مسعود رجوی، سرکرده سازمان مجاهدین خلق، در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۶۰ به همراه ابوالحسن بنیصدر با یک فروند هواپیمای بوئینگ ۷۰۷ به خلبانی بهزاد معزی از پایگاه یکم شکاری مهرآباد تهران خارج شده و به فرانسه گریختند. سرهنگ بهزاد معزی فرمانده پیشین آشیانه سلطنتی محمدرضا شاه پهلوی بود و مسافران اصلی پرواز او مسعود رجوی و ابوالحسن بنیصدر بودند که در آن روزها با حکومت نوپای جمهوری اسلامی وارد درگیریهای خشونت آمیز شده بودند. آن پرواز تحت عنوان ساختگی آموزش و سوختگیری شبانه انجام شد و سپس خلبان به سمت مرزهای هوایی شمال و خارج از کشور تغییر مسیر داد و نهایتا در فرودگاهی در حومه پاریس فرود آمد. زمینه تاریخی این رویداد عزل ابوالحسن بنیصدر از ریاست جمهوری و آغاز درگیریهای مسلحانه خیابانی سازمان مجاهدین خلق علیه جمهوری اسلامی بود. تحلیل کارنامه سیاسی و تصمیمات مسعود رجوی به عنوان رهبر یک سازمان سیاسی-نظامی، بازتابدهنده رویکردی است که منتقدان و کارشناسان تاریخ معاصر از آن به عنوان “استراتژی بقای مصلحتمحور” یاد میکنند؛ مسیری که در آن حفظ هسته مرکزی سازمان و در یک کلام شخص مسعود رجوی بر تمام اصول ملی، ایدئولوژیک و اخلاقی پیشی گرفت.
برای تحلیل ابعاد مختلف کارنامه سیاسی مسعود رجوی، سه مقطع کلیدیای که او تاکتیک فرار را برگزید، مورد بررسی قرار میگیرد. تاکتیکی که تبدیل به استراتژی اصلی او برای بقا شد.
۱. فرار از ایران – ۱۳۶۰
رجوی با ترجیح بقای شخصی بر هدایت میدانی دچار انقطاع از بدنه تشکیلات شد. در حالی که رجوی فرمان ورود به فاز مسلحانه را صادر کرده بود و هزاران تن از اعضای جوان و بدنه سازمان در خیابانهای ایران درگیر جنگی خونین بودند، او کشور را ترک کرد. این در حالی بود که همسر باردار او اشرف ربیعی و یکی دیگر از مسئولان هم رده او یعنی موسی خیابانی در ایران بودند و چندی بعد در درگیریها کشته شدند. این اقدام از سوی منتقدان، فرار از مسئولیت مستقیم و ترجیح دادن امنیت خود بر سرنوشت نیروهای پیاده سازمان تعبیر شد.
توجیه بخش تبلیغاتی سازمان برای این فرار، تشکیل “شورای ملی مقاومت” در خارج و دیپلماسی بینالمللی برای سرنگونی سریع نظام بود اما در عمل به ایزوله شدن رهبری از واقعیتهای داخل جامعه ایران انجامید.
۲. مهاجرت به عراق – ۱۳۶۵
سقوط مشروعیت ملی و وابستگی تمام عیار به دشمن متجاوز به خاک وطن بزرگترین خطای استراتژیک مسعود رجوی بود. انتقال به عراق در اوج جنگ هشتساله ایران و عراق، نقطه عطف نابودی مشروعیت ملی رجوی بود. پناه بردن به آغوش صدام حسین—کسی که خاک ایران را اشغال کرده و شهرهای آن را بمباران میکرد—از نظر افکار عمومی ایرانیان (فارغ از گرایش سیاسی) یک “خیانت ملی” آشکار تلقی شد.
از آن مهمتر، رجوی با تاسیس “ارتش آزادیبخش ملی” عملاً سازمان خود را به پیادهنظام ارتش بعث (ارتش خصوصی صدام) و ابزار اطلاعاتی-عملیاتی صدام علیه وطن خود تبدیل کرد. این تصمیم، رجوی را از یک رهبر سیاسی اپوزیسیون به یک وابسته نظامی بیگانه تنزل داد.
فشار دولت فرانسه برای اخراج رجوی از خاک خود، او را مخیر به پذیرش محدودیت یا ترک این کشور کرد. او مجدداً بقای تشکیلاتی و آزادی عمل نظامی در مرزهای ایران را به قیمت از دست رفتن کامل وجهه ملی خود انتخاب کرد.
۳. ناپدید شدن – ۲۰۰۳
فروپاشی استراتژی مجاهدین خلق همزمان با غیبت ابدی مسعود رجوی به نوعی بنبست استراتژیک برای تشکیلات ایجاد کرده است. سقوط صدام حسین در سال ۲۰۰۳، عمود خیمه استراتژیک رجوی (جنگافروزی از خاک همسایه) را فروریخت. ناپدید شدن ناگهانی او در زمان حمله آمریکا، تکرار همان الگوی قدیمی ترجیح بقای شخصی در لحظات بحرانی بود؛ او اعضای خود را در قرنطینه پادگان اشرف در برابر خطرات بعدی رها کرد و خود پنهان شد.
غیبت طولانیمدت رجوی (که از سوی مقامات اطلاعاتی و ناظران بینالمللی به عنوان مرگ احتمالی یا انزوای مطلق تعبیر میشود) عملاً سازمان را از یک جنبش سیاسی به یک “فرقه مذهبی-سیاسی” با سوابق طولانی تروریستی و افراطیگری تبدیل کرد که حول یک رهبر غایب و کیش شخصیتی او میچرخد.
عدم حضور مسعود رجوی در نمایش های تشکیلاتی، به مریم رجوی اجازه داد تا ساختار سازمان را به سمت لابیگری غربی و ارائه ویترینی دموکراتیک ببرد، در حالی که بنیاد سازمان بر همان نگاه فرقه گرایانه مسعود باقی مانده است.
تحلیل این زنجیره از تصمیمات نشان میدهد که مسعود رجوی در محاسبات خود، “کسب و حفظ قدرت به هر قیمت” را جایگزین “منافع ملی” کرد. این رویکرد رفتاری، اگرچه توانست ساختار فیزیکی سازمان مجاهدین خلق را در قالب یک تشکیلات منسجم تا چندین دهه حفظ کند، اما در گستره وسیعتر، پایگاه اجتماعی آنها را در میان مردم ایران بهطور کامل نابود کرد و نام او را در تاریخ سیاسی ایران به عنوان نمونهای از رهبری اپوزیسیون که به مرزهای ملی خود پشت کرد، ثبت نمود.
مزدا پارسی
