خاطرات خانم طاهره نوری جدا شده از فرقه رجوی

قسمت اول: امیدی در سراب

دوستان و همراهان همیشگی

سلام !

روزهای زندگی من جوری رقم خورد که کسی فکرش رو نمی کرد. در سن هیچده سالگی ازدواج کردم

ازدواجم خواب شیرینی بود که به سختی تبدیل شد و شیرینی زندگیم دوام نداشت وقتی با مردی ازدواج

کردم که هفت سال بزرگ‌تر بود و سعی در عوض کردن من می کرد غافل از این که انسان‌ها متفاوت

هستند من در اوج جوانی همراه مردی شدم که طمع و زیاد خواهی زندگی را به کام من زهر کرد

روزها سپری می شد و من  زندگی سختی را پشت سر می گذاشتم.

تا اینکه همسرم به زندان افتاد و زندگی من در مشکلات ضریب خورد و کلا” از زندگی کردن ناامید شده بودم.

در زندان همسرم با فردی بنام مهدی آشنا می شود. آشنایی داخل زندان به بیرون هم کشید و برای آشنایی بیشتر با آن فرد در پارک ولیعصر قرار گذاشتیم. ملاقات انجام شد. بعد از این ملاقات ما رو به طول خلاصه با ایدئولوژی سازمان آشنا کرد و از ما خواست در سطح شهر عکس های این دو روباه فریبکار رو بزنیم و عکس بگیریم. روزها و شب ها از این تصاویر عکس گرفته و در ایمیل سازمان ارسال می کردیم.

آن روزها من تابع بد اقبالی خود بودم و چون برده از این ها پیروی می کردم. اگر اشتباه نکنم انتخابات ریاست جمهوری  نزدیک بود و آتش همسرم  تند تند بود و با هیچ آبی خاموش نمی شد. تبلیغات ما هم شروع شد. پلاک نویسی ها، چسباندن عکس های روباه ها (منظورم عکس های مسعود و مریم) و ارسال ایمیل ها. وارد بازی کثیفی شده بودیم و بی خبر از اینکه این گروه در بین مردم ایران نه جایگاهی داشت و نه پایگاهی.

بعد از مدت زمانی برای توجیه به ترکیه دعوت شدیم. فردی که نام سازمانی داشت مامور هماهنگ کردن و دادن هزینه های پاس و سفر ما به ترکیه شد و ما از کشور خارج شدیم و در آنکارا مستقر شدیم و یک سری فیلم های گروه رو در اختیار ما قرار دادند تا ما شناختی پیدا کنیم. دقیقا” یادم نیست. به گمانم مدت یک هفته در آنکارا اقامت داشتیم و به کافی نت می رفتیم و کار با نت و مسایل ایمیل و فرستادن عکس و مطالب رو به ما آموزش می دادند. ماندن ما در ترکیه تمام شد و نفر سازمان در ترکیه ماند. آن نفر کارش فریب دادن آدمها بود. آنها را با فریب به عراق منتقل می کرد (به آن می گفتند پیک نیرویی). خیلی هنرمندانه کارش را بلد بود. تبلیغاتی که می کرد ما را خام کرده بود. ما به ایران برگشتیم. به ما مقداری پول دادند.

ما به ایران اومدیم وهدفمون فعلا” تبلیغات برای گروه بود. روزهای سخت و طاقت فرسا داشتیم و یک سری مناطق رو شناسایی می کردیم و از طریق کافی نت در اختیار سازمان قرار می دادیم  تا اینکه ما رو خواستن و به کشور ترکیه برگشتیم.  ما رفتیم ازمیر و در آنجا یک مدت ماندیم و آموزش های لازم از بمب گذاری انتحاری و فیلم های بحث رهبری و اینکه سازمان به چه صورت اداره می شود برای ما تشریح کردند. برای ما به عنوان هدیه، لباس و ساعت آوردن و از ما استقبال خیلی گرمی انجام دادن. همسرم هر روز به کافی نت می رفت و آموزش های لازم برای ارسال پیام و تصویر رو یاد می گرفت. مجددا” به ایران باز برگشتیم و با پولی که در اختیار ما قرار دادن خونه ای اجاره کردیم و موتور و کامپیوتر خریدیم و به صورت جدی کار شروع شد. روزها از طریق ایمیل ارتباط داشتیم.از ما می خواستند که برای شناسایی مراکز دولتی ارگان های نظامی و کلانتری ها رو براشون مختصات یابی کنیم  روزها و شب ها سپری می شد چند بار از سر موتور که برای شناسایی رفته بودیم افتادم ولی روزهای بدبختی من تمامی نداشت.

یک روز به ما ایمیل زدن که باید در یکی از بیمارستان ها ی سطح شهر از خانمی بسته ای تحویل بگیریم. ما سر قرار رفتیم و از یک خانم مسن که انگار بچه آنها هم در سازمان بود و از پدر و مادرش سوءاستفاده می کردن که پسرت را در اینجا اذیت می کنیم ما این بسته رو گرفتیم و به منزل آوردیم. وقتی باز کردیم با یک ضبط صوت و دوتا نارنجک و یک سشوار و یک نامه سفید روبرو شدیم  دوروز در منزل نگه داشتیم. دوروز نگذشته بود که یک مامور با لباس شخصی درب منزل ما آمد و آمار می گرفت. ما شبانه از خانه خارج شدیم  و به سمت مرز بازرگان رفتیم و بعدش از آنجا وارد ترکیه و ماندن در آنجا و برگشت به ایران دیگه در کار نامه کاری ما خط خورده بود. بعد از مدتی خانمی با ما تماس گرفت و گفت بزودی شما را می بینم بعد از چند روز ما را ملاقات کرد و محل استقرار ما را تغییر داد. در محل استقرار ما برای فیلم و تبلیغاتی  از عراق برای ما پخش می کردند و با خودم می گفتم اینها چقدر در عراق آزاد هستند آن زن مرا تشویق می کرد که دخترم را رها کنم و می گفت شرایط عراق جای نگهداری بچه نیست  ما با پیک او را به ایران و به خانواده ات تحویل می دهیم ولی من راضی به برگشت دخترم نمی شدم. من به آنها گفتم  دخترم را نیارم من هم از جایم تکان نمی خورم  تا اینکه سناریوی رفتن رو جوری برنامه ریزی کردن که ما یک هفته آینده در خاک عراق باشیم. به همراه یک مادرو دختر. این مادرو دختر را از ایران فریب داده بودند به آنها گفته بودند شما را به اروپا برای زندگی راحت تحصیل می فرستیم وقتی به عراق رسیدیم  برای ما با یک ماشین ون فرستاده بودن بعد ازمراحل قانونی ورود به خاک عراق ما رو به ساختمانی چند طبقه بردن که یک سرباز عراقی از آنجا پاسداری می کرد اون مادر دختر رو مستقیم به قرارگاه اشرف بردند  ولی از من و همسرم استقبال گرمی کردند این ساختمان بعدا فهمیدم ساختمان طبا طبایی نام داشت تمام خانم ها من رو در آغوش گرفتن و بعد از خوردن نهار برای استراحت مرا از همسرم جدا کردند جدا کردن من از همسرم ذهنم را درگیر کرده بود با خودم می گفتم این کارها یعنی چی… نزدیک های ساعت پنج بود دوتا از خانم ها که بهشون باید خواهر می گفتم آمدن و برگه ای رو دادن جلوی من و گفتن همسر خود را طلاق بده…  گفتم طلاق یعنی چه برای چی مگه اینجا خانواده نیست چرا باید کسی که من رو اینجا آورده طلاق بدم گفتن تو زن شجاعی هستی و این قانون ماست شما باید این فرد رو طلاق بدید که ما بهش می گیم طلاق ایدئولوژیک. من در جواب گفتم من این کار نمی کنم دو زنی که برگه را جلوی من گذاشتند یکی از آنها گفت به نفع خودت است که برگه را امضا کنی شما هنوز ما را نشناختی خیلی سریع بهت می گویم اگر بخواهی اینجا بازی در بیاوری کاری با تو و همسرت و دخترت می کنیم که آثاری در این دنیا از شما نماند به چهرهای این دو زن نگاه می کردم مثل شمر بودند از ترس اینکه بلایی بر سر دخترم بیاورند  برگه رو امضا کردم واسم همسرم رو نوشتم و گفتم من شما طلاق می دهم برگه رو گرفتن و رفتن شب تنها با دخترم بودم از یک جهت که من هنوز تازه بیست سالم بود و پا در جایی گذاشتم که  نابودی خودم و دخترم و همسرم را می دیدم فردا صبح شد و شب سخت تمام شد و فردا صبح من و مینا دخترم رو را خواستند و به همسرم گفته بودن که دخترت را به ایران می فرستیم همسرم ازآنها خواسته بود که به اتفاق دخترم به زیارت امام حسین علیه السلام ما رو ببرند که آنها برای ما یک ون حاضر کرده بودن و ما راهی کربلاشدیم و بعد از زیارت ما رو قبرستان گروه بردن و از تاریخچه آنهایی که آنجا دفن بودن برایمان گفتن من تا آن موقع هیچ احساس اینکه این بار روز آخرآغوش گرفتن فرزندم هستم نبودم فکر می کردم همسرم  پیشم هست و در زندگی شخصی از خودم استقلال نداشتم و پشت من هستند و من نباید از چیزی بترسم عصر هنگام به ساختمان برگشتیم و در راه رفت و برگشت روضه داشتم و همش گریه می کردم و از روزهایی که در راه بود و سر نوشت برایم چه رقم می زند اطلاعی نداشتم فقط برای دختر بچه بی دفاع ام دعا می کردم تا اینکه برگشتیم و اینها گفتن دخترا رو هم باید بدی تو همسرت را طلاق دادی دخترت رو هم بده باید انقلاب کنی گریه هایم امانم را بریدن و گفتم  من از دخترم جدا نمی شوم حتی اگر  شده دخترم را پشتم می بندم به آنها التماس می کردم که شاید از گرفتن دخترم منصرف شوند ولی آنها مثل حیوان بودند و هیچی نمی فهمیدند با نامردی و زور و توهین به من فرزندم را از من گرفتند به من قول دادند که هفته ای دوبار با دخترم ملاقات داشته باشم در واقع به من دروغ گفتند فرقه رجوی دروغگو و فریب کار است.من سه روز در ساختمان طباطبایی ماندم و کمی که بهتر شدم من رو با یک ون به قرار گاه اشرف بردند جلوی درب منو تحویل دادن و یک صندلی اونجا بود و من نشستم یک چهل دقیقه ای نشستم و یک خانم که اسمشون یادم نیست با یک مزدا خاکی آمد منو صدا کرد و سوار ماشین کرد و منو به یک واحدی برد که در اونجا خانمی بود که تمام لباس های من رو گرفتن یک دست خاکی یک دست لباس سبز دوتا روسری و یک بوتین و یک کفش کار با تمام امکانات کوله و لباس های زیر و رو بهم دادن من رو بردن پذیرش اونجا خانمی بود به نام شیرین که خانم خوبی بود  کمی صحبت کردیم و شب آنجا ماندم در پذیرش برگه هایی بهم دادن وگفتن بنویس چطوری با سازمان آشنا شدی و رابطتون کی بوده در چند برگه پر کردم و تحویل دادم فردا صبح منو بردن اتاق ضد اطلاعات و اونجا دوباره تمام برگه هایی که پر کردم رو مرور کردن و سوال جواب بعد دوباره به پذیرش برگشتم  قانون رو بهم گفتن و کارهای روزانه و صبح ها آموزش و تمام شرایط اونجا بهم دیکته شد دوری بچم مرا عذابم می داد همش به فکر دخترم بودم با خودم می گفتم ای کاش در ایران از گرسنگی می مردم و اینجا نمی آمدم جایی آمدم که انسانیتی وجود ندارد یک سری آدمهای بی عاطفه و بی ارزش.

بعد چند روز از بودنم در پذیرش نمی گذشت که ما رو شب به نشست فهیمه معاون اول مریم رجوی بردن در یک سالن حدودا” پنجاه تا مرد در سالن بودند همسرم هم بود و فهیمه همسرم را خواست گفتن این آدم بچه اش رو داده و انقلاب کرده در آنجا ایرانی پاکستانی و افغان هم بود کسانی که آنجا بودند جوان هایی بودن که به بهانه های مختلف و بی عرضه گی در زندگی خود می خواستن حکومت ایران را عوض کنند آنها که یک وعده غذا نمی گرفتن صدایشان در می آمد خنده دار تر و مسخره آوربخش این جلسه هر کسی می آمد پشت میکروفن  و می گفت من فلان مقام در راس نظام را ترور می کنم و همه دست می زدن و تشویق می کردن با توهم و خیالات جلو می رفتن هر کسی می آمد حرفی می زد تا اینکه روزهای می گذشت و جز خوراک و پوشاک و شستشوی مغزی برای سرنگونی حکومت ایران چیزی نبود تا اینکه همسرم بعد دو هفته شورش کرد و نافرمانی هایش را شروع و منو خواستند از قسمت خواهران منو به ملاقات با همسرم فرستادن و گفتن ایشون گفته اینه مبارزتون لباس های اتو کشیده من با همسرم صحبت کردم به او گفتم خودت منو آوردی حالا جازدی من بچم رو دادم تو رو دادم در واقع تو من و بچه ام را نابود کردی اینجا چه جور جایی است که مرا آوردی دلم می خواهد هر چه زودتر دست بچه ام را بگیرم و از اینجا بروم من بد تر از تو بهم ریخته ام نمی دانم چکار کنم چند روز بعد ما رو مانور بردن بعد میدان تیر رفتیم بهم آموزش بازو بسته کردن اسلحه رو دادن هر روز بعداز صبحانه  فیلم های بحث های  مسعود خان و ملکه او مریم را برای ما می گذاشتند زندگی تکراری از خودم خسته شده بودم .

ادامه دارد….

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.