بیست شهریورماه هزار و سیصد و هشتاد، چهل و دو روز از زندانی شدنم در کمپ اشرف میگذشت. من به خاطر قطع ارتباط با دنیای بیرون از همه اتفاقات بیخبر بودم، چون مسئولان مجاهدین هیچ منبع خبری در اختیارم نگذاشته بودند. روال کار رهبران مجاهدین و شخص رجوی این بود که با القائات ذهنی و روشهای مغزشویی، اعضایش را برای جلوگیری از جدا شدن در جهل و بیخبری نگه دارد. بههرحال من هم در این چهل و دو روز تنهایی و محبوس بودن در چهار دیواری اتاق زندان مجاهدین، بهخاطر تأثیر همان القائات ذهنی گذشته، بهطور مرتب در تناقض بین بازگشت به تشکیلات و جدایی قطعی از آن سیر میکردم. خوشبختانه زود به خودم آمدم و به خودم نهیب زدم و گفتم: چه کار میکنی؟ بیش از نصف راه رسیدن به آزادی و رهایی از تمامی قید و بندهای خودساخته رجوی را طی کردهای. بازگشت به تشکیلات هرگز.
حال موضوع چه بود؟
همانطور که گفتم، رجوی با روشهای خاص مغزشویی همراه با فریبکاری در اذهان اعضا چنین مواردی را وارد می کرد: اگر بازگردی به ایران اعدام میشوی، تو بچه مجاهدین هستی، جدایی از تشکیلات یعنی پشت کردن به فرامین الهی، پشت پا زدن و خیانت به خون یاران شهید، خائن و مزدور میشوی. و در بعد سیاسی و نظامی میگفت: دنیا از ما حمایت کرده، ما در مراحل پایانی سرنگونی رژیم هستیم، بحث “آمادگی برای انجام سرنگونی” مطرح است، امسال سال آخر رژیم است و خلاصه با هر اتفاق بینالمللی، رجوی کار حکومت ایران را تمامشده میدید. این خرافات را در اذهان ما جا میانداخت و با همینها اعضا را در چارچوب تشکیلاتش در عراق نگاه میداشت.
اما سال هشتاد با انتخاب مجدد خاتمی بهعنوان رئیسجمهور ایران و روی دادن رخدادهای بینالمللی در حمایت از او، این موضوع آنقدر جدی شد که حتی رجوی نتوانست جلوی بازتاب آن را در تشکیلاتش بگیرد. بازتابی که یأس و ناامیدی اعضا و فهم نسبت به پوشالی بودن تمامی تحلیلهایش بود. این اتفاق فرصت نادری برای خیلی از اعضا به وجود آورد تا رسماً برای جدایی خود از دنیای جهل و جهنم رجوی اقدام کنند. و همین هم اتفاق افتاد؛ خیلی از اعضا، از جمله خود من، رسماً اعلام جدایی از تشکیلات نمودیم.
موضوع جدایی آنقدر جدی شد که ابتدا مسئولان تشکیلات با برگزاری نشستهای جمعی سرکوب همراه با تهدید برای اعضای خواهان جدایی، و از طرف دیگر برای زهرچشم گرفتن از دیگر اعضا، سعی کردند جلوی ریزش نیروها را بگیرند. اما با این وجود نتوانستند کاری از پیش ببرند و دیگر توان مقابله با درخواست جداییها را نداشتند. خیلیها مثل من روی تصمیم جدایی خود پافشاری کردند و در نهایت روانه زندان شدیم.
بعد از ما، موضوع درخواست جدایی آنقدر پیش رفت که بنا به صحبت نفراتی که بعد از ما جدا شدند، خود رجوی مجبور شد نشست سرکوبی به نام “طعمه” را بهمنظور مقابله با جریان جدایی برای همه اعضا در سالن قرارگاه باقرزاده برگزار کند. و باز بنا به گفته دوستان جداشده، رجوی در آن نشست تعدادی از اعضای خواهان جدایی را به صحنه کشاند و با کمک گماشتههای سرکوبگر خود، آنها را بهشدت سرکوب و مورد تهدید قرار داد و چنان فضا را سنگین کرده بود تا بقیه حساب کار خود را کرده و درخواست جدایی ندهند. اما هر چند رجوی با برگزاری آن نشست سرکوبگرانه و وحشتناک توانست جلوی ریزش گسترده اعضا را بگیرد اما هرگز نتوانست مانع از فاش شدن ماهیت فریبکارانه و دروغگوی خود شود؛ فقط بهطور موقت خاکستری بر روی زبانه آتش جداییها ریخت.
یکی از روشهای رجوی برای نگاه داشتن اعضاء در تشکیلاتش، جعل اخبار و جلوگیری از آگاه شدن افراد بود. وقتی من در زندان انفرادی رجوی بودم، از خبر حمله به برجهای دوقلو در آمریکا اطلاعی نداشتم. روز بعد از آن، فردی به نام آرمان جم از سرسپردگان رجوی که با وی قبلاً در یک مقر بودیم، نزد من آمد و دو برگهای در مورد خبرهای حمله به برجهای دوقلو به من داد و گفت در تشکیلات جشن هست، برادر مسعود اعلام کرده همه آماده حرکت برای سرنگونی شوند، چون آمریکا گفته به عراق حمله خواهد کرد و بهترین فرصت برای ماست تا برویم کار سرنگونی رژیم را تمام کنیم. بنابراین اگر ما رفتیم، تو اینجا جا میمانی و کسی نیست به تو رسیدگی کند!
من که چهل و دو روز بود از هر خبری بیخبر بودم، با دیدن آن دو برگه و شنیدن حرفهای آرمان جم، اولش گیج شدم. فکر کردم شاید واقعاً فرصتی پیش آمده و باید با بقیه حرکت کنم. اما بعد از چند لحظه به خودم آمدم و گفتم: این همان ترفنده. رجوی داره از ترس من سوءاستفاده میکند تا من را بترساند و به تشکیلات برگرداند. اگر واقعاً فرصت سرنگونی بود، چرا من را چهل و دو روز در زندان نگه داشتن؟ چرا خبری به من ندادن؟ همون لحظه با طعنه به آرمان جم گفتم هروقت به تهران رسیدید به من هم خبر بدهید تا خودم را برسانم. من در حال حاضر برنمیگردم.
چند روز بعد یک نفر دیگه آمد و همان حرفها را زد، با همان لحن تهدید. من باز همان جواب را دادم. و بعد از آن شرایطم در زندان سختتر شد. غذا کمتر شد، اجازه بیرون رفتن از اتاق رو نداشتم، و گاهی شبها برای ترساندم با لگد به درب اتاقم می زدند. آن چهل و دو روز تنها ماندن، در واقع بهترین چیزی بود که برای من اتفاق افتاد، چون همان تنهایی باعث شد چشمم به واقعیت ها باز شود و بفهمم رجوی چه دروغهایی به همه ما گفته بود.
سالها بعد، وقتی از عراق بیرون آمدم و به دنیای واقعی رسیدم. فهمیدم که حمله به برجهای دوقلو هیچ ربطی به سرنگونی رژیم ایران نداشت. رجوی فقط از یه فاجعه جهانی سوءاستفاده کرد تا ترس را در دل اعضایش بندازد و جلوی ریزش آنها را رو بگیرد. همان طور که گفتم، در نشست “طعمه” هم همان کار را کرد. یک نمایش سرکوبگرانه برای ترساندن بقیه.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم که کل این سالها، از وقتی وارد مجاهدین شدم تا وقتی جدا شدم، یه بازی بزرگ فریب بود. رجوی با القائات ذهنی، قطع اخبار و تهدید، ما را به مانند عروسکهای خیمهشببازی نگه داشته بود.
اما از آن زمان بیش از 25 سال می گذرد و رجوی نه تنها به رویای پوچ خود نرسید که خود نیز در هفت سوراخ از ترس پس دادن حساب جنایاتش مخفی شده است.
حمید دهدار حسنی

