مهندس مسعود خدابنده در کتاب “تهران تا تیرانا” در خصوص روند جدایی خود از سازمان مجاهدین خلق چنین می گوید:
در سال ۱۹۹۵م (۱۳۷۴ ه ش) تصمیم به جدایی گرفتم و با مراجعه به رابط سازمان در سرویس فرانسه (افسر فرانسوی) اعلام کردم که جدا شدهام. زمانی که اعلام جدایی کردم، مسئول حفاظت سرکرده سازمان، رابط امنیتی با کشورهای غربی (بعلاوه اردن و سعودی) و عضو شورای ملی مقاومت (شاخه سیاسی سازمان) بودم.
روند جدایی من از سازمان از یکی دو سال قبل شروع شده بود و ریشۀ آن به تناقضات سیاسی، نقض حقوق بشر در داخل سازمان، فاصلهگرفتن از آنچه مؤسسان اولیه سازمان بیان کرده بودند، فرقهگرایی و شخصپرستی و در سالهای آخر، افتخار علنی به مزدوری برای بیگانگان برمیگشت.
شخصاً اعتقاد داشتم که این مسعود و مریم رجوی بودند که از سازمان حنیفنژاد و سعید محسن و بدیعزادگان جدا شدند و نه من. به همین شکل، افرادی چون مهندس لطف الله میثمی، دکتر رضا رئیسی، دکتر حسین رفیعی، پرویز یعقوبی، سعید شاهسوندی، حسن محرابی، علی برکش و صدها تن از مسئولان و متصدیان دیگر نیز تبدیلِ سازمان مجاهدین خلق به فرقۀ رجوی را تاب نیاوردند و از آن بریدند.
چندی بعد از بغداد تماس گرفتند که به عراق برگردم. گفتند باید بخشی از پناهگاه زیرزمینی رجوی در اشرف (که مسئول احداثش بودم) را بازسازی کنم. اما برای من دیگر آخر خط بود. تصمیم خودم را گرفته بود؛ لذا مستقیما سراغ رابط امنیت فرانسه که ارتباط خوبی با او داشتم رفتم. کارتها و چند حساب مالی سازمان را که به نامم بود، تحویل دادم و به لندن رفتم.
در لندن دوستی داشتم که به او زنگ زدم و پیش او رفتم. مدتی در کارگاه او کار کردم تا توانستم اطلاعات تخصصیام را بهروز کنم و بتوانم در رشتۀ خودم (مهندسی برق) کار کنم. استخدام کنتراتی شرکت مخابرات بریتیش تلکام شدم. وقتی در انگلستان بودم، چند بار سراغم آمدند. یک روز مسعود رجوی خودش زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که همه اینها تقصیر مریم است. از من خواست تا به تشکیلات برگردم. به او یادآوری کردم که من مثل بقیۀ اعضا نیستم و خیلی از مسائل را میدانم. عصبانی شد و فحش داد.
بعد از آن، اخبار مختلفی در بین اعضای مسئلهدار پخش کردند که مسعود خدابنده بیمارستان است. بعد گفتند که ما اخراجش کردیم چون معتاد شده بود. حتی بچههای لندن یک روز تماس گرفتند و گفتند محمد سیدالمحدثین آمده لندن تا پاسخ سؤالات هواداران را بدهد. او گفته تو چون معتاد شدهای، برای حفظ آبروی سازمان خودت خواستهای جدا شوی.
چندی بعد از اینکه از سازمان جدا شدم، از فرانسه مرتب زنگ میزدند که راضی شوم و برگردم. یک بار شهرزاد صدر حاج سیدجوادی زنگ زده بود. او آن زمان در دفتر مریم رجوی بود و احتمالاً مریم هم مکالمۀ ما را میشنید. بعد از کمی حرفزدن پرسیدم: «همۀ این حرفها به کنار، یک سؤال هست که اگر شما جواب بدهید خیلی از مسائل روشن میشود.» گفت: «بگو.» گفتم: «حاضرید ایران بهشت برین شود ولی شما را راه ندهند؟ یا مثلاً کشور گابن در آفریقا را بدهند تا شما در آنجا حکومت کنید، ولی ایران را با خاک یکسان کنند؟» جواب داد: «میدانستم که انقلاب خواهر مریم را درک نکردهای و به همین خاطر امروز کارت به اینجا کشیده و به رهبری پشت کردهای. تو خودت خوب میدانی که ما برای حق رهبری میجنگیم نه برای زمین و هوا در اینجا یا آنجا.» البته در همان مکالمه فهمید که مسئله قهرکردن نیست، بلکه تضادمان بنیادی است. من هم آن روز فهمیدم که در چهلسالگی دیگر دوران بچگی را کنار گذاشتهام و باید روی پای خودم بایستم. رجوی سالها کار کرد تا بتواند من نوعی را به جایی برساند که بگوییم: «گناهانمان برای خودمان و ثوابهایمان مال تو» و در عمق بیمسئولیتی، فقط پیچومهرههای دستگاه او باشیم.
وقتی در لندن اعلام کردم که جدا شدهام، سرویسها نگران شدند؛ چون بالاخره اطلاعات زیادی داشتم و تهدید ترور بود. بعدها چند بار سراغ من را گرفتند و یک بار مجاهدین خلق دو نفر را بهعنوان خبرنگار فرستادند به شهری که در آن زندگی میکردم؛ ولی پلیس زود متوجه شد و کاری از دستشان برنیامد. یک بار هم در دو نوبت طی یک روز سعی کردند با ماشین من را زیر کنند که با انتقال مسئله به سرویسها و تذکر مجدد به رابط مجاهدین خلق با سرویس، فعالیتشان محدود شد.
یک بار دیگر که در پاریس سخنرانی داشتم، مطلع شدم مجاهدین خلق برنامۀ قتل من و خانوادهام را طراحی کردهاند. صبر کردم تا مأموران رسیدند. همسر و پسرم را به هتل برگرداندند و من بههمراه دو مأمور به محل سخنرانی رفتیم. زمانی که رسیدیم، متوجه شدیم مجاهدین خلق با چاقو و قمه به محل جلسه حمله کردهاند و تعدادی دستگیر شدهاند. تا پلیس برسد، چند نفر زخمی شده و راهی بیمارستان شده بودند. آقای آلن شوالریاس، یکی از خبرنگاران و محققان و متخصصان نسبتاً بانفوذ در زمینۀ مسائل خاورمیانه، همراه من بود که بعدها مطالبی اعتراضی علیه چاقوکشی مجاهدین خلق در پاریس منتشر کرد.
سالها بعد از سقوط صدام حسین که ترددم به بغداد زیاد بود، یک روز در هتلی در اربیل با خانم جودیت نیوریک (خبرنگار هلندی) نشسته بودیم که از آسایش (سرویس امنیتی منطقه خودمختار عراق) زنگ زدند و گفتند که تعدادی قاتل استخدام کردهاند تا مرا بکشند. ماشین فرستادند و من را به سلیمانیه منتقل کردند.
شک نداشتم و هنوز هم ندارم کسانی که بهقول خودشان هفدههزار ایرانی، بیستوپنجهزار عراقی و کرد و تعدادی اروپایی و آمریکایی را کشته اند، حتماً اگر دستشان برسد، من را هم حذف خواهند کرد. کسی که در اثر شستوشوی مغزی، با دستور تشکیلاتی خودش را میسوزاند، حتماً این قابلیت را هم دارد که در حین کشتن خودش، یکی از مخالفان سرکرده فرقه را هم بکشد.
تنظیم از عاطفه نادعلیان

