نماد سایت انجمن نجات

حقیقت پشت پرده‌ خودسوزی‌های اعضای مجاهدین خلق

خودسوزی در فرقه مجاهدین

بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۲، زمانی که مریم رجوی در فرانسه بازداشت شد، جهان شاهد رویدادی بود که فراتر از یک جنجال سیاسی، مرزهای میان مبارزه و خودویرانی را جابه‌جا کرد. موجی از خودسوزی‌ها در قلب اروپا، نه به عنوان یک ژست حماسی، بلکه به عنوان یکی از تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین لحظات تاریخ سیاسی معاصر ایران در خارج از کشور، در حافظه ماندگار شد. اما سوال بنیادین این نیست که”چه کسی سوخت؟”؛ سوال این است که “چه چیزی در پسِ این شعله‌ها در حال سوختن بود؟”

از منظر یک ناظر مدرن، خودسوزی اعضای سازمان مجاهدین خلق در واکنش به بازداشت رهبرشان مریم رجوی، یک عمل سیاسیِ عقلانی نبود؛ بلکه فریادِ استیصالِ ساختاری بود. در دنیای امروز که سیاست بر پایه اقناع، مذاکره و استفاده از ابزارهای حقوقی و رسانه‌ای بنا شده است، بازگشت به سوی “بدن” به عنوان تنها ابزار اعتراض، نشان‌دهنده فروپاشی کامل پل میان “اندیشه” و “منطق” است. وقتی فرد تنها راه اعتراض خود را در انهدام فیزیکی می‌بیند، یعنی ابزارهای گفتگوی دموکراتیک در درون آن ساختار، نه تنها وجود ندارند، بلکه به کلی بی‌معنا شده‌اند.

این وقایع، پرده از حقیقتی تلخ برداشت که سازمان مجاهدین خلق، بیش از آنکه یک جریان سیاسی با شعارهای آزادی‌خواهانه باشد، با الگوهای رفتاری “فرقه‌ای”  همسو بود. در یک ساختار فرقه‌ای، هویت فردی در قربان‌گاه “هویت جمعی” ذوب می‌شود. در آنجا، جانِ عضو، نه یک ارزش انسانی، بلکه یک “سرمایه مصرف‌شدنی” برای تأمین نیازهای تبلیغاتی و حفظ بقای نمادین سازمان تلقی می‌گردد. خودسوزی‌ها، بازتابی از این “کیش شخصیت” بود؛ جایی که سوختنِ یک فرد، ابزاری برای تثبیت ترس و اطاعت مطلق در میان دیگران می‌شود.

انسان مدرن که به دنبال “عاملیت فردی” است، در این تصاویر، نه قهرمان، بلکه قربانیِ یک “بی‌رحمی ساختاری” را می‌بیند. این که چگونه یک سازمان می‌تواند با ادعای دفاع از حقوق بشر، اعضای خود را به مرز انهدام روانی و فیزیکی بکشاند، بزرگترین پارادوکس اخلاقی این جریان است. خودسوزی‌ها نشان داد که در این سازمان، “هدف” هرگز نمی‌تواند “روش” را توجیه کند؛ چرا که وقتی روش، نقض اساسی‌ترین حق بشری یعنی “حق حیات” باشد، هدف، از اعتبار ساقط می‌شود.

در نهایت، آنچه از آن دوران باقی ماند، نه تغییر در سیاست‌های بین‌المللی، بلکه زخمی عمیق بر پیکره‌ی اعتبار سیاسی این سازمان بود. این وقایع ثابت کرد که هر قدر هم که شعارها بلند باشد، اگر در درونِ یک ساختار، جایی برای تفکر آزاد، ارتباط با خانواده و کرامت انسانی نباشد، آن شعارها تنها دودِ حاصل از سوختنِ انسان‌ها هستند. تاریخ نشان می‌دهد که هیچ ایدئولوژی‌ای، حتی اگر خود را حقیقت مطلق بداند، نمی‌تواند بر حقیقتِ نیاز انسان به زندگی و آزادی پیروز شود.

 

خروج از نسخه موبایل