<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>میترا یوسفی</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/blog/%d9%85%db%8c%d8%aa%d8%b1%d8%a7-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/میترا-یوسفی</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 08 Mar 2021 06:25:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>میترا یوسفی</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/blog/میترا-یوسفی</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مارمولک دوانی رجوی در « به عبارت دیگر» وهمچنین نظری بر عبارت نغز « طوطی ایوان »</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11171</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11171#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2011 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[لرد کوربت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2011/08/30/%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%88%d9%84%da%a9-%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%88/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مارمولک مورد بحث، حتی از مارمولک بازی، به اصطلاح فارسی شکرشکن، عاجزبود که غالبا پاسخ هایش در افتضاح « نمی دانم» و« نمی خواهم بدانم» سبب بی آبرویی بیشتر رجوی شد. این مستوره ی پرسروصدا براستی نمونه ی مشتی از حمایت کنندگان سینه چاک رجوی است. ادعای « رابین کوربت » که درمورد خودش به دائره المعارف « ویکی پدیا» بچاب زده است، چیزی بیشتر از شرح حال آدمی نیست که ناموفق از گذراندن دوره های دانشگاهی، خود را به درودیوار می زند تاچیزی شود.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11171">مارمولک دوانی رجوی در « به عبارت دیگر» وهمچنین نظری بر عبارت نغز « طوطی ایوان »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>علیرغم جاه طلبی جنون آمیز مریم رجوی، که در ره آن مرتکب جنایات نابخشودنی وگناهان کبیره شده است! با چنته خالی وازترس رسوایی بیشتر، جرات حضور در برنامه های پرسش و پاسخ ندارد ولاجرم مزدوران فرقه را به این فرصت ها گسیل می دارد که این بار در رمل استرلاب شان، قرعه بنام &laquo; رابین کوربت &raquo; افتاد که شکل ظاهر و زبان و  وجناتش در رابطه با رجوی ها، ما ساکنین پیشین و رها از قلعه اشرف، را بیاد مارمولک های بدمنظری می اندازد که از درودیوار خوابگاه بالا وپایین می رفتند و خواهران شجاع! مجاهد را می ترساندند. ویا در محاوره ی رجوی گونه، کوربت دقیقا &laquo; استعمار فرتوت &raquo; را نمایندگی می کرد که به عادت معهود منافقی، حتما پیش خودشان و پشت سراو، مسخره اش می کنند وشیطان صفت، درقبال بیماری مزمن سادیسم مردم آزاری وخصلت دورویی و منافقی که از ذهن فاسد و قلب سیاه رهبری به کل اعضا سرایت کرده ونخ نماترین پرده های حیا پاره کرده است، می خندند. درهمان فرانسه و انزوای فرقه گونه شان دور از تفریحات سالم و شادمانی های ساده، کارشان این بود که پشت تنی چند فرانسوی فریب خورده (غالبا مغازه دارهای دهکده &laquo; اور- سور- اوآز&raquo; ودهات اطراف، یا صاحب املاک در اجاره رجوی) اعمال و حتی کمک هایشان را به مسخرگی بگیرند و بخندند. وهمچنین بود شیوه ی پلیدشان درمورد مزدوران معلوم الحال که درمجالس رجوی به رقص گرفته می شدند. آنهم در میهمانی و جشن های منافقانه نوروزی که اعضای رجوی از تجربه ی آن محروم بودند.  باری، مارمولک مورد بحث، حتی از مارمولک بازی، به اصطلاح فارسی شکرشکن، عاجزبود که غالبا پاسخ هایش در افتضاح &laquo; نمی دانم&raquo; و&laquo; نمی خواهم بدانم&raquo; سبب بی آبرویی بیشتر رجوی شد. این مستوره ی پرسروصدا براستی نمونه ی مشتی از حمایت کنندگان سینه چاک رجوی است.  ادعای &laquo; رابین کوربت &raquo; که درمورد خودش به دائره المعارف &laquo; ویکی پدیا&raquo; بچاب زده است، چیزی بیشتر از شرح حال آدمی نیست که ناموفق از گذراندن دوره های دانشگاهی، خود را به درودیوار می زند تاچیزی شود. صفحات مطبوعات وروزنامه نویسی را هم به جهت عدم پذیرش رها می کند و ناگزیر دست بدامان سیاست منافقی وبزمچه گونه می شود. ازآن سیاستمداری های استعمارفرتوت! که همین راه راهم باید مثل مارمولک از درودیوار زدوبند بگذرد. نمونه اش سقوط درمنجلاب رجوی! کسی که ازرجوی حمایت می کند، حق هیچ اعتراضی به رژیم ایران ندارد و نه فرصت ادعای حقوق بشری!  زشت ترین عمل رابین کوربت وبدون تردید بی آبروترین خزیدن مارمولکی اش! پنهان شدن درپشت &laquo; حقوق کودکان &raquo; بنا بر ادعانامه &laquo; ویکی پدیا&raquo; یی خودش، است. وای برچنین مدعی وزهی جبن وخفت که دررویارویی آنچه برکودکان، فرزندان اعضای نگونبخت رجوی گذشت، خفقان می گیرد.  &laquo; ظلم برعلیه کودکان&raquo; ظاهرا جنایتی غیرقابل گذشت در حقوق اروپایی منظورشده که این قانون به لحاظ سیاست آنچنانی و برای پیشگیری مصلحتی ازتمام سوزی رجوی، فرقه رجوی را دریغا دور می زند و می رود. اما صبح موعود خواهد دمید.  اضافه بر رابین کوربت، مزدور وطنی رجوی که با ازدست دادن صحنه کمدی گری هایش درایران، گرداننده ی معرکه های هولناک رجوی گشته، طی مطلبی در سایت &laquo; بی.بی.سی فارسی&raquo; راجع به &laquo; شاپور بختیار&raquo;، آخرین نخست وزیر رژیم شاهی را&laquo; مرغ طوفان &raquo; نامیده وخویشتن را&laquo;طوطی ایوان&raquo;!  <br /> درحقیقت ناخواسته با نغزگویی خاصی، &laquo; هادی خرسندی &raquo; عاقبت جایی ما را خنداند، بی آن که نیازی به خواندن مطلب باشد. آری، ما طوطی گری و حرافی های فرموده از رجوی را، در ایوان رجوی شنیده و دستکم به این خودشناسی! واعتراف نغز، آفرین های لارم می گوییم.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/11171">مارمولک دوانی رجوی در « به عبارت دیگر» وهمچنین نظری بر عبارت نغز « طوطی ایوان »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/11171/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>« بینه » ی مریم  رجوی در ملبورن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7538</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7538#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/02/02/%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%84%d8%a8%d9%88%d8%b1%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>درحقیقت رجوی جهت همکاری، بر نقطه ضعف افراد دقیق می شود و همواره ضعیف ترین ها را انتخاب می کند تا با متورم کردن عقده ی « جاه طلبی» و آماس « خودشیفتگی» شان، معتاد آنچه رجوی از کیسه ی خلق محروم عراق وزیر سرنیزه ی صدام حسین به حلقوم شان ریخته، فرزندان ما که هیج، زاده ی خود را هم به دریا و بیابان خواهند بیندازند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7538">« بینه » ی مریم  رجوی در ملبورن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز بیست و هشتم ژانویه خبر جنون آمیز مردی از &laquo; استرالیا&raquo; منتشر شد که اگر رجوی ها هنوز حال و روزی در حکومت ادعایی شان بر قلعه ی بدنام و رسوایی موسوم به &laquo; اشرف &raquo; داشتند، باید مجسمه ی طرف را می ریختند به مثابه مرد ی که شیطانه ی شرور &laquo; مریم &raquo; نام را، (در لغت نامه خودشان) خوب گرفته و به عمق تعلیمات او رسیده است. مجسمه را باید در عبادتگاه فرقه یی خود قرار می دادند تا بخشی از ماشین مغزشویی و عبرت آموز اعضایی باشد که جگرگوشه هاشان را با نارضایتی! قربانی کرده و به این ترتیب بخشی از نیروی رهبری رو به تاریکی را، هدر داده اند. </p>
<p>آری، مرد استرالیایی سر پلی در &laquo; ملبورن &raquo; اتومبیل را موقف کرده و دختر چهارساله اش را به آب خروشان و کام مرگ انداخت. </p>
<p>این خبر برای ما تداعی کننده ی دلخراش &laquo; روزهای تاریک عراق &raquo; است. سرابی که به وسوسه ی آزادی ملت ایران و خدمت خدا وخلق، ما را سوی خویش خواند تا به مرداب متعفن سرکش ترین سیستم برده داری عصرافتیم. جایی که نه تنها مال وجان از کف دادیم، نه تنها می باید از عشق و عاطفه به همسر تا دشمنی روی برمی گردانیدیم، بلکه فرزندان مان را به باد و طوفان می انداختیم که فجایع جگرسوز از نکبتی چنین، برخاست. </p>
<p>آگاهی از این خبر برای ما تجربه کنندگان جهنم رجوی به شوخی تلخی می رسد که این جانی نگون بخت از بینات رجوی است و به راستی هم نشانه یی از آن دیار نکبت بار است. آنجا که رجوی، این مارمولک دُم بریده، چنگ و ناخن به شن داغ و خار بیابان، بر ماندن می کشد و می لولد. </p>
<p><p>مزدور رسوا&laquo; مهدی سامع&raquo; کر و گنگ و کور، که روزی لاف و گزاف خلق کارگر می زد، مدتهاست به دلالی برده دار، بر سیستم برده داری اصرار می ورزد ودر اوج این افتضاح طی برنامه یی از تلویزیون بی.بی.سی فارسی، در سخنان بویناک رجوی گونه اش، قرارگاه اشرف را به عنوان بخشی از ارثیه ی صدام حسین، برای اربابش می طلبید. راستی که روزی و روزگاری در آنجا داشت. هرازگاهی بی روادید، مفت و مجانی با زنش به مزرعه ی حیوانات فرقه می رفت تا شاهد عنتربازی صاحب کارش باشد و درآن جمعیت عقل برباد داده به خیال خودش، کسی! غافل که درشمار چند همپالکی چون خود، ناکس تر از همه ی هجمه ی تاثرآور بود. </p>
<p>طرف ظاهرا عنوان &laquo; پدر&raquo; هم یدک می کشد. پدری که در ره سوروسات خود در میخانه های پاریسی و همچنین تامین زندگی پسرش به بی پدری فرزندان اعضای فرقه ی ضاله رضایت داده و در دوام دوری وهجر صدها یعقوب و یوسف، به هرگونه همکاری با رجوی، تن درداده و به این مناسبت، اگرچه ظاهرا در جوار پسرش، &laquo; ناپدر&raquo; تر از همه ی اعضای مهجوررجوی است که چون آن مرد استرالیایی در ره هوس های شیطانه ی پلید، فرزندان شان را به قعرتاریک و هولناک &laquo; عاق &raquo; فرزند پرتاب کرده اند. </p>
<p>درحقیقت رجوی جهت همکاری، بر نقطه ضعف افراد دقیق می شود و همواره ضعیف ترین ها را انتخاب می کند تا با متورم کردن عقده ی &laquo; جاه طلبی&raquo; و آماس &laquo; خودشیفتگی&raquo; شان، معتاد آنچه رجوی از کیسه ی خلق محروم عراق وزیر سرنیزه ی صدام حسین به حلقوم شان ریخته، فرزندان ما که هیج، زاده ی خود را هم به دریا و بیابان خواهند بیندازند. </p>
<p>آنچه بر عواطف و احساسات فرزندان اعضای مجاهدین رفت، ناگفتنی و جبران ناپذیر است و آه معصومانه ی آنان پایاپای گناه شکنجه ها و قتل های داخلی، همچنین سلاخی مردم کوچه و بازار، دروغ و منافقی، ریشه ی مسموم درخت تلخ کام و شررزای رجوی را به آتش خواهد کشید که دود آن، از همین حالا به نگاه نافذ پدیدار و پیداست. </p>
<p>خوشا که درآن برنامه ی خبری- تلویزیونی حضور پشتیبان و دیدبان مصمم حقوق بشر، مسعود خدابنده با کلمات نغز و پشتبانی دلنشین و بحق از قربانیان رجوی در بیابان عراقی، نمای طلوع انسانیت در انتهای غروبی بود که مهدی سامع نام، در پشت ابر هوی و هوس ها ی حقیرانه ودرادامه ی طبیعی آن، دنائت، خیانت و جنایت پایاپای رجوی، بدان دست یازید. </p>
<p>خارج ساختن رجوی از لیست تروریستی، تنها مشروعیت ا ین لیست پرسروصدا را سلب می کند. درازل این لیست کاسبکارانه، چهت طلبکاری کم فروشان و گرانفروشان قدرت نوشته شده و دیپلمات های باانصاف و عادل، از اساس با چنین لیستی مخالف بودند. لیست فرمایشی که اگرچه رجوی به صورت اسمی درآن یادداشت شده بود، کوچکترین مانعی در ره بازی های مهوع بیوه ی معلوم الحال رجوی مجهول المکان ایجاد نمی کرد. و نه گرهی از لباس نظامی پوشانیدن کودکان، &#8211; که شورشی&laquo; کنگو &raquo; را بدان جرم در &laquo; لاهه &raquo; محاکمه می کنند -(قربانیان رجوی در این ردیف، آلان محمدی و یاسراکبری نسب و &hellip; حکایت از بهره کشی نظامی رجوی از وجوانان می کنند و سعید نوروزی شهید که طی عملیات آدم ربایی به سن </span>۱۶</span><span style=" سالگی از هلند ربوده گشته و به تشکیلات خوفناک رجوی در عراق صدام حسین گسیل شد) وبی شمار اعمال غیرقانونی دیگر رجوی، می انداخت. </p>
<p>پادگان نظامی عراقی که &laquo; صدام حسین &raquo; در اختیار رجوی گذاشت، تنها دستاویزی بود که در حوالی مرزهای ایران، موجر بی حق اجاره، به عوام می نمایاند و بهایش زیر پا گذاشتن حق حیات </span>۳۵۰۰</span><span style=" نفری است که رجوی فقط به اسارت آنها در بیابان عراقی رضایت می دهد و ازآن بدتر، حمله ی انتقام جویانه کردها و شیعیان که بر قطر کتاب خونین رجوی بیفزاید و یا تحویل به رژیم ایران. </p>
<p>اگرچه خصلت تروریستی رجوی به هیج نحوی انکارپذیر نیست و حتی شکل صوری یک لحظه تظاهر به شادمانی رجوی و لنگه اش، از نظر قربانیان فرقه، دشنام و آزاری است، اما در نگاه به نیمه ی پر لیوان، با حذف نام رجوی، گسستن بندهای بسیاری در ره آزادی و رسیدن پای اسرای زندان پیچیده تر و بدتر از&laquo; ابوغریب&raquo; به اروپاست. جایی که رجوی، این باز خون آشام بر پنجه ی صدام حسین، دیگر تسلط نفرینی قعله ی &laquo; اشرف &raquo; را برآنها نخواهد داشت. حال بگذار مریم رجوی هر شب در خانه ی بدنامش خارج از محدوده ی پاریس، میهمانی بدهد، ما را به آن کاری نیست. در حوالی غرب به زبان خودشان از این &laquo; سوسایتی زن &raquo; ها که برپاکننده ی &laquo; پارتی &raquo; ها و عیاشی هایند، فراوانند، بگذار یکی هم ریشه ی ایرانی داشته باشد تا وقت پریدن از مستی و زمان محاکمه ی خود و لنگه ی مذکرش برسد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7538">« بینه » ی مریم  رجوی در ملبورن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7538/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از اوج شرف تا حضیض ذلت</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7472</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7472#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2009/01/17/%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d9%88%d8%ac-%d8%b4%d8%b1%d9%81-%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%b6%db%8c%d8%b6-%d8%b0%d9%84%d8%aa/</guid>

					<description><![CDATA[<p>باری این روزها رجوی ها روبه صفت و گرگ خوی، در رنج ملت فلسطین با دم شان گردو می شکنند، غافل که گردوها چون کله خالی از عقل راهنما و قلب تهی از عاطفه ی بشری شان، پوچ و خالی ست! وجز ننگ و رسوایی بالاوپایین پریدن، نصیب نخواهند برد. آری، بر فلسطین مصیبت ها می رود دریغا که درغیاب « ادوارد سعید» و « محمود درویش » ها جای تحریرهایی چنان شورانگیز خالی ست.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7472">از اوج شرف تا حضیض ذلت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به همراه نازنینم شرف حضور در تظاهرات به نفع فلسطین و برعلیه نسل کشی سبعانه اسرائیل بر نوار غزه، یافتم. &laquo; فلسطین&raquo;! ملت مظلوم و قهرمانی که بارسنگین مقاومتی فراتر از نیم قرن را برعزم خلق قهرمانش از شیرزنان و دلیرمردان تا بر شانه های نحیف نوجوانان و کودکان و گرده ی آسیب پذیر کهنسالان اش، زنده و پایدار نگهداشته است. زنده در حاشیه ی زندگانی سراسر رنج، توهین، تبعیض و خطر. جنگ طاقت فرسای ناعادلانه و نابرابر، توامان جنگ ها و مقاومت های دیگر که گاه حتی به طور موقت هم شده، نقطه ی پایانی به خود می گیرند یا صرفا بالا و پایین می شوند، اما ظلمی که بر فلسطین می رود به طور دردناکی مداوم و کوره یی سوزان است. یکی از مهیب ترین اشغالگری های تاریخ دربرابرچشم گریان و وجدان آزرده ی بشریت! ماهم سالهاست درگوشه وکنار، مقاومت این ملت شجاع را قدر می نهیم و آرزوها در دل می پرورانیم. به فرزندم که حال برومندی است نگاه می کردم و به خاطر می آوردم سرآغازهمبستگی های مبارک خانوادگی با &laquo; فلسطین&raquo; را! فرزندانم این سنت نیکو را از بطن مادر وکنار پدر، نوزادی و کودکی در شهر &laquo; سندیاگو&raquo; آغاز کرده اند. بیاددارم ایام فاجعه ی &laquo; صبرا و شتیلا&raquo; را، شبیه آنچه حال در &laquo; غزه &raquo; می گذرد. چگونه اهالی کمپ دانشجویی دانشگاه کالیفرنیا- سندیاگو، آشکارا خشم بر زوج اسرائیلی می گرفتند که ساکن آن مجموعه ی ساختمانی بودند.(زوج مزبور می کوشیدند میزان جنایت حکومت نامشروع شان در اسرائیل را، با تهمت بزرگ نمایی از جانب مطبوعات، پایین بیاورند). در تظاهرات بشردوستانه شرکت می کردیم و روزی به دست دخترم یک پلاکارد بزرگ دادند که رویش نوشته بود: &laquo; فلسطین خانه ی من است &raquo; و سخت ازمسئولیت یافته، مشعوف و شادمان می نمود. پدرش همپای من، مغرور و خوشحال از نظاره ی او، پدری که در ایلغار رجوی ها، محکوم به &laquo; عاق &raquo; کردن ناجوانمردانه ی فرزندانش گشت. ودرنگهبانی اهریمنی دوزخیان از شراره های سرکش شرارت رجوی، عاطفه اش به خاکستر گرایید. درهنگامه ی دیگری که یاسرعرفات و ملتش در آواره گی فراموش ناپذیر سرگردان بودند وجایی برای رفتن نداشتد، در جمعیت مبارک اعتراضی، فکر می کنم محمود درویش شاعرشوریده و درعین حال مصمم و فقید فلسطینی، دست هایش را چون کبوتران سپید صلح آمیز در فضا پرواز می داد و به آهنگی آسمانی می خواند: نه ما به فرانسه نمی رویم، به انگلستان و آلمان نمی رویم، به مصر ومراکش و&hellip;. نمی رویم، زیرا فرانسوی و انگلیسی و آلمانی و&hellip;. نیستیم، ما فلسطینی هستیم و خانه ی ما فلسطین است! به شرح روزنامه ی تایمز انگلیس در یادواره ی او به دنبال شهادتش (به تفسیر پدرطالقانی، هرآنک درحال خدمت به خلق رحلت کند، &laquo; شهید&raquo; محسوب می شود، اگرهم مورد ضرب وجرح قرارنگیرد وحتی شهادتین هم به زبان نیاورده باشد)، یاسرعرفات فقید &laquo; محمود درویش &raquo; را به منزله ی وزیرفرهنگ به کابینه اش خواند که او به دلایل متقن و به خصوص انکار عهدنامه &laquo; اسلو&raquo;؛ نپذیرفت. به نوبتی دیگر در پاسخ گلایه&laquo; عرفات &raquo; که: ملت فلسطین ناسپاس است! شاعر آزاده پیام داد: برو و ملتی دیگر پیدا کن! (شاید از این روست که رجوی سرکوفته از پذیرفته شدن نزد ملت ایران، منافقانه در پی یافتن ملتی! دیگر است. ازدشمنان دیرباز شعروشعارش آمریکا و اسرائیل گرفته تا اسپانیایی و عرب و ترک زبان، افغان، دانش آموز سوئدی و دانشجوی لهستانی، آکتورهای حرفه یی آلمانی و پرتقالی بدنام و ورشکسته! که در معرکه گردانی های اروپایی اش جمع می کند) و بیاد می آورم همسرم را در خلال خاطرات و حواشی دورانی که آغاز کردیم و دور از فتنه های رجوی گذراندیم. مرد آزاده ی آن زمان، و بیچاره و بینوای کنونی را! ایام گروگان گیری هرروز صبح زود برابر تلویزیون مغرورانه خطاب به گویندگان فخر می فروخت: بشمرید، </span>۲۰۰</span><span style=" روز، </span>۳۰۰</span><span style=" روز! شنیده بودیم که مجاهدین تمام عیار از معرکه ی گروگان گیری در سفارت آمریکا در ایران، حمایت می کنند. اگرچه &laquo; دانشجویان پیروخط امام&raquo; به درون راه شان نمی دهند، پشت دیوار و دروازه اش، آش را داغ تر کرده، چادرزده، اطلاعیه ها بیرون می دهند و ادعای حکومت ایران بر استرداد شاه را، تبدیل به جنگ تمام عیار امپریالیستی، می کنند و چپ نمایانه برآزادی گروگان ها افسوس خوردند.. می دانستیم &laquo; رجوی&raquo; ها تعلیم گرفته ی اردوگاه های فلسطینی هستند و این اضافه بر قول منافقانه اعتقاد به آزادی، بر اعتماد و هواداری ما از فرقه ی مشکوک، می افزود. واز آن پس مبارزه ی انساندوستانه و اخلاقی ما در منجلابی از حیله و نیرنگ و بردگی و شرک و دروغ و دزدی و جنایت و خیانت و حماقت فرورفت و بوی تعفن و شکل مهیب و مستهجن گرفت. نه من و نه آن گمشده و گمگشته ی سیه روز می دانستیم در بحبوحه ی شکست و چرخش های کور رجوی، همزمان با فتنه ی کنونی در &laquo; غزه &raquo; کارش همچون دیگر گرفتاران به نوکری در شستن دست های خونین صهیونیسم می انجامد و خوش خدمتی رد هرگونه برابری تسلیحاتی با اسرائیل غاصب!. با مشتی ژست ودروغ در نمایاندن رفاقت و همرهی با جلادان است، منافقانه می خواهد سر این حرامزاده ی جنگ جهانی دوم را، کلاه بگذارد. غافل که طرف، حرامزاده تر از خود اوست! فریب دادن مبتکر تروریسم عصرحاضر؟ گدشته از آن که شترسواری با بوق و کرنا، انکار ناپذیراست و دولا دولا، برنمی دارد. باری این روزها رجوی ها روبه صفت و گرگ خوی، در رنج ملت فلسطین با دم شان گردو می شکنند، غافل که گردوها چون کله خالی از عقل راهنما و قلب تهی از عاطفه ی بشری شان، پوچ و خالی ست! وجز ننگ و رسوایی بالاوپایین پریدن، نصیب نخواهند برد. آری، بر فلسطین مصیبت ها می رود دریغا که درغیاب &laquo; ادوارد سعید&raquo; و &laquo; محمود درویش &raquo; ها جای تحریرهایی چنان شورانگیز خالی ست.، با فروپاشی قدرت کمونیستی وسوسیالیستی که خدا ودین و انسانیت را بهتر از امپریالیسم و صهیونیسم ارج می گذارند. ثروتمندان یکشبه ی روسی به طورعجیبی همه حامی اسراییل از آب درآمدند و سرنخ ارتشاء وفسادهای مالی شان برعلیه خلق ستمدیده روسیه، ازتشکیلات اشغال گران پیدا شده است. برای فرار ازمحاکمه های حقوقی، به دامان شیاطین فرودآمده در منطقه، پناه برده اند تا با پول حرام، چرخ ماشین نسل کشی قوم فسلطین، را روغن گیری کنند ودریکسویه شدن قدرت، &laquo;فلسطین&raquo; هیچ حامی ندارد و دشمن تازه یی، نام منحوس رجوی!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/7472">از اوج شرف تا حضیض ذلت</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/7472/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گذر پوست به دباغ خانه</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6993</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6993#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اصرار مجاهدین بر استراتژی خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض و افشاگری نسبت به عملکرد مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبات فرقه ای]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/09/21/%da%af%d8%b0%d8%b1-%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</guid>

					<description><![CDATA[<p>خواچه گان و مزدوران فرقه رجوی، هریک بدتر از دیگری، به منزله ی شیاطین رهبری به سوی تاریکی، همگی در« بسیج » های مرسوم، گماشته شده اند تا به زمزمه و وسوسه های مشئوم، جان اسرای فرقه را « هیزم» گیرند و آنها را به آتش شهوات ارباب شان بیافکنند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6993">گذر پوست به دباغ خانه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>وافتادن خیاط در کوزه! یا شترسواری دولا دولا؟!</p>
<p><img decoding="async" height="224" alt="روش های فرقه ای رجوی" hspace="10" width="166" align="left" vspace="10" src="https://st.nejatngo.org/Image/MEK/Self_Immolation/Self_Immolation_8.jpg" />مریم رجوی به پیروی از نیاکان عقیدتی اش&laquo; زن ابی لهب &raquo; و&#8230; و به فرمایش و نیابت ارباب غالبا غایبش مسعودرجوی، بازهم به هیزم جمع کنی پرداخته تا مگر اسباب آتش افروزی دیگری فراهم سازد. </p>
<p>خواچه گان و مزدوران، هریک بدتر از دیگری، به منزله ی شیاطین رهبری به سوی تاریکی، همگی در&laquo; بسیج &raquo; های مرسوم، گماشته شده اند تا به زمزمه و وسوسه های مشئوم، جان اسرای فرقه را &laquo; هیزم&raquo; گیرند و آنها را به آتش شهوات ارباب شان بیافکنند. </p>
<p>به تجارب انزجارآور، البته خودشان خطرنخواهند کرد، اگرهم مصلحت جویانه بخشی از بازی مهیب را بر عهده بگیرند، همچنان که &laquo; باباخانی &raquo; و &laquo; ثانی &raquo; اجرا کردند، نجات داده می شوند. اما &laquo; ندا &raquo; ها و&laquo; صدیقه &raquo; ها، به جرم آنک هنوز به رده های بی پشتوانه فرقه یی دست نیافته اند، می سوزند و برباد می روند. </p>
<p>در معرکه گیری اخیر سوئیسی شان، شماری ازمزدوران داغ خورده (که هرگز به عراق نرفته اند، مگر برای اجرای چند پرده نمایش روحوضی شورا! شامل ارضای غرایز سرکوفته ی قدرت طلبی و برتری جویی های توخالی، واجب تر از آن، همه وقت به پول حرام رجوی ها، از زیرکارهای معیشتی در رفتن) شعارهای مهیجی برزبان رانده اند! باید گفت بفرمایید، هیزم مفت و جان آدمی مفت! اهل عمل باشید و بکنید، خود کنید! آنجه به دیگران توصیه می کنید. آشکارا تاب وجرات ذره یی درد و رنج ندارید و می دانیم و می دانید که وجدان های سست را هراسی از هول دادن دیگران به گودال مشتعل مرگ، نیست.</p>
<p>جمع کنید هیزم های هول انگیز را، هیزم آتش هوس های زن معلوم الحال و مجهول الهویه یی که اصلا قابل درک نیست چرا هوس دستیابی به قدرت تا خیال خام رئیس جمهوری ایران زمین، به سرگرفته است. زنی که از ناکجا آباد، خیال ملکه یی به سرمالیخولیایی اش زده و در ره این هوس حرام از هیچ جنایتی ابا ندارد و از هیج بی آبرویی شرم. &laquo; شازده گدا&raquo; به یمن- حرمسرای قاجاریه &#8211; و رئیس جمهور بی مسند و بی ملاء، به بخت زوجه ی &ndash; رجوی- ولاجرم همراه او، یهودی سرگردان!</p>
<p>همه می دانیم، هرکس که گردی از غبار گذر بر رجوی ها به کفش داشته باشد، خوب می داند! این شغالان و گرگانی که حیله گرانه و درنده خوی زوزه بر جان بره های معصوم سرداده اند، به محتویات آن لانه موحش کمینه نظری ندارند. می دانند شمارش 3000 زهوار دررفته ی گرفتار انزوا، لشگری برعلیه ایران زمین نمی شود و رجوی آن قلعه ی بدنام را تنها جهت پایگاهی برای عملیات تروریستی و ایجاد اغتشاش در عراق ضربه پذیر و تحت اشغال، پنجه می کشد. اگر توانست! که می داند چقدر احتمالش ضعیف است، با چنگ زدن دامان امپریالیستی که دشمنی برعلیه آن، علیرغم انکارهای مصلحتی فعلی، شیرازه ی وجودی فرقه ی رسواست!</p>
<p>ناجی کنونی را پیش تر، &laquo; دشمن خلق های جهان &raquo; و &laquo; سد اصلی دوران &raquo; خوانده و به تعبیر خودش می خواست از حادثه ی سفارت آمریکا، آتش جنگ ضد امپریالیستی! برپا سازد. (اگرچه بدرون راهش نمی دادند، اما پشت دیوار آتش معرکه را گرم نگه می داشت) و این را آمریکا، بهتر از همه می داند. و حتی پیش ازآن هم، با همان شیوه های خشن و افراطی فرقه یی، با آب و تاب، درشت عنوان و پررنگ در نشریه ی منافق و تفرقه افکن موسوم به&laquo; مجاهد&raquo;، بر رژیم تاخت که استمرار سفارت آمریکا در شئونات خیابان &laquo; طالقانی &raquo; نیست! حال ببین در لابی های آمریکایی و دالان های کنگره و هر ساختمانی که راه بیابند، سرگیجه گرفته و نفس نفس افتاده اند. با همه ی این احوال، انکار قتل مستشاران نظامی آمریکایی؟ راستی که یادآور فارسی شیرین شکر است، &laquo; شترسواری دولا دولا&raquo; نمی شود!</p>
<p>بدون تردید هنوز هم درون، بین خودشان، درتجمع شررزا، آن شعارهای مضحک را تکرار می کنند، هنگام برنامه های موسوم به صبحگاه و شامگاه، از پستوهاشان در عراق تا دهکده های اروپایی &laquo; اور &ndash; سور &ndash; اوآز&raquo; و&#8230; آهسته و یواش می خوانند تا به گوش ولی نعمت های جدیدشان، نرسد. وه، کوشش بی ثمر! چه از جهت خواندن برای بردگان و چه پنهان داشتن از چشم ارباب!</p>
<p>باری، وقتی به احتمال قریب نزدیک به یقین!(به تعبیر یک استاد دوران مدرسه) موفق به تصاحب قلعه ی بدنام نشدند، آنگاه کشتار گروگان ها، و یا تحویل دادن آنان به ایران، شق اولین و دومین رجوی است.</p>
<p>تلخ تر از همه آنک رجوی هردو شق را طی جنایات درونی انجام داده است.&laquo; سعید نوروزی &raquo; ها و &laquo; داود احمدی&raquo; ها و&#8230;.. درشرایطی نارواتر از شهید جنگی و رزم در ره هدفی، به شهادت رسیدند. &laquo; آلان محمدی &raquo; و &laquo; یاسراکبری نسب&raquo; زنده زنده سوختند، زیرا که دیگر نمی خواستند بازیچه ی هوس های رجوی و ضعیفه اش باشند.عزم و روح جوان شان از بردگی رجوی ها سر باز زد، دریغا آزادی میسرنمی شود، مگر به بهای جبران ناپذیر مرگ!</p>
<p>آنها نیستند، برباد رفتند، اما به رمز مقاومت و پای فشردن برحق آزادی انسانی خویش، اسطوره ها آفریدند و همچنین به همت و هشیاری چون &laquo; سعید شهید &raquo;، پیرهن های خونین شان به مدارک انکارناپذیر باقی است و شاهدان شجاع حقیقت نیز حضور دارند! عزیزان و عاشقان دلسوخته شان، راه ها، تا به عراق دراشغال و اشتعال، جهت انجام وظیفه ی دشوار، پیموده اند.</p>
<p>حال، پس از همه ی جنایت ها، رجوی ها خود را به ساحت صلیب سرخ رسانیده، معرکه گرفته و تحصن جسته اند. حضورشان در حوالی پاریس، سبب تجدید خاطره ی تلخ &laquo; اسمرالدا&raquo;، عشق &laquo; گوژپشت نتردام &raquo;، که خود معشوقه ی دیگری بود و جمعی از اشرار همواره در پی داشت، می شود. البته در شاهکار &laquo; ویکتور هوگو &raquo;، &laquo; اسمرالدا &raquo; بی گناه از اتهام قتل مورد بحثی بود، هرچند نه چندان بانوی معتبری. اما زن دیوصفت وقاتلی که امروز چون گرگ بدجنس(در قصه ی گرگ بدجنس و بره ها)، پنجه ی سرخاب و سفیداب مالیده، بر درودیوار &laquo; صلیب سرخ&raquo; می کشد، لجه های خون بر ناخن های گناهکارش حمل می کند.</p>
<p>باری، یک نفر باید از همان ساختمان صلیب سرخ بیرون بیاید ودستکم در یک مورد ویژه، ادعای مالیخولیایی خطر استرداد سه هزارنفر گروگان رجوی به ایران! پرونده ی آنهایی راکه رجوی به ایران تحویل داد باز و آشکارکند: مگر نبود که اعضای ناراضی را ازطریق صدام حسین به رژیم ایران تحویل دادید، استرداد کردید؟ در طمع آنک به جرم جنایت های رجوی، به دست رژیم به قتل رسیده، درس عبرت خونینی برای گروگان های دیگر شوند تا از وحشت آنچه رفت، حساب کارخود کرده وجرات کلامی به رهایی خویشتن برسر نگیرند.</p>
<p>دریابیم استاد و ادیب و آزاده ی ایرانی &laquo; دکترعلی اصغرحاج سید جوادی&raquo; را که نیک می گفت، فرقه ی رجوی می گوید ما هرکاری بکنیم درست است، اما دیگران حق عمل به آن ندارند. ویا دکتر مصطفی مصباح زاده را می طلبد که مقاله ی کوبنده یی تحت عنوان &laquo; گستاخ&raquo;! درشرح رجوی ها، قلم زند. </p>
<p>شکرکه بخشی از انجام این وظیفه را، مجری برنامه تلویزیونی &laquo; صدای آمریکا&raquo;، آقای- بیژن فرهودی- به عهده گرفتند. در شیوه ی ماهرانه ژورنالیستی، پشت نماینده ی رجوی ها را بخاک برد. طرف مربوطه ی رجوی گرفتار حمله- شوک &ndash; عصبی شد و نمایند بخشی از درون موهش منافقین را. هرچند فرصتی برای مرور آنچه برکودکان اعضای مجاهدین رفت، پیش نیامد و بازکردن آنچه برزنان در فرقه گذشت و می گذرد. به شکرشکنی عنصری، شاعر عهد غزنوی: &laquo; بجای شکرنعمت ایزد، خطاست لفظ ملال&raquo;! قصه ی کودکان هم به وسایل ارتباطات جمعی خواهدرفت، طلاق های بزور شکنجه و جداسازی ابدی زن و مرد هم به وسایل ارتباطات جمعی، راه خواهد یافت و حقیقت بی شخصیتی و مسخ چهره ی زن در فرقه ی رجوی.</p>
<p>ناب ترین میوه یی که می توان از شیوه ی اداره ی گفتگوی آقای فرهودی چید، وجه تمایز بین منتقد و بیش از آن، برعلیه رژیم بودن تا دشمن ایران و ایرانی بودن! است.</p>
<p>آنهایی که تجربه یی در دستگاه رجوی کسب کرده اند، خوب می توانند از آغاز تا انتهای این خوان فراموش نشدنی را مجسم کنند، می توان تصورکرد لب و لوچه ی گرگ گرسنه را، مزدوران رسوای صدام حسین، با دعوت به برنامه ی &laquo; صدای آمریکا&raquo; گمان می بردند لحظه ی دریافت اجرت گرانی از ولی نعمت جدید، همان که &laquo; دشمن اصلی &raquo; می خواند، فرا رسیده است. به قول خودشان &laquo; نشست &raquo; ها گذاشته، بالا و پایین ها کرده، وشاید اجازه ی تماشای برنامه را هم به بردگان خود داده باشند. خوشا درپایان نبود مگر حمله ی عصبی سنگین، مُهری دیگر بر بی آبرویی آشکار! وقتی فرستاده ی رجوی لاف جاسوس بازی هاشان می زد و بابت آن مزد می طلبید. وقتی در نهایت وقاحت خلع ید ارتش و پلیس عراق را می خواست و برادامه ی اشغالگری اصرار می ورزید. ظاهرا از زشتی کلامی چنین، ابلهانه بی خبر بود.</p>
<p>به شیوه ی ناجوانمردانه ی ترس از قدرتمندان و خیره سری برعلیه ضعیف ترها، تا به امروز، هشتم سپتامبر2008 سایت های سخیف شان، خفقان گرفته اند و هنوز خبری از دهن درایی و فحاشی های معهود و خصلتی رجوی ها، برعلیه مجری مجرب &laquo; صدای آمریکا&raquo; نمی رسد. </p>
<p>همراه و برادرم در پیوستن، گسستن و تبری جستن از رجوی ها(محمد حسن سبحانی)، با همان یک دقیقه فرصت، تجربه ی گران زندان قلعه ی اشرف و &laquo; ابوغریب &raquo; را تقدیم ملت ایران کرد، تا محک دیگری در شناختن رجوی باشد. یکایک ما گسسته گان، برای همان یک دقیقه سپاس ها داریم. </p>
<p>والبته این جانب درپایان، دو رکعت نماز شکر ادا کردم تا خداوند بیشتر، عطا فرماید.</p>
<p>میترا یوسفی </p>
<p>20.09.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6993">گذر پوست به دباغ خانه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6993/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ستارگان تابناک راهنما فراترازهجوم ابرهای توطئه</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6854</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6854#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[وارونه نمایی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان اسیران فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرا فکنی های مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/08/14/%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%86%d8%a7%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%86%d9%85%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%ac%d9%88%d9%85-%d8%a7%d8%a8/</guid>

					<description><![CDATA[<p>در دقیق ترین نقطه ی تضاد باید بگویم طی پست ترین مرحله ی زندگی و دوره ی سخیف گرفتاری در فرقه، کمترین شباهت و همراهی بین زنان فرقه رجوی و راهنمایی های حضرت زینب نیافتم، اگرچه همواره منافقانه کوشیده اند دست های نجس خود را به دامان پاک حضرتش بیالایند. نه! تجسم زینب هرگز همخوانی با آن چهره های خشن ومشمئز کننده ی مشرک وبت پرست نداشت.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6854">ستارگان تابناک راهنما فراترازهجوم ابرهای توطئه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>13.08.2008<br />میترا یوسفی<br />تقویم ماه گذشته میلادی، پرنور از قرین یادواره های تاریخ اسلام بود: سالگرد رحلت زینب کبیر یادآور زندگی، شجاعت ومبارزات محقانه یک زن، اسطوره ی « زن»، دختر امیرالمومنین علی علیه السلام که در رده بندی های اجتماعی، گذشته از نواده ی پیامبر، امیرزاده و شاهزاده خانمی بود، ولی قهرمانانه زیست. همچنان که پدرش نه به شیوه ی امیران کذایی، بلکه به منزله ی پهلوان تاریخی سهم زندگی اش را شرافتمندانه ادا کرد و سنت های شکست ناپذیر، سخنان و نصایح ناب و بی تردید از خویشتن، به عبرت و راهنمایی باقی گذاشت. زینب« ع » تحت مسئولیت چنین پدر و دامان حضرت قاطمه بزرگ شد که خود تربیت شده ی خدیجه کبری است.<br />خدیجه « ع » به همت تعلیمات و تاثیرات روحانی و اخلاقی محمد ( ص ) تابوی سرنوشت محتوم به رنج و تعب و تحت تبعیض « زن » را در شبه جزیره ی عربستان شکست و ازباقی ماندن در زمره ی احشام و مایملک مردان سربرتافته، یاور و مددکار همسرش در اشاعه ی آیات ملهم برپیامبر، گشت. حضرت خدیجه در دشوارهای بی شمار که کفار برعلیه محمد( ص) پدید می آوردند، تکیه گاه و پناه همسرش بود. کاری که از عهده ی زن و به خصوص زن عرب دوران برنمی آمد و غیرممکن می نمود. دخترش « فاطمه زهرا» این نقش را به حقیقت دوسویه و درقبال پدر بزرگوار و همسر نازنینش توامان به عهده گرفت و زینب همراه، گواه، شاهد و ناجی آنچه در کربلا گذشت.<br />این است نتیجه ی تعالیم اسلام و شخصیت زن مسلمان، بانوانی که پرده ی کجاوه ها را کنار زدند و از کنج و اندرون خانه ها بیرون آمدند. بر حق پای فشردند و برعلیه ناحق سخن های آتشین راندند. علیرغم جثه ی ظریف زنانه، چون شیر غریدند و گام های بلند در ره تغییرات عظیم و انقلابات اجتماعی برداشتند. تا لختی دیگر که کافران منافق اسلام پناه، چون ابی سفیان و معاویه و یزید، با همکاری تاثرآور زنان شان از نسل هندجگرخوار و زن ابی لهب، تا زن تروریست رجوی با سوابق معلوم که لقب های شایسته نصیب شان کرد، زن را به ارتجاع پیش از اسلام برگرداندند. جایکاهی ناپسند وشخصیتی دروغین، تقلبی و ناروا از زن مسلمان در ره منافع مردانه ساختند تا در گذر قرن ها، استعمار و امپریالیسم نیز از بهرمنافع خویش برآن مُهرتایید مصلحتی زنند.<br />شهامت و قداست شخصیت « زینب » و درخشش ستاره اش الهام بخش نام دخترم شد( که رجوی های بخیل دزدیده و از طریق همسر گمراه وگم شده ام در ظلمات رجوی، به خود نسبت می دهند). در دقیق ترین نقطه ی تضاد باید بگویم طی پست ترین مرحله ی زندگی و دوره ی سخیف گرفتاری در فرقه، کمترین شباهت و همراهی بین زنان فرقه رجوی و راهنمایی های حضرت زینب نیافتم، اگرچه همواره منافقانه کوشیده اند دست های نجس خود را به دامان پاک حضرتش بیالایند. نه! تجسم زینب هرگز همخوانی با آن چهره های خشن ومشمئز کننده ی مشرک وبت پرست نداشت. چهره شان همواره دژم وقهرآلود و کریه، حتی در روابط درونی بود. رفتارشان وحشیانه و زبان شان هتاک وبی عفت، فرسنگ ها دور از شخصیت شایسته ی زن! و شکستن عهد و شیوه ی علی (ع)، محکم و استواربر علیه قدرتمندان و خاشع و متواضع با مستضعفین!<br />پشیزی هم در رابطه با رهبرشان رجوی، به حساب نیامده و از مرتبه ی انسانیت به عروسکی مندرس و بدمنظر در دست او، سقوط کردند. یک روز به زور شوهر داده شدند و دمی دیگر، با چوب و چماق فرمان طلاق رجوی به اجرا درآمد. یکروز برای مسلمان نمایی و فرار از مارک مارکسیست – مسلمان در جامعه ی ایران و درآستانه یی انقلاب باید بچه دار می شد و نوبتی دیگر در عراق در فرزندانش را از آغوشش ربودند و بدامان بیگانگان انداختند تا هزار درد و بلا برسرشان بیاید. <br />تا پیش از تجربه ی هولناک رجوی ها، معنای شرک ابلهانه و ساده لوحانه می توانست در پرستیدن بت های چوبی و سنگی در قدیم، یا روشنفکرانه تر، مال و منال در عصر حاضر، تفسیر و معنی شود. اما در سبعیت و خشونت دستگاه رجوی دیدیم که بت! بسی خطرناک تر از تندیس سنگی و چوبی و مفرغی، و تصویرهای کور و لال و ناشنواست، بلکه موجود سرکش و دورویی که از فرط خونریزی، مرحله یی بین مرگ و زندگی نمی شناسد. زندگی و عواطف گروگان های گرفتارش و حتی حیات ملت ایران، گویی ارثیه پدری رجوی و بدهکاری به اوست که بایستی در سخت ترین وجوه پرداخته شود. بت پرستان فرقه اگرچه رجوی را در نیات مشرکانه برتر از حسین(ع) برده اند، طی لاطائلات درونی و حتی کنایه های برونی و شعروشعارهای مغرضانه شان، لاف شبهه ها بین زینب پاک و قهرمان و مریم رجوی معلوم الحال و مجهول الهویه هم زده اند، اگرچه نیست مگر تجسم آشکار، حیرت انگیز و عبرت آموز زن ابی لهب! به آتش افروزی در آزار مسلمین و آزادیخواهان!<br />بانوان نامدار مسلمان، هرگز دست به ترور و تولید وحشت نیازیدند، اگرچه مورد تهدید ترور قرار گرفتند. نبردها ومبارزات ایشان صادقانه، شجاعانه، شفاف و روشن و آشکار بوده است. بگذار بنیان گذار پدیده ی هول انگیز عملیات انتحاری، همان رجوی ها باشند.<br />در انتهای عبور از دهلیز تاریک رجوی ها، عین تفهیم دقیق شرک و بت پرستی و شکافتن غبار شک و تردید، شرف رویت شاگردان زینب، ستارگان درخشان زمینی را یافتم که شانه به شانه یکدیگر، قیامتی از نور برافروخته اند. رازهای به حیله پوشیده در صحاری مرموز ظلمانی ترین شب ها و روزهای سراسر از عصیان معاصی در کمین ملت و میهن را، به روشنایی گشوده اند.<br />نخستین از این شهبانوان، مادرگرامی رضوان ( رابعه ی شاهرخی ) هستند که ایشان را در همان قلعه ی بدنام موسوم به « اشرف » می شناختم و بدنبال وقفه یی چندساله دیگربار در کشور سوئد رویت کردم که چون ستاره ی فروزان ماه، ابرهای ریای رجوی ها را می درد، بی پروا سینه ی پردرد از قتل پسرش « داود احمدی » را فریاد می زند. اگرچه این درد نخستین از دست دادن فرزند، برای این مادر جگرسوخته نیست که پیش تر دو پسر جوانش شهید و اعدام گشته اند. پسرارشد مادر در وقایع انقلاب ضد سلطنتی و پسردیگرش در زمره ی اعدامی های مجاهدین است. اما درد از دست دادن « داود » حکایت دیگری در سرنوشت مادرش نوشت که در اعداد مجاهدین، بدست رجوی ها و در همان قلعه ی رسوا، شکار خانگی شد و به قتل رسید. این بود پاداشی که رجوی به این بانوی قهرمان پرداخت. شهبانویی که در سنین بالای 50، دست به ماموریت های بالاتر ازخطر زد. به هیئت « پیک » درلغت نامه نفرینی فرقه، برای پیغام رسانی به هواداران دور و نزدیک که دوره ی زندانی کشیده و آزاد شده بودند، جهت فریب و کشانیدن آنان به تله ی اشرف، از دامان کوه ها و لبه ی دره ها ی مناطق جنگی ترددها ی متعدد به خاک ایران داشت وحال از خدا در ره این گناه ناآگاهانه، طلب مغفرت می کند. <br />رجوی طاغی می خواست قتل فرزند مادر را مختوم و سربسته نگهدارد. اما فریاد های زینب وار مادر، این توطئه را درهم شکست و کینه ی کور رجوی ها را بجان خرید. سلسله یی از آزارها و تهمت های شرم آور تا اجیر کردن یک باند عربی درشهر « یاتابوری » سوئد، به حملات جسمی و شکستن دو دندان این بانوی داغدیده و همچنین ورود تروریستی خرابکارانه به حریم خانه ی ایشان. اما هیج یک از این تهدیدات ناجوانمردانه و تمهدیدات شیطانی و طاقت فرسا، مادر رضوان را به زانو درنیاورده و برنده ی واقعی دراین به قول خود رجوی ها « کارزار» ، « مادر » است که کار رجوی ها را « زار» کشانیده است.<br />سپس سعادتمند حضور درمراسم بزرگداشت قربانیان درونی مجاهدین، با خواهران تابناک« نوروزی» ، الهام وسهیلا آشنا شدم. دریغا آشنایی غم انگیزی بود و نه در بهترین شرایط دیدار یک تازه آشنا! همانجا بود که رادمرد بی باک و شایسته، همراه و برادرم جواد فیروزمند، شهادت قتل « سعید نوروزی» کوچکترین برادر و به زبان سنتی، « ته طغاری » خانواده، داد. « الهام » و « سهیلا» به دنبال تلاش و تعقیبی طاقت فرسا در ره رهایی برادرشان، (که به مدارک تردید ناپذیر با جاسازی ماهرانه ی پیغام استغاثه &#8211; در جوف کارت تبریک با طراحی فریب انگیر و بسیار رجوی پسندانه حول عکسی از مریم قجرعضدانلو، مریم ابریشمچی و یا مریم رجوی و هرچه هست &#8211; از خواهرش برای رهایی از چنگ رجوی ها، درخواست کمک کرده بود)، هنوز در بیم امیدی بهمریخته و مبهم بودند که جواد بناچار شکست و گسست. آنچه براین دو خواهر دلشکسته گذشت، باشد با خدا و فرشتگانش و پرونده سیاهی چون سایه برسر« رجوی » وزن هیزم کش او پایاپای « ابی لهب » و زن هیزم کش اش! به روز رستاخیز، تا « بدروند از کِشته ی مرگبار خویشتن»!<br />« نوروزی » خانواده ی امیدوار و خوشبخت و پرشاخ وبرگی بود که نکبت رجوی آفتی مهیب بر سبزینگی اش گشت. دو پسر ارشد « حمید» و « مجید» در خیل فریب خوردگان و خونین کفنان دیگر، یکی حین عملیات تروریستی به شهادت رسید و دیگری تیربارانگشته و به جهت آمد و رفت خطرناک اعضای فرقه رچوی، همه خانواده بجز کوچکترین پسر، « سعید» ( به علت عدم حضور درخانه) دستگیر و زندانی شدند تا تاوان غلط کاری وبهای فجایع رجوی را بپردازند.<br />برادر دوم در همان زندان، کوچکترین برادر را به دوری از « مجاهدین » آواز داد و به این سفارش وبا کمک بستگان، و ریال به ریال سرمایه خانوادگی، « سعید» شانزده ساله به کشور « هلند » فرستاده شد. جایی که چون شاخه گُل خوشبوی و آفتاب خورده ی شرقی در غربت شکفت،- یکشبه ره صد ساله رفت &#8211; و برمشکلات غریبی و سابقه ی غمگین گذشته تا بدست آوردن یک بورسیه ی معتبر دانشگاهی، فایق آمد.<br />جهت راحتی خیال و عدم کدورت واحتراز از افسردگی دل نوجوان، خانواده فاجعه اعدام برادر دوم را از او پنهان داشتند، غافل که گرگ های گرسنه ی رجوی برای ربودن این آهوی بیگناه به « هلند » گسیل گشته و به بوی پیراهن خونین برادر و مژده ی شررزای انتقام، در بحرانی ترین سال های زندگی یک نوجوان، آنهم یکه و تنها در غربت، او را به تله ی قلعه ی بدنام اشرف، کشانیدند.<br />آشکار درساحت حقیقت ومنظر واقعیت، آنجا مرغزار سبز گشت وگذار آهوان نبود مگر سرابی مرگزا. کویرکمترین بارقه های انسانیت. آهوی بدام افتاده خون دل می خورد و دست کمک به سوی خواهرانش با رمز و راز، دراز کرد.دریغا اژدهای هفت سر رجوی به کمک سرانگشتان مزدور و شرف بربادداده درکشورهای غربی از جمله کانادا، جایی که « سهیلا» جوان ترین خواهر « سعید» در جنگ با یک بیماری سخت و جانفرسا بود. مزورانه به بهانه ی پرستاری بربالین او که حتی توانایی جستجوی پیغام مورد اشاره را در کارت تبریک ارسالی یوسف اش( حضرت یوسف به دنبال دسیسه های « زلیخا» بیش از بیست سال به سرداب های مصر زندانی و درشمار از یاد رفته گان درآمد تا به همت خویشتن و در ازای پاداش تعبیر خواب یکی از هم بندان، راه رهایی خویشتن را گشود، و سعید نیز در تلاش رهایی خویشتن بود) نداشت. باری جاسوسان مزدور، خبر از جسارت زندانی به سرفراش رسانیدند تا زنش از حرص و حقد، بیاد هم سنخش اش « هند جگرخوار» غلامان سیه روی و سیاه دل بی همت رابه شکافتن دل آهووشان آزاده، دراین مقطع « سعید نوروزی » و چهارهمره بادپای دیگر، بگمارد.<br />دقیقا فریب خوردن از جرات و جسارت« سعید» و ارسال « کارت تبریک » کذایی از دالان های سانسور و جستجو به خواهرش در « کانادا»، بسیار سبب سرشکستگی فرقه یی است که خیانت ها و دزدی ها و دو رویی هایش را در لفاف « هوش و ذکاوت رهبری که دریکی از موارد مشخص به گفته ی خودشان، مردمک چشم هایش تند و سریع می چرخد» به اعضایش می خوراند! دریغا بجز قتل سعید، راه دیگری در خصلت گرگ زخمی متصور نبود! وانگاه درّشم منافقانه ی محیرالعقولی به سوء استفاده از نام او در ردیف هواداران خویش برآمد و بی شرمانه تصاویر برادرانش، آن گل های بربادرفته را به نشریات بدنامش کشانید و روح وقلب خانواده را لرزانید.<br />خوشا این هوس هولناک ونقشه ی شیطانی در خروش شجاعانه ی خواهران سعید، چون تیرهای زهرآلود، چون برق و صاعقه بر زن پوشالی غلامان برمی گردد و آن اندام بدمنظررا به آتش می کشد. آری، خواهران و مادران داغدار را هراسی از خواجگان مذکر و مونث سرگردان چون اشباح و ارواح خبیثه در جهنم قلعه ی سنگباران به زبان واقعیت، نیست. هراس از آنِ آنانی است که تب وحشت شان به جنون رسیده و به هذیان گویی بانویی چنین بلند بالا، آزاده یی چنین بی پروا، تعلیم گرفته ی« زینب کبری»، « الهام بخش » شجاعت و سمبل محبت و عشق خواهرانه، « الهام نوروزی » را، « مزدور » می نامند. گوییا با دشنام هایی چنین تکراری و یکروند و رنگ وروباخته، دامان شهبانوی سرفرار ایرانی، خواهر ارشد « سعید» را به چنگ های آلوده ی خویش، می گیرند و از حرکت حماسی اش بازمی دارند.<br />خواهران نوروزی هریک به آهنگ وآوازی، درست درجهت عکس فتنه انگیزی وارث « زن ابی لهب » و« هندجگرخوار» که گمان می برد با قتل « برادران»، خاندان نوروزی را، دنبال بریده است، دنباله دارشایسته خانواده شده اند.<br />وارث « زن ابی لهب » یقین دارد، می بیند و خون دل گناهکارخویشتن در التهاب می خورد و تجاهل می کند که بانویی چنین، سربلند، اگرچه دلشکسته در حسرت ابدی دیدار روی یوسف اش، به حقد نابرادران جنابتکار، پرچمدار زن ایرانی و هر زن آگاه و مسئولیت پذیری است. <br />پاسخ کوبنده ی « سوسن نوروزی» که چون « سوسن » غزل های شیرازی به « صدزبان» در همرهی تابناک و « سیمین »، خواهردیگرشان، بر حق خونخواهی برادران و تایید شرف و آزادگی خواهرش « الهام»، از عرصه ی ایران زمین برمی آید، برتر از تلاش های من به طرفداری و هواداری این خانواده ی نمونه ایرانی است.<br />و بر این شمار می رود همت شهبانوان « محمدی» مادر مصمم « سمیه » ی گرفتار! که مشت بر دیوار قلعه سنگباران رجوی ها کوفت وفریادش از آن بیابان تا وسایل ارتباط جمعی عراق در جنگ و خون و تحت اشغالگری هم رسید. بدون تردید روزی نه چندان دور، چشم های گریان این مادر دلتنگ، چون « یعقوب » به دیدار یوسف ربوده گشته، روشن خواهد شد و دل بیقرارش، آرام خواهد گرفت.<br />« بتول احمدی» خواهر دلسوخته وشجاع « داود احمدی»، مادرجوان وستمدیده یی که رجوی ها از هرطرف براو تاختند. ظلم ها بر برادر و مادر و همچنین بر فرزند بیگناهش رفته است و علیرغم مسئولیت های سنگین خانوادگی به این جهت، برعلیه رجوی ها ایستاده است.<br />« فاطمه اکبری نسب» که برادرنوجوانش را به نحو اسرارآمیزی در قلعه ی رسوای اشرف، آتش زدند و « همزاد برادر قربانی » و « پدر نگون بخت » خانواده ی غارت شده، هنوز گروگان رجوی هستند. فاطمه برای خونخواهی برادر و نجات « پدر» و برادر دیگر، ازخطر رویارویی شحنه گان عقل و ناموش برباد داده ی رجوی ها، حذر نکرد. راه دراز و خطیر مسافرت از آلمان تا عراق را بجان خرید و فراشان در هجوم گروهی چون گله یی از سگ های ولگرد و هار، اگر از ترس نگهبانان لهستانی نبود، با شهبانوی جوان « فاطمه اکبری نسب»، بی گمان چنان می کردند که با نازنین برادرش کردند. خون پاک مادر خانواده پیش تر در « عملیات انتحاری دسته جمعی» به تعبیربسیارانی، و یا شکار « سنگ مفت و گنجشگ مفت»، و به لاف و گزاف رجوی ها « عملیات فروغ جاویدان »، بیهوده بر زمین ریخت.<br />« بتول سلطانی» همسروفادار و مادر دلتنگ و فداکار با گریز از فرقه ی آدمکش و تروریست و خائن به میهن، در همان عراق گرفتار در چنگال اشغالگران، به همت رهایی دیگرگرفتاران برخاسته است. <br />زنده یاد « معصومه یگانه » که تا آخرین نفس حیات، علیرغم بیماری جانکاه، از روشنگری ستم های مخوفی که بر برادرش « حسن یگانه » گذشت، باز نایستاد« بتول ملکی» با تلاش های بی وقفه اش در پارلمان های اروپایی و همچنین یادداشت های عمیق و اررشمند « نسرین ابراهیمی »، آخرین پرنده یی که از لانه ی کرکس ها، پرید و گریخت..<br />همچنین است « آن سینگلتون » در عروج جهان وطنی، نخست به مجاهدین پیوست و چون طینت پلیدشان دریافت، به سخنگویی پرداخت و برخلاف سنت کینه جویی رجوی ها برعلیه خانواده، به معجزه ی الهی پیمان عقد و ازدواج با همرزم و همرهش، حریف قدر رجوی ها، « مسعود خدابنده » بست ولاجرم تحت کینه مستقیم و همه جانبه ی رهبری رسوا قرار گرفته است. <br />و« مرجان ملک » که به طرز معجزه آسایی از سرنوشت تیره یی که رجوی برای او و فرزندانش قلم زده بود، رهایی یافته و از آتش سوزانی که « ابی لهب » به « یاری » آن هیزم کش رسوا برافروخت، زنده و به سلامت گذشت.<br />تقارن روزهای تاریخی اسلام در ماه گذشته همچنین مصادف با بعثت محمدی، تولد نورانی امام حسین علیه السلام و برادرش قمر بنی هاشم، حضرت عباس بود که گویای حکایات بانوان در سطور بالاست. و همچنین تولد حضرت زین العابدین که به علت بیماری، برای بقای امامت از کشتار یزیدی مصون ماندند. آیا حیرتی برکارنامه رجوی باقی است که از قتل « سعید نوروزی » اگرچه به گفته دست اندرکاران فرقه دچار بیماری حاد قلبی بود، نگذشت!<br />دریغا غالب این ستارگان درمرتبه ی انسانی، ضربه های مهلک از « مرگ پرستان » و « ظلمت جویان » رجوی، دریافت کرده اند. ضربه های جبران ناپذیری که زندگی آنها را به گونه یی عوض کرد، بخشی را کشت و نابود کرد. اما عزم هرکدام بال هایی شد تا فرشتگان شاهد حق و حقیقت باشند!</P></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6854">ستارگان تابناک راهنما فراترازهجوم ابرهای توطئه</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6854/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دوزخیان</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6464</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6464#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تلاشهای ضد جداشده ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض و افشاگری نسبت به عملکرد مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فرا فکنی های مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/04/23/%d8%af%d9%88%d8%b2%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>باید بگویم و شهادت دهم که چنین بازی زشتی با خانواده ما هم رفت. رجاله مذکری به پسرم تلفن کرده بود تا به تهمت های رجوی گونه بر مادرش روند. جوانی که مجرب از حوادث تلخ رجوی ها، اساسا از سیاست دوری می جوید و با زندگی در جامعه ی آزاد سوئد، رشته ی تحصیلی اش و همچنین بلند نظری ذاتی، فرقه بازی را محکوم می کند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6464">دوزخیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>راستی در دایره ی شرارت رجوی چه می گذرد که گرفتاران را این چنین برعلیه عزیزان شان می شوراند میزان شکنجه وتهدید تا کجاست که سر به جهنم می زند؟ آیا رجوی خنجر دو لبه می جست تا رها شده و هم گرفتار، هر دو را بیازارد. در حقیقت این خصلت لئیم و دستاویز شیطانی را سالها پیش در اروپا و برعلیه فرزانه ی آزادیخواه دکترعلی اصغرصدرحاج سید جوادی، از زبان برادرزاده اش آغاز کردند. « دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی» که رجوی ها به اعتبار نامش روبه صفتانه در خویشاوندی کوشیدند تا منافقانه سازمان شان را به زیور روشنفکری بیارایند سپس شامل دکتر ابوالحسن بنی صدر گشت، همان که مجاهدین زیر سایه اش فرصت طلبانه سعی کردند خودی نشان دهند و رجوی در حاشیه ی عکس های مطبوعاتی ایشان به عنوان نخستین رئیس جمهوری ایران زمین، جایی بگیرد و خودی بنمایاند.خوشبختانه دکتر مسعود بنی صدر نویسنده ی خوش دست « خاطرات یک شورشی »، از دل زشتی هایی که براطرافش تنیدند برخاست و رستگار شد واز پسرعمویش پوزش طلبید، دریغا برای شهرزاد صدر حاج سید جوادی، شاید به نکبت خویشاوندی مریم رجوی، رهایی، دستکم تاکنون، میسر نگشت با گذشت زمان و بازشدن دست رجوی وسازمانش که اشتباه پشت اشتباه و غلط اندر غلط ماهیت فرقه ی خونخوار مافیایی اش آشکار گشت. همراه با امواج سرکش رویگردانی و گسستن ها، حربه ی لئیمانه ی رجوی هم صیقل داده شد و قلب های بیشتری درید. تهمت زدن و توهین وفحاشی هاست که کعب الاحبارهای بی آبرو و میرزا بنویس های گنهکار رجوی به رقعه می زنند ودر نهایت نه بیشتر از آبروی خود می برند و لبخند تلخ وتمسخر بر لب هر ناظری می رانند آری، اگرچه به خیال خودش خنجر دو لبه تیز می کرد مگر گسسته گان دل آزرده و جگرسوخته را در سیل اتهامات ناروا به مقابله به مثل وادارد و گروگان را تنهاتر و بی پناه تر و بی آبروتر از همیشه به مشت گیرد خوشا برای هر شاهد و ناظری، شیوه ی تکراری لاطائلات، مشت نویسنده اصلی را باز می کند و گسسته گان مجرب و تونل وحشت رجوی پیموده، آگاه و آشنا به شیوه ی منحوس نوشته ها، می دانند فتنه از کجا و فرمان از جانب کیست، بزرگوارانه صبر و سعه ی صدر بر وسوسه های شیطانی پیشه می نمایند فرآورده های منحوس رجوی برعلیه قهرمانان آزاده از قلعه ی بدنام اشرف و یا سوراخ رسوایی در حومه ی پاریس و یا هرجا که مجاهدین محافل گناه آلوده ی خوبش برپا می کنند، بیرون می زند بنام فرزندان مجاهد پیشتاز و مبارز آزادیخواه « هادی شمس حائری» چه لاطائلات که بافتند و توهین نامه ها که با امضای همسرگرفتارش در نشریه ی سخیف « مجاهد» و دیگر بازارهای کم فروش و رسواشان به چاپ زدند برعلیه « حبیب خرمی » قهرمان که بدنبال رهایی خویشتن به مسئولیت آزادی پسرش « بهادر » که همچون دیگر فرزندان مظلوم افراد نگون بخت رجوی از سر خیرات و بخشش های مزورانه و بخیلانه ی رجوی به بردگی نزد مزدوران فرقه واگزار شده بود، به کانادا شتافت و هنگامه ها برپا کرد مگر بتواند گره های وکلای گرانقیمت رجوی بگشاید(که پشتوانه ای مزدوری آنها در بالاترین رقم، از ارتشاء قوت و روزی ملت عراق به بهای رشوه طلبی برعلیه مردم ایران می آید) و فرزندش آزاد کند وکرد. رجاله گان رجوی به قول تکراری خودشان در این « کارزار»، صورتک همسر گرفتارش در اشرف را به چهره ی بی آبروی خویش نهادند درهمین شمار بود آنچه بر علیه « محمد سبحانی» نویسنده خاطرات تکان دهنده ی « روزهای تاریک بغداد » کردند و از جانب همسر اسیرش در قلعه ی سنگباران دنیای واقعیات، موسوم به اشرف، فحاشی و خودکشی نامه ها نوشتند که خوشبختانه از هر سو به زیان و ضرر محتوم رجوی ها منتهی شد حقیقت این که پس از سالها درگیری، کمی گوشه گیری می طلبیدم مگر از های و هوی شیطانی رجوی ها فراغتی گیرم، همانطور که همگام و همراه ما در پیوستن و گسستن از ننگ رجوی « دکتر مسعود بنی صدر»، رجوی را مهجور از کمترین پایگاه مردمی در ایران می شناسد و برآن پای می فشارد، و یقین« کریم حقی » پیشتاز فعالیت های بحق رهاشده گان که« کسی براسب مرده شرط نمی بندد!». اما به معرکه کشانیدن دوشیزه ی گرفتار در قلعه نفرینی اشرف، که زار و ناتوان و نحیف، در حضور جمعی از بانوان بادیه نشین(یقینا معتقد به احترام والدین متحیراز سرکشی این دختر جوان)، سربه فحاشی « والدینش » زد، به گناه سفر شرافتنمدانه و بالاترازخط شان به مهر صیانت از فرزند، به صحرا وبیابان در تلاش رهایی دختردلبند و آزاد کردن وی که آزاده بدنیا آمده بود از کنیزی رجوی! و همچنین پرده برداری برادر « سمیه »، « محمد محمدی» از رجاله ی مونثی که از طریق تلفن و به نقش « سمیه » نزد اقوام درون مرزی، به تهدید پدرش، رفته بود. صبر مرا شکست این جریان شاید برای بعضی که هنوز رجوی ها را نشناخته اند ویا به طورفردی چنین بی شرمی های اورا تجربه نکرده اند،اغراق آمیز ومشکوک جلوه کند باید بگویم و شهادت دهم که چنین بازی زشتی با خانواده ما هم رفت. رجاله مذکری به پسرم تلفن کرده بود تا به تهمت های رجوی گونه بر مادرش روند. جوانی که مجرب از حوادث تلخ رجوی ها، اساسا از سیاست دوری می جوید و با زندگی در جامعه ی آزاد سوئد، رشته ی تحصیلی اش و همچنین بلند نظری ذاتی، فرقه بازی را محکوم می کند سپس برای تکمیل زشتی وشرارت، پدرش را در برنامه سخیف تلویزیونی شان به خاک و خون کشیدند تا برعلیه پسرش دروغ ببافد و افترا زند. حرفهای رجوی را به او نسبت داده، ودرپی طینت شیطانی و کهنه ی تراژدی سازی رجوی، به گونه یی شبیه خوانی داستان رستم و سهراب کند. پدری برعلیه پسرش! و این بار عامدانه و شناخته(در شاهنامه قهرمانان مظلوم یکدیگر را نمی شناختند) حکومت ایران را برعلیه او بشوراند وما نیزدر طرف محق برعلیه طرفه بری های حرام رجوی، از کمترین آزاری بر همسربینوا و پدر مهجور فرزندانم، احترازکردیم. که حق بجز این نیست. ما شترپرکینه و پیر فتنه و قداره بندان هتاک و خون آشام و بی آبروی این کاروان همواره در زیان این حهان و دینای دیگر را می شناسیممیترا یوسفی، بیست و دوم آوریل 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6464">دوزخیان</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6464/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جهنم روی زمین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6436</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6436#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تلاشهای ضد جداشده ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین و وارونه نمایی حقایق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/04/16/%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>با گذشت زمان و بازشدن دست رجوی وسازمانش که اشتباه پشت اشتباه و غلط اندر غلط ماهیت فرقه ی خونخوار مافیایی اش آشکار گشت. همراه با امواج سرکش رویگردانی و گسستن ها، حربه ی لئیمانه ی رجوی هم صیقل داده شد و قلب های بیشتری درید. تهمت زدن و توهین وفحاشی هاست که کعب الاحبارهای بی آبرو و میرزا بنویس های گنهکار رجوی به رقعه می زنند ودر نهایت نه بیشتر از آبروی خود می برند و لبخند تلخ وتمسخر بر لب هر ناظری می رانند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6436">جهنم روی زمین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family:... و از تو درخواست ایمنی می کنم روزی که بگریزد مرد از برادرش و مادرش و پدرش و همسرش و فرزندانش. برای هرکس در آنروز مقام و وضع مخصوص خودش است. و از تو درخواست امان می کنم روزی که دوست می داشت مجرم کاش عوض می داد از عذاب آنروز فرزندان و همسر و برادر و خویشان او که وی را پناه می دهند،... (بخشی از مناجات امیرعلی علیه السلام)</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><strong><span style=" font-family: جهنم روی زمین!<strong><span  style=" font-family: </strong></p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: راستی در دایره ی شرارت رجوی چه می گذرد که گرفتاران را این چنین برعلیه عزیزان شان می شوراند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: میزان شکنجه وتهدید تا کجاست که سر به جهنم می زند؟ آیا رجوی خنجر دو لبه می جست تا رها شده و هم گرفتار، هر دو را بیازارد. در حقیقت این خصلت لئیم و دستاویز شیطانی را سالها پیش در اروپا و برعلیه فرزانه ی آزادیخواه دکترعلی اصغرصدرحاج سید جوادی، از زبان برادرزاده اش آغاز کردند. &laquo; دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی&raquo; که رجوی ها به اعتبار نامش روبه صفتانه در خویشاوندی کوشیدند تا منافقانه سازمان شان را به زیور روشنفکری بیارایند. </span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: سپس شامل دکتر ابوالحسن بنی صدر گشت، همان که مجاهدین زیر سایه اش فرصت طلبانه سعی کردند خودی نشان دهند و رجوی در حاشیه ی عکس های مطبوعاتی ایشان به عنوان نخستین رئیس جمهوری ایران زمین، جایی بگیرد و خودی بنمایاند.خوشبختانه دکتر مسعود بنی صدر نویسنده ی خوش دست &laquo; خاطرات یک شورشی &raquo;، از دل زشتی هایی که براطرافش تنیدند برخاست و رستگار شد واز پسرعمویش پوزش طلبید، دریغا برای شهرزاد صدر حاج سید جوادی، شاید به نکبت خویشاوندی مریم رجوی، رهایی، دستکم تاکنون، میسر نگشت.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: با گذشت زمان و بازشدن دست رجوی وسازمانش که اشتباه پشت اشتباه و غلط اندر غلط ماهیت فرقه ی خونخوار مافیایی اش آشکار گشت. همراه با امواج سرکش رویگردانی و گسستن ها، حربه ی لئیمانه ی رجوی هم صیقل داده شد و قلب های بیشتری درید. تهمت زدن و توهین وفحاشی هاست که کعب الاحبارهای بی آبرو و میرزا بنویس های گنهکار رجوی به رقعه می زنند ودر نهایت نه بیشتر از آبروی خود می برند و لبخند تلخ وتمسخر بر لب هر ناظری می رانند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: آری، اگرچه به خیال خودش خنجر دو لبه تیز می کرد مگر گسسته گان دل آزرده و جگرسوخته را در سیل اتهامات ناروا به مقابله به مثل وادارد و گروگان را تنهاتر و بی پناه تر و بی آبروتر از همیشه به مشت گیرد. </span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: خوشا برای هر شاهد و ناظری، شیوه ی تکراری لاطائلات، مشت نویسنده اصلی را باز می کند و گسسته گان مجرب و تونل وحشت رجوی پیموده، آگاه و آشنا به شیوه ی منحوس نوشته ها، می دانند فتنه از کجا و فرمان از جانب کیست، بزرگوارانه صبر و سعه ی صدر بر وسوسه های شیطانی پیشه می نمایند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: فرآورده های منحوس رجوی برعلیه قهرمانان آزاده از قلعه ی بدنام اشرف و یا سوراخ رسوایی در حومه ی پاریس و یا هرجا که مجاهدین محافل گناه آلوده ی خوبش برپا می کنند، بیرون می زند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: بنام فرزندان مجاهد پیشتاز و مبارز آزادیخواه &laquo; هادی شمس حائری&raquo; چه لاطائلات که بافتند و توهین نامه ها که با امضای همسرگرفتارش در نشریه ی سخیف &laquo; مجاهد&raquo; و دیگر بازارهای کم فروش و رسواشان به چاپ زدند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: برعلیه &laquo; حبیب خرمی &raquo; قهرمان که بدنبال رهایی خویشتن به مسئولیت آزادی پسرش &laquo; بهادر &raquo; که همچون دیگر فرزندان مظلوم افراد نگون بخت رجوی از سر خیرات و بخشش های مزورانه و بخیلانه ی رجوی به بردگی نزد مزدوران فرقه واگزار شده بود، به کانادا شتافت و هنگامه ها برپا کرد مگر بتواند گره های وکلای گرانقیمت رجوی بگشاید(که پشتوانه ای مزدوری آنها در بالاترین رقم، از ارتشاء قوت و روزی ملت عراق به بهای رشوه طلبی برعلیه مردم ایران می آید) و فرزندش آزاد کند وکرد. رجاله گان رجوی به قول تکراری خودشان در این &laquo; کارزار&raquo;، صورتک همسر گرفتارش در اشرف را به چهره ی بی آبروی خویش نهادند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: درهمین شمار بود آنچه بر علیه &laquo; محمد سبحانی&raquo; نویسنده خاطرات تکان دهنده ی &laquo; روزهای تاریک بغداد &raquo; کردند و از جانب همسر اسیرش در قلعه ی سنگباران دنیای واقعیات، موسوم به اشرف، فحاشی و خودکشی نامه ها نوشتند که خوشبختانه از هر سو به زیان و ضرر محتوم رجوی ها منتهی شد.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: حقیقت این که پس از سالها درگیری، کمی گوشه گیری می طلبیدم مگر از های و هوی شیطانی رجوی ها فراغتی گیرم، همانطور که همگام و همراه ما در پیوستن و گسستن از ننگ رجوی &laquo; دکتر مسعود بنی صدر&raquo;، رجوی را مهجور از کمترین پایگاه مردمی در ایران می شناسد و برآن پای می فشارد، و یقین&laquo; کریم حقی &raquo; پیشتاز فعالیت های بحق رهاشده گان که&laquo; کسی براسب مرده شرط نمی بندد!&raquo;. اما به معرکه کشانیدن دوشیزه ی گرفتار در قلعه نفرینی اشرف، که زار و ناتوان و نحیف، در حضور جمعی از بانوان بادیه نشین(یقینا معتقد به احترام والدین متحیراز سرکشی این دختر جوان)، سربه فحاشی &laquo; والدینش &raquo; زد، به گناه سفر شرافتنمدانه و بالاترازخط شان به مهر صیانت از فرزند، به صحرا وبیابان در تلاش رهایی دختردلبند و آزاد کردن وی که آزاده بدنیا آمده بود از کنیزی رجوی! و همچنین پرده برداری برادر &laquo; سمیه &raquo;، &laquo; محمد محمدی&raquo; از رجاله ی مونثی که از طریق تلفن و به نقش &laquo; سمیه &raquo; نزد اقوام درون مرزی، به تهدید پدرش، رفته بود. صبر مرا شکست. </span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: این جریان شاید برای بعضی که هنوز رجوی ها را نشناخته اند ویا به طورفردی چنین بی شرمی های اورا تجربه نکرده اند،اغراق آمیز ومشکوک جلوه کند. </span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: باید بگویم و شهادت دهم که چنین بازی زشتی با خانواده ما هم رفت. رجاله مذکری به پسرم تلفن کرده بود تا به تهمت های رجوی گونه بر مادرش روند. جوانی که مجرب از حوادث تلخ رجوی ها، اساسا از سیاست دوری می جوید و با زندگی در جامعه ی آزاد سوئد، رشته ی تحصیلی اش و همچنین بلند نظری ذاتی، فرقه بازی را محکوم می کند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: سپس برای تکمیل زشتی وشرارت، پدرش را در برنامه سخیف تلویزیونی شان به خاک و خون کشیدند تا برعلیه پسرش دروغ ببافد و افترا زند. حرفهای رجوی را به او نسبت داده، ودرپی طینت شیطانی و کهنه ی تراژدی سازی رجوی، به گونه یی شبیه خوانی داستان رستم و سهراب کند. پدری برعلیه پسرش! و این بار عامدانه و شناخته(در شاهنامه قهرمانان مظلوم یکدیگر را نمی شناختند) حکومت ایران را برعلیه او بشوراند.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span  style=" font-family: &nbsp;</p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: وما نیزدر طرف محق برعلیه طرفه بری های حرام رجوی، از کمترین آزاری بر همسربینوا و پدر مهجور فرزندانم، احترازکردیم. که حق بجز این نیست. ما شترپرکینه و پیر فتنه و قداره بندان هتاک و خون آشام و بی آبروی این کاروان همواره در زیان این حهان و دینای دیگر را می شناسیم.</span><span  style=" font-family: </p>
<p  style="  text-align: justify"><span style=" font-family: میترا یوسفی 08/4/15</span><span  style=" font-family: </p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6436">جهنم روی زمین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6436/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کاروان نوروزی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6437</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6437#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[اعضا جدا شده از مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/04/16/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>مستِ می فروش، چشم های خواب آلوده نرگسی  دل داغدارخویشتن چون لاله را، جگرسوخته شقایقی  به دانه های اشک، خنکای ژاله داده اند</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6437">کاروان نوروزی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p> خواهران عاشق و دلسوز </p>
<p> شگفتا شکست ناپذیر! </p>
<p> به رایحه ی نافه ی آهووش </p>
<p> ببین که تا کجا می روند </p>
<p> راه ها پیموده و می پیمایند </p>
<p> بی پروا ی چکاچک جنگ و تهدید و توطئه! </p>
<p> شمشیر شجاعت درنیام قلب </p>
<p> شاهین عدالت میزان اندیشه و جان </p>
<p> وعزم رمیم، حرارتی مبارک در مسیر رگ هاشان </p>
<p> دریغ که چون کبوترغمگینی </p>
<p> می نوشد از برکه ی خونین فریب و حادثه </p>
<p> اگرچه میعاد&laquo; سعید&raquo; دیدگان غزال </p>
<p> آری، میسر نشد و باری </p>
<p> برباد رفت ازاین حیات </p>
<p> همانند گل سرخی در هجوم تندباد </p>
<p> گم کرده راه و پرپر به چنگ و دندان خزندگان زهری و آواره ی کویر </p>
<p> لیک خواهران در چکامه ی خون چکان خویش </p>
<p> سخاوتمند! از آفرین بر بهار غافل نمانده اند </p>
<p> دلگشاده به آرزوی نوروزی دگران </p>
<p> در مقدم عروس طبیعت، به پیام </p>
<p> همآواز مرثیه در سوگ عروس ندیده، دامادی </p>
<p> &laquo; حدیث سرو و گل و لاله &raquo; </p>
<p> برده اند </p>
<p> مستِ می فروش، چشم های خواب آلوده نرگسی </p>
<p> دل داغدارخویشتن چون لاله را، جگرسوخته شقایقی </p>
<p> به دانه های اشک، خنکای ژاله داده اند </p>
<p> سپرده اند </p>
<p> به خیال سهی سروی </p>
<p> یا اقاقی شورانگیزی </p>
<p> در نقاشی بر جریده ی جاویدان خاطرات </p>
<p> به پولک های&laquo; سیمین&raquo; زیر پرتو ماه تمام </p>
<p> سرنهاده برشانه ی ایوان </p>
<p> یا بید دلربایی </p>
<p> گیسوانش آویخته </p>
<p> بکنار چشمه ی آب حیات </p>
<p> به وحی بنفشه های بی پیرایه ی خودرو </p>
<p> و&laquo;الهام&raquo;&laquo; سوسن&raquo; های نوروزی </p>
<p> خواهران! </p>
<p> مرهم می نهند بر سینه ی زخمی از تطاول آفتی </p>
<p> که بر بوته ی پُربار باغچه زد </p>
<p> درید و برد و گریخت </p>
<p> لختی هنوز کمین گرفته </p>
<p> درپناه مرزهای دشمنان، همراه وهم سایه ی اجنه و آل </p>
<p> راهی می جُست به اوراد دد و دیو </p>
<p> مگرواحه بنماید سراب را </p>
<p> همگام که </p>
<p> آلوده ی دورویی و نفاق </p>
<p> به هوس های واهی </p>
<p> تیغ می سایید تشنه به خون </p>
<p> نگاه کن </p>
<p> برطاق آسمان، </p>
<p> طبق زرین ستارگان </p>
<p> که با دل پرطپش </p>
<p> ره می گشایند براین کاروان امین </p>
<p> ستاره زینب </p>
<p> آن آموزگار سترگ </p>
<p> شاهد مبارک &laquo; حق &raquo; ستانی خواهران شیردل، </p>
<p> که سزاوارِ آینه داری امانتی چنان، چنین اند </p>
<p> سهیل دامن می گستراند به لایتناهی فرازین </p>
<p> و&laquo; سهیلا&raquo; یی می درخشد برناهمواری های زمین </p>
<p> با چمدانٍ گردگرفته ی بغض و رنج و محن </p>
<p> که سالهای عاصی بیم و امید </p>
<p> در تداوم تلخ فراق، شانه به شانه ی دورنمای تناوردیدار </p>
<p> مصمم به کوش و تلاش، </p>
<p> بر درگاه، دست مسافر می طلبید </p>
<p> به دیدار آشنا </p>
<p> گرداگرد این زمین آفتاب گرد و چرخان، هرکجا و هرزمان </p>
<p> وآنگاه که به جنون آدم ربای جبون و رسوا </p>
<p> رخ ننمود رونمایی آن ماهرخسار </p>
<p> به درازای مهیب ظلمانی ترین شب ها! </p>
<p> برخاست </p>
<p> فراتر از اندوه و افسوس انکارناپذیر </p>
<p> همرهی کاروان گرفت </p>
<p> تا با درفش کاوه برابر کند </p>
<p> پیرهن خونین برادر را </p>
<p> بر نسیم بهار، به آه و بوی معصومیت آن یار </p>
<p> هنگامه های آفتابی بپا کند </p>
<p> مژده باد که کاروان &laquo; سحر&raquo; ی راه افتادست </p>
<p> به نیت رویت آفتاب! </p>
<p> رمزشکستن قفل و طلسم قلعه ی نفرینی یافته </p>
<p> سراپای قلعه بان به هول رهایی اسرا، می لرزاند </p>
<p> بساط عیاشی همتای فراری ش بهم ریخته ست </p>
<p> به مژده ی نوروزی و دوری دگر! روح معصوم جگرگوشه گان گرفتار </p>
<p> چون کودکی در گهواره به صدای پای مادر </p>
<p> تاب می خورد </p>
<p> که خواهران ناجی به دشواری های سفر کجاوه بسته اند </p>
<p> اشک ها به دیده سفته اند </p>
<p> مگر دردانه شان به دریا بازگردانند </p>
<p> دریایی که برسینه ی مهیب کویر </p>
<p> معجزه آسا می جوشد </p>
<p> تا با همرهان&laquo; نوح &raquo; </p>
<p> بر کشتی ایمن </p>
<p> از فرقه ضاله دیگری پس از&laquo; لوط &raquo;، گذر کنند </p>
<p> ماورای ناکامی </p>
<p> گلبرگ ها به دامان برند </p>
<p> دامانی آغشته به تعبیرحافظ شیرازی </p>
<p> عطرنافه ی قلب آهویی </p>
<p> که در هوایی رهایی می طپید </p>
<p> به تبرک بر دیده می نهند </p>
<p> خون مطهری که بی گناه، برزمین ریخت </p>
<p> شعری از میترا یوسفی، کانون آوا، پانزدهم آوریل 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6437">کاروان نوروزی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6437/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>« زنده زاده، بیدار و آگاه »</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6163</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6163#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Feb 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرا فکنی های مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود خدابنده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/02/06/%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%8c-%d8%a8%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87/</guid>

					<description><![CDATA[<p>« مسعود» بنده نیک خدا که زمانی به خطا، خدمت برده داران کرد تا به وقت بیداری و آگاهی و هشیاری، در گذر از تاریکی به نور و روشنایی، از بندگی به رهایی، بی واهمه ازهمهمه ی جنگ و ناامنی وخطر، وحیله ی وحوش درکمین، به همت یاری آزاده گان شتافته و درهای امید به روی شان گشوده است. زیرا که اوست« زنده زاده، بیدار و آگاه »!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6163">« زنده زاده، بیدار و آگاه »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" alt="میترا یوسفی" hspace="15" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/Yusefi_Mitra.jpg" />خوشا به سعادت آنک</p>
<p>ورقی از برگ های سبز&laquo; پرتوی از قرآن &raquo; که چیده ام، به مسعود خدابنده، همره و همدردم از دیرباز و یارانش، تقدیم دارم.</p>
<p>&laquo; حر &raquo; زمانه که چندی گمراه شد و بدام نفاق و فریب افتاد، چون بخود آمد شجاعانه به رونمایی حقیقت درپیشگاه جهانی برخاسته است! </p>
<p>&laquo; مسعود&raquo; بنده نیک خدا که زمانی به خطا، خدمت برده داران کرد تا به وقت بیداری و آگاهی و هشیاری، در گذر از تاریکی به نور و روشنایی، از بندگی به رهایی، بی واهمه ازهمهمه ی جنگ و ناامنی وخطر، وحیله ی وحوش درکمین، به همت یاری آزاده گان شتافته و درهای امید به روی شان گشوده است. زیرا که اوست&laquo; زنده زاده، بیدار و آگاه &raquo;!</p>
<p>درآن بساط که حُسن تو جلوه آغازد مجال طعنه ی بدبین بدپسند مباد</p>
<p>&laquo; زنده زاده، بیدار و آگاه &raquo;</p>
<p>حی بن یقضان- ابن سینا-، بر طبق مشرب علمی و استدلالی خودش اورا به صورت پیر بُرنا و تجربه اموخته یی تصویر کرده که رمز عقل است. او درمیان رفقای مختلف که اشاره به غرائز و شهوات و تخیلات نفسانی است گرفتار شده، کارش، سیاحت، وضعش قدس و راهش علم الفراست &laquo; منطق &raquo;، او می کوشد تا با استدلال از اقالیم نفس و تخیلات بگذرد.</p>
<p>حی بن یقضان- ابن طفیل-، تصویر طفلی است که با هوش سرشار و فطرت بیدار و ناآلوده و در محیط طبیعی با پدیده های مختلف مواجه می شود. او با تجزیه و تحلیل آن پدیده ها، ترکیب و خواص و امتیازات هریک را می شناسد. او در جزیره یی از طبیعت ماده تکوین شده یا از جزیره دیگر به وسیله امواج دریا آمده، آهویی او را شیرداده تا به سن رشد رسیده و به تقلید از حیوانات و پوست آنها، بدنش را پوشانده و از استخوان و شاخه درخت سلاح شکار و دفاع ساخته و مانند آنها برای اظهار اندیشه و نیازهای خود صدای حیوانات را سرمی دهد، آتش را براثر درگیری برقی کشف کرد. حرکات و اشکال هندسی را شناخت. اعضاء مادرش آهو را پس از آنکه مرد، بررسی کرد تا به قلب او که منبع حیات است، رسید. به آسمان اندیشید، و جهان را مانند یک پیکر زنده شناخت. با بررسی تناهی و حدوث اجسام به نیروی آفریننده و تنزه او از صفات و متعلقات و کثرت و ترکیب پی برد. در سی و پنجسالگی قوای خود را بررسی کرد و دریافت آن قوه یی که بدان مسائل نامتناهی را کشف می کند، همان حقیقت ممتاز او از دیگر جانوران است و چون از سنخ اجسام نیست، جوهری است باقی و کامل که باید به وسیله آن به مبدا کمال رسد و به اوصاف او همانند شود و تسلیم او گردد و به فرمانش رایت دهد و به دیگران رحم آرد و خدمت کند. آب به درختان رساند و آنها را آرایش دهد و حیوانات ناتوان را از چنگال درندگان و بند بوته ها برهاند و به کمترین غذا برای نگهداری بدنش اکتفا کند و برای تشبیه به اجسام سماوی و تقرب به مبدا هستی و کمال، به سرعت به دور خود و مغاره اش و جزیره می چرخید تا از خودبیخود و درجلال وجمال مطلق مستغرق می شد و خود و جهان را شعاعی ازاو، و پیوسته ومعلق ومتعلق به او میدید. او دراین حالات ولذات وکمالات بسر می بُرد تا آنکه مردی (آبسال) را که بدان جزیره رانده شده بود یافت. پس از فرار و و حشت آن مرد، با هم انس گرفتند و (آبسال) کلمات و لغات را به وی آموخت و (حی بن یقظان) مشاهدات وشناخت های خود را، (آبسال) آنچه را از شریعت دریافته بود، از حقایق و معانی و مثل ها و تصویرهای اوصاف خدا و فرشتگان و بهشت و دوزخ، با مشاهدات (حی بن یقظان) مطابق یافت و وضع جزیره خود را پس از گرایش شریعت و تحولی که در مردم پدید امده، برایش بیان کرد و (حی بن یقظان) هم شرعیت را با مشاهدات خود منطبق دید و بدان گرایید، ولی دراین اندیشه ها و تردیدها بود که چرا درشریعت امثال و تمثیل ها آمده و عبادات مختصر گردیده و تنعم به لذات جنسی مباح گشته است؟ مال برای او مفهومی نداشت، چون هرکس به اندازه احتیاج و نگهداری بدنش می تواند از بهره های طبیعی بهره مند گردد. پس چرا باید مال اختصای باشد؟ تا احکام معاملات و زکات و حدود و سرقت درمیان آید، چون او همه مردم را مانند خود، با آن هوش و فطرت روشن می پنداشت و نمی دانست که تا چه حد فطرت و عقل و درک مردم ناقص و تاریک است. </p>
<p>رفیقس کوشید تا او را برای نجات مردم وطنش بدان سوی جزیره برد، با آنکه مردم جزیره گُزیده و فهمیده تر از دیگران بودند، سخنان و اشارات او را نمی فهمیدند و سرگرم همین ظواهر شریعت و جمع اموال و پیروی از شهوات بودند. چون (حی بن یقضان) به غربت خود درمیان آن مردم پی برد، دوستش را گُزارد و به جزیره اولی خود بازگشت.</p>
<p>میترا یوسفی </p>
<p>04.02.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6163">« زنده زاده، بیدار و آگاه »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6163/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>« پیروان شیطان » و دستیاران</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6164</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6164#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Feb 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/02/06/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>هرکس از شرارتی که مرتکب شده است سخن گوید و بدان واکنش نشان دهد، به زشتکاری که از وی سرزده است می اندیشد وبا تمام روح یکسره اسیر هرآنچه بدان می اندیشد، می شود و بدین ترتیب اسیر زشتکاری می ماند و یقینا قادر به بازگشت نخواهد بود، زیرا روح او خشن و دلش تباه و به علاوه چه بسا دچار اندوه می شود،</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6164">« پیروان شیطان » و دستیاران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" alt="میترا یوسفی" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/Yusefi_Mitra.jpg" vspace="15" hspace="15" align="left"></p>
<p>این یاری دادن رفیق تان است. آن گناهان کهنه را بیاورید! بیاورید به جایی تا برابر چشم همه شسته شود. به بحث همگانی گذاشته شود. به خود و دوستانتان کمک کنید. وارسی رازهای نیمه هشیار! نباید هیج نیازی به نگهداری راز در میان دوستان باشد:<br />
من یکبار سعی کردم&#8230;<br />
من وقتی شش ساله بودم، گربه ام را کشتم، اوه&#8230; خدا مرا ببخشاید، سنگسارش کردم و بعد گفتم کار همسایه بود.<br />
من هم همینطور&#8230;&#8230;<br />
من&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.. کردم<br />
من هم همین طور&#8230;&#8230;&#8230;<br />
من&#8212;&#8212;&#8212; مرتکب شدم!<br />
من هم همین طور&#8230;&#8230;&#8230;<br />
من خویشتن را به&#8230;&#8230;&#8230;. آلودم!<br />
&#8211; بهتر از انتظار او ( سرپرستار ) پیش می رفت. آنها مشغول پیش گرفتن از یکدیگر بودند. جلوتر&#8230; و جلوتر.<br />
&#8211; پایانی نداشت. گفتن چیزهایی که که اجازه نخواهد داد دیگربار به روی هم نگاه کنند. و سرپرستار، سرش را در برابر هر اعتراف تکان می داد به گفتن خوب! خوب! خوب!<br />
اعوان جوانی، سالها پیش در ایران دیالوگی چنین را طی تماشای شاهکاربیادماندنی « پرواز بر آشیانه ی فاخته » مشاهده کردم! با همه ی هولناکی و آزاردهندگی کانون سناریو، تشکیلات مسخ انسانیت در پوش بیمارستان روانی! احساس می کردم، باز هم دلم خوش بود که فیلمی بیش نیست.<br />
در دورترین تصورات ذهنی و شکننده ترین نگرانی ها هم دورنمای آن نبود که روزی خودم گرفتار تشکیلات ضد انسانی به سرکردگی « سرپرستار» ی خواهم و یا خواهیم شد! که پای خانواده ی کوچک و جوانم به آن مرداب افتاده بود. خوشبختانه من و فرزندان رستیم، اما گران تر از گوهرمان لغزید و فروافتاد، که همسری وفادار و پدری فداکاربود.<br />
جایی که شبانروز شیطان زیر گوش همه ی گرفتاران زمزمه می کرد که در جمع به گناهان خود اعتراف کنید! و درآن معرکه، عقل و شعور برباد داده، بعضی می کوشیدند حتی گناه و جرم بسازند مگر بواسطه ی اعتراف آن مورد تشویق بیمارگونه قرار بگیرند. حرفهایی می زدند که به راستی پس از خروج از معرکه و رها از فضای شیاطانی نمی توانستند به روی هم نگاه کنند. نحیف و تکیده می شدند، رنگ شان آشکارا می پرید و فرقه داران نظر می دادند و تفسیر می کردند که طرف « نورانی » شده است. از جمله « ن پ » که خدایش ببخشاید. تحت فشارهای آنچنانی، روزی در نشست جمعی، برای اثبات انقلاب درونی به زعم مجاهدین، مفتخرا خود را شایسته ی کنیزی مریم رجوی شمرد. یکی، دو روز بعد وقتی کنار « رودخانه نوژول » او را دیدیم به فرط شرم واضطراب، از نگاه کردن ما طفره می رفت و مدت کوتاهی دیگر، بدنبال تصادفی مشکوک و مبهم به قتل رسید( شاید به شخصیت خویشتن بازگشته وخاطر برده داران را آزرده بود ).<br />
در طول داستان و طی سخنان دست اندرکانی مثل « مسئول روابط عمومی » و حتی خود « بیماران » فراوان از مهربانی های « سرپرستار » می گویند و سر به ادعای ماندن ساکنین « به میل خود! » در قلعه ی رسوایی می زنند. به شعبده ی وقاحت و بی آبرویی، گرفتاران ظاهر می شوند تا رنگ باخته و رنجور بر اسارت به میل خویشتن، اصرار ورزند.<br />
همان طوری که مریم رجوی شماری اعضای زنجیری ومشتی مزدور در چنگال دارد که بعضی به ناشایست عنوان عضویت پارلمانی یدک می کشند. عجبا کدام مدعی پارلمان دموکرات است که اظهار بندگی فرقه یی چنین بی آبرو با سابقه ی رسوای آدم ربایی، می کند وسبب آزارهای جنسی بر کودکان شده است؟ آنان گاه لاف قلعه ی بدنام اشرف، ( بدل بیمارستان روانی – کتاب کن کیسی –) می برند که خودسوزی ها و قتل ها در آنجا اتفاق افتاده؟ و شاهد مثال برده داری عصر نوین است. هیهات به معامله ی مشئومی دست زده اند که جز زیان و ضرر به مرتکبین اش برنمی گرداند.<br />
و همچنین به شعبده ی وقاحت و بی آبرویی، گرفتاران را ظاهر می کند تا رنگ باخته و رنجور بر اسارت به میل خویشتن، اصرار ورزند.<br />
باری، دیالوگ بالا، به طرز حیرت آوری آشنا باما گسسته گان از مجاهدین است که موجد احساسات دوگانه یی می شود. دریغ که جوانی و سرمایه زندگی را برباد دادیم و خوشا که در انتها شرف رهایی یافتیم.<br />
و درجهت عکس، یا به طریقی تایید آنک چنین نقشه یی برای مقصود آنان تا کجا موثر است و کاربرد دارد، می توان نظرات « اریک فروم » را ملهم از کتاب های آسمانی بیاد آورد:<br />
« احساس گناه و متهم ساختن خویشتن، سبب اندوه و بیزاری از خود و بیزاری از حیات می شود. این نکته را ( ایزاک مایر) آلمانی، یکی از مبلغان بزرگ دین یهودی به زبان زیبایی بیان کرده است : هرکس از شرارتی که مرتکب شده است سخن گوید و بدان واکنش نشان دهد، به زشتکاری که از وی سرزده است می اندیشد وبا تمام روح یکسره اسیر هرآنچه بدان می اندیشد، می شود و بدین ترتیب اسیر زشتکاری می ماند و یقینا قادر به بازگشت نخواهد بود، زیرا روح او خشن و دلش تباه و به علاوه چه بسا دچار اندوه می شود، شما چه می کنید؟ پلشتی را بر هم می زنید و پلشتی بر جای می ماند&#8230;»<br />
« سرپرستار» برای خودش دستیارانی داشت و مریم رجوی هم دستیارانی دارد که سبب تاثر است وقتی کسی چون مادر احمد، رضا و مهدی، صدیقه و آذر رضایی، جزء خدم و حشم مریم رجوی در می آید تا اعمال غیرانسانی و گناهان نابخشودنی مریم رجوی را بشوید و خاطره ی فرزندانش را بیالاید. ما گسسته گان البته می دانیم که این بانوی غریب ایرانی، تحت فشارهای رجوی ها و سودجویی پسرش، برادر ناخلف رضایی ها، چاره یی بجز تسلیم ندارد. هرچند پسرش هم نیست مگر مامور رجوی ها! که غریزه ی سرکوفته ی برتری جویی اش را به بازی گرفته اند و اصلح به فرمایش امیر علی باید بر « اساس فتنه » تاخت.<br />
به هرحال، وقتی از فرقه نجات و به سرمایه های معنوی دست یافتم، موفق به مطالعه چند باره و آموزنده « پرواز بر آشیانه فاخته » گشتم که مطابقت داستان باآنچه برمن و دیگران، در رجوی گذشت، تکان دهنده بود و توصیف ناپذیر است. پیش از درگذشت « کن کیسی » درسال 2001 همواره دلم می خواست به نویسنده ی توانا، دسترسی داشتم در حیرت آنک : « مگر تو هم آنجا بوده یی!» یا رجوی ها صرفا در آموختن « مکتب دیکتاتوری»! متدهای تصوری چنین را یافته و بکاربسته اند. از همین طریق شاید حدود چهارهزارنفری چشم و گوش بسته و ناتوان از اندییشیدن و بازمانده از تفکر، بدام گرفتند اما میلیون ها ایرانی را ازدست دادند و در نظر ملت، به هبوط « اجنبی »، سقوط کردند!</p>
<p>میترا یوسفی<br />
04.02.2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6164">« پیروان شیطان » و دستیاران</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6164/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پژواک پهناور عاشورا</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6133</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6133#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 26 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/01/27/%d9%be%da%98%d9%88%d8%a7%da%a9-%d9%be%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>باری، در امتداد کوه هایی که پژواک وحی خداوندی را به دل گرفتند، در سرزمینی که حضرت مریم فرزند پیامبرش را به یاری فرشتگان بدنیا آورد، در بیابان های بی مرز و تشنه که خداوند برای دل سوخته ی هاجر، چشمه ی زمزم گشود. محبوبه و مصطفی محمدی در جستجوی رهایی نازنین دختر خویش اند. دوران معجزه به تکامل انسانیت بپایان آمده و اکنون انسان! مادر سمیه و پدراوست که به نیروی خویشتن و صبر و پایداری انسانی به مصاف رجوی و همه ی مزدورانش شتافته و غالب شده اند، نوش و گواراشان باد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6133">پژواک پهناور عاشورا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>« تا نشیند هرکسی اکنون بجای خویشتن »!<br />
میترا یوسفی<br />
26.01.2008<br />
در رویارویی حیرت انگیِزِ سالگرد عاشورای جاری، فیلم مستندی درباره ی انساندوست و عدالت خواه فراموشی ناپذیر « ارنستو چه گوارا » توسط تلویزیون سراسری سوئد پخش شد. « تا نشیند هرکسی اکنون بجای خویشتن »!<br />
داستان عالمگیر زندگی و مبارزات او برای هرکس با اندک توجهی به اخبار! روشن و مبرهن است و حتی عمل شنیع بریدن دست های پربرکت او، مخفی نماند. ولی بازگشایی این مطلب در ایام عاشورا، به او شرف نزدیکی به « ماه بنی هاشم، خورشید لقا» عباس می دهد. حضرت عباس که در پرتو عبادت و اطاعت فرمان خداوند، فزون برحمایت از عدالت، همرزمی برادر والامقامش « سرور شهیدان حسین»، الهام بخش رحم و مروت لطیف به کودکان است که در جُستن آب، بی پروا ازمحاصره دشمن شریر، برای کودکان تشنه، حتی دمی نبرد تن به تن را فروگذاشت و دراین هنگامه دست های پربرکت ودلاورش در هجوم تیرهای زهرآگین دشمن قطع گشت و به صورت سمبلی بر علم های یادواره ی عاشورا، نشست. ( رجوی های منافق با همه ی لاف و گزاف عاشورایی- به منزله ی مواد ماشین مغزشویی – کودکان اعضای نگون بخت را از والدین ربوده و برای میعاد با سرنوشت های تاثرآور و هولناک تا به تجاوز و خودکشی، نزد بیگانگان به بردگی فرستادند).<br />
( در حاشیه ی این مطالب بیاد می آورم که در آشپزخانه ی قلعه ی بدنام رجوی ها، وقت گرمای جوشان و سوزان ظهر تابستانی عراق، به کارگران سودانی خسته شربت و آب تعارف می کردم که بدین مناسبت به قول خودشان معاون فرمانده لشگر!!!!!!!!!!!!!! و مسئول بالای صنفی!!!!!!!!!!- که دیگر اسمش را اینجا نمی برم زیرا مسئول اصلی همه ی بدی و قساوت ها مسعود و مریم رجوی هستند!- باری به مواخذه ی من پرداخت که وای&#8230; خواهر مجاهد ما به مردهای سودانی آب تعارف می کند؟ متحیر و معترض گفتم که با توجه به همسایگی صحرای کربلا و معصومیت کارگران محروم، برای من تداعی کننده ی آب رسانیدن حضرت عباس است! البته متقاعد نشد و نه من اهمیتی به حرفش دادم و تا توانستم به کارگران سودانی عشق ورزیدم. صورت های سوخته و رنجدیده ی آنها را ازیاد نبرده ام و با اسم در قلب و ذهنم دارم، می دانم آن ها هم مرا از یاد نبرده اند. و در حقیقت همکاری با آنان، تنها خاطره ی خوش من از آن دایره ی منحوس و بسته است.)<br />
دست های « چه گوارا » به وسیله دژخیمان قدرت ها در لباس ارتشی های بولیویایی، همراه و همکار دشمن « عباس »، جانیان شرارت و دوررویی، « یزید» ها و « رجوی» ها، در خیال پنهان داشتن اندام مطهر او از دسترس تاریخ و دنیا و خلقش، قطع کردند تا آن « دست مفرغی» سمبلی از عاشورا، فروغی نیز از تابع « عباس »، قرن ها پس از عاشورا، مسافت ها دور از کربلا، تا شب ها و روزهای پرفاصله، بنمایاند. « پدرطالقانی» به وضوح در« پرتوی از قرآن » می فرماید آنکس که در راه خلق جان می بازد، فرمان خدای را بجای آورده و حتی « شهادتین » ادا نکرده، « شهید » محسوب می شود و « عرش » خدا، پذیرش گاه اوست.<br />
« چه گوارا » به مثابه یک مبارز چریک، هرگز تروریست نبوده و بلاتشبیه همچون علی ( ع )، از فرط بی نیازی افسار شتر حکومت را بزرگوارانه رها کرد و به آموزش و آگاهی و لزوم دفاع از حق و عدالت پرداخت. شجاعانه سر از انتقاد « اتحاد جماهیرشوروی » برنتافت و چون رجوی ها در اجرای یک کمدی تلخ پای بوس دشمن اصلی مورد ادعای خود! نشد.<br />
ایام عاشورای این دوران و قهرمانی های « زینب کبری »، برفراز فریاد های رشادت « مادررضوان » است که نازنین پسرش « داود احمدی » نه چندان دور از صحرای کربلا، بدتر از نبرد کربلا، شکارخانگی رجوی ها شد که گویی دست بسته و ناتوان از کشتار مردم کوچه وبازار ایران، چون گرگ گرسنه به جان افراد خودش افتاده و گوی سبقت از یزیدها ربوده ست.<br />
« بتول احمدی»، « الهام، سوسن ، سیمین و سهیلا نوروزی » ببین چگونه به خونخواهی برادر کمربسته اند و منافق پلید، پیرو یزیدی، وارثین « هند جگرخوار» را رسوا کرده اند. یادباد « معصومه یگانه » که تا آخرین لحظات حیات، دست از مسئولیت خونخواهی برادرش برنداشت.<br />
قهرمانی های این بانوان بزرگوار دریغا همواره با خون دل همراهست و افسوس آنک یار از دست رفته بازنخواهد نخواهد گشت. اما عاشورای این سال قرین قهرمانی بانو « محبوبه محمدی » نیز هست که بیش از سه ماه برای نجات نازنین دخترش هشیارانه و عاقل به قصه گویی عشق « مجنون » راهی بیابان های برهوت شد. و چه قصه یی، فقط ما « گسسته گان » می دانیم که رهایی از چنگال رجوی، نیازمند پروسه یی طولانی سراسر از دلهره و درد و رنج، توهین و زندان و شکنجه و قتل است. چه مشکل است آزادی از آن نهاد هولناک برده داری رسوای رجوی ها!<br />
در دنیای تمثیل و الهام و اشاره ، این بانوی شایسته و همسرش« مصطفی محمدی » سرشار از غیرت ایرانی، یادآور « حر » می شوند. که در فریب خطرناک رجوی از « خودسوزی » نیز دریغ نکرده و بدتر ازآن فرزندان خویش را به دست گرگ سپردند. اما آنجا که گوهر حقیقت رخ نمود، به هیبت کولاک و طوفان بر گمشدگان برهوت خروشیده و چون<br />
خار مغیلان و لاشه ی بی جان مار و مارمولک و عقرب، به این سو و آن سو پرتاب می کند.<br />
آری، یاران همدرد چه خوب سخن از جنگ این زن و مرد آزاده بر علیه برده داری عصرحاضر می برند. تاریخ ایران از یاد نخواهد برد. این زوج قهرمان به راهنمایی فرزند برومند شان « محمد محمدی » که جسور و عاقل، تسلیم دستگاه مغزشویی رجوی ها نگشته و اسرار نکبت بار قلعه ی « خروج ممنوع » &#8211; به تعبیر سازمان دیده بان حقوق بشر- را گشوده است.<br />
محبوبه ی محمدی، مادر مهربان و نگران که عطر مهربانی اش برسکوت و سکون شبها و روزهای تاریک اجنه و آل رجوی ها به اسم اعظم مهر مادری، غالب می شود. « مادر » که به شهادت « محمد مصطفی » بهشت زیر پای مادران است. و پدری که ننگ بی غیرتی رجوی و مردانش را از شخصیت مرد ایرانی می شوید.<br />
باری، در امتداد کوه هایی که پژواک وحی خداوندی را به دل گرفتند، در سرزمینی که حضرت مریم فرزند پیامبرش را به یاری فرشتگان بدنیا آورد، در بیابان های بی مرز و تشنه که خداوند برای دل سوخته ی هاجر، چشمه ی زمزم گشود. محبوبه و مصطفی محمدی در جستجوی رهایی نازنین دختر خویش اند. دوران معجزه به تکامل انسانیت بپایان آمده و اکنون انسان! مادر سمیه و پدراوست که به نیروی خویشتن و صبر و پایداری انسانی به مصاف رجوی و همه ی مزدورانش شتافته و غالب شده اند، نوش و گواراشان باد.<br />
برخلاف نمایشات هولناک در بازار شام رجوی، دل « سمیه » از گرمای این همه محبت، سرمست و شاد و شکرگزار است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6133">پژواک پهناور عاشورا</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6133/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یاد یارمهربان « الهام شواهد »</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6041</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6041#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سعید نوروزی]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های تروریستی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/01/05/%db%8c%d8%a7%d8%af-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>سعید نوروزی به تعبیر نازنین خواهرش سهیلا نوروزی « در آن روز جهنمی وشوم »! همراه 4 تن ناراضی دیگر: محمود رضا کاوندی، جواد طهماسبی، محمد رضا احمدی، علی مصطفوی، به طریقه یی مافیایی درقرارگاه بدنام اشرف، قلعه ی دیو رجوی، درون اتومبیلی به ضرب گلوله های ننگین به شهادت رسیدند، چرا که به گمان رجوی آرزوی فرار و دست شستن از فرقه ی جنایتکار در ذهن پریشان ودل پشیمان ومایوس از وعده های رجوی داشتند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6041">یاد یارمهربان « الهام شواهد »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" alt="میترا یوسفی" align="left" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/Yousefi_Mitra1.jpg">میترا یوسفی، سوم ژانویه 2007</p>
<p>درسالروز تولد سعید نوروزی و به زبان دیگر شکوفایی آن نرگس خمار که قامت بلند و چشمان خواب آلوده اش آدمی را به تشبیهی چنین می برد و دریغا که تند باد حوادث او را به شوره زار رسوایی کشانید و چون به طرز معجزه آسایی خشک وهمرنگ و همجنس خاک وشن نمی شد، به دست ملعون و عفریته یی، پرپر گشت و شگفتا گویی در آن سراب هم از چشمه ی آب حیات نوشیده وهنوز زنده است، در خاطر شیدا و قلب های بسیار، صد حیف به حزن و حیرت و حسرت!<br />
به زبان واقعیت خوبرو، یوسف نیک سیرتی که نابرادران شریر به هزار نیرنگ ربودند تا به چاه ویل شان بیفکنند. ربودند به روز روشن در پناهگاه سعید، کشور هلند! ( وهنوز در همان محدوده ی اروپا، جایی که زنده زنده آدم آتش زده اند، لاف امانت آزادی و دموکراسی می زنند)<br />
سعید آهوی دلربایی که در قصد بیشه های پرطراوت سبز، پایش به مردابی لغزید و چون دریافت، به هزار ظرافت در رهایی کوشید، دریغا به حقد بویناک ولزج مرداب، میسر نشد. اگرچه داغ بردل دام گذاران خبیث گزارد.<br />
می توان به تصویر جذاب و معصوم او نگریست، به سخنان خواهران و یاران گوش فرا داد و سر به سرای محبت و عاشقی زد، آنچنان که خواهران وفادار و عاشقش می نویسند و فریاد زنان به دادخواهی برخاسته اند. عطر قلب آن آهووش در هوای رهایی را به گریه و خاطره ، به افسوس و مویه در زمین و هوا می پراکنند، از چارگوشه ی جهان تا به اوج عرش وکائنات! و در لالایی و پژواک پرشورخاطرات شیرین، تولد دردانه شان جشن می گیرند.<br />
هرچند آن تولد باشکوه، آن طلوع آفتابی، ناگزیر یادآور غروبی زودهنگام و فرجامی تلخ، به مرگی جانگداز و دلسوز است، از طرفی خوشا هیبت و سنگینی تلخی های پیش آمده و جراحت های خونین را یارای زدودن مژده ی نخستین، هرگز نیست. آری، تلخکامی هولناک به عقب بر نمی گردد، به زهرآلودن شهد در آغوش گرفتن او، تجربه ی شیرین و فراموشی ناپذیر آموختن نشستن و برخاستن، پا به پا راه رفتن وحرف به حرف سخن گفتن و رشد پرطراوت آن « نوگل خندان » به عطر نغمه های حافظ شیراز!<br />
دی، هفتمین روز از دی ماه جاری، همزمان با دریافت تصویر عشق آفرین و رافت برانگیز سعید وآهنگ حزین مرثیه ی خواهرانش، کتاب آموزنده « یادداشت های علم » سیاستمدار دوره ی پهلوی و یارغار دومین و آخرین شاه پهلوی را در دست داشتم، جایی می نویسد:<br />
« درکارهای امروز چند گزارش بود که همه را به عرض مبارک رساندم و عرض کردم بی جهت این وجهه عالی در بین مردم و دنیا با ندانم کاری ها لکه دار می شود. فرمودند، چاره نبود، همه خرابکار بودند و فرار می کردند، آن بدتر بود». ودکتر علینقی عالیخانی در زیرنویس اعتراف می کند و توضیح می دهد:<br />
« اشاره ی علم به رویداد به راستی شرم آور کشته شدن 9 تن از مخالفان رژیم به دست ماموران امنیتی در زندان اوین است. هفت تن از این گروه به نام های جلیل افشار، محمد چوپان زاده، بیژن جزنی، عزیز سرمدی، عباس سورکی، حسین ضیا، ظریفی و مشعوف کلانتری از فدائیان خلق و دو تن دیگر، کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل از مجاهدین خلق بودند. بیشتر این جوانان دانشجویان دانشگاه های ایران بودند ».( یادداشت های علم، علینقی عالیخانی). زیرنویس صفحه ی 69<br />
باری، نکته تکان دهنده و تاسف بار، یا یکی از شدید ترین نکات تاسف، سخت ترین لرزش و تکان اینجاست که خیانت و جنایتی چنان، نه چندان دیر، به دست سازمانی که دو تن از قربانیان« کاظم ذوالانوار» و« مصطفی جوان خوشدل» نمایندگی می کردند، تکرار گشت و بسا هولناک تر. شاه به قول خودش در پی شکار دشمنانش بود و گرگ های رجوی در حرص شکارخانگی، دندان در گردن فریب خوردگان خودی فرو کرده اند. « زینت هاشمی » لابد از سهم 7 تن قهرمان قربانی« چپ » است که جهت دستخوش جنایتکاران کف می زند و امضای بی اعتبار و رنگ و رو باخته اش را به میرزا بنویس های رجوی قرض می دهد!<br />
سعید نوروزی به تعبیر نازنین خواهرش سهیلا نوروزی « در آن روز جهنمی وشوم »! همراه 4 تن ناراضی دیگر: محمود رضا کاوندی، جواد طهماسبی، محمد رضا احمدی، علی مصطفوی، به طریقه یی مافیایی درقرارگاه بدنام اشرف، قلعه ی دیو رجوی، درون اتومبیلی به ضرب گلوله های ننگین به شهادت رسیدند، چرا که به گمان رجوی آرزوی فرار و دست شستن از فرقه ی جنایتکار در ذهن پریشان ودل پشیمان ومایوس از وعده های رجوی داشتند. (داستان شهادت او را در مقابله با دادخواهی های خواهرانش به سه سناریوی متفاوت از برنامه ی تلویزیونی سخیف شان پخش کردند)<br />
اتفاقا رجوی ها روزگاری در لباس مدعی، از حادثه ی کشتار 9 زندانی ذکر شده در این صفحه از یادداشت های علم بر تپه های « اوین » فراوان گفته و نوشته اند، غافل که در فکر آلوده و دل هرزه ی خویش به هوش ساواک آفرین ها می گفتند، وقتی از نقشه ی مذکور تبعیت ورزیده و سعید و گرفتاران دیگر را در نهایت سخافت و کوردلی به قتل رسانیدند. هم چنان که همراه وبرادرم بهزاد علیشاهی در شرح گرفتاری به چنگال رجوی ها می گفت: وقتی نادررفیعی نژاد، مجید عالمیان ( پیرانه سر عالمی از قساوت و شرارت ) و همدستانشان دیوصفتانه برای شکستن روحیه ی زندانی، شیوه های شکنجه ی دوران شاه و به قول خودشان رژیم را به آموزشی شیطانی یادآور و برعلیه بهزاد و دیگران اعمال می کردند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6041">یاد یارمهربان « الهام شواهد »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6041/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>این رشته ی لعین، سردراز دارد! و حرام زاده های خودساخته</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5977</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5977#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Dec 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مناسبات حاکم بر اشرف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/12/18/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%db%8c-%d9%84%d8%b9%db%8c%d9%86%d8%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b2%d8%a7%d8%af/</guid>

					<description><![CDATA[<p>دریغااز فرط ضعف، غیرت زندگی آزاد و تنها نداشته و برجاه طلبی توسری خورده اش در بیابان عراقی و یا خانه ی بدنام حوالی پاریس، با لقب « شاعری» در کانادا، مرحم موقتی گذاشته اند تا بر دیگران ایراد آن کند که خود از عهده اش برنیامد. فیاعجبا عجبا، از رجوی ها و حامیان کذایی شان!</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5977">این رشته ی لعین، سردراز دارد! و حرام زاده های خودساخته</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کلمه ی مستهجن &laquo; ج&#8230; &raquo; در ادبیات هولناک رجوی ها را، اخیرا شنیدیم. نه این که طرف براستی شاعریست، ونه این که اراجیف فرقه نشینان جایی خریدار دارد. (شاید هم آگاهانه با هرزه درایی، به جلب توجهی می کوشند). به هرحال اگر علیرغم بی فرهنگی سخیف و خوفناک شان تاکنون، برای کسی اسباب تعجب شود، برای گسسته گان حیرتی نمی آفریند، بلکه مدرکی برصحت روشنگری هاست. </p>
<p>کلمه یی که با حرف &laquo; ج&raquo; شروع می شود را، رجاله های رجوی از اعضا و گرفتاران خودی در خانه های عنکبوتی شان از حوالی پاریس تا بیابان های عراق، شروع کرده اند. وقتی &laquo; ع. ع. ط &raquo; به یک بانوی ناراضی &laquo; ج&#8230; &raquo; خطاب کرد و یا وقتی رجاله ی دیگری بانویی را که به تله ی &laquo; دو ماه &raquo; از آمریکا به عراق کشانیدند و پس از &laquo; دو سال &raquo; می خواست برود، آشکارا و رو در رو &laquo; خ&#8230;&raquo; خطاب کرد. مثل &laquo; ک&#8230; &raquo; که مدام به زن هاشان می گفتند و از قبیل. نویسنده ی خوش دست و بانوی آزاده &laquo; نادره افشاری&raquo;، هنوز پای از بساط شان نکشیده، درستون ارگان رسمی مجاهد، لقب &laquo; پ&#8230; &raquo; گرفت و چنان با قلم بر دشمن زبون تاخت که رجوی مجبور به عذرخواهی گشت. </p>
<p>مثل وقتی که بچه ی چهار- پنج ساله ی بی مادر را به &laquo; مُ&#8230;. &raquo; دستگاه شان (ساختمان مثلا مدرسه شان موسوم به &laquo; زائریان&raquo; در حوالی پاریس) کشاندند تا طفل معصوم &laquo; گُ.. &raquo; بخورد. زیرا که جهت گریز از تنبیه، برای پوشانیدن اشتباهی گفته بود &laquo; گُ.. &raquo; خوردم. </p>
<p>مثل وقتی که بدنبال طلاق اجباری، هرزنی باید شوهرش را &laquo; ملعون &raquo; خطاب می کرد و در عوض زن ها &laquo; عفریته &raquo; شدند و معترض به طعنه زدم: &laquo;&#8230; با این همه ملعون و عفریته می خواستید به ایران بروید؟!&raquo; و آری، یکی از همان عفریته هاشان، مهناز شهنازی هم از دهان آلوده اش کلام &laquo; قرشمال&raquo; برآمد که شایسته ی بی فرهنگی رهبرش بود و تا آن زمان، مگر در داستان های مخصوص &laquo; صادق هدایت &raquo; جایی نشنیده و نخوانده بودم. </p>
<p>آری، پس هرزه درایی ها فقط آن نبود که به قول خودشان نثار رژیم و دیگر مخالف شان می کردند. جهت ایجاد رعب و خفقان، ابایی از تقدیم آن به خودی هم نداشتند. </p>
<p>تا آنجا که از فحاشی آشکاررژیم و برای خودشیرینی نزد قدرت ها، و از فحاشی های مخفیانه ی درونی، زبان افعی تا بدامان خبرنگار بی تعارف سوئدی هم رسید که حمیت و غیرت انسانی اش ازگزارش دیپلمات آمریکایی در مورد زنان گرفتار در چنگال رجوی، بجوش آمد و ناگهان وحوش!(در ترس از جوابگویی به گوینده) زنجیر اروپایی! پاره کرده و از هر طرف بجانب خبرنگار شرافتمند و دلسوز پارس کردند. حتی آن ضعیفه یی که هرطور بود جان نحیف خویشتن، به شانس و به اقبال از عقرب های بیابانی به غنیمت آسایش و آرامش کانادایی برده است. </p>
<p>دریغااز فرط ضعف، غیرت زندگی آزاد و تنها نداشته و برجاه طلبی توسری خورده اش در بیابان عراقی و یا خانه ی بدنام حوالی پاریس، با لقب &laquo; شاعری&raquo; در کانادا، مرحم موقتی گذاشته اند تا بر دیگران ایراد آن کند که خود از عهده اش برنیامد. فیاعجبا عجبا، از رجوی ها و حامیان کذایی شان! </p>
<p>به هرحال هشدار! هیچ دوست و موافق و همرهی، گمان نکند که از رشته های موهن عنکبوت به پاس نیکی ها و گذشت هایی که نثار کرده، درامان خواهد ماند..به اندک چرخشی، &laquo; ج &raquo;، &laquo; ک &raquo; و &laquo; گ &raquo; نصیبش خواهد شد. مثل &laquo; مرجان &raquo; بازگشته به خویشتن، عاقل و قهرمان که به تصور قتل رسیدن! او را بینه ی مریم شان خواندند، فرشته کردند و به آسمان بردند و از حقد خبر حیات و درآغوش کشیدن دیگربار فرزندانش، به فغان آمده و شریرانه واژه های خیانت و جنایت بر او چسباندند. </p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;- </p>
<p>حرام زاده های خودساخته </p>
<p>میترا یوسفی، هفدهم دسامبر 2007 </p>
<p>طی آخرین محاوره ی فیلم عمیق وبیادماندنی &laquo; حرفه ای ها &raquo;، شخصیت کاذب فیلم، جهت فحاشی قهرمان داستان را &laquo; حرامزاده &raquo; می خواند. قهرمان با تواضعی کوبنده و عمیق می گوید: بله، من از مادر چنین زاده شدم! اما تو، &laquo; حرامزاده &raquo; ی خودساخته هستی! </p>
<p>بدون تردید &laquo; حرامزاده &raquo;، حتی در افراطی ترین توصیف و معنی آن، گناهکار نیست! اما آن کسی که خود، از خویشتن &laquo; حرامزاده &raquo; می سازد، بار گناهان بسیاری را برگردن و گرده می گیرد. </p>
<p>از این دست به اشکال و نام های متفاوت، فرقه ی رجوی را نمایندگی می کنند، اگرچه از رهبری شان تا کمترین مزدور، همه ازیک مرداب تغذیه می شوند. تروریسم، خشونت، اتهام زدن و آزار هرآنکه از بندگی و باج گیری رجوی ها سرپیچی کند. </p>
<p>جیغ و داد وحوش رجوی، بخصوص برعلیه رهایی یافتگان و گسسته گان از فرقه ی جهنمی، بالا می گیرد که اخیرا شاهد حملات ناجوانمردانه شان برعلیه شاعرشیرین سخن &laquo; محمدعلی اصفهانی &raquo; هستیم که قلبی رحیم و احساساتی در سینه ی پاکش می طپد. حقیقت این که آقای اصفهانی کمترین سنخیتی با افکار و اعمال و کردار رجوی ندارد و تنها دست تصادف و یا دقیق تر حوادث پیش بینی نشدنی انقلاب او را نیز چون ما به پرتگاه تاریک این فرقه خبیث کشانید. و حقیقت هم چنین که، ایشان به علت سرباززدن از بردگی چشم و گوش بسته ی رهبری به سوی ضلالت!هرگز محبوب و مورد تایید رجوی ها نبوده و تحت بهانه جویی و آزارها قرارداشت. خصوصی ترین حرکات و رفتار ایشان به ازمابهتران! گزارش داده می شد تا پاپوشی برایش بسازند، اگرچه به جهت قحط الرجالی، در نمایشات روحوضی شان، دست بدامان ایشان هم بودند. باری آن بهانه جویی های نفرت آور را این روزها به صورت مشتی ازخروار در سلسله ی فحاشی برعلیه آقای اصفهانی، بیرون می زند. توحیدی ودیگرهجو نویسان و کعب الاحبارهای مجاهد یا بقول ظریفی &laquo; جاعلین اخبار&raquo; تحت نام مزدوران رسوای رجوی، فلان موسیقی دان و فلان چپ نما!یی که در کنیزکی دایره ی بسته ی رجوی، از فرط تملق گویی و تایید جنون آمیز ارتجاع رجوی ها برعلیه زنان از موضع یک زن، آبروی هرچه زن را خورده و حجب وحیای انسانی و ادعای انقلابی را قورت داده،! سر به دیوانگی زده است، عنتری در دست عنترباز شده است. </p>
<p>اواخر سالهای 1980 درپاریس، مقارن تهیه و پخش ترانه یی به عنوان &laquo; پرواز &raquo; و از این قبیل که مضمون کودکانه یی بدست می داد و سراینده ی شعر آقای اصفهانی بودند، ایشان درمورد دست بردن به شعر ازجانب قلم بدستان رجوی شاکی و مایوس و نومید بودند که این دست بردن ها، به جهت تکرار و خصلت رجوی گونه، اسباب حیرتی و تعجبی در بساط فرقه ی مزبور نبوده است، مگرگلایه ی مذبوحانه یی از جانب قربانیان! بانوی مظلوم، زنده یاد مهنازجهانبانی(که رنج ها به جهنم رجوی ها دیده و درنهایت و واپسین دم، شیاطین فرصت طلب جهت مرثیه خوانی های مریم و مسعود آلوده بر پایان زندگی دردآلودش، نیم نگاهی بر او افکندند) نیز در مکالمه ی تلفنی به شکایت می گفت که دروغ ها در نوشته یی منتسب به او، چاپ زده اند! دکترمسعود بنی صدر طی خاطرات خواندنی و آموزنده اش به عذرخواهی عموزاده اش دکترابوالحسن بنی صدر می رود که درحملات رهبرفرموده، عبارات وجملاتی افزوده گشت که در بالاترین مرحله ی مغزشویی هم ازشخص ایشان برنمی آمده است. </p>
<p>باری، صحبت از &laquo; حرامزده &raquo; های خود ساخته بود که خارج از ایران، این سو و آن سو مثل ریگ ریخته اند. همان ها که سینه ی ُپری تا گلو از رجوی ها داشتند، همان ها که می گفتند &laquo; ببین رجوی ها ازکجا به کجا رسیده اند!&raquo; ویا ناله ها از&laquo; اخاذی مالی&raquo; که به بهانه ی قرض، در موردشان اعمال شده بود. تا رسید وقتی که منافقین ژست شورایی بگیرند. جهت گریزازنتایج حرفه ی تروریستی، علاقه منافقانه و توخالی به هنریا ورزش نشان داده، &laquo; ریگ &raquo; ها را &laquo; رنگ &raquo; بزنند و درتبلیغات منافقانه ی بازار کسادشان&laquo;هنرمندان بی سابقه &raquo;، و&laquo; ورزشکاران بی نام ونشان! &raquo; تراشیده! و روانه ی عربده کشی تورهای تظاهراتی رسوای شان سازند. تا &laquo; ریگ&raquo; ها با انگشتان گناهکارشان به شوق تازه بدوران رسیدگی، کشورهای رفته وتماشا کرده را بشمارند. به بهای آن بر&laquo; ندا&raquo; ی سوزاندن غم انگیزدوشیزگان باکره بیعت کنند وبرسوختن جگرسوز مادرانی چون &laquo; صدیقه &raquo; ولاجرم بی مادری فرزند نگون بخت او، پایکوبی و در ازای آن خرج سور و سات عروسی فرزندان خویش را تامین کنند و یا اسباب تحصیل فرزندان شان!هم آنان که وقت کاروسختی از پذیرفتن هرگونه همکاری و وابستگی رجوی ها سرباز زدند و اما هنگامه ی سورچرانی، در گذر از میانسالی، جارچی خانه ی بدنامی در حوالی پاریس می شوند. فیا عجبا عجبا که آدمی گرفتار چه امتحانات و ابتلائاتی باید سرافکنده و شکست خورده فروافتد و شخصیت خویشتن بیالاید و بنمایاند حرام زادگی خودساخته را. </p>
<p>این بندگان شیطان، آدمی را دربحرتفکری تاثرآورفرو می برند، دیده ی ناظرین متاثر برشاهین ترازوی قضاوت می کشانند: گناه اینان بیشتر است یا دست اندرکاران حرفه یی وتروریست های خوفناک رجوی؟ </p>
<p>هرچندهنوز باید این خرده ریزهای گناهکارازهردوطرف را به کناری زد و یقه ی گناهکار اصلی را گرفت. ارکان واساس فتنه را یافت. </p>
<p>مثلا هرزه درایی و یاوه گویی های لات معلوم الحالی را که هرازچندگاهی به حریم انسانی اینجانب و همچنین مادر رضوان قهرمان توهین می کند، به هیچ گرفت. حتی به حساب بی ناموسی همسرفلک زده و گرفتارم نیز نگذاشت، که به تعبیرسازمانی خودشان، همه ی رذایل از سوی رهبری فواره و شامل اعضاء و افراد می شود. آری این آتش ها از گور خشونت رجوی وزن رسوایش، هیزم کش آتش جهنم رجوی، بر می خیزد. </p>
<p>یا آن دو جانی و قاتل که با کلک هایی و به بهانه ی آنک شاهدی تحویل بنزین را مستقیما از جانب آنها به قربانی تیره بخت صدیقه مجاوری (که عمل خودسوزی را نمایشی اعتراضی حداکثر با زخم هایی گمان می برد و قربانی اغفالی شیطانی گشت) ندیده است، از مجازات آتش زدن های پاریسی به خیال رهبرشان گریختند. زهی که مهلت کوتاهی بیش نیست. حال اگر از ندای وجدان به بازی گرفته ی خویش هم بگریزند، دیر یا زود به عقوبت و مجازات آتش بیاری از جانب &laquo; زن ابی لهب &raquo; که دست بسته و زندانی بود، به گناه آتش زدن اندام یک مادر ویتیم گذاردن یک نوجوان تبعیدی، دراین دنیا و آن دنیا، خواهند رسید.</p>
<p><span >&nbsp;</font></p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5977">این رشته ی لعین، سردراز دارد! و حرام زاده های خودساخته</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5977/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>الهه » و « بهار »</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5444</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5444#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Aug 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/08/22/%d8%a7%d9%84%d9%87%d9%87-%d9%88-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>تا همیشه بهار باشی و چشمه ی آب حیات شکافته دل خزان و مرگ و سراب « الهه» ی آواز به حنجره ی داودی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5444">الهه » و « بهار »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span><strong><font color="#0000ff"><img decoding="async" height="83" alt="میترا یوسفی" hspace="15" width="150" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Yousefi/Yousefi_Mitra_L.jpg" />&laquo; الهه &raquo; و &laquo; بهار &raquo;</font></strong></p>
<p>&laquo; که رحمت برآن تربت پاک باد &raquo;</p>
<p>&laquo; ثبت است برجریده ی عالم دوام او &raquo;</p>
<p><strong>میترا یوسفی </strong></p>
<p><strong>21.08.2007</strong></p>
<p>&laquo; بهار &raquo; زاده شدی</p>
<p>تا همیشه بهار باشی و چشمه ی آب حیات</p>
<p>شکافته دل خزان و مرگ و سراب</p>
<p><img decoding="async" height="92" alt="الهه" hspace="15" width="135" align="right" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Elaheh/Elahe_Parandoush1.jpg" /><strong><font color="#0000ff">&laquo; الهه&raquo; ی آواز</font></strong></p>
<p>به حنجره ی داودی</p>
<p>مگر اسرار دل &laquo; داود &raquo; و &laquo; سعید &raquo; بگشایی</p>
<p>از بهر مادران مظلوم و خواهران مغروق در بحر سوگ، </p>
<p>کودکان دلتنگ، والدین درمانده</p>
<p>پدران، تازیانه بسر برعلیه پسران!</p>
<p>ومادران، مجنونِ اوراد هولناک، در تایید حریق دختران!</p>
<p>&laquo; الهه &raquo; ی آواز و آزاده گی و آگهی، آری</p>
<p>رایت خویشتن براهتزاز ُبردی </p>
<p>آسوده بر دامانی که مهربانه تو را پرورد و نشانید</p>
<p>چون نگینی، بر حلقه ی انگشتری شیفتگان ات</p>
<p>هیمه ی تهدید و تمهید شیطان پرستان</p>
<p>در پیشگاهت،</p>
<p>به همت بلند</p>
<p>گلستان عطری ابراهیم شد</p>
<p>یاد باد،</p>
<p>روزهای از دست رفتنی را</p>
<p>وه، که به اعجاب آوازت</p>
<p>&laquo; ماندگار &raquo; و پایداری</p>
<p>همراهم تویی</p>
<p>به عهد نوجوانی</p>
<p>در گلشن تابستانی</p>
<p>گردش مستانه</p>
<p>بردامنه ی کوهسار چون پروانه یی</p>
<p>شاهد بازگشت شاعرانه ی شبان، تنگ غروب، نغمه ی نی لبک اش پرسوز</p>
<p>شگفتا ازآهنگی چنان حزین و غمین، سرود زندگی برمی خیزد</p>
<p>رقص نقره فام پولک های اقاقی بر ترکه های لطیف</p>
<p>نوازش پنجه ی مطربی اسرارآمیز بر شاخسار استوار تبریزی</p>
<p>در آستانه ی دره خرمی</p>
<p>که رود ساده و بی پیرایه اش به سنگ های صاف و آب پرداخته</p>
<p>در آغوش می فشرد</p>
<p>پهلوش به هرطرف روییده، گل های خودروی صحرایی</p>
<p>می ننوشیده مست،</p>
<p>گویی چون ماه در انعکاس درون زلال خویشتن به برکه های اسرارآمیز شب بود که می خواندی و می خوانی:</p>
<p>&laquo; باز مه من این منم که سویت دوانم</p>
<p>در پی جادوی تو، چه آسان روانم&#8230;&raquo;</p>
<p>زانرو کسی بیش ز خویشتن، خود! نمی شناسد</p>
<p>آگه به قدروقیمت گوهر خویشتن!</p>
<p>ترانه های تو، خاطرات مرا بربرگ و خاک و سنگ، بر طراوت توت های سپید، </p>
<p>بر آسمان ستاره باران شب های نیلگون،</p>
<p>بر روزهای آفتابی،</p>
<p>برگردش پیاپی فصول و گذر سالها، نوشت</p>
<p>مجموعه یی رها از هراس فراموشی</p>
<p>در فاجعه ی هبوط شب های فریب و وحشت!</p>
<p>ماه رخسارت در سایه ی خوفناک ابرهای ضخیم، </p>
<p>و صدایت در نعره ی گرگ های درنده، </p>
<p>دمی هیبت مهیب بخود گرفت،</p>
<p>رنجیده خاطر، ناگزیر به صد حیف بر سابقه، نوبت دل بریدن روی می نمود،</p>
<p>هنگام که اجنه وآل، شبانه شاید به سنگینی نفس درخت های تنومند گردو، </p>
<p>بر مسخ تو راه می جُستند</p>
<p>اگرچه هنوز بلبل غزلخوان نوجوانی، جوانی و روزهای بهترم، نغمه های تو می سرود</p>
<p>باری، بخود نیامده هنوز دیری چند از چنگال و ناخن های دراز،</p>
<p>موهای تیغ دار پدیده یی غریب</p>
<p>قصه ی گرگ در مشاطه ی رنگین،</p>
<p>به کابوس کودکی و حقایق خوفناک زندگی!</p>
<p>دردی دیگربود دریافت آنک</p>
<p>&laquo; طوطی &raquo; شکرخا نیز بدام افتاد</p>
<p>قفس طلایی که برنتافته، برون آمدی به &laquo; صد هزار &raquo; جلوه ی نوین</p>
<p>مگر نه مدعی خبر از واحه ی رهایی می داد و اخگر راهنما!</p>
<p>شکافتن دریا و آتش طور!</p>
<p>سخاوتمند کاویدیم</p>
<p>جُستیم! به قلب شیدا و اندیشه ی مواج، </p>
<p>از کنار لبه ی تیغ پرتگاه و مجاورت لزج مرداب گذشتیم سوداگر &laquo; آن &raquo;!</p>
<p>وه&#8230; جگرسوز بود چشیدن سراب و حرارت زبانه های آدمخوار</p>
<p>شُکر که هردو گُسسته ایم شاهوار </p>
<p>تا تکرار ترانه های جاودان طرب زا</p>
<p>تو الهه ی پایدار آواز و آزاده گی</p>
<p>ومن شنوای هشیار و بی قرار</p>
<p>&laquo; باز مه من این منم که سویت دوانم</p>
<p>در پی جادوی تو چه آسان روانم&#8230;&raquo;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5444">الهه » و « بهار »</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5444/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اندیشه های بهروزی &#8211; قسمت ۱</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5411</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5411#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 14 Aug 2007 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[کلاهبرداری]]></category>
		<category><![CDATA[خبرها]]></category>
		<category><![CDATA[سوء استفاده]]></category>
		<category><![CDATA[محکومیت جنگ افروزی و تروریسم مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2007/08/15/%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>خوشبختانه به کتاب « بهروز وثوقی – زندگی نامه »، همکاری هنرمند و ناصرزراعتی، دسترسی یافتم. کتابی حاوی خاطرات تکان دهنده بازیگری با هنر اعجاب آور و فراز ونشیب های غریب زندگی او، گذر از اشتباهات خوشبختانه جبران پذیر، از تشویش و اضظراب و ناکامی، تا به یقین! به رحمت خداوندی، آگاهی و اختیار آدمی و همرهی دوست و دلگرمی معشوق! پدیده هایی که در بساط مجاهدین لرزه براندام برده داران می اندازند.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5411">اندیشه های بهروزی &#8211; قسمت ۱</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span><strong><font color="#000080"><img loading="lazy" decoding="async" height="97" alt="میترا یوسفی" hspace="15" width="68" align="left" vspace="15" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Yousefi/Yousefi_Mitra_2.jpg" />&laquo; تلاش مذبوحانه ی شیاطین!&raquo;</font></strong></p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span><strong><font color="#000080">(برگی گویاتر از مثنوی به صد من کاغذ!)</font> </strong></p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span><strong>میترا یوسفی </strong></p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span><strong>13.08.2007</strong></p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>&laquo; از بهروز پرسیدم: تو می توانی گذشت کنی؟</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>گفت: من کینه ای در دل ندارم.</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>پرسیدم: درویش شده یی؟</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>گفت: به آرامش رسیده ام &raquo;</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>(صفحه 497، شرحی از اسفندیار منفرد زاده)</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>خوشبختانه به کتاب &laquo; بهروز وثوقی &ndash; زندگی نامه &raquo;، همکاری هنرمند و ناصرزراعتی، دسترسی یافتم. کتابی حاوی خاطرات تکان دهنده بازیگری با هنر اعجاب آور و فراز ونشیب های غریب زندگی او، گذر از اشتباهات خوشبختانه جبران پذیر، از تشویش و اضظراب و ناکامی، تا به یقین! به رحمت خداوندی، آگاهی و اختیار آدمی و همرهی دوست و دلگرمی معشوق! پدیده هایی که در بساط مجاهدین لرزه براندام برده داران می اندازند. </p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>باری، برای قلب شکسته ی من و ما، همدردی های خاص خودش را داشت. شرح وقایعی که می دانم و می دانیم، اما از زبان شاهد بی پروا، عالمی دیگر دارد. آرزومندم دراین خوشی، با همه ی ملت ایران سهیم باشم!</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>صفحه ی 388 کتاب:</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>&#8230; یادم است در جریان نمایش چند تا از فیلم هایم در شهرهای اروپا که برای کامل کردن سرمایه ی فیلمی برپا می شد، دریکی از شهرهای اسکاندیناوی پس از جلسه ی پرسش و پاسخ، آقایی آمد جلو که:&laquo; می خواهم چنددقیقه با شما خصوصی صحبت کنم، آقای وثوقی!&raquo; گفتم: اشکالی ندارد. بفرمایید. وقتی رفتیم در خلوت نشستیم، گفت: &laquo; من از طرف مجاهدین امده ام. ما حاضریم این فیلم را خودمان تهیه کنیم. احتیاجی هم به آن070/ 0</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>تلویزیون آلمان نیست. تمامش را خودمان می پردازیم. گفتم متاسفم&#8230; پیشنهاد شما عالی ست، اما من می خواهم این فیلم به هیچ گروهی وابسته نباشد. چون معتقدم که هنرمند به تمام مردم مملکتش تعلق دارد و نباید خود را به یک گروه یا حزب یا سازمان مشخص وابسته کند. چون در آن صورت، کارش صرفا محدود می شود به اعضای همان گروه و حزب وسارمان و دیگر همه ی مردم مملکت اورا چنان که باید و شاید تحویل نمی گیرند، زیرا ممکن است جماعتی ازآن گروه و حزب و سازمان خوش شان نیاید و اعتقادی به انان و کارشان نداشته باشند. </p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>چندسال پیش هم خاطرم هست که دوست عزیزم منفردزاده تلفن کرد و گفت که: چند نفر می خواهند ببینندت. قراردیداری گذاشتیم و رفتیم. آقایی به اسم گمانم ابریشمی یا ابریشمچی&#8230; آقای دیگری هم بود، فکر می کنم پسرعموی آقای بنی صدر بود&#8230; و یکی دو نفر دیگر&#8230; با چهار پنج نفر محافظ&#8230; آمدند در رستورانی نشستیم و صحبت کردیم. این آقا مرتب به من می گفت: &laquo; آقای وثوقی! دستت را بگذار رو دست من&#8230; به من قول بده همراه ما باشی&#8230; الآن همه ی هنرمندان به ما پیوسته اند و ازما حمایت می کنند. ما می خواهیم شما یک فیلم برایمان بسازید. هرچقدر هم پول لازم باشد، از یک دلار تا ده میلیون دلار، شما نگران نباشید، پول هست&#8230;&raquo;.</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>گفتم: &laquo; لطفا در مورد پول با من صحبت نکنید، چون ممکن است من الآن در شرایط مالی خوبی نباشم و این پیشنهاد مادی وسوسه ام کند و خدای نکرده تحریک بشوم&#8230; مسئله من پول نیست، شما بفرمایید چطور شده پس از این همه سال یاد من افتاده اید و حالا آمده اید سراغم؟ این کار شما کمی آدم را مشکوک می کند. برای این که گمان می کنم شما آمده اید سراغ یک اسم معروف و محبوب، نیامده اید سراغ من به عنوان هنرمندی که می تواند کاری انجام بدهد و هنری دارد. اگر قرار من من کاری انجام بدهم، خب همان اوایل چرا نیامدید سراغم؟&raquo;</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>آقایان گفتند:&laquo; آن اوایل ما داشتیم لشگر و سپاه و ارتش مهیا می کریدم. حالا که آماده شده، می خواهیم شما هنرمندان از این لشگر حمایت کنید&raquo;.</p>
<p  style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><span>گفتم: &laquo; واقعا متاسفم&#8230; آن دوستان هنرمندی هم که آمدند زیر پَروبال شما، همه شان مورد اعتراض مردم قرارگرفتند و بیشترشان ناچار شدند، از طریق رسانه های گروهی از مردم معذرت خواهی کنند&#8230; متاسفانه من نمی توام پیشنهاد شما را بپذیرم&#8230;&raquo;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/5411">اندیشه های بهروزی &#8211; قسمت ۱</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/5411/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
