نماد سایت انجمن نجات

تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفایغمایی (قسمت چهارم)

در طول سفر، تنها در انتهای عقب اتوبوس نشسته بودم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. بیشتر منظره بیابانی بود؛ خاک قهوه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد. سفر با اتوبوس نسبتاً طولانی بود و گاهی توقف‌های کوتاهی داشتیم تا کودکان بتوانند بیرون بروند و هوای تازه‌ای تنفس کنند. در یکی از این توقف‌ها، وقتی اتوبوس در میانه بیابان ایستاد، کودکان بیرون جمع شدند و خواستند در یک دایره توپ‌بازی کنند. اما توپ نداشتند، بنابراین از من خواستند “برفی”، خرس من را قرض بگیرند. با اکراه پذیرفتم و او را به آن‌ها دادم. سپس در اتوبوس نشستم و دیدم که چگونه برفی را به هوا پرتاب می‌کردند و مانند بازی والیبال به یکدیگر پاس می‌دادند. ناگهان برفی به زمین افتاد و در یک گودال گل‌آلود فرود آمد. سریع از اتوبوس پایین رفتم و او را پس گرفتم. یک لکه بزرگ قهوه‌ای روی پشتش افتاده بود و آب جاری برای شست‌وشو نداشتیم، بنابراین با دستمال کاغذی تا حد ممکن او را تمیز کردم. آن لکه بزرگ قهوه‌ای برای تمام سال‌هایی که برفی را داشتم، روی پشتش باقی ماند.

سرانجام به اردن رسیدیم و در یک هتل پنج‌ستاره “hotel Aliya” اقامت کردیم. ظاهراً همه کودکان مجاهدین که قرار بود به خارج فرستاده شوند، در دوره‌های مختلف در همان هتل می‌ماندند تا مجاهدین تصمیم بگیرند که آن‌ها را به کجا، چگونه و با چه گروهی بفرستند. من چند روزی در هتل ماندم و در آن روزها بسیار خوش گذشت. چندین اتاق هتل را در ساختمان بزرگی با بیش از ۱۰ طبقه اشغال کرده بودیم و کودکان از یک اتاق به اتاق دیگر می‌دویدند. به یاد دارم که در اتاق‌ها کارتون پخش می‌شد و از تجربه‌ها و دیدنی‌های جدیدی که آنجا داشتیم، سیر نمی‌شدیم. در طبقه همکف، یک سالن غذاخوری بزرگ بود که میزهای بلند و موازی در آن چیده شده بود و لوسترهای بزرگ کریستالی از سقف آویزان بودند. با عجله پشت میزها می‌نشستیم و به یاد دارم که از چیدمان مرتب کارد و چنگال‌ها شگفت‌زده شده بودم. علاوه بر قاشق و چنگالی که به آن عادت داشتیم، چاقو، یک چنگال کوچک‌تر و قاشق چای‌خوری هم وجود داشت. پیشخدمت‌ها با لباس‌های شیک، دقیقاً مانند فیلم‌هایی که دیده بودیم، غذا را سرو می‌کردند و درپوش‌های فلزی را از روی بشقاب‌ها برمی‌داشتند. به یکدیگر پچ‌پچ می‌کردیم که اینجا رستوران نام دارد! و واقعاً در آن محیط احساس شاه و ملکه بودن داشتیم.

کودکان بر اساس تصمیم مجاهدین که تعیین می‌کردند هر کدام به کجا، چگونه و با چه گروهی اعزام شوند، با هواپیما به کشورهای مختلف فرستاده می‌شدند. برای من به‌نظر می‌رسید که این روند نسبتاً سریع پیش رفت، زیرا از قبل تصمیم گرفته شده بود که به خانواده ای در سوئد فرستاده شوم؛ همان خانواده‌ای که در پاریس با آن‌ها خانه مشترک داشتیم. بنابراین، چند روزی در هتل ماندم و سپس در گروهی حدود ۱۰ نفره که در آن یک زن مجاهد، به نام مهشید با اصلیت ایتالیایی، سرپرست بود، قرار گرفتم.

“مهشید” یکی از معدود اعضای مجاهدین با پیش‌زمینه خارجی بود که به‌نوعی، یا از طریق همسر ایرانی‌اش یا به‌طور دیگری با مجاهدین آشنا شده و ارزش‌ها، رهبران و فرهنگ آن‌ها را پذیرفته بود. علاوه بر مهشید، یک زن بریتانیایی (که بعداً از مجاهدین جدا و به منتقدی آشکار تبدیل شد)، یک زن چینی که در یکی از عملیات‌های بزرگ نظامی به نام “فروغ جاویدان” کشته شد و یک زن فرانسوی به نام هلن که خیلی بعدتر از مجاهدین جدا شد، نیز بودند.

*توضیح نگارنده:

(زن بریتانیایی مورد اشاره امیر، خانم “آن سینگلتون” فعال رسانه‌ای و حقوق‌بشری می‌باشد که به‌دلیل افشای مناسبات ضدانسانی در تشکیلات مجاهدین و تلاش برای رهایی سایر اعضای دربند مجاهدین، مورد خشم مسعود و مریم رجوی قرار گرفته است.

خانم چینی که امیر به وی اشاره دارد “سوفان چان مان برهان” نام داشت که در عملیات “فروغ جاویدان” یعنی تابستان 67 کشته شد و نمی‌تواند در این جابجایی که اوایل سال 1370 صورت گرفت حضور داشته باشد و احتمالاً امیر یک خانم دیگر را اشتباهاً به جای وی عنوان نموده است.

قابل ذکر است که بگویم مجاهدین طی سالیان متمادی، اثر روانی زیادی روی شهروندان خارجی گذاشته بودند و با مغزشویی، توانستند آنان را در فعالیت‌های سیاسی و یا حتی عملیات‌های تروریستی خود بکار گیرند که زمینه‌ساز کشته شدن برخی از آنان از جمله “سوفان چان از چین – سمیرا اقبال میرزا از پاکستان – هارون هاشمی از افغانستان – آنی ازبر از فرانسه” شد. پس از افشای مناسبات درونی مجاهدین از سوی برخی جداشدگان، تعدادی از این بانوان خارجی نیز به مرور از تشکیلات رجوی فاصله گرفتند.)

ادامه خاطرات امیر: یک شب با مهشید به فرودگاه اردن رفتیم و به ‌یاد دارم که به یک کشور اروپایی پرواز کردیم، جایی که توقف داشتیم و شب را گذراندیم. به‌خاطر دارم که به پاریس رفتیم و از بزرگی فرودگاه و رستوران‌های متعدد آن شگفت‌زده شدم. به ‌یاد دارم که برای اولین بار سالادی با میگو خوردم و آن‌ها را موجوداتی ترسناک یافتم که به‌سختی جرأت لمس کردنشان را داشتم. فرودگاه بخشی برای افرادی داشت که می‌خواستند شب را بگذرانند و نمی‌خواستند به هتل بروند. این بخش شامل اتاق‌های کوچکی حدود ۲ تا ۳ مترمربع بود که در آن‌ها یک صندلی راحتی با زیرپایی و یک ساعت دیواری کوچک روی یکی از دیوارها قرار داشت. شب را در آنجا گذراندیم و صبح روز بعد به سفر ادامه دادیم. پس از فرودگاه، برخی از کودکان به خانه‌ای رفتند که بسیاری از کودکان دیگر مجاهدین در آنجا حضور داشتند.

ما هنوز در فرانسه بودیم، جایی که برای اولین بار فرصتی پیدا کردم تا یک مجله درباره لاک‌پشت‌های نینجا بخرم. در فرانسه به آنها”tortues”  (توختی) می‌گفتند، نامی که هنوز در ذهنم حک شده است. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم، گویی از یک رؤیا بیرون آمده بود. بزرگ، چندطبقه، و با باغی وسیع که ساعت‌ها در آن بازی می‌کردیم. این خانه به جنگلی پوشیده از درختان متصل بود و فضایی جادویی داشت. خانه شبیه خوابگاه‌های جمعی بود؛ بچه‌های زیادی آنجا بودند، منتظر تا به کشورهای مختلف و خانواده‌های جدید فرستاده شوند. یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی‌ام از این دوره، اولین برفی است که در زندگی‌ام دیدم. یک صبح که بیدار شدیم، از پنجره دیدیم که دانه‌های سفید برف به‌آرامی روی زمین می‌نشینند. همه بچه‌ها پشت پنجره جمع شده بودند، پر از هیجان و انتظار برای دیدن چیزی که پیش‌تر فقط در کارتون‌ها دیده بودیم.

وقتی درِ حیاط باز شد، مثل گله‌ای از گاوها که بعد از یک زمستان طولانی برای اولین بار به چراگاه می‌روند، به بیرون هجوم بردیم. دستانمان را روی برف می‌گذاشتیم، گلوله‌های برفی درست می‌کردیم و آنها را به سمت همدیگر پرتاب می‌کردیم. این شور و هیجان به اوج خود رسید. من چند گلوله برفی ساختم و داخل جیب کاپشن خود در کمد پنهان کردم. قصد داشتم آنها را به سوئد ببرم و به‌عنوان یادگاری نگه دارم. اما چند ساعت بعد که برگشتم، فقط جیب‌های خیس و خالی مانده بود. عصبانی بودم و با خودم فکر می‌کردم: “چه کسی گلوله‌های برفی‌ام را دزدیده ‌‌جای آن آب ریخته تو جیبم”؟

در این خانه، پسر بازیگوشی به نام امید بود که همیشه دردسر درست می‌کرد. او ترفند عجیبی داشت؛ وقتی یکی از زنان مجاهد مسئول خانه عصبانی می‌شدند، به آنها نزدیک می‌شد، در آغوششان می‌گرفت و یک بوسه محکم روی گونه‌شان می‌گذاشت. این کار همیشه باعث می‌شد از تنبیه فرار کند. من این رفتار او را با دقت زیر نظر داشتم و به فکر فرو می‌رفتم که آیا من هم باید از همین ترفند استفاده کنم یا نه.

زندگی در سوئد

بعد از مدتی، ما فرانسه را ترک کردیم و به دانمارک رفتیم. آنجا به آپارتمانی کوچک منتقل شدم که بیشتر شبیه یک دفتر کار سازمان مجاهدین بود. دیوارها با عکس‌های بزرگی از مسعود و مریم رجوی تزئین شده بودند و فضای اتاق‌ها سرد و ساده بود. در آشپزخانه، یک نفر مشغول گوش دادن به سخنرانی‌های ضبط‌ شده مسعود رجوی بود. اما من زمان زیادی آنجا نماندم.

شبی زنی با موهای بلند و سیاه وارد اتاقم شد. او با لبخند گرم و پوشیده در یک کت سفید و پف‌دار بود. او همان کسی بود که مرا به سوئد می‌برد: زنی که از کودکی در پاریس به یاد داشتم. از آن پس او را “خاله” صدا می‌کردم. همان شب با هم راه افتادیم. هوای بیرون سرد بود و برف شدیدی می‌بارید.

در مسیر به خانه‌ای در دانمارک رفتیم که خانواده‌ای ایرانی آنجا زندگی می‌کردند. شب را در خانه آنها گذراندیم. روز بعد با کشتی‌ای بزرگ و زیبا سفر کردیم. من از دیدن فروشگاه‌های داخل کشتی حیرت‌زده شده بودم. خاله یک سکه‌ی کوچک سوئدی به من داد، یک کرون که تصویر شاه سوئد، کارل گوستاف روی آن بود. برایم جالب بود و اولین کرونی بود که در زندگی‌ام می‌دیدم.

پس از کشتی، سوار قطاری شبانه شدیم که اتاقک‌هایی با تخت‌خواب داشت. آن تجربه‌ای هیجان‌انگیز و بی‌سابقه بود. سرانجام، صبح به استکهلم رسیدیم و به منطقه‌ای به نام هوسبی رفتیم. خانه‌ی جدید در خیابان “نوردکاپس‌گاتان” قرار داشت. برف همه‌جا را پوشانده بود و سکوتی دل‌نشین حکم‌فرما بود. پس از روزهای شلوغ و پرآشوب، برای اولین بار آرامش را حس کردم. وقتی وارد آپارتمان شدیم، مردی با لباس راحتی روی صندلی نشسته بود و به تلویزیون نگاه می‌کرد. او پدر خانواده بود. سپس دو پسر خانواده، به استقبالم آمدند. مادر آنها با مهربانی گونه‌ام را بوسید و به من خوش‌آمد گفت. آن لحظه‌ها شروعی دوباره برای من بود؛ در کشوری جدید، با خانواده‌ای که با مهربانی درهای خانه‌شان را به روی من گشوده بودند.

*توضیحات نگارنده:

(این بخش از خاطرات امیر، عمدتاً یادآوری‌های ذوق و شوق کودکانه است و نیازی به تفسیر ندارد. اما در ادامه به نکاتی برخواهیم خورد که جای تأمل دارد و بیشتر به آن خواهم پرداخت. خوشبختانه امیر به دلایلی که اشاره داشتم و در ادامه نیز مفصل به آن خواهم پرداخت، این امتیاز را داشت که وارد خانواده‌ای شود که به برخی اصول و پرنسیب‌های اخلاقی پایبندی داشتند و در ادامه هم بهتر متوجه خواهید شد، اما همه کودکان این امتیاز را نداشتند. عامدانه از واژه “شانس” استفاده نکردم چون مسئله “شانس” مطرح نبود و یک “امتیاز” بود. به این علت که متأسفانه مریم قجرعضدانلو، برای جداسازی فوری کودکان از والدین، کمترین تحقیق و پژوهشی پیرامون خانواده‌های پذیرنده نکرده بود تا افراد شایسته را از ناشایست‌ها تفکیک کند. به همین خاطر، بجز فرزندان مسئولین رده بالا و برخی نفرات ویژه، بقیه کودکان به صورت فله‌ای به هرکسی آنها را پذیرفته بود تحویل داده بودند و این زمینه‌ساز برخی رخدادهای دردناک شد که شرح خواهم داد.)

آپارتمان نسبتاً کوچکی بود، یک آپارتمان سه اتاقه با یک اتاق نشیمن، یک اتاق خواب برای والدین و یک اتاق برای ما سه بچه. در اتاق بچه‌ها یک تخت خواب دو طبقه و دو میز تحریر بود. وقتی پدر خانه برای خرید تخت تک نفره برای من می‌رفت، من هم همراهش به”ایکیا “رفتم. سپس به مدرسه رفتن در هوسبی را شروع کردم. مدرسه‌ام به نام “دالهاگسکولان” بود و در یک کلاس آمادگی ویژه می‌رفتم که در آن 6-7 بچه از خانواده‌های مجاهدین در سنین مختلف بودند. معلم ما خانم “آنسن” بود و همچنین یک معلم زبان مادری داشتیم به نام ماندانا. او آشنایی خوبی با مجاهدین و پیش‌زمینه ما داشت و علاوه بر تدریس زبان فارسی، در ارتباطات ما با معلمان کمک می‌کرد. ما خیلی سریع باید خود را با سیستم آموزشی سوئد وفق می‌دادیم. به ما گفته شده بود که لباس ورزشی برای درس تربیت بدنی بیاوریم، اما خانواده به ما توصیه کرده بود که مانند بقیه بچه‌ها برهنه دوش نگیریم و به جای آن با لباس دوش بگیریم و به همین دلیل همیشه یک جفت لباس زیر اضافی در کیف ورزشی‌مان داشتیم.

در سالن غذاخوری هم مسائلی وجود داشت که باید به آن‌ها توجه می‌کردیم. مثلاً اینکه نمی‌توانستیم گوشت خوک بخوریم و وقتی به بخش غذا می‌رسیدیم، به ما یاد داده بودند که بگوییم “خوک نه!” یک روز یادم می‌آید که یکی از کارکنان که به ما غذا می‌داد، عصبانی شد و گفت که نباید چنین چیزی بگوییم چون این کار زشت است. به جای آن باید می‌گفتیم “آیا می‌توانم درخواست کنم که غذای دیگری داشته باشم؟” و من خودم را با این تغییر وفق دادم.

در همین حین، من در یک باشگاه فوتبال به نام “خبیری” که به نام یک فوتبالیست معروف ایرانی که به مجاهدین پیوسته و بعداً اعدام شده بود، به ثبت‌نام پرداختم. این باشگاه توسط یکی از حامیان مجاهدین به نام مهدی تأسیس شده بود و به‌طور عمده بچه‌های خانواده‌های مجاهدین (پسرها) که به استکهلم آمده بودند، در آن عضویت داشتند. بعدها که بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم که این یکی از روش‌های مجاهدین برای کنترل ما بچه‌ها بود، مشابه روشی که آن‌ها ما را در خانواده‌های ایرانی حامی سازمان قرار می‌دادند.

در مورد من، خانواده‌ام گفته بودند که مادر خانواده در واقع خاله واقعی من است و من در ایستگاه مرکزی استکهلم رها شده بودم و از طریق تماس تلفنی متوجه شده بودند که من آنجا هستم. این اطلاعات و برخی گزارش‌های دیگر درباره من از خدمات اجتماعی را در سال ۲۰۱۷ زمانی که خواستم اسناد عمومی‌ام را از خدمات اجتماعی و اداره مهاجرت دریافت کنم، به دست آوردم. معلوم شد که مجاهدین از همین استدلال‌ها برای اکثر بچه‌ها استفاده کرده بودند زمانی که آن‌ها را در خانواده‌های حامی سازمان قرار می‌دادند. این یک روش مؤثر برای نگه داشتن ما در “سیستم” بود و علاوه بر این، مقامات سوئدی نمی‌توانستند روابط خانوادگی ما را زیر سوال ببرند چون ما اصلاً مدارک قانونی نداشتیم که هویت‌مان را اثبات کنیم.

*توضیح نگارنده:

(ابتدا بگویم که یکی از نقاط مثبت سازمان، گرفتن معلم زبان مادری –فارسی- برای کودکان بود تا آنها از فرهنگ ایرانی خود کاملاً دور نشوند. اما این اقدام لزوماً از سر عشق به ایران نبود، بلکه سازمان برنامه‌های گسترده‌ای برای آینده داشت و این امر بدون یادگیری زبان فارسی از سوی کودکان ممکن نبود. آنها می‌بایست پس از مدتی به تشکیلات بازگردانیده می‌شدند و از آنها به عنوان “کودک‌سرباز” استفاده می‌شد و یا فعالیت‌های دیگری می‌کردند که با جامعه ایرانیان ارتباط داشت و لازمه آن، فراموش نکردن زبان و ادبیات فارسی بود.

اما: امیر در بالا به نکته ریزی اشاره دارد که بسیار مهم است. وی می‌گوید که سازمان با فریبکاری، رابطه آنها با مادر خانواده پذیرنده را یک رابطه خویشاوندی جلوه می‌داده تا بتواند این کودکان را به لحاظ قانونی در آن خانواده تثبیت کند و زیر پوشش خدمات اجتماعی آن کشور ببرد. البته سازمان استفاده‌های دیگری هم از این کودکان می‌کرد و با فریفتن نهادهای خیریه‌ای، اقدام به پولشویی می‌کرد. ضمن اینکه سازمان در موارد متعددی، نام کودکان را به سازمان‌های حقوق‌بشری و خیریه‌ای می‌داد و آنها را جنگ‌زده و یتیم معرفی می‌کرد تا کسب درآمد کند، اما نهایتاً پول‌ها را به عراق می‌فرستاد تا هزینه اقدامات تروریستی شود.

در هر صورت، امیر به نوعی کلاهبرداری حقوقی اشاره دارد که در آن، کودکان خواهرزاده مادر خانواده جدید معرفی می‌شدند تا مشکلات قانونی نداشته باشند و از امکانات مختلف آن کشور بهره‌مند شوند.)

وقتی به کشور وارد شدیم، برخی از ما حتی مجبور به تغییر نام خانوادگی شدیم. من یکی از این افراد بودم. نام خانوادگی واقعی من یغمائی است. از یک خاندان شناخته‌شده در ایران که از شاعر مشهور فارسی‌زبان یغما جندقی که در قرن هجدهم در ایران زندگی می‌کرد. تغییر نام در مجاهدین خیلی رایج بود. بیشتر اعضا نام‌های مستعار داشتند تا رژیم ایران نتواند آن‌ها را شناسایی و تعقیب کند. پدر من که اسمش “اسماعیل وفا یغمائی” است، نام “محمد جعفر آمرتوسی” را گرفت و مادر من “اکرم” شد “مرضیه امینیا”. اما تغییر نام برای بچه‌های مجاهدینی که به خارج از کشور رفته بودند، به نظر می‌رسید کمی افراطی است چرا که ما هنوز کودک بودیم و عضو سازمان نبودیم.

من در نهایت نام خانوادگی جدیدم را در طول سفر در اردن فهمیدم. مهشید که رهبر گروه ما بود، به دور و بر رفت و برای همه اعضای گروه یک نام خانوادگی جدید تعیین کرد. وقتی نوبت به من رسید، او به من نگاه کرد و گفت: “اسم دوم پدرت که وفا است، پس تو باید به نام وفا شناخته شوی.” من خوش‌شانس بودم، چون بعضی‌ها نام‌های خیلی عجیب و غریبی دریافت کرده بودند. اما علاوه بر اینکه نام خانوادگی جدیدی گرفتم، خانواده گفته بودند که من در تهران به دنیا آمده‌ام وقتی که به اداره مهاجرت مراجعه کردیم. من که هیچ‌گاه به ایران نرفته بودم! خانواده‌ام نمی‌دانستند که من دقیقاً چه زمانی به دنیا آمده‌ام و به‌هیچ عنوان نمی‌توانستند با والدین واقعی من که در وسط جنگ کویت در عراق بودند تماس بگیرند. پس، آن‌ها یک تاریخ تولد برای من انتخاب کردند که نزدیک به نوروز ایرانی باشد، یعنی 16 مارس. هنوز هم تا امروز اطلاعات “جعلی” من همان است، تنها چیزی که درست است سال تولدم یعنی 1983 و نامم است، امیر.

*توضیح نگارنده:

(تغییر نام و برگزیدن نام مستعار در مناسبات مجاهدین، مربوط به زمانی است که مجاهدین وارد فاز عملیات نظامی/تروریستی شدند و قرار بود با انجام ترورهای گسترده، جمهوری اسلامی را سرنگون و رجوی را به قدرت برسانند. نام تشکیلاتی –مستعار- به آنها کمک می‌کرد که از سوی جمهوری اسلامی شناسایی نشوند. اما با شکست راهبرد جنگ مسلحانه شهری و تأسیس ارتش آزادیبخش، داشتن نام تشکیلاتی ضرورتی نداشت و همگان –بجز تعدادی که سازمان به دلایل امنیتی نمی‌خواست نام آنها برجسته شود- از نام اصلی خود استفاده کردند.

داشتن نام تشکیلاتی در اروپا -در زمانی که امیر به آن اشاره دارد- بیشتر برای این بود که نهادهای امنیتی اروپایی، این افراد را با نام دیگری بشناسند و اگر زمانی مشخص شد که آنها قبلاً اقدامات تروریستی انجام داده‌اند و یا تحت پیگرد پلیس بین‌الملل هستند، دارای اسامی دیگری جز آنچه با آن اقدامات تروریستی انجام داده‌اند باشند که بتوانند از قانون فرار کنند. همین اقدام پس از سقوط صدام از سوی بسیاری مسئولین سازمان نیز انجام گرفت و آنها با اسامی مستعار از کشورهای غربی درخواست پناهندگی کردند تا نام اصلی آنها در نهادهای امنیتی اروپا ثبت نشود و پلیس بین‌الملل هم به آنها دسترسی نداشته باشد.)

ادامه دارد…

حامد صرافپور

 

خروج از نسخه موبایل