<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: یک جنایت تاریخی به نام انقلاب ایدئولوژیک &#8211; قسمت اول	</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/38786/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/38786</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 03 Mar 2020 21:59:22 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: ناشناس		</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/38786#comment-1137</link>

		<dc:creator><![CDATA[ناشناس]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 04 Mar 2020 01:29:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=38786#comment-1137</guid>

					<description><![CDATA[ما در سازمان از درون تهی بودیم حتی توانایی عشق ورزیدن به خودمان را هم به مرور از دست میدادم چه برسد به مردم و جامعه ای که بیشتر از   20 سال از ان‌ دور بودیم 
23 سالم بود که عاشق شدم معشوق دخترکی جوان و به اصطلاح از خانواده شهید بود حس انقلابی باعث شده بود احساسی که نمیدانستم چیست را غیرقابل بخشش و گناه کبیره بدانم و هرشب در ذهن برای خودم دادگاه خلقی تشکیل دهم و هربار متهم به اشد مجازات شناخته شوم اخرین بار یکی دوشب قبل فروغ دیدمش فتح تهران جسور ترم کرده بود چند ثانیه از دور به حرکاتش چشم دوختم بدون احساس گناه
فروغ که تمام شد هنوز در شوک بودم زخم پر پر شدن دوستان و حسرت ندیدن میدان ازادی و مسعودی که حماقت سیاسی خود و فرماندهان ترسو و بی خردش را به پای عشق یا با لحن گستاخانه خود زن و زندگی گذاشت و ندانست مبارزه بدون عشق جنایت است و باز هم ندانست سربازانش در جبهه جنگ به تنها چیزی که فکر می کرند ازادی بود  و اما گذشت تا بتوانم خودم را پیدا کنم که نبود معشوق را  اتفاقی درک کنم که بفهمم دخترک دیگر نیست نه خودش نه جنازه اش
 31 سال گذشته اما هنوز چشمانش صورتش و ان لبخند خجالت زده اش از یادم نمی‌رود هنوز گیجم هنوز درک مرگش برای من سخت ترین مسئله دنیاست]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما در سازمان از درون تهی بودیم حتی توانایی عشق ورزیدن به خودمان را هم به مرور از دست میدادم چه برسد به مردم و جامعه ای که بیشتر از   20 سال از ان‌ دور بودیم<br />
23 سالم بود که عاشق شدم معشوق دخترکی جوان و به اصطلاح از خانواده شهید بود حس انقلابی باعث شده بود احساسی که نمیدانستم چیست را غیرقابل بخشش و گناه کبیره بدانم و هرشب در ذهن برای خودم دادگاه خلقی تشکیل دهم و هربار متهم به اشد مجازات شناخته شوم اخرین بار یکی دوشب قبل فروغ دیدمش فتح تهران جسور ترم کرده بود چند ثانیه از دور به حرکاتش چشم دوختم بدون احساس گناه<br />
فروغ که تمام شد هنوز در شوک بودم زخم پر پر شدن دوستان و حسرت ندیدن میدان ازادی و مسعودی که حماقت سیاسی خود و فرماندهان ترسو و بی خردش را به پای عشق یا با لحن گستاخانه خود زن و زندگی گذاشت و ندانست مبارزه بدون عشق جنایت است و باز هم ندانست سربازانش در جبهه جنگ به تنها چیزی که فکر می کرند ازادی بود  و اما گذشت تا بتوانم خودم را پیدا کنم که نبود معشوق را  اتفاقی درک کنم که بفهمم دخترک دیگر نیست نه خودش نه جنازه اش<br />
 31 سال گذشته اما هنوز چشمانش صورتش و ان لبخند خجالت زده اش از یادم نمی‌رود هنوز گیجم هنوز درک مرگش برای من سخت ترین مسئله دنیاست</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
	</channel>
</rss>
