دیدار با خانواده رضا میرزایی از اسیران اشرف

هفته اول ماه آذر در همایش دانشگاه بغداد بمناسبت مخالفت با تمدید حضور سازمان تروریستی مجاهدین با دختر بزرگ رضا میرزایی از اسرای اردوگاه اشرف و اهل استان گلستان بطور تصادفی ملاقات نمودم. پدرش رضا در قرارگاه ما راننده اتوبوس اسکانیا بود. مردی متواضع و خوش اخلاق، همه اینها را برای دختر 18 ساله اش گفتم و اینکه چگونه باباش در سال 1382 سرسازمان کلاه بزرگی گذاشت و همسر خودش را به سازمان خواهر خود معرفی نموده و با وی احوالپرسی کرد. این کار توهین بزرگی به سازمان و ارزش های فرقه ای اش بود. چرا که از دیدگاه فکری مجاهدین رضا در سال 1368 همسرش را طلاق داده و هرگونه اندیشه در قبال او گناه محسوب میشد!!!. زمانیکه این مطالب را برایش توضیح می دادم خواهران رضا در حالیکه اشک شوق و شادی را می ریختند از من فیلم می گرفتند تا عینا این مطالب را در استان گلستان به مادر پیر رضا که به جهت کهولت سن توانایی آمدن به کشور عراق و جلوی درب اصلی اشرف را نداشت، برسانند. ایکاش رهبری مجاهدین در جمع حاضر بود و ضجه و ناله های مادران و پدران پیر را می دید که چگونه برای شنیدن خاطره ای از فرزندانشان توسط دوستان جدا شده تلاش می کنند وحتی اشک شوق می ریزند، می دید و آنگاه به درک واصل میشد. من اطمینان دارم فقط بخاطر این ارزش های حداقل که سازمان جنایتکار مجاهدین آنها را نادیده گرفته، توسط همین خانواده ها براحتی یقه اش ول نخواهد شد و دهها سال بعد از اضمحلال اش طول خواهد کشید تا این خاطره ها و گریه ها و سکته کردن مادران و پدران از یادها برود. ولی خدا بزرگ است و لطفش نیز بیکران، بحمدالله دعای همانها مستجاب شده و بزودی زود وشاید یک مرحله جلوتر از اتمام مهلت دولت عراق هم درب سازمان باز شود و خانواده ها به سر منزل دیدار عزیزان شان برسند.
فرید

خروج از نسخه موبایل