قطار خالی بدون لوکوموتیوران در آلبانی

بافت سنتی مدیریتی در فرقه، سالهاست که دستگاه سرکوب و شکنجه و زندان را در مناسبات حاکم کرده است. هر ساختاری که نو شوندگی را از خود سلب کند، باید منتظر زوال و از کارافتادگی باشد.
عدم چرخش مدیریت در فرقه رجوی علتش چیست؟
سالهاست که مهوش سپهری (نسرین)، در نشست های تشکیلاتی مشغول مغزشوئی است و…
چرا سازمان در این همه سال نتوانسته یک کادر همه جانبه، تربیت کند؟
چرا فرقه رجوی این مسیر پس رفت را شتابان تر طی می کند؟ این انحطاط محصول چیست؟
در تاریخ ۱۹ اسفند ۶۳ اعلان ازدواج غیر مترقبه و حیرت‌انگیز نفر اول سازمان (رجوی) با همسر فرد دوم سازمان (ابریشمچی) توجه بسیاری را به این حادثه معطوف ساخت. وقتی رهبر یک فرقه با اجبار دوستش را مجبور می کند که زنش را طلاق دهد و بلافاصله و دست پاچه او را به عقد خود در می آورد. ما شاهد سقوط ارزش های انسانی در یک تشکیلات مدعی انقلابی گری می شویم. همه ارزش های جامعه عادی به یکباره، رنگ می بازد. همه چیز بهم می ریزد. همه از خود سئوال می کنند، آیا این یک ابداع و نوآوری است؟ یا یک شیادی و سوءاستفاده از جایگاه رهبری؟
تقریبا همه کادرهای سازمان، متناقض و مسئله دار می شوند. شکاف ایدئولوژیک شروع می شود. البته قبل از این قضیه هم ازدواج مسعود با فیروزه، دختر مسعود بنی صدر درست نبود. چرا که همسر اول مسعود، اشرف ربیعی در داخل کشور به دنبال کشف یک خانه تیمی کشته شده بود. این عجله برای ازدواج برای چه بود؟ ازدواج مسعود 35 ساله با فیروزه 18 ساله در یک آپارتمان در چهل کیلومتری پاریس که محل سکونت مشترک مسعود و بنی صدر بود، چرا صورت گرفت؟
17 سال اختلاف سن وجود داشت. اما رجوی بیدی نبود که با این بادها بلرزد. او وقیح تر از استانداردهای معمول بود. دوره کوتاه ناز و نیاز بنی‌صدر و رجوی با خروج دیرهنگام اما پر سروصدای رئیس‌جمهور معزول در فروردین 63 از شورای خودبنیاد رجوی خاتمه یافت. بالطبع با اوجگیری این اختلافات ماه عسل مسعود و فیروزه نیز به پایان راه خود رسید و پیوند سیاسی آنان از هم گسست. اطلاعیه مورخ 23 بهمن 1363 سازمان تاکید می‌کند که پس از هفت ماه متارکه فیروزه بنی‌صدر با مسعود رجوی –یعنی از اواخر خرداد 63- طلاق جاری شده است.
مسعود همه کادرهای بدردبخور سازمان را در کشور قال گذاشته بود که کشته شوند. تا بتواند یکه و بدون رقیب بتازد! مهدی ابریشمچی را هم با گرفتن زنش، در لاک دفاعی فرو برد.
واقعیت این است که مسعود رجوی توانست در نبود کادرهای باسابقه و قدرتمند سازمان، عنان این گروه را در دست گرفته و آن را تبدیل به یک تشکیلات شخصی وابسته به خود نماید، این امر، نمی تواند از دید کسانی که در حوزه تاریخ تحولات پس از انقلاب دستی در سیاست داشتند، نادیده بماند.
در واقع پس از اینکه مسعود رجوی پس از پشت سر گذاشتن موفقیت آمیز حذف رقبا و با ارائه تزهای عجیب و غلط در سازمان توانست قد علم کند، این بستر برای وی فراهم آمد تا بتواند با حذف اعضای باسابقه سازمان که شاید می توانستند در برابر زیاده خواهی ها و ادعاهای غیرواقعی و قدرت نمایی های پوشالی مسعود رجوی مقاومت کنند، زمینه را برای حکومت مطلق العنان خود بر عده ای اعضای صادق و چشم و گوش بسته فراهم کند. جنایتها و خیانتهای بعدی مسعود رجوی از همین جا سرچشمه می گیرد.
در واقع این قطار در همان روزها، لوکوموتیوران خود را از دست داد.
او توانست آنقدر بی شرمانه بحث انقلابهای ایدئولوژیک و همکاری با صدام، دشمن ملت ایران را با شعارهای پرآب و تاب، به مرحله اجرا بگذارد، از همین خالی بودن عرصه از هر نوع رقیب نشأت می گرفت. به سادگی می توان فهمید که در صورت حضور یک عنصر هم وزن و شاید تا حدی وزین تر از رجوی در سازمان مثل موسی خیابانی – که به طور قطع رجوی نمی توانست او را مثل علی زرکش از میدان خارج کند -، دیگر فکر رهبری خاص الخاص را، رجوی باید از سر بیرون می کرد.
در صورت حضور اشرف ربیعی که همسر مسعود رجوی بود، دیگر ازدواج های مکرر انقلابی رجوی و انقلاب ایدئولوژیک او از محالات بود؛ چون با هیچ دلیل و توجیهی نمی توانست اعضا و کادرهای سازمان، به خصوص همسر قانونی اش را تابع امیال غیر انسانی خود کرده و سازمان رجوی را از یک سازمان سیاسی نظامی به یک فرقه خطرناک مافیایی و مزدور تبدیل کند.
ازغلط بودن و تزهای عجیب وغریب مسعود همین بس که اگر ذره ای درست بود، مسعود رجوی می ایستاد و از استراتژی خودش دفاع می کرد، نه اینکه قبل از اولین شلیک به سوراخ موش پناه می برد.
امروز 35 سال از شروع انحطاط رجوی در جایگاه رهبری سازمان می گذرد و 15 سال است که دیگر حتی جرات ظاهرشدن هم ندارد.
بطور واقعی قطار مرگ رجوی، بی لوکوموتیوران است.
امروز در آلبانی، نیروها همه سرخورده، پس از شکست های پی در پی، له و لورده شدند.
سران باند رجوی و مسعود و مریم هم، دیگر نه خود را در محضر خدا می بینند و نه در محضر قانون.
همه چیز برایشان تمام شده است، این قطار مرگ هر از چند گاهی در ایستگاههای مختلف فقط نفر پیاده می کند.
سازمان وقتی مسئله ریزش را نادیده بگیرد شروع می کند به خودی و ناخودی کردن. حتی به آن افتخار هم می کند که این قطار که راه افتاده در هر ایستگاه یک سری را پیاده کرده است. این باعث نگرانی است نه افتخار.
باید نگران باشند که چرا برخی افراد پیاده شده اند و یا آنها را پیاده کرده اند. درحالی که اگر استراتژی درست بود، می بایست افراد بیشتری سوار این قطار می شدند. حالا در ظاهراین ها خوشحالند که برخی از این قطار پیاده شده اند.
آخرش چه می شود؟ قطار خالی بدون مسافر و لوکوموتیو ران با تعداد معدودی سالخورده، به چه کاری می آید؟
فرید

خروج از نسخه موبایل