حکومت یعنی چه

اگر از سازمان و مسئولین آن بپرسید که گتره ای یعنی چه میگویند نمی دانیم و می گویند ما مبارزه علمی را پیش می بریم و تمامی کار ما براساس اصول دیالکتیک است! در واقع تضاد مبنای حرکت تمامی موجودات و مواد روی زمین است. این یکی را خوب می دانند اما بایستی پرسید که چرا پس از اینهمه سال افراد درون مناسبات سازمان از خود حرکت واراده ای ندارند؟ شما به آنها می گوئید که بایستی با سازمان وحدت کار کنند؟ چرا از رویارویی وپرسش سوالات آنها واهمه دارید و درواقع همان اصل دیالکتیک را در اینجا نفی می کنید یا دست آخر می گوئید باشد با سازمان تضاد داشته باش ولی آخر سر قبول کن که سازمان درست می گوید و برو تا دفعه بعدی؟

در سازمان حرکت و هرگونه حرکت افراد خود بخودی محسوب می شود. یعنی فی المثل از ابتدا فرد تحت آموزش قرار می گیرد که برای هرکاری اجازه بگیرد. در مرحله دوم پس از اجازه گرفتن به او می گویند مگر سازمان جای اجازه گرفتن است، انجام بده به تو انتقاد می کنند. بیچاره فرد انجام میدهد ولی بعد از آن زیر بار انتقاد او را مچاله میکنند. فرد به تضاد میرسد که اگر اجازه بگیرد می گویند چرا، اگر نگیرد یک طور دیگری حسابرسی میشود بالاخره چه کند؟ اگر بگوید که میگویند منحرف شده ای و… برای روشن شدن موضوع براساس یک واقعیت موجود که برای خودم در سازمان اتفاق افتاده بود مثالی میزنم.

من در ابتدای ورودم به منطقه چون از شعر و شاعری خوشم می آمد در مواجهه با فضای بی روح آسایشگاه به فکرم افتاد پوستری درست کرده و نصب کنم. یک مقوای بزرگ برداشتم و آنرا نقاشی کردم و روی آن شعری از شاملو را نوشتم و چسباندم، آنهم کنار تختم. فردا مسئولم فهمید یکی دیگر را که سر تیم من محسوب می شد مأمور برخورد با من کرد. وی مرا صدا زد و گفت که این نوشته را بردار چون اینجا تشکیلات است و ما هرکاری را با اجازه انجام میدهیم. گفتم خب، آنرا برداشتم و در داخل کمدم چسباندم. آن فرد به من گفت که در واقع هر حرکت خود بخودی در سازمان اساس انحراف است همانند سال 54! من به خودم گفتم آخر چطور من از یک پوستر به داستان اپورتونیسمهای چپ نمای سال 54 میرسم! عجب پس کار بسیار بدی کردم و آنقدر انتقاد از خودم کردم و نوشتم که خودم خسته شدم. گذشت و گذشت تا اینکه من در قرآن به یک آیه برخوردم و برداشتی از آن داشتم و برای مسئولم نوشتم که من این آیه را خوانده ام و از آن اینطور استنباط می کنم آیا درست است؟ وی چند روزی جواب نداد و نهایتاً مرا صدا کرده و گفت تو چرا اینقدر بی حد و مرز هستی و ذهنت در و پیکر ندارد؟ تفسیر قرآن به تو چه مربوط است کار رهبری است. گفتم من قرآن تفسیر نکردم برداشتم از آیه این بود که پرسیدم. گفت پرسیدن خوب است اما اشکال کارت را هم بگیر، دفعه دیگر این کارها را نکن تو خرده بورژوازی سنتی هستی که در این دام ها می افتی. گفتم خدایا آمدیم ذهنمان را به سازمان بدهیم بدتر شد. بالاخره چه کسی به ما کمک خواهد کرد و مسائل ذهنی ما را چه کسی حل می کند. یک فرد بالاخره اندیشه دارد. از آن پس سعی میکردم که دیگر به این باب وارد نشوم و فقط به انتقاد وانتقاد از خود بپردازم. زیرا گفته بودند که درهای ورود ذهنی به سازمان این است که ذهن با این مکانیزم تحت پالایش قرار میگیرد و شما را که در جامعه طبقاتی بوده اید و ذهن شما آلوده است روزانه با این آموزش پاک میشود. من واقعاً فکر می کردم صداقت و صادق بودن در سازمان خوب است و آنها آدمهائی هستند که به من کمک خواهند کرد. اما با هر صداقتی که نشان دادم و هر سادگی که ذهنم را با آنها در میان گذاشتم فقط چهره خودم را خراب کردم!

یعنی داشتن صداقت که سرلوحه ورودی سازمان است برای این است که تو را بشناسند و اینکه چکونه برخوردی را باید با تو به عمل آورند. در واقع صداقت و سادگی فرد در سازمان چیزی جز این نیست که همیشه بارکش یعنی توسری خور و حمال باشد نه اینکه برود بالای سازمان و مسئولین اجازه ندهند یک وقتی این فرد رشد کند زیرا از کلک و دروغ و چاپلوسی و تملق چیزی نمیداند پس محکوم است به پایین ماندن. و من تازه فهمیده ام که چرا آدمهای مثل ما همیشه در آن پایین ها هستند و هرگز رشد تشکیلاتی ندارند اما بیشترین کارها روی دوش آنهاست. خب حالا به مراحل پیچیده تر این تشکیلات می رسیم، شما در مراحل بعدی که نام آن انقلاب گذاشته شد همیشه مجبور به خالی کردن خود و گفتن تناقضات خود هستید تا سازمان بداند درونتان چه می گذرد و بداند شما را باید در چه سطحی نگاه دارد. یعنی مثل یک ماشین حرکت از شما سلب شده و منتظر فرامین هستید زیرا مشروط شده اید به عاملی بیرون از خودتان بنام سازمان، سازمان هرکار و فرمانی که بخواهد به شما میدهد و شما انرا انجام میدهید نه داده های ذهنی خودتان را، زیرا داده های ذهنی خودتان هیچ ارزشی نداشته و اشتباه محض است.

پس از مدتی توان تصمیم گیری برای حتی فرد خودتان را ندارید، دست آخر دچار فلج ذهنی می شوید یعنی ابتکار و خلاقیت از شما رخت بر می بندد و به یک موجود تو سری خور و مفلوک بدل می شوید. و زمانی به وجد می آیید که فقط از رهبری تعریف و تمجید کنید و در آن صورت شما تشویق می شوید. برای هر فکر و تصمیم فردی تحت انتقاد می روید اما اگر کارهای سازمان را که هیچ ربطی به خود شما ندارد انجام دهید تشویق می شوید.

پس از مدتی آنها به این نیز راضی نبوده و می گویند شما سربار سازمان هستید علیرغم اینکه 24 ساعت وقت و ذهنتان را داده اید باز از شما طلبکارند که چرا کارتان کیفیت ندارد. بالاخره هر روز از شما شاکی هستند. شما به نقطه ای میرسید که نمی دانید چه کار کنید تا آنها از شما راضی بوده و دست از سر شما بردارند. نهایتاً شما به موجودی تبدیل می شوید که روزانه از خود اتوماتیک حسابرسی می کنید که چرا کار سازمان را خوب، دقیق و درست انجام نداده اید.

سپس نوبت به بدیها و خوبیهای شما میرسد. تمام بدیها از آن شما و تمام خوبیها از آن سازمان است. پس شما فرد بدی هستید. امیال شما بد است. کار شما بد است و همه چیزهای منفی در شما نهفته است و بنابراین حتی اگر خودتان هم بخواهید مغایر کار و خواست سازمان دست به هیچ کاری نمی زنید و در واقع خود را در چهارچوب و قفسی خود ساخته محصور می کنید که زندانبانش همان مسئول شماست. او در قفسی بزرگتر و مسئول او در قفسی بزرگتر تا به زندانبانان اصلی اما آزاد برخواهید خورد که سطح بالای سازمان است و علیرغم کار شما آنها نه محدودیت فردی و پولی و… دارند و نه هیچ چیز دیگر. راستی بگویم که داشتن پول در سازمان جرم است. چون مال خود شماست و ما در سازمان پول فردی نداریم اموال خلق است. فساد آورنده است. و نهایتاً شما را فاسد خواهد کرد اما افراد بالا را نه، چون آنها از این مراحل عبور کرده اند. اما شما نه!

پس شما هرکاری برایتان جرم است. آیا شما می توانید چنین انسانی را تصور کنید. تازه روابط عاطفی و… را نگفته ام. چنین انسانی در قفس خود محکوم به ابقا و فنای تدریجی است پس در این قفس حرکتی نیست اگر چه تضاد زیاد است. حال برمیگردیم به اصول شناخت که تضاد مبنای حرکت انسانهاست. همان سازمانی که در نفی استثمار تضاد بین مستضعف و مستکبر را مبنای حرکت و انقلاب در جامعه می داند و اینطور دور نمای خارجی بروز می دهد، در داخل مناسباتش انسانها قدرت حرکت ندارند و ذهنشان از گنجشک نیز کوچکتر است.

با تشکر فراوان

اصغر فرزین

 

خروج از نسخه موبایل