کلیاتی از آن مطرح گردید تا فرار آنها پوشیده بماند و بعد بتوانند چهره خود را با خون زنان کشته شده رده پایین تطهیر کنند. بعدها برای حماسه سازی بیشتر، به نوشتن داستان های تخیلی هم دست زدند و جزئیات بیشتری را مطرح کردند تا انگیزه ای برای استقامت سایر زنان خسته و درمانده کمپ لیبرتی و آلبانی باشد.</p>
<p>از زمره زنانی که در بمباران قرارگاه علوی قربانی شدند «محبوبه سوفاف، معصومه پوراشراق و شهین حاتمی» بودند. هر دو پای «محبوبه سوفاف» له شده بود و نهایتاً در بیمارستان مقدادیه جان باخت. هیچکدام از این زنان نقش و مسئولیت کلیدی در مناسبات نداشتند و در لیست زنان سرکوبگر نبودند، بلکه خود قربانی تشکیلات شدند. برای نمونه معصومه پوراشراق که زنی مهربان و دلسوز بود را سال ها از نزدیک می شناختم و با او کار کرده بودم. وی همیشه با نفرات زیر دست خود با محبت برخورد می کرد. بجز آنها، چندین زن دیگر هم به سختی مجروح شدند. پاهای «مینا» با موج انفجار قطع شد و بدن «فریبا» پر از ترکش شده بود. «مهناز بزازی» هر دو پای خود را از دست داد، هرچند زنده ماند تا روزگاری در آلبانی، مریم قجرعضدانلو در کنارش عکس یادگاری بگیرد و اشک بریزد و فرار خود از عراق را توجیه کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49908 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-5.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="432" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-5.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-5-300x259.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>عجیب اینکه در همان زمان «مژگان پارسایی» و «عباس داوری» به بیمارستان آمده بودند تا از قربانیان عیادت کنند. مشخص نبود آنها چطور بقیه را در دل بمباران ها تنها گذاشته اند و خود در ناکجا آباد و ناکجا سنگر مخفی شده اند. واضح بود که در یک مخفیگاه، دورتر از جایی که مختصات آن را به آمریکایی ها داده بودند (و احتمالاً در یک منطقه غیرنظامی) در کنار مسعود رجوی مخفی شده اند و دیگران را سیبل موشک ها کرده اند. در جریان بمباران ها و تهاجم ها، هیچکدام از سران سازمان کشته نشدند و تمام قربانیان از بدنه تشکیلات و یا از فرماندهان رده پایین شورای رهبری بودند.</p>
<p>یکی دیگر از قربانیان قرارگاه علوی، «مرضیه علی احمدی» دانشجوی سابق جامعه شناسی و متولد 1338 از کرمان بود که در سال 1363 با مجاهدین آشنا می شود. با اینکه سازمان تلاش کرد نام وی را در لیست کشته شدگان بمباران انتشار دهد، اما روایت دیگری از او مطرح است. کشته شدن وی در بمباران حوالی قرارگاه علوی چندان واقعی نیست اما روایت دیگری که همراهان او تعریف کرده اند این است که وی به همراه ستونی که فرماندهی اش را برعهده داشت، حین جابجایی از علوی به اشرف، در نزدیکی امامزاده (در حمرین) به پست ایست و بازرسی (یا کمین) یک گروه کردی برمی خورند. مرضیه از ترس اسارت فوراً سیانور می خورد و جان می دهد در حالیکه کمین جدی نبوده و ستون به راحتی از آنجا عبور می کند. به هرحال همراهانش پیکر وی را به قرارگاه اشرف منتقل کردند. در واقع مرضیه قربانی سیاست خودکشی طلبانه مسعود رجوی شد، چون او از اینکه کسی به دست جمهوری اسلامی بیفتد دلهره داشت و تجربه داشت هرکس اسیر شود، خیلی زود نسبت به دروغ های وی در مورد وضعیت مردم ایران آگاهی می یابد و به سازمان پشت می کند. به همین خاطر مسعود مدام روی خودکشی قبل از اسارت بویژه برای شورای رهبری تأکید می کرد تا ازدواج های اجباری با آنان و «رقص رهایی» نیز افشا نگردد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49909 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-6.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="303" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-6.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-6-300x182.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>قرارگاه علوی ساعاتی بعد از آن هم بمباران شد. ظاهراً حدود 100 نفر با «گیتی گیوه چینیان» جلسه داشتند ولی به اصرار یکی از زنان (انسیه) لغو می شود و نفرات آنجا را ترک می کنند، به همین خاطر فقط یکی از زنان مجاهد که از روی خاکریز عبور می کرد مورد اصابت موج انفجار و یا ترکش قرار گرفت و پای وی قطع گردید.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49910 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-7.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="317" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-7.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-7-300x190.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>در چنین وضعیتی، تمام نیروها به سمت اشرف حرکت کرده بودند. یک پیام هم به زخمی ها و محافظین آنها در بیمارستان مقدادیه می رسد که هرچه زودتر به قرارگاه اشرف بازگردند چون خطر حمله مهاجمین به بیمارستان زیاد است. آنها نیز با عجله محل را ترک می کنند. البته مسیرهای حرکت به سمت اشرف نیز زیر بمباران قرار داشت و هواپیماها مشغول کوبیدن ستون های زرهی در تمام مناطق بودند که در بخش های پیشین شرح دادم.</p>
<h3>غارت قرارگاه انزلی و کشتار مجاهدین</h3>
<p>بمباران قرارگاه ها یک سوی ماجرایی بود که بوقوع پیوست، قرارگاه انزلی در شهر جلولا نیز بگونه دیگری مورد حمله قرار گرفت. اعضای یکی از احزاب کردی که از مجاهدین نفرت داشتند، حدود ساعت 7 صبح به آنجا حمله ور و با کسانی که قصد خروج داشتند درگیر شدند. فرمانده مقر (راضیه کرمانشاهی) به محض اطلاع، به همراه منشی خود با یک خودرو از دروازه جنوبی قرارگاه فرار کرد و خود را به اشرف رسانید. بعدها گفته شد وی با عبور از رودخانه مجاور خود را از محاصره نجات داده است، ولی آنها با خودرو از مقر فرار کردند و امکان عبور از رودخانه وجود نداشت و اگر هم کسی از رودخانه عبور می کرد، وسیله ای برای فرار به سمت حمرین نداشت. راضیه همسر عباس داوری بود که در جریان طلاق های اجباری از هم جدا شدند. وی در سال 1393 به دلیل بیماری سرطان در بیمارستان آلبانی بستری شد. همان زمان یکی از لابی های اروپایی سازمان (استراون استیونسون) که میهمان مریم رجوی در آلبانی بود نیز به عیادت وی رفت. استیونسون نفرت عجیبی از شیعیان و رابطه خوبی با وهابی ها دارد و سال هاست برای مجاهدین لابیگری می کند و یک انجمن پوششی هم برای دریافت پول از سازمان و قانونی کردن برخی فعالیت های سیاسی تولید کرده است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49911 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-8.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="432" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-8.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-8-300x259.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>در درگیری انزلی، حدود 4 نفر از جمله «ایرج کریم 64 ساله و فرهاد مستوفی زاده 42 ساله» بدست کردها کشته و تعدادی هم زخمی شدند. با کشته شدن بازماندگان قرارگاه، عرب ها نیز به این مقر هجوم آوردند و هرچه امکانات یافت می شد با خود بردند. آنها حتی کاشی و درب و پنجره ها را از جا درآورده و بردند.</p>
<p>همانطور که پیش از این شرح دادم، عمده قوای مجاهدین بیرون قرارگاه ها در حالت استتار و اختفا بودند. ساکنین انزلی اکثراً در منطقه «جبّه داغ» سکونت داشتند که پس از فرمان رجوی، به سمت اشرف حرکت کردند. ستون متفرقه آنان نیز حین تردد تلفات زیادی زیر بمباران و یا در کمین های جاده ای داشتند. عمده ضربات وارده، پیرامون «پل صدور» بود. در یکی از این رخدادها، «محمدحسین مشارزاده مهرابی و محمد زارع زاده» به همراه «دکتر علی اکبر فرقانی» در سه راهی «سعیدیه» به کمین کردها افتادند و (چون دستور اکید سازمان این بود که بهیچوجه در مواجهه با کردها نباید خلع سلاح شد) به سمت آنها تیراندازی کردند و در این درگیری کشته شدند. سازمان از نبرد با کردها هیچگاه خبری انتشار نداد و بعدها از آن تحت عنوان درگیری با «نیروهای برون مرزی رژیم» یاد کرد تا مسئله جنگ با کردها برجسته نشود. کردها جسد این سه نفر را همانجا دفن کردند ولی بعداً اجساد آنها به قرارگاه اشرف منتقل گردید.</p>
<p>(علی اکبر فرقانی، از خانواده ای تهیدست بود که ابتدای انقلاب در رشته دندانپزشکی تحصیلات خود را نیمه تمام رها کرد تا به مجاهدین بپیوندد. بدلیل ناقص بودن تحصیلات، در داخل سازمان نقش دندانپزشک نداشت و هرچند دکتر صدا زده می شد ولی در حد کمک پزشک کار می کرد. همسرش در آنجا خدیجه نام داشت و صاحب یک دختر خردسال هم بودند که تا قبل از جنگ کویت مدرسه می رفت. خدیجه در عملیات فروغ جاویدان یک پای خود را از دست داده بود. پس از طلاق های اجباری، آنها ممنوع الملاقات شدند و این دختر ناچار بود ساعاتی را با خدیجه و زمانی هم با علی اکبر بگذراند. طبعاً این وضع برای همگی ناخوشایند بود و دکتر اکبر هم از نسبت به آن تناقض داشت ولی شخصیت سربزیر و درخود او اجازه نمی داد اعتراضی داشته باشد و البته کاری هم نمی توانست بکند. من چند ماه تحت مسئولیت خدیجه قرار داشتم، به همین خاطر برخی شب های جمعه که بچه ها به نزد والدین می آمدند، من این بچه را از مدرسه تحویل می گرفتم و به نزد خدیجه می بردم و او هم چون مسئولیت شلوغ و سنگینی داشت، پس از مقداری حضور در کنار فرزندش، از من می خواست تا او را به نزد پدرش ببرم. لذا شاهد این غم و اندوه خانوادگی بودم. می توانم بگویم هر سه نفر در چشمشان اندوه موج می زد.)</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49912 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-9.jpg" alt="تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم " width="500" height="355" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-9.jpg 500w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Teori-Enghelab-37-9-300x213.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>به این ترتیب، دو قرارگاه «علوی و انزلی» از دور استفاده مجاهدین خارج شد، هرچند آمریکایی ها برای مدتی در علوی مستقر شدند و آنجا محلی برای جمع آوری جنگ افزارهای پراکنده مجاهدین گردید. یعنی زرهی های سرگردان در بیابان گردآوری می شد و پس از انتقال اولیه به علوی، آنگاه به اشرف برده می شدند، تا اینکه مسئله خلع سلاح مجاهدین روی میز قرار گرفت.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صراف پور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49904">تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم &#8211; قسمت سی و هفتم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49904/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اعلام جدایی رسمی موسی جابری فر از فرقه رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49838</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49838?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 09 Apr 2022 10:05:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[جداشده ها در آلبانی]]></category>
		<category><![CDATA[موسی جابری فر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=49838</guid>

					<description><![CDATA[<p>با سلام به همه هموطنان عزیز ضمن تبریك به مناسبت سال جدید اینجانب موسی جابری فر متولد ۱۳۵۹ از تهران اعلام جدایی رسمی و همیشگی خود را از سازمان مجاهدین ( فرقه رجوی ) اعلام مینمایم . علت جدایی من از فرقه رجوی به دلیل عدم صداقت واعتماد و فریب کاری آنها می باشد . [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49838">اعلام جدایی رسمی موسی جابری فر از فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام به همه هموطنان عزیز</p>
<p>ضمن تبریك به مناسبت سال جدید اینجانب موسی جابری فر متولد ۱۳۵۹ از تهران اعلام جدایی رسمی و همیشگی خود را از سازمان مجاهدین ( فرقه رجوی ) اعلام مینمایم . علت جدایی من از فرقه رجوی به دلیل عدم صداقت واعتماد و فریب کاری آنها می باشد . که به خروج کامل و بدون بازگشت از آنها مصمم شده ام.</p>
<p>جهت اطلاع شما هموطنان عزیز، مدتی پیش از طرف دفتر فرقه به من گفته شد که شما مرز سرخ را رد کرده اید چون با ایرانیان مقیم در تیرانا و اعضای انجمن آسیلا ارتباط دوستانه دارید. من قبول نکردم كه ارتباط با هموطنان و دوستان سابق و قدیمی مرز سرخ محسوب میشود. اما مورد قبول دیدگاه خصمانه آنها واقع نشد و به من ابلاغ شد که یک تعهد نامه باید امضا کنم و رابطه ام را با تمام افراد ایرانی در کشور آلبانی قطع نمایم. من بطور شفاها قبول کردم، علت هم این بود که شدیدا تضاد مالی داشتم و چاره ای نداشتم. ولی نوشتن این تعهد نامه و اعلام موضع گیری علیه انجمن قانونی آسیلا كه متشكل از دوستان سابق من در تیرانا بود به زمان دیگری موكول شد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-49839 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa.jpg" alt="موسی جابری فر " width="700" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa-300x171.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>این ملاقات در دفتر فرقه تمام شد و گذشت ولی بعد هر چه به این موضوع فکر کردم که چرا باید بپذیرم و زیر بار زورگویی و فشار آنها بمانم و اجازه بدهم كه فرقه از این مستمری كه طبق قرارداد خودش با دولت آلبانی دارد من را برای مطامع رذیلانه خودش مورد سوءاستفاده قرار بدهد و بیایم علیه انجمن آسیلا به دروغ حرفهای آنها را بنویسم و امضاء كنم، وجدانم قانع نشد. بالاخره تصمیم قطعی خود را گرفتم که از انجمن آسیلا که حامی ایرانیان مقیم در آلبانی است کمک بگیرم و به آنها و سایر دوستان قدیمی خودم بپیوندم تا از بند و اسارت این فرقه بطور كامل خلاص شوم و آزادانه بتوانم برای زندگی شخصی خودم تصمیم بگیرم و نه اینکه در این کشور زیر سایه آنها با ترس و نگرانی مثل یك برده زندگی کنم و آنها بجای من و برای من تصمیم بگیرند و بیش از این من را مورد سوءاستفاده قرار بدهند .</p>
<p>در نوشته هایم اشاره به بحث اعتماد کردم، یک موضوع مشخص در رابطه با خودم از زمانی كه در عراق و در اسارتگاه اشرف بودیم بگویم كه البته یادآوری آن برای من خیلی تلخ و دردناك میباشد و قضاوتش با شما خوانندگان عزیز.</p>
<p>وقتی در اشرف بودیم من یکروز که با نفر دیگر در حال نگهبانی در یکی از اضلاع اسارتگاه اشرف بودم متوجه شدم مادر و برادرم برای دیدن من آمده اند و پشت سیم خاردارهای اسارتگاه اشرف هستند ولی آنها را بداخل راه نداده و حتی بمن هم اطلاع نداده اند. من آنها را بطور اتفاقی در پشت سیم خاردارهای اشرف دیدم اما از ترس مسئولین فرقه و نشستهای تحقیرآمیز تشکیلاتی به روی خودم نیاوردم . بعد از اتمام زمان پست نگهبانی مسئولین که بو برده بودند که شاید من موضوع را فهمیده ام مرا پیش فرمانده مقر که خانمی به اسم شیدا نام داشت بردند و او به من گفت صدایت کرده ام که اگر تضادی و یا مشكلی داری بگویی تا راجع به آن با هم صحبت و آنرا حل و فصل کنیم ، اما من از ترس و بنا بر تجربه که این موضوع را بر علیه من در نشستهای تحقیر آمیز تشكیلاتی به کار خواهند گرفت و چه بسا توهین ها و مارکهایی به من بزنند گفتم نه من تضادی ندارم و همه چیز خوب است. آنها هم در مورد آمدن خانواده ام اشاره ای نکردند.</p>
<div id="attachment_49840" style="width: 610px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-49840" class="size-full wp-image-49840" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa-1.jpg" alt="موسی جابری فر" width="600" height="401" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa-1.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa-1-150x100.jpg 150w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Jaberifar-Musa-1-300x201.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /><p id="caption-attachment-49840" class="wp-caption-text">موسی جابری فر</p></div>
<p>حالا جالب اینکه خودشان می گویند بر روی سر در سازمان پر افتخار ما نوشته فدا و صداقت؟ حال آنکه شعاری بیش نبود و نیست . البته به نوعی راست میگویند چرا که من و امثال من صداقت مطلق به این گروه داشتیم ولی آنها از صداقت ما سوء استفاده میکردند.</p>
<p>و اما چگونگی وصل من به این گروهک اینگونه بود که من یک دوستی داشتم به اسم مهدی رجبی که خارج از ایران بود، یک روز خانمی به من زنگ زد گفت من از آشنایان دوستت هستم چون او نمیتواند با شما تماس بگیرد از من خواسته شده با شما صحبت کنم. دوست شما در یونان میباشد و مشغول کار است. او به من گفت مثل اینكه شما با مهدی قرار داشتید که هر وقت مهدی به شما بگوید پیش او بیایید برای كار و من که سه چهار ماهی بود که كارت پایان خدمتم را گرفته بودم و بیکار بودم فرصت را غنیمت شمردم که به خارج دنبال کار بروم. آن خانم به من گفت شما اول بیایید ترکیه تا من آنجا بقیه کار شما را انجام دهم تا به یونان بروید. خلاصه من رفتم ترکیه و با آن خانم تماس گرفتم یک نفر را فرستادند دنبال من و من را به خانه ای بردند تا کارهایم برای رفتن انجام شود. او بعد به من گفت یک ایمیل از طرف مهدی برای شما هست که بروید و آن را ببینید. دقیقا نوشته های او را بیاد ندارم ولی به من گفت به من اعتماد کن و هرچه آنها گفتند انجام بده. چون من اعتماد کاملی به دوستم داشتم همه چیز را پذیرفتم ، تا این که به من یک پاسپورت عراقی داده شد تا به عراق بروم .</p>
<p>چون آدم زیاد سیاسی نبودم اصلا متوجه نبودم به كجا میروم ولی اعتماد كردم چون دوستم آنجا است. خلاصه وقتی وارد عراق شدم رفته رفته دیدم نه مثل اینكه من کاملا اشتباه کردم که به دوستم اعتماد کردم ولی دیگر دیر شده بود و گرفتار شده بودم و چاره ای جز ماندن نداشتم. چندین بار در طی ۱۳ سالی که در فرقه بودم در خواست رفتن و جدایی کردم اما با نشست فرماندهان فرقه و شستوی مغزی نظر مرا عوض کردند.</p>
<p>علت اصلی ماندنم ترس از بیرون آمدن از آنجا بود که ما را مغز شویی کرده بودند که اگر بروی بیرون گرفتار میشوی و غیره &#8230;.. تا اینکه در سالهای آخر توانستم با کمک سازمانهای بین الملی و پناهندگان وارد خاک آلبانی شوم اما باز به نوعی گرفتار آنها بودم به علت وضع مالی چرا که آن زمان فرقه پول بیشتری نسبت به کمیساریای پناهندگان میداد. به نوعی با پول ما را خریدند و در این هشت سال گروگان آنها بودم. تا اینکه از این وضعیت خسته شدم چرا که همیشه فکر میکردم باز هم داخل فرقه هستم و هیچ آزادی ندارم که‌ تصمیم به جدایی كامل از فرقه رجوی و پیوستن به انجمن آسیلا گرفتم.</p>
<p>لذا بدین وسیله جدایی رسمی و کامل خودم از این فرقه جهنمی را اعلام می کنم تا بتوانم خودم برای خودم تصمیم گرفته و دنبال ساختن زندگی خودم باشم. زندگی که این فرقه آنرا از بین برد و عمرم را تلف کرد.</p>
<p>موسی جابری فر &#8211; آلبانی &#8211; تیرانا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/49838">اعلام جدایی رسمی موسی جابری فر از فرقه رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/49838/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
