روز یکشنبه و دوشنبه ( چهاردهم و پانزدهم تیرماه ) بهمراه خانواده ام از انجمن نجات استان آذربایجان شرقی در مراسم تشییع رهبر بزرگوار و شهید شرکت کردیم. در این مراسم که در اوج گرمای زیاد برگزار می شد شکوه خاصی به چشم میخورد. من به چشم خود خروش و خشم ملت را دیدم، بی اغراق مراسم در مصلی و روز بعد در خیابان های تهران شباهت عجیبی با ظهر عاشورای حسینی داشت.
لحظاتی به جمعیت عظیم خیره شدم، مطالباتی که داشتند بحق بود، آنان چیز زیادی نمی خواستند، آنها به دنبال خونخواهی خون به ناحق ریخته شده امام شهیدشان بودند.
وقتی به چشمان همسرم نگاه میکردم حزن و اندوه غیر قابل وصفی موج میزد، خیلی تلاش میکرد که گریه نکند ولی من به او گفتم بغضت را فرو نخور، در خودت نریز، اجازه بده اشک چشمانت بیرون بریزد تا کمی از این حزن و اندوه عظیم کاسته شود.
دخترم که در عظمت جمعیت بزرگی که در آنجا می دید بصورت عجیبی بهت زده شده بود میگفت : بابا ؟ گفتم جانم بابا جون ! گفت چرا آقا جون رو کشتند؟ گفتم بابا جون چون آدم خوبی بود، چون طرفدار مستضعفین بود!
در چند جا از مراسم نوشتن مطلبی در خصوص عهد و پیمان با رهبر شهیدمان وجود داشت، همسرم به سمت یکی از آنها رفت و به دنبال او دخترم نیز راهی شد، دیدم هر کدام از آنها روی تکه کاغذی که در دستشان بود شروع به نوشتن عهد و پیمان کردند، البته دخترم هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشت روی کاغذ علائمی می کشید، ولی در دنیای بچگیش داشت همان کاری را میکرد که بچه های میناب کردند، با این تفاوت که آنان قبل از بستن عهد و پیمان وفاداری خودشان را به اثبات رساندند.
چهاردهم و پانزدهم تیرماه 1405 هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد، هیچوقت !
بخشعلی علیزاده

