خانواده ها

دیدار خانواده علی اکبر مردانی با علی قزل قارشی رها یافته از فرقه رجوی – قسمت اول

سران سازمان ضد خانواده مجاهدین خلق که در طولعمر نکبت بار خود بارها و بارها افراد مختلفی از کشورمان را به بهانه های مختلف ازجمله کاریابی و غیره اغفال نموده و آنها را در فرقه خود گرفتار نموده اند و از طرفی نیز با ادعای دموکراسی و آزادی و خزعبلات دیگر آنها را فریفته و ذهن آنها را شستشو داده و همچنان در اسارت خود نگه داشته اند. البته بسیاری از این عناصر وابسته توانستند ذهن منجمد خود را بازیابی نموده و به اهداف شوم سران فرقه رجوی پی ببرند، خود را نجات داده و اکنون به زندگی ایده ال خود برسند و هر چند دیر ولی آزادی واقعی را لمس نمایند که علی قزل قارشی یکی از این افراد میباشد. ایشان توانست بعد از آنکه بیش از 12 سال از عمر خود را در زندانهای فرقه رجوی سپری نمودهبود خود را نجات داده و به آزادی واقعی برسد و امروز مهمان دفتر انجمن نجات میباشد.برادر علی اکبر مردانی نیز که شدیدا بدنبال رهایی برادرش از چنگال فرقه رجوی میباشدبه ملاقات آقای قزل قارشی آمد تا بلکه بتواند راه نجات برادرش را از او بجوید.

آقای مردانی زودتر از موعد به دفتر انجمن نجات رسید و دلیل آن را شوق زیادش برای دیدار با آقای قزل قارشی عنوان نمود. بعد ازاحوالپرسی که با هم انجام می دادیم آقای قزل قارشی نیز وارد شدند و مورد استقبال گرم آقای مردانی قرار گرفتند.

در ابتدای گفتگو آقای مردانی در مورد برادرش گفت؛ که پدر و مادرش او را در سال 1382 در پادگان اشرف  ملاقات نموده اند. علی اکبر گفته مسئول گواهینامه میباشد و بعد از ان دیگر خبری از او نداشتیم که آقای قزل قارشی گفتند که در فرقه رجوی برای آنکه بتوانند افراد را راضی نگهدارند و اجازه ندهند او به خانواده و یارهایی فکر نماید به کارهای واهی مانند همین مسئول گواهینامه می گمارند که این مسئولیت دوامی نداشته و بعد از چند مدت میبینی او را مسئول آشپزخانه و یا مسئول یک گروه که ده نفر دارد میگذارند و تمام اینها بخاطر افکار غلط سران فرقه که هیچکس بانفرات دیگر ارتباطی عاطفی پیدا نکند میباشد و برای اینکه افراد نتوانند از ذهن همدیگر و یا گذشته هم خبری داشته باشند موقعیت آنها را دائما تغییر میدهند.

آقای مردانی در ادامه از آقای قزل قارشی درمورد چگونگی پیوستنش به فرقه رجوی سئوال میکند که او در جواب میگوید که جوان بودم و دنبال کار که یکروز اتفاقی یکی از دوستانم که در آزادشهر زندگی میکرد را دیدم که گفت برای کار به ترکیه میرود که من هم یکدفعه مشتاق شده و به او گفتم که من را همبا خودت ببر که او قبول نمود و باهم به ترکیه رفتیم. بعد از گذشت مدتی با یکی دیگراز افرادی که همشهری دوستم بود دیداری در بازارهای ترکیه داشتیم که او گفت کار خوبیدر آلمان سراغ دارد و فقط برای گذراندن مراحل اولیه به عراق بروید و سپس به اروپامنتقل میشوید که ما هم جوان بودیم و فکر خام و سریع حرفهای او را قبول کردیم و اوبعد از مدتی 200 دلار (سال 1379) به ما داد که خرجی مسیر راهمان باشد و ما را راهی عراق نمود که در آنجا سران فرقه ما را تحویل گرفتند و به پادگان اشرف بردند ولباس نظامی دادند. ما اعتراض کردیم که گفتند همین که هست و اگر نمیخواهید شما رادر مرز ایران پیاده میکنیم که البته در آنجا (ایران) نام شما بعنوان تروریست ثبت شده و حتما اعدام میشوید که ما ترسیدیم و تا مدتی سکوت کردیم که همین سکوتمان بیش از 12 سال ما را گرفتار افکار غلط و پوچ سران سازمان تروریستی مجاهدین نمود.

آقای قزل قارشی در مورد ملاقات خانواده ها خاطره ای تعریف نمود و گفت که یکی از دوستانم که بعد از ملاقات با خانواده اش به آسایشگاه برگشت. گفت: من زمانی که برادرم را ملاقات نمودم چیز عجیبی زیر ناخنهای او دیدم و رنگ آن قرمز بود و چون فرمانده ام به من گفته بود که بیشتر افرادی که برای ملاقاتتان آمده اند خانواده تان نیستند و برعکس جلاد وزارت اطلاعات هستند ومن با دیدن رنگ قرمز در زیر ناخنهای برادرم فکر کردم او چنین فردی است و از اوفاصله گرفتم که بعد از مدتی او وقتی فهمید که از او فاصله میگیرم دلیلش را سئوال نمود که من رنگ قرمز زیر ناخن او و جلاد بودنش را گفتم که او خندید و آن رنگ قرمزرا از زیر ناخنش کشید بیرون و به من گفت ان را بو کنم که من چنین کردم و بوی رنگ مشامم را اذیت کرد که در همین حال برادرم گفت که من نقاش هستم و قبل از اینکه به اینجابیایم سرکار بودم و رنگ به این سادگی از زیر ناخنهایم پاک نشده بود و من همانطوری امدم که فرصت دیدنت را از دست ندهم. دوستم بعد از این قضیه خیلی دیدگاهش به سران فرقه تغییر نمود و من هم وقتی چنین شنیدم و خودم را قربانی مطامع آنها میدیدم تصمیم گرفتم راه فرار را انتخاب کنم.

آقای مردانی که با اشتیاق گوش میکرد از وی سئوال کرد که اوقاتتان را چگونه در آنجا (پادگان اشرف) سپری میکردید؟! علی جواب داد آنقدر از ما بیگاری میکشیدند که دیگر فکر هیچ چیزی به ذهنمان نمیرسید به غیر از خواب و هر از گاهی کارهای ما را که غالبا کارگری بود تغییر میدادند و گاها تمام روز و آنهم برای چند هفته جلسه و یا کلاسهای الکی می گذاشتند تا مشغولیت داشته باشیم و دائما ذهن ما را شستشو میدادند و گاهی برایمان فیلم که تماما سانسور شده بود میگذاشتندکه تنها براورنده اهداف آنها در مورد مشغول کردن فکر ما بود و هیچ تعریفی غیر ازآن نداشت…

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا