نماد سایت انجمن نجات

جوانانی که قرار بود به اروپا بروند، واقعیت ایران را به اشرف آوردند

گاهی یک تشکیلات، بیش از آنکه از دشمن بیرونی ضربه بخورد، از حقیقتی ضربه می‌خورد که سال‌ها تلاش کرده آن را از اعضایش پنهان کند.
برای من و بسیاری از جداشدگان سازمان تروریستی مجاهدین خلق، یکی از مهم‌ترین نمونه‌های این واقعیت، ماجرای ورود نسل جدیدی از نوجوانان و جوانان به قرارگاه اشرف در اواخر دهه ۱۳۷۰ و سال‌های پس از آن است؛ نسلی که بسیاری از آنان با رؤیای تحصیل، کار و رسیدن به اروپا راهی عراق شدند، اما سر از قرارگاهی درآوردند که با آنچه در ذهنشان ساخته شده بود، فاصله‌ای عمیق داشت.
قرار بود عراق فقط یک “ایستگاه” باشد؛ اما برای بسیاری، اشرف به مقصدی ناخواسته تبدیل شد.

وعده‌ای به نام اروپا

در آن سال‌ها، بنا بر روایت‌های جداشدگان، یکی از شیوه‌های جذب نیرو، استفاده از وعده‌هایی مانند تحصیل، کار و انتقال به کشورهای اروپایی بود. برخی جوانان تصور می‌کردند عراق تنها یک کشور ثالث و پلی برای رسیدن به اروپا است.
اما ورود به اشرف، آغاز واقعیتی کاملاً متفاوت بود.
جوانی که با تصور آینده‌ای بهتر وارد یک محیط شده بود، ناگهان خود را در فضایی تشکیلاتی می‌دید که مناسبات آن هیچ شباهتی به زندگی عادی اجتماعی نداشت.
این همان نقطه‌ای بود که تناقض‌ها آغاز می‌شد.

جوانانی که یک “مشکل” غیرمنتظره برای تشکیلات شدند

سرکردگان سازمان شاید تصور می‌کردند ورود جوانان ایرانی به اشرف، به معنای ورود نیروی تازه‌نفس و افزایش توان تشکیلات است؛ اما اتفاق دیگری در حال شکل‌گیری بود.
این جوانان، برخلاف بسیاری از اعضای قدیمی، از جامعه ایران آمده بودند و تجربه مستقیم زندگی در آن جامعه را با خود به اشرف آورده بودند.
آنها مدرسه و دانشگاه دیده بودند، با دوستان و خانواده ارتباط داشتند، در خیابان و جامعه زندگی کرده بودند و تجربه‌های روزمره‌ای داشتند که با تصویری که سال‌ها در نشست‌های تشکیلاتی از جامعه ایران برای برخی اعضای قدیمی ساخته شده بود، تفاوت داشت.
و این تفاوت، به‌تدریج سؤال ایجاد می‌کرد.

وقتی روایت‌های قدیمی با واقعیت روبه‌رو شد

یکی از موضوعاتی که جداشدگان بارها درباره آن صحبت کرده‌اند، تصویری بسیار بسته و اغراق‌آمیز بود که از وضعیت اجتماعی ایران برای اعضا ترسیم می‌شد.
به برخی اعضای قدیمی گفته می‌شد جوانان در ایران از ابتدایی‌ترین آزادی‌های اجتماعی محروم هستند؛ درباره پوشش، ظاهر افراد، روابط اجتماعی و سبک زندگی، روایت‌هایی مطرح می‌شد که با تجربه واقعی جوانانی که از ایران وارد اشرف می‌شدند، همخوانی نداشت.

حالا تصور کنید عضوی را که سال‌ها این حرف‌ها را شنیده بود، در مقابل جوانی قرار دهیم که تازه از ایران آمده است.
او از زندگی واقعی خود می‌گفت؛ از مدرسه و دانشگاه، از دوستانش، از خانواده‌اش و از خیابان و جامعه.
همین گفت‌وگوهای ساده می‌توانست برای یک عضو قدیمی به یک شوک فکری تبدیل شود.
“اگر آنچه سال‌ها درباره ایران شنیده بودم درست بود، پس این جوانی که مستقیماً از ایران آمده، چرا چیز دیگری می‌گوید؟”
این سؤال، شاید کوچک به نظر برسد؛ اما در یک تشکیلات بسته می‌تواند آغاز یک فروپاشی ذهنی باشد.

دیوار اطلاعاتی، با یک خاطره ترک برداشت

به نظر من، اهمیت این نسل دقیقاً در همین‌جا بود.
سال‌ها فاصله گرفتن از جامعه، محدودیت ارتباط با خانواده و کنترل شدید اطلاعات، باعث شده بود برخی اعضای قدیمی تصویری از دنیای بیرون داشته باشند که عمدتاً از مجرای تشکیلات به آنان منتقل می‌شد.
اما جوانان تازه‌وارد، خود “واقعیت بیرون” بودند.
آنها برای سازمان یک تناقض زنده محسوب می‌شدند.
هر خاطره‌ای که از ایران تعریف می‌کردند، هر تجربه‌ای که از زندگی اجتماعی خود بیان می‌کردند و هر مقایسه‌ای که میان زندگی گذشته و شرایط اشرف انجام می‌دادند، می‌توانست بخشی از دیوار تبلیغاتی را ترک دهد.
به همین دلیل است که معتقدم پروژه‌ای که قرار بود برای سازمان نیروی تازه تولید کند، در مواردی نتیجه‌ای معکوس به همراه آورد.

از سؤال تا بیداری

البته همه اعضای قدیمی یکسان واکنش نشان ندادند.
برخی همچنان به تشکیلات وفادار ماندند، برخی تلاش کردند تناقض‌ها را نادیده بگیرند و برخی دیگر آرام‌آرام وارد مرحله پرسشگری شدند.
اما پرسش وقتی شکل گرفت، دیگر به آسانی قابل خاموش کردن نبود.
چرا آنچه درباره جامعه ایران گفته می‌شد با آنچه جوانان تازه‌وارد روایت می‌کردند تفاوت داشت؟
چرا وعده اروپا به ماندن در اشرف تبدیل شده بود؟
چرا فردی که می‌خواست آینده‌اش را خودش انتخاب کند، برای خروج از تشکیلات با مانع روبه‌رو می‌شد؟
چرا ارتباط آزاد با خانواده و دنیای بیرون چنین مسئله‌ای بود؟
این پرسش‌ها برای برخی، در نهایت به تصمیم برای جدایی منجر شد.

ضربه‌ای که از درون آمد

اگر بخواهم تجربه آن سال‌ها را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:
“اشتباه بزرگ این بود که تصور کردند می‌توانند جوانی را از ایران به اشرف بیاورند، اما خاطرات، تجربه‌ها و واقعیت‌هایی را که آن جوان با خود آورده است، نمی‌توانند از ذهن او جدا کنند.”
جوانان جذب‌شده، فقط نیروی انسانی جدید نبودند؛ آنها حامل تجربه جامعه‌ای بودند که سازمان تلاش می‌کرد تصویر دیگری از آن به اعضای قدیمی ارائه کند.
و همین موضوع، برای بخشی از اعضای قدیمی تبدیل به فرصتی برای مقایسه شد؛ مقایسه میان آنچه سال‌ها شنیده بودند و آنچه از زبان نسل تازه می‌شنیدند.

نسلی که به جای اروپا، راه نجات را پیدا کرد

بسیاری از جوانانی که با رؤیای آینده‌ای متفاوت به عراق رفتند، بعدها دریافتند که مسئله اصلی دیگر رسیدن به اروپا نیست؛ مسئله، بازپس‌گرفتن حق انتخاب و زندگی شخصی است.
برخی توانستند از تشکیلات جدا شوند و مسیر زندگی خود را از نو آغاز کنند.
برای من، خاطرات این نسل فقط خاطرات چند جوان گرفتار در اشرف نیست؛ آنها بخشی از یک تجربه تاریخی‌اند.
تجربه نسلی که با وعده آینده بهتر وارد شد، اما با واقعیتی متفاوت روبه‌رو گردید؛ نسلی که حضورش ناخواسته بخشی از تناقض‌های درونی سازمان را آشکار کرد و به برخی اعضای قدیمی فرصت داد تا درباره آنچه سال‌ها شنیده بودند، دوباره فکر کنند.
امروز وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، یک حقیقت برایم روشن‌تر از همیشه است:

“هیچ دیوار و حصاری نمی‌تواند برای همیشه جلوی ورود حقیقت را بگیرد.”

گاهی حقیقت با یک نامه از بیرون می‌آید؛ گاهی با صدای یک مادر پشت حصار اشرف؛ و گاهی با یک جوان که تازه از ایران وارد شده و فقط از زندگی‌ای که خودش دیده و تجربه کرده سخن می‌گوید.
و شاید همین روایت ساده، برای کسی که سال‌ها در حصار تبلیغات زندگی کرده، کافی باشد تا اولین سؤال را از خود بپرسد:
“اگر این‌همه چیز آن‌طور که به ما گفته‌اند نیست، پس واقعاً چرا اینجا هستم؟”

آن سؤال می‌تواند آغاز بیداری باشد.

عباس جعفری

از جداشدگان سازمان تروریستی مجاهدین خلق

خروج از نسخه موبایل