خاطرات دوازده سال اسارت در فرقه رجوی از زبان علیرضا رحمانی مقیم درآلمان – قسمت دوم

در شرایطی قسمت دوم خاطرات تلخ اسارت را می نویسم که تمایلی به نبش قبر خاطرات ندارم. بازگشت به گذشتۀ سیاه در دام اسارت چقدر برایم چندش آور و تلخ است. از آنجایی که در مطالب قبل ذکر کرده بودم برای آنهایی که نوشته های مرا تحمل می کنند و می خوانند می نویسم دامنه سیاه اسارت فراتر از این است که بتوان در رابطه با انتخاب موضوع تردید نداشت هنوز زجه های حزن آلود پدرم در پشت سیاج اشرف در گوشم طنین اندازه دقیقا ً آن دوران را به یاد دارم دلم برای دیدارشان پر می زند می خواستم به هرشکلی شده حتی از دور پدر و مادرم را ببینم از ته دل برایشان دعا می کردم وطلب بخشش داشتم از طرفی در حسرت دیدار می سوختم از طرف دیگر زیر شدیدترین فشار روحی سازمان قرار گرفته بودم جلسات متعدد برای تفتیش افکار حتی از زمان یک ساعت استراحت ظهر هم نمیگذشتند بارها وبارها ازمن خواسته بودند که برعلیه پدرومادرم مصاحبه تلویزیونی کنم البته جای شکرش باقی بود که فریب نخوردم که مثل بعضی از نفرات خانواده ام را دشمن نپنداشتم. می گفتند جنگ سیاسیه باید مصاحبه کنی باید بگویی پدرت دشمنه یکبار با عصبانیت فریاد زدم که من پدرم را دوست دارم چگونه بگویم دشمن منه.
نفرات را برای شعار دادن علیه خانواده ها به زور بسیج می کردند یادمه یکبار فرمانده قسمت ازمن خواست که درشعار دادن برعلیه خانواده ام شرکت کنم من قبول نکردم سراین موضوع تحت فشار روحی زیادی قرار گرفتم حرفهای تکراری وخسته کننده پوچ وبی محتوا جلسات همه ساختگی برپایه توهمات همه چی جبر؛ نه من بلکه خیلی از نفرات به سیم آخر زده بودیم یادمه موقع حمله پلیس عراق خودم را چند بار جلوی گلوله قرار دادم که شاید گلوله به من بخورد واز این مرگ تدریجی رها شوم ولی گویا سرنوشت بازی دیگری داشت، نوشتن این حقایق تلخ اینقدر برایم مهم است که درد ورنج وشکنجه روحی روزانه ومصائب آنرا بگویم وهمان اندازه برایم بی اهمیت است برام فرقی نداره که برداشتها چه باشد آن چیزی که جایگزین نداره عمر رفته برباد وعقب افتادگی اجتماعی وفرهنگی حالا یاد این شعار مسخره می افتم که مجاهدین نوک پیکان تکامل هستند؛ ولی ازترس طبعات بعدی تن به دوگانگی داده وتظاهربه یگانگی  می کردند دراشرف آن چیزی که برای ما بسیار آزار دهنده بود این است که هیچ گاه نتوانستم خودم باشم چرا که اجبار و تظاهربه همرنگ بودن مستلزم بقا بود احساس کشنده به شیوۀ نازیستی به باور رساندن افراد وترساندن آنها برای خروج از اشرف وجدا شدن از سازمان بود همیشه فکر می کردم به آخرین نقطه زندگی رسیدم، روزانه آرزوی مرگ داشتن ورد زبان من وخیلی از افراد بود فکر می کردم اگر از اشرف خارج شوم کشته خواهم شد مرگ تدریجی هم تحمل ناپذیر بود حرف از دموکراسی وآزادی جرم بود آزادانه  صحبت کردن سزاوار تنبیه.« بی دلیل نبود که عده ای ازافراد اقدام به خود سوزی وانداختن خود جلوی گلوله می کردند». حالا فرسنگ ها عقب افتادگی از تکامل اجتماعی را با تمام وجود حس می کنم.                
 ادامه دارد….
تهیه وتنظیم: اکبرزاده
 

خروج از نسخه موبایل