نماد سایت انجمن نجات

مجاهدین خلق و توهم فروپاشی در اتاق پژواک

مجاهدین خلق تروریست

مجاهدین خلق تروریست

تحلیل پیش‌بینی‌های سازمان مجاهدین خلق درباره سرنگونی حکومت ایران از طریق “حمله خارجی” را می‌توان به عنوان یک “مطالعه موردی” در علوم سیاسی در نظر گرفت که در آن چندین متغیر با هم ترکیب شده و به نتایج نادرست منجر شده‌اند. اگر بخواهیم این موضوع را از زاویه آکادمیک و با تمرکز بر الگوهای رفتاری این سازمان ارزیابی کنیم، می‌توانیم به چند نقطه کانونی اشاره کنیم:

الف. خطای “جبرگراییِ عامل خارجی”

این سازمان در دهه‌های اخیر، استراتژی خود را بر پایه “تغییر از بیرون” بنا کرد. در علوم سیاسی، این نگاهی است که در آن فاعلیت (Agency)  تغییر به جای جامعه مدنی یا نیروهای داخلی، به بازیگران بین‌المللی واگذار می‌شود.

وقتی یک گروه سیاسی هسته اصلی کنش خود را بر متقاعد کردن قدرت‌های خارجی (امریکا، اسرائیل و غیره) برای حمله یا تحریمِ فلج‌کننده قرار می‌دهد، دچار “فلج تحلیلی” می‌شود. این گروه به‌جای رصد تحولات واقعی جامعه و ساختار قدرت، به رصدِ “لحن و مواضع” دولتمردان خارجی روی می‌آورد. به همین دلیل، هر بار که دیپلماسی بین‌المللی (مانند تفاهم‌ها یا تغییر دولت‌ها در غرب) مسیر متفاوتی را طی می‌کند، تمام محاسبات استراتژیک این سازمان فرو می‌ریزد.

ب. پدیده “حبس در اتاق پژواک” (Echo Chamber)

ساختار تشکیلاتی این سازمان به شکلی است که جریان اطلاعات در آن عمودی و کاملاً کنترل‌شده است.

در چنین ساختارهایی، اطلاعاتی که به رهبری می‌رسد، لزوماً واقعیت‌های میدانی نیست، بلکه اطلاعاتی است که “مطلوب” رهبری است. این امر باعث می‌شود که تحلیل‌گران سازمان، “خواسته‌ها”ی خود را با “واقعیت‌های” سیاسی اشتباه بگیرند. وقتی یک سازمان در تبعید، سال‌ها با اخبارِ متناقضِ واقعی مواجه نشود و نقد درون‌سازمانی تعطیل باشد، به‌مرور زمان از واقعیت‌های اجتماعی ایران (مانند تغییرات نسلی، مطالبات لایه‌های مختلف جامعه و پیچیدگی‌های ساختار سیاسی) منقطع شده و دچار نوعی “توهم مفرط” در تحلیل می‌شود.

پ. نادیده گرفتن “پایگاه اجتماعی” به عنوان متغیر تعیین‌کننده

در ادبیات گذار سیاسی، هیچ نیرویی نمی‌تواند بدون پایگاه اجتماعیِ فعال و گسترده، در صورت بروز بحران در ساختار حاکم، قدرت را به دست بگیرد یا هدایت‌گر تغییر باشد.

تحلیل‌های مجاهدین خلق در مورد سرنگونی، همواره این “متغیر غایب” (پایگاه اجتماعی) را با “حجم تبلیغات” یا “پتانسیل‌های تشکیلاتیِ درونی خود” جایگزین کرده‌اند. آنها تصور می‌کردند که با ارائه اطلاعات (هر چند صحیح یا غلط) به سرویس‌های اطلاعاتی غرب، می‌توانند به عنوان “جایگزین” پذیرفته شوند. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که دولت‌های خارجی حتی در صورت تغییر رژیم، به‌ندرت به گروهی اعتماد می‌کنند که در جامعه هدف، فاقد پایگاه حمایتی یا مقبولیت عمومی باشد. این ناتوانی در درکِ ضرورتِ “مشروعیت داخلی”، اصلی‌ترین شکاف میان تحلیل‌های آن‌ها و واقعیت‌های سیاسی ایران بوده است.

مغالطه “تفسیرِ خوش‌بینانه” از منازعات بین‌المللی

سازمان مجاهدین همواره تضاد منافع بین ایران و غرب را به معنای “آمادگی قطعی غرب برای حمله نظامی” تفسیر کرده است.

این یک خطای فاحش در تحلیل روابط بین‌الملل است. در سیاست قدرت، تضاد منافع لزوماً به جنگ منجر نمی‌شود؛ بلکه مدیریتِ منازعه، مذاکره و تفاهم، ابزارهای اصلی دولتمردان برای پیگیری منافع ملی‌شان هستند. سازمان مجاهدین به دلیل نیاز حیاتی به “توجیه بقای تشکیلاتی خود”، همواره تفاهم‌ها و مذاکرات را به عنوان “شکست” یا “خیانت” تعبیر کرده و تصور می‌کرده که جهان باید طبق همان سناریوی “جنگ و فروپاشی” پیش برود که آنها در دهه ۶۰ و ۷۰ خورشیدی ترسیم کرده بودند.

کلام آخر

اگر بخواهیم خطاهای استراتژک و راهبردی گروه رجوی را ارزیابی کنیم، باید گفت که تحلیل‌های سازمان مجاهدین خلق “نادرست” از آب درآمده، چون داده‌های آن‌ها بر پایه “امید به خواسته‌های بیرونی” بوده است، نه “تحلیل واقع‌گرایانه از توازن قوای داخلی و ملاحظات استراتژیک قدرت‌های جهانی”.

آنها در چرخه‌ای افتاده‌اند که در آن:

–  تحلیلِ اشتباه ارائه می‌دهند.

–  به دلیل بسته بودن سیستم، نقدِ آن تحلیل را نمی‌پذیرند.

– با شکستِ آن پیش‌بینی، به جای بازنگری استراتژیک، بر همان مواضع (با شدت بیشتر) پافشاری می‌کنند تا دچار فروپاشیِ درونی نشوند.

این الگوی رفتار، در علوم سیاسی نشان‌دهنده یک “بن‌بست استراتژیک” است که در آن سازمان به جای بازیگرِ مؤثر در آینده سیاسی یک کشور، به یک “تماشاچیِ آرزومندِ تحولاتِ خارجی” تبدیل می‌شود.

آرش رضایی (کارشناس علوم سیاسی و روابط بین الملل)

خروج از نسخه موبایل