نماد سایت انجمن نجات

در وصف خوی خشونت بار یکی از فرماندهان مجاهدین خلق

زن در سازمان مجاهدین خلق

نمایی از کمپ لیبرتی و تعدادی از زنان عضو سازمان

در مشاهدات و خاطرات اعضای پیشین مجاهدین خلق، نام شماری از فرماندهان خشن و ترسناکی که در سلسله مراتب تشکیلاتی اعضا را به شدت سرکوب می‌کنند، بارها تکرار شده است. یکی از این نامها، سمیرا شمس است. سمیرا شمس یکی از فرماندهان مجاهدین بود که در عملیات کردکشی موسوم به مروارید – که سازمان در آن به عنوان به عنوان “ارتش خصوصی صدام”  شرکت داشت، فرماندهی یگان‌های مجاهدین خلق را بر عهده داشت.

او مدتی سمتی موسوم به “رئیس ستاد پشتیبانی” را به دوش می‌کشید. اما در حقیقت در خاطرات بسیاری از اعضای جدا شده از تشکیلات از او به عنوان بازجو، زندانبان و شکنجه گر یاد شده است. سمیرا شمس به واسطه خوی وحشی و اندام درشتش در ذهن بسیاری از اعضای سابق یادآور خاطراتی بسیار منفی است.

در اظهارات اعضای جدا شده، نام سمیرا شمس به عنوان قاتل نسرین احمدی، ذکر شده است. به نوشته علی مرادی عضو پیشین تشکیلات، در سال 70، نسرین احمدی که در محور پنج سابق سازمان دهی شده بود، تنها به علت خواندن ترانه، با تهمت ارتباط با “برادر رزمنده‌اش” مورد حمله “خواهر مجاهدش” سمیرا شمس قرار گرفت. به گفته مرادی، شمس که بالای 110 کیلو وزن داشت سر نسرین احمدی را به دیوار کوبید و او در دم جان باخت.

هادی نگراوی، یکی دیگر از اعضای پیشین مجاهدین خلق در عملیات مروارید، تحت فرماندهی سمیرا شمس شاهد خشونت آشکار اعضای مجاهدین خلق نسبت به غیرنظامیان کرد عراقی بود. او در اظهاراتش درباره کردکشی و تخریب روستاهای کردنشین توسط نیروهای مجاهدین خلق به خاطر می‌آورد که هنگامی که نیروهای مجاهدین از کنار روستاها و شهرک‌های کردنشین عبور می کردند، حتی در یک مورد کردها به سمت مجاهدین شلیک نکردند؛ “اما مجاهدین با سلاح‌های سبک و سنگین تهاجم وحشیانه خود را علیه کردها آغاز کردند”.

به گفته او، مجاهدین ماشین‌های عبوری‌ای که حامل غیر نظامیان و مردم عادی بودند را به توپ می‌بستند: “با کاسکاوال چنان ماشین‌های شخصی را می زدند که سرنشینان آن ها پودر می شدند. به چشم خودم دیدم که یک لندرور غیر نظامی هنگام عبور در سه راهی کفری بدون هیچ جرم و گناهی توسط یکی از کاسکاول‌های مجاهدین به توپ بسته شد.”

نگراوی که شاهد جنایت مجاهدین نسبت به غیرنظامیان کرد بود، در اعتراض به فرمانده‌اش می‌گوید : “این‌ها که غیرنظامی بودند و چند آدم بی گناه در آن ماشین بودند، فرمانده‌ام ( فردی به نام سمیرا شمس ) عصبانی شد و در جواب من گفت : دست از این دفاعیات حقوق بشر بردار وگرنه تو را محاکمه می کنیم و چون در حال جنگ هستیم همین جا تو را اعدام خواهیم کرد!”

هادی نگراوی سخت از این رفتار مجاهدین نسبت به کردها ناراحت شده و بر اثر وجدان بیدار خویش، بار دیگر به سمیرا شمس اعتراض کرد: “شما گفته بودید که پاسداران خمینی با لباس کردی قصد حمله به مجاهدین را دارند اما هنوز نه حمله‌ای به ما شده و نه پاسداری به چشم دیده ایم!…” اما پاسخی بشدت خشن دریافت کرد که اطمینان یافت حکم اعدامی که شمس از آن سخن می‌گوید چندان دور از ذهن نیست.

” فرمانده‌ام و چند تن از اعضای سازمان که پیش من بودند ناگهان با شنیدن حرف‌های من از کوره در رفتند و به طرف من هجوم آوردند. مرا بردند پشت یکی از آیفاها و چند نفری با مشت و لگد به جانم افتادند. گویی یکی از کردهای انقلابی را گرفته‌اند و انگار نه انگار که من از اعضای خودشان هستم! می‌دانستم اگر بخواهند می‌توانند به راحتی مرا بکشند و در آن هرج و مرج مرگم را به گردن کردها بیندازند. به ناچار سکوت پیشه کردم و وانمود کردم موضوع برایم حل شده است. اما همان نقطه آغاز اختلافات من با سازمان بود.”

یوسف جرفی از دیگر اعضای جدا شده است که خاطراتش از سمیرا شمس مربوط به نشست‌های روزانه اعتراف اجباری و خود انتقادی است. او تنها به دلیل آن که عکس دخترش را در قرآن مخفی کرده بود و گاهی از سر دلتنگی به آن نگاهی می‌انداخت، از سوی یکی از به اصطلاح هم‌رزمانش به نام سیروس، لو رفت. سیروس و دیگر اعضای نشست به فرماندهی سمیرا شمس، یوسف را زیر ضرب قرار دادند. “ای نامرد! ای بی شرف! تو به جای اینکه عکس برادر مسعود را تو قرآن بگذاری رفتی عکس دخترت را گذاشتی؟ خجالت نمی کشی؟ کثافت!” اینها کلماتی بودند که به فرماندهی سمیرا شمس بر سر سوژه نشست آوار می‌شدند. جرفی ادامه ماجرا را چنین شرح می‌دهد:

“همه با هم سرم ریخته بودند. سرم گیج رفته بود. چشمانم داشت سیاهی میرفت. همه داشتند به من فحش و ناسزا می‌دادند و مارک خیانت به من می‌زدند. یکی دیگر از بچه ها گفت: می‌خوام که دخترت سرش به تنش نباشد. مگر خون دختر تو از خون برادر مسعود رنگینتره؟ چرا ساکتی؟ چرا جواب نمی دهی؟ بعد خواهر سمیرا که این سناریو را برایم چیده بود تا اول شخصیت مرا له و لورده کند، گفت: به به چشمم روشن. چی چی؟ خانواده؟ تو به جای عکس رهبری رفتی عکس دخترت را لای قرآن گذاشتی؟ خجالت نمی کشی؟ بی شعور! کثافت! آشغال! ما اینجا جمع شدیم که جانمان را فدای برادر مسعود کنیم بعد تو به عشق و فکر دخترت به خواب میری و خواب او را میبینی؟ آره دیگه تو شعبه سپاه پاسداران وسط ما باز کردی. بگذار یک چیز را به تو بگویم. خانه و خانواده نداریم. خانواده دشمن شماره یک ماست. نمی دانی همین جا بدان!”

پس از مرور این شهادت‌ها درباره خشونت و قساوت ذاتی سمیرا شمس، شاید بهترین تصویر را کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق، فردی به نام آیلین مقدم ارائه می‌دهد. او که چند سالی است که از کمپ مجاهدین در آلبانی گریخته است در توصیف سمیرا شمس در حساب کاربری خود در پلتفرم ایکس می‌نویسد:

“او می‌آمد… نه مثل انسان، بلکه مثل کابوسی در روز روشن. ۳۶۰ کیلو وزنِ خشم و نفرت. هر قدمش لرزشی به دل زمین می‌انداخت، آن‌قدر سنگین که آسفالت زیر پایش ناله می‌کرد. انگار زمین از دستش به ستوه آمده بود. چهره‌اش عبوس، سرد و زهرآلود. همیشه خشمگین، همیشه طلبکار. صدایش، مثل شلاق بود و نگاهش چون چاقو؛ دل نمی‌برد، دل می‌درید. هیچ‌کس جرئت نداشت طرف چشمش نگاه کند. متکبر بود، زورگو، و از حجم تنفرش مثل دیوار سیمانی، کسی نمی‌توانست رد شود. با بدن غول‌آسایش مردم را نمی‌ترساند، له می‌کرد. نه احترام داشت، نه رحمی در دلش بود؛ فقط می‌خواست اطرافیانش زیر سایه‌ سنگین وجودش خرد شوند. او نه تنها از بدرفتاری‌اش خجالت نمی‌کشید، بلکه به آن می‌بالید. آمده بود که فرمان بدهد، نه زندگی کند؛ که بترساند، نه دیده شود. آری نامش سمیرا شمس بین خودمان، او را “چنگیز مغول” صدا می‌زدیم. لقبی که بهتر از هر واژه‌ای توصیفش می‌کرد.”

مزدا پارسی

خروج از نسخه موبایل