رهبری نوین در انقلاب ایدئولوژیک

رهبری نوین در انقلاب ایدئولوژیک
 

مولف: بهار ایرانی
 15/02/1386

مقاله رهبری نوین به دلیل حجم غیر معمول در دو بخش تنظیم شده است. در این خصوص تلاش شده موضوع رهبری در سازمان مجاهدین خلق از پیدایی تا مقطع 1364 و متعاقبا محتوای تعریف رهبری در انقلاب ایدئولوژیک بازخوانی و با اظهارات و ادعاهای جداشدگان در خصوص ضد دمکراتیک بودن رهبری فردی از یک سو و ارتباط آن با شکست های استراتژیک سازمان مقایسه شود. در این مقاله ناگزیر بطور موازی سه موضوع رهبری در سازمان، رهبری در انقلاب ایدئولوژیک و دلایل مخالفت جداشدگان از سازمان با مقوله رهبری فردی و ایدئولوژیک رجوی مورد بحث قرار گرفته است.
یکی از بندهای اصلی انقلاب ایدئولوژیک مسئله رهبری است. در واقع انقلاب ایدئولوژیک نقطه تلاقی و تفویض رهبری شورایی موسوم به سانترالیسم دمکراتیک به شخص رجوی است. اگر چه در تدوین مانیفست سازمان رهبری شورایی اصل استراتژیک و غیر قابل تغییر تلقی شده است، اما به اذعان بسیاری از منتقدین بیرونی و از جمله اعضاء جداشده، سازمان همواره تحت هژمونی فردی هدایت و رهبری شده است. حاصل این تعارض تئوریک و پراتیک، دو سر فصل شهریور 1350 و 1354 بوده که به آن اشاره خواهیم کرد. مقدمتا به استناد منابع درونی سازمان ضرورت و اهمیت رهبری شورایی را بازخوانی می کنیم. از آنجا که این تعریف یکسره از مبانی مارکسیستی و مشخصا برداشتهای مائو از رهبری جمعی استخراج شده، طبعا فونداسیون و پایه آن ریشه در ماتریالیسم دیالکتیک دارد. نکته ای که مجاهدین در همین تعریف روی فهم آن تاکید مشخص دارند. با لحاظ این مهم درباره تعریف سانترالیسم دمکراتیک، ساختار، ترکیب و ملاک صلاحیت به مثابه عالی ترین شیوه اداره یک تشکیلات انقلابی می خوانیم:
مركزیت كه عالی ترین ارگان تصمیم گیری است از ذیصلاح ترین عناصر كه در مجموع مناسب ترین تركیب را در درون سازمان تشكیل می دهند، تشكیل می شود. یعنی افراد رهبری دقیقاً بر مبنای صلاحیت های واقعی افراد (كه در طول یك جریان انقلابی كسب شده و در عین حال در جریان مسئولیت ها نیز خود را نشان داده)، مشخص می شوند.(1)
در ادامه سانترالیسم دمکراتیک با روشهای غیر انقلابی و ارتجاعی که منشاء آن تفوق و هژمونی فردی و روش های دیکتاتورمابانه است، اینگونه مرزبندی شده است:
برخلاف سیستم های غیرانقلابی (ارتجاعی) كه رهبری معمولاً به صورت فردی (حكومت های دیكتاتوری- سیستم فرماندهی در درون ارتش های ارتجاعی) و یا فرمایشی بوده و هیچ پیوند منطقی بین موضع فرد با صلاحیت هایش وجود ندارد. در صورتی كه در یك تشكیلات انقلابی ذیصلاح ترین عناصر، در مجموع نقش حساس رهبری را عهده دار می شوند. (لازم به توضیح است این تعریف بدون هیچگونه تغییر و دخل و تصرفی از مائو عاریه گرفته شده است.) (2)
بر خلاف این ادعا اما در بازخوانی تاریخچه سازمان مجاهدین تا مقطع انقلاب ایدئولوژیک و در دو سر فصل مهم یکی ضربه شهریور سال 1350 و دیگری انشعاب ایدئولوژیک در سال 1354 رد پای رهبری فردی در این دو اتفاق هویدا است. در جمع بندی ریشه های ضربه سال 50 متمرکز شدن مسئولیت ها روی حنیف نژاد و موقعیت کاریزماتیک او مورد تاکید قرار می گیرد. این نتیجه گیری در نهایت منجر به اتخاذ تصمیماتی مبنی بر مجازات اعدام درون تشکیلاتی برای حنیف نژاد می گردد، لطف الله میثمی در این باره می نویسد:
…مطلب دیگر در آن پیام این بود که به خاطر اهمال هایی که رهبری کرده است مستحق است که در درون اعدام شود. به این نتیجه رسیده بودند که حنیف نژاد که سمبل ایدئولوژیک است خودش را اعدام کند. (3).
اما با اعدام حنیف نژاد توسط رژیم شاه، کلیت این بحث به فراموشی سپرده می شود. در مقطع بعدی، آنگونه که مجاهدین در تبیین انشعاب درونی به آن اشاره می کنند، هژمونی طلبی شهرام به دلیل خصلتهای فردی و غیر انقلابی و تاثیرات جانبی او از مارکسیسم باعث انشعاب می شود. از این مقطع به بعد رفته رفته رجوی به پای ثابت رهبری سازمان در داخل زندان تبدیل می شود. تا جایی که او راسا در سی خرداد سال 1360 اقدام به اتخاذ فاز مسلحانه می گیرد. رجوی بارها تلویحا و مستقیم مسئولیت اتخاذ این تصمیم را به عهده گرفته است. در این رابطه می خوانیم:
…آنگونه که او (رجوی) قادر بود به تنهایی تصمیم خطیر ایدئولوژیک ورود به مبارزه نظامی با فرض عاشورا (یعنی پذیرش فرض انهدام فیزیکی سازمان) را قاطعانه اتخاذ کند. (4)
از این مقطع (شهریور 1354) تا اعلام اولین بند انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان (سال 1364) را می توان پروسه تئوریزه کردن رهبری فردی در سازمان تلقی کرد. نیابتی نمود تکاملی این پروسه را اینگونه بازخوانی می کند:
برای اولین بار در تاریخ انقلابات معاصر، یک سازمان انقلابی، اصل اساسی سانترالیزم دمکراتیک مورد پذیرش خود، یعنی یکی از بزرگترین ارزشهایی را که دست آورد صدها سال تجربیات مبارزه انقلابی و سازمان یافته می باشد، به کناری گذاشته و (درست یا غلط) تمامیت خود را به راهبری می سپارد که تنها در مقابل خدا مسئول است. (5)
مجاهدین پارادوکس تاریخی رهبری را که به زعم نیابتی به پاشنه آشیل تبدیل شده، با نفی آشکار سانترالیسم دمکراتیک و اعلام رهبری فردی که به ادعای مجاهدین از شکل رهبری شیعی الگوبرداری شده، جایگزین می کنند. اولین شاخصه آن جهت روبه بالای رهبری یعنی عدم پاسخ گویی به بدنه در قبال عملکرد رهبری است. وجه دیگر قدسی کردن حریم رهبری به قصد حرمت سازی و ایجاد مصونیت از هر گونه چالش و به تبع آن خودسپاری و اطاعت محض از رهبری است. نیابتی در تبیین محتوایی و ساختاری این رهبری می گوید:
حل و فصل نهایی این مقوله که پاشنه آشیل تمامی جنبش ها و انقلابات عصر حاضر بوده و هست، فقط و فقط از طریق پیاده کردن تئوری امامت و تثبیت آن در درون سازمان و رهبری کننده انقلاب نوین امکان پذیر می بود. (6)
این رویکرد صرفنظر از زمینه های تاریخی و پتانسیل های درونی دستگاه فکری مجاهدین حاصل بحران های دامنگیر بواسطه شکست های پی در پی است. جداشدگان در ابراز دلایل جدایی خود از مجاهدین بر این مهم تاکید دارند. درک این مهم اما یکسره منوط به اظهارات جداشدگان از سازمان نمی شود، آبراهامیان در کتاب خود گستره و ابعاد هژمونی رجوی را اینگونه ترسیم می کند:
در اواسط 1987 سازمان مجاهدین همه صفات یک فرقه را دارا بود. آن رهبری عالی مقام خاص خود را داشت که به طور رسمی به آن رهبر اطلاق می شد، اما بطور غیر رسمی به او امام حاضر عنوان می دهند. مجاهدین سلسله مراتب خشکی به وجود آورده اند که بر اساس آن دستورات از بالا صادر می گردد و اولین وظیفه هر نیروی عادی و معمولی اطلاعت بی چون و چرا و بدون هر گونه سوالی می باشد. سازمان ایدئولوژی مجزای مخصوص به خود را به وجود می آورد. (7)
اعضای منتقد و ناراضی چنین رویکردی را نشانه بارز و آشکاری بر گرایشات فرقه ای و تبدیل سازمان به یک فرقه تعبیر کرده اند. این واکنش ها از سالها پیش در مناسبات درونی سازمان منجر به ریزش و جدایی شده و صرفا محدود به اعلام انقلاب ایدئولوژیک در مقاطع سالهای 64 به بعد نمی شود. تعدادی از اعضای انجمن های دانشجویی وابسته به مجاهدین در اروپا که از موسسین تشکیلات مجاهدین در اروپا هستند در دی ماه 1359 با صدور بیانیه ای تحلیلی ضمن اعلام جدایی خود از مجاهدین به تبیین نقطه نظرات سیاسی و ایدئولوژیکی پرداخته و هژمونی طلبی رجوی را در این راستا مورد تاکید قرار داده و یکی از فرض های خود درباره آینده سازمان را استحاله در مناسبات فرقه ای ذکر کرده اند. رضا رئیس طوسی، حمید نوحی، حسین رفیعی در کتابی با عنوان روند جدایی پروسه هژمونی طلبی و زیر پاگذاشتن سانترالیسم دمکراتیک را بازخوانی کرده و تاکید کرده اند ادامه این روند مجاهدین را به یک فرقه تبدیل خواهد کرد. در این رابطه می خوانیم:
چنانچه رهبری (رجوی) با انتقاد جدی از خود به راه اصولی باز نگردد هر روز بیشتر از پیش در گرداب انحراف فرو خواهد رفت. بر حسب آنکه سازمان به قدرت سیاسی برسد و یا در انزوای کامل قرار بگیرد، این انحرافات می تواند به یکی از صورت های زیر تجلی کند. (8)
در ادامه با تاکید بر استمرار این روند، یکی از فرض های آینده سازمان اینگونه پیش بینی شده است:
در صورت شکست جریان لیبرالی و نرسیدن به قدرت سیاسی و خصوصا چنانچه مورد تهاجم و خشونت واقع شده کلیه درها به روی آنها بسته شود، خواه ناخواه به خاطر جدایی و انزوای بیشتر از توده ها تبدیل به فرقه ای می شود که نظایر ان در تاریخ فراوان به خود دیده است. (9)
                                                                                                                                                                   ادامه دارد

 

منابع
1- بررسی امكان انحراف مركزیت دمكراتیك یا تفاوت شك علمی و غیرعلمی در امر تشكیلات. انتشارات سازمان مجاهدین خلق. سال 1358. تهران. ص 6.
2- همان.
3- آنها که رفتند. خاطرات لطف الله میثمی. جلد دوم. نشر صمدیه. تهران 1382. ص 112
4- نگاهی از درون به انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق. انتشارات خاوران. خارج از کشور. ص 22
5- همان. ص 35
6- همان. ص90.
7- مجاهدین ایران (اسلام رادیکال). ایرواند آبراهامیان.
8- روند جدایی. انتشارات موعود. 1359. ص 164
9- همان. ص 164.

خروج از نسخه موبایل