اعترافات «مرتضی ناصح پور» فرمانده یکی از واحدهای تروریستی مجاهدین

برداشت اول
تروریست ها را بی رحم بار می آوردند
یک مسأله ای که مربوط به پرورش تروریست می شود، مسأله بی رحمی و شقاوت افراد است که این هم در جریان رشد افراد در سازمان در اثر خطوط و انگیزه هایی که می دادند نقطه شروعش در رابطه با دل کندن افراد از خانواده خود و بی تفاوتی نسبت به آن ها بوده است.


قبل از 30 خرداد و در جریان کار تبلیغاتی همیشه در سازمان روی مسأله خانواده انرژی جهت حل آن می گذاشته و همیشه مسأله خانواده را فرع و کار تشکیلاتی را اصل می کردند؛ مثلاً می گفتند که قدم اول در جریان مبارزه ضد امپریالیستی گذشتن از خانواده و فامیل است و آن هم به خاطر خلق (انگار خانواده جدا از خلق هستند) و یک سری شعر و شعار در این رابطه به کار می بردند. بعد هم با کارهایی که به فرد می دادند، خود به خود رابطه معنوی با خانواده قطع می شد.
چرا که فرد تمام وقت در کار تشکیلاتی غوطه ور بود و فقط شب ها که به خانه می رفت آن هم از خستگی باید می خوابید و در عمل هیچ گونه رابطه ای نبوده است، به خصوص اگر خانواده مخالفت هایی هم با او در انجام فعالیت می کرده است که دیگر بدتر.
فرد برای بالا بردن خود هم که شده بود (همان عقده غرور) بیشتر به دنبال فعالیت می رفت، برنامه بسیج در ستادها و حفاظت ها و کارهای شبانه (شعار نویسی و پخش اعلامیه)، خوابیدن در خانه هایی به طور دسته جمعی و… همه و همه باعث دور شدن فرد از خانواده می شده که نمونه هایش بسیار بوده است؛ مثلاً فردی که تنها پسر خانواده بوده بر اثر همین رفت و آمدهای بی موقع با پدرش دعوا می کند و از خانه بیرون می آید که به پدرش بفهماند که بله من تنها هم می توانم زندگی کنم، یا فرد دیگری که کلاً از خانواده بیرون آمده و هر شب در خانه یکی از بچه ها می خوابیده است و نمونه های زیاد دیگر.
این ها تماماً در اثر خطوط تشکیلاتی بوده است که در کنار تبلیغات و جوسازی صورت می گرفته است… چقدر بین خانواده ها و فرزندان درگیری به وجود آمده است. چه خانواده هایی که برای همین موضوع متلاشی شدند. چه مادرهایی که اشک ها سر همین مسأله ریختند و چه کتک کاری هایی که نشد. تا جایی که حتی به خاطر کار تشکیلاتی، افراد پدرها و مادرهای خود را زده اند و به زور مجبور به کاری کرده اند و عامل اصلی آن همین منافقین و سران خط دهنده آن بودند.
در جریان درگیری های قبل از 30 خرداد 1360 آمدند و خط دادند که تمام مسائل و مشکلات باید به نفع کار حل شود. گفته شد که درس خواندن دیگر فایده ندارد و هیچ کس نباید به دنبال آن برود. مسأله خانواده به طور کلی کنار گذاشته شود، بیماری و مشکلات دیگر همه فرع است… بعد هم در مورد هر کس که خطوط سازمان را پیاده نمی کرد و یا مثلاً به خاطر مسائل خانوادگی قادر به ادامه کار نبود فوراً برچسب بریده و یا عنصر مسأله دار را مطرح می کردند که این هم مارکی بود که افراد هیچ وقت قصد نداشتند که آن لقب را به همراه خود بکشند.
به این ترتیب ارتباط عاطفی نسبت به خانواده و مسائل خانوادگی، مشکلات پدر و مادر و انتظارات آن ها از ما همه و همه قطع شد. دیگر کسی به فکر خانواده نبود و اگر هم بود فقط در رابطه با حل کردن مسائل تشکیلاتی و استفاده از امکانات جا و غیره بود والا دیگر نمی توانست آن ها را درک کند. مشکلات خانواده؛ وضع بد اقتصادی و… را می دید و می شنید ولی برایش قابل درک نبود، چرا که تمام فکرش را سازمان ربوده بود و در آن جهت به کار می برد.
شناسایی افراد خانواده را برای ترور آن ها می دادیم
بعد از سی خرداد علاوه بر پدر و مادر نسبت به فامیل هم یک بیگانگی پیش آمده بود که در اینجا مسأله جای خواب پیش آمد. افراد از خانه های خود خارج شده بودند و طبق خطوط سازمانی به فامیل پناه بردند. در اینجا یک مسأله بود، آن هم برای افرادی که خانواده و فامیلشان مخالف عقیده وی بودند. خوب مسلماً نمی توانستند با هم بسازند. فرد نمی توانست ارتباطی با آن ها داشته باشد که در اینجا ضدیت با خانواده و فامیل اوج می گرفت. کم کم فرد در اثر بی جایی و سختی کشیدن که سازمان تحمیل کرده بود به صورت عقده دار در می آمد. در نتیجه ضدیت شروع می شد. به چه طریق؟ به طریق دادن شناسایی افراد فامیل خود جهت ترساندن و کوکتل انداختن به خانه آن ها. از اینجا شروع می شد. دیگر مهر و محبت و علاقه نسبت به فامیل در دل ها کور شده بود. فقط آن هایی خوب بودند که امکانات می دادند. هنوز افراد نسبت به پدر و مادر تعصبی داشتند ولی در مورد فامیل کور شده بودند.
بعد کم کم که می گذشت در اثر تبلیغات و جوسازی های بسیاری که در این رابطه می شد و استفاده از احساسات بچه ها، افراد همه چیز را فقط در سازمان می دیدند. بعد هم در ادامه آن ضمن همین تحریکات، فرد کم کم آن تعصبات هم که نسبت به پدر و مادر داشت از دست می داد. اگر پدر و مادری مخالف نظر او بودند او دیگر جنبه تعرضی می گرفت. ابتدا با اذیت کردن و آزار رساندن و در نهایت با دادن شناسایی پدر و مادر خود به سازمان برای ترور کردن. بی رحمی تا این حد فقط در اثر شعر و شعارهای سازمانی به وجود آمده بود…
به این صورت منافقین کوچکترین مهر و محبت و عاطفه خانوادگی نسبت به پدر و مادر را از افرادِ خود می گرفتند و حال با این وضع خود حساب کنید که افراد واحد های نظامی نسبت به مردم که آن ها را نمی شناختند چطور رفتار می کردند.
به دنبال این وضعیت دیگر وقتی خط داده می شد که زن و بچه هم اگر مانع شما شدند از دم تیغ بگذرانید، اصلاً هیچ احساس انسانی هم به افراد دست نمی داد، حتی دیگر منفجر کردن محل، به آتش کشیدن جسد وشکنجه و قتل عام مردم هم بدون احساس هیچ ناراحتی و عاطفه ای انجام می گرفت. بچه کوچک را آتش می زدند و مردم بی دفاع را به خاک و خون می کشیدند. برای همین بود که وقتی خط می دادند ما به دشمنان کوچکترین رحمی نمی کنیم و آن ها را باید به فجیع ترین شکلی به قتل برسانیم، اصلاً برایمان مسأله ای نبود.


وقتی افراد نسبت به پدر و مادر خود که هستی شان از آن هاست و یک عمر با آن ها بوده اند به این گونه رفتار کنند، دیگر رفتارمان نسبت به مردم جای خود دارد. تازه این نسبت به مردم عادی و بی گناه بوده است، حال خود حساب کنید نسبت به افراد بسیج و کمیته و سپاه که در اصطلاحِ منافقین، گناهکار بودند چه حالتی داشتیم.
شکنجه آن سه برادر پاسدار کمیته (علمیات مهندسی منافقین) که مشخص شده است هیچ دور از انتظار نیست چرا که خط سازمان همین بوده است. از بین بردن احساسات و عواطف نسبت به مردم، نسبت به هر کس که به هر نحوی مخالف عقیده ما باشد. این عامل بی رحمی و شقاوت هم نقش مهمی در تروریست پروری افراد داشته است که به راحتی می توانستیم آن جنایات هولناک را در این دوره از زمان اجرا کنیم. برنامه این کار هم از همان فاز به اصطلاح سیاسی که در اصل فاز تروریست پروری بوده است ریخته شده بود و با آگاهی کامل مرکزیت از این که در نهایت به جنایات ما می انجامد بوده است.
بر گرفته از کتاب کارنامه سیاه (گذری بر حوادث تروریستی دهه 60 به انضمام 100 سند معتبر از جنایات منافقین)
به کوشش: مؤسسه راهبردی دیده بان
صفحه های: 281 – 279
تنظیم: عاطفه نادعلیان

خروج از نسخه موبایل