۳۰ خرداد ۱۳۶۰ فقط یک تاریخ در تقویم سیاسی ایران نیست؛ لحظهای است که یک سازمان، مرز میان رقابت سیاسی و خشونت سازمانیافته را با صدای بلند و در خیابان، پشت سر گذاشت. در روایت رسمی و در بسیاری از خوانشهای تاریخی، این روز بهعنوان آغاز علنی فاز نظامی سازمان مجاهدین خلق شناخته میشود؛ روزی که اسلحه، جای استدلال را گرفت و “استراتژی” بهجای آنکه ابزار سیاست باشد، خود به سیاست تبدیل شد.
از منظر دنیای مدرن، این نقطه فقط یک انفجار سیاسی نیست، بلکه نشانهی شکست نوعی تخیل رادیکال است؛ تخیلی که میخواست تاریخ را با اراده اقلیت، شتابزده و قهرآمیز، به مسیر دلخواهش هل بدهد. در جهان مدرن، مشروعیت سیاسی دیگر فقط از شور انقلابی نمیآید؛ از توان گفتوگو، پذیرش تکثر، و رقابت در میدان عمومی میآید. اما وقتی سازمانی این منطق را نپذیرد، خیلی زود از بازی سیاست خارج میشود و به منطق حذف و تقابل مسلحانه پناه میبرد.
مجاهدین خلق پیش از ۳۰ خرداد، از دل یک تجربهی پرتنش و پرتناقض بیرون آمده بودند: سازمانی با سابقه مبارزه مخفی، ایدئولوژی ترکیبی (اسلام و مارکسیسم)، و میل شدید به انضباط تشکیلاتی. همین ویژگیها بعدها در مواجهه با فضای بازشدهی پس از انقلاب، بهجای آنکه به بازاندیشی سیاسی منجر شود، به رادیکالیزهشدن بیشتر انجامید. در چنین فضایی، شکست در کسب قدرت، بهجای آنکه به بازگشت به مردمگرایی سیاسی بینجامد، به این نتیجهی خطرناک رسید که «اگر سیاست جواب نمیدهد، باید با زور آن را پیش برد.»
اما مسئله فقط انتخاب خشونت نبود؛ مسئله این بود که خشونت بهتدریج به منطق هویتی سازمان تبدیل شد. یعنی دیگر صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف نبود، بلکه خودش هدف را باز تعریف میکرد. در اینجا با پدیدهای روبهرو هستیم که در تاریخ جنبشهای افراطی بارها دیده شده است: سازمانی که برای نجات خود از شکست، هرچه بیشتر به خشونت متوسل میشود و درست در همان لحظه، از آرمان اولیهاش دورتر میشود.
۳۰ خرداد را باید در متن یک بحران بزرگتر دید؛ بحرانِ رابطهی نیروهای سیاسی با واقعیت پس از انقلاب. بسیاری از بازیگران آن دوره، هنوز سیاست را با منطق دوران مبارزه مخفی میفهمیدند، در حالی که جامعه وارد مرحلهای تازه شده بود. در دنیای مدرن، سیاستِ پایدار نیازمند نهاد، صبر، مذاکره و تحمل شکست است. اما جریانی که به منطق «همه یا هیچ» عادت کرده باشد، در چنین فضایی بهسختی میتواند بماند. نتیجه، رفتن به سمت خیابان، درگیری، حذف رقیب و در نهایت، فروپاشی اخلاقی است.
نکته مهم اینجاست که ۳۰ خرداد فقط یک «اشتباه تاکتیکی» نبود؛ نشانهی یک تغییر ماهیت بود. از این مقطع به بعد، خشونت دیگر حادثهای استثنایی نبود، بلکه بخشی از زبان سیاسی سازمان شد. در منطق مدرن، سازمان سیاسی باید بتواند خود را با تغییرات جامعه بازسازی کند؛ اما وقتی ساختار درونی بر اطاعت مطلق و قطع ارتباط با واقعیت بیرونی بنا شده باشد، تغییر به اصلاح نمیانجامد، بلکه به تشدید توهم میرسد.
به همین دلیل، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را میتوان «کابوس یک استراتژی» نامید؛ استراتژیای که گمان میکرد میتواند بحران را با شتاب، خشونت و عملیات خیابانی حل کند، اما در عمل، خود به بحران بدل شد. این تاریخ، بیش از آنکه داستان قدرت باشد، داستان ناتوانی در فهم دگرگونی جهان مدرن است؛ جهانی که در آن، خشونت شاید بتواند صدا تولید کند، اما بهندرت میتواند مشروعیت بسازد.
اگر بخواهیم از دل این واقعه درسی تاریخی بگیریم، آن درس ساده است:
سیاستی که از گفتوگو عبور میکند و به اسلحه پناه میبرد، شاید موقتاً دیده شود، اما در نهایت خود را از آینده حذف میکند.
آرش رضایی

