سلامی گرم به رفیق عزیز هوشنگ گودرزی
سلامی به گرمای روزهای گرم اسارت در اردوگاه های عراق
سلامی گرم به اندازه اشتیاق دیداری دوباره و در آغوش کشیدن برادری عزیز
هوشنگ جان یاد تو و روزهایی که با هم بودیم هیچگاه از ذهنم فراموش نمی گردد و این را بدان همیشه خاطرات و با هم بودنمان را مرور نموده و با آن خاطرات ایام را بسر می برم .
اگر از خاطرات بگویم بسیار زیاد می باشد ولی الان که این نوشتار را مینویسم به یاد شبی افتادم که مبادله اسرا بود. در ساعت 12 شب. من و تو و محسن شجاعی در محوطه لشکر 27 اشرف در کنار هم نشسته بودیم و منتظر، تک تک صدا میزدند و ما را میخواستند و ای کاش همان موقع تصمیم میگرفتیم تا با هم از این تشکیلات جدا و خودمان را رها میکردیم.
کاش پرواز میکردیم و اینگونه جوانی و عمر خود را تلف نمی نمودیم و ای کاش شما نیز تصمیم اصلی زندگی را بگیرید و خود را رها سازید .
هوشنگ عزیز، اینجا خواهر و برادرانت بسیار پیگیر شما هستند و من از نزدیک میبینم چگونه در فراقت می سوزند. اما این امید در وجودشان زنده است که بزودی تو را در آغوش کشیده و دوباره در کنار هم ایام را به خوشی بگذرانند .
گل پسر بروجردی! یار غار، هیچوقت برای رهایی دیر نیست ، بیا که بسیار کسان دلتنگ و منتظر تو می باشند .
غلامعلی میرزایی

