وصف خورشید به شب پره اعمی نرسد

« وصف خورشید به شب پره اعمی نرسد »
غلط های زیادی در قلعه رسوای سنگباران!

میترا یوسفی، دهم آوریل 2007
طی رپرتاژ خوارکننده یی از « سی.ان.ان » در مورد فرقه تروریستی رجوی، چه بی ثمر با گستاخی و وقاحت اعلام آن، به فرافکنی بی فایده یی شتافته اند، در قلعه ی تاریک رجوی با غلط های زیادی دیگری از فرقه، مواجه می شویم که – دو هزار در صد ( میانگینی که رجوی ها بر علیه دشمنان خویش در ورق پاره ی سخیف « مجاهد » بکار می بردند) منافقانه، عکسی از « شاملو » آویزان کرده است.
آخر عفریته ی نفرت را چه کار با شاملو؟ مگر از آن همه چاپلوسی چه به کف آوردید؟ سالها پیش ازاین، هنوز درون تیره تان چنین آشکار نشده، در گرداندن عبث کاسه گدایی رجوی به آستان نامداران ایرانی، مگر نگفت که شاعر این قرن، شاعر گُل و گلخانه ی هیچ کس نیست؟ خوشا کور و کر و گنگ، اصلا نمی فهمیدید چه می گوید، که شما را چه کار با لطافت قلم و زبان شاعران! و جوابی چنان بی پرده را، احمقانه در نشریه یی چنان مفتضح، بچاپ زدند.
شگفتا نیم بیت بالا را، ادیب خوشنام ایرانی از سلف بحق خویشتن، حافظ شیرین سخن، غزلخوانی می کند و در نواری که همسر بیچاره ام داشت، برای من باقی مانده ودر گوش فرادادن مدام به آن، حُسن یوسفی بیادم می آورد که در بیابان عراقی به چنگال عفریته ی نفرت پرپر میشد و اما فرشتگان کائنات گواهی می دهند که نشد! خوف و ترس رجوی ها از رویارویی او با من و فرزندانمان، مژده می دهد که نشد!
آخر ای طراران رسوا! برده داران بی حیا! شکارچیان مرغ های خانگی، دست های نجس و خونین شما را با دامان پاک شاملو چکار؟
دشمنی شما با ایران زمین را، با ایستادگی شاملو در یکی از بحرانی ترین دوران میهن که نقش مشمئز کننده ی شما درآن آشکار است، چه کار؟ شاملو تا به آخر ایستاد و برای میهنش سرود. اگرچه دشمنان ایران فرش های سرخ بزیربغل داشتند تا بزیر قدومش پهن کنند. اما او زادوبوم و مردمش را ترک نگفت.
شاملو، قهرمان آزادگی را با شما زبونان خودفروش چه کار! شاملو رفیق « وارطان » و غمخوار ملت شرین سخن ایران!
شما را چه کار با شاملو، مگر« ندا حسنی » ها را چون قناری های معصوم در اشعار شامل، به آتش شرارت و حقد کباب نکردید! مگر « تبسم » بر « لب ها » جراحی نکردی؟ و « ترانه را بردهان » و « شوق » را!
مگر دهان برده هاتان بو نکردید مبادا که گفته باشند « دوستت می دارم »؟ مگر « عشق را در کنار تیرک راهبند» ، به قلعه نکبت بار سنگباران واقع در بیابان عراقی، تازیانه نزدید؟ مگر مهوش سپهری ها لیچارگو و مهناز شهنازی ها تازیانه بدستان شما نبودند که تا ننگ ضرب و جرح بسیاری از جمله نویسنده ی این سطور، درست کناره ی راهبند
( دروازه ) قلعه انگشت نمای خفاش! پیش رفتند. فیا عجبا عجبا گمشده در واپس گرایی قیرگون، فرومانده در تعصبات اهریمنی، جوخه های زن تربیت کرده اید تا اجازه ی تماس! و درازدستی بر زنان داشته باشند! مضمحل شده اید، بمیرید و نام شاملو نبرید!
شاملو را با شما چه کار! کورید و بی خبرید از عشق و احترام به محبوبه اش « آیدا»! کورید و ندیدید چه شاهوار او را در آینه ی ابیات سحرآمیزش نهاد!
در خطوط تضاد تو چه کردی ای عفریته ی نفرت، نفیر نفاق برکشیدی، تا زن از مرد، پدر و مادر از فرزند بگسلی، عشاق را بگروگان گرفتی و با نامه های جعلی کوشیدی بجان هم اندازی. هیهات که دست گناهکارت به عمق عاشقی نمی رسد، اصلا از عشق کوتاه است و عشق به نفیرهایت، هرگز نمی میرد! لعنت خدا و نفرین خلق بر تو ورجاله های ( مونث و مذکر ) بی مروت گرداگردت باد!
در بی پدری غمگینانه فرزندانم، درکوشش هجو و بی سرانجام به قلع وقمع عاشقی، شکوه پیش شاملو خواهم برد وشعرش را با کنایه ها و نیزخطاب به عفریته ی تفرقه و نفاق و جنگ می خوانم: ( اگرچه و بی گمان شعور خواندن ندارد )
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم.
دلت را می ‌بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن‌بست کج وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی‌ست، نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن